Thursday, November 30, 2006
2: 142. شناخت ِ يك نهاد ِ فرهنگي ي ِ ايراني در فراسوي ِ ميهن



Wednesday, November 29, 2006
2: 141. "ايران شناخت" خار ِ چشم ِ نودولتان ِ تنگْ چشم ِ همسايه ي ايران!
يادداشت ويراستار
تارنماي ايران شناخت كه از آغاز به كارش در ارديبهشت 1384 (جون 2005) با پذيره ي ِ گرم ِ ايرانيان و جُزْ ايرانيان ِ خواستار ِ شناخت ِ دقيق و درست ِ گذشته و اكنون ِ ايران در گستره هاي گوناگون ِ فرهنگي، ادبي، هنري و اجتماعي رو به رو بوده است و هم اكنون به گواهي ي ِ آمار، در مجموع، بيش از 30000 بيننده و خواننده از كشورهاي مختلف جهان دارد، از سوي ِ ديگر، با كينه توزي و بازْداري ي نودولتان ِ تنگْ چشم و ناسازگار ِِ همسايه ي ِ ميهنمان رو به رو شده است! آنان كه پايه هاي اقتدارشان را بر چاه هاي نفت و دلارهاي نفتي گذاشته و با تكيه بر قدرت ِ آزمندان ِ نفتْ خوار ِ جهاني، همچون "مير ِ نوروزي" در فرهنگ ما، "حكم ِ پنج روزه" ي خويش را حكومت ِ ابدمدّت مي پندارند، از نام ِ نامي ي ِ ايران و هرآنچه با اين نام پيوند دارد، دچار وحشت مي شوند!
دوستي كه به تازگي از سفري به "دوبي" پايتخت "امارات ِ متّحد ِ عربي" بازگشته است، امروز در پيامي به دفتر من خبرداد كه در مدّت اقامتش در آن جا، در هنگام ِ كوشش براي گشودن ِ صفحه ي اين تارنما -- كه در آن سرزمين كوچك، بيش از 400 بيننده و خواننده ( البته با به كارگيري ي ِ فيلترشكن!) دارد -- با اخطار ِ باز داري و كورباش! دور باش! ِ دستگاه اداري بر صفحه ي رايانگر ِ خود، رو به رو مي شده است.
اين هم تصوير ِ متن ِ عربي و انگليسي ي خُرده فرمايش آن آقايان:
(براي خواندني كردن ِ متن ِ آمده در اين تصوير، پيكان ِ موشواره را روي آن ببريد و دو بار بفشاريد.)
* * *
به راستي چه چيز در نشرْداده هاي اين تارنما، خاطر ِ ناظريف مسندْنشينان ِ آن به اصطلاح "امارات" را آزرده است كه به اين گونه كُنِش هاي آزادي ستيز دست مي زنند؟! آنان همچون همه ي ِ خودكامگان ِ از خود خشنود، به كلّي گويي بسنده مي كنند و حتّا يك نمونه از داده هاي تارنماي بازداشته را كه با به اصطلاح "ارزشهاي ديني، فرهنگي، سياسي و اخلاقي" ي مورد ِ ادّعاي شان ناهمخواني داشته باشد، عرضه نمي دارند!
آيا دفاع از نام كهن و بلندْآوازه ي خليج فارس در برابر ِ نام ِ خندستاني ي ِ برساخته ي عروسكهاي قدرت نما و يا تأكيد ِ همواره ي من بر ارزشهاي جهانْ شمول ِ فرهنگ ايراني -- كه دشمنان ِ كوته بين تاب شنيدن و خواندنش را ندارند -- انگيزه ي اين كژْتابي با ايران شناخت نبوده است؟
در اين صورت، بي آن كه خواست ِ من دشنامْ گويي و اهانت ورزيدن به كسي يا دستگاهي باشد، ناگزير بايد بگويم:
"شبْ پره گر وصل ِ آفتاب نخواهد/ رونق ِ بازار ِ آفتاب نكاهد!"
ايران ي كه همه ي تازشهاي خونبار ِ توراني و يوناني و رُمي و عرب و مغول را در تاريخ ِ پر رنج و شكنج ِ خود از سر گذرانده و همچون درختي ستبر و استوار بر سر ِ پا ايستاده است، بيدي نيست كه از اين بادها بلرزد!
به گفته ي استاد زنده ياد دكتر محمّد باقر هوشيار:
"بايد چُنان صَخره ي بزرگي باشي كه جريان ها از كنار ِ تو بگذرند و به آنها بگويي: تو آبي، برو!"
*
ايران شناخت در همان حال كه در راستاي پاسداري از ارزشهاي جاودانه ي ايراني گام برمي دارد و خويشكاري مي ورزد، از تنگْ چشمي هاي نودولتان به دور است و به هيچ كس و هيچ قومي -- حتّا آنان كه در گذشته با ايران دشمني ها ورزيده و آسيب هاي بسيار بدان رسانده اند و يا هم اكنون به ارزشهاي بنيادين ِ آن دهنْ كجي مي كنند -- توهين نمي كند و كين نمي توزد. امّا از سوي ديگر، گفتار و كردار ِ نابرادرانه هيچ كس و هيچ دستگاهي را در جهت ستيز با ايران و ناديده گرفتن ِ حقّ هاي شناخته ي آن برنمي تابد.
ايران همواره ايران و خليج فارس، هميشه خليج فارس خواهد ماند! بگذار تابش ِ اين نامهاي ِ پُرفروغ، چشمان دشمنان ِ ستيهنده را خيره كند و توان ِ شناخت ِ حقيقت را از آنها بازگيرد.

2: 140. جشن ِ باستاني ي ِ آذرگان فرخنده باد!
يادداشت ويراستار
در گاه شمار ايران باستان، آذر روز در آذرماه (نهم آذر) جشن ِ بزرگي بوده و آذرگان ناميده مي شده است. امروزه، هم ميهنان زرتشتي ي ما با در شمار آوردن ِ شش روزه افزوده بر شش ماه نخستين ِ سال در گاه شمار ِ خورشيدي ي كنوني، اين جشن را در روز سوم آذرماه برپا مي دارند؛ چنان كه همين امسال هم، شش روز پيش، آنرا در تهران از سوي انجمن زرتشتيان برگزاردند. (گزارشي درباره ي آن را در اين نشاني بخوانيد http://t-z-a.org/ )
امّا سزاوارست كه براي نگاه داشت ِ يادگار ِ كهن ِ فرهنگي ي نياكانمان، اين جشن و نيز ديگر جشنهايي را كه در روزهاي يكي شدن ِ نام ِ روز و ماه برگزارمي شده است، در همان روز ِ اصلي در گاه شمار ِ باستاني برپاي داريم.
دوست گرامي و همكار ارجمند من آقاي دكتر تورج پارسي، گفتار پژوهشي ي ارزنده اي در ريشه يابي ي جشن آذرگان نوشته و با مهر هميشگي شان، از سوئد به اين دفتر فرستاده اند كه من آن را با سپاسگزاري از ايشان، در اين تارنما بازْنشر مي دهم.
* * *
جشن آذرگان فرخنده باد!
جشن ها برآيند ِ كار و آباداني هستند و آباداني، روشنايي است.
تورج پارسى
"اي خرامنده سرو ِ تابانْ ماه/ روز ِ آذر مَى ِ چو آذر خواه
شادمان كن مرا به مَى كه جهان/ شادمان شد به فرّ ِ دولت ِ شاه"
(مَسعود ِ سعد ِ سَلمان)
افزون بر جشن سوري، از سي و يك جشن ساليانه كه در هفتاد و سه روز برگزار مي شد، چهارجشن به پاس و بزرگداشت ِ آتش است ، كه عبارتند از :
ارديبهشتگان، شهريورگان، آذرگان و سَده.
*
در مقاله ي جشن سده نوشتيم : در اوستا آتش به شكل ِ آتر
آتِر/Ater آثِر و /Ather ،آتر /Atr
آمده است . در سنگ نوشته هاي هخامنشي / پارسي باستان
Azärيا آذر Atäsh ياAtär گفته شده است ، در زبان پهلوي آتور Atur و Adur ، Atäxs
ناميده شده كه در زبان پارسي امروزي آذر يا آتش گفته مي شود و در بنياد خود، نام خداي ِ آتش بوده است.
اين واژه در سنسكريت
خوانده مي شود و .درباور هندوان نيز نام ِ خداي آتش بوده است. Ageni
همين واژه در زبان كردي به شكل آگِر و در برخي از گويش هاي محلي تش خوانده مي شود.
و در روسي نيز اوگن به چم آتش است .
آتش از آفريده هاي هفتگانه مادي است كه همچون " اخگري ازانديشه آفريد ه شده و " بدو درخششي از روشني بيكران " داد ه شده است ۱، آن گونه تني نيكو كه آتش را درخوراست خويشكاري آتش در دوران اهريمني ، پرستاري مردم كردن و خورش ساختن و از ميان بردن سردي است "۲
در سال شمار ايراني روز دوم هرماه به نام امشاسپند اشاوهيشتا يا ارديبهشت است كه در جهان مادي سرپرست آتش است وروزنهم هر ماه به نام ايزد آذر است كه در سنگ نوشته ي بيستون
Asiyadiyaآورده شده »كه از واژه Atryadiya به معناي ماه پرستش آتش برگرفته شده است ۳ اعتبار آذر آنچنانست كه آنرا پسر اهورامزدا ناميده اند ۴ . هر دوروزيعني دوم و نهم هر ماه از جشن هاي ماهيانه به شمارمي آيند ، كه روزهاي پاس و احترام آتش است . البته باوجودي كه آذر پسر اهورا مزدا ناميده شد ه ، اماامروزه ، آذر بر دختران نهند .
چندي از نام هاي مردمان درفروردين يشت برگرفته ازواژه آتش است ، از آن جمله مي توان از آترپات Aterpat يا آذرباد ، آترچيتر Aterecithraيا آذرچهر ، آترخوارنه Aterexvarnah يا دارنده فر آذري ، آتردات Ateredata يا آذرداد يا آتش داد ، آترداينگهو Ateredäinghu يا از كشور آذر ، آترزنتو Aterezäntu يا ناحيه ي آتش ، آترسوه Ateresäväh يا دارنده سود آذر ، آترونوش Aterewänshä يا آذرنوش كه به چم دوست دارنده ي آتش است ، نام برد . استان آترپاتكان يا آذرپاتكان يا آذربايجان و شهر آذرشهر نيز از يادمان هاي نام آتشند .
دريسنا هات 17/11 از پنج آتش نام مي برد:
آتش برزي سونگه Berezisävänghä كه آتش بهرام است
آتش وهوفريان Vohu fryanäبه چم دوستدار نيكي كه گرماي تن مردمان و چهارپايان است .
آتش وازيشتشت Urvazishtä به چم شادماني دهنده تر كه در گياهان هست .
آتش اوروازي Vazishtä بچم آتش درون ابرهاست ( رعد و برق )
آتش اسپنيشت Spenishtä به چم آتشي است كه در گرزمان درپيش اهورامزدا فروزان است
همانطور كه گفته شد روز نهم از هر ماه به نام ايزد آذر است كه در اوستا قطعه ي آتش نيايش در ستايش اوست
درود به تو اي آتش ،
اي بر ترين آفريده ي سزاوار ستايش اهورامزدا،
به خشنودي اهورا مزدا.
راستي بهترين نيكي است ،
خرسندي است ،
خرسندي براى كسي كه راستي را براي بهترين راستي بخواهد (۳بار)
افروخته باش در اين خانه ،
پيوسته افروخته باش در اين خانه ، فروزان باش در اين خانه ، تا دير زمان افزاينده باش در اين خانه ...
درگذشته در چنين روزى كه آذرگان ناميده مي شود مردمان در آتشكده ها گرد آمده و نيايش مي كردند و معمول بود كه با آغاز فصل سرد از آتش آتشكده به خانه برده و آتش زمستانى را با آن فروزان سازند اين رسم هنوز در كهگيلويه بويراحمدى به جا مانده چنانچه وقتي براي روشن ساختن آتش خانه از همسايه آتش قرض مي گيرند به آن در چرا يا چراغ بيروني مي گويند .
اين جشن امروزه نزد زرتشتيان هم چنان با شادى برگزار مي گردد دراين روز نشست ويژه مي گذارند و با انجام سخنراني، موسيقي و استفاده از غذاهاي سنتي اين آيين را زنده نگه مي دارند. از جمله در آذرگان مراسم "سدره پوشي" نيز انجام مي شود. كودكان زرتشتى با پوشيدن سدره و كشتى شخصيت مستقل دينى خود را به دست مي آورند يعنى تا ديروز زرتشتى زاده بشمار مي آمدند اما با پوشيدن سدره و بستن كشتى كه با آيىن ويژه اى سامان مي يابد رسما زرتشي محسوب مي گردند. در گذشته آذرگان همچون مهرگان و نوروز همگانى بود اما امروز به شكل يك آيين دينى نزد زرتشتيان به عمر خود ادامه مي دهد ، خردمندانه است كه جشن ها را دوباره جان تازه اى ببخشيم و آنها را همگانى كنيم؛ چنان كه در گذشته نيز همگانى بوده اند. جشن ها برآيند كار و آباداني هستند و آباداني روشنايي است .
سرچشمه ها :
۱_ مهرداد بهار ، پژوهشي در اساتير ايران ، پاره نخست ، رويه 98. ـ
۲_همان رويه 29
3 ـ مري بويس ، تاريخ كيش زرتست جلد دوم هخامنشيان رويه 42
4 ـ يسنه 2 بند 12
* هر چه از اوستا سود جسته شده است از اوستا كهن ترين سرودها و متن هاي ايراني گزارش وپژوهش دكترجليل دوستخواه، چاپ دهم، انتشارات مرواريد، تهران - 1385 است.
!آذرگان فرخنده باد

Tuesday, November 28, 2006
2: 139. ستايشْ سرود ِ هنرمند ِ نامدار ِ ايراني براي هنرمند ِ بلندْ آوازه ي ِ جُزايراني
يادداشت ويراستار
ميكل آنژ (/مايكل آنجلو) هنرمند بلندآوازه ي سده هاي 15 و 16 ميلادي، شناخته تر از آن است كه نيازي به شناختْ نامه داشته باشد. افزون بر موزه ها و مجموعه هايي كه اصل يا بديل تنديس هاي آفريده ي او را در بر دارند، هريك از كتابهاي تاريخ هنر جهان و دانشنامه هاي بزرگ، بخشي را ويژه ي زندگي و آفرينش هنري ي او كرده اند كه در دسترس هر جوينده اي هست. در اين جا، تنها نشاني ي درآمد ِ وابسته به او دريكي از تازه ترين دانشنامه ها در شبكه ي جهاني را براي آگاهي ي خوانندگان اين تارنما مي آورم:
http://en.wikipedia.org/wiki/Michelangelo
ششم مارس 1475 - هيجدهم فوريه 1564
از اين هنرمند بزرگ ِ همه ي تاريخ ِ جهان اثرهاي ديدني ي بسياري بر جا مانده است كه فهرست و شناختْ نامه و تصوير آنها را مي توان در كتابهاي بازْبُردي و از جمله در دانشنامه اي كه نشاني ي آن را دادم، يافت.
از جمله شاهكارهاي اين هنرمند، يكي هم تنديس ِ مرمرين داوود، اثري بي همتا در تاريخ فرهنگ و هنر انساني است كه هر ساله هزاران بيننده دارد.


اين تنديس 17/5 متر بلندا دارد و ميكل آنژ در سالهاي 1500 - 1504 سرگرم آفرينش ِ آن بود و در هشتم سپتامبر 1504 از آن پرده برداري شد. براي آشنايي ي بيشتر با اين تنديس، به نشاني ي زير روي بياوريد:
http://en.wikipedia.org/wiki/Michelangelo's_David
* * *
هنرمند نامدار ِ هم ميهنمان، دكتر نورالدّين زرّين كِلك -- كه پيش از اين در همين تارنما از او سخن گفته و نمونه هايي از دستاوردهاي هنري ي او را آورده ام -- با رويكرد به اين شاهكار ميكل آنژ، ستايشْ سرودي خواندني نگاشته و نشر داده است كه متن آن را براي آگاهي ي خوانندگان ارجمند و به منظور ِ نمايش ِ نمونه اي والا از برخورد يك هنرمند ِ امروز ايراني با هنر ِ ديگران، در پي مي آورم.
داوود ِ ميكل آنژ
تنها
بي نِي
بي زيور
داوود؛
بي نغمه
بي سرود
و بي زندگي
اِستاده است بي اعتنا.
*
"از آنچه گفته اند و شنيديم و خوانده ايم"
بر قلّه ي هنر
و رفعت ِ تاريخ
و بر اوج ِ افسانه هاي ِ دين
او جاي كرده بود
*
اينك هم اوست
سرد و ساكت و سنگين
با چشم ِ بي نگاه
با قلب ِ منجمد
و با گوش هاي سنگي ي ِ خاموش
اِستاده بي نَفَس؛
*
بي آن كه هيچ بپايد
سيل سيل نگاهان ِ هرزه را
كه بر گوژهاي مرمر ِ اندام ِ او
كمانه مي كنند؛
بي آن كه هيچ پرواكند
از خيل خيل اين همه زُوّار ِ دوره گرد
كه ياد ِ خاطر ِ او را
در ذهن ِ فلزّي و تاريك ِ دوربين خود
ثبت مي كنند.
*
بي آن كه هيچ
هرگز
حتّا شنيده باشد
ضربه هاي چكّش ِ فرهاد ِ خويش را
كه قطره قطره
با عشق و شور
در پياله ي ِ هستي ي ِ او ريخت
بي دريغ
جام ِ حيات ِ خويش را
*
تنها
بي نِي
بي زيور
داوود
بي عشق و بي خدا
اِستاده است بي اعتنا.

ايران ِ مهين: ترانه اي از بهار - پيوست درآمد 2: 134
يادداشت ويراستار
در درآمد ِ 2: 134 گزارشي از برگزاري ي آيين ِ زادْ روز ِ محمّد تقي بهار، ملك الشّعرا به كوشش علي دهباشي

در خانه ي هنرمندان تهران، آوردم.
امروز بسته اي از تهران به دفترم رسيد كه دهباشي در آن، افزون بر يك شماره از بُخارا، كارت زيبايي با خوشنويسي ي سطري از يك ترانه ي شورانگير بهار را نيز برايم فرستاده است. با سپاس گزاري از او، براي شريك گردانيدن خوانندگان اين تارنما در شوق ديدن اين يادگار ِ ارزنده ي استاد و شاعر بزرگ ِ روزگارمان، تصوير ِ آن را به منزله ي پيوستي بر آن درآمد، در اين جا مي آورم.
2: 138.دادخواست يك مترجم و پژوهشگر : كوشنده اي فرهنگي در پشت ِ د ر ِ بسته
از عرفان قانعي فرد، زبان شناس، مترجم، فرهنگ نويس و پژوهشگر ِ ادبي و فرهنگي، پيش از اين چند بار به مناسبت هاي گوناگون در اين تارنما سخن گفته و ارزش كوششهاي فرهنگي اش را ستوده ام.
امروز خبر رسيد كه او براي چندمين بار، از اجازه ي سفر به بيرون از ايران محروم مانده است و مأموران دولتي، گذرنامه اش را بازداشته اند.
قانعي فرد، تا جايي كه من مي دانم (و خود نيز آشكارا بيان داشته)، به هيچ جريان سياسي وستيزه گر با نظام حكومتي ي ايران در داخل و خارج ِ كشور وابسته نيست و همه ي كارهايش علني و شفاف و يكسره در گستره ي فرهنگ و ادب است و با نشر آنها در رسانه ها، جاي هيچ ابهامي در كار و كوشش او وجود ندارد.
او در در نوشته اي كه در پي خواهد آمد، با روشنگري درباره ي چگونگي و چيستي ي كارهايش و بيان دشواري هايي كه بارها -- به ويژه در هنگام سفر به خارج از كشور و يا در وقت ِ بازگشت از سفر -- برايش فراهم آورده اند، يك "چرا؟"ي بزرگ مي گذارد و خواهان آن است كه بي سبب با او بر پايه ي ِ "نظزيّه ي توطئة" برخورد نكنند و در حالي كه هيچ نقطه ي ابهام و جاي بدگماني در كوشش و كُنِش ِ او نيست، بگذارند كه خويشكاري ي فرهنگي اش را بي گرفت و گير و خاطرآشفتگي پي بگيرد.
او بردباري و خونسردي را در برابر كارهاي مأموران دولتي به حدّ كمال مي رساند و مي نويسد:
"البته در حدّ بررسی کارشناسی ي امنیّتی، کسی مخالف جستجو در حوزه ي عمومی نیست؛ اما پا را از جاده انصاف بیرون نهادن و احترامی برای حقّ آزادی ي فردی قائل نبودن و لجاجت کودکانه کردن و اصرار بر کشف چیزهای موهوم و یافتن پرسش های ذهنی و از همه مهمتر اتلاف وقت و بی حرمتی ، چندان درحوزه کارشناسی امنیّتی نمی گنجد."
اين كمترين درخواستي است كه يك نويسنده و مترجم و پژوهشگر مي تواند از دستگاه اداري ي ميهنش داشته باشد.
كانون پژوهشهاي ايران شناختي كه نهادي فرهنگي و ناوابسته است، از دستگاه اداري ي ايران انتظاردارد كه در برخورد با آقاي عرفان قانعي فرد، بردباري و دقّت بيشتري به خرج دهند و هرگاه به پيشبُرد ِ خدمت فرهنگي ي او ياري نمي رسانند، باري سدّ راهش نشوند و بگذارند نيروي پويا ي كارش را بي دغدغه ي خاطر به كار بندد و در گستره هاي فرهنگي و پايگاههاي دانشگاهي ي بيرون از ايران، نماينده ي راستين ِ نسل ِ جوان ِ راه نورد در مسير پيشرفت فرهنگي ي ميهنمان باشد. چُنين باد!
* * *
چرا من زبانشناس ممنوع الخروج شده ام؟

