Saturday, June 30, 2007
٣: ١ . آغاز ِ سومين سال ِ نشر ِ "ايران شناخت" - برداشتي از آمار
يادداشت ويراستار
شنبه نهم تيرماه ١٣٨٦
تارنماي فرهنگي و ايران شناختي ي ايران شناخت كه در تيرماه ١٣٨٤ آغاز به كار كرد، با نشر٣٧٥ درآمد در سال يكم و ٤٠٠ درآمد در سال دوم، اكنون به آغاز ِ سال سوم ِ خدمت و خويشكاري اش رسيده است.
بر پايه ي گزارش ِ نهاد ِ آمارگيري ي ِ
Motigo Webstats
اين تارنما در اين دوره ي زماني ي دو ساله، بر روي هم ٤٥٠٢٦ تن بيننده و خواننده، به ترتيب در ١٠ كشور استراليا، آلمان، آمريكا، ايران، سوئد، فرانسه، كانادا، بريتانيا، هلند و اسپانيا و شماري نيز در ديگر جاها داشته است. ميزان ِ روي آوران بدين تارنما در كشورهاي ده گانه ي نام برده، بر روي هم ٨/٨٦ درصد و در ديگر كشورها -- كه از آنها نام برده نشده است -- ٢/١٣ درصد از كلّ بوده است.
در اين فاصله ي زماني و به ويژه در يك ساله ي اخير ِ آن، ياران بسياري -- شناخته و ناشناخته -- از ميهن و فراسوي آن، ياري ي بي دريغشان را به ويراستار ارزاني داشته و با فرستادن ِ گزارشها، آگاهي نامه ها، گفت و شنودها، گفتارها، نقدها و تصويرها، به سرشاري ي درونمايه ي اين جُنگ ِ فرهنگي، كمك كرده اند كه بدون آن، ويراستار نمي توانست كار اين تارنما را تا اين حدّ گسترش دهد و فراگير و روزْآمد و اثربخش كند.
عزيزان بسياري در تارنماها يا نشريّه هاي چاپي و رسانه هاي صوتي و تصويري ي خود، بدين تارنما پيوندداده و آن را به خوانندگان و شنوندگان و بينندگان خويش شناسانده اند و برخي نيز به نقل و بازْنشر ِ پاره اي از نشرداده هاي آن پرداخته اند. براي ارج گزاري ي همه ي اين ياريها و پشتيباني ها، در هر مورد، از ياران نام برده و سپاسگزاري كرده ام و در اين جا ديگر نمي توانم از همه ي آنها نام ببرم. پس، يك بار ديگر از همه ي همدلان و دلْ سوزان به گرمي سپاسگزاري مي كنم و اميدوارم كه در سال سوم نيز دستگير و مددكار اين خدمتگزار باشند و افزون بر همه ي ياري هاشان، از رويكرد انتقادي و تحليلي به داده هاي اين تارنما نيز غافل نمانند تا نارسايي ها و ناروايي هاي احتمالي روشن گردد و آنچه در انديشه ي نيك مي گذرد، به گفتار نيك و كردار نيك بينجامد. چُنين باد!
٤٠٠:٢. هديه اي ازنده از دوست، ارمغاني دلپذير از ميهن - فيلمي از "ابيانه" همراه با شعري از "سهراب سپهري"
يادداشت ويراستار
شنبه نهم تيرماه ١٣٨٦
از حسن نقّاشي، هنرمند فيلم ِ مستندساز ميهنمان و كارهاي ارزنده اش در راستاي شناخت ِ مرده ريگ فرهنگي ي
ايرانيان، پيش از اين، در همين تارنما يادكرده و نمونه هايي آورده و ارزشهاي آنها را ستوده ام
امروز پيامي مهرآميز همراه با هديه اي ارزنده به منزله ي ارمغاني گرانبها از ميهن، از او داشتم. او در پيامش نوشته است:
....................
درگير ِ ساخت ِ فيلمي درخصوص ِ زروان و زرواني هستم. در ابيانه به ياد ِ شما بودم و كتاب ِ جذّاب و خواندني ي شما را مطالعه مي كردم. گفتم شايد دلتان براي ابيانه و آن سوها تنگ شده باشد. اين ويديو را براي شما ساختم. اميدوارم كه از آن بدتان نيايد. شاد و تندرست و سربلند باشيد.
* * *
نقّاشي، آنگاه نشاني ي فيلمي را كه از چشم اندازهاي زيباي روستاي كوهستاني ي
ابيانه گرفته و شعر زيباي ِ
پشت ِ درياها از زنده ياد
سهراب سپهري،

سخن ِ زمينه ي آن است، برايم فرستاده است كه با سپاس فراوان از مهر بي دريغش در پي مي آورم و آن را پايان بخش فرخنده اي براي واپسين درآمد ِ تارنماي
ايران شناخت در دومين سال ِ كوشش و كنش فرهنگي ي خود در اين راستا، مي كنم:
http://naghashi.persiangig.com/video/Abianeh.wmv
شعر
پشت دریاها
سروده ي
سهراب سپهری
قایقی خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که دربیشه عشق
قهرمانان را بیدار کند
قایق از تور تهی
و دل از آرزوی مروارید
همچنان خواهم راند
نه به آبی ها دل خواهم بست
نه به دریا پریانی که سر از آب بدر می آرند
و در آن تابش تنهایی ِ ماهی گیران
می فشانند فسون از سر ِ گیسوهاشان
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند
دور باید شد دور
مَرد ِ آن شهر اساطیر نداشت
زن ِ آن شهر به سرشاری ِ یک خوشۀ انگور نبود
هیچ آينه تالاری سرخوشی ها را تکرار نکرد
چاله آبي حتی، مشعلی را ننمود
دور باید شد دور
شب سرودش را خواند
نوبت پنجره هاست
همچنان خواهم
پشت دریا ها شهری است
که در آن پنجره ها رو به تجلّی باز است
بام ها جای کبوترهایی است
که به فوّارۀ هوش ِ بشری می نگرند
دست ِ هر کودک ِ ده سالۀ شهر، شاخۀ معرفتی است
مردم ِ شهر به یک چینه چنان می نگرند
که به یک شعله، به یک خواب ِ
و صدای ِ پَر ِ مرغان ِ اساطیر می آيد در باد
پشت دریاها شهری است
که در آن وسعت ِ خورشید به اندازۀ چشمان ِ سحرخیزان است
شاعران وارث ِ آب و خِرَد و روشنی اند
پشت دریا ها شهری است
قایقی باید ساخت
posted by Jalil Doostkhah @
8:41 AM

٢: ٣٩٩. گفتاري در باره ي پيشينه ي نشان شير و خورشيد و كاربردهاي آن
يادداشت ويراستار
شنبه نهم تيرماه ١٣٨٦
روزنامه ي هم ميهن چاپ تهران، در شماره ي ٣٣، خود (شنبه دوم تيرماه ١٣٨٦) با رويكرد به بحثي كه از چندي پيش درباره ي بازگرداندن ِ دو تنديس شير و خورشيد بر ستونهاي دروازه ي ورودي ي مجلس شوراي ملّي در بهارستان پس از سي سال، درگرفته، گفتاري خواندني را با عنوان ِ
شير و خورشيد؟ مجلس شوراي ملّي
منتشركرده است.
posted by Jalil Doostkhah @
8:17 AM

Friday, June 29, 2007
٢: ٣٩٨. سرافرازي يا شرمساري؟ پرسش اين است. ايران، افغانستان و تاجيكستان، سه گانه در جغرافياي سياسي و يگانه در تاريخ و زبان و ادب و فرهنگ
يادداشت ويراستارشنبه نهم تيرماه ١٣٨٦
رويكرد ِ برخي از ما ايرانيان به آنچه در پيرامونمان مي گذرد، گاه به راستي ناسنجيده و در راستاي ِ وارونه انگاري ي ارزشهاي تاريخي و فرهنگي ما و مايه ي شگفتي و دلْ آزردگي است تا جايي كه با نگرشي به لايه ي بيروني ي كارها و بي هيچ ژرفاكاوي به داوري مي پردازيم و "شرمساري" را بر جاي ِ"سرافرازي" مي نشانيم!
*
براي نمونه، همْ ميهني با چنين نگاهي، پيامي را كه بدو رسيده بوده، به اين دفتر نيز پيشْ بُرد كرده است. عنوان پيام ِ اصلي، چُنين است:
!What a shame
لابُد خواست ِ عنوان گذار اين بوده است كه گيرندگان ِ پيام را نيز به همداستاني با خويش فراخوانَد و آنچه را كه خود با ندانم به كاري "شرمساري" انگاشته است، بديشان نيز انتقال دهد! امّا يكي از آنان (نگارنده ي اين سطر ها) -- نمونه وار -- در نخستين نگاه به عنوان ِ پيام، يكّه خورد و احتمال ِ آگاهي يافتن از رويدادي به راستي مايه ي شرم از راه ِ پيام تازه رسيده را داد؛ ولي اندك زماني پس از آن، با خواندن متن ِ پيام، سخت دچار شگفتي زدگي شد؛ انگار كه سطلي آب سرد بر سرش ريخته باشند!
متن اين پيام، بدين قرارست:
نمونه ي ِ پولهاي ِ كشور ِ تاجيكستان
بر روي اسكناس ٢٠ ساماني تصوير ِ ابن سينا را نقش كرده اند. فقط يادمان باشد كه چند سال ديگر نگوييم چرا ابن سينا را در دنيا تاجيك مي دانند.
اين هم اسكناس ١٠ ساماني با نقشي از شيخ علي حمدوني:
اين متن هم از سايت كشور تاجيكستان است كه در زير آورده ام كه در آن فردوسي، خيّام، ابن سينا و... را تاجيك مي داند.
The first Tajik state emerged in 892, providing independence from the Arab Khalif. The development which began in the Samonid epoch, was characterized by the restoration and fortification of war-ravaged cities and greater attention to culture, art and architecture. Samanid state brought to the world the most famous scientists and philosophers - Abu Ali ibn-Sina ( known in the west as Avicenna), Tajiks also venerate Firdausi, a poet and composer of the Shah-nameh( Book of Kings), the Persian national epic, and Omar Khayyam. In 1999 Tajikistan is going to celebrate 1100 anniversary of the first Tajik State and we invite everyone to participate in this tremendous event.
براي اطمينان به سايت زير مراجعه كنيد:
* * *
نويسنده و فرستنده ي پيام، از سرزمين تاجيكستان و تاجيكان چنان سخن مي گويد كه گويي به سرزمين و مردمي بيگانه و ناشناس در دورافتاده ترين جاي جغرافياي جهان، اشاره مي كند. انگار نه انگار كه همين ابن سيناي مورد بحث او در روستايي از شهر بُخارا در همان منطفه زاده و باليده شد و ديرزماني در دربار اميران ساماني ي آن جا به سر برد و سپس به اصفهان و همدان رفت. انگار نه انگار كه ابوعبدالله جعفر رودكي، پدر شعر فارسي ي دري، در همان سرزمين زاده و باليده شد و در دربار اميرنصر ساماني پذيرفته و ستوده بود و گورگاهش در شهر خُجند ِ تاجيكستان، ديدارگاه هر دوستدار ادب فارسي و فرهنگ ايراني است. انگار نه انگار كه سيف الدّين فَرْغاني شاعر بزرگ سده ي هفتم هجري در آن سرزمين زاده و باليده شد و سپس به اصفهان رفت و در ستايش آن شهر ِ يگانه، سرود:
"اصفهان نيمي از جهان گفتند / نيمي از وصف ِ اصفهان گفتند"
و سرانجام در تبريز چشم از جهان پوشيد و گورگاهش در آن جاست.
انگار نه انگار كه مردم تاجيكستان پس از فروپاشي ي حكومت شوروي، تنديس لنين را از ميدان مركزي ي پايتخت كشور خود برداشته و تنديس فردوسي را بر جاي آن برافراشتند و در سال ١٣٧٣ جشن هزاره ي زادْ
رو ز ِ حماسه سراي بزرگ ِ فرهنگ يگانه مان را با شكوه هرچه تمام تر برگزاردند.
(در روز آغاز ِ آن جشن، در تاجيكستان، در پاي همين تنديس در كنار دوست شاعر همسفرم نصرت الله نوح سمناني ايستاده بودم و خطاب به او گفتم: "اي نوح، اي مرد ِ متين، بگشاي چشمان و ببين / فردوسي ي شعر آفرين، اِستاده بر جاي ِ لنين". )
مدال يادگار جشن هراره ي شاهنامه در تاجيكستان
مردم تاجيكستان به رغم جدايي در يكان ِ جغرافيايي و سياسي ي ديگري جُز ايران امروز، به هيچ روي خود را از ايران و تاريخ و فرهنگ و ادب آن جدا نمي دانند و هر فرصتي را براي يادآوري ي اين يگانگي ي ساختاري و بنيادين و تاكيد بر آن، غنيمت مي شمارند.
نشان كتابخانه ي ملّي ي تاجيكستان به نام ابوالقاسم فردوسي
شنبه ي هفته ي پيش (دوم تيرماه) در درآمد ِ ٢: ٣٩١ اين تارنما با عنوان ِ "از خون ِ سياووشيم، همْ خون ِ سياووشيم ...": نمودي از دلْ بستگي ي ژرف ِ تاجيكان به فرهنگ ِ ايراني ي كهن شان
به يك فيلم ويديويي ي رسيده از تاجيكستان كه اجراي سرودي پرشور به وسيله ي گروهي از هنرمندان تاجيك در تالار ِ باربَد را در بر دارد، پيوند دادم. همان نشاني را در اين جا نيز تكرارمي كنم:
تماشاي اين فيلم و شنيدن سرود يادكرده، به خوبي بيانگر سخني است كه در سطرهاي پيش گفتم. گروه همسرايان تاجيك در اين سرود، خود را پيوسته به
آتش زرتشت و
خون سياووش مي خوانند و خاستگاه مشترك و يگانه ي خود با ديگر ايرانيان و ايراني فرهنگان را يادآورمي شوند. اين يادآوري و تاكيد، اتفاقي و امروزينه نيست. چند دهه پيش از اين هم شاهد دو فيلم سينمايي ي ساخته ي تاجيكان، به نامهاي
داستان سياوش و
رستم و سهراب بوديم كه بارها در ايران به نمايش درآمد.