عرفان قانعی فرد
از روزی که از امریکا به ایران آمدم ؛ مأموران امنیّتی در فرودگاه مهرآّباد ، با برخوردی نامناسب گذرنامه ي مرا ضبط کردند.
هر چند بار نخست در تاریخ 5 دی 1382 در سفرم به دانشگاه "پونه" ي هند، توسط ایشان توقیف گذرنامه ي من آغاز شد و یک برگه جهت انجام بازجوئی به من دادند، در سراسر بهار 1383 هم به عناوین مختلف تلفن و دیدار داشتند.
سپس در 22 اسفند 1383 در بازگشت از دانشگاه سیدنی استرالیا ، در فرودگاه ، باز هم برخورد امنیّتی با ارائه یک برگه جهت بازجوئی صورت گرفت که این بار به جای تهران، مرا به سنندج احضار کرده بودند. در سنندج به نیروی انتظامی مراجعه کردم و گفتند مشکل من تعویض پاسپورت است، که انجام دادم و گذرنامه جدید – سوم - پس از سه ماه صادر شد.
بار سوم در 9 مهر 84، هنگام پرواز به رم – جهت شرکت کردن در کنفرانس زبانشناسی ایتالیا -- در فرودگاه مهر آباد به دستور دادگاه انقلاب ممنوع الخروج شدم و با برخوردی بسیار ناشایست، گذرنامه ي مرا ضبط کردند. چهار روز در دادگاه انقلاب و نهاد امنیّتی ي مربوط مرا بازجوئی کردند و در همان بدو امر، تقاضای وثیقه داشتند، که با کفالت حاج محمود دعایی – رئیس روزنامه اطّلاعات – ختم به خير شد و به رم رفتم . هر چند با موبایل من هم در طی سفر به اروپا، مرتب تماس می گرفتند.
پس از بازگشت به ایران ، دوباره احضارهای تلفنی شروع شد و بیشتر بازجوئی ها جنبه پرسش های استنطاقی داشت و باز پرسی در زمینه های حوزه شخصی و ارتباطات بود.
تا زمستان 84 ، 5-6 بار از کشور خارج شدم و بار آخر بنا به دعوت دانشگاه کارولینای شمالی به امریکا رفتم و در باز گشتم به ایران در يكم خرداد 85 ، برای بار سوم به محض بازگشت به ایران ، گذرنامه ي مرا ضبط کردند و در جلسه ي اول بازپرسی در همان نهاد امنیّتی، در کمال تعجّب دیدم ، باز هم مطالب مربوطه به سال هشتاد و دو ِ مرا – که سه بار در سه سال قبل از آن تاوانش را داده بودم-- روی میز گذاشته اند ؛ و زیر جملاتی را خط کشیده اند که منظورم فلان بوده و بهمان!
از آن پس مرتبا" احضارهای تلفنی صورت گرفت و تهدید به داشتن حکم دستگیری این جانب و تشویق به تهیّه وثیقه 100 میلیون تومانی در تهران همچنان ادامه داشت .
متجاوز از 35 بار، به هر بهانه ای احضار تلفنی صورت گرفت که نه در چارچوب مسائل حقوقی ایران و نه بر پایه برگه احضاریّه ي رسمی ي دادگاه صالح بود. امّا با علم به این که چنین رفتاری فاقد ِ وجاهت ِ قانونی است، همیشه در سر موعد حاضر شده ام و به کلیه سوالات پاسخ داده ام.
در دادگاه انقلاب شعبه 13 بازپرسی ، مجددا آقای محمود دعایی ، کفیل این جانب شد. از آن پس همیشه تهدید به وجود داشتن پرونده در دادگاه و حکم دستگیری در تلفن ها و دیدارها وجود داشت و البته اتّهامات مرا " اقدام علیه امنیّت ملی، تشویش اذهان عمومی، افتراء و توهین و ارتباط با بیگانه" اعلام مي کردند که هیچ کدام نه مُحرَز است و نه درباره ي من مصداق دارد. نه مُحارِبم ، نه مخالفتی سیاسی و نظامی با نظام کرده ام، نه سوء نیّتی داشته ام ، نه هَتک ِ حرمت صریحی به کسی کرده ام. تنها دغدغه ي من پژوهش در رشته زبانشناسی -- رشته ي تخصصی خودم -- بوده است و هست و لاغیر و مانند بسیاری از محققان دیگر به دانشگاه های مختلف دعوت می شوم و پس از انجام کارم به وطنم باز می گردم .
در مهر ماه امسال به دانشگاه کمبریج وبیرمنگام جهت ارائه مقاله زبانشناسی دعوت شدم که آقایان فرمودند حق خروج از کشور را ندارم . در ماه اخیر هم ، به اتفاق مادرم قصد شرکت در برنامه ي تدارک سفر زیارتی ي حج بودیم که با برخوردی بسیار نامناسب، مجددا" از برگرداندن ِ گذرنامه ام به من ، خودداري کردند و حتّا گفتند تا آخر سال حق مسافرت به خارج کشور را ندارم.
با وجودی که در تمام مدّت بازجوئی ها، به دنبال کشف و داشتن وابستگی، ارتباط و یا ارتزاق من از سرویس ها و عوامل بیگانه بودند، به انواع و اقسام شیوه های تخلیه ي اطلاعاتی روی آوردند تا چیزی فرضی را کشف کنند و همیشه مؤاخذه شده ام که چرا به راحتی رواديد می گیرم؟ و پول سفرهای تحقیقاتی و دانشگاهی من از کجا تأمین می شود؟
البته در حدّ بررسی کارشناسی ي امنیّتی، کسی مخالف جستجو در حوزه ي عمومی نیست؛ اما پا را از جاده انصاف بیرون نهادن و احترامی برای حقّ آزادی ي فردی قائل نبودن و لجاجت کودکانه کردن و اصرار بر کشف چیزهای موهوم و یافتن پرسش های ذهنی و از همه مهمتر اتلاف وقت و بی حرمتی ، چندان درحوزه کارشناسی امنیّتی نمی گنجد.
اکنون نیز که جهت ارئه ي فرهنگ یونانی ام، باید به دانشگاه آتن بروم و از طرف دیگر مرا برای سخنرانی درباره فرهنگ نروژی در اوّل ژانویه به دانشگاه اسلو دعوت کرده اند و مراسم انتشار مجدد فرهنگ نروژی ام را می خواهم در آن جا برگزار کنم، انگار در فراخنای جهان ِ بدون موطن ، حق پرواز ندارم!
من یک محقق دانشگاهی ام که برای حفظ استقلال حرفه ای ام نیز تاکنون تاوان ِ بسیاری پرداخت کرده ام. فقط درسال 82، مدتی را مترجم خبر گزاری بودم. 133 مصاحبه با شخصیّت های مختلف سیاسی کرده ام که بخشی از آنها مقامات ِ تراز ِ اوّل جمهوری اسلامی اند و پس از آن، مدّت 3 سال است که جز زبانشناسی و فعالیت در حوزه تخصصی ام کاری به حواشی و جنجال های کاذب نداشته ام.
در این مدّت هم، با آرامش و پوشش گذاشتن براین مسأله، قصدم ختم به خیر شدن و روشن شدن قضیّه و برطرف شدن شبهه های این مقامات امنیّتی بوده است . اما متأسّفانه سکوت و احترام فایده ای نداشت و خواستم اعتراض خودم را با صدای ِ بلند مطرح کنم که دیگر فرصت هایم را نسوزانند تا آزادانه به ادامه ي ِ فعالیّت حرفه ای ام بپردازم.
من یک مترجم ساده و زبانشناس جوانم ... نه به اپوزیسیون ایرانی معتقدم و نه وابسته به حزبی و دسته ای و گروهی در داخل و خارج از کشورم... نه علیه امنیّت و آرامش و ثبات کشور اقدامی کرده ام ... نه در صف براندازی مخملی و پنبه ای نظام و حکومت ایستاده ام ... و عقیده ای هم به فعالیّت در بازار مکّاره سیاست ندارم و چون بارم به کار فرهنگی است و این نکته که اهل فرهنگ سازندگان تاریخند و اهل سیاست میهمان تاریخ...نه مطابق قوانین ایران سوء نیّتی مُحرَز و نسبتی صریح در انتساب افترا و هتک حرمت داشته ام و نه مرتکب تشویش اذهان عمومی شده ام!... هر آنچه را که منتشر کرده ام به صورت مجموعه ای حرفه ای و به طور صریح در اختیار وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی قرار داده ام و همواره بايگاني ام علنی و در اختیار و دسترس بوده است !
جرم ِ من فقط تصوّرات غلط و ساخته های ذهنی ي منفی و شک و گمان ِ عامیانه و غیرعلمی ي وزارت اطّلاعات است که مثلا "چرا آزادانه و مستقل به سفر می روم، از کجا پول در می آورم و چرا همه وقت و زندگی ام را صرفا به کار می گذرانم؟ و ..." هر چند که آن وزارت محترم بارها از من تقاضای همکاری کرده اند و با صراحت گفته ام که در رشته ي تخصّصي ام حاضر به همكاري با هر نهادي هستم و اين امر مايه ي مباهات من است؛ امّا استفاده از حربه های وعده و تهدید و ارعاب و توّاب سازی ، به قصد یافتن اطلاعاتی مخفی و تخیّلی دیگر بیات شده است! در کشوری مثل ایتالیا کسی مثل فالاچی با 13 مصاحبه ي بین المللی مایه غرور و مباهات ایتالیا است؛ امّا من ِ ایرانی با 133 شخصیّت مشهور نشستم و گفت و گو کردم و مستحقّ ِ این رفتار خشونت بار و سوتفاهم نیستم*!"
-----------------------------------
* عرفان قانعی فرد دارای دکتری زبانشناسی و 9 ترجمه از ادبیّات و تاریخ معاصر جهان و 3 فرهنگ لغت در زبانهای فرانسه و نروژی و یونانی است. وی علاوه بر حرفه ي مترجمی ، از خبرنگاران بین المللی به شمار می رود که تا کنون با چهره های مشهور ادبی و سیاسی گفتگوهای مبسوطی را انجام داده است که در نشریات داخلی و خبرگزاری های خارجی منتشر شده اند.
Saturday, November 25, 2006
2: 137. گزارش سيزدهمين و فراخوان ِ چهاردهمين نشست ِ شاهنامه پژوهي در شبكه ي جهاني
ستایشْ سرود ِ خِرَد از: دیباچه ي ِ شاهنامه ي فردوسی با اجراي نوشين دُخت و سهراب انديشه را در اینجا بشنوید
*
گُفتاوَرد از درونمايه هاي اين تارنما در رسانه هاي چاپي و الكترونيك، بي هيچ گونه تغيير و با يادكردازخاستگاه، آزادست.
.Free to use on any web and media, without any changes and with a reference to source
*
All Rights Reserved. Copyright © 2005-2006, Iran-shenakht
يادداشت ويراستار
گزارش و فراخوان ِ زير، همراه با پيوند به متن ضبط شده ي نشست ديروز، در تارنماي كتابخانه ي گويا
www.ketabkhaneyegooya.blogspot.com
نشريافته است.
با سپاسگزاري از گيتي بانو مهدوي، ضبط كننده و ويراستار ِ متن ِ نشست سيزدهم، عين ِ گزارش و فراخوان را در اين جا بازْنشرمي دهم:

سیزدهمین نشست شاهنامه پژوهي در شبكۀ جهاني در تاریخ جمعه، بیست وچهارم نوامبر دو هزار و شش برابر با سوم آذر ماه هزارو سیصدوهشتادوپنج در تارنماي كتابخانۀ گويا برگزار گردید. متنِ ضبط شدۀ گفت و شنودهاي نشست سیزدهم را مي توانيد در اينجا بشنوید.
چهاردهمين نشست شاهنامه پژوهي در شبكۀ جهاني را در تاریخ جمعه، هشتم دسامبرمطابق با هفدهم آذر هزارو سیصدوهشتادوپنج از ساعت هشت و سی دقیقه شب به وقت سیدنی، برابر با 1 پس از نیمروز به وقت ایران آغاز می کنیم. در این نشست بخش ضحّاک مورد بحث قرار خواهد گرفت.
برای شرکت در این نشستها، هیچ گونه محدودیّتی وجود ندارد. چنانچه مشکلی برای عضویت در پالتاک دارید، با تماس از راه ايميل كتابخانۀ گويا، با ما مطرح کنید.
به امید دیدار شما عزیزان در اتاق شاهنامه پژوهی. گ. م.
نقاشی آرش کمانگير، اثر شمس خلخالي
Friday, November 24, 2006
2: 136. نكوداشت ِ اصفهان از سوي ِ مردم و ناهمدلي و ناهمكاري ي دست اندر كاران ِ دولتي




Thursday, November 23, 2006
2: 135. بوي ِ خيّام، بوي ِ مشروطيّت: اندوهْ نامه ي ِ يك شاعر ِ ايراني ي شهربند ِ غُربت
از رضا مقصدي، شاعر ِ ايراني ي ِ شهربند ِ آلمان، پيش از اين در همين تارنما سخن گفته و دستاورد ِ ارجمند ِ او در شعرِ تغزّلي ي ِ روزگارمان را ستوده ام. شعر او با ريشه هاي گسترده اش در زمين ِ ادب ِ گرانمايه ي فارسي



اين جايم و ريشههای ِ جانم آن جاست/
شادابی ي ِ باغ ِ ارغوانم آن جاست/
ديريست در اين قفس، نفس میشکنم/
گر خاک شود تنم، روانم آن جاست.
در پي مي آورم تا خوانندگان گرامي ي اين تارنما نيز همچون من، مشام جان را از بوي دلاويز آن عطرآگين كنند.
"آقا جان" بوی مشروطیت می داد
رضا مقصدی
به اسفند یار کریمی
مدّت ها است برنمی گردم. واهمه ای غریب، مرا از نگاه کردن به پشت سرم باز می دارد. واهمه ای که تا نهانْ جای جانم راه می گشاید و آئینه های زُلال را در من، در درون خاموش مانده ام، می شکند. امّا گهگاه که به پشت سرم نگاه می کنم، صدای فرو افتادن درختان تناوری را می شنوم که یا به زخم تبر زمانه و یا به ضربه بی رحم زمان، به خاطرات خاموش خاک پیوستند. بارها گفته ام: هستی، باغیست و ما میزبانان زلال آن. بارها گفته ام: بیائیم در این باغ نفسِ نازک نیلوفر باشیم. هنوز نیز براین باورم، اما مگر، مرگ می گذارد؟ همین که از نردبان شوق بالا می روم، تا در این باغ نفسی تازه کنم "جرس فریاد می دارد که بربندید محملها". سخت است، شنیدن چنین صدائی آن هم در غربتی غریب، سنگین و سخت است، بارها به خود گفتم، می خواهم به گذشته نگاه نکنم. می خواهم آنرا به کناری بگذارم، اما دیدم "زمین نمی خواهد / و آفتاب نیز نمی خواهد". یعنی هرچه صدای پایمان دراین خاک، کهنه تر میشود، گذشته - با همه نیک و بدش - دامنگیر ماست، به ویژه وقتی که از ۵٠ در گذشته باشی. "سوی مغرب، چو رو کند خورشید سایه ها را درازتر بینی" این سایه ها گذشته ی ما هستند. پا به پای ما گام برمی دارند، اصلا همزاد ما هستند. در منزلگاه این گذشته هاست که خاطرات شاد و غمگین مان خانه کرده اند، خاطراتی که هم ما را می سازند و هم ما را به ویرانی می کشانند. چاره ای نیست. باید گهگاه سر برگردانیم و قامت موزون و ناموزونشان را به تماشا بنشینیم. اکنون و اینجا که سر برمی گردانم سال ۵٦ است. چند ماهی به هوای سُربی مانده است. خیابان تجریش، پیش روی من است "تاکسی" درست سر خیابان "تاج" می ایستد. سربالائی کوتاهی را طی می کنم، به چپ می پیچم. زنگ در آخرین خانه را می فشارم. در که باز می شود، شانه های پهن و چهره آفتاب زده، روبروی من است، سلامم را با لبخندی کوتاه پاسخ می دهد. صدائی گرفته دارد. می گویم: اسفند هست؟ با اشاره ی دست، مرابه طبقه دوم خانه هدایت می کند و خود، سرگرم گل های حیاط می شود. آقاجان را همواره از دریچه ی نگاه اسفند دیده بودم که محجوبانه از او می گفت. این نخستین بار است که او را می بینم. خانه، از عاطفه ی زنانه، خالی ست. مادر، مدّتی است كه هماغوش خاک است. اما پسری از تبار آب، نان به سفره ي پدر می گذارد و سخت مواظب است تا چیزی از قلم نیفتد. نمی دانم خیّام را چقدر می شناسد، اما دقیقا رفتاری خیّامگونه دارد. استکان اول و دوم را در فاصله ی کوتاهی بالا می رود. همین که صورتش گل می اندازد ترانه ای از دوره ی مشروطیت را آهسته زمزمه می کند:
Wednesday, November 22, 2006
2: 134. بهار در پاييز: انتشار ِ بُخاراي پاييزي (ويژه نامه ي "بهار")
ستایشْ سرود ِ خِرَد از: دیباچه ي ِ شاهنامه ي فردوسی با اجراي نوشين دُخت و سهراب انديشه را در اینجا بشنوید
*
گُفتاوَرد از درونمايه هاي اين تارنما در رسانه هاي چاپي و الكترونيك، بي هيچ گونه تغيير و با يادكردازخاستگاه، آزادست.

پنجاه و پنجمين شماره مجله بخارا از سال نهم انتشار با سردبيري علي دهباشي منتشر شد.
سر مقاله به قلم دكتر هوشنگ دولت آبادي است كه به مسايل اجتماعي ما اشاراتي صريح دارد .
در بخش ايرانشناسي ، سلسله مقالات ايرج افشار درباره تازه ها و پاره هاي ايرانشناسي پي گرفته شده . مكاتبات مري وبويس با همايون صنعتي كه در آنها براي اولين بار در خصوص مبداء گاهشماري ساسانيان بحث شده در اين بخش آمده است . و نيز مقالاتي از هاشم بناپور- تورج دريايي – دكتر هاشم رجب زاده و بهمن بياني .
مقاله پژوهشي " علي اميني و ريشه هاي شكست اصلاحات " به قلم عبدالحسين آذرنگ در نوع خود بي نظير است .
در بخش نقد ادبي ، دكتر شهلا حائري مقاله اي از پل ريكور را تحت عنوان " فرهنگ از سوگ تا ترجمه " به فارسي برگردانده . مقاله اوريل دورفمن درباره آخرين وسوسه ايوان كارامازوف با ترجمه عبدالله كوثري و مقاله سيامك وكيلي درباره مجله اينترنتي جن و پري به همراه مقالاتي از حسن ميرعابديني ، مينو مشيري در اين بخش جاي گرفته است .
آنچه در بخش شعر جهان مي خوانيم ترجمه شعري است از سالواتوره كوآزي بقلم بهمن محصص و شعر " پايان روزي بلند " از ساموئل بكت با ترجمه وازريك درساهاكيان .
در بخش خاطرات ، يادداشت هاي محمد علي سپانلو را مي خوانيم از ديدارش با نجيب محفوظ در قاهره به همراه خاطرات فروزنده اربابي از ديدارش در قونيه .
در بخش گفتگو ، ديدار و گفتگوي علي دهباشي با بهمن فرزانه به همراه كتابشناسي ترجمه ها و نوشته هاي بهمن فرزانه ، گفتگو با برنارد پيوو و گفتگو با دكتر تورج دريايي آمده است .
در بخش گزارش ، گزارش هاي جشن هشت سالگي بايا و هفتمين سال نافه و دهمين سال انتشار فصل نامه پيمان را داريم به همراه گزارش شب پترهانتكه و گزارش شب ادبيات آشوري.
در بخش نقد و معرفي كتاب : مقاله دكتر شيرين بزرگمهر درباره كتاب تئاتر فمينيستي از ايده تا اجرا به همراه مقالاتي از آنتونيا شركاء – دكتر عباس پژمان – جواد ماه زاده – ليلي كافي – مريم شرافتي و شهاب دهباشي.
در بخش ياد و يادبود : بخشي را درباره زنده ياد عمران صلاحي مي خوانيم به قلم كامبيز درم بخش ، بيژن اسدي پور ، دكتر جواد مجابي و همچنين يادي از نوذر پرنگ به قلم ولي الله دروديان و يادي از دكتر عليرضا شاپور شهبازي به قلم دكتر دريايي آمده است.
در بخش فلسفه نيز مقاله عالمانه ژان فرانسوا رول تحت عنوان " درآمدي بر آمريكا ستيزي اروپاييان " با ترجمه استاد دكتر عزت الله فولادوند كه جايگاه خاص خودش را دارد.
Tuesday, November 21, 2006
2: 133. دادخواست براي پاس داشتن ِ ارج ِ يادمان ِ فردوسي: فراخوان براي امضاي دادخواست نامه