چهره ي فردوسي
بر زمينه ي
پرچم تاجيكستان
نمودي از نگرش بنيادين تاجيكان به فرهنگ ايراني
پس اگر تصويرهاي بزرگان و نامداران فرهنگ مشتركمان با
تاجيكان را بر اسكناس هاي آن سرزمين مي بينيم، با چنان رويكرد فرهنگي كه آنان دارند، امري بديهي است و نه تنها براي ما جاي "شرمساري" نيست كه جاي "سرافرازي" و افتخارست. آنان قومي جُزْايراني نيستند كه ارزشهاي فرهنگي ي ما را دزديده و به نام خود كرده باشند و ما را دچار نگراني كنند كه بعدها از كساني چون
ابن سينا، فردوسي، خيّام و ديگران، با عنوان
تاجيك ياد خواهد شد. اين بزرگان، ستاره هاي درخشان آسمان فرهنگ يگانه و جدايي ناپذير ما و تاجيكان و در همان حال از شاخص ترين چهره هاي فرهنگي و دانشي ي جهان و همه ي نوع ِ بشرند.
"شرمساري" اگر در كار باشد؛ در اين است كه ما تاجيكان خودي و ايراني فرهنگ را با آن همه دلبستگي شان به فرهنگمان، بيگانه و غريبه بينگاريم و دستشان را به گرمي نفشاريم.
دانشنامه ي ايران، به منزله ي بزرگترين سند ِ جهانْ شمول دانشي و پژوهشي در مورد ِ فرهنگ ايراني و همه ي

شاخه هاي آن، اين پيوستگي ي ميان ما و تاجيكان و افغانان را به ديده گرفته و در هر يك از درآمدهايش كه مناسبتي در ميان بوده، بخشهاي وابسته به
تاجيكستان و
افغانستان را به منزله ي پاره هاي جهان ايراني، همراه با بخش وابسته به
ايران نشرداده است.
posted by Jalil Doostkhah @
7:16 PM

٢: ٣٩٧. گفتماني فرهنگي در باره ي چگونگي ي برخورد و رويكرد ِ گروههاي ايراني به يكديگر
يادداشت ويراستار
جمعه هشتم تيرماه ١٣٨٦
دو روز پيش، با نشر ِ درآمد ِ ٢ :٣٩٤ زير عنوان ِ درخت ِ دوستي ... : پيامي به هم ميهنانم و خواهشي از همگان در اين تارنما، بر يكي از نكته هاي بحث انگير و تنش زا در زندگي ي اجتماعي و برخوردهاي ما ايرانيان با يكديگر، يعني لطيفه گويي يا مطايبه پردازي و يا -- به اصطلاح ِ رايج ِ امروز -- "جوك سازي" براي هم، انگشت ِ تاكيد گذاشتم و برداشت ِ انتقادي ي خود از اين كار را بيان داشتم و زيانهاي ناشي از آن در زندگي ي مشترك ِ تيره ها و تبارهاي زباني و روستايي و شهري و ايالتي ي گوناگون برشمردم.
دوستانم از گوشه و كنار ايران و جهان، بازتابهاي مختلفي -- برخي همداستان و پاره اي ناهمداستان با من -- ابراز داشتند كه چون بيشتر آنها سويه ي شخصي و دوستانه داشت به پاسخ گويي ي خصوصي بسنده كردم. امّا امروز پيامي از دوست دانشمند و فرهيخته ام دكتر پرويز رجبي رسيد با پيوندي به روزْنوشت ي از ايشان كه در تارنماي خود گنجانيده اند.
*
ايشان در پيام كوتاه خود، گفته اند:
دوست گرامی
با سلام
مرا ببخشید که همان گونه که هستم عمل کردم.
امکان اشتباه کردنم زیاد است.
با فروتنی
پرویز رجبی
به وبلاگم نگاه کنید:
*
از آن جا كه روزْنوشت ِ استاد رجبي، گفتماني فرهنگي و همگاني است و مي توان آن را در منظري عمومي مطرح كرد و به داده هاي آن پرداخت، برتر مي دانم كه متن ِ آن را در اين صفحه بازْنشردهم و سپس سخني از خود را در پي ِ آن بياورم.

پاسخ به استاد دوستخواه بسیار عزیز
عجب حکایتی است حکایت این سرزمین!
آموزگار بسیار جلیل و «پاسیفیست» ما ایران شناسان، استاد دوستخواه با نوشتاری از سر نگرانی خواسته اند که ما با لطیفه هایی که دربارۀ برخی از هم میهنان خود تعریف می کنیم سبب آزردگی آن ها را فراهم نیاوریم و خواسته اند که همۀ یارانشان در نشر گستردۀ نوشتۀ ایشان بکوشند...
با همۀ دلبستگی ژرفی که به استاد دارم، با اطاعت از درخواست ایشان، از خود و استاد می پرسم:
چرا؟!
یادم می آید در روزگار جنگ طولانی ایران و عراق همیشه می گفتم که اگر ما ایرانی ها فلانی ها و بهمانی ها را نمی داشتیم از غصه دق می کردیم!..
پیداست که من در آن روزگار هم آگاه بودم که رنجاندن کسی نمی تواند وسیلۀ خوبی برای انبساط خاطر باشد. امّا بی درنگ به این حقیقت هم فکر می کردم که هم میهنانم باید که مانند همۀ مردم جهان با شنیدن لطیفه – که از نامش پیداست که لطیف است – هرگز بد به دل راه ندهند و نگران خنده ها و ریسه رفتن های هم میهنان خود نشوند!
هیچ کجایی را در جهان نمی توان سراغ کرد که مردمش به یکدیگر کم و بیش به اصطلاح «گیر» ندهند. از آن میان آلمانی ها که من در میانشان چهارده سال زیسته ام. آلمانی ها هم قزوینی ها و رشتی ها و آذربایجانی های خودشان را دارند. و چه جور هم!
عُبَید زاکانی -- که در سال ٧٧٢ هجری قمری درگذشته -- خیلی از داستان هایی را که آورده، از زبانی دیگر ترجمه کرده است. او در کنار ٢٦٧ داستان فارسی، ٩٣ داستان تازی دارد. هنر او در این است که حَشْوَش مَلیح است؛ چنان که سعدی هم.
در رسالۀ دلگشای همین عُبَید ِ بلندْآوازه، می خوانیم:
«قزوینی تابستان از بغداد می آمد؛ گفتند: آن جا چه می کردی؟ گفت: عَرَق»!
دربارۀ دیگر شهرها هم کم نیستند داستان های عُبَید.
من با پوزش از استاد دوستخواه، برخلاف او به ساختن لطیفه دربارۀ مردم شهرهای مختلف و یا دیگر اقوام هم میهن خُرده نمی گیرم؛ خرده به کسانی می گیرم که شوخی ها و لطیفه ها را به دل می گیرند. اصفهانی ها خود بیشترین لطیفه را دربارۀ خود ساخته اند. و من -- که خود آذربایجانی هستم-- کمتر آذربایجانی یی را دیده ام که در مجلسی که کار به طنز و لطیفه و شوخی بکشد، خود پیش قدم نشود...
ما تا کی می خواهیم از یک سو ادّعا کنیم که همه هم ْمیهن هستیم و از سویی دیگر برآن باشیم که با لطیفه برخی از هم میهنان خود را آزارمی دهیم و تفرقه می اندازیم؟
فراموش نکنیم که چون در محفل ها زبان غالب فارسی است، گمان می رود که فارس ها گویا به گونه ای برنامه ریزی شده دیگر قوم ها را می آزارند. مگر رشتی ها فارس نیستند؟ مگر دربارۀ رشتی ها کمتر از آذربایجانی ها لطیفه ساخته و گفته می شود؟ دربارۀ قمی ها و کاشی ها و اصفهانی ها همین طور.
این که نمی شود از داستان لطیفه ها هم داستانی بسازیم مانند آن چه که دربارۀ فیلم ٣٠٠ ساختیم.
در کشورهایی که بزرگانش کمتر «نازک نارنجی» هستند، دربارۀ بزرگانشان هم لطیفه بی شمار است.
و امّا برای نمونه، فراموش نکنیم که ما آذربایجان را همواره مهد دلیران می خوانیم و مردمش را مرزبانان دلاور ایران. صفتی که برای کاشی های فارس قائل نیستیم.
فراموش نکنیم که ما برای لُرهای ایرانی هم لطیفه بسیار ساخته ایم...
به نظر من پذیرفتنی نیست که لطیفه ها به گونه ای برنامه ریزی شده ساخته می شوند... ما اگر دارای چنین سیاستی می بودیم، لابد که موفق تر از آنی می بودیم که هستیم...
بیاییم مشکلی بر دیگر مشکلات خود نیفزاییم...
و بیاییم تنها امکان خندیدن را از خود نگیریم...
ما مردم ایران زمین همه همدیگر را دوست داریم و به یکدیگر می بالیم و نمی توانیم از اعضای خانوادۀ بزرگ خود دلگیر باشیم...
بیاییم به دیگر زخم هایمان بیندیشیم...
بیاییم نگران باشیم که مبادا سیاستی داستان لطیفه ها را هم بر جُنگ دیگر دردهایمان بیفزاید...
و شما استاد گرامیم به یاد بیاورید همۀ لطیفه هایی را که شما اصفهانی ها دربارۀ خودتان ساخته اید!...
با فروتنی
پرویز رجبی
هفتم تیر ماه ۱۳۸۶
نوشتۀ استاد دوستخواه را در این جا بخوانید
http://www.iranshenakht.blogspot.com/
* * *
در دنباله ي اين روزْنوشت ِ استاد رجبي ي ارجمند و باريك بين و ژرفاكاو، چند نكته را -- همانا نه به خواست ِ چالش و ستيز، بلكه تنها به منظور ِ زنده نگاه داشتن ِ فضاي گفتماني فرهنگي -- بازمي گويم.
نوشته اند: "من با پوزش از استاد دوستخواه، برخلاف او به ساختن لطیفه دربارۀ مردم شهرهای مختلف و یا دیگر اقوام هم میهن خُرده نمی گیرم؛ خُرده به کسانی می گیرم که شوخی ها و لطیفه ها را به دل می گیرند..."
مي نويسم:
همه كه مانند شما گشاده نظر و آسان گير و بردبار و تابْ آور نيستند. من در آزمونهايي چند ده ساله و در سر و كلّه زدن با كساني از طيف ِ گسترده ي مردم روستايي و شهرستاني و ايالتي و به ويژه ايرانيان داراي زبان مادري ي جُزْفارسي در گوشه و كنار ميهن، دريافته ام كه بيش از نود درصد ِ از آنان، با شنيدن ِ چُنين به اصطلاح لطيفه ها و عبارتهاي خنده آور و تفريحي، به سختي آزرده خاطر مي شوند و هرگاه واكنشي بي درنگ و آشكار از خود نشان نمي دهند، به دليلهاي خاصّي است؛ وگرنه، آنها را در نهان جاي دل و جان خود مي انبارند تا زماني كه بتوانند بازتابي بروزدهند كه گاه در گير و دار ِ معركه ها و بحرانهاي اجتماعي و سياسي، سخت و تلخ و ويرانگر و حتّا فاجعه آميز بوده است و نمونه هايي از آنها را در همين سالهاي نه چندان دور ِ پشت ِ سر ديده ايم و دندان تآسّف بر لب گزيده ايم.
بارها در گفتارها و كتابهاي اين گونه زودْرنجان و دلْ آزردگان (كه با غوره اي سردي و با مويزي گرمي شان مي شود) خوانده ايم كه همين عبارتهاي به نظر بنده و جناب عالي تفريحي و بي قصد و غرض را با چه آب و تابي بازتابانيده و شاخ و برگ داده و تفسير و تآويل بر آنها نوشته و صد البتّه از انگ و رنگ زدن و كاربُرد ِ برچسب هاي فريبنده اي چون "شووينسم آريايي /فارس"، "نژادپرستي"، "باورمندي به پرستش خاك و خون ِ ايراني" و مانند ِ آنها غافل نمانده اند و مي دانيم كه گذشته از رويدادهاي پيشين، در همين سالها و حتّا ماه هاي نزديك، چه كساني در سطح جهان و منطقه با دستاويز قراردادن ِ همين عبارتهاي به ظاهر ساده و سرگرم كننده و خنده آور، در كار ِ برافروختن ِ آتشي هستند كه "خانه" و "كاشانه" را يكجا به خاكستر مبدّل خواهدكرد!
آقاي دكتر رجبي ي گرانمايه، شما قياس به نفس مي فرماييد و همه را همچون خود، نيكْ انديش و نيكْ گفتار و نيكْ كردار و اهل ِ گذشت و تسامح مي انگاريد. امّا دريغ و درد كه واقعيّت جُز اين است!
نوشته اند:
"فراموش نکنیم که چون در محفل ها زبان ِ غالب فارسی است، گمان می رود که فارس ها گویا به گونه ای برنامه ریزی شده دیگر قوم ها را می آزارند. مگر رشتی ها فارس نیستند؟ مگر دربارۀ رشتی ها کمتر از آذربایجانی ها لطیفه ساخته و گفته می شود؟ دربارۀ قمی ها و کاشی ها و اصفهانی ها هم همین طور."
مي نويسم:
من با شما همداستانم كه كسي اين به اصطلاح لطيفه ها را با برنامه ريزي براي قومْ آزاري نمي سازد و هرچه هست و هر بنيادي كه دارد، فرآيندي است بي برنامه ريزي كه در روند ِ زندگي ي اجتماعي شكل مي گيرد و اين جا و آن جا پخش مي گردد. امّا به هر روي تاثير خود را در كساني كه در بند ِ پيش بدانها اشاره كردم، مي گذارد و آنان كه در كمين هر فرصتي نشسته اند، بهره گيرهاي زيان بخش به حال همه ي اين ميهن مشترك تيره ها و قوم ها و گروهها را از آنها خواهندكرد.
اين را هم بگويم -- و شما خود بهتر از من مي دانيد -- كه "فارس" (يا نگاشت ِ كهن ترش "پارس")، نه نام يك قوم يا مردم ِ بخشهايي از سرزمين ايران، بلكه نام ِ ايالتي در جنوب ايران است. ما در ميهن مشترك و بزرگمان، مردم ِ آذربايجان، كردستان، گيلان، مازندران، خراسان، اصفهان، يزد، كرمان، بلوچستان، تركمن صحرا و همه ي شهرها و روستاهاي تركمن نشين ِ منطقه ي گرگان و مردم ايالت فارس از جمله قشقاييها و بسياري ديگر را داريم كه به رغم تفاوتهايي در زبان مادري و شاخه فرهنگ هاشان، همه در يك ميهن مشترك به سر مي برند و نخستين شناسه ي آنها "ايراني" بودنشان است و ديگرْ شناسه ها پس از آن مي آيد و معني مي يابد. در اين ميهن مشترك با سرنوشت يگانه مان، هيچ كدام از ما بر ديگري برتري نداريم و هيچ كس، "ايراني تر" از ديگران نيست و هرگونه توهين و كوچك شماري و حق كشي ي هركسي يا نهادي نسبت به ديگران، چه در مورد زبان مادري و چه در خصوص ديگر حقهاي اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي و سياسي، مردود و ناپذيرفتني است.
نوشته اند:
"هم میهنانم باید که مانند همۀ مردم جهان با شنیدن لطیفه – که از نامش پیداست که لطیف است – هرگز بد به دل راه ندهند و نگران خنده ها و ریسه رفتن های هم میهنان خود نشوند!"
مي گويم:
من هم با شما همداستانم كه آدمي زاد نيازمند به خنده و تفريح و سرگرمي و خوش كردن ِ وقت ِ خود است تا بلكه بتواند دمي چند از شرّ و شور اين جهان سرشار از نيرنگ و ترفند و دروغ و جنگ و جنون و آتش و خون، بياسايد. امّا هرگاه "لطيفه" تنها نامش "لطيفه" باشد و "ضخيمه" اي دل آزار را در پوششي ابريشمين عرضه بدارد، نه تنها دلگشا نخواهد بود، بلكه براي شنوندگاني كه پيشينه و ذهني چالشگر و ستيهنده با اين گونه زخم زبانها دارند و اكثريّت هم با آنهاست، به آتشْ زنه ي كين توزي و انتقام جويي تبديل خواهد گشت.
* * *
برآيند ِ سخنم اين است: بكوشيم تا از اين پس در لطيفه پردازي هامان، از نقشْ ورزان و سخن گويان ِ رويدادهاي خنده آور با عنواني كه نسبت به جايي يا مردماني خاصّ داشته باشد، مانند ِ اصفهاني، رشتي، لُر، ترك (البته به نادرستي به جاي آذربايجاني)، تركمن، بلوچ و جُز آن، ياد نكنيم و براي نمونه، تنها بگوييم زني يا مردي يا دختري يا پسري، چُنين گفت و چُنان كرد.
لابُد كساني خواهند گفت كه در آن صورت مزه اش خواهدرفت و لطفي نخواهد داشت! مي گويم چه باك اگر لطف كمتري داشته باشد؛ امّا همبستگي ي بايسته ي ما ايرانيان را برهم نزند و زمينه ساز ِ برباد رفتن ِ هست و نيست مان نشود.
posted by Jalil Doostkhah @
1:28 AM

Thursday, June 28, 2007
٢: ٣٩٦. يادآوري ي انتقادي ي يك نماينده ي مجلس، درباره ي قانون شكني در كاربُرد ِ گاه شمار ِ ايراني
يادداشت ويراستار
جمعه هشتم تيرماه ١٣٨٦
گزارش ِ زير را كه به يك امر ِ مهم در گاهشمار ِ ايراني اشاره دارد، دوست ارجمند آقاي دكتر شاهين سپنتا در تارنماي ايران نامه درج كرده و با مهر به اين نگارنده، نشاني ي پيوند بدان را بدين دفتر فرستاده است. متن گزارش به خوبي روشن و گوياست و نيازي به هيچ گونه روشنگري ي ديگري ندارد. پس با سپاس از فرستنده، آن را -- چُنان كه هست -- در اين صفحه، بازْنشرمي دهم.
گزارش ويژه:
نماینده زرتشتیان ایران یادآوری کرد:
بندهای ِ فراموش شده ي ِ قانون ِ تغییر ِ تقویم ِ ایران
شاهین سپنتا: کوروش نیکنام نماینده ي زرتشتیان ایران در مجلس، خواستار توجّه نهادهای رسمی و رسانه های همگانی به بندهای فراموش شده ي قانون تغییر تقویم، مصوّب سال ١٣٠٤ شد.
پس از تذکّر موبَد دکتر کوروش نیکنام نماینده زرتشتیان ایران در مجلس، در تاریخ ٢٢/٤/١٣٨٤ درباره ي بازنگری و اصلاح واژه «امرداد» در سالنمای رسمی ِ ایران، وی اخیرا ضمن ارائه ي یک برگ تصویر ابلاغ نامه ي قانون تبدیل بروج به ماه های فارسی که در سال ١٣٠٤ هجری خورشیدی در مجلس تصویب شده و سپس از سوی وزارت داخله ابلاغ شده و در بايگاني ي ِ سازمان ِ اسناد ِ ملّی نگهداری می شود
و با استناد به آن، در نامه ای به تاریخ دوم تیرماه خطاب به وزارت فرهنگ و ارشاد، کمسیون فرهنگی مجلس و شورای عالی انقلاب فرهنگی، یاد آور شده است که:
بر بنیان ِ قانون مصوّب مجلس پنجم شورای ملی به تاریخ یازدهم فروردین ماه سال ١٣٠٤هجری خورشیدی در مورد تقویم رسمی کشور که از همان سال همه نهادهای دولتی و غیر دولتی به اجرای آن ملزم شدند، مطابق بند « د » در خصوص « اسامی و عدّه ي ِ ایّام ِ ماه ها »، تصریح شده است که پنجمین ماه سال در تقویم هجری خورشیدی « اَمرداد » نام دارد و دارای ٣١ روز می باشد. بر این پایه نگارش نام پنجمین ماه سال به صورت « مُرداد » به جای « اَمرداد » در سالنامه های رسمی که در کشور چاپ می شود علاوه بر این که از نظر املایی و معنایی نادرست است، رویّه ای برخلاف قانون محسوب می شود.
وی در ادامه خواستار اصلاح این شیوه غیر قانونی و نادرست در سالنامه های رسمی کشور و رسانه های گروهی شده است.
نماینده ي زرتشتیان ایران در مجلس در بخش دیگری از نامه خود همچنین یادآورشده است که:
كه برابر ماده دوم همان قانون مصوّب ١٣٠٤ هجری خورشیدی ، تصریح شده است كه:« ترتیب سالشماری ختا و اُیغورکه در تقویم های سابق معمول بوده از تاریخ تصویب این قانون، منسوخ خواهد بود ».
وی در ادامه افزوده است:
بر همگان آشکار است که تقویم مغولی یا « ختایی - اُیغوری » پس از تجاوز مغولان به خاک ایران متداول شد و یکی از خصوصیّات آن تقویم این است که دارای دوره های دوازده ساله حیوانی است؛ به این صورت که با ترتیب ثابت، هر سال نام یکی از حیوانات را به شرح زیر به خود می گیرد: « موش، گاو، پلنگ ( ببر)، خرگوش ( گربه )، نهنگ ( اژدها )، مار، اسب، گوسفند ( بز)، میمون، مرغ (خروس یا جوجه)، سگ و خوک » و برپایه ي این شیوه، امسال (١٣٨٦)، "سال ِ خوک" است.
لذا با توجّه به این که مطابق قانون مصوّب ١٣٠٤هجری خورشیدی به کارگیری ي ترتیب سالشماری « ختا و آُیغور» منع شده است، به نظر می رسد که استفاده از نام های دوازده گانه ي حیوانات متداول در تقویم مغولی نیز برای دوره های دوازده گانه سال های هجری خورشیدی و انتشار آن در سالنامه ها و رسانه های گروهی علاوه بر این که یادآور ِ رویدادهای ِ تلخ دوران سُلطه ي مغول برخاک پهناور ایران است، وصله ای ناجور و غیر ِ قانونی به گاهشماری ایرانی به شمار می رود. به ویژه آن که با بُنْ مایه های فرهنگ ایرانی نیز همخوانی ندارد و تنها بازار ِ کار ِ فروشندگان کتاب های طالع بینی را گرم کرده است!
از این روی، شایسته است که با توجّه به زیرْ ساخت های فرهنگ کهنِ ایران زمین، نسبت به لغو این رویّه ي غیر ِ قانونی در نشریّات و رسانه های گروهی و سالنمای رسمی کشور، پیگیری شود و اقدام لازم صورت پذیرد.
Wednesday, June 27, 2007
٢: ٣٩٥. جُنگ واره اي از آگاهينامه ها، گفتارها، نقدها و گزارشهاي ادبي و فرهنگي
يادداشت ويراستار
پنجشنبه هفتم تيرماه ١٣٨٦
هفده آگاهينامه، گفتار، نقد و گزارش ادبي، فرهنگي و ايران شناختي از ميهن و "ميهن ِ درغربت/ ايران ِ بي مرز ِ فرهنگي" (خواندني، شنيدني و ديدني)، همزمان به اين دفتر رسيده است كه نشاني ي همه را با سپاسي گرم به فرستندگان، در اين درآمد مي آورم و به دوستداران ايران پيشكش مي كنم. پذيرفته باد!
يك
نقد ِ استاد مرتضي ثاقب فر
بر كتاب ِ پيامبر ِ آريايي از اميد عطايي
http://rouznamak.blogfa.com/post-87.aspx
جامعه ي ايراني و انديشه هاي رورتي (جُستاري از مسعود لقمان)
ريچارد رورتي نامدارترين فيلسوف امريكايي كه در زمره ي انديشمندان پراگماتيست (کُنِش گرا) قرار مي گیرد، درگذشت.
آشنايي من با ريچارد رورتي برمي گردد به كتاب "اولويّتِ دموكراسي بر فلسفه" كه خشايار ديهيمي آن را ترجمه كرده بود. در آن کتاب براي نخستين بار ديدم كه فيلسوفي با خروج از بحث هاي انتزاعي، به جست و جوي عينيّت مي پردازد.
چهار
يادماني از نگاره ي شير و خورشيد در روزگار باستان
نگاره اي از شير و خورشيد در روزگار ِ ما
پنج
عرفان قانعی فرد:
پرويز رجبي:
حکایت ِ سرزمین ِ من
یک استکان چای، مهمان ِ تاریخ
http://parvizrajabi.blogspot.com/
ايستاده از راست به چپ:
دكتر پرويز رجبي، دكتر رضا مُرادي غياث آبادي،
گردآفريد بانوي نقّال شاهنامه و گيتي مهدوي
سرپرست كتابخانه ي گويا
در برابر ِ چارتاقي ي نياسر
(نفر پنجم ِ ايستاده و دو نفر ِ نشسته، ناشناخته)
هفت
رضا مُرادي غياث آبادي:
http://www.ghiasabadi.com/
سپاس از همراهان ِ دیدار از تقویم ِ آفتابی ي ِ نیاسَر
دگر شارسان از بَر ِ کوهسار/ سرای ِ درنگ است و جای ِ شمار
(گفتار زال در شاهنامه ي فردوسی)
چهارتاقي ي نياسَر ِ كاشان
پايگاه ِ گاهشماري ي آفتابي
بازمانده از روزگار باستان
هشت
رضا مُرادي غياث آبادي:
آیین ِ مَزدَک به روایت ِ دینْکَرد
تنها متن بازمانده از گفتگوی مَزدَکیان با روحانیّت ِ زرتشتی
http://www.ghiasabadi.com/mazdak2.html
نُه
فيلم ايراني ي زمستان در جشنواره ي فيلم ِ لُس آنجلس
سر تعظیمی در مقابل ِ اخوان ثالث و دولت آبادی
فیروزه خطیبی - لس آنجلس
در جشنواره ي امسال فيلم لس آنجلس که از روز شنبه آغاز شد و به مدت ۱۰ روز ادامه دارد، فيلم ايرانی ي زمستان برگرفته از داستانی نوشته ي محمود دولت آبادی و تحت تاثير يکی از اشعار مهدی اخوان ثالث به همين نام، به نمايش گذاشته شد.
اين فيلم توسط رفيع پيتز کارگردان ايرانی ي ساکن انگلستان ساخته شده و يکی از سه فيلم ايرانی شرکت کننده در فستيوال امسال به شمار می رود.
http://www.radiofarda.com/Article/2007/06/24/o1_zemestan_in_LA.html
دَه
حمايت ِ حقوقدانان ِ کنفرانس ِ حقوق ِ بين الملل
از پيشنهاد ِ کميته ي ِ بين المللی ي ِ نجات پاسارگاد و تشخيص ِ آن به عنوان ِ يک ضرورت
http://www.savepasargad.com/
و
گفت و شنود با كورش زعيم درباره ي آبگيري ي سدّ ِ سيوند:
http://www.savepasargad.com/audio-video/pishgaah-26-zaim.htm
يازده
يادگارنامه ي ِ بهاءالدين خرمشاهي
به كوشش علي دهباشي
شاخه هاي شوق، عنوان يادگارنامه بهاءالدين خرمشاهي است كه در طول سه سال به كوشش علي دهباشي در
دو جلد (١٨٦٥صفحه ) توسط نشر قطره در دست انتشار است.
دوازده
شمارهی چهاردهم و پانزدهم فصلنامهی باران منتشر شد.
نشر ِ باران در سوئد به سرپرستي ي
مسعود مافان، يكي از كارآمدترين ناشران ايراني در
ايرانِ بي مرز ِ فرهنگي است كه در دهه هاي اخير، صدها كتاب ارزنده را به دوستداران ادب و فرهنگ ايراني عرضه داشته است.
باران در كنار ِ نشر ِ كتاب، فصلنامه اي هم با همين عنوان انتشار مي دهد كه افزون بر شناساندن دستْ آورد ِ اين كانون ِ نشر ِ فرهنگ، زنجيره اي از گفتارها و نقدهاي خواندني و آموزنده را در بر مي گيرد و اكنون چهاردهمين و پانزدهمين دفتر ِ آن در يك جلد منتشر شده است. كوشش و كُنش ِ سازنده ي مسعود مافان و همكارانش را ارج مي گزارم. براي آشنايي با كتابهاي نشر ِ باران، نگاه كنيد به:
http://www.baran.st/سيزده
همگامي ی بنیاد مولانا و انجمن مثنوی پژوهان ایران
بشنو از نی: دکتر احسان نراقی جامعه شناس و عضو فرهنگی سازمان جهانی یونسکو جهت آشنا سازی و ارتباط نهادهای ِ فرهنگی و مردمی ي ِ مولوی پژوهی از دبیر ِ انجمن مثنوی پژوهان ایران و خانم آقایی عضو شورای مرکزی ي این انجمن، دعوت کرد تا در برنامه ویژه ای که توسط بنیاد مولانا با حضور جمعی از فرزانگان و دوستداران مولوی در تهران برگزار شد، شرکت نمایند.
در این نشست، پس از شرح مثنوی توسط "دکتر وحیدی" ، برنامه های متنوع دیگر برگزار گردید و احسان نراقی نیز ضمن معرفی انجمن از آقای عربیان و سرکار خانم آقایی خواست تا درباره فعالیت های این انجمن توضیحاتی بیشتری ارائه دهند.
...........................
در پایان این نشست دکتر شاه خلیلی دبیر و مؤسس بنیاد مولانا از نقش و اهمیت مولانا در معنا آفرینی برای زندگی جهانیان تجلیل نمود و این گونه نشست ها و فعالیت ها را لازمه زندگی پر خلأ انسان معاصر دانست. گفتنی است از دیدگاه انجمن مثنوی پژوهان ایران همنشینی با آثار مولانا زبان همدلی را در جهانیان فراهم آورده و همنشینان را تا اوج آسمان ها بالا می برد ؛ تا با مثنوی همنوا شوند که : از برای حق صحبت سال ها / بازگو رمزی از آن خوش حال ها / تا زمین و آسمان خندان شود / عقل و روح و دیده صد چندان شود.
در همين زمينه:
دبیر انجمن مثنوی پژوهان ایران ضمن ارائه پیشنهاداتی به شهردار اصفهان و شورای شهر ، خواستار اقدامات فعالانه تر این دو نهاد در تجلیل از مولوی در سال مولوی شد.
علی عربیان طی نامه ای به دکتر سقاییان نژاد شهردار اصفهان و مهندس حاج رسولی ها رئیس شورای شهر، ضمن یاد آوری اهمیّت سال جهانی مولانا (سال جاري ي میلادی )، خواستار هرگونه اقدام این دو نهاد شهری در جهت تجلیل از مولوی شد و در ادامه، پیشنهادهای زیر را ارائه نمود :
1. تالاری در شهر به نام آن بزرگ مرد تاریخ ادب و عرفان ایران و جهان نامگذاری فرمایند. ( مولانا ، مولوی ، جلال الدین ، مولوی بلخی ، شمس تبریزی ) 2. میدان ، بلوار ، بزرگراه یا بوستانی به یاد مولانا نامگذاری فرمایند. 3. تندیس مولانا را در یکی از مکان های مزبور نصب نمایند . 4. در شهرهای نوبنیاد وابسته که امکان بیشتری وجود دارد اقدامات مشابهی انجام دهند. 5. در شهریورماه و آذرماه یک روز را در هر شهرداری به مدت 3 ساعت به این انگیزه بزرگداشت بگیرند و ضمن دعوت از دانشمندانی نظیر دکتر حسین الهی قمشه ای و کریم زمانی و سایر مثنوی پژوهان ارجمند ویژه برنامه ای بر پا نمایند.
چهارده
مسعود لقمان:
احمد شاملو و دغدغه ي ِ پاسداشت ِ هويّت ِ ملّي

شاملو، یکی از بزرگترين شاعران معاصر ايران است.
به ديدِ من بزرگترين كار شاملو در شعر فارسي اين بود كه در چارچوبي تازه، نگاه انسان را از آسمان به زمين فراخواند و طرحي نو در شعر پارسي درانداخت.
چندي پيش دوستي، بخشي از سخنراني احمد شاملو در امريكا را برايم فرستاد كه بسيار بسيار از شنيدن آن لذت بردم و دريغم آمد كه اين لذت را با شما قسمت نكنم.
واي به زماني كه شاملو مي خواست نكته اي را به طنز بيان كند، آنگاه چنان واژگان را به ياري مي گرفت كه گويي بهتر از آن، ديگر نمي توان در آن باب، طنزي نوشت و سخني گفت.
بشنويد و ببينيد كه چگونه اين شاعر بزرگ همروزگارمان با طنزي جذاب، لزوم پاسداشت هويّت فرهنگي و ملي را به ايرانيان گوشزد مي كند.
از اينجا بشنويد (3.5 مگابايت)
پانزده
بابک خرمدین در برنامه ی تلویزیون "تصویر ایران" مزدک کاسپین
شانزده
پخش فیلم مستند "تیشتر" ساخته ی "حسن نقاشی" در خانه ی هنرمندان
هفده
نگاهی به یک زندگی (بخش دوم) گفت و گوی ویژه ی روزنامک با استاد مرتضی ثاقب فر
http://rouznamak.blogfa.com/post-90.aspx
posted by Jalil Doostkhah @
5:09 PM