Monday, November 20, 2006
2: 132. نقد ِ فرهيخته ي استادي دل سوز و آينده نگر و پاسخي فروتنانه و همدلانه بدان
ستایشْ سرود ِ خِرَد از: دیباچه ي ِ شاهنامه ي فردوسی با اجراي نوشين دُخت و سهراب انديشه را در اینجا بشنوید
*
گُفتاوَرد از درونمايه هاي اين تارنما در رسانه هاي چاپي و الكترونيك، بي هيچ گونه تغيير و با يادكردازخاستگاه، آزادست.
.Free to use on any web and media, without any changes and with a reference to source
All Rights Reserved. Copyright © 2005-2006, Iran-shenakht
يادداشت ويراستار
دوست ارجمندم استاد دكتر پرويز رجبي، يكي از تأثيرگذارترين پژوهشگران تاريخ و فرهنگ ايران در روزگار ما --كه پيش از اين در همين تارنما به كوتاهي به كارنامه ي ِ درخشان ِ ايشان اشاره كرده ام -- يكي دو بار با حضور در
نشست ِ شاهنامه پژوهي در شبكه ي جهاني، بدان گردهمايي گرمي بخشيده و حاضران را خشنودكرده اند.
در نشست ِ دهم (٢٨مهرماه ١٣٨٥)، استاد با نگاهي انتقادي به برداشتي از اين نگارنده در مورد حال و آينده ي كوششها و پژوهشهاي فرهنگي ي ايرانيان در ميهن و فراسوي آن، برخوردند و وعده دادند كه اين رويكرد ِ انتقادي ي خود را در نامه اي به نگارنده بنويسند (گفتار ايشان در اين زمينه را در متن ِ نگاهداري شده ي گفت و شنودهاي نشست دهم در همين تارنما و نيز در تارنماي كتابخانه ي گويا مي توان شنيد.)
www.ketabkhaneyegooya.blogspot.com
ايشان سپس به وعده ي خود رفتاركردند و ديدگاه خود را در نامه اي پرمهر و لطف آميز به تاريخ ١٤آبان ١٣٨٥ از تهران به اين دفتر فرستادند كه من براي آگاهي ي حاضران در نشست ِ شاهنامه پژوهي و نيز شنوندگان ِ پسين ِ آن برنامه، متن آن را در دوازدهمين نشست (جمعه ٢٦ آبان ماه ١٣٨٥)، خواندم و اكنون همان متن را در پي ِ اين يادداشت بازمي آورم و پاسخ فروتنانه و همدلانه ي خود بديشان را نيز پايان بخش ِ اين درآمد مي كنم.
* * *
استاد رجبي، پس از عنوان و خطاب به اين نگارنده، نوشته اند:
«... در پايان ِ دهمين نشست ِ شاهنامه پژوهي كه در روز بيست و هشتم مهرماه ٨٥ ميهمان خوانده و ناخواندهء جان ِ شيفتهء گيتي بانوي نازنين و صداي مهرانگيزش بوديم، وعده كردم كه نامه اي به شما بنويسم دربارهء برداشت شما از ديوارهاي فروريخته در ميان ايرانيان.
در پاسخ به نگراني ِ من از فِقدان حضورتان در ميان جوانان و دانش پژوهان، نظر ِ شما اين بود كه خوشبختانه با فراهم آمدن ِ امكانات تكنولوژيك ِ نو، ديوارهاي حايل ميان ِ ايرانيان پراكنده در جهان فروريخته اند و نظر ِ من نه چُنين بود!
يادم مي آيد دبيرستان كه مي رفتيم، پشت ِ استادانمان در رشته هاي گوناگون، همواره به چند ستون ِ استوار ِ نامدار، گرم بود. يكي به حسابي، ديگري به هشترودي، سومي ها هم به پيرنيا، فروزانفر، نفيسي، پورداود، خانلري و ... و ...
در گسترهء شعر و ادب نيز پاسداراني بودند كه اقتداي به آنها از هر واجبي، اَوجَب بود ... ترجمه هم همين طور ... و نقد هم ... و ديگرْ رشته هاي هنر هم همين طور ...
امّا امروز نه كبك ِ خراماني داريم كه به تقليدش نيّت كنيم ... و نه براي ِ خراميدن ِ خودمان دشتي و ماهوري!
درعوض، به هر كُنج و گوشهء جهان كه سرمي زنيم، با استادي ايراني رو به رو مي شويم كه بيشتر با فعّاليّت هاي سياسي خود را تسكين مي دهد تا كار ِ واقعي ِ خود، به ويژه با همين تكنولوژي ِ نويني كه شما از آن يادكرديد.
در اين ميان، فراموش نكنيم كه نسل ِ بعدي ِ اين استادان، به كلّي با نيازهاي درون بيگانه خواهند بود.
به اين ترتيب با مصالح ِ فروريخته، باروهاي ِ جديدي به وجود مي آيند كه گذر از آنها بسيار دشوارست.
ما امروز در ايران با مسألهء تازه اي هم سر و كار داريم: بيگانگي با شيوه هاي مُدرن ِِ پژوهش و اين در حالي است كه حلقه هاي رابط ِ شيوه هاي پيشين نيز به حدّ ِ افلّ رسيده اند. يعني پژوهشگران ما نه مي توانند راه ِ پيشينيان را ادامه دهند و نه بي تكيه بر نقطه ضعف ها و قوّت هاي سنّتي، امكان ِ به كار بستن ِ موفّق ِ شيوه هاي نو را دارند.
و بازهم در اين ميان، معدود استادان ِ توانا، توان ِ پايداري در برابر ِ هنجارهاي ِ نامرغوب ِ روزگار ِ خود را ندارند!
مي بينيد، استاد ِ گرامي، باروها نريخته اند، پيوندها پاره شده اند! براي نمونه: در ايران، آثار ارجمندي چون دانشنامهء ايرانيكا و شاهنامهء خالقي مطلق، برخلاف ِ نيّت ِ آفرينندگانشان، متاعي بيگانه اند.
ناگزير براي آن كه وقت ِ گيتي بانو را نگيرم، متوسّل به خواجهء شيراز مي شوم:
"بيا ساقي آن مَي كه حال آورد،
كرامَت فَزايَد، كمال آوَرَد،
به من دِه كه بس بي دل افتاده ام
وُزين هر دو بي حاصل افتاده ام!"
با فروتني
پرويز رجبي
تهران – چهاردهم آبان ١٣٨٥.»
* * *
پاسخي فروتنانه و همدلانه به نقد ِ استاد رجبي
با سپاسگزاري از استاد رجبي براي رويكرد انتقادي شان به برداشت نگارنده در زمينه ي كُنِش ِ فرهنگي و پژوهشي ي ايرانيان كنوني، چند نكته را به كوتاهي و نه به آهنگ ِ چالش و برخورد؛ بلكه براي بيان ِ حال و روشنگري و در ميان نهادن ِ آزمونهاي شخصي ام با ايشان، يادآوري مي كنم:
من خاطرْآشفتگي و دلْ نگراني ي استاد را درباره ي كاركرد ِ پژوهشي ي نه چندان سامانمند ِ ايرانيان امروز و به ويژه پراكندگي و از هم گسيختگي ي نيروهاي كارآمد در ميهن و سرزمين هاي گوناگون فراسوي آن، به خوبي درمي يابم و در دلْ واپسي براي آينده ي ايران، با ايشان همداستانم. هر ايراني ي دلْ سوزي با درنگي در داده هاي آماري و خبري و جمع بندي ي بخشهايي از كارنامه ي ايرانيان فرهنگي و پژوهشگر در اين روزگار، از درد و دريغ برخود مي پيچد و "خواب در چشم تَرَش مي شكند!"
امّا اگر نگاه من به نيمه ي خالي ي ِ بُطري و دلهُره ي ِ برآيند ِ آن، همْ سو با نگرش ايشان است، با آزمون هاي تلخ و شيرين ِ چند ده ساله ام در ميهن و بيرون از آن، نيمْ نگاهي نيز به نيمه ي پُر ِ آن دارم و يكسره اميدْ بُريده نيستم و نه از سر ِ خوشْ خيالي و خودْفريبي، بلكه با واقع بيني ي نسبي، همان بيت ِ زبانزد ِ ديرينه را زمزمه مي كنم كه: "در نوميدي بسي اميدست / پايان ِ شب ِ سيَه سپيدست". شايد بگويند كه ما ايرانيان در سرتاسر ِ تاريخ ِ خونبار و ناهموارمان، به همين زمزمه ها دلْ خوش داشته ايم؛ در حالي كه هيچ ديگرگوني ي بُنياديني نديده ايم و پيوسته خود را و زمانه مان را تكراركرده ايم. مي گويم: بله، به يك حساب همين گونه است و من هم از اين يكنواختي ي ملال انگيز در فرآيند تاريخ و فرهنگمان در پبچ و تاب و رنج و شكنجم. امّا همان ديگرديسي هاي اندك را غنيمت مي شمارم و همواره زمانه را آبستن ِ شگفتيها مي انگارم؛ شگفتيهايي كه صد البتّه نه از امداد غيبي و اعجاز خيالْ ساخته، بلكه از كُنش و واكنش هاي ريشه دار در واقعيّت هاي زميني ي پيرامونمان مايه مي گيرد و تأويل پذير به زبان ِ دانش امروزين است.
استاد از يك سو، از به هدر رفتن نيروي كار ِ برخي از استادان و پژوهندگان مان در گوشه و كنار جهان و فرورفتن آنان در باتلاق سياست بازي و روزمَرّ ِگي به جاي ِ ورزيدن ِ خويشكاري ي ِ فرهنگي شان، با دريغ يادكرده و از سوي ديگر، با حسرت به خالي ماندن ِ جاي ِ استادان و بزرگان ِ حُكمْ گزار در فاصله ي عمر ِ يكي دو نسل نگريسته و تشويش خاطر خويش را از اين گُسست ِ فرهنگي در هر دو بُعد ِ جغرافيايي اَش ابرازداشته اند. اين دعدعه ي خاطر ِ ايشان به خوبي برايم دريافتني است. امّا جُستارها و آزمونهايي متفاوت و نمونه هايي ديگرگونه – هرچند نه بسيارْ شمار – مرا به نگرش و برآوردي ديگرسان رهنمون بوده است. پيش ازين در برخي از گفتارها و بررسي ها و نقدهاي خود، به نمونه هاي مشخّص ِ دريافته ام ، پرداخته ام؛ امّا اكنون و در اين يادداشت كوتاه، مجال پرداختن به موردهاي معيّن را ندارم. تنها اين را سربسته مي گويم و مي گذرم كه ادب ِ ايرانيان دور از زادْبوم ديگر اكنون بوته اي خود رو در كنار ِ باتلاقي دورافتاده نيست و به درختي قد برافراشته و پُرشاخ و برگ و بَرومند در كرانه ي رود ِ پوياي زمان تبديل شده است.
*
تاكنون برآوردها و برداشت هاي چندي از دستاوردهاي اين ادب در شاخه هاي گوناگونش نشريافته است كه نگاهي بدانها مي تواند پايگاه اين ادب را نمايان گرداند. نشريّه هاي فرهنگي همچون فصلنامه ي بررسي كتاب، ويژه ي هنر و ادبيّات و نامه ي كانون نويسندگان ايران در تبعيد و جز آن، آيينه ي تمام نماي اين كوشش و كُنِش بارآورست. جاي خشنودي و خوش بيني است كه سياست بارگي و هرزرفتن در روزمرّگي، نتوانسته است همه ي فرهنگْ مردان ِ برونْ مرزي ي ما را به كام خود بكشد.
دو نمونهء يگانه را – كه خود استاد هم بدانها اشاره كرده اند – نام مي برم: يكي دانشنامه ي ايران
(Encyclopaedia Iranica)
و ديگري شاهنامه ي ويراسته ي دكتر جلال خالقي مطلق.
فرايند ِ تكوين و تدوين و توليد اين دو اثر ِ بزرگ در بيرون از ايران، به تنهايي نمايشگر اوج ِ كوششهاي فرهنگي ي ايرانيان است. در خود ايران، دانشنامه هاي چندي در دست تدوين است كه بي گمان، از آنها مي توان بهره ها بُرد؛ امّا انصاف بايد داد و پذيرفت كه هيچ يك از آنها فراگيري، گستردگي، ژرفا و جهانْ شمولي ي ِ دانشنامه ي ايران را ندارند و در هيچ دانشگاه و پژوهشگاهي در جهان، نمي توانند پاسخ گوي ِ همه ي پرسشهاي ايران شناختي باشند و البتّه انگليسي زبان بودن ِ دانشنامه نيز نقش ِ تعيين كننده اي در اين جهانْ شمولي دارد.
اين كه استاد نوشته اند اين دو اثر در ايران "متاعي بيگانه اند"، قدري اغراق آميز و بدبينانه مي نمايد. در مورد دانشنامه، تا جايي كه من مي دانم از سه دهه ي پيش از اين، "مركز نشر ِ دانشگاهي" در تهران، دوره هايي از آن را براي كتابخانه هاي دانشگاهي سفارش داده است و مي خرد. همچنين خبردارم كه برخي از درآمدهاي بلند ِ آن در دست ِ ترجمه است و از جمله درآمد ِ بسيار مفصّل و سودمند ِ "پوشاك"
(CLOTHING)
در ايران از روزگار مادها تا امروز كه در ٢٨ بخش و ٢٩٢ ستون و ١٤٦صفحه، همراه با فهرست بلندي از كليدْواژه هاي پوشاكْ شناختي در جلد پنجم به چاپ رسيده، به فارسي برگردانده شده و در كتابي جداگانه چاپخش گرديده است. البته كمال مطلوب اين بود كه تمامي ي متن ِ اين عظيم ترين پژوهش ايران شناختي ي همه ي تاريخمان، با يك برنامه ريزي ي درست و دل سوزانه و پشتيباني ي مالي ي بسنده از سوي نهادهاي رسمي ي فرهنگي در ايران ترجمه و چاپخش مي شد كه در حال كنوني بيشتر به رؤيا مي ماند.
در مورد شاهنامه ي ويراسته ي دكتر خالقي مطلق نير، بايد بگويم كه اين بهترين تصحيح شاهنامه تا كنون، از چشم دوستداران و پژوهندگان حماسه ي ايران در ميهن آن، دورنمانده است. دو دفتر نخست ِ آن در سال ١٣٦٩ همزمان با جشن هزاره ي فردوسي با شمارگاني محدود در تهران بازچاپ شد و به دست همه ي خواستاران نرسيد و از آن جا كه سفارش خريد ِ آن از ناشر ِ آمريكايي و با بهاي دلاري براي خريداران ايراني آسان نيست، كساني پيوسته در صدد ِ فراهم آوردن ِ امكان ِ بازچاپ ِ آن در ايران بوده اند و من خود، سالهاست كه اين امر را پي گيري كرده ام. خوشبختانه اكنون اين گِرِه در حال گشوده شدن است و همين امروز در پرس و جويي تلفني از استاد خالقي، شنيدم كه يك نهاد فرهنگي در تهران، براي اقدام به بازْچاپ ِ همه ي دفترهاي متن و بادداشتهاي اين ويرايش شاهنامه، دست به كار شده است و اميد مي رود كه به زودي، خبر مهمّ ِ انجام پذيرفتن ِ اين كار فرخنده و سراوار را بشنويم.
نگراني ي استاد رجبي براي متروك ماندن ِ شيوه هاي پژوهش ِ سنّتي از يك سو و معمول نشدن ِ هنجارمند ِ روشهاي نوين ِ پژوهش باختريان در ميان ايرانيان و شكاف فرهنگي در ميان ِ نسل هاي پيشين و كوشندگان ِ كنوني از سوي ديگر، به خوبي دريافتني است؛ امّا من نشانه هاي به نسبت اميدواركننده اي از كاهش اين تنش فرهنگي در ميهن و فراسوي آن مي بينم و شايد اين سروده ي ابوالقاسم لاهوتي، زبان ِ حال من باشد:
"تاريك شبم را سحر آيد روزي
از گم شده يارم خبر آيد روزي
آن دَلو ِ تُهي كه در چَه انداخته ام
نوميد نيَم كه پُر برآيد روزي."
امّا اين برداشت ِ من كه با بهره گيري از دانش و فنّ امروز، مي توان اميدوار بود كه فاصله ها كوتاه گردند و دبوارها فروريزند، به باور خودم نه يك خوشْ خيالي، بلكه برآيند ِ تجربه ي ِ عيني و عملي ي شخصي است. برخي از كاميابي هاي نسبي ي فرهنگي و پژوهشي را كه خود در دو دهه ي اخير با برخورداري از فنّ افزارهاي نوين به دست آورده ام و نيز نمونه هاي چشم گيري را كه در كارهاي ديگران ديده ام، پشتوانه ي ِ اين برداشت مي دانم و "كوتاه شدن ِ فاصله ي ِ دست و آرزو" را -- كه يار ِ در توس خفته ام مهدي اخوان ثالث، زماني به طنزي تلخ، از آن به "خواب ديدن" تعبير كرد -- امروز "مُحال" نمي دانم.
من هم مانند استاد رجبي ي گرامي، كسان و نهادهايي را مي شناسم و مي بينم كه آشكار و پنهان، همچنان در صدد ِ برافراشتن ِ "باروهاي جديد از مصالح ِ فروريخته" و گسستن ِ پيوندهاي با هزار خون ِ دل استوارگشته اند. امّا از سوي ديگر نيز شاهد آنم كه نقشه هاي تباهكارانه ي اين باروسازان و پيوندگسلان به ياري ي ژرفانگري و هوشياري ي انسان امروز و دستاوردهاي دانشي و فنّي اش، در چشمْ بر هم زدني، نقش ِ بر آب مي شود و يقين دارم كه سرانجام "حقيقت" ِ پالوده و ناب – كه البته هرگز نمود و نمادي ايستا و هميشگي نخواهد داشت – بر "واقعيّت" پلشت و بويناك رورمرّه چيره خواهدشد و "انديشه و گفتار و كردار ِ نيك" جاي ِ همه ي دُژمَنِشي ها را خواهد گرفت. چُنين باد!
با درود و بدرود
جليل دوستخواه
تانزويل، كوينزلند – استراليا
سي ام آبان ماه ١٣٨٥
دانشنامه ي ايران، نماد ِ پيوند ِ همه ي ايراني فرهنگان - پيوستي بر درآمد ِ 2: 131

يادداشت ويراستار
در پي ِ نشر ِ درآمد ِ 2: 131 اين تارنما: گفتار ِ تحليلي و انتقادي ي نگارنده درباه ي نوشته ي آقاي مسعود نقره كار در اخبار ِ روز و بازْنشر ِِ آن گفتار درهمان نشريّه ي خبري و نيز در نشريّه ي الكترونيك ِ ادبيّات و فرهنگ:
http://www.mani-poesie.de/
امروز خبر رسيد كه گفتار ِ يادكرده در تارنماي خبرگزاري ي كورش نيز بازْنشرداده شده است.
با سپاسگزاري ازدوست فرهيخته دكتر تورج پارسي كه براي دو بازْنشر ِاخير كوشيده و خبر آنها را با مهر هميشگي شان، به دفتر من فرستاده اند و نيز دست اندر كاران ِ اين تارنماها، نشاني ي جاي ِ بازْنشر ِ اخير را براي آگاهي ي خوانندگان اين تارنما در پي مي آورم:
http://www.cyrusnews.com/news/fa/?mi=8&ni=17015
*
افزون بر آن، آقاي دكتر تورج پارسي، خود نيز گفتاري ارزنده و خواندني در همين زمينه نوشته و با عنوان ِ :

دانشنامه ايران نه تنها شناسنامه ي ِ مشترك ِ ملّي ي ِ همه ي ِ ايرانيان است بلكه پيوند و پيوست فرهنگى ما با افغانان و تاجيكان نيز هست.
در همان تارنماي خبرگزاري ي كورش نشرداده اند كه نشاني اش چنين است:
http://www.cyrusnews.com/news/fa/?mi=8&ni=17042
* * *
تأكيد دكتر پارسي بر رويكرد ِ دانشنامه ي ايران به فرهنگ و ادب و هنر و ديگرْ سويه هاي تاريخ و جغرافيا و زندگي ي مردم افغانستان و تاجيكستان، بسيار به جاست. دانشنامه نمود و نماد ِ درخت ستبر و كهنْ بنياد ِ فرهنگ ايراني در همه ي بخش ها و شاخه هاي آن است و نه تنها دو كشور يادكرده، بلكه ديگرْ همسايگان دور و نزديك ايران كنوني را نيز در بر مي گيرد كه زماني بخشهايي از مجموعه ي بزرگ ِ فرهنگ ايراني بوده اند و تا به امروز اثرْپذيري هاي گسترده شان از اين فرهنگ و پيوندهاي ريشه دار و ناگسستني شان با آن، سختْ آشكارست. هر پژوهنده اي كه حتّا يك بار دانشنامه را ورق زده و كاويده و بررسيده باشد، نيك مي داند كه "ايران" ِ دانشنامه، همين "ايران ِ جغرافيايي و سياسي ي امروزين" نيست و به راستي بايد گفت كه همه ي كشورهايي كه در بخش بندي هاي كنوني جدا از ايران به شمار مي آيند؛ امّا در شمول ِ آن مجموعه ي نامدار كهن جاي مي گيرند، از اين ديدگاه، وامْ دار ِ دانشنامه ي ايران اند و مردم ِ آنها مي توانند از اين سرچشمه ي ِ بزرگ سيراب شوند يا -- به ديگرْسخن -- چهره ي ِ تاريخي، فرهنگي، ادبي، هنري، اقتصادي و سياسي ي خود را در اين آيينه ي ِ تمامْ نماي ِ تابناك بنگرند.
چنين امري، در كار ِ تدوين دانشنامه، برتري ي كوچكي نيست و نبايد و نمي توان ازآن چشم پوشيد و بدان كم بها داد.
در واقع، هرگاه اين دانشنامه را دانشنامه ي جهان ِ ايراني توصيف كنيم، ذرّه اي گزافه گويي نكرده ايم.
درود بر دكتر پارسي كه هوشمندانه بر اين جنبه ي كليدي و مهم در ساختار دانشنامه ي ايران، انگشت گذاشته است.
Saturday, November 18, 2006
2: 131. دانشنامه ي ايران: شناسنامه ي ِ مشترك ِ ملّي ي ِ همه ي ِ ايرانيان