Tuesday, June 26, 2007
٢: ٣٩٤. درخت ِ دوستي ... : پيامي به هم ميهنانم و خواهشي از همگان
يادداشت ويراستار
چهارشنبه ششم تيرماه ١٣٨٦
امروز بامداد، هنگامي كه صفحه ي رايانگرم را گشودم، پيامي از اين به اصطلاح «آنلاين مِسِج» ها، از دوستي در تهران، نمايان شد. با همان نيمْ نگاه ِ نخست، دريافتم كه كار ِ ويژه ي ِ نيازمند ِ "پيام ِ فوري" با من نداشته و تنها خواسته است به عادت ِ بيشتر ما ايرانيان، به اصطلاح "جوك" ي برايم بنويسد و خنده اي بر لبانم بياورد و دلم را خوش كند!
امّا به گفته ي مولوي: "از قضا سركنگبين صفرا فزود ..." و از خواندن عبارت ِ نوشته ي آن دوست، "دلم به اندازه ي يك ابر گرفت" و خاطرم برآشفت. همانا اين نخستين بار نيست كه در برخورد حضوري يا تماس از راه دور با كسي از ايرانيان، چنين سخناني را مي شنوم يا مي خوانم؛ امّا در چنين موردهايي، همواره ناخوشدلي ي خود را پنهان داشته و بردباري كرده و دنباله ي كار ِ خويش را گرفته ام. امروز ديگر نتوانستم روش هميشگي ام را به كار بندم و سخن اين دوست را بگذارم و بگذرم. پس بر آن شدم كه در پاسخي بدو و پيامي به ميانجي ي او به همه ي هم ميهنان "جوكْ پرداز" و "جوكْ گو" و "جوكْ شنو"، برداشت ِ خود را بازگويم و آرزو كنم كه ما ايرانيان ديگر حالا به اين گفتار و كردار ِ ناپسنديده و نافرهيخته پايان بخشيم و روزگار ِ نويني را در زندگي ي اجتماعي مان بياغازيم كه كسي به خود اجازه ندهد تا با رواداشتن توهين به هريك از گروههاي بشري (ايراني و جُزْ ايراني)، به خيال خود، وسيله ي خنده و تفريح فراهم كند!
پاسخم را براي آن دوست فرستادم و براي آن كه نشر گسترده تر و همگاني داشته باشد، در اين درآمد نيز بازْمي آورم. از همه ي خوانندگان ارجمند اين تارنما نيز انتظاردارم كه اگر با من همداستانند، اين متن را در هر رسانه اي كه در اختيار دارند (الكترونيك و چاپي) بازْنشردهند.
* * *
آن دوست، برايم نوشته بود:
اگه گفتي عرب مخفف چيه؟ عدم ِ رعايت ِ بهداشت!
و من در پاسخ بدو نوشتم:
به باور من، ساختن و پخش «مطايبه» ها يا -- به اصطلاح رايج شده -- «جوك» هاي ضدّ قومي و زباني و نژادي، چه براي گروهها و تيره هاي درون بومي و چه براي جُزْايرانيان، كاري فرهنگي و متمدّنانه نيست و جُز كينه و نفرت و دشمني، چيزي به بار نمي آورد. هم ميهنان گرامي ي آذربايجاني، كُرد، لُر، بلوچ، تركمن و جز آن نيز حق دارند كه از چنين سخناني آزرده خاطر شوند و آنها را نشانه ي نا همدلي ي ميان جزء هاي يك كل و عضوهاي يك پيكر و يك خانواده بشمارند.
عربها هم زماني ما را و ديگر جُز عربها را «عجم» (يعني گُنگ / لال) ناميدند؛ چرا كه نمي توانستيم واژگان زبانشان را مانند خودشان بر زبان بياوريم. البته زشتي و ناروايي ي اين واژه ي توهين آميز بعدها فراموش شد و خود ايرانيان هم، آن را به منزله ي نام و عنوان قوم خويش به كار بردند؛ در حالي كه تا زمان فردوسي، يك دشنام به شمار مي آمد و او نيز هرگز آن را به كار نبرد و اين ديگران بودند كه سپس بيت بسيار مشهور:
"بسي رنج بردم درين سال سي/ عجم زنده كردم بدين پارسي"
را از روي اين بيت ِ شاهنامه :
"من اين نامه فرّخ گرفتم به فال؟
بسي رنج بردم به بسيارْ سال"
ساختند و بر سر زبانها انداختند و امروز از هركس بپرسي كه آن بيت ِ برساخته، از كيست، بي درنگ خواهد گفت: از فردوسي. بارها شنيده و خوانده ايم كه حتّا اهل ادب و روي آوران به شاهنامه پژوهي نيز، آن بيت را بي هيچ كاوش و دقتي در پيشينه ي آن، در گفتارها و نوشتارهاشان آورده اند!
*
به هر روي، من به همه ي عزيزان هم ميهنم سفارش و از يكايك آنها خواهش مي كنم كه از اين پس، از ساختن و پرداختن و يا تكرار و پراكندن اين گونه عبارتهاي دشمني انگيز و نفاق افكن بپرهيزند. مي دانم كه بسياري از كسان، به گفتن و شنيدن ِ اين گونه به اصطلاح "جوك" ها عادت كرده اند و بدون آنها بارشان بار نمي شود و ترك ِ عادت هم موجب ِ مرض است! امّا شرط ِ خردمندي و فرهيختگي است كه گرفتار "عادت" نمانيم و به آنچه مي گوييم و مي نويسيم، بينديشيم.
هنگام آن رسيده است كه به عصر همدلي و همزباني و همزيستي ي انساني با همه ي آدميان، از هر قوم و قبيله و تبار و تيره و نژادي درآييم و دوران برخورد و ستيزه و دشمني را پشت سر بگذاريم. به گفته ي شيواي حافظ بزرگمان:
"درخت دوستي بنشان كه كام ِ دل به بار آرد/
نهال ِ دشمني بركن كه رنج ِ بي شمار آرد!"
*
لطف كنيد و متن اين يادداشت را به هر وسيله اي كه مي توانيد، بازْنشردهيد و به آگاهي ي همگان برسانيد.
posted by Jalil Doostkhah @
6:51 PM

Monday, June 25, 2007
٢: ٣٩٣.ابهام زدايي از داده هاي تاريخ يا افزودن بر سردرگُميها؟
يادداشت ويراستار
دوشنبه چهارم تيرماه ١٣٨٦
در سالهاي اخير، شاهد آن بوده ايم كه كساني از ايرانيان در درون مرز و برون مرز، در رسانه هاي مختلف به بحثهايي پژوهشي نما درباره ي رويدادهاي تاريخي و تعيين كننده و سرنوشت ساز ِ شصت و چند سال ِ گذشته ي تاريخ ميهنمان و به ويژه، سالهاي بسيار مهم و حسّاس ِ ١٣٢٩-١٣٣٢ (دوران ِ زمينه سازي و اجراي قانون ملّي كردن ِ صنعت نفت و دولت دكتر محمّد مصدّق)، پرداخته اند. امّا چون نيك بنگريم، با تاسّف فراوان، درمي يابيم كه زيرْساخت و بُنْ مايه ي اين گونه نوشتارها آن نيست كه در لايه ي بيروني شان مي نمايد.
عموم ِ دست اندركاران ِ اين كُنِش، برآنند كه آماجشان روشنگري در باره ي دوره ي پراهميّتي از تاريخ معاصر و ابهام زدايي از داده هاي تاكنون نشريافته و در دسترس بوده ي تاريخ است.
اكنون وقت آن است كه همه ي نوشته هاي وابسته بدين زمينه، در يك نقد و تحليل فراگير و مستند و به دور از هرگونه يكسونگري و تندروي، عيارسنجي شود تا اكنونيان و آيندگان بتوانند سره را از ناسره بازشناسند و دريابند كه چه كسي به راستي آهنگ ِ حق جويي و حق گويي و ابهام زدايي دارد و كدامين كس با چنين نقابي، بر سردرگُميها مي افزايد و با هزار ترفند، واقعيّت ها را باژگونه مي نمايد تا كسي نتواند پي ببرد كه "مار" كدام و "تصوير ِ مار" كدامين است.
نگارنده ي اين يادداشت، به منزله ي كسي كه خود در صحنه ي رويدادهاي سالهاي موضوع سخن، حضور داشته و روزهاي پرآشوب و خونيني چون ٢٣ تير و ١٤ آذر ١٣٣٠، ٣٠ تير و ٩ اسفند ١٣٣١ (توطئه براي كشتن مصدّق در دربار) و سرانجام ٢٨ امرداد ١٣٣٢ و پي آمدهاي هولناك آن را به چشم ديده و در هر دو دوره ي پيش و پس از كودتا، چندي را در زندان گذرانده، اين گونه نوشته ها را با دقّت و وسواس و نگرش در لايه هاي آشكار و پنهان آنها خوانده و بر آن است كه اگرهم انديشه ي نيكي براي شناخت درست ِ تاريخي، انگيزه ي نويسندگان آنها بوده، نوشتارها، بدين گونه كه هستند، راه به كرداري نيك نمي برند و هرگاه بر آشوب ِ تاريخ نگاري ي آن دوران توفاني نيفزايند، باري ابهامي را نمي زدايند و گرهي را نمي گشايند. (براي آشنايي با برداشتهاي ِ نگارنده از رويدادهاي ِ دوران مصدّق، نگا. پاسخ به دو پرسش: يك. از دولت ِ ٢٨ ماهه ي مصدّق، چه خاطره اي در ذهنتان مانده است و آن دوران را به چه صورتي تجربه كرده ايد؟ دو. نظرتان نسبت به سياست، انديشه و راه و روش مصدّق چيست؟ الف - ميراث او را چه مي دانيد؟ ب - چرا پس از گذشت ِ ٥٠ سال، هنوز مطرح است؟ ج- قوّت و ضعف ِ سياست او را چگونه برآورد مي كنيد؟ چاپ شده در فصلنامه ي آزادي، دوره ي دوم، شماره هاي ٣٦ و ٣٧، لندن - تابستان و پاييز١٣٨٠، صص ٣٠٧-٣١٠ )
امّا -- به رغم ِ همه ي آزموده ها و آگاهي هاي شخصي -- هم به دليل ناويژه كاري در زمينه هاي تاريخ و جامعه شناسي و هم به سبب درگيري در كارهاي سنگيني كه به سرانجام رسانيدن آنها را خويشكاري ي خود مي داند، نمي تواند به گستره ي يك گفتمان انتقادي ي بنيادين و فراگير با نگارندگان اين گونه نوشتارها شود.
نمونه ي خطّ مصدّق
دوست پژوهنده آقاي
مسعود لقمان، از چندي پيش در تارنماي خود،
روزنامك، به بازْنشر ِ زنجيره گفتارهاي آقاي
علي ميرفطروس زير عنوان ِ
آسيب شناسي ي يك شكست، مي پردازد و نشاني ي بخش به بخش آن را به اين دفتر مي فرستد و امروز نشاني ي هشتمين بخش را برايم فرستاده است:
http://rouznamak.blogfa.com/post-84.aspxبا دريافت اين بخش، بر آن شدم كه بيش از اين خواننده ي صِرف نباشم و دست ِ كم برخي يادآوريها و روشنگري ها را در پيوند با داده هاي اين قسمت، نمونه وار در اين يادداشت بياورم. (گزينه هاي از متن بخش هشتم را با خطّ ريزتر و به رنگ آبي مي آورم).
* * *
شاه، خطاب به هندرسون (سفیر وقت آمریکا در ایران): «من هرقدر که بخواهم قوی و قاطع باشم، نمی توانم برخلاف قانون اساسی و بر ضد جریان نیرومند احساسات ملّی، حرکت کنم».
گزارش هندرسون: «شاه مایل نیست اقدامی برخلاف قانون اساسی انجام دهد. شاه در یک کودتا شرکت نمی کند».
-- آيا شاه به راستي در راستاي پاي بندي به قانون اساسي (كه در شهريور ماه ١٣٢٠ در مجلس شوراي ملّي بدان سوگند يادكرد) بود؟ هرگاه چُنين بود، چرا در سال ١٣٢٨ آن قانون را در جهت بازكردن راه ِ دخالت هاي نارواي خود در كارهاي كليدي ي دولتي، تغييرداد و از آن پس، گام به گام در مسير ِ رضاشاه دوم شدن پيش رفت و نخست وزير و هيات وزيران و مجلس را به صورت كارگزاران گوش به فرمان خود انگاشت و با دكتر مصدّق كه بر بنياد درست ِ قانون اساسي ي خون بهاي مبارزان و جان باختگان خيزش مشروطه خواهي، شاه را مقامي تشريفاتي و غيرمسؤول مي شناخت و مي خواست، راه ِ ستيز در پيش گرفت؟
آيا هندرسون در مقام يك ديپلمات، درنمي يافت كه سرتاپاي كُنِش ِ شاه خلاف ِ نصّ ِ صريح ِ قانون اساسي است و يا مصلحت منافع دولت متبوع خود را در آن مي ديد كه چنين وارونه گويي كند؟ و آيا او در مجموع طرح و توطئه اي كه دولت كشورش و ديگر نيروهاي دخيل در كودتا به اجرا درآوردند، از نقش دربار شاه و عاملان و وابستگانش ناآگاه بود كه در گزارش خود به واشنگتن نوشت: « شاه در يك كودتا شركت نمي كند.»؟
* * *
شاه: «حلّ مسئلة نفت با خودِ دکتر مصدّق آسان تر خواهد بود تا با جانشین او. چنین راه حلّی – حتّی اگر به ادامهء حکومت مصدّق منجر شود – باز، ارزشِ آنرا دارد که حداکثرِ تلاش در این راه بکار رود».
-- هرگاه اين گفتاورد به راستي از شاه باشد، آيا برخورد و رفتار خودكامانه و كين توزانه و ستمگرانه و قانون شكنانه ي او با مصدّق، از هنگام كودتا تا زمان خاموشي ي او در حبس خانگي و رنج و شكنج ِ پيرانه سر، نقض ِ آشكار و رسواي آن نبود؟
دكتر مصدّق در بازداشت خانگي ي
شاه فرموده!
* * *
دکتر محمّد مصدّق، سخنگوی خشم و خروش تاریخی ملّت ایران علیه تحقیرها و اجحافات درازمدّت استعمار انگلیس بود و در این راه، عموم طبقات و اقشار اجتماعی ایران در کنار وی بودند و محمّدرضا شاه نیز - که هنوز شهریور 1320 و تبعید خفّت بار ِ پدرش توسط انگلیسی ها را بخاطر داشت - با وجود همهء کدورت ها و اختلافاتش با دکتر مصدّق، می توانست نسبت به مبارزات وی، همدل و همراه باشد بطوریکه هندرسون (سفیر آمریکا در ایران) در گفتگوی خصوصی خود با شاه (به تاریخ 30 سپتامبر 1951/8 مهرماه 1330) گزارش می دهد:
« ... شاه تأکید کرد که احساسات ملّی علیه انگلیس و به حمایت از مصدّق - به عنوان یک مدافع شجاع منافع ایران - برانگیخته شده است. به دلیل رواج شایعاتی مبنی بر تجاوز احتمالی انگلیس در جنوب ایران و پیاده کردن نیرو، موقعیّت مصدّق به میزان زیادی تقویت شده است ... در مورد نفت، احساسات ملّی ایرانیان علیه انگلستان است. این احساسات را عوامفریبان شعله ورتر ساخته اند. من هرقدر که بخواهم قوی و قاطع باشم، نمی توانم برخلاف قانون اساسی و بر ضد جریان نیرومند احساسات ملّی حرکت کنم ...» (آرشیو ملّی آمریکا: شمارهء پیام: 1215، گزارش گفتگوی خصوصی هندرسون با شاه، 30 سپتامبر 1951 [8 مهرماه 1330]، 5 بعد از ظهر، تلگراف: 888.2553/9-3051
-- آيا برخورد و رفتار درست و ملْي با سخنگوی خشم و خروش تاریخی ملّت ایران و مُدافع شجاع منافع ایران همين بود كه شاه و پشتيبانان آمريكايي و انگليسي اش در هنگام كودتا و سالهاي سياه پس از آن كردند و لكّه ي ننگي نازدودني در كارنامه ي خود برجاگذاشتند؟
***
گفتیم که بر اساس طرح «ت . پ. آژاکس»، موافقت و همکاری شاه، محور اساسی کودتا علیه دولت مصدّق بود، امّا با مخالفت آشکار شاه، طرّاحان کودتا در سازمان سیا کوشیدند تا با «افزایش فشار بر شاه» موافقت و همکاری وی با طرح کودتا را بدست آورند (گزارش ویلبر، بخش 5).
گزارش های متعدد هندرسون (سفیر وقت آمریکا در ایران) نیز شواهد گویائی در مخالفت شاه با کودتا می باشند. نمونه هائی از این گزارش ها را مرور می کنیم (20):
شمارهء پیام: 3771، بیستم مارس 1953 [29 اسفند ماه 1331] تلگراف: 788.00/3-2053
از: تهران به: وزیر خارجه
-- آيا به راستي حرفي از اين خندستاني تر و مبتذل تر مي شود گفت كه طرّاحان اصلي ي آمريكايي- انگليسي ي كودتا، منتظر اجازه ي ملوكانه بودند تا كليد آغاز ِ طرح ِ ت. پ. آژاكس را بزنند؟
* * *
علا (وزیر دربار) می گوید که با وجود همهء توصیه ها، شاه ایستادگی منفعلانه ای دارد. علاء تردید دارد که بتوان شاه را به کاربُردِ اقدامی فعّال بر ضد مصدّق ترغیب کرد حتّی اگر مصدق علناً شاه را بر کرسی اتهام بنشاند.
-- آيا مهمل بافي و وارونه گويي از اين بيشتر مي شود؟ بَه بَه! چه شاه مهربان پاي بند به قانوني كه حاضربوده است بر كرسي ي اتّهام بنشيند و دست از پا خطا نكند و گامي بر ضدّ نخست وزير ِ قانوني ي كشور برندارد! خدا باز هم قسمت كند!
* * *
به نظر ما بعید می نماید که شاه تقاضای استعفای مصدّق را بکُند ...
امضاء: هندرسون
-- لابُد جناب سفيركبير بر اين باور بوده اند كه فرمان ِ عزل مصدّق از نخست وزيري و انتصاب زاهدي به جاي او را (كه دست بر قضا، متن آن از سوي كيم روزولت، عامل اجراي كودتا به شاه توصيه شده بود و سرهنگ نصيري در نيمه شب ٢٥ امرداد ١٣٣٢ مامور ابلاغ آن به رييس دولت بود)، ازمابهتران امضاكرده بودند و نه محمّد رضا شاه پهلوي!
علاء می گوید که در هفتهء گذشته گروهی از سیاستمداران با وی تماس گرفته و اصرار داشتند تا وی به شاه بگوید که تعلّل بیشتر در اقدام علیه مصدّق ممکن است برای نجات ایران بسیار دیر باشد. به عقیدهء علاء: اکثر این افراد معتقد بودند که تنها فردی که می تواند جانشین مصدّق باشد، تیمسار زاهدی است. زاهدی از حمایت رهبران سیاسی مانند کاشانی، حائری زاده، بقائی و برادران ذوالفقاری و سایر محافظه کاران و ارتش برخوردار است. مکّی نیز ممکن است که از او پشتیبانی نماید ... علاء به زاهدی گفته بود که وی اطمینان دارد که شاه مایل نیست اقدامی برخلاف قانون اساسی انجام دهد. شاه در یک کودتا شرکت نمی کند ...
امضاء: هندرسون
-- آيا با آنچه پيش از اين گفته شد، اين دُرافشاني ي وزير دربار و پردازنده ي آن، سفيركبير محترم، ديگر نياز به تفسير دارد؟
* * *
علاء گفت که هر چند او مرتّب به شاه توصیه می کند تا با قدرت در برابر مصدّق بایستد ولی تردید دارد که شاه شخص دیگری را بجای مصدّق منصوب کند، یا حتّی تمایل به شخص دیگری جهت نخست وزیری را، پیش از اینکه مجلس رأی تمایل به آن شخص داده باشد، ابراز نماید.
امضاء:هندرسون
شمارهء پیام: 4027، تاریخ 15 آوریل 1953 [26 فروردین 1332] وزارت خارجه، تلگراف دریافتی از سفیر آمریکا در تهران، تلگراف: 788.00/4-15531- علاء (وزیر دربار) امروز صبح زود به دیدار من آمد. وی اظهار داشت که دیروز طی یک گفتگوی طولانی با شاه سعی کرده بود شاه را متقاعد کند تا نسبت به حوادث داخل کشور اقدامات مثبتی انجام دهد. شاه در پاسخ گفته بود که او موضع خود را قطعی کرده است، تا زمانی که مجلس رأی عدم اعتماد به مصدّق ندهد و تمایلی به جانشین وی ابراز نکند، شاه پیشگام نخواهد شد. شاه دو دلیل کلّی برای اتّخاذ چنین موضعی ابراز کرده است: الف- شاه گفت که وی به انگلیسی ها مظنون است و معتقد است که آنها مسئول اختلاف فعلی بین دولت و دربار هستند و قصد دارند تا با ایجاد یک جنگ داخلی، ایران را تجزیه و بین خود و روس ها تقسیم کنند ... ب- او (شاه) نمی خواهد آلت دست سیاستمداران جاه طلب و بی صفت ایرانی شود. نمایندگان مجلس از یک در، نزدِ او می آیند و داستانی می بافند و از درِ دیگر، نزد مصدّق می روند و دروغ دیگری می سازند
به عقیدهء علاء: بدبختانه به نظر می رسید که قانع کردن و قبولاندن به شاه در گزینش و انتصاب یک نخست وزیر، بدون کسب رأی تمایل مجلس، غیر ممکن است.
امضاء: هندرسون شمارهء پیام: 4093از: تهران به: وزیر خارجه. تاریخ 19 آوریل 1953 [30 فروردین 1332] تلگراف: 788.00/4-1953بکُلّی سرّی 1- علاء وزیر دربار، امروز صبح به دیدار من آمد. وی گفت با وجود همهء تلاش های او و دوستان دیگر شاه، اعلیحضرت نسبت به رویدادهای داخل کشور همچنان در یک حالت انفعالی و تقریباً وازده مانده است. ترس علاء این است که مبادا آن دسته از نمایندگان مجلس که سعی در حفظ اختیارات قانونی شاه، داشته اند در برابر تاخت و تاز مصدّق و نیز بخاطر سستی شاه سرخورده شده و تسلیم شوند. 2- علاء گفت که شاه هر روز دیدار با زاهدی را به عقب می اندازد. علاء فکر نمی کند که شاه آنطوریکه شایع است نسبت به زاهدی بی تفاوت و سرد باشد، ولی فعلاً برای انتخاب زاهدی به نخست وزیری حرارتی نشان نمی دهد.
علاء گفت که شاه از مجاریِ مختلف با رایزنی های متضاد روبرو است. و در چنین شرایطی بجای تصمیم گیری ترجیح می دهد که دست روی دست بگذارد و کاری نکند.این عدم تحّرکِ شاه باعث سرخوردگی و نگرانی دوستان اوست که بدون رهبری و دستورالعمل شاه برای حفظ تعادل و نظم در کشور در تلاش اند
امضاء: هندرسون
شمارهء پیام: 4192، 25 آوریل 1953 [پنجم اردیبهشت 1332]، تلگراف: 788.00/4-2553
بکُلّی سرّی از سفیر آمریکا در تهران به وزیر خارجه
علاء مرتب به شاه توصیه می کرد که در برابر مصدّق قاطعیت بخرج دهد و ضمناً شروع به اقداماتی بکند که منجر به تغییر دولت شود. هر چند علاء زاهدی را چندان نمی پسندد با این همه معتقد است که در شرایط فعلی، زاهدی تنها شخصی است که می تواند جای مصدّق را بگیرد. در این پنج شش هفتهء گذشته، علاء دائماً تلاش کرده بود تا شاه را متقاعد کند که گامهایی بردارد و علاقهء خود را نسبت به زاهدی نشان دهد. شاه چنین وانمود می کرد که از این نصیحت ها دلخور شده است.
علاء بسختی کوشیده بود شاه را متقاعد کند که به او اجازه دهد تا بعنوان وزیر دربار به اتهامات مصدّق نسبت به شاه و دربار پاسخ دهد. شاه قسمت های اساسی متن را حذف کرده بود و بعد به علاء گفته بود که دیگر مسئول پاسخ دادن به مصدّق نباشد. وقتی مصدّق و اطرافیانش فهمیدند که ستون اصلی مقاومت شاه، خودِ علاء است نیروهای خود را برای کوبیدن او بسیج کردند.
تاريخ، هم معني ي حرفهاي ِ علاء و هم احترام گذاشتن شاه به راي تمايل مجلس در تعيين ِ شخص ديگري به
جاي مصدّق را نشان داد! بيش از نيم قرن بعد، هنوز بر چه ياوه هايي به منزله ي سند ِ تاريخي تكيه و تاكيد مي شود!
* * *
اوج فشار بر شاه، زمانی بود که دکتر فاطمی وزیر خارجه در روز 19 آوریل (30 فروردین 1332) به دیدار شاه رفت. این دیدار بدون صلاحدید علاء و بدون اطلاع وی انجام گرفت و دو ساعت طول کشید. فاطمی در این دیدار با مداهنه از شاه، به او گفته بود که رایزنی های علاء به ضرر شاه است و اگر او از سرِ کار برداشته شود تمام اختلافات شاه و مصدّق قابل حل خواهد بود. بعد از شرفیابی فاطمی، شاه نسبت به علاء ناراحت بود و از گفتگو با وی پرهیز می کرد.
امضاء: هندرسون
شمارهء پیام: 953
گزارش گفتگوی سفیر و اعضاء برجستهء سفارت آمریکا با محرم شاه
14 مه 1953 [24 اردیبهشت 1332]، تلگراف: 788.00/5-1953
شاه معتقد است که گذشت زمان، مصدّق را بی اعتبار خواهد ساخت ... بنابراین برکنار کردن مصدّق از راه قانونی در آیندهء نه چندان دور، عملی خواهد شد. خودِ شاه این شیوه را ترجیح می دهد تا مثلاً یک کودتای نظامی یا فرمانِ دلبخواه شاه مبنی بر عزل مصدّق و انتصاب شخص دیگری به نخست وزیری، یا زندانی کردن مصدّق یا تبعید وی یا حتّی مرگ او بدست بلوائیان تهران. در هر یک از این موارد، از مصدّق یک شهید ساخته خواهد شد و سرچشمهء دردسرهای جدّی در آینده خواهد شد ...
شاه ترجیح می دهد که خود هیچ ابتکاری علیه مصدّق بخرج ندهد و احساس می کرد که مصدّق چون از طریق پارلمان به قدرت رسیده، باید از همان طریق سرنگون شود و بهتر است که از طرف شاه هیچگونه مداخلهء آشکاری صورت نگیرد ...
امضاء: هندرسون
-- اين سخنان دشمنانه و نفرت آميز درباره ي مصدّق، از زبان همان كسي نقل مي شود كه اندكي پيشتر در همين صفحه، تعبيرهايي همچون سخنگوی خشم و خروش تاریخی ملّت ایران و مُدافع شجاع منافع ایران از قول او درباره ي همان شخص، آورده شد!
* * *
حرف آخر آن كه مصدّق، بُت يا قدّيس ورجاوند يا تافته ي جدابافته نبود و در كارنامه ي او نيز مانند كارنامه ي هر آدمي زاد و هر كوشنده ي اجتماعي و سياسي قوّت ها و ضعف ها و صواب و خطا در كنار هم ديده مي شود و همه ي ِ اينها را بايد به دور از غرض و مرض بررسيد و جاي ِ درست و ارزشهاي ِ نسبي ي ِ كار ِ او را باز شناخت. من نيز مانند ِ دوست ِ كوشنده ي فرهنگي ام بانو شيرين طبيب زاده، بر اين باورم كه نسل ِ آينده را نبايد بيش از اين گمراه كنيم و درست بر پايه ي همين باورست كه مي گويم با بحث هاي جنجالي و آشفته كاري هاي به دور از پژوهش دانشگاهي و روشمند، نمي توان گرهي از كلاف سردرگُم تاريخ گشود و ميراث سزاواري براي آيندگان بر جاي گذاشت.
با اين اميد كه ما ايرانيان ياد بگيريم كه در برخورد با تاريخ و فرهنگ خود، در ضمن ِ انتقاد، مهرورزتر و دل سوزتر باشيم و تيشه بر ريشه ي ارزشهامان -- هرچند هم كه نسبي و چون و چرا پذير باشند -- نزنيم.
چه ديرآمدگان ِ تاريخ و نعل ِ وارونه زنان، بخواهند چه نخواهند، نام و ياد ِ مصدّق، در حافظه ي تاريخي و فرهنگي ي مردمي كه او به جان و دل دوستشان مي داشت، به ثبت رسيده است. اين نام ِ تابناك و نيز ننگ ِ دامن گير ِ ستيزندگان با او و آرمانهاي آزادي خواهانه و مردم سالارانه اش با هيچ افسون و ترفند و نيرنگي ، زدودني نيست.
آفرين و ستايش شورمندانه ي هنرمندان و شاعران و نويسندگان ديروز و امروز و فردا، همواره نثار اين ايراني ي شايسته و نمونه بوده است و خواهد بود. دو اثر هنري ي والا از هنرمند سرآمد ِ روزگارمان اردشير محصِص را زيوربخش ِ پايان ِ اين درآمد مي كنم :
* * *
هنگامي كه تدوين اين درآمد را به پايان رساندم، در نشريّه ي روز آنلاين، به گفت و شنودي از بهار ايراني با حميد شوكت برخوردم. شوكت در بيان ديدگاههايش، پيچ و خمهاي تاريخ دوران ملّي كردن صنعت نفت و سياست هاي مصدّق و رقيبانش و نقش نيروهاي چپ داخلي و شوروي و ديگر قدرتهاي جهاني ي آن زمان را با دقّت و ژرفاكاوي ي بسيار بررسيده و تحليل كرده است. آشنايي با دريافتها و برداشتهاي او، مي تواند روشني ي بيشتري به آنچه در اين درآمد آوردم، ببخشد.
عنوان و نشاني ي اين گفت و شنود، چُنين است:
مصدق، قوام، کاشاني: خدمت يا خيانت؟
گفت و گوي بهار ايراني با حميد شوکت - سه شنبه پنجم تيرماه ١٣٨٦

http://www.roozonline.com/archives/2007/06/005516.php
posted by Jalil Doostkhah @
2:45 AM