نشريّه ي الكترونيك اخبار روز:
" دانشنامه ایرانیکا"
غیر سیاسی و بی طرف؟!
انتشارداده است.
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=6693
*
خواننده ي ِ اين گفتار، درهمان نگاه ِ نخست به عنوان ِ آن، درمي يابد كه نويسنده، ناوابستگي ي ِ دانشنامه ي ِ ايران (Encyclopaedia Iranica)
به نهادها و روندهاي سياسي را – كه موضع ِ رسمي و شناخته ي آن است – مورد ِ ترديد قرار داده و پايگاه ِ آزاد ِ دانشي و پژوهشي و نقشْ ورزي ي ِ فرهنگْ شناختي ي ِ آن را در برابر ِ نشان ِ پرسش گذاشته است.
خواننده، آنگاه با اين پرسش از خود كه: "چنين ادّعاي گزافي، برچه پشتوانه و سندي استوار است؟"، به سراغ ِ متن ِ گفتار مي رود و جزء به جزء ِ آن را برمي رسد.
نويسنده با الگو برداري از نمونه هاي بهره گيري ي سياست بازان فرصت طلب از نهادهاي فرهنگي در تاريخ سده ي اخير ميهنمان، در زمينه ي مساعد باورمندي ي بسياري از ايرانيان به "نظريّه ي توطئه" و نگرش"دائي جان ناپلئوني" به همه ي رويدادهاي اجتماعي و سياسي، كوشيده است تا با همْ ذاتْ پنداري ِ موضوع مورد بحث خود و موضوع هاي يكسره ناهمگون با آن و گزافه گويي ي بي بند و بار و ناپاسخگويانه در اين زمينه، به ذهنهاي ساده ي كم و بيش آشنا با چنين نمونه هايي، بباوراند كه دانشنامه نيز درهمين چهارچوب جاي دارد و اگرچه برآيند ِ كار و كوششي دانشگاهي و فرهيخته است، با روندها و گروه بندي هاي ويژه ي سياسي پيوند دارد و دست اندركاران ِ آن نهادها، از اعتبار و آوازه ي آن، به سود ِ پيشْ بُرد ِ خواستهاي خويش، بهره مي جويند.
نويسنده، بي هيچ گونه آگاهي از سازمان اداري و پشتوانه هاي مالي ي دانشنامه، تنها با نگاهي به دورنماي ِ برخي از كوشش و كُنِش هاي كناري و ياري رساني هاي فردي و جمعي به تأمين ِ هزينه ي كلان ِ اجراي اين برنامه ي عظيم و نام بردن از كسان ويژه اي در زمره ي اين كوشندگان و پشتيبانان، در باره ي ِ به اصطلاح جانبدارانه و سياسي بودن ِ كار ِ اين نهاد ِ دانشي و فرهنگي، شبهه مي افكند. او به هيچ يك از روشنگري هاي گردانندگان دانشنامه در اين زمينه اشاره اي نمي كند تا دستش براي وارونه نمايي ي واقع ِ امر، بازباشد.
نويسنده با نگاهي سطحي و ولنگارانه، در باره ي دانشنامه و شناسانندگان آن و ميزان درآمد هايش نوشته است:
"تبلیغات مُبلّغان حرفه ای دانشنامه و بنیاد ِ آن، ضمن اطلاق عناوینی مبالغه آمیز به دانشنامه، از جمله شاهنامه ي معاصر و شناسنامه ي ما ایرانیان و... دانشنامه کمک های مالی و معنوی چشم ْگیری دریافت کرده است."
امّا ايرانيان فرهيخته و ژرفانگر و نيز شمار زيادي از جُز ايرانيان ِ حق شناس ِ روي آور به فرهنگ و تاريخ و هنر و ادب ايران، خودْ توان ِ عيارْسنجي دارند و در اثري چون دانشنامه به ديده ي تحقيق مي نگرند و با بررسي و نقد فرهيخته ي آن، آنچه را كه بايسته است از آن درمي يابند و پايگاه والاي آن را به درستي بازمي شناسند.
دانشنامه كالاي مصرفي ي روزمرّه نيست كه براي جلب مردمي ساده دل و برون نگر بدان، نيازي به "مُبلّغان حرفه اي" باشد. جايگاه و ارج دانشنامه در گستره ي فرهنگ ايراني، نه با دادن عنوان هاي مُبالغه آميز بدان، بلكه با رويكردي دل سوزانه و بردبارانه به آن و جُستار پيگير در هزارتوهاي كاويدني و شناختني اش، بر هر خواننده و پژوهشگر ِ نيكْ انديشي آشكارخواهدشد. هرگاه يك مصداق ِ چشم گير براي عبارت حكمت آميز ِ سعدي : "مُشك آن است كه خود ببويد؛ نه آن كه عطّار بگويد!" درميان باشد، همين مورد ِ دانشنامه است. دانشنامه، نشريّه يا كتاب چاپخش شده از سوي فلان سازمان يا بهمان گروه ِ مدّعي ي "مبارزه كردن" و "اپوزيسيون بودن" نيست كه بتوان در فرآيند ِ پُراغتشاش ِ ستيزه گري ها و هم چشمي هاي بي حاصل و تباه كننده، انگ و رنگ ِ وابستگي به اين يا آن دستگاه يا جماعت را بر آن زد و سپس از آب ِ گلْ آلود ِ اين چنگ و دندان نشان دادنها ماهي گرفت! اندازه و مقياس ِ دانشنامه، فراتر از آن است كه با چنين خط كش هاي كوچكي بتوان سنجيدش!
از سوي ديگر، دانشنامه يك كالاي بازرگاني ي توليدشده براي سود و صرفه نيست كه آوازه گري ي "مبلّغان حرفه اي" ، بازاري پر رونق تر براي آن پديدآورد. كمك هاي بي دريغ فرهنگ دوستان به دانشنامه هم در بهترين حالت مي تواند به سر ِ پا ماندن و رهسپار ِ سرانجام شدن ِ اين راه نورد چندين ده ساله مددي برساند. اين همه، در حالي است كه نهاد ِ آمريكايي ي تأمين كننده ي بخش ِ اصلي ي ِ نيازهاي مالي ي دانشنامه، بودجه ي اين اثر را در نهايت صرفه جويي، "نخْ نما" خوانده است.
*
طرح ِ تدوين و نشر دانشنامه ي ايران، نخست به ابتكار بنگاه ِ ترجمه و نشر ِ كتاب در تهران ريخته شد و با كمك مالي ي سازمان برنامه و بودجه ي ايران در سال 1974 در همكاري با دانشگاه كلمبيا به مرحله ي اجرا درآمد. امّا بعد از انقلاب كه پشتيباني ي مالي ي ايران از آن دريغ شد، با درنگ و دشواري رو به رو گرديد و گرداننددگان آن، ناگزير شدند به تأمين سرچشمه هاي مالي ي جايگزين در بيرون از ايران بپردازند. در اين مرحله، پرداخت هزينه ي عمده ي دانشنامه را موقوفه ي ملّي ي دانشهاي انساني
National Endowments for the Humanities
كه يك نهاد ِ فدرال آمريكايي است، برعهده دارد.
دانشگاه كلمبيا، تنها ساختمان ِ محلّ ِ كار و آب و برق و برخي وسيله هاي ديگر را در اختيار دانشنامه قرارداده است. هزينه كردن همه ي درآمدهاي دانشنامه، زير نظر ِ اين دانشگاه صورت مي پذيرد. خدمت مدير و مهينْ ويراستار ِ دانشنامه و نيز رايْ زنان ِ او رايگان است. افزون بر اين، استاد دكتر احسان يارشاطر، سالها پيش از اين، مجموعه ي
بسيار نفيس و گرانبهاي از گردآورده هاي هنري ي ِ خانوادگي ي خود و همسرش را به حراج گذاشت و درآمد به دست آمده از فروش آنها را براي تأمين بخشي از هزينه هاي دانشنامه، اختصاص داد.
دفتر دانشنامه ي ايران، بارها در خبرنامه ها و نشريّه هاي خود، به روشني ي هرچه تمام تر و با آوردن رقمهاي دقيق، از چگونگي ي سازمان دهي ي مالي ي اين نهاد ِ دانشي و فرهنگي در مرحله ي دوم ِ كارش، سخن گفته و جاي هيچ گونه ابهام و شُبهه اي براي كسي باقي نگذاشته است.
بر پايه ي داده هاي اين آگاهي نامه ها، موقوفه ي يادكرده، پرداخت ِ كمك مالي خود براي انتشار اين اثر را موكول به تأمين ِ بازمانده ي اعتبار ِ بايسته از راه ِ جلب ِ كمك هاي مالي ي خودخواسته ي كسان و نهادهاي پشتيبان اين كُنِش ِ بزرگ ِ علمي و پژوهشي كرده است.
از همين رو در تمام سالهاي ِ گذشته، دست اندركاران دانشنامه، همواره كوشيده اند كه همگان را به ياري فراخوانند و زمينه هايي براي گردآوري ي كمكهاي مالي به اين برنامه فراهم آورند تا شرط ِ آن موقوفه، به جاي آورده شود و پرداخت ِ اعتبار اصلي ي پذيرفته ي آن، دچار درنگ و اختلال نگردد.
برخي نهادهاي ايراني در بيرون از ايران مانند بنياد كيان، بنياد محوي و بنياد ميراث ايران با كمكهاي عمده و چشم گيرشان، در اين فرآيند، نقش مهمّي ورزيده اند كه امري است آشكار و در آغاز ِ هريك از جلدهاي دانشنامه، بدان اشاره رفته است.
افزون بر اين، ايرانيان دوستدار ِ فرهنگ و تاريخ كهن ِ ايران از هر گروه و دسته و با هر باور ديني يا سياسي، با پي بردن به اهميّت يگانه ي اين اثر عظيم و آگاهي از دشواري ها و تنگناهاي مالي ي كار ِ نشر آن، به گونه اي خودجوش به تكاپو درآمده و در پاسخ گويي به نداي ياري خواهي ي گردانندگان ِ دانشنامه، در شماري از شهرهاي جهان، انجمن هاي دوستداران دانشنامه را شكل بخشيده اند و با برگزاري ي شبهاي ويژه و ايراد سخنراني ها و اجراي برنامه هاي هنري به گردآوري ي كمكهاي مالي براي آن، اقدام كرده اند.
در ميان اين ياري دهندگان، شمار كمي را مي توان ديد كه با توانايي ي بالاي مالي شان، رقمهاي عمده اي، حتّا يك ميليون دلار پرداخته اند و شمار ِ بسياري را نيز مي توان مشاهده كرد كه با امكان محدود ِ مالي ي خود، مبلغ كمي را با هيجان ِ شركت در يك كوشش ِ فرهنگي ي ملّي، به صندوق هاي گردآوري ي كمك مي ريزند. من خود، بارها در شهرهاي آمريكا، كانادا، اروپا و نيز در اين سرزمين كه اكنون "شهربند" آنم (استراليا) شاهد شور و شوق ايرانيان دوستدار فرهنگ ايراني در شبهاي ويژه ي دانشنامه و پرداخت كمكهاي ده دلاري و پنج دلاري بوده ام.
امّا هيچ يك از دهندگان كمك مالي به دانشنامه، كار ِ خود را مشروط به برآورده شدن ِ خواست ِ ويژه اي نمي كند و آن را سرپوشي براي پيشْ بُرد ِ مقصودي ديني يا سياسي نمي انگارد. حتّا اگر شبهه را قوي بگيريم و چنين بينگاريم كه كساني در اين ميان، با چنين رويكرد وديدگاهي و پيشينه و كارنامه و شهرت سياسي و اجتماعي ي نه چندان پذيرفتني هم باشند، نبايد و نمي توان حضور آنان در انجمن هاي دوستداران دانشنامه و شب هاي ويژه ي كمك رساني و بخشش آنها را دستاويزي براي خُرده گيري به كار ِ دانشنامه قرار داد و در پالودگي و فرهيختگي ي ِ كار ِ آن شك ورزيد. زيرا كارنامه ي شخصي ي ايشان ربطي به كار ِ دانشنامه ندارد و سر ِ سوزني از اعتبار ِ والاي علمي و ناوابستگي ي آن نمي كاهد. گردآورندگان ِ كمك نيز از هيچ ياري دهنده اي شناسنامه ي مرامي و گواهينامه ي وابستگي به سازمان يا حزب معيّني را مطالبه نمي كنند و هر ايراني را پشتيبان اين برنامه ي ملّي مي شمارند.
ايرانياني كه در دهه هاي اخير به ارزش اثر ِ جهان شمولي همچون دانشنامه در آفتابي كردن ِ كيستي ي خود در پيش چشم ِ ديگران پي برده اند و آن را در هر محفل و مجلسي در چهارگوشه ي جهان، همچون شناسنامه ي افتخارآميز فرهنگ باستاني و تاريخي و معاصر ِ ملّي ي ِ خويش، به جزْ ايرانيان مي شناسانند و در برابر برخي از نژادپرستان و برتري جويان باختري، با سرافرازي و برقي از غرور ِ شايسته ي انساني در چشمان، نشاني ي ِ
را همچون مدال افتخار برسينه مي زنند، البتّه با دل و جان به ياري ي اين كار ِ گرانْ سنگ مي پردازند و هرآنچه را كه در توان دارند، در طَبَق ِ اخلاص مي گذارند و پيشكش آن مي كنند.
دانشنامه نه تنها در ايران – كه با دريغ، هنوز چندان شناخته و در دسترس نيست و تنها به تازگي، بخش هاي كوچكي از آن ترجمه و چاپخش شده است – بلكه در سرتاسر ِ جهان، براي ِ ايرانيان ِ آسيمه سر و آشفته جان از غم ِ غُربت و ناشناختگي در تقابل با دارندگان ِ ديگرْ فرهنگها و تمدّنها، جايي خالي را پركرده است كه با هيچ چيز ديگري پركردني نبود. افرون بر آن، هر جُزايراني كه بخواهد درباره ي ايران كنجكاوي كند و سيماي تابناك و افتخارآميز آن را در فراسوي نمودهاي تاريك و شرمْ آور ِ روزمرّه و ژاژخايي ها و ياوه سرايي هاي جهانخواران ِ جنگ باره و زورگو بازشناسد، اكنون "جام ِ كيخسرو" ِ دانشنامه را با زبان جهاني ي انگليسي در دسترس دارد و ايمن از پراكنده گويي هاي پر غلّ و غش ِ اين و آن، گوهر ِ درونمايه هاي هزاران كتاب و گفتار با اعتبار ايران شناختي، يكجا در اختيار وي و رهنمون ِ آگاه ِ اوست.
هرگاه وابستگي هايي از اين گونه كه نويسنده ي گفتار مورد نقد، پنداشته است، در كار ِ دست تدوين كنندگان دانشنامه راه داشت، بهترين جا براي نمايش آنها، متن ِ اين اثر بود. در حالي كه در تمام 13 جلد ِ تاكنون نشريافته ي دانشنامه، حتّا سطري برانگيزنده ي چُنين وَهم و شُبهه اي وجودندارد و تصوّرپذير هم نيست.
نويسنده ي اتّهام نامه ي يادكرده، بي آن كه براي اثبات تهمت ها و دشنام ها و نسبت هاي نارواي برشمرده اش به دانشنامه و تدوين كنندگانش حتّا يك نمونه از متن اين اثر بياورد، به سبك و سياق سياستْ بارگان ديروزين و امروزين ميهني از چپ ِ چپ تا راست ِ راست – با آن همه آسيب رساني هاي تأسّف انگيزشان به خيزشها و جنبشهاي مردمي ي ايرانيان از مشروطه تا امروز – رفتارمي كند. وي به همان حربه ي كهنه و زنگ زده ي كلّي گويي، پاپوش دوزي و لجنْ پراكني بي دليل و مدرك چنگ مي زند و سرانجام مي كوشد كه با خط كشي ي جزمْ باورانه ي ژدانفي و كاريكاتورهاي ديرآمده اش، جاي ِ "دوست" و "دشمن" را تعيين كند و ميان ِ "خودي" و "جُزخودي" تمايز قايل شود تا بتواند ادّعاهاي موهوم خويش را بر كرسي بنشاند.
نويسنده از " نزدیکی ها و همکاری های آقای یارشاطر با دربار ودرباریان در گذشته و درباریان در خارج کشور" سخن مي گويد، بي آن كه نشان دهد كه دربار و درباريان ديروزين و امروزين كدام جامه ي زربفت صدارت و وزارتي را بر بالاي وي پوشانده اند. او نمي گويد مردي كه عمري با فرهيختگي و دانشوري به استادي و پژوهش پرداخته و هم اكنون در دهه ي هشتاد عمر، دور از ميهن، در گوشه ي دفتر كوچكش در دانشگاه كلمبيا بي گرفتن ديناري اجر و مزد ِ مادّي، مهينْ ويراستار اين تأليف عظيم و كار ِ كارستان است، چگونه مي توانسته است و مي تواند به آماجهايي چنين فرومايه، چشم داشته باشد.
به راستي سخن ِ گوهرين ِ خواجه ي بزرگمان، بهترين بازگوينده ي حال در برخورد با چنين شوخ چشمي ها و ناسپاسي هاست: "جاي ِ آن است كه خون موج زنَد در دل ِ لعل / زين تغابُن كه خَزَف مي شكند بازارش!"
آيا اين نمونه ي ديگري از همان رفتار دُژمَنِشانه اي نيست كه بسياري از ما ايرانيان از ديرزمان تا كنون با بزرگان ِ فرهنگ و دانش و ادب و هنر خود داشته ايم و مثال هاي شرم آورش، همه ي ورقهاي تاريخ ما را سياه روي كرده است؟! و آيا همين گونه نابهنجاري ها و كژتابي ها، سبب ساز ِ گسست ِ فرهنگي ي ما – كه اين همه از آن آسيب ديده ايم – نبوده است و نيست؟
وارد آوردن اتّهام هاي گستاخانه اي از اين دست به دانشنامه و بنياد گذار و مهينْ ويراستار آن، بدان مي مانَد كه كسي بگويد (و ديده ايم كه كساني گفته اند) كه چون حماسه ي ايران نام شاهنامه بر خود دارد و در آن از سرگذشت شهرياران باستاني سخن به ميان مي آيد و كساني چون "بايسنغرميرزا" و "شاه طهماسب صفوي" به توليد دستْ نوشت هايي نفيس از آن فرمان داده اند و "محمّد رضا شاه پهلوي" در هنگام برگزاري ي "جشنهاي دو هزار و پانصدمين سال شاهنشاهي"، به چاپ نفيس بسيار پرهزينه اي از همان دستْ نوشت ِ بايسنغري فرمان داده است، پس اثري درباري و تنها پسنديده ي شاهان است و ربطي به مردم ايران ندارد و گنجينه ي عظيم اسطوره و حماسه و تاريخ و فرهنگ و ادب و حكمت ِ ناب ِ ايرانيان نيست!
نويسنده از " اظهارنظرهای گاه کینه توزانه ی گردانندگان و مشاورین دانشنامه و بنیاد در باره محمّد مصدّق,به عنوان نما د جنبش ملی در ایران، و فرهنگ سازان و فرهنگ ورزان چپ ( به ویژه شاعر بزرگ میهنمان احمد شاملو)"
دم مي زند؛ بي آن كه يك نمونه از اين "اظهارنظرهاي" مورد ادّعا را در متن دانشنامه نشان دهد.
مي پرسم: نخست اين كه نامهاي اين " گردانندگان و مشاورین دانشنامه" چيست و " اظهارنظرهای گاه کینه توزانه" شان در كجا نشريافته است؟ دوم اين كه هرگاه كسي يا كساني از اين نامْ نبُردگان در جايي سخن ناروايي درباره ي ايرانيان شايسته (من به چپ و راستش كاري ندارم) گفته باشد، چه ربطي با متن دانشنامه دارد؟ هركس بايد پاسخ گوي سخن خويش باشد. آيا در جايي از دانشنامه، چنين سخنان ناسزاواري هست؟ اگر هست، چرا بدانها بازبُرد نداده اند؟
به وارونه و براي نمونه، آيا نويسنده ي اين مطلب بي بنياد، درآمدهاي ِ"كودتاي 1299/1921" و "كودتاي 1332/ 1953" را در جلد چهارم دانشنامه خوانده و ديده است كه در آنها با چه شيوايي و رسايي و چه مايه از دقّت ِ بي طرفانه ي پژوهشي به بيان حقّي كه در فرآيند ِ آن رويدادهاي شوم، از مردم ايران تباه گرديد و رنج و شكنجي كه بر بزرگْ مردي همچون "مصدّق" واردآمد، پرداخته شده است؟ آيا چنين گفتارهايي در متن اين گنجينه ي عظيم و سخنگوي راستين تاريخ و فرهنگ ايران – كه نمونه هاي فراوان دارد – اثري از گرايش به نهادهاي سياسي ي مردم ستيز نشان مي دهد؟
آيا درج ِ درآمدهاي "گلشيري" و "گلسرخي" (آن هم با تصوير مشهور او در هنگام دفاع در بيدادگاه نظامي) در جلد يازدهم دانشنامه، خوشايند ِ درباريان و به اصطلاح سلطنت طلبان است؟! (زهي تصوّر باطل، زهي گمان ِ خلاف!)
نوبت الفبايي ي درج درآمدهاي "مصدّق"، "شاملو"، "محمّد مختاري"، "محمّد جعفر پوينده"، "احمد ميرعلايي" و "فرهنگ سازان و فرهنگ ورزان" ديگر نيز هنوز نرسيده است. اگر هم در نشريافته هاي كنوني، نام كسي از قلم افتاده باشد، بر پايه ي ِ هنجار ِ كار ِ دانشنامه، در "پيوست" خواهدآمد؛ چنان كه در حرف "ف"، درآمدهاي "پروانه و داريوش فروهر" فراموش شده است و بي گمان، جبران خواهد شد.
نويسنده كه از سوي "چپ" ميدان به نبرد با دشمن ِ موهوم ِ پنهان شده در پوشش يك اثر فرهنگي پرداخته، تا دسيسه ي ِ "راست" را خنثا كند، در پي گيري ي اين نبرد سهمگين، نوشته است: "با گذر زمان و به تدریج که نام مؤسسات و بنیاد ها و افراد حمایت کننده ی دانشنامه انتشار یافت نقش سلطنت طلبان در پیدایی و پیشرفت این حرکت " فرهنگی" و دانشگاهی آشکار تر شد."
چنين عبارتهايي سخت آشناست و سالهاست كه آنها را در دُرافشاني هاي تازندگان از سوي "راست" ِ ميدان در ميهن ِ اصلي ي ِ دانشنامه، درباره ي اين اثر ِ "ساخته و پرداخته ي دشمنان امپرياليست و صهيونيست" و مدير ِ "روي در نقاب فريب پوشيده" ي ِ آن، شنيده و نيز در تعبيرهاي همچون " استكبار جهاني" و "تهاجم فرهنگي" شنيده و خوانده ايم. اين جاست كه با شگفتي زدگي مي بينيم كه دو سر ِ"راست" و "چپ" اين كارزار به يك نقطه مي رسد و سخن فردوسي را فراياد مي آوريم: "چپ آوازه افكند و از راست شد!"
نويسنده پس از وارد آوردن ِ اين همه تهمت ناشايسته بر دانشنامه ي ايران و تدوين كنندگانش، به جمع بندي ي ناسزا گويي هاي خود پرداخته و با زبان و بياني دهان پركن و فخيم و جدّي نما نوشته است:
"به گمان من امّا راهی که مسؤل و مشاوران دانشنامه و بنیاد دانشنامه در پیش گرفته اند، حتی اگر برجسته ترین اثر تحقیقی در باره تاریخ و فرهنگ و تمدن ایران دستاوردش باشد، کژ راهه ای بیش نخواهد بود؛ راهی که سالیان دراز حکومت گران و بسیاری از احزاب و سازمان های سیاسی پیموده اند؛ راهی که نهایتش آلوده کردن بیش از پیش فرهنگ، هنر، تمدن و تاریخ مان به نا راستی های سیاست بازانه است؛ کژراهه ای منتهی به مرداب بی اعتمادی و آسیب زننده به خصلت دموکراتیک و مستقل تشکل ها و حرکت های فرهنگی و هنری."
وي آنگاه در پوشش ِ " یکی از حامیان و دوستداران سابق دانشنامه " (؟!) به "دلْ سوزي!" براي كارگزاران اين اثر پرداخته و به منزله ي يك "تنها به قاضي رفته ي خوشْ حال بازگشته"، آنچه را "آرزوي من" خوانده، در قالب ِ يك اعتراف گيري ي القايي از شخص گناهكار، بيان داشته است:
"به عنوان یکی از حامیان و دوستداران سابق دانشنامه آرزوی من این است که دانشنامه و بنیاد دانشنامه راه شایسته ی یک دانشنامه ی وزین، غیر وابسته و بی طرف را در پیش گیرد و یا حداقل با برخورد ی فرهنگ سازانه و صادقانه، دست اندر کاران دانشنامه اعلام کنند این پروژه و تشکل شکل گرفته درپیرامون اش پروژه و تشکلی سیاسی، جانبدارانه و وابسته است."
به راستي كه از اين سخيف تر و مبتذل تر نمي شود با كاري چُنين گرانْ سنگ و پديدآورندگانش برخوردكرد!
مي بينيم كه كار ِ بررسي و نقد ِ يك اثر فرهنگي در ميان برخي از ما ايرانيان ناسپاس و فرهنگ ناشناس، به چه روزي افتاده است.
يك زبانزد يا مثل مردمي مي گويد: "بي انصافي تير ِ عصّارخانه را مي شكند!"
در برخورد با چنين حدّي از بي انصافي، ناچار بايد انتظارداشت كه تير ِ همه ي ِ عصّارخانه هاي عالم بشكند!
Friday, November 17, 2006
2: 130. گزارش دوازدهمين و فراخوان ِ سيزدهمين نشست ِ شاهنامه پژوهي در شبكه ي جهاني
ستایشْ سرود ِ خِرَد از: دیباچه ي ِ شاهنامه ي فردوسی با اجراي نوشين دُخت و سهراب انديشه را در اینجا بشنوید
*
گُفتاوَرد از درونمايه هاي اين تارنما در رسانه هاي چاپي و الكترونيك، بي هيچ گونه تغيير و با يادكردازخاستگاه، آزادست.
.Free to use on any web and media, without any changes and with a reference to source
All Rights Reserved. Copyright © 2005-2006, Iran-shenakht

نگاره اي از رستم
نگاه داشته در موزه ي ارميتاژ در سنت پيترزبورگ
يادداشت ويراستار
متن زير را كه امروز در تارنماي كتابخانه ي گويا
www.ketabkhaneyegooya.blogspot.com
نشربافته است، با سپاسگزاري از دوست و همكار ارجمند بانو گيتي مهدوي، بنيادگذار كتابخانه ي گويا وكدبانوي دلْ سوز ِ خيمه سراي شاهنامه پژوهي، براي آگاهي ي خوانندگان گرامي ي اين تارنما، بازْنشر مي دهم:
دوازدهمین نشست شاهنامه پژوهي در شبكۀ جهاني در تاریخ جمعه، هفدهم نوامبر دو هزار و شش برابر با بیست وششم آبان ماه هزارو سیصدوهشتادوپنج در تارنماي كتابخانۀ گويا برگزار گردید. متنِ ضبط شدۀ گفت و شنودهاي نشست دوازدهم را مي توانيد در اينجا بشنوید.
*
سیزدهمين نشست شاهنامه پژوهي در شبكۀ جهاني را در تاریخ جمعه، بیست وچهارم نوامبرمطابق با سوم آذر هزارو سیصد و هشتاد وپنج از ساعت هشت و سی دقیقه شب به وقت سیدنی، برابر با 1 پس از نیمروز به وقت ایران آغاز می کنیم. در این نشست بحث در مورد بخش جمشید را ادامه خواهیم داد.
برای شرکت در این نشستها، هیچگونه محدودیّتی وجود ندارد. چنانچه مشکلی برای عضویت در پالتاک دارید، با تماس از راه ايميل كتابخانۀ گويا، با ما مطرح کنید. به امید دیدار شما عزیزان در اتاق شاهنامه پژوهی. گ. م.
Thursday, November 16, 2006
2: 129. پيوند به دو گفتار ِ مهمّ ِ فرهنگي از دو فرزانه ي ِ نامدار ِ روزگارمان
ستایشْ سرود ِ خِرَد از: دیباچه ي ِ شاهنامه ي فردوسی با اجراي نوشين دُخت و سهراب انديشه را در اینجا بشنوید
*
گُفتاوَرد از درونمايه هاي اين تارنما در رسانه هاي چاپي و الكترونيك، بي هيچ گونه تغيير و با يادكردازخاستگاه، آزادست.
يادداشت ويراستار
دو گفتار ِ كليدي در شناخت ِ فرهنگ ِ ايراني و زبان فارسي كه در اين درآمد بدانها پيوند مي دهم، به ترتيب از محمّد قزويني و محمّدعلي فروغي است. گفتار ِ يكم، نقد ِ دانشورانه و نكته سنجانه ي زنده ياد قزويني است بر پژوهش زبان شناختي و تاريخي ي ِ مهمّ ِ زنده ياد احمد كسروي به نام ِ آذري يا زبان ِ باستان ِ آذربايجان. بايستگي ِ بازخواني ي اين نقد و ارزيابي ي هوشمندانه ي قزويني از كار ِ درخشان ِ دانشمند ِ همروزگارش كسروي، به ويژه در اين هنگام كه