Sunday, June 24, 2007
٢: ٣٩٢. نيم نگاهي به چشمْ انداز ِ كُنِشهاي ادبي ي تازه در ايران
يادداشت ويراستار
دوشنبه چهارم تيرماه ١٣٨٦
شرق، روزنامه ي بامداد ِ تهران، در صفحه ي ادبيّات ِ شماره ي امروز خود (شماره ي ٨٨٩)
افزون بر نشر ِ بخش دوم ِ گفت و شنود ِ شاهرخ تندرو صالح با دكتر عليرضا زرّين، شاعر ايراني ي مقيم آمريكا، زير عنوان ِ مروري بر چيستي ِ ادبيّات مهاجرت ايران در گفت وگو با دکتر عليرضا زرّين (كه بخش يكم آن را پيش از اين، در درآمد ِ ٢: ٣٩٠ بازْنشردادم)، گزارشهاي ِ كوتاهي از چند كوشش و كُنِش ِ ادبي ي تازه در ميهنمان را نيز انتشارداده كه خواندني و مايه ي خشنودي و اميدواري است.
I
محمّد کلباسي و صورت ِ ببر
از محمّد کلباسي نويسنده ي مجموعه داستان کوتاه سرباز کوچک، مجموعه داستاني با نام صورت ببر در نشر آگاه منتشر مي شود. گويا اين کتاب در حال حاضر در مرحله ي فنّي قرار دارد. نويسنده ي مجموعه داستان ِ سرباز کوچک، در حال حاضر مشغول نوشتن خاطرات خود براي مجله ي ِ زنده رود است.
(افزوده ي ويراستار: از كلباسي، پيش از اين، مجموعه داستان مثل ِ سايه، مثل ِ آفتاب و ترجمه ي ادبيّات و سنّتهاي كلاسيك - تاثير يونان و روم بر ادبيّات غرب، اثر گيلبرت هايت در دو جلد با همكاري ي مهين دانشور و نيز بيش از ده گفتار و ترجمه ي ادبي ي جداگانه در نشريّه ها منتشرشده است.)
II
سيمين دانشور در انتظار مجوّز آثارش
سيمين دانشور به تازگي رمان جديدي را براي انتشار به نشر قطره سپرده است. دانشور درباره اين کتاب اش به خبرنگار روزنامه ي شرق گفت؛ داستاني حدود هفتاد هشتاد صفحه است که کار خوبي شده و آنها هم که خوانده اندش گفته اند از سووشون هم بهتر است. آخرين جلد رمان جزيرۀ سرگرداني سيمين دانشور سال هاست که در انتظار مجوّز به سر مي برد.
III
احمد اخوّت و کتاب ِ جديدش
احمد اخوّت مجموعه مقالاتي دربارۀ نوشتن، با عنوان ِ تا روشنايي بنويس را به زودي روانه ي بازار کتاب مي کند. اين مجموعه شامل سيزده مقاله مستقل است که با درونْ مايه اي واحد به هم مربوط مي شوند. اين کتاب مجوّز وزارت ارشاد را دريافت کرده و در مراحل فنّي براي چاپ است. ناشر اين کتاب، جهان کتاب است.
IVمجموعه داستان هاي بورخس در ايران
مجموعه آثار داستاني خورخه لوئيس بورخس، نويسنده شهير آرژانتيني، به فارسي ترجمه شده و به زودي منتشر مي شود.مترجم اين کتاب ماني صلاحي علامه است که دو سال پيش کار ترجمه اين کتاب را به اتمام رسانده و زنده ياد م. آزاد تا مدت حيات خود آن را ويرايش کرده و با متن اصلي مطابقت داده است.
(افزوده ي ويراستار: نخستين كوشش درخشان براي شناساندن بورخس و كارهايش به فارسي زبانان، از سوي زنده ياد احمد ميرعلايي به كار برده شد. يادش گرامي باد!)
V
«ابداع ِ انزوا» پايان يافت
بابک تبرّايي ترجمۀ
ابداع انزوا اثر
پل استر را به پايان رساند. اين کتاب قرار است توسط نشر افق منتشر شود.
بابک تبرايي در گفت وگو با روابط عمومي
نشر افق در خصوص ويژگي اين اثر گفت؛ درباره آثار
استر که به صورت زندگينامه است از دو اثر مي توان نام برد،«ابداع انزوا» و «دست به دهان». تبرّايي درمورد
ابداع انزوا افزود؛ اين اثر طي دو دوره به اتمام رسيده است. پارۀ اول را در سال 1979 پس از مرگ پدر و تامّلات او در مرگ پدر و پارۀ دوم اين اثر را پس از دو سال يعني در سال 81 بعد از جدا شدن از همسرش و زندگي در تنهايي نوشته است. مترجم اين اثر مي گويد؛
استر در
ابداع انزوا به مفاهيمي چون تنهايي، انزوا، شانس و تفاوت اين مفاهيم مي پردازد.
بابک تبرّايي پيش از اين در سال گذشته،
جنگل واژگون اثر
سلينجر را توسط
نشر نيلا منتشر کرد.
VI
سرشت و سرنوشت مستور در انتظار مجوّز
سرشت و سرنوشت، تازه ترين اثر مصطفي مستور که قرار است از سوي نشر مرکز منتشر شود، همچنان در انتظار مجوّز چاپ به سر مي برد. اين کتاب از چهار ماه پيش در وزارت ارشاد منتظر مجوّز چاپ به سر مي برد.مصطفي مستور در حال حاضر يک رمان و يک مجموعه داستان را آماده انتشار دارد. مجموعۀ داستان او با دربرگيري شش داستان کوتاه در حال و هواي قبلي داستان هاي وي اتفاق مي افتد.
VII
اسدالله شعباني با يک خرمن شعر
خرمن ِ شعر ِ کودکان سرودۀ
اسدالله شعباني از سوي
انتشارات توکا ويژۀ مربّيان منتشر مي شود. اين کتاب چهارصد صفحه اي از جمله کتاب هاي آموزشي است که براي مراکز پيش دبستاني و مربّيان کودک تاليف شده است. مجموعۀ شعر «پرچم ِ سبز ِ درخت» نيز از ديگر آثار زير چاپ اين شاعر و نويسنده است. اين کتاب نيز امسال توسط
نشر منادي تربيت وارد بازار کتاب مي شود. از
شعباني اخيراً مجموعه شعر «لالايي هاي کودکانه» منتشر شده است.
نگاه رمانتيک به برده داري
اسدالله امرايي در نشست ِ نقد ِ کتاب ِ من خوان دپارخا گفت؛ نگاه نويسنده نسبت به برده داري در اين رمان بسيار رمانتيک است و ديد هنرمندانه ارباب بر نظام طبقاتي که بر اين دوره حاکم است، غلبه مي کند. اين کتاب با ترجمۀ پروين جلوه نژاد از سوي انتشارات کتابسراي تنديس منتشر شده است.
امرايي گفت کتاب به ماجراي برده داري در قرن 17 در اسپانيا و پرتغال اشاره دارد که برده ها به عنوان انسان از کمترين حق و حقوق خود برخوردار هستند و سرسخت ترين قوانين درباره آنها اعمال مي شود. وي تصريح کرد كه نگاه نويسنده به موضوع برده داري در اين کتاب بسيار رمانتيک است و برده نيز در اين رمان قانون را نقض مي کند و در اين دوره نقض قانون از سوي برده ها با شديدترين مجازات ها همراه مي شود؛ امّا برخلاف بسياري از آثار، ديد هنرمندانه ارباب بر ديد طبقاتي که در اين دوره حاکم است، غلبه مي کند.
* * *
Saturday, June 23, 2007
٢: ٣٩١. «از خون ِ سياووشيم، همْ خون ِ سياووشيم ...»: نمودي از دلْ بستگي ي ژرف ِ تاجيكان به فرهنگ ِ ايراني ي كهن شان
يادداشت ويراستار
سرزمين ِ تاجيكستان، بخشي از فَرازْرود (فَرارود /وَرازْرود / وَرارود) كهن و پاره اي از قلمرو ِ ِتاريخي و فرهنگي ي ايران به شمار مي آيد كه در تاخت و تازها و كشورگشايي هاي دوران فرمانروايي ي تزارها بر روسيّه -- به رَغْم ِ خواست ِ مردمش -- بدان امپراتوري، پيوندداده شد و ايالتي از آن به شمار آمد و آن را در كنار ِ ديگر سرزمينهاي آن منطقه، با نام ِ ساختگي و استعماري ي تركستان ِ روس خواندند.
امّا چيرگي ي تزارها و آقا بالاسري و مرزبندي و جمهوري سازي ي حزبْ فرموده ي پسين در دوره ي حكومت شوروي، هيچ يك نتوانستند پيوند ِ بنيادين ِ هزاران ساله ي تاجيكان را با سرچشمه شان كه فرهنگ گسترده ي ايراني بود، بگسلد و انگ و رنگ ِ ديگري بر خاطره هاي ِ قومي و زندگي و نمادها و نمودهاي ِ زندگي ي اجتماعي، فرهنگي و ادبي و هنري ي آنان بزند. حتّا خط كشي ي مرزي در ميان تاجيكستان و ازبكستان و جاي دادن مردم تاجيك و فارسي زبان ِ بُخارا و سمرقند و برخي ناحيه هاي ديگر در درون مرزهاي ساختگي ي ازبكستان نيز نتوانست بر اين خيمه شب بازي ي سياسي - اقتصادي، مُهر ِ تاييد بزند و امروز تاجيكان جاي داده در ازبكستان، با همه ي سخت گيريهاي تاجيك ستيزانه ي دولت آن كشور، همچنان خود را تاجيك مي دانند و رشته هاي پيوندشان با مردم تاجيكستان و ايرانيان و افغانان، استوار نگاه مي دارند.
هيچ ايراني درهنگام سفر به تاجيكستان و بخشهاي تاجيك نشين ازبكستان، خود را در سرزميني بيگانه احساس نمي كند. من خود، اين فضاي يگانگي و الفت را در سفر كوتاهم به تاجيكستان در سال ١٣٧٣،هنگام ِ برگزاري ي جشن هزاره ي شاهنامه در شهر دوشنبه، به خوبي احساس كردم و از دريافِ پيوند ِ ديرينه بنياد ِ فرهنگي ام با مردم آن جا سرشار از شور شدم و اشك شوق در ديدگان گرداندم.
* * *
پيوند و پيمان ِ تاجيكان با خاستگاهها و پشتوانه هاي فرهنگ ايراني شان، فروزه هاي گوناگون دارد كه از برگزاري ي جشنهايي همانند ِ نوروز و مهرگان تا برافراشتن تنديسهاي بزرگاني همچون رودكي و فردوسي تا
تنديس فردوسي در دوشنبه
چاپ كتابهاي كليدي ي تاريخي و فرهنگي و اجراي برنامه هاي نمايشي ي هنري و ساختن فيلمهاي سينمايي با درون مايه هاي برگرفته از متنهاي حماسي و غنايي ي فارسي، از آن جمله است. براي نمونه، مي توان از دو فيلم رستم و سهراب و سياوش، ساخته ي بوريس كيمياگرف يادكرد.
صحنه ي كشتار سياوش به فرمان افراسياب
دلْ بستگي ي تاجيكان به كيش باستاني ي ايرانيان، دين ِ زرتشتي و كوشش براي شناخت ِ سرودها و متنهاي كهن بازمانده از اين كيش نيز سخت چشمگيرست. در سال ١٣٧٣ كه از دوشنبه ديداركردم، در ميان كتابهايي كه براي پيشكش به ميزبانانم با خود بردم و به كتابخانه ي بزرگ همگاني ي پايتخت تاجيكستان به نام ابوالقاسم فردوسي در خيابان رودكي ي آن شهر سپردم، يك دوره ي دو جلدي از كتاب اوستا هم بود كه با خشنودي و پذيره ي گرم ِ اهل ِ فرهنگ ِ آن جا رو به رو گرديد و وعده دادند كه به زودي متن آن را به خطّ ِ سيريليك ِ (روسي ي ِ) رايج در آن جا برخواهندگرداند تا همگان بتوانند آن را بخوانند.
اين وعده، چند سال بعد، از گفتار به كردار درآمد و برگردانده ي اوستاي دو جلدي به خطّ سيريليك، در يك جلد در دوشنبه نشريافت.
سپس خبريافتم كه همتاي آن كتاب، در ازبكستان هم چاپخش شده است كه تا كنون نسخه اي از آن را درنيافته ام.
* * *
در همين راستا، ديروز دوست فرهيخته ي ارجمند من بانو مهرانگيز رساپور، سردبير نشريّه ي الكترونيك "واژه"، نشاني ي پيوند به يك فيلم مستند ويديويي از اجراي سرودي پرشور با نام ِ آتش ِ زردشت و با درون مايه ي پيوستگي با نمادها و نمودهاي فرهنگ ايراني در پايتخت تاجيكستان را از لندن به اين دفتر فرستاده است كه با سپاس ِ فراوان از او، در اين درآمد مي آورم:
«از خون ِ سياووشيم / همْ خون ِ سياووشيم / از جامه سپيدانيم / هر جامه نمي پوشيم / همْ سال ِ اوستاييم / هم آتش ِ زردشتيم ...»
نگاره اي از گذار ِ سياوش از آتش
*
*
همچنين براي خواندن گزارشهايي آگاهاننده درباره ي تاجيكستان و ديدن چند تصوير ماهوارگي و چند چشم انداز زيبا از آن سرزمين، به نشاني ي زير روي بياوريد:
posted by Jalil Doostkhah @
7:19 PM

٢: ٣٩٠. چند گفتار و گفت و شنود ِ روشنگر و رهنمون در گستره ي ِ تاريخ و فرهنگ و ادب ِ ايران (2)
يادداشت ويراستار
شنبه دوم تيرماه ١٣٨٦
در پي ِ نشر ِ درآمد ِ ٢: ٣٨٩ -- كه با پذيره ي مهرآميز ِ دوستداران ِ آگاهي از رويدادهاي فرهنگي و ايران شناختي، رو به رو گرديد -- امروز نيز نشاني هاي پيوند به چند گفتار و گزارش و گفت و شنود خواندني ي ديگر را كه به لطف دوستان همدل و همگام به اين دفتر رسيده است، به منزله ي بخش دوم ِ درآمد ِ پيشين به ياران پيشكش مي كنم. پذيرفته باد!
I
گرايش به رويكردهاي سياسي در بافت ِ شعر معاصر فارسي از سربند ِ انقلاب ناكام مشروطه خواهي در سروده هاي بسياري از شاعران چشمگيرست و اين امر، در گفتمان ِ نقد ِ ادبي ي روزگار ما، جاي ويژه ي يافته و با آن كه در دهه هاي پشت ِ سر، بررسي ها و نقدهاي گوناگوني درباره ي آن نشريافته، مي توان گفت كه هنوز هم يكي از درونْ مايه هاي نقد عصرماست.
مجيد نفيسي، شاعر، پژوهنده و ناقد ادبي، در يك سخنراني زير عنوان شعر و سياست -- كه در سال ١٩٩٣ در همايش ايران شناختي ي "سيرا" ايراد كرده و به تازگي متن آن را در هفته نامه ي شهروند، چاپ كانادا به چاپ رسانده، با ژرفانگري و چيره دستي ي هرچه تمام تر بدين بحث ِ هميشه تازه پرداخته و نكته هاي بسيار رهنمون
II
دكترعليرضا زرّين، شاعر تواناي ايراني ي مقيم كاليفرنيا با چيره دستي در سرودن شعر فارسي و در كنار ِ آن ترجمه ي ادبي و ماهرانه ي شعرهايش به زبان انگليسي، در ادب ِ مهاجرت ايرانيان به فرازهاي تازه اي رسيده و دروازه هاي جهان را به روي شعر امروز فارسي گشوده است.
بحث ِ كارشناختي درباره ي دستاورد ادبي ي اين شاعر، فرصت ويژه و گسترده اي مي خواهد. در اين جا به يكي از شعرهاي بلند ِ او با عنوان
خُنياي خون ِ خورشيد
[به يك بيگانه]
پيوندمي دهم تا خوانندگان ارجمند -- هرگاه تا كنون اثري از او را نخوانده باشند -- دريابند كه سخن از چه گونه شاعري در ميان است:

* * *
به تازگي، شاهرخ تندرو صالح ، در گفت و شنودي با عليرضا زرّين كه در زير عنوان ِ پلي ميان واژه ها تا تنهايي در روزنامه ي شرق، چاپ تهران نشريافته، پُرساي ديدگاههاي اين شاعر شده و پاسخهاي سزاواري از او شنيده است.
متن ِ اين گفت و شنود را در دو بخش، به ترتيب در نشاني هاي زير، بيابيد و بخوانيد:
III
علي دهباشي در پيامي از تهران، به برگزاري ي چهل و پنجمين شب از شبهاي ويژه ي ماهنامه ي بُخارا در خانه ي هنرمندان تهران آگاهي داده است. اين شب ويژه، شب نونو ژوديس، شاعر پرتغالي نام داشته است.
گزارش و تصويرهاي اين شب ويژه را در نشاني ي زير بيابيد و بخوانيد و ببينيد:
IV
يوسف عليخاني سردبير تارنماي ادبي - فرهنگي ي تادانه، در زنجيره پبوندهايي در اين رسانه ي سودمند عرضه داشته است. خوانندگان پوياي جُستارگر را به رويكرد به نشاني ي زير و خواندن گفتارها و گزارشهاي ارزنده ي شناسانده شده در آن، فرامي خوانم:
V
پژمان اكبرزاده، در راديو زمانه با رضا ميرچي، استاد زبان فارسي و مترجم اثرهاي داستاني ي ايراني به زبان چك، گفت و شنودي داشته است زير عنوان ِ آثار داستاننویسان معاصر ایران در جمهوری چک. متن اين گفت و شنود ارزشمند و آگاهاننده را در نشاني ي زير بيابيد و بخوانيد:
VI
روزنامه ي شرق، نشريّه ي بامداد تهران، گزارشي از همايش ِ حکمت ِ فردوسي را زير عنوان ِ روح ِ خِرَد در زُلال ِ شعر، نشرداده است. متن اين گزارش خواندني را در نشاني ي زير بيابيد و بخوانيد:
VII
نامه ي سرگشاده ي کميته ي بين المللي ي نجات ِ پاسارگاد به حقوقدانان ِ شركت كننده در کنفرانس ِ سوم ِ تيرماه در تهران
در اين نامه، از حقوقدانان ايراني خواسته شده است كه در تماس با يونسكو و ديگر نهادهاي فرهنگي و حقوقي ي جهاني، از آنها بخواهند كه در بررسي ي چگونگي ي نگاهباني از ميراث كهن ِ فرهنگي ي ايرانيان، به گزارش هاي رسمي و دولتي بسنده نكنند و گزارشهاي نهادهاي ناوابسته و مردمي را نيز به ديده بگيرند و خواست ِ ميليون ها ايراني ي دوستدار ِ برجاماندن ِ مرده ريگ ارجمند ِ نياكانشان را ارج بگزارند و گرامي بشمارند. در آغاز اين نامه آمده است:
«از شما تقاضا می کنيم که، در کنار پيشنهاد بسيار با اهميّت خود برای افزودن مفادی به اساسنامه ی دادگاه جنايي بين المللی (اساسنامه رم) به منظور شناختن "نابودسازی عمدی ي میراث فرهنگی جهانی" به عنوان جنايتی عليه بشريت، پيشنهادی نيز در مورد اساسنامه ی سازمان جهانی يونسکو ارائه شود تا بر اساس آن (به خصوص با اشاره به مواد يک و دو کنوانسيون 1972 جهانی در مورد ميراث و گنجينه های بشری) افزوده ای با مضمون زير به آن اضافه شود: «ضروری است که قبل از توجه و تصميم گيری در مورد گزارش دولت ها در مورد ميراث های فرهنگی کشورهاشان، نظر کارشناسان و نمايندگان فرهنگی مردم اين کشورها، پيرامون به خطر افتادن ميراث های فرهنگی و آثار باستانی، مورد توجه دقيق قرار گرفته و در تصميم گيری ها جانب خواست و اراده ی ملت ها نيز گرفته شود».
متن ِ كامل ِ اين نامه ي مهمّ را در نشاني ي زير، بيابيد و بخوانيد:
http://www.savepasargad.com/aa.from%20091806/June/nameh%20sargoshadeh%20be%20hoghogh%20daan%20haa.htm
Thursday, June 21, 2007
٢: ٣٨٩ . چند گفتار و گفت و شنود ِ روشنگر و رهنمون در گستره ي ِ تاريخ و فرهنگ و ادب ِ ايران
يادداشت ويراستار
جمعه يكم تيرماه ١٣٨٦
دوست پويا و كوشا، آقاي مسعود لقمان، سردبير تارنماي پژوهشي و فرهنگي ي روزنامك -- كه رويكردي مهر- ورزانه به اين تارنما و آماج ايران شناختي ي ويراستار آن دارد -- در دو سه روز اخير، در پيامهايي به اين دفتر به چند گزارش و گفتار و گفت و شنود ِ ارزشمند در گستره ي تاريخ و فرهنگ و ادب ايران پيوند داده است كه با سپاسگزاري از همدلي و همكاري ي او در پنج بخش، در پي مي آورم:
I
مرتضي ثاقب فر:
نويسنده در اين گفتار، با ژرفاكاوي و بررسي ي روشنگرانه ي تاريخي و جامعه شناختي، از يك سو گذشته ي تاريخي ي دور ايران را مورد بحث قرارداده و از سوي ديگر، نقشه ها و توطئه هاي گوناگون ِ آزمندان جهان - خوار از چند سده پيش تا به امروز را براي دست يازي به ايران و برهم زدن ِ يكپارچگي ي آن به دستاويز ِ تفاوت هاي زباني و ويژگيهاي محلّي در بخشهاي آن را آفتابي كرده است.
II
«ايوان ِ مداين را آيينه ي عبرت دان!» (خاقاني)
III
IV
برداشت و تحليل ِ مسعود لقمان در رويكردي به گفتاري تاريخ شناختي از دكتر مسعود اميرخليلي
شهرياري ساساني در شكارگاه
يادماني زرّين
V
دکتر مجید ساسانی

بر پايه ي آنچه در روزنامك آمده، هم ميهن ِ فرهيخته ي ما
دكتر مجيد ساساني، با آن كه رشته ي آموزشي و
خويشكاري ي اجتماعي و شغلي اش پزشكي است، از رويكرد به فرهنگ و ادب ايران غافل نيست و با آگاهي و شوري ايران دوستانه و ادب شناسانه، به بزرگترين متن و سند ِ ادبي و فرهنگي ي ايرانيان، شاهنامه ي فردوسي پرداخته است.
من اين كُنِش ِ شايسته ي او را -- كه يادآور ِ كوششهاي برخي از پزشكان نامدار گذشته، همچون علي اكبر نفيسي (ناظم الاطبّا) مؤلّف ِ فرهنگ ِ پنج جلدي ي نفيسي است -- مي ستايم و بر او آفرين مي گويم و اميدوارم كه سرمشقي باشد براي ديگر هم ميهنان دانشور و ويژه كار در رشته هاي جُز ادبي و فرهنگي.
posted by Jalil Doostkhah @
9:53 PM

Wednesday, June 20, 2007
٢: ٣٨٨. چند جُستار و گزارش خواندني و شنيدني و ديدني
يادداشت ويراستار
پنجشنبه ٣١ خرداد ماه ١٣٨٦
در اين درآمد، نشاني هاي پيوند به چند جُستار و گزارش خواندني و شنيدني و ديدني در زمينه ي فرهنگ و ادب ايران و جهان و يك فيلم مستند ِ ويديويي درباره ي سياستهاي دولتهاي غربي نسبت به كشورهاي خاورميانه و به ويژه ايران را براي آگاهي ي خوانندگان ارجمند، مي آورم:
I
از راست: دكتر پرويز رجبي، گيتي مهدوي سرپرست كتابخانه ي گويا در شبكه ي جهاني
و مجيد روشنگر، سردبير فصلنامه ي دوزباني ي بررسي ِ كتاب
سنگسارم کنید!
برای من روزگار فدرالیسم سپری شده است!
قومیّت و ملیّت هم دارد بیات می شود!
من در آرزوی انسانیّت هستم با افسانه های قومی و ملّی!
سرتاسر تاريخ ما، حكايت تازشها و ستيزه هاي قومي است!
II
نوشته ای از بهرام ساسانی
متن ِ اين گفتار ِ روشنگر را در نشاني ي زير، بيابيد و بخوانيد:
III
سه شنبه شب بيست و دوم ِ خرداد ماه ١٣٨٦، علي دهباشي و شماري از اهل ِ فرهنگ و قلم، چهل و چهارمين شب از شبهاي مجلّه ي بُخارا را كه ويژه ي آنا آخماتووا، شاعر بانوي نامدار روس و قرباني ي جنايت هاي نظام ستاليني بود، برگزاردند.
شب ِ شناخت و بزرگداشت ِ آنا آخماتووا
سخنان جُرج گالوي نماينده ي مجلس بريتانيا
انتقادي تند از وزير امور خارجه ي بريتانيا و سياستهاي آمريكا و انگلستان نسبت به ايران
Sleep walking into war with Iran
Speech by MP George Galloway's speech
in UK Parliament on past, current and future wars in the Middle East.
متن را در يك فيلم ِ مستند ِ ويديويي در نشاني ي زير بيابيد و ببينيد و بشنويد:
V
دوست پژوهنده ي ارجمند، آقاي دكتر شاهين سپنتا، در پيامي مهرآميز، به چند جُستار خواندني ي تازه نشريافته در تارنماي ايران نامه، پيوند داده است كه با سپاسگزاري از او، در پنجمين بخش ِ اين درآمد، بازْنشرمي دهم:
الف. روزنگار تاریخی و فرهنگی ي ِخُرداد ماه در سه بخش

در فرهنگ ایران از میان گل های زیبا، گل ِ سوسن نماد خُرداد و جشن خُردادگان است.
ب. گزارش ویژه
دکتر جلال خالقی مطلق در اصفهان
ستم پیشگی را از نمونه های بارز اخلاق نکوهیده
در شاهنامه ي فردوسی برشمرد.
در اين نشاني، بيابيد و بخوانيد:
posted by Jalil Doostkhah @
7:08 PM