دُژانديشي هاي ايران ستيزان ِ غوغاسالار و ماهي گيران از آب ِ خودْ گلْ آلودكرده، در راستاي ِ زيان رساني به ارزش هاي فرهنگي ي ايران و استان هاي ِ آذربايجان ِ آن، نمودهاي جنجالي و فريبكارانه دارد، به خوبي آشكارست.
هرچند كه زبان و بيان و هنجار ِ نگارش ِ قزويني، سخت عربي مآب و دشوارست، خواننده ي امروزين نيز مي تواند با اندكي بردباري و -- شايد -- پرس و جو، گوهر ِ انديشه و سخن ِ وي را دريابد و با دلْ سوزي ِ فرهيخته ي ايران دوستانه ي او، همداستان شود.
گفتار ِ فروغي، يكي از نخستين كوشندگان معاصر در شاهنامه پژوهي و فردوسي شناسي، از ديدگاه ِ ريشه يابي ي چرايي ي پايگاه والاي شاهنامه در انديشه و فرهنگ ايرانيان، اهميّت ويژه دارد و خواندن ِ آن براي هر ايراني ي امروزين بايسته است.
اين دو گفتار كه بارها به چاپ رسيده، به تازگي در تارنماي ِ شاهنامه و ايران، بازْنشر داده شده و دوست فرهيخته ي ارجمند آقاي دكتر نويد فاضل، نشاني هاي پيوند بدانها را از آلمان به اين دفتر فرستاده اند و من با سپاسگزاري از ايشان، در اين جا به خوانندگان ايران دوست ِ ايران شناخت پيشكش مي كنم.
http://shahnamehvairan.com/ver2007/index.php?option=com_content&task=view&id=60&Itemid
http://shahnamehvairan.com/ver2007/index.php?option=com_content&task=view&id=58&Itemid
2: 128. شب ِ بزرگداشت ِ بهار در تهران
يادداشت ويراستار
در پي نشر درآمد 2: 123 و پيوست آن در اين تارنما كه درونمايه ي آنها شب ِ ويژه ي بزرگداشت جمال زاده در تهران به ابتكار و كوشش علي دهباشي سردبير ماهنامه ي بُخارا بود، خبريافتم كه دهباشي شب بزرگداشت بهار را هم تدارك ديده و سازمان داده و شب گذشته (چهارشنبه 24 آبان 1358) در خانه ي هنرمندان برگزاركرده است.
اين آيين ِ سزاوار، به مناسبت يكصد و بيستمين سال زادْروز ِ آن بزرگْ مرد ِ ادب و فرهنگ و تاريخ مبارزه هاي سياسي ي ِ معاصر ايران، ترتيب داده شده بود.
محمّد تقي بهار، ملك الشّعرا، شاعر، چكامه سرا، اديب، پژوهشگر و استاد، روزنامه نگار و مبارز پرشور و نستوه راه آزادي و حق جويي و ستيز بي امان با خودكامگي از دوران جنبش مشروطه خواهي تا روزگار پادشاهي ي رضا شاه و محمّد رضاشاه بود.
ميراث فرهنگي و ادبي ي بهار، گنجينه ي تاريخ اين روزگار را سرشاركرده و سخت چشم گير و ارجمند و ستودني است. بهار را به يك تعبير، مي توان پل ِ پيوندي ميان ادب خراساني ي سده هاي سوم تا ششم هجري و ادب روزگار ما شمرد و جا دارد كه ارزشهاي والاي كار او را هرچه رساتر به نسل هاي امروزين بشناسانيم.
از همين رو، كوشش دهباشي در برپايي ي ِ شب ِ ويژه ي ِ ارج گزاري به پايگاه ِ شايسته ي ِ اين نادره ي دوران ما سزاوار آفرين و درود است و اميدمي رود كه شبهاي ويژه ي ديگرْ بزرگان و نامداران ادب و فرهنگ نيز كه براي آنها برنامه ريزي كرده است با توفيق كامل برگزارگردد. دهباشي، تصوير بهار را نماي ِ روي ِ جلد ِ تازه ترين دفتر بُخارا نيز كرده است.
در آيين شب پيش، نخست پيام هايي از دكتر محمّد امين رياحي (استاد و پژوهنده ي ادب فارسي)، پروانه ي بهار (دختر ملك الشّعرا بهار) و محمّدعلي سپانلو (شاعرو پژوهنده) خوانده شد كه متن آنها را به ترتيب در زير مي آورم .
پیام دکتر محمدامین ریاحی برای شب ملکالشعرا بهار
بزرگداشت بهار،بزرگداشت فرهنگ ملی ایران است
دکتر محمدامین ریاحی که به علت بیماری نتوانست در شب ملکالشعرای بهار شرکت کند ، متنی را برای این مراسم فرستاده بود که در پی میآید:
دوست عزیزم ، آقای علی دهباشی ، از من خواست که در مجلس جشن صدوبیستمین سال تولد استاد بزرگ، ملکالشعرای بهار ، به عنوان یکی از شاگردان و ارادتمندان آن بزرگوار عرایضی داشته باشم. دریغا که پیری و بیماریهای طبیعی ملازم آن ، مانع حضور در آن مراسم شد. ناچار از راه دور چند کلمه به عرض میرسانم. بزرگداشت بهار، بزرگداشت دانش و آزادی و فضیلت، بزرگداشت فرهنگ ملی ایران و شعر ایران است. بهار یکی از هفتتن بزرگترین شاعران ایران در تمام قرون: فردوسی، سعدی، حافظ، مولوی ، نظامی و خیام و یکی از بنیانگذاران پژوهشهای علمی در زبان و ادب و فرهنگ ملی ماست. بهار نخستین کسی است که با شناسایی مزار فردوسی در طوس و سرودن چندین قصیده و نشر مقالات متعدد موجبات ساختمان آرامگاه و برگزاری جشنهای باشکوه هزاره میلاد شاعر بزرگ ملی ایران گردید. استاد بزرگ از بهار جوانی ، از آغاز نهضت مشروطیت با سرودن قصاید نغز و استوار و مهیج و نشر مقالات در حمایت از آزادی و بیداری مردم و مبارزه با دشمنان ایران که وطن ما را اشغال کرده بودند چون آفتاب در آسمان ادب و سیاست ایران درخشیدن گرفت و از همان روزها بزرگترین شاعر عصر خود شناخته شد و همواره این مقام را حفظ خواهد کرد. بهار در همهی عمر مورد کینه و آزار دشمنان خارجی و حکومتهای ایران و حسودان و رقیبان بود و در برابر همهی آنها چون کوه دماوند استوار ایستاد. دربارهی زندگی پر افتخار و خدمات سیاسی و جریدهنگاری او کتابها و مقالات بسیار نوشته شده و خواهد شد. عرایض من در اینجا منحصرا دربارهی شعر و مقام والای علمی اوست. تبحر و تسلط بهار بر متون نظم و نثر فارسی ، شگفتانگیز بود. نقد و تصحیح ترجمهی تاریخ طبری و تاریخ سیستان و مجملالتواریخ و القصص که از نظر احتوا بر اطاعات اختصاصی و اهمیت آنها از زبان فارسی لازمترین کار در آن روزها بود حسن تشخیص او را نشان میدهد. هر دو کتاب اخیر بر اساس عکسهای نسخههای منحصر به فردی که تا آن روز شناخته شده و دستیاب بوده چاپ گردید و ناچار در مواردی استاد جز حدس و گمان و تصحیح قیاسی ، راهی نداشته است، اخیرا که نسخهی کهنی از مجملالتواریخ به همت استاد ایرج افشار چاپ عکسی گردیده، صحت حدس و گمانهای بهار تایید میشود.
*
پیام پروانه بهار به مناسبت یکصدوبیستمین سالگرد تولد پدرش
پروانه بهار ، دختر ملکالشعرا ، که به خاطر کسالت در این جشن حضور نداشت ، پیام زير را فرستاده بود که در مراسم خوانده شد:
همیشه آرزو داشتم که به جای یادبود مرگ پدرم، تولد او را به یاد آوریم و جشن بگیریم. روزی را که شاعری بزرگ و دانشمندی یگانه به دنیا آمده است. روزی که صدوبیستسال پیش در شهر مشهد در خانوادهای فرهنگی، محمدتقی کوچک پای به جهان گذاشت، کسی نمیدانست این اولین کودک خانواده روزی افتخار فرهنگ سرزمیناش خواهد شد. خوشبختانه این آرزوی دیرین من امروز برآورده شد. هر چند متاسفانه به علت کسالت نتوانستم در این روز عزیز در این جشن شرکت کنم. هرگاه به گذشته و به خاطراتی که با پدرم داشتهام فکر میکنم، او را در اطاق دفترش یا در باغچهی مورد علاقهاش کنار گلهای دستپروردهاش میبینم و یا روزهای تلخ صبر و زندان و تبعید و بیماریاش را که تلخترین و دردناکترین خاطرات من و خانوادهام هست. از سویی خوشحالم که سالهای پایانی زندگیاش هر روز کنارش بودم و خاطراتی تلخ و شیرین که هرگز فراموشام نخواهد شد. او انسانی شجاع، وطندوست و آزادیخواه بود که تمام سالهای عمرش را در راه آرمانهای بزرگاش سپری کرد. شعر او و آثار او نشانگر تمامی زندگی و آرزوها و تلخکامیهایاش است. امروز هرچه از او آموختم سعی میکنم به کار برم و افکار او همیشه راهنمای زندگی من بوده است. در اینجا سه نسل از فرزندان او حاضر هستند و من از راه دور با آنها همصدا میگویم، پدر، تولدت مبارک!
*
محمدعلی سپانلو در شب ملک الشعرای بهار
... اما بهار زنده ماند
محمدعلی سپانلو، نویسندهی کتاب «چهار شاعر آزادی» ، در مراسم یکصد.بیستمین سالگرد تولد ملکالشعرای بهار، در خانهی هنرمندان ایران به سخنرانی پرداخت.
به گزارش سایت خبری خانهی هنرمندان ایران ، سپانلو در آغاز سخناناش گفت:
«در آغاز انقلاب، متوجه نکتهای شدم. همانطور که مرحوم دکتر مصدّق میگفت که اساس زندگی، بر ایرانیّت و اسلامیّت است، من متوجّه میشدم که سهم ایرانیّت در این قضیّه درحال کمشدن است و برای من شعرای مشروطیّت مُدل بودند. شاعرانی که تم اصلی آنها وطن و آزادی بود. بنابراین دست به تألیف کتاب چهار شاعر آزادی زدم. از این چهار نفر(عارف قزوینی، بهار، عشقی و فرّخی یزدی) سه نفر سرنوشتهای دردناکی داشتند. میشود گفت آن رویای آزادی تبدیل شد به برخورد با رژیم پهلوی. رژیم خودکامهای که علیرغم این که میل به اصلاحات داشت، علاقهای به تعمیم آزادیهای دموکراتیک و مشروطیت نداشت. عارف قزوینی در تبعید به همدان سکته کرد. عشقی در سال 1303 با گلولهی مزدوران نظمیّه ترور شد . فرّخی یزدی در سال 1318 در زندان به قتل رسید و امروز گورش هم ناشناخته است. اما بهار زنده ماند. برای من مهمّ بود که آیا زندهماندن بهار ازمقولهی رضایت دادن و سکوت است یا یک نوع مبارزهی دیگرهم ممکن است موجود باشد. من به این نتیجه رسیدم که بهار هرگز آرمان خود را از دست نداد. میشود گفت این یک درس و عبرت است برای زندگیکردن. چگونه میتوان چیزی خلاف میل خود ننوشت وحتی اگر نوشت آثار اجبار در آن محسوس باشد. روشنفکر براساس وجداناش عمل میکند نه دستور. ممکن است اشتباه کند ولی هرگز خلاف وجدانش عمل نمي كند.»
*
سپانلو در ادامهی سخناناش خلاصهای از سرگذشت بهار را ذکر کرد و چند بیتی از قصیدهی معروف "به یاد وطن" را خواند.
* * *
آن گاه علي دهباشي رشته ي سخن را به دست گرفت و چُنين گفت:
من نگویــم که مرا از قفس آزاد کنید
علی دهباشی، مدیر مسوول و سردبیر مجلهی فرهنگی و هنری بخارا ، در مراسم یکصدوبیستمین سالگرد تولد ملکالشعرا ، که به همّت خود او برگزار شد ، به سخنرانی پرداخت. وی در سخنان خود ، بخشی از خاطرات مهرداد بهار از آخرین روزهای پدرش را خواند. متن سخنرانی دهباشی را در ادامه میخوانید.
امشب گرد هم آمدیم تا یکصدوبیستسالگی ملکالشعرای بهار را جشن بگیریم. این مجلس از جمله به خواستاری خانوادهی بهار بهخصوص خانمها چهرزاد و پروانه بهار برپا گردیده است. زندهیاد بهار در صدوبیستسالگی همچنان در خاطرهی ملتی که آنقدر دوست میداشت، زنده باقی مانده است. کمتر شاعری در این معاصر (منظورم 200 سال اخیر است) این شانس و اقبال را داشته که سه نسل ، اشعار او را به خاطر بسپارند و زمزمه کنند. ملکالشعرای بهار ، بیشتر عمر خودش را در ماجراها و التهابات سیاسی سپری کرد و اگر از این کنار بود به سبب خانهنشینی اجباری بود. بهار نسبت به تمامی حوادثی که جنبهی آزادیخواهانه داشت عکسالعمل نشان میداد. بهار سخت شیفتهی فرهنگ ایران بود و مدام در اندیشهی ترقی و اعتلای این سرزمین و مردماش بود. نسبت به ادبیات جدید و مظاهر آن مقاومت نشان نمیداد. بلکه علاقهمندی او و پذیرندگیاش نسبت به ادبیات جدید در آثارش مشهود است. شاعر بزرگ ما در صف اول آزادیخواهان قرار داشت و آنچه از او باقی مانده حکایت از حساسیت اجتماعی اوست. زندگی بهار را باید در سه زمینهی ادبی، سیاسی و فرهنگی بررسی کرد. در عین آنکه از حیث ادبی در اوج بود ، روزنامهنگار برجستهایی بود و همان زمان نمایندهی مجلس میشد و خواستار اجرای قانون و آزادی میشد. عمری به هوای وصلت قانون از چرخ برین گذشت افغانم وقتی که مجلهی نوبهار را توقیف کردند ، فریاد برآورد که : ای آزادی خجسته آزادی از وصل تو روی برنگردانم سخن را با خاطراتی از مهرداد بهار از آخرین روزهای بهار به پایان میبرم: «بر روی هم آخر عمر را در آسودگی روحی به سر میبرد. گرچه تمام شب چراغ کوچک اتاقاش بر روی میز روشن بود. گرچه هر شب از درد سینه، از تنگی نفس و تب به خواب نمیرفت، اما روشنی شگفتی در چهره داشت. دلاش راضی بود. مادرم که شبها در اتاق او پرستاریاش میکرد، از نالههای پدرم میگریست، گاهی نیمههای شب همهی چراغها روشن میشدند، همه میدویدند چون پدرم از تبهای سخت و دردهای کوبندهای رنج میبرد. میز او همیشه پر از دارو بود. پدرم که از وضع مالی خانواده کم و بیش خبر داشت از این که این همه دارو باید برای او تهیه کرد متاسف بود، اما ما به او چیزی نمیگفتیم. فکر میکرد که دولت کمک خواهد کرد. آنوقت این کمک ، بار کمرشکن خرجها را کم خواهد ساخت. اما کمک هنگامی به او رسید که بیش از یکماه از زندگیاش نمانده بود. زندگی فردوسی به یادم میآید ، به طرز عجیبی مردان بزرگ به یکدیگر شباهت دارند. او هم چون مدح صاحبان قدرت را نگفته بود محکوم به عذاب شد. پدر من نیز چون راه ملت را انتخاب کرده بود به این سرنوشت دچار آمد. حتی نمیخواستند همان کمک اندک را هم به او بکنند، رزمآرا ماهها گذشت و نگذاشت این مساله درهیات وزرا مطرح شود. حتی رجال فرهنگی نیز که صاحب منصبی بودند با این کار مخالفت میکردند. آنوقت نوبت به رجال دیگر رسید، کسانی که تصویب لایحه را به عقب میانداختند. تنها بعضی مسایل باعث تصویب مبلغ فوق شد وگرنه دل رجال به حال خادمین ملت نمیسوزد. آنان که از رهبری پدرم بر جمعیت صلح واهمه داشتند گویا میخواستند زودتر شر او را کم کنند یا این که در تحت فشار مالی او را ودار به استعفا نمایند. اما پدرم راهی را که انتخاب کرده بود راه مزدوری نبود تا اگر جایی منفعتی بیشتر باشد تکیهگاه اولی را فراموش کند. پدرم، راه صلح و آزادی ملت را انتخاب کرد و در پیام خود گفت که چه باشم و چه نباشم این راه را بپمایید چون راست و پر امید است. پدرم میدانست که دیگر دیری نخواهد پایید. میدانست که «آفتاب عمرش بر لب بام است» میدانست که فرزندان عزیزش ـ ملت ـ را نخواهد دید. وقتی برای او از انبوهی میتینگهای صلح سخن میگفتم افسوس میخورد که نبوده است. روزی به قهرمان گفته بود:«بهار امسال برای من مانند کوهی میماند که پیمودن آن مشکل است.» مشکل هم بود، او نتوانست بیش از یک سوم آن را بپیماید. از یک هفته قبل از وفات به اغما فرو رفت، حواساش بر جای نبود، انداماش تاب تحمل سنگینی خود را نداشت، به خواب رفت. غذایاش سوپ رقیق و شیر بود. آن را با گیلاس، مادر غمزدهام، به دهاناش میریخت ، سخن نمیگفت. تنها چشماناش همهچیز را میدید. همه را با چشم دنبال میکرد، با آن چشمهای پر حسرت و اندوه. موهای ژولیدهاش بر پیشانی بلندش ریخته بود ، شب کلاه سفید رنگ و کوچکاش را بر سر داشت، چینهایی که از یک زندگی پر مبارزه حکایت میکرد پیشانیاش را میآراست، نفس به سختی از سینهاش بر میآمد. سرانجام دیگر از جای حرکت نمیکرد، از آن پس مادرم غذا را با قاشق در گلویاش میریخت. چه قدر اندوهبار است که بدانید سرانجام هیچ چیز از گلوی او پایین نمیرفت، گلویی که روزی فریادهای بر ضد استبداد را از سینه بیرون فرستاده بود، گلویی که قصاید ناب و گرانبهای او را به آواز رسا خوانده بود. انگشتاناش تیرهرنگ بود ، دو قطره اشک در چشماناش میدرخشید ، زندگی را دوست میداشت. در آن دمیکه دیگر دیدههایاش گشوده نشد نخستین گل تازه شکفته شده بود گلی که او آرزوی دیدارش را داشت.»
و سرانجام شاعر ملی ما روز یکشنبه اول اردیبهشتماه 1330 جان به جانآفرین تسلیم کرد و در دوم اردیبهشتماه، جنازهی بهار از شبستان بزرگ مسجد سپهسالار بر روی دوش دانشجویان دانشکدهی ادبیّات که نزدیکترین فرزندان روحی بهار بودند قرار گرفت. دانشجویان اجازه خواستند که این افتخار حمل پیکر بهار به آنها داده شود. او را تا خیابان شاهرضا پیاده بدرقه کردند. کمتر کسی را با این همه هیجان و احترام و با این تاثر عمیق تشییع کرده بودند. انبوه جمعیت ، مسیر مسجد سپهسالار ـ خیابان شاهآباد ـ سعدی تا دروازه دولت و بعد خیابان شاهرضا را با پای پیاده همراهاش بودند . این مراسم به صورت یک میتینگ عظیم درآمده بود. بهار را تا گورستان ظهیرالدوله بدرقه کردند و به خاک سپردند.
من نگویــم که مرا از قفس آزاد کنید/ قفسم بُرده به باغی و دلام شاد کنید
Monday, November 13, 2006
پيوست ِ درآمد ِ 2: 123 - سخنان سفير سويس در شب ِ جمال زاده

يادداشت ويراستار
در درآمد ِ 2: 123 از شب ِ جمالْ زاده كه به كوشش علي دهباشي سردبير ماهنامه ي بُخارا تدارك ديده شده بود، سخن گفتم.
امروز دهباشي، ترجمه ي متن سخنراني ي سفير سويس در تهران در شب يادكرده را از تهران به اين دفتر فرستاده است كه با سپاسگزاري از او، براي آگاهي ي خوانندگان اين تارنما، به عنوان پيوستي بر آن درآمد، در پي مي آورم.

متن ِ به "فارسي" برگردانده، البته رسا نيست و سخت ناهموارست و بوي ِ ترجمه مي دهد؛ امّا "كاچي ي به از هيچ چيز" است و تا اندازه اي مي توان خواست ِ سخنران را از آن دريافت.
سخنراني فيليپ ولتي سفير سوئيس درايران در" شب جمالزاده "
كه توسط خانم فرزانه قوجلو به فارسي برگردانده و خوانده شد .
محمد علي جمالزاده در قلمرو ادبيات فارسي يك اصلاح گر ، يك انقلابي است !
از زماني كه درباره جمالزاده شنيده ام و خوانده ام با اين عنوان روبرو شده ام .
سپس كشف كردم كه جمالزاده بخش اعظمي از زندگي خود را در سوئيس گذرانده و بخش عمده ي آثار ادبي خود را در اين كشور؛ يعني در موطن من نوشته است.
پس پرسشي كاملاٌ طبيعي پيش مي آيد و آن اين كه زندگي تجربي جمالزاده در سوئيس تا چه ميزان به نقش انقلابي او در ادبيات فارسي مرتبط بوده است . آيا سوئيس داراي چنان زمينه روشنفكرانه ي انقلابي است كه بر مبناي آن تمدن هاي غيراروپايي چنين دستخوش دگرگوني مي شوند؟ آيا واقعاٌ سوئيس داراي چنين تصوير و شهرتي است؟
شايد شما بخنديد؛ امّا در واقع زماني چنين بوده ، ولي نه در قرن بيستم و نه در دوراني كه جمالزاده در فضاي روشنفكرانه حاكم بر سوئيس به سر مي برده است. پس چه چيزي در زادگاه من الهام بخش او بوده كه توانسته آثار ادبي ي را به وجود آورد كه تأثيري بلامنازع در تفكر و فرهنگ ايراني داشته است ؟ در جستجوي خود براي يافتن پاسخ نخست با عنوان " يكي بود، يكي نبود " روبرو شدم – معادل انگليسي آن " روزي روزگاري "
( Once upon a time )
است – كه شالوده ي شهرت جمالزاده به عنوان اصلاح گر زبان ادبي فارسي بر آن قرار گرفته است و اين باعث حيرت فراوان من شد. چگونه رويكردي كلاسيك به زبان قصّه ي پريان مي تواند ماشه ي انقلاب را بچكاند؟
انقلابات سياسي در طي تاريخ انواع گوناگوني از جملات را براي يورش به هماوردان خود وضع كرده اند!
پس از آن دريافتم كه جمالزاده نمايش ويلهلم تل را از فردريك شيللر به زبان فارسي برگردانده. ويلهلم تل داستان قهرمان افسانه اي و ملي ماست كه گفته اند موجب شكل گيري مقاومت اوليه در بين هموطنان خود عليه سلطه بيگانه شده است . اين تصوير را به عنوان تصويري انقلابي مد نظر داشته باشيد و آن گاه به پايان توضيح خود در خصوص الهام انقلابي جمالزاده از آن مي رسيد. وجه آزاردهنده، اين حقيقت است كه داستان ويلهلم تل فقط چند قرن پس از رخداد تاريخي آن به عنوان حماسه اي ملي شناخته مي شود. و حتي وجه بدتر آن كه نويسنده اي نمايش فردريك شيللر اصلاٌ سوئيسي نيست . او آلماني بود. بنابراين اگر مقرّر بود كه داستان ويلهلم تل بخش اصلي هويّت ملي ما شود، ما آن را وامدار نفوذ ادبي بيگانه به عنوان نوعي از استعمار فرهنگي بوده ايم. اين همه به جمالزاده ارتباطي ندارد. من مي فهمم كه او اساساٌ و اصالتاٌ ايراني است و نه سوئيسي. پس چيزي وجود ندارد كه بتوان به عنوان سهم سوئيس در نقش فرهنگي جمالزاده در ايران پيدا كرد. البته من نمي توانم و قصد هم ندارم كه دلايل جعلي اختراع و عنوان كنم. امّا چرا كمي بيشتر تأمل نكنيم؟ فقط به دليل مباحثه و براي آن كه دعوتي را كه امشب از من براي حضور در اين جا به عمل آمده توجيه كنم. در حقيقت، سوئيس در طي قرن نوزدهم در بين حكومت هاي مطلقه ي سلطه جو در اروپا به عنوان مأمني براي آزاديخواهان، انقلابيون و ديگر چهره هاي آشوبگر شهرت خوبي نداشته است. اين شهرت تا قرن بيستم ادامه يافت و دليلي شد براي هزاران فرد تحت تعقيب تا طي جنگ جهاني اول به دنبال يافتن پناهگاه به كشور من روي آورند. جمالزاده شايد همين دلايل شخصي را داشته كه در دهه بيست قرن گذشته به سوئيس آمد. آن چه او آن جا يافت، نگرش خاص سوئيس بود كه رو در روي تمايلات عمده ي جامعه ي جهاني مي ايستد. آنچه او آن جا يافت احتمالاٌ آن استعداد سوئيسي بود كه با تمايلات عمومي كه نمي توانيد تغيير دهيد مخالفت نمي كند؛ بلكه ترجيحاٌ به آن ها مي پيوندد و آنها را با خوشرويي مي پذيرد. من از تمايلاتي حرف مي زنم كه به انديشه ي جهاني كردن ِ حاكم امروز منجر مي شود. در واقع ، سوئيس شمّ خوبي داشته كه بي آن كه در هويّت ملي خود تغييري ايجاد كند ، توانسته خود را با جهاني شدن ِ جهان ، جامعه و اقتصاد انطباق دهد و در اين زمينه به موفقيتي قابل ملاحظه دست يابد. اين كار مستلزم ارزيابي معقولانه بود از آنچه ما نياز داشتيم و آنچه كه مي توانست در راه نيل به اين هدف مانع ايجاد كند: نگرشي بسيار معتدل ، صريج و بسيار سوئيسي به مسائل جهاني.
من يكي از داستان هاي " يكي بود، يكي نبود " – روزي روزگاري – را خواندم البته بايد اعتراف كنم به زبان انگليسي و نه فارسي و كم كم به چگونگي تأثير نثر انقلابي جمالزاده پي بردم. اين امر به سبب صراحت او در پيرنگ، در سبك و در واژگان بوده است. اين داستان به نحوي ادبيّات سوئيس را در قرن بيستم (در نيمه قرن ) به خاطر من آورد. بار ديگر نوعي اعتدال و صراحت را در آن ديدم بي نشاني از مشخصّه هاي فخرفروشانه در سبك و واژگان آن. من از ادبيّات فارسي بسيار كم مي دانم. امّا اگر نخستين مشاهدات و حدس و گمان هاي ترديدآميز من درست باشد، مي توانم به صورتي مبهم آنچه را ادبيّات فارسي مي بايستي قبل از جمالزاده بوده و تأثير او را بر آن تصوّر كنم. اگر شما هم بتوانيد به تفكرات و حدس و گمان هاي من بپيونديد، شايد بتوانيد سهمي ممكن از سوئيس را در آن تشخيص دهيد؛ حتي اگر من نتوانم توضيح دهم چرا و چگونه جمالزاده به شخصّيتي انقلابي در عرصه ي ادبيات بدل شد. اين كه شما ميزبان اصلاح گري برجسته در عرصه ي فرهنگ بوده ايد؛ ميزبان يك انقلابي در بهترين معناي كلمه، فكر و احساسي ارزشمند از خود به جاي مي گذارد. من از ادبيّات فارسي سپاسگزارم كه در تاريخ خود به سوئيس جايگاهي داده است. اجازه دهيد روح و اراده جمالزاده را به نسل هاي جوانتر استعدادهاي ادبي و فعّالين فرهنگي انتقال دهيم!
اگركسي نقش سوئيس را در يك مرحله از تاريخ ِ شما به ياد آورد، چه بهتر براي من و براي همه كوشش هاي مشترك در حيطه ي ِ فرهنگ !
سپاسگزارم .
Sunday, November 12, 2006
2: 127. گزارشي درباره ي يك سنگْ نوشته ي ِ باستاني ي ِ نويافته در جيرُفت
يادداشت ويراستار

برپايه ي گزارشي نشريافته از سوي خبرگزاري ي ميراث فرهنگي، در يك كاوش ِ باستان شناختي ي تازه در نزديكي شهرستان جيرُفت در استان كرمان، در يك گورگاه ِ سنگي -- كه گمان مي رود از آن ِ فرمانروايان ِ ناشناخته ي باستاني ي آن ناحيه، بوده باشد -- سنگْ نوشته اي يافت شده است با دبيره اي (خطّي) ناشناخته و ديگرْگونه با ديگرْ دبيره هاي شناخته ي ِ باستاني ي ِ ايراني.

باستان شناسان بر بنياد ِ آزمايش كربن 14، كهنْ بودگي ي ِ اين سنگْ نوشته ي نويافته را 5000 سال برآوردكرده و
دبيره ي برجامانده بر آن را كهن ترين دبيره ي به دست آمده از فرهنگ كهن ايراني شمرده اند. همانا تا رازگشايي ي دانشي و پژوهشي از چيستي ي اين دبيره، كوشش و كار ِ دانشمندان اين رشته ، در پيش و بايسته است و اميدمي رود كه با شناخت ِ درست و سامانمند ِ آن، گوشه ي ديگري از تاريكي هاي گذشته ي فرهنگ باستاني ي هزاران ساله ي ميهنمان، روشن گردد.
با سپاسگزاري از دوست و همكار پژوهنده ام بانو ساناز علوي كه گزارش اين رويداد را از سيدني به دفتر من فرستاده است، نشاني هاي راهْ بُردار به متن كامل ِ گزارش ِ ميراث فرهنگي را در اين جا مي آورم:
http://www.chn.ir/news/?section=2&id=34984
http://www.chn.ir/News/?section=2&id=31472
2: 126. پيوندهايي به دو گفتار درباره ي "محمّدعلي جمال زاده" و "عمران صلاحي"
http://naghed.net/Yaddasht_ha/Omran_Salahi_Khosro_Naghed.htm
http://naghed.net/Maghale_ha/jamalzadeh_aleahmad.htm
Saturday, November 11, 2006
2: 125. حضور ِ دو نويسنده ي ايراني در جشنواره اي دانشگاهي در آمريكا
ستایشْ سرود ِ خِرَد از: دیباچه ي ِ شاهنامه ي فردوسی با اجراي نوشين دُخت و سهراب انديشه را در اینجابشنوید
*
گُفتاوَرد از درونمايه هاي اين تارنما در رسانه هاي چاپي و الكترونيك، بي هيچ گونه تغيير و با يادكردازخاستگاه، آزادست.
يادداشت ويراستار
دانشگاه براون در آمريكا در برنامه اي با عنوان طرح ِ جهاني ي نويسندگان، جشنواره اي را براي روزهاي 14 تا 17 نوامبر 2006 (23 تا 26 آبان 1385) تدارك ديده است كه شماري از نويسندگان سرشناس جهان و از جمله اورهان پاموك، نويسنده ي تُرك و برنده ي جايزه ي ادبي ي نوبل 2006 شركت خواهند داشت و به سخنراني و بحث درباره ي جنبه هاي گوناگون كار ِ نوشتن و آزادي ي بيان و قلم خواهند پرداخت.
از نويسندگان ايراني نيز شهرنوش پارسي پور و شهريار مندني پور در اين جشنواره حضورخواهند داشت.
گزارش زير را -- كه به كارنامه ي زندگي و نويسندگي ي پارسي پور اختصاص دارد -- همكار گرامي بانو الهام قيطانچي از كاليفرنيا به اين دفتر فرستاده اند كه با سپاسگزاري از ايشان، به منظور آگاهي ي خوانندگان اين تارنما از اين رويداد ِ فرهنگي، ادبي و اجتماعي ي جهاني، در پي مي آورم.
براي آگاهي ي بيشتر از برنامه ي دانشگاه براون در اين زمينه، به نشاني ي زير روي بياوريد:
http://www.brown.edu/web/strange_times/
The International Writers Project presents:
Strange Times,
My Dear,
An International Festival in Celebration of Freedom of Expression Readings, discussion and other events will take place Nov. 14-17, 2006, @Brown University Booker Prize-winning author Salman Rushdie, Orhan Pamuk,winner of the 2006 Nobel Prize in literature, as well as acclaimed Iranian novelists Shahrnush Parsipur and Shahryar Mandanipour.
Free and open to the public.
Shahrnush Parsipur Iranian novelist, the 2003 – 2004 IWP Fellow, born in

Tehran, Iran, in 1946, is no stranger to political opposition. A feminist who writes about hot-button issues like lousy marriages and female virginity, Parsipur has seen all of her books – eight works of fiction and a memoir – banned in her native land. She’s been imprisoned for her writings four times, once for nearly five years, from 1981 to 1986.
Parsipur’s writing career began in 1974 with the publication of her first novel, The Dog and the Long Winter, in which a tradition-bound young woman encounters the revolutionary activism of her brother and his friends. Parsipur’s later works, like Touba and the Meaning of the Night (1989) and Women Without Men (1989), a title alluding to Ernest Hemingway’s Men Without Women, openly explore the condition of women in Iran. Parsipur’s characters speak unabashedly of women’s sexual oppression, ridicule chastity, and express their resistance to Iran’s male-dominated culture. In Women Without Men, a novel composed of interwoven stories about several different women, for example, Zarrinkolah, a 26-year old prostitute, begins to see her customers as men without heads. In another chapter, a fifty-one year old married woman, Forrokhlaqua, punches her emotionally abusive husband in the stomach, sending him head over heels down a flight of stairs to his death. Indeed, Women Without Men was considered provocative enough in Iran that it landed Parsipur in prison twice in 1990 and 1991. Parsipur wrote Touba and the Meaning of Night during her long imprisonment in the 1980s. The novel became a national best seller in Iran when it was published in 1989; an English-language version has been published by the Feminist Press. Her Prison Memoirs, which recounts Parsipur’s prison experience, was published in Sweden in 1996. Now a political refugee, Parsipur has lived in the U.S. since 1994, when shereceived a Lillian Hellman/Dashiell Hammett Award from the Fund for FreeExpression. In 2003, she became the first recipient of Brown’s International Writers Project Fellowship, sponsored by the Program in Literary Arts and the Watson Institute for International Studies.
2: 124. پذيره ي پرشور ِ ايرانيان ِ امروز از كهن ترين يادمان ِ فرهنگي ي ِ نياكان ِ خود
يادداشت ويراستار
نگارنده ي اين يادداشت، نخستين چاپ ِ گزارش و پژوهش خود از اوستا، كهن ترين سرودها و متنهاي ايراني را همراه با يادداشتهاي روشنگرانه در باره ي كليدواژه هاي گاهاني ونواوستايي و فهرستهاي چندگانه و كتاب شناخت گسترده ي پژوهشهاي گاهان شناختي و اوستاشناختي و واژه نامه در دو جلد (در 1208 صفحه) در سال 1370 براي گرامي داشت ِ يكصدمين سال ِ زادْروز ِ استاد ِ بزرگ ِ زنده يادش ابراهيم پورداود نشرداد كه با پذيره ي گرم و پرشور هم ميهنان رو به رو گرديد و در پانزده سال ِ گذشته بازْچاب هاي پي در پي داشت.

ديروز در تماسي تلفني از دفتر ناشر ِ اوستا (انتشارات مرواريد) در تهران، مژده دادند كه دهمين بازْچاپ ِ كتاب، انجام پذيرفته است. اين رويداد ِ فرخنده ي فرهنگي، به روشني نمايشگر آن است كه ايرانيان امروزين، به رَغْم ِ همه ي گرفتاري هاشان، هيچ گاه از جُستار در فرهنگ كهن ِ ميهن ِ خويش و كوشش براي شناخت ِ بهتر ِ آن، دست نكشيده اند. شاهد ديگر ِ اين كوشش را مي توان در مورد كتاب ِ رهيافتي به گاهان ِ زرتشت و متنهاي نو اوستايي، گزارش همين نگارنده از پژوهش دانشمند آلماني هانس رايشلت (انتشارات ققنوس، تهران -1383) يافت كه با همه ي تخصّصي و دشواربودنش، به فاصله ي يك سال ناياب شد. كتاب اخير، نزديك به دو سال است كه چشم به راه ِ دست زدن ِ ناشر به بازْچاپ ِ آن مانده است.
با خشنودي از دريافت خبر ِ خوش ِ نشر ِ چاپ ي دهم اوستا، كوشش ِ دست اندركاران انتشارات مرواريد در نشر چاپخش هاي ده گانه ي اوستا را ارج مي گزارم و براي آنان در پي گيري ي ِ خدمت فرهنگي شان، آرزوي كاميابي دارم.
Friday, November 10, 2006
2: 123. برگزاري ي ِ شب هاي بُخارا: ابتكار و كوششي سزاوار براي شناخت بزرگان ِ ادب و فرهنگ
يادداشت ويراستار
دوست پويا و كوشا، علي دهباشي، سردبير پيشين ماهنامه ي ادبي - فرهنگي ي ِ كِلك و سردبير كنوني ي ِ ماهنامه ي بُخارا، در پيامي
به اين دفتر، از برگزاري ي شبهاي ويژه ي شناخت و بزرگداشت نامداران ادب و فرهنگ معاصر آگاهي داده است. تازه ترين اين زنجيره برنامه هاي ابتكاري و سراوار، فرداشب، يكشنبه 21 آبان 1385، در خانه ي هنرمندان در خيابان ايرانشهر شمالي به اجرا در خواهدآمد و ويژه ي نويسنده ي آغازگر ِ داستان نويسي ي نوين فارسي، زنده ياد سيّد محمّدعلي جمال زاده خواهدبود. اين برنامه، با شب ِ بهار، ويژه ي ِ زنده ياد محمّدتقي بهار، ملك الشعرا در چهارشنبه شب 24 آبان ماه، پي گرفته خواهدشد.
با درود و آفريني به علي دهباشي و ياران و همكارانش در اين كوشش ِ شابسته، متن ِ آگاهي نامه ي شب جمال زاده را در پي مي آورم.

شب هاي بخارا
به دنبال برگزاري ي نشست هاي پيشين ِ " شب هاي بُخارا " ، به منظور تجليل از نويسندگان ايران و جهان توسّط علي دهباشي يكشنبه 21 آبان ماه " شب سيد محمد علي جمال زاده " در خانه ي هنرمندان برگزارمي شود.
در اين مراسم علي دهباشي گزارشي خواهد داد از چاپ آثار جمال زاده در ايران و ترجمه هايي كه از آثار وي به هفده زبان شده است . همچنين فهرست آثار چاپ نشده او كه تنظيم شده است، ارائه خواهد شد .
سخنران بعدي " شب جمال زاده " آقاي فيليپ ولتي سفير سويس در ايران است كه نيم قرن زندكي جمال زاده در دوران مهاجرت وي در سويس را روايت مي كند .
سپس محمود دولت آبادي درباره " ميراث قصّه نويسي ي جمال زاده " سخنراني خواهد كرد.
دكتر محمّد ابراهيم باستاني پاريزي سخنران بعدي اين شب خواهد بود كه از خاطرات چهل سال دوستي و مراوده با جمال زاده، سخن مي گويد .
ميترا الياتي داستان نويس نسل سوم بعد از جمال زاده است كه طي نامه اي خطاب به جمال زاده از زبان اين نسل با جمال زاده سخن خواهد گفت.
فيلم مستندي از زندگي جمال زاده در اين شب به نمايش درمي آيد. اين فيلم حاصل شش ديدار علي دهباشي در سال هاي 1990 تا 1994 با جمال زاده است .
همچنين نمايشگاهي از كتاب ها و ترجمه ها و دستنوشته هاي جمال زاده به نمايش گذاشته مي شود.
* * *
" شب هاي بُخارا " با يادي از ملك الشعراي بهار در روز چهارشنبه 24 آبان ماه ادامه مي يابد . در " شب بهار " كه به مناسبت يكصد و بيستمين سال تولد او برگزار مي شود ، " محمد علي سپانلو " ، " كاميار عابدي" ، " پروانه بهار " و ... براي ما از اين شاعر بزرگ عصر مشروطه سخن خواهند گفت .

2: 122. پشتيباني ي بزرگوارانه و تشويق آميز ِ استادي دانشمند از كوششي ايران شناختي
يادداشت ويراستار
كتاب ايران شناخت، بيست گفتار ِ ايران شناختي، يادنامه ي استاد آ. و. و. جكسن به گزارش نگارنده ي اين يادداشت، در پايان سال
استاد آبراهام وَلِنتاين ويليامز جَكْسُن
1862 - 1937
گذشته در تهران نشريافت و با پذيره ي كوشندگان و دوستداران فرهنگ ايراني، رو به رو گرديد. پيش از اين، در همين تارنما، از اين كتاب سخن گفته ام.
استاد دكتر احسان يارشاطر، بنيادگزار و مهينْ ويراستار ِ دانشنامه ي ايران
Encyclopaedia Iranica

در نامه اي پرمهر به نگارنده، به ارزيابي ي ِ درونمايه ي اين كتاب در گستره ي پژوهشهاي ايران شناختي پرداخته و گزارنده را بزرگوارنه مورد عنايت و تشويق قرارداده اند.
نگارنده از اين رويكرد ِ دل گرم كننده ي استاد به خود مي بالد و با سپاسگزاري از لطف ايشان، متن ِ پيام استاد را زيوربخش ِ اين صفحه مي كند.

2: 121. گزارش ِ يازدهمين و فراخوان ِ دوازدهمين نشست ِ شاهنامه پژوهي در شبكه ي جهاني
نمايي از چهره ي فردوسي
بر پرچم تاجيكستان
ستایشْ سرود ِ خِرَد از: دیباچه ي ِ شاهنامه ي فردوسی با اجراي نوشين دُخت و سهراب انديشه را در
اینجا بشنوید
*
گُفتاوَرد از درونمايه هاي اين تارنما در رسانه هاي چاپي و الكترونيك، بي هيچ گونه تغيير و با يادكردازخاستگاه، آزادست.
.Free to use on any web and media, without any changes and with a reference to source
*
Copyright © 2005-2006, Iran-shenakht
يادداشت ويراستار
گزارش و فراخوان ِ زير، امروز در تارنماي ِ كتابخانه ي گويا http://www.ketabkhaneyegooya.blogspot.com
نشريافته است. منن آن را با سپاسگزاري از همكاري ي ِ سازنده ي گيتي بانو مهدوي، بنيادگذار و سرپرست كتابخانه ي گويا و كدبانوي ِ خيمه سراي شاهنامه پژوهي، در اين تارنما بازْنشرمي دهم.
یازدهمین نشست شاهنامه پژوهي در شبكۀ جهاني در تاریخ جمعه، دهم نوامبر دو هزار و شش برابر با نوزدهم آبان ماه هزارو سیصدوهشتادوپنج در تارنماي كتابخانۀ گويا برگزار گردید. در این نشست علاوه بر افرادی که در نشست پيشين حضور داشتند، آقای آرش شریف زاده عبدی از دانمارک نیز شرکت داشتند. متنِ ضبط شدۀ گفت و شنودهاي نشست یازدهم را مي توانيد در اينجا بشنوید.
دوازدهمين نشست شاهنامه پژوهي در شبكۀ جهاني را در تاریخ جمعه، هفدهم نوامبرمطابق با بیست وششم آبان هزارو سیصدوهشتادوپنج از ساعت هشت و سی دقیقه شب به وقت سیدنی، برابر با 1 پس از نیمروز به وقت ایران آغاز می کنیم. در این نشست بحث در مورد بخش جمشید را ادامه خواهیم داد.
برای شرکت در این نشستها، هیچ گونه محدودیّتی وجود ندارد. چنانچه مشکلی برای عضویت در پالتاک دارید، با تماس از راه ايميل كتابخانۀ گويا، با ما مطرح کنید. به امید دیدار شما عزیزان در اتاق شاهنامه پژوهی. گ. م.
نقاشی "پذيرفتن آيين زرتشت توسُّط گشتاسب" اثر شمس خلخالي
Wednesday, November 08, 2006
2: 120. اجراي ِ نمايش ِ تازه اي از "رستم و سهراب" در فرهنگْ سراي ِ نياوران در تهران ِ
يادداشت ِ ويراستار
داستان اندوهبار رستم و سهراب در حماسه ي ايران، بيش از هريك از ديگرْ داستانهاي شاهنامه، رويكرد ايرانيان را از هر گروه و رده ي اجتماعي و فرهنگي، به خود فراخوانده است. اين داستان، نه تنها از روزگاران كهن و بر پايه ي ِ روايتهاي سنّتي در اجراهاي نيمه گفتاري - نيمه نمايشي ي سخنوران و نقّالان به مردم عرضه مي شده و با پذيره ي گرم و پرشورآنان رو به رو مي گرديده و در شبهاي سهرابْ كُشي، محشري بر پا مي كرده است ( نگا. پيشگفتار ِ داستان ِ رستم و سهراب به روايت ِ نقّالان، نقل و نگارش مُرشد عبّاس زَريري، ويرايش جليل دوستخواه)؛ بلكه در دوران جديد و از هنگام آشنايي ي ايرانيان با ساختار تآتر باختري نيز همواره يك از پراجراترين نمايش ها بر صحنه ي تماشاخانه هاي ايران بوده است. اين داستان، از دهها سال پيش از اين تا كنون با كارگرداني ي ِ استادان نامدار تآتر ايران و به شيوه هايي ديگرگونه به اجرا درآمده است و مي توان گفت در فرهنگ ايراني، فرآيندي است پويا و هميشگي كه هيچ گاه نقطه ي پاياني بر آن گذاشته نخواهد شد.
اجراي نمايش بر بنياد داستان رستم و سهراب، به تآتر محدود نمانده و به هنرهاي ديگر، مانند موزيك سنفونيك، اپرا، باله، نمايش عروسكي و سرانجام، هنر هفتم (سينما) نيز كشيده كه نمونه هاي آن، فيلم رستم و سهراب توليد شده در تاجيكستان به كارگرداني ي بوريس كيمياگرف و موزيك براي باله ي رستم و سهراب، ساخته ي لوريس چكناواريان، آهنگساز و رهبر اركستر ارمني - ايراني و اجراي باله ي عروسكي بر بنياد آن به كارگرداني ي بهروز غريب پور است كه در همين تارنما از آن سخن گفتم.
چندي پيش نيز فبلم عروسكي ي رستم و سهراب، به شيوه ي پويانمايي از اين داستان، در انگلستان توليد شد كه من آن را همراه با شماري از تصويرهايش در همين تارنما به دوستداران حماسه ي ايران و فرهنگ ايراني، شناساندم.
اكنون آگاهي يافته ام كه اجراي تازه اي از اين اندوهنامه در تهران، از آغاز آبان ماه بر صحنه ي فرهنگْ سراي نياوران است.
امروز يازده تصوير از اين نمايش به دفتر من رسيد. خواستم همه را براي آگاهي ي خوانندگان ِ اين تارنما، در اين صفحه بياورم؛ امّا بِلاگر (نهاد ِ پشتيبان اين تارنما) به نشر بيش از چهارتاي از آنها رواديد و رضايت نداد. ناگزير به همين چهارتا بسنده مي كنم و به نشاني ي راه يابي به هفت تاي ديگر در اين جا، پيوند مي دهم:
http://www.bbc.co.uk/persian/multimedia/story/2006/11/061107_pm-rostam-sohrab-glx.shtml
*
در يكي از تصويرهايي هم كه نشرداده اند، گردآفريد را در بند پيچيده و گرفتار سهراب مي بينيم كه با عبارت "گرد آفرید با نیرنگ از چنگ او می گریزد و به قلعه پناه می برد." در شرح پيش گفته، ناهمخواني ي آشكار دارد.
١. نمایشنامه 'رستم و سهراب' به کارگردانی ي رسول نجفیان بر اساس 'رستم و سهراب' شاهنامه فردوسی از اول آبان ماه در فرهنگسرای نیاوران بر روی صحنه است. از راست: شهرام نجاتی ( شاه سمنگان)، مریم رحیمی ( تهمینه)، کاظم هژیرآزاد(رستم)، نادر نوری زاده ( ژنده رزم)
٢. 'رستم و سهراب' آشناترین داستان شاهنامه است، به طوری که تا اسم شاهنامه آورده می شود، بی درنگ داستان 'رستم و سهراب' در ذهن نقش می بندد. اين داستان غم انگیزترین داستان شاهنامه است و شاید این تراژدی فرزند کشی در فرهنگ تراژدی جهان بی نظیر باشد. ٣. داستان از این قرار است که بامدادی رستم به عزم شکار به نزدیکی مرز توران می رسد. پس از شکار فراوان، گور خری را بر آتش بریان می کند و رخش را در مرغزار رها می سازد و خود پس از خوردن گوشت شکار به خواب عمیقی فرو می رود. کاظم هژير آزاد (رستم)
٣. داستان از این قرار است که بامدادی رستم به عزم شکار به نزدیکی مرز توران می رسد. پس از شکار فراوان، گور خری را بر آتش بریان می کند و رخش را در مرغزار رها می سازد و خود پس از خوردن گوشت شکار به خواب عمیقی فرو می رود. رستم از خواب بیدار می شود، از رخش خبری نیست. رد پای رخش او را به دربار شاه سمنگان می رساند. در کاخ شاه سمنگان از او پذیرایی می کنند و در آنجا به تهمینه دل می بندد و پیمان زناشوئی با او می بندد. پس از این پیمان رخش را که توسط سپاهیان توران در بند کشیده شده بود، پس می گیرد و عزم رفتن به ایران می کند. قبل از رفتن مهره ای گرانبها از بازو می کند و به تهمینه می دهد و می گوید چنانچه فرزندمان دختر شد این مهره بر گیسوان او ببند، و اگر پسری به دنیا آوردی بر بازوان او. مريم رحيمی (تهمینه) و کاظم فرشچی (سهراب)
٤. رستم از خواب بیدار می شود، از رخش خبری نیست. رد پای رخش او را به دربار شاه سمنگان می رساند. در کاخ شاه سمنگان از او پذیرایی می کنند و در آنجا به تهمینه دل می بندد و پیمان زناشوئی با او می بندد. پس از این پیمان رخش را که توسط سپاهیان توران در بند کشیده شده بود، پس می گیرد و عزم رفتن به ایران می کند. قبل از رفتن مهره ای گرانبها از بازو می کند و به تهمینه می دهد و می گوید چنانچه فرزندمان دختر شد این مهره بر گیسوان او ببند، و اگر پسری به دنیا آوردی بر بازوان او. مريم رحيمی (تهمینه) و کاظم فرشچی (سهراب) فرزند آنها پسر می شود و تهمینه نام سهراب را برای او برمی گزیند. سهراب حسابی رشد می کند و در 14 سالگی آوازه اش همه گیر می شود. او از تهمينه نام پدر خود را می پرسد، تهمینه به او می گوید که پدرش کیست و سفارش می کند که افراسیاب، دشمن رستم از این ماجرا بویی نبرد. سهراب به قصد دیدن پدر عزم رفتن به ایران می کند افراسیاب که پی به ماجرا برده است. هومان و بارمان دوتن ازسرداران تورانی را با سپاهی به همراهی سهراب می فرستد تا با ایرانیان از در جنگ درآيند و به آنها سفارش می کند که آنها نباید اجازه دهند که سهراب، رستم را بشناسد. سهراب به دروازه ایران می رسد و در ابتدا هژیر پهلوان ایرانی را به بند می کشد و سپس گرد آفرید دختر رئیس قلعه با لباس مبدل به جنگ او می آید. سهراب در جنگ با او لباس مبدل را از تن او بیرون می آورد و متوجه می شود که او یک دختر است. سهراب دلباخته گردآفريد می شود. گرد آفرید با نیرنگ از چنگ او می گریزد و به قلعه پناه می برد. فردای آن روز سهراب قلعه را فتح می کند ولی اثری از گرد آفرید نمی یابد. سميرا حسن پور (گرد آفريد) رستم از سوی کاووس شاه ماموریت می یابد که به جنگ سهراب برود. در مصاف این دو تن در بار اول رستم به زمین می خورد ولی با نیرنگ از چنگ او می گریزد. رستم نام خود را برای سهراب فاش نمی سازد هرچند که سهراب حدس می زند که او باید رستم باشد. در مصافی دیگر رستم بر سهراب چیره می شود و جان او را می گیرد که در این لحظه است که مهره خویش را نزد سهراب می یابد، ولی دیگر دیر شده بود و نوشدارو هم برای زخم سهراب کارساز نبود.

2: 119. دريچه اي بر باغ ِ بسيارْ درخت: برنامه اي تلويزيوني به ياد ِ عمران صلاحي
يادداشت ويراستار
همين امروز در درآمد ِ پيش، از زنده ياد عمران صلاحي، شاعر، طنزنويس، طرح-طنزنگارهنرمند و پژوهنده ي تاريخ طنزنگاري در ايران، به مناسبت ِ چاپ تصوير او بر روي جلد ِ نگاه نو- 71 ياد كردم. پس از آن، پيامي به دفترم رسيد از بانويي به نام ِ الما انوش كه در يكي از تلويزيونهاي ايراني ي لُس آنجلس، اجراكننده ي برنامه اي ادبي با عنوان ِ دريچه اي بر باغ ِ بسيار درخت است. (اين عنوان، برگرفته ازعنوان ِ برنامه اي به همين نام است كه زنده ياد مهدي اخوان ثالث در تلويزيون ملّي ي ايران اجرا مي كرد.)
بانوي اجراكننده ي اين برنامه، يكي از اجراهاي اخير خود را ويژه ي عمران صلاحي كرده است كه در آن، مروري آگاهاننده در زندگي و آفريده هاي ادبي و هنري ي ِ وي دارد.
دو نمونه از طرح-طنزنگاري هاي عمران صلاحي
براي تماشا وشنيدن اين برنامه، مي توانيد بر اين نشاني بفشاريد:
سپس در صفحه اي كه گشوده مي شود، در ستون ِ سوي ِ چپ، بر
Archives
بفشاريد و در جدولي كه نمايان مي گردد،
Alma 10-21-2006
را برگزينيد.

Tuesday, November 07, 2006
2: 118. ارمغان ِ فرهنگي ي ِ تازه از ميهن: "نگاه ِ نو" - 71
ستایشْ سرود ِ خِرَد از: دیباچه ي ِ شاهنامه ي فردوسی با اجراي نوشين دُخت و سهراب انديشه را در اینجا بشنوید
يادداشت ويراستار
فصلنامه ي ارجمند ِ فرهنگي - ادبي ي ِ نگاه ِ نو، شماره ي 71- آبان 1385، امروز از تهران به اين دفتر رسيد.

بسته را كه برداشتم و چشمم به "نگاه ِ نو" افتاد، در حال گشودنش، شورمندانه با خود زمزمه كردم:
"اي نَفَس ِ خُرَّم ِ باد ِ صَبا!
از بَر ِ يار آمده اي؛ مَرْحَبا!"
تركيب ِ حافظانه ي ِ "باد ِ صبا"، بي درنگ، ذهنم را به تداعي واداشت. طيّ ِ زمان و مكان كردم و به اصفهان بيست و هفت سال پيش رسيدم؛ به روزهاي آغاز ِ دَور ِ جديد ِ بازداري و نمايش ِ خياباني ي ِ فارنهايت 451 و سُخني دردمندانه از دوست قديمم حسن حاتمي ي كازروني، شاعر و پژوهنده كه در همان زمان، در قالب ِ يك پرسش و پاسخ گنجاندم و زير ِ عنوان ِ "نكته" در دانشگاه، نشريّه ي سازمان ملّي ي دانشگاهيان ايران، شاخه ي دانشگاه اصفهان، به چاپ رساندم
گفتم:
به نظر ِ تو، لايحه ي قانون جديد مطبوعات در مقايسه با قانونهاي قبلي چه طورست؟
گفت:
"قفس؛ امّا
چه طلايي،
چه مِسين،
هوس ِ يك نفس ِ باد ِ صبا ما را كشت!"
* * *
امّا اين دفتر ِ تازه ي ِ نگاه نو نيز همچون دفترهاي پيشين ِ آن، پُر و پيمان و سرشار از گفتارها، تحليل ها، شعرها، داستانها و كتاب شناختْ هاي ِ رهنمون و خواندني و آموزنده و خشنودكننده است و براي نشر ِ آن، از همين راه ِ دور به آقاي علي ميرزايي سردبير گرامي و فرزند و همكار ارجمندشان آقاي بامداد ميرزايي و همه ي همكاران قلمي و فنّي شان دست مريزاد! و خسته نباشيد! مي گويم و پويايي و كوشايي شان را در اين راه ِ دشوار و فرخنده آرزو مي كنم.
در اين دفتر، دركنار ِ طيفي از خواندنيهاي سزاوار، يادواره ي بهنگام و شايسته اي براي زنده ياد احمد ميرعلايي گنجانيده شده كه تصويري يادماني از آن قرباني ي جَور و جهل و خشونت را نيز در كنار زنده ياد هوشنگ گلشيري در بر مي گيرد.

همچنين داستان ِ "پاييز بود" نوشته ي محمّدرحيم اخوّت -- كه در دوم آبان گذشته، در درآمد ِ ويژه ي ِ يادواره ي احمد ميرعلايي در همين تارنما، بدان پيوند دادم، در اين يادواره به چاپ رسيده است.

چاپ تصويري از زنده ياد عمران صلاحي بر روي جلد ِ اين شماره از فصلنامه، كار ِ شايسته و ستودني ي ديگري از سوي دست اندركاران، براي بزرگداشت ِ آن مرد ِ مردستان و هنرمند ِ مردمي و سزاوار ِ روزگارمان است.
2: 117. شناخت و بزرگداشت ِ يك ايراني ي كوشنده و پشتيبان ِ پژوهشهاي ايران شناختي در آمريكا
ستایشْ سرود ِ خِرَد از: دیباچه ي ِ شاهنامه ي فردوسی با اجراي نوشين دُخت و سهراب انديشه را در اینجا بشنوید
*
گُفتاوَرد از درونمايه هاي اين تارنما در رسانه هاي چاپي و الكترونيك، بي هيچ گونه تغيير و با يادكردازخاستگاه، آزادست.
Free to use on any web and media, without any changes and with a reference to source
*
Copyright © 2005-2006, Iran-shenakht
يادداشت ويراستار
انجمن جهاني ي پژوهشهاي ايران شناختي
ISIS
The International Society for Iranian Studies (Established 1967)
-- كه پيش از اين، در همين تارنما به شناساندن كوششها و كُنِشهاي آن پرداخته ام -- در آستانه ي چهلمين سال ِ بنيادگذاري ي خود، برنامه اي را براي شناخت و بزرگداشت ِ دكتر اكبر قهّاري، كوشنده در گستره ي شناساندن ِ فرهنگ ايراني و پشتيبان ِ مالي ي ِ پژوهشهاي ايران شناختي در آمريكا سامان داده است. زمان برگزاري ي اين گردهمايي، شامگاه شنبه 27 آبان 1385 (18 نوامبر 2006) خواهدبود.
پژوهنده ي ارجمند آقاي حميد اكبري از دست اندركاران ِ انجمن، امروز پيام و آگاهي نامه ي زير را در اين زمينه، به اين دفتر فرستاده اند كه با سپاس گزاري از ايشان، براي آگاهي ي خوانندگان اين تارنما، در پي مي آورم.

ISIS
The International Society for Iranian Studies (Established 1967)
This ISIS E-mail includes the following:
I. Please join us for a Dinner Reception in Honor of Dr. Akbar Ghahary at MESA . Reserve your tickets ( ISIS Members, $35.00; Non-Members, $45.00) Please reserve your tickets by sending your request to http://au.f511.mail.yahoo.com/ym/Compose?To=liying.zheng@gmail.com indicating your name and number of guests. Payments via checks will be requested at the door. Deadline for reservations is Thursday, November 16, 2006.Reception will be held on (Saturday, November 18, 8:00 p.m. 3rd Floor, Wellesley )
II. About Dr. Akbar Ghahary:
Dr. Akbar Ghahary: A Patron of Iranian Studies
(Prepared by Haideh Sahim, Former Executive Director of ISIS )
The International Society for Iranian Studies has benefited from the generosity of a number of people and institutions in organizing its various activities. ISIS would like to introduce another one of its patrons to its members. Dr. Akbar Ghahary, an Iranian born American, has been an active member of the Iranian-American community for the last twenty-seven years. His commitment to serving cultural and humanitarian projects has involved him in extensive charitable work with various cultural organizations. He has been a former president of the Persian Cultural and Humanitarian Association, treasurer and a trustee of the Encyclopædia Iranica Foundation,IAPAC treasurer and a member of its Board of Trustees, and is the co-founder and president of the Persian Cultural Foundation.Dr. Ghahary, an executive in the manufacturing sector, is the CEO and Chairman of the Board of Safas Corporation, an equity partner with General ElectricCapital Corporation. A member of the American Chemical Society and Society of Plastic Engineers, Dr. Ghahary owns several international patents, including eight U. S. patents, mostly in polymers and advanced composites. The International Society for Iranian Studies is grateful for the generosity of Dr. Ghahary in regardto the Fifth and Sixth Biennial Conferences on Iranian Studies.
III. About Persian Cultural Foundation
http://www.persiancultural.org/
(Co-Founded by Dr. Ghahary)Persian Cultural Foundation is an organization belonging to all Persians, regardless of their race, religion, sex, age and/or political agenda. Our mission is to preserve and propagate the Persian culture, history and language heritage in our communities throughout the United States and around the world, while promoting our present professional and personal aspirations.The Persian Cultural Foundation (PCF) is a registered 501 (C) (3) non-profit organization in the U.S. PCF is founded to initiate, encourage, support and propagate community endeavors & cultural activities which in turn promote and showcase Persian cultural heritage, and bring about national and international recognition to this unique heritage of the world.One of the major hallmarks of PCF is to facilitate processes and forums to ensure that our youth and their American friends and extended families remain appreciatively cognizant of Persia 's multifaceted historical and contemporary contributions to the world civilization.PCF is committed to preserving and promoting the Persian cultural heritage in science and technology, art & Literature, medicine & Health, music and performing arts, and trade. PCF is further committed to the passage of this rich heritage to future generations.
Source: Persian Cultural Foundation’s Website
Saturday, November 04, 2006
2: 116. ترانه - سرودي در ستايش ِ ميهن: نمونه اي والا از ادب و هنر ِ ايرانيان ِ به غربت رانده
از زمان ِ پيدايي ي ادب و هنر ِايرانيان ِ از ميهن به غربت رانده، همْ پاي ِ جنبش مشروطه خواهي، يكصد سال مي گذرد. در اين يك سده، ايرانيان ِ دور از زادگاه، از گروههاي ِ انديشگي، اجتماعي و سياسي ي گوناگون، در تبعيدگاه هاشان اثرهايي ادبي و هنري در گونه هاي شعر، داستان، نمايشنامه، فيلمنامه، اجراي نمايش، فيلم سازي، موزيك، پژوهش، بررسي و نقد كتاب و تحليل ادبي، جامعه شناسي و مبحث هاي فلسفي و سياسي و جزآن، پديد آورده اند كه هرگاه برآوردي از آنها بشود، فهرست چشمْ گير و بالابلندي را شكل خواهدبخشيد.
در اين ميان، شعر و ترانه-سرود -- با پشتوانه ي ديرين در سنّت ِ فرهنگي ي ما -- جاي ويژه اي دارد. شاعران ِ تبعيدي، در سروده هاشان اندوه دوري و دلتنگي را به شيوه هاي گوناگون و بر پايه ي آزمونهاي دشوار و تلخ خود و ديگران بيان داشته اند تا سند و گواهي بر اين رنج و شكنج بيدادگرانه و تحميلي به گنجينه ي فرهنگ و ادب اين عصر ِ دُژخويي ها و "زرگر ِ نقّاد ِ هوشيار ِ زمانه" بسپارند.
اكنون كه چندين نسل از زمان ِ آغاز ِ اين فرآيند مي گذرد، شاهد ِ پيوستگي ي زنجيره ي اين اندوه-سرودها در ميان آغازيان و اكنونيانيم كه خود به خوبي بيانگر ِ اتّفاقي و شخصي نبودن ِ اين فرايند و جريان بودن آن است و مي تواند جاي ويژه ي خود را در تاريخ اين روزگار و شناخت ِ زندگاني ي ايرانيان اين عصر بيابد.
يكي از نامدارترين ايرانيان به غربت رانده و "آزَرده جگر" از نيش ِ جان گداز ِ "كژدم غُربت"، ابوالقاسم لاهوتي شاعرعصر مشروطه خواهي بود كه در اوج جواني و پويايي، بر اثر ِ دُژخويي ي فرمانروايان بر ميهنش، ناگزير از غربت گزيني شد و همه ي عمر پر سوز و گدازش را در حسرت ِ بازگشت به ميهن سپري كرد.

لاهوتي در جواني
لاهوتي ي آزاديخواه و ديگرْانديش و مبارز، از همان سرزميني دوري گزيد كه هزار سال پيش از او، شاعر و فيلسوف آزاده و ديگرْانديش ِ هم ميهنش ناصرخسرو از برابر جزمْ باوران دُژخو گريخت. او از چنگال خونين ِ ددمنشاني جان به در برد كه در كوي و بازار، گوشت ِ تن ِ ديگرْ انديشان را با درفش ِ كفشگري مي كندند و به تبرّك نوش ِ جان مي كردند و اميران ِ "غازي" شان، صدها تن از خردمندان و انديشه ورزان را بر دار مي كشيدند و كتاب هاي "كفرآميزشان!" را خروار خروار در زير دارها مي انباشتند و آتش مي زدند تا كالبدهاشان در شعله هاي "كفر!" بسوزد و خاكسترشود. (نگا. مُجمل التّواريخ والقصص به تصحيح ملك الشّعراء بهار).
شگفت اين كه آن ديگرْانديش ِ كهن نيز در همان سرزميني پناه جُست كه اين ديگرْ انديش تلخْ كام ِ روزگار ِ ما، شهربَند ِ آن شد. ناصر خسرو به دره ي ِ يَمگان در كوههاي بدخشان، جايي دور در تاجيكستان كنوني گريخت و تا پايان زندگاني در آن جا رنج و شكنج كشيد. او نيز مانند هم ميهن ِ يك هزاره بعدش لاهوتي، دمي از ياد ِ ميهن و زادبومش غاقل نبود و آسوده نمي زيست. پژواك ِ اندوهناله هاي جان سوز او را در سرتاسر سروده هايش مي توان به گوش جان شنيد و همْ دل با او، آب در چشم گرداند:
"آزَرده كرد كژدم ِ غُربت، جگرْ مرا / گويي زبون نيافت ز گيتي مگر مرا ..."
(ديوان ناصر خسرو با مقدّمه ي سيّدحسن تقي زاده، چكامه ي 3، ص 56).
*
"سلام كن ز من اي باد، مر خراسان را / مَر اهل ِ فضل و خِرَد را، نه عام و نادان را ..."
(همان.، چكامه ي 4، ص 58).
*
"بگذر اي باد ِ دلْ افروز ِ خراساني / بر يكي مانده به يمگان دره زنداني / ..."
(همان.، چكامه ي 237، ص 462).
لاهوتي نيز پس از بيرون راندگي از ميهن و در پي ِ چندي اقامت در نخجوان و باكو و مسكو، سرانجام دوشنبه پايتخت ِ تاجيكستان را به عنوان غربتگاه دايمش برگزيد تا – دست ِ كم – در كنار همْ زبانانش، اندكي از بار ِ توانْ فرساي ِ دوري را بكاهد.
لاهوتي، به رغم ِ پيروي از مرام كمونيسم و وابستگي به حزب و دستگاهي كه ميهن دوستي را زهر ِ كشنده و آموزه ي بورژوازي و امپرياليسم جهاني و نشانه ي شووينيسم و گناه نابخشودني مي شمرد، در همه ي سالهاي زندگي در كنار ِ كارگزاران ِ آن نهادها، دمي هم از ياد ِ ميهن و ستودن ِ آن غافل نماند. به گفته ي خود او در سرآغاز يك سروده ي غنايي اش:
"نشد يك لحظه از يادت جدا دل/ زهي دل! آفرين دل! مَرحَبا دل!
او در سالهاي دوري از وطن و رنجوري از غربت، چنان يادهاي پرشوري از ميهن خود و چنان خطاب هاي دردمندانه اي به زادْبومش دارد كه دل هر خواننده اي را در هر زمان و هر جايي به درد مي آورد:
"بشنو آواز ِ مرا از دور اي جانان ِ من/
اي گرامي تر ز چشم و خوب تر از جان ِ من/
اوّلين الهام بخش و آخرين پيمان ِ من/
مادر ِ پير ِ من؛ امّا پير ِ عالي شان ِ من/
طبع ِ من، تاريخ ِ من، ايمان ِ من، ايران ِ من ..."
لاهوتي در واپسين روزهاي زندگي، در بستر ِ بيماري در بيمارستاني در مسكو نيز، از اين بي تابي و دغدغه، آسوده خاطر نبود و از راه دور با مام ِ ميهن پيمانْ نومي كرد و سر بر خاك ِ گرامي اش فرودمي آورد:
/ اي مهربان وطن! به رَهَت جانْ فَشان منم"
دستان سرا به وصف ِ تو با صد زبان منم /
............................................
وَصّاف ِ ميهنم؛ چه عجب، گويم ار بلند:
لاهوتي ي سخنور ِ كرمانشهان منم!"
***
اين احساس والاي انساني و شور ِ ميهن دوستانه ي لاهوتي در برهوت ِ زمان گم نشده و همچون پژواك ِ "سخن ِ عشق" است كه -- به گفته ي حافظ -- "هفت گنبد ِ افلاك" از "قصّه " ي آن "پُرصداست."
امروز، پنجاه سال پس از افسردن شمع ِ زندگاني ي لاهوتي، شاهد ِ آنيم كه يك نوجوان ايراني ي غربتْ نشين در غربتگاهي ديگر، دَردْناله هاي آن شاعر ِ تبعيدي را بازمي خواند تا نشان دهد كه پيوند و پيمان ِ دوستداران و شيفتگان ايران و فرهنگش، در هر زمان و هر مكاني كه باشند، استوار و ناگسستني مي مانَد و هميشه "حُقّه ي مهر بدان نام و نشان است كه بود."
ميهن! اي ميهن!
گريه مي كنم با يادت
ايران! اي ايران!
بوسه مي زنم بر خاكت
به هر مجلس، به هر زندان
به هر شادي، به هر ماتم
ميهن! اي ميهن!
گريه مي كنم با يادت
ايران! اي ايران!
بوسه مي زنم بر خاكت

ابوالقاسم لاهوتي (كرمانشاه ، ١٢٦٦ خورشيدي / ١٨٨٧ ميلادي - مسكو، ١٣٣٦/ ١٩٥٧)، شاعر و مبارز ِ راه ِ آزادي ي ايران در دوران ِ جنبش ِ مشروطه خواهي ي ِ ايرانيان، فرزند ِ ميرزا احمد الهامي ي ِ شاعر بود.
او نخستين شعرش را در روزنامه ي حبل المتين چاپ كلكته منتشركرد. وي در همان اوان ِ جواني به جنبش هاي آزادي خواهانه پيوست و براي كوششهاي والايش در اين راه، به افتخار ِ دريافت ِ مدال ِ ستّارخان، سردار ملّي نايل شد.
لاهوتي نخست در يك مدرسه ي مذهبي درس خواند و شعرهاي زيادي در باره ي اسلام نوشت. امّا سپس، آن راه را رهاكرد و براي ادامه ي آموزش به بلغارستان رفت و در بازگشت به ميهن، به نيروهاي سپاهي پيوست و تا درجه ي سلطاني (/سرواني) بالارفت و صاحبْ منصب ِ (افسر ِ) ژاندارمري شد.
لاهوتي در تبريز، قيامي را بر ضدّ حكومت آزادي كُش ِ قاجارها رهبري كرد (كه حاكمان، عنوان "كودتا" بر آن نهادند). امّا شكست خورد و در يك محاكمه ي غيابي در دادگاهي در قم، به مرگ محكوم گرديد و ناگزيرشد به تركيّه پناه بَرَد. سپس پنهاني به تبريز بازگشت و در قيام ِ آزادي خواهانه ي شيخ محمّد خياباني، با او همكاري كرد و پس از سركوب و به خون كشيده شدن ِ آن قيام، ناگزيرشد كه به باكو بگريزد و چون ديگر، امكان ِ بازگشت به ميهن را نداشت، به كشور نوبنياد ِ شوروي پناهنده شد و تا پايان ِ زندگاني اش در همان جا ماند. او در هنگام اقامتش در نخجوان، به كمونيست ها پيوست و با شاعري روس به نام ِ سيسيل بانو (كه بعدها به بانو لاهوتي شهرت يافت) زناشويي كرد.
لاهوتي در سال ١٣٠٤ (/١٩٢٥) به شهر دوشنبه، پايتخت تاجيكستان كوچيد و به جَرگه ي دوستان ِ صدرالدّين عيني، اديب نامدار تاجيك پيوست. شعرهاي او با پذيره ي گرم و پرشور تاجيكان رو به رو گرديد و به او لقب "بنيادگذار شعر تاجيك در شوروي" دادند.
ابوالقاسم لاهوتي سراينده ي سرود ملّي ي تاجيكستان بود. كارهاي او عبارتند از: چكامه براي كرملين (١٣٠٢/ ١٩٢٣)، تاج و بيرق (١٣١٤/ ١٩٣٥)، كاوه ي آهنگر(١٣٢٦/ ١٩٤٧) و ديوان شعرها (١٣٣٩- ١٣٤٢/ ١٩٦٠- ١٩٦٣) در شش جلد ... *

لاهوتي در ٢٥اسفند ١٣٣٦/ ١٦ مارچ ١٩٥٧)، در مسكو درگذشت.
(خاستگاه: ويكيپديا، دانشنامه ي آزاد در شبكه ي جهاني)
---------------------------
*ديوان شعرهاي ابوالقاسم لاهوتي در يك جلد بزرگ، بارها در ايران به چاپ رسيده است. همچنين در دوره ي جنگ دوم جهاني، كتاب كوچكي از شعرهاي او به نام جنگ ِ آدمي زاد با ديو كه ويژه ي مبارزه با فاشيسم و نازيسم بود، در شوروي چاپخش شد. (ج. د.)
2: 115. ايرانيان و يونانيان از ستيز و جنگ تا انديشه و فرهنگ
گونه ي ِ پويا نماي ِ اين تصوير ِ خيالي ي ِ فردوسي را در اين نشاني ببينيد و وانمود ِ صداي ِ او را بشنويد

http://dreamor.com/
ستایشْ سرود ِ خِرَد از: دیباچه ي ِ شاهنامه ي فردوسی با اجراي نوشين دُخت و سهراب انديشه را دراینجا بشنوید *
گُفتاوَرد از درونمايه هاي اين تارنما در رسانه هاي چاپي و الكترونيك، بي هيچ گونه تغيير و با يادكردازخاستگاه، آزادست.
.Free to use on any web and media, without any changes and with a reference to source
Copyright © 2005-2006, Iran-shenakht
يادداشت ِ ويراستار
دو ملّت بزرگ و فرهنگ ساز ِ باستاني، ايران و يونان، از روزگاران ِ كهن با يكديگر در برخورد و داد و ستد بوده اند. ايرانيان و يونانيان، در پاره اي از دورانها به انگيزه ها و سبب هاي گوناگون به ستيز و جنگ با يكديگر مي پرداختند كه با دريغ، از اين رهگذر آسيبهاي بسيار به فرهنگ و تمدّن ِ هر دو قوم واردآمد.
امّا روي ديگرسكّه، درخشان و چشمْ گير و ستودني است. يعني فرهيختگان و دانشوران و پژوهندگان ِ هر دو سرزمين، در هر دو دوران باستاني و نخستين سده هاي پس از فروپاشي ي فرمانروايي ي ساسانيان در ايران، به رغم ِ جنگبارگي و ستيزها و لشكركشي هاي فرمانروايان شان، با يكديگر بده بستانهاي گسترده ي فرهنگي و فلسفي داشتند كه در فرهنگهاي هردوان تأثير فراوان بخشيد و سپس به ديگرْ گستره هاي فرهنگي ي جهان، راه يافت و تا به امروز هم چشمْ گيرمانده است.
ايرانيان امروز در عرصه ي فرهنگ ملّي و جهاني، افزون بر نياز به شناخت يادگارهاي انديشه و خِرَد ِ نياكان خود و چگونگي ي داد و ستدهاي فرهنگي ي آنان با يونانيان، محتاج آنند كه يونان و يونانيان را بهتر بشناسند و با كنارگذاشتن ِ نگاه دشمنانه و منفي ي برخي از گذشتگان نسبت به آن قوم از يك سو و برخورد فرهيخته و انتقادي با يوناني مآبي ي نژادپرستانه ي باختريان و كوچك شماري ي ارزشهاي فرهنگي ي ايرانيان از سوي ديگر، راه ِ يونان شناسي ي پيشرو و آگاهانه و آزادمنشانه را بيش از پيش هموارگردانند.
در اين جاست كه پاي ِ زبان به ميان مي آيد و نيازمند آنيم كه با كليد ِ زبان به گنجينه ي انديشه و خِرَد و فلسفه ي يوناني راه يابيم و ارزشهايي آن را به خوبي بشناسيم.
*
در همين راستا، مژده اي رسيد از بارآوري ي كوشش ِ تازه ي پژوهنده ي جوان و پويا، عرفان قانعي فرد. او در
ِتارنماي خود به نام سفرها و ديدارها، در گفتاري با عنوان ِ در جستجوی ارتباط زبانی ِایران و یونان از نشرِ كتاب ِ تازه اشِ نخستین فرهنگ یونانی-فارسی، خبرداده است. قانعي فرد در سرآغاز ِ نوشته اش آورده است:
"قبل از هر چیز، احساس نیاز به این ابزار و مرجع، با توجه به علاقه ي ایرانیان به مطاله و شناخت تاریخ و فلسفه و هنر و اندیشه ي یونان – شاید به عنوان خاستگاه غرب – در بین قشر تحصیلکرده وجود داشت و خوشبختانه این انتظار به سر رسید. و امروزه فرهنگی منتشر می شود که این فرهنگ را شاید بتوان نوعی شناساگر نامید که قیاس اعتبارش را اهل زبان می توانند روشن كنند."
متن ِ كامل ِ گفتار ِ يادكرده را مي توانيد در نشاني ي زير بيابيد و بخوانيد:
http://erphaneqaneeifard.blogfa.com/
*
اين گفتار، همچنين در روز سهشنبه ۹ آبان ۱٣٨۵ (/ ٣۱ اکتبر ۲۰۰۶) درنشريّه ي خبري ي الكترونيك ِ اخبار ِ روز با نشاني ي ِ
http://www.akhbar-rooz.com/
بازْنشر داده شده است.
Thursday, November 02, 2006
2: 114. نسل ِ بي جانشين و قبيله ي ِ گُمْ شده: يادي ديگر از ع. صلاحي و شعري براي او
*
ستایشْ سرود ِ خِرَد از: دیباچه ي ِ شاهنامه ي فردوسی با اجراي نوشين دُخت و سهراب انديشه را
ماه گذشته، عمران صَلاحي، شاعر، طنزنويس و طرحْ طنزْنگار ِ آگاه و فرهيخته مان را از دست داديم و سوگوار و داغدار او شديم.
در همان روزهاي خاموشي ي اندوهبارش، در همين تارنما، يادواره اي --كه پيوست هايي نيز داشت-- نشردادم.
امّا نام و ياد ِ هوشمندي ها و شيرين زباني هاي او در تصوير ِ روزگار ِ تلخ و سياهش، چنان در ژرفاي دل و جان ِ همْ دلان و همْ دردان ِ زمانه اش جاي گرفته است كه -- به گفته ي سعدي -- "مشكل برود!"
نشريّه ي الكترونيك روزآنلاين گفتاري با عنوان ِ ياد ِ ياران از بهارايراني را همراه با شعري دردمندانه از شاعر و پژوهنده ي معاصر شمس لنگرودي با ساختار ِ يك نامه ي دوستانه و خودماني، نشرداده است كه زبان ِ حال ِ همه ي ايرانيان ِ رنج و شكنج ديده و تلخي و درشتي كشيده است و دريغم آمد كه اين -- به گفته ي نيما -- "زبان ِ دلْ افسردگان" را در اين جا بازنشرندهم.
* * *
ياد ِ ياران
بهار ايراني
هنوز از رفتن يکي ديگر از " قبيله ي گم شده" ديري نگذشته است. نسل بي جانشيني که يکايک در تاريک ترين ادوار تاريخ ايران مي روند و هيچ کس ، هيچ کس نيست که جاي خالي آنها راپرکند. عمران صلاحي که تلخ زيست و شيرين نوشت آخرين مسافر درخشا ن ترين نسل هنرمندا ن تاريخ معاصر ايران تا امروز است. نسلي که با انقلاب مشروطيّت زاده شد، د رجنبش ملّي كردن نفت جوانه زد و در دهه چهل گل کرد. نسلي که به سحرگاهان اعدام رفت، زنداني و تبعيد شد و اگر زنده ماند داس مرگ در غربت ميهن يا حسرت غربت بر خاکش افکند.
در رفتن اين مسافر آخر که وقتي شعر "بچه جواديّه" را در شب هاي معروف شعر خواند، فرياد جمعيت، تهران را لرزاند ، يکي ديگر ازهما ن نسل، شعري سروده است شگفت که سرنوشت نسل بزرگ بر باد رفته و تصوير جامعه ي ِ امروز ايران است.
شمس لنگرودي صاحب کتاب تحقيقي مهم "تاريخ تحليلي شعر نو" شعري به نام "نامه به عمران" را در سوگ او منتشرکرده است. شعري که با شاهکار احمد شاملو "در اين بن بست"، پهلو مي زند و روح جامعه ي ِ امروز ايران را مي توان در آن ديد. جامعه اي که رختْ کشيدن ِ جان از آن، زيباتر از ماندن در شرايطي است که "در خور آدمي" نيست.
* * *
نامه به عمران
حالا حکايت ماست!
شمس لنگرودي
ما ماندهايم و کمي مرگ
که قطرهچکاني هر روزه نصيبمان ميشود.
*
آخر برادرم، عمران!
ارزش داشت زندگي که بهخاطر آن بميري؟
*
همه اندوهناکاند
بقاليها که خريداري از کفشان رفته است
روزنامهها، کهنهفروشيها،
شاعران
که شغل دومشان تجارت رنج است،
و قاتلان
که مفت و مسلم
نمونهي سربهراهي را از دست دادهاند.
آخر چهوقت غمناک کردن اين مردم مهربان بود؟!
*
اما نه،
تو بايد ميمردي
ببين چه منزلتي پيدا کرده شعر!
راديوهاي وطن نيز شعرهاي تو را ميخوانند
و روي شيشههاي مغازهها عکست را نصب کردهاند
تو هميشه سودآور بودي عمران
هميشه کارهاي ثمربخشي ميکردي.
*
و ميگويم حالا که راه و رسم مردم خود را ميداني
خوب است گاه گاه برخيزي و دوباره فاتحهاي...
که شعرديگر بچهها را هم بخوانند
راديوهاي وطن ارزش آدم مرده را ميدانند.
*
چه کار بجايي کردي
ماهها بود بغضي توي گلويمان گير کرده بود
و بهانهي خوبي در کف نبود
تنها تو بودي با مرگ مختصرت که راضيمان ميکردي
و تو تنها بودي
که حقبهجانب و نيمرخ
ميتوانستيم
در صفحهي روزنامهاي بهخاطر او بگرييم،
ديگر دوستان که ميداني خردهحسابي داشتيم...
*
آه عمران عزيزم!
ببين همهجا طنزها ستايش شعرهاي توست
تو کلاه گشادي بر سر و خم بر ابرو
که زير کلاهت پيدا نبود.
*
تو بايد ميمردي
نه بهخاطر خود
بهخاطر ما
که چنين مرگت زندگي را
خندهآورتر کرده است.
*
اما ميترسم عمران
ميترسم که همين کارهايت نيز شوخي بوده باشد
و سپس شرمندهي اين شعرها، آهها، پوسترها...
ميترسم ناگهان ته سالن پيدا شوي
و بيايي بالا
و ببينيم آري همهمان مردهايم
همهمان مردهايم و چنان به کار روزمرّهي خود مشغوليم
که از صف محشر بازماندهايم.
*
نه، عمران!
اين روزگار درخور آدمي نيست
درخور آدمي نيست
که بگوييم
جاي تو خالي
بيست و هشتم مهرماه ۱۳۸۵
ويرايش ِ دوم ِ درآمد ِ 2: 111
اینجا بشنوید
*
Copyright © 2005-2006, Iran-shenakht
*
گُفتاوَرد از درونمايه هاي اين تارنما در رسانه هاي چاپي و الكترونيك، بي هيچ گونه تغيير و با يادكرداز
خاستگاه، آزادست.
Free to use on any web and media, without any changes and with a reference to source
آبانگان، جشن ِ آبهاي جهان خجسته باد!
يادداشت ويراستار
در گاه شمار ِ ايرانيان روزگار باستان، آبان روز ِ آبان ماه (دهمين روز ِ ماه ِ هشتم) آبانگان خوانده شده و ويژه ي ستايش و بزرگداشت ِ آبان (نام ِ ديگر ِ ارِدْوي سورَ اَنَهيتَه/اَناهيتا) ايزدْبانوي ِ آبهاي روي زمين و نگاهبان ِ پاكي و بي آلايشي در جهان ِهستي است. اناهيتا در اسطوره هاي ايراني، يكي از تابناك ترين چهره ها و يكي از كارآمد ترين نقشْ وَرزان است و در اوستا، سرود بلند و زيبايي به نام آبانْ يَشت با خيالْ نقش هايي دل پذير، ويژه ي نيايش و ستايش اوست:
"... اوست بَرومندي كه در همه جا بلندْ آوازه است.
اوست كه در بسيار فَرّه مَندي، همچند ِ همه ي ِ آبهاي روي زمين است.
اوست زورمندي كه از كوه ِ هُكَر به درياي ِ فراخْ كرت ريزد.
*
بدان هنگام كه ارِدْوي سورَ اناهيتا -- آن دارنده ي ِ هزار درياچه و هزار رود، هريك به درازاي ِ چهل روز راه ِ مردي چابك سوار --
به سوي ِ درياي فراخْ كرت روان شود، سراسر ِ كرانه هاي آن دريا به جوش درافتد و ميانه ي آن برآيد.
*
از اين آبي كه از آن ِ من (اهوره مَزدا) ست، به هريك از هفت كشور، رودي روان شود؛ رودي از آبي كه از آن ِ من است و در زمستان و تابستان، يكسان روان است.
او براي من، آب را و تخمه ي مردان را و زِهدان و شير ِ زنان را پاك كند.
*
من -- اهوره مَزدا -- او را به نيروي خويش، هستي بخشيدم تا خانه و روستا و شهر و كشور را بپرورم و پشتيبان و پناه بخش و نگاهبان باشم ..."
(آبانْ يَشت، بندهاي 3- 6 در اوستا، كهن ترين سرودها و متنهاي ايراني، گزارش و پژوهش جليل دوستخواه، چاپ نهم، جلد يكم، ص 298).
* * *
در دوره اي از تاريخ ايران باستان، ايزدبانو اَناهيتا، يكي از مينَويان ِ سرآمد و پرستيدني به شمار مي آمده و پرستشگاههاي ويژه ي خود را داشته است. پيشكشي هايي كه پهلوانان و شهرياران به نزد ِ او مي برده اند -- و گزارش ِ آنها را در بندهاي 21 تا 83 آبان يشت مي خوانيم -- گواه ِ پايگاه والاي ِ ايزدينه ي اوست.
بازمانده ي پرستشگاه اناهيتا در كنگاوَر در باختر ايران
* * *
گل ِ نيلوفر آبي (لوتس) ويژه ي اين ايزدْبانوست و دليل اين همه سنگ نگاره از اين گل در تخت جمشيد و جاهاي ديگر، چيزي جز بزرگداشت او و نمايش ِ حضور ِ فراگيرش در زندگي ي ايرانيان نمي تواند باشد.
برخي از تنديس هاي برجامانده نيز به اناهيتا نسبت داده شده است كه شناخت ِ درست و دقيقي از آنها نداريم. يكي از آنها كه تصويرش در جاهاي زيادي نشريافته است و بسياري با قطع و يقين، آن را نمادي از اين ايزدبانو مي شمارند، اين است:
نگارنده ي اين يادداشت، هيچ گونه آگاهي ندارد كه اين تنديس در كجا يافت شده است و در كجا نگاهداري مي شود و به راستي نماد و نمايشگر كيست. او در اين باره از دوست و همكار پژوهنده ي خود آقاي دكتر تورج دريايي پُرس و جو كرد. ايشان چُنين پاسخ دادند:
"I have not seen this statue before and do not think it belong to Anahita.
I am not even sure its provenance or its authenticity."
*
از خوانندگان ِ گرامي ي اين درآمد، خواهشمندم هرگاه آگاهي ي درست و دقيق و مستندي درباره ي كيستي و كجايي و پيشينه ي اين تنديس دارند، به ايميل-نشاني ي ِ من:
dkhah@ yahoo.com.au
بفرستند تا به نام ِ فرستنده در پيوستي بر اين درآمد، نشردهم.
* * *
براي خواندن ِ گفتاري ديگر درباره ي جشن ِ آبانگان، نگاه كنيد به نشاني ي زير:

2: 113. كوشش ِ بارآور ِ ديگري در گستره ي ِ فرهنگ و ادب: نشر ِ "روزنه" ي ِ تازه
تصوير و صداي ِ فرضي ي ِ پويانماي ِ فردوسي را در اين نشاني ببينيد و بشنويد
يادداشت ويراستار

Wednesday, November 01, 2006
2: 112. كالبَدْنماي ِ سنگي ي ِ تخت ِ جمشيد در تايلند
تصوير و صداي ِ فرضي ي ِ پويانماي ِ فردوسي را در اين نشاني ببينيد و بشنويد
http://dreamor.com/
*
ستایشْ سرود ِ خِرَد از: دیباچه ي ِ شاهنامه ي فردوسی با اجراي نوشين دُخت و سهراب انديشه را در
اینجا بشنوید
*
Copyright © 2005-2006, Iran-shenakht
*
گُفتاوَرد از درونمايه هاي اين تارنما در رسانه هاي چاپي و الكترونيك، بي هيچ گونه تغيير و با يادكرداز
خاستگاه، آزادست.
Free to use on any web and media, without any changes and with a reference to source
يادداشت ويراستار
بر پايه ي گزارش ِ خبرگزاري ي ِ ميراث ِ فرهنگي ي ايران، به تازگي بديل ِ (/كالبَدنماي ِ/ ماكت ِ ) سنگي ي ِ

تخت جمشيد كه به وسيله ي گروهي از هنرمندان كشور تايلند ساخته شده، در مجموعه اي به نام ِ ميني سيام، در شهر ِ پاتاياي ِ آن كشور، در كنار ِ بديل هاي ديگر اثرهاي بزرگ معماري ي جهان، به نمايش درآمده است.
اين كاري است ارزشمند و ستودني و بي گمان، كالبدنماي ميراث شكوهمند ِ باستاني ي ايرانيان، در ميان آنچه در مجموعه ي يادكرده به نمايش درآمده است، درخششي ويژه خواهد داشت و بازديدكنندگاني كه از سراسر جهان به تايلند مي روند، با اين اثر بزرگ آشنا خواهندشد و چه بسا كه براي ديدن ِ اصل ِ آن، به ايران خواهند شتافت.
جا دارد كه نهادهاي دست اندر كار ايراني، به توليد نمونه هاي ديگري از اين كالبدنما براي نصب در جاهايي در ايران و كشورهاي ديگر اقدام كنند تا شمار هرچه بيشتري از جهانيان با ارزشهاي والاي فرهنگي ِ ما آشنا شوند.
گزارش گسترده ي ميراث فرهنگي را در نشاني ي زير بيابيد و بخوانيد:
http://www.chn.ir/news/?section=1&id=20647