پاسخي به نقدي از ويراستار و روشنگري ي بيشتري از ويراستار: پيوستي ير درآمد ِ ٢: ٣٧٨
يادداشت ويراستار
چهارشنبه ٣٠ خردادماه ١٣٨٦
در درآمد ِ ٢: ٣٧٨ اين تارنما، نقدي بر گفتاري از آقاي منوچهر يزدي را نشردادم كه با پذيرۀ گسترده ي صاحب نظران و دوستداران راستين ِ ايران رو به رو گرديد. امروز دوست ارجمند آقاي مسعود لقمان، در پيامي به اين دفتر، نوشته است:
دکتر دوستخواه،
درود بر شما
این نوشته را آقای یزدی در پاسخ به یادداشت شما نوشته اند تا در ایران شناخت درج فرمائید.
با بهترین درودها
مسعود
آقاي لقمان، سپس متن پاسخي را كه آقاي يزدي را كه به دست او رسيده، برايم فرستاده است و من هم، آن را بي كم و كاست در اين پيوست بازْنشرمي دهم تا سخن و نقدم يكسويه نباشد و فضاي گفت و شنود، محفوظ بماند.
برداشتهاي روشنگرانه ام درباره ي اين پاسخ ِ آقاي يزدي را جداگانه و پس از نوشته ي ايشان ، در پايان ِ اين پيوست، خواهم آورد.
دوست گرانمايه، جناب مسعود لقمان عزيز
با سپاس از شما كه با ارسال نقد آقاي دوستخواه فضاي وب سايت تان را براي اهل درد و نظر آماده ساخته ايد. اگر مصلحت دانستيد، پاسخ مرا براي اين عزيز ِ فرزانه ارسال داريد.
آقاي جليل دوستخواه نقدي بر نظراتم پيرامون ٢٨ امرداد نوشتند ... نخست بر اين گمان بودم كه باز يكي از فرزندان خلف عصر هيجان هاي ايران بر بادده از نوع حزب توده و جبهۀ ملي و نهضت آزادي به هيجان آمده است ... !
اما پس از اندكي بررسي متوجّه شدم آقاي دوستخواه در سايتي بنام : كانون پژوهشهاي ايران شناختي قلم مي زنند. با تاملي و كنكاشي دريغم آمد كه جناب ايشان را در كربلاي ٢٨ امرداد تنها بگذارم و بگذرم .
با جسارتي اندك بايد عرض كنم انتظار داشتم يك صاحب قلم فرزانه و پژوهشگر با ارائه دلايل تاريخي مستند و به روز، به ردّ ِ نظراتم مي پرداختند وگرنه پاي استدلال آقاي كرميت روزولت بسيار چوبين و كوس رسوايي كتاب ايشان بر سر بام اهل نظر نواخته شده است. روزولت يك دلال سياسي و مامور سازمان سيا، پر مدّعا و لاف زني بود كه ماموريت داشت نظام مصدّقي را فرو بپاشد. اين آغاز داستان بود ولي پايان ماجرا در ٢٨ امرداد به گونه اي رقم خورد كه او نيز مات شد؛ زيرا آن نظام قبلا فرو ريخته بود وخود خواهي ها، خود محوري ها، خود بزرگ بيني ها، عوام فريبي ها و عوام زدگي هاي اطرافيان آقاي مصدّق، آنچنان كمر نهضت ملّي شدن نفت را شكسته بود گه ديگر نيازي به آرتيست بازي هاي ايشان نبود.
شان پژوهشگر عزيز ما آقاي دوستخواه در اين است كه گهگاه از دايره ي عصر ِ غزنوي بدر آيند و كتابهايي درباره تاريخ معاصر مطالعه فرمايند. البته با نگاه پژوهشگرانه نه واماندگي در دوران هيجان ها ...!
قصد داشتم به جهت پاسخگويي سري به رويدادهاي آن زمان به نيّت بازسازي انديشه هاي فرو خفته بزنم ولي از شما چه پنهان ديدم جناب دكتر علي ميرفطروس آن چنان با خردمندي و دانايي و آگاهي و بي غرضانه به تشريح و تحليل آن ماجراي پراندوه پرداخته اند كه اصلح آن دانستم از آقاي دوستخواه عزيز خواهش كنم سري به تارنماي دكتر ميرفطروس زده و سلسله مقالات ايشان را با دقت و حوصله و آرامش مطالعه فرمايند ... شايد كه فرجي حاصل آيد و يا اگر فرصتي دست داد كتاب هاي زير را نگاهي بنما يند:
١. اشتباه بزرگ، اثر ابراهيم صفايي
٢. افسانه مصدق، اثر رحيم ذهتاب فرد
٣. چه كسي منحرف شد: مصدق يا بقايي؟
٤. مصدق و اقتصاد، اثر تواناييان فرد
٥. جنگ قدرتها در ايران، اثر روبين باري
٦. پنجاه سال نفت ايران، اثر مصطفي فاتح
٧. از تهران تا كاراكاس، اثر منوچهر فرمان فرمائيان
٨. مذاكرات مجلس شوراي ملي از سال
١٣٢٧ تا ١٣٣٢
اميدوارم آقاي دوستخواه هر چه فرياد دارند بر سر آمريكا بزنند كه دوستان مصدّق و سران جبهه ملي را به ميدان بازي با نفت و ملي كردن آن هدايت و اداره كرد وگرنه شعبان جعفري تا ساعت دو بعداز ظهر روز ٢٨ امرداد در زندان آقاي مصدق بود و از سوي ديگراين دولت آقاي مصدّق بود كه به اصول بازي ديپلماسي آشنا نبود و عدم مديريت درست ماجرا را به ناكجا آباد كشانيد و دمكراسي ١٢ساله و جوان كشور را زير پاي انگليس و آمريكا قرباني كرد.
به هرحال اميدوارم هر چه زودتر با عبرت روزگار و درسهاي فراگرفته از سالهاي ربع قرن اخير يخ هاي ذهن ما باز شود تا بتوانيم تاريخ را بدون عينك ايدئولوژي بخوانيم و اتهام روشنفكران خيالباف را از خود دور نماييم.
پاينده ايران
منوچهر يزدي
* * *
روشنگري هاي ِ جليل دوستخواه درباره ي ِ پاسخ ِ آقاي ِ منوچهر يزدي:
١. پيش از هرچيز، بايد خشنودي ي خود را از اين نكته بيان دارم كه ايشان، به رغم ِ ناآشنايي با من و از همين راه بسيار دور، دريافته اند كه اين پژوهنده، "يكي از فرزندان ِ خَلَف ِ عصر ِ هيجان هاي ايران بر بادده ..." نيست كه بار ِ ديگر "به هيجان آمده باشد".
امّا اين كه به حالم رقت آورده و با دلْ سوزي نوشته اند:
"دريغم آمد كه جناب ايشان را (يعني بنده ي كمترين را)در كربلاي ٢٨ امرداد تنها بگذارم و بگذرم."
برايم دريافتني و پذيرفتني نيست. زيرا اين كوشنده -- كه ريش خود را در آسياب سفيد نكرده است -- هرگاه نان ِ گندم نخورده باشد، دست ِ كم آن را به دست مردم ديده است. او از همان روز ِ وقوع ِ فاجعه هم، به رويداد ِ ٢٨ امرداد، به چشم ِ يك "كربلا" نمي نگريست و به آه و ناله و زاري نمي پرداخت؛ بلكه در حدّ دانش و توان ِ اندك خود، مي كوشيد تا با آن واقعه، به منزله ي يك كُنِش ِ اقتصادي - سياسي ي عصر ِ تازش ِ جهانخواران آزمند ِ بيگانه و همدستان ِ "خودي" (؟!) ي ِ آنان، برخورد كند و بر پايه ي واقعيّتها به تجزيه و تحليل آن بپردازد تا چه رسد به اكنون كه ٥٤ سال پس از آن پيشامد، با خواندن ِ انبوهي از گزارشها، گفتارها، گفت و شنودها، آمارها، سندها و كتابهاي پژوهشي در اين زمينه و دهها سال انديشيدن بدان و حتّا شناختن ِ جايگاه و نقش ِ آن در متن ِ رويدادهاي پسين، نگرشي يكسره متفاوت بدان دارد و نيازي هم به اين نمي بيند كه كسي به حالش رحم آورد و بكوشد تا او را "تنها نگذارد". نخير، او "تنها" نيست و ميليونها از "تن ها" ي ايراني همچون او، هنوز سوزش ِ آن آتش ِ ايران سوز ِ امردادي را نه بر پوست و گوشت كه در ژرفاي جان احساس مي كنند. به گفته ي دوست شاعر زنده يادم محمود مشرف تهراني/ م. آزاد:
«در ماه ِ سرخ ِ بي مرگي
مرگ ِ تناور آمد و آشفت و رفت!»
٢. نويسنده، سپس، از اين كه به نظر ايشان گويا بنده به دليل هاي تاريخي استناد نكرده و كاسه كوزه ها را بر سر كساني شكسته ام كه نقش اساسي نداشته اند، ابراز شگفتي كرده و نوشته اند:
"كيم روزولت يك دلال سياسي و مامور سازمان سيا، پر مدّعا و لاف زن بود..."
امّا من همه ي كارها را به اين شخص نسبت ندادم و از كسان و نهادهاي بيگانه و "خودي" (؟!) ديگري نيز نام بردم و چون بناي كارم بر كوتاه نويسي بود، به تفصيل بيشتر نپرداختم؛ وگرنه هرگاه لازم باشد، مي توانم فهرست بلندي از آتش بياران ِ آن معركه را به دست دهم؛ هرچند نامها و كارهاي آن رسوايان، شناخته تر از آن است كه نياز به افشاگري در ميان باشد. به گفته ي آن گوينده:
«به سر ِ مناره اُشتُر، رود و فغان برآرد / كه نهان شدستم اين جا، مكنيدم آشكارا!»
ايشان كه از من سند مي خواهند، سندي به اهميّت ِ درآمد ِ كودتاي ١٩ آگست ١٩٥٣/٢٨ امرداد ١٣٣٢ در دانشنامه ي ايران را -- كه من بدان اشاره كردم -- يكسره ناديده گرفته اند!
ايشان نوشته اند:
"پايان ماجرا در ٢٨ امرداد به گونه اي رقم خورد كه او (كيم روزولت) نيز مات شد؛ زيرا آن نظام قبلا فرو ريخته بود وخود خواهي ها، خود محوري ها، خود بزرگ بيني ها، عوام فريبي ها و عوام زدگي هاي اطرافيان آقاي مصدّق، آنچنان كمر نهضت ملّي شدن نفت را شكسته بود گه ديگر نيازي به آرتيست بازي هاي ايشان
"(روزولت) نبود.
همان گونه كه در نقد خود نوشتم (و تكرار نمي كنم) اين مجموعه اي از برخوردها، مخالفْ خواني ها، تهمت زدن ها، كُنِشها و توطئه چيني هاي آشكار و نهان ِ چپ و راست و درباري و شاخه اي از بازار با مرجع الهام بخش آن بود كه كار دولت ملّي ي زنده ياد دكتر محمّد مصدق را به تنگنا و دشواري كشاند. هرگاه به زعم ِ آقاي يزدي، در آن هنگام، ديگر كاري براي كيم روزولت باقي نمانده بود كه بكند، پس او --كه لحظه به لحظه ي كُنشهايش در آن روزها به ثبت رسيده است -- در تهران چه مي كرد؟ آيا او هم مانند قاضي "داگلاس" كه اندك زماني پيش از آن به بهانه ي خندستاني ي "كوهنوردي" به تهران رفت (و درواقع جاده صاف كن ِ "روزولت" ها و "آلن دالس" ها و يك دوره تسبيح جاسوسان ريز و درشت آمريكايي و انگليسي بود) براي هواخوري به تهران رفته بود يا -- چنان كه مي دانيم -- داشت در سفارت آمريكا و خانه هاي امن ِ جاسوسي، زاهدي را براي نقشْ ورزي تمرين مي داد؟
آقاي يزدي، سپس "شان" بنده را يادآور شده و به اندرزگويي به اين پژوهنده ي سالخورده پرداخته و نوشته اند:
"شان پژوهشگر عزيز ما آقاي دوستخواه در اين است كه گهگاه از دايره ي عصر ِ غزنوي بدر آيند و كتابهايي درباره تاريخ معاصر مطالعه فرمايند..."
مي گويم كه بنده ادّعايي ندارم و لاف و گزاف هم نمي زنم؛ امّا فروتنانه يادآور مي شوم كه از سيزده سالگي، زماني كه در كتابخانه ي فرهنگ در خيابان چهارباغ شهر زادگاهم اصفهان، مطالعه ي آزاد را آغازكردم تا اكنون كه دهه ي هفتاد عمر را مي گذرانم، يك روز هم كتاب را از دست فروننهاده ام و اين كتابخواني، فراتر از ويژه كاري و رشته ي پژوهشي ام (فرهنگ و ادب كهن ايران از روزگاران باستان تا شاهنامه ي فردوسي)، همه ي سويه هاي زبان و ادب و تاريخ و فرهنگ ميهنم را در بر داشته است.
نخير، اگر كسي بنده را از ساكنان "برج ِ عاج" ِ دوران غزنوي و كهن تر از آن شناسانده، خلاف به عرضتان رسانده است! تاريخ معاصر ايران -- كه خود چند ده سال از آن را زيسته و با حضور و حتّا نقشْ ورزي در بخشي از رويدادهايش، زير و بم هاي آن را آزموده ام -- برايم اهميّت ويژه اي داشته است و دارد. رويكرد به شناخت ِ چيستي و چگونگي ي واقعه ي امرداد سال سي و دو را هم پيش از نشر هر گفتار و كتاب تحليلي، از همان نخستين بيانيّه ها و اعلاميّه هاي زيرزميني كه از هراس ِ پيگرد ِ چكمه پوشان ِ كودتا، پنهاني ردّ و بدل مي شد، آغازكردم و سپس به مرور زمان، صدها گفتار و دهها كتاب به زبان فارسي و ديرتر به زبان انگليسي را در اين زمينه خواندم و هنوز هم اگر اثر تازه اي در اين گستره بيابم، با همه ي گرفتاريهاي پژوهشي ي كنوني ام، از خواندن آن چشم نخواهم پوشيد. آخر، من در اين سودا، جواني ي خود و آزادي و سربلندي ي ميهنم را يكجا باخته ام!
آقاي يزدي نوشته اند:
"... اميدوارم آقاي دوستخواه هر چه فرياد دارند بر سر آمريكا بزنند كه دوستان مصدّق و سران جبهه ملي را به ميدان بازي با نفت و ملي كردن آن هدايت و اداره كرد وگرنه شعبان جعفري تا ساعت دو بعداز ظهر روز ٢٨ امرداد در زندان آقاي مصدق بود و از سوي ديگراين دولت آقاي مصدّق بود كه به اصول بازي ديپلماسي آشنا نبود و عدم مديريت درست ماجرا را به ناكجا آباد كشانيد و دمكراسي ١٢ساله و جوان كشور را زير پاي انگليس و آمريكا قرباني كرد."
مي گويم بنده به جاي فريادزدن بر سر آمريكا يا هر دولت و نهاد و فردي، ترجيح مي دهم كه به پژوهش و تجزيه و تحليل رويدادها بر پايه ي پشتوانه ها و آزموده ها وداده هاي معتبر و پذيرفتني و به دور از تاثيرپذيري از رسوب هاي ذهني ي ديرمانده، بپردازم و به برآيندي نسبي برسم و همواره در پذيرش همه ي داده ها شكّ ورزم.
ايشان پايگاه فرهنگي، حقوقي و سياسي ي زنده ياد دكتر محمّد مصدّق را به سهو يا عمد، دست كم گرفته و او را بازيچه ي سياستهاي دولت هاي وقت آمريكا شناسانده اند! به راستي كه جاي شگفتي و تاسّف است!
نمي دانم ايشان با كدام سنجه اي، دوران ِ از شهريور ١٣٢٠ تا ١٣٣٢ "را دموكراسي" مي نامند. ايران پس از دوره ي خودكامگي ي بيست ساله ي رضاشاهي و آشوب جنگ دوم جهاني و پي آمدهاي آن، در دوره ي نخست وزيري ي مصدّق، تازه داشت نخستين گامها را در رويكرد به مردم سالاري و جامعه اي آزاد و پيشرو برمي داشت و هنوز راه درازي را در پيش داشت كه مردم و جانشينان فرضي ي ايران دوست ِ مصدّق، بايست مي پيمودند؛ امّا همه ي اين برنامه هاي آرماني، يك شبه در آن شبيخون بر باد رفت!
بي گمان، مصدّق در تشخيص آمريكا به منزله ي دولتي آزاديخواه و حق شناس در كارزار با دولت بريتانيا دچار خوش بيني و تسامح بود. آمريكا اين شهرت ناحق را در جريان جنگ دوم پيداكرد و مصدّق مي خواست آن دولت را به پشتيباني ي از برنامه ي ملّي كردن صنعت نفت وادارد. امّا اين گونه نبود كه او دانسته و آگاهانه، خواست هاي مردم ايران را زير پاي انگليس و آمريكا قرباني كند. نهايت وارونه گويي و بي انصافي است كه كسي درباره ي آن يگانه مرد ِ مردستان ِ تاريخ معاصر، چنين داوري كند. به راستي وقتي كسي چون بانو مادلين آلبرايت، وزير امور خارجه ي دولت بيل كلينتون، آشكارا به گناه پيشينيان خود اعتراف مي كند و مي گويد: "ما (يعني آمريكاييها) تنها فرصت ِ رسيدن ِ به دموكراسي را از مردم ايران گرفتيم!" چگونه مي توان باوركرد كه يك ايراني نه آن دولت تباهكار ِ معترف به جُرم، بلكه دولت ملّي ي سرزمين خود را گناهكار و قرباني كننده ي مردم سالاري قلمدادكند؟!
* * *
خيزگرفته بودم كه بخش كوچكي از آزمودهاي شخصي و يادمانده هايم از سالهاي پس از آن آشوب ِ سياه را، در پايان اين يادداشت بياورم؛ امّا از بيم آن كه سخنم جنبه ي شخصي به خود بگيرد و بوي خودنمايي از آن به مشام كسي برسد، از اين كار چشم پوشيدم. اميدوارم زمان و جاي مناسب ديگري براي اين امر ِ بايسته، بيابم.
بگذار با اشاره به سخن تاريخي ي نيما يوشيج دلْ آگاه، يادآور شوم كه بازگرداندن ِ گردونه ي تاريخ ناشدني است و "آن كه غربال به دست دارد" ديري است كه از "پي ِ كاروان" آمده و سره را از ناسره و راست را از ناراست جداكرده است.
در اين جا تنها بدين بسنده مي كنم كه با وام گيري ي نيم بيتي از خواجه ي بزرگمان حافظ و آوردن ِ نيم بيتي از خود در كنار ِ آن، سوز ِ دل و درد و دريغ ِ خود و همه ي ملّتم را بيان دارم:
نه به هفت آب كه با خرمن آتش نرود / آنچه با ميهن ِ من فتنه ي ِ مُردادي كرد!
* * *
در پايان، نشاني ي يك فيلم ِ ويديويي ي چند بخشي، فراگير ِ گزينه اي از سخنان تا ريخي ي دكتر مصدّق و تصويرهايي يادماني از او و اعتراف هاي رسواي جاسوسان و دست اندركاران تباهكاري ي ايران ستيزانه ي امرداد سي و دو و صحنه هايي هول انگيز و تلخ از روز ِ وقوع آن توفان و تاراج سياه را براي آنان كه چشمي بينا و گوشي شنوا و دلي سرشار از مهر ِ ايران دارند، مي آورم:
posted by Jalil Doostkhah @
2:21 AM

Tuesday, June 19, 2007
٢: ٣٨٧. گفت و شنودهاي «شرق» با شاعران و دست اندركاران ِ ادب و فرهنگ ِ امروز ِ ايران
يادداشت ويراستار
چهارشنبه ٣٠ خردادماه ١٣٨٦
روزنامه ي شرق، چاپ تهران دست به ابتكار شايسته اي زده و در دو شماره ي ٨٧٩ - سه شنبه ٢٢ خرداد و ٨٨٢- شنبه ٢٦ خرداد ١٣٨٦ خود، زنجيره اي از گفتارها و گفت و شنودها با شاعران و دست اندركاران ِ ادب و فرهنگ ايراني ي روزگارمان در ميهن و در گستره ي جهاني را نشرداده كه بسيار خواندني و آگاهاننده است.
I
گفت و شنود ِ مجتبا پورمحسن با محمدعلي بهمني، شاعر، همراه با نامه اي از سهيل محمودي و گفتاري از هوشيار انصاري فر در باره ي همين شاعر.
II گفتار ِ
شهريار وقفي پور درباره ي ويژگي هاي ِ شعر
ضياء موحّد، شاعر ِ مطرح ِ معاصر.

III
گفت و شنود ِ عليرضا محمودي ايرانمهر با نيلوفر طالبي درباره ترجمه و معرفي آثار ادبي ايراني در امريکا و
چشم انداز جهاني ي آن.
IV
گفت و شنود ِ نلي محجوب با مجيد روشنگر، نويسنده، مترجم و ناشر ِ مقيم امريکا و سردبير ِ فصلنامه ي دو زباني و جهاني ي بررسي ِ كتاب، درباره ي ادبيّات مهاجرت.
V
تئوري هاي ايراني طرازُالاخبار يا اسلوب ِ داستانگفتاري از
قاسم کشکولي
* * *
همه ي اين مجموعه ي ستودني را در دو نشاني ي زير، بيابيد و بخوانيد:
posted by Jalil Doostkhah @
7:08 PM

Monday, June 18, 2007
٢: ٣٨٦. رويكردي به شناخت ِ يك نويسنده ي معاصر و آشنايي با كارنامه ي او
يادداشت ويراستار
دوشنبه ٢٨ خردادماه ١٣٨٦
دوست پژوهنده ي ارجمند، مسعود لقمان، سردبير ِ تارنماي فرهنگي ي روزنامك، در پيامي مهرآميز به اين دفتر از نشر ِ درآمدي ويژه ي آشنايي با زندگي و ديدگاهها و كارنامه ي خسرو حَمزَوي نويسنده ي روزگارمان خبرداده
است. در اين درآمد، نخست نوشته ي
لقمان درباره ي
حَمزَوي و سپس گفت و شنود
مريم منصوري با اين نويسنده را -- كه در روزنامه ي
اعتماد (بيستم و بيست و دوم خرداد ١٣٨٦) درج گرديده است -- مي خوانيم.

روي جلد يكي از رُمانهاي
خسرو حَمزَوي
متن كامل گزارش و گفت و شنود ِ يادكرده را در اين نشاني بيابيد و بخوانيد:
Sunday, June 17, 2007
٢: ٣٨٥. واپسين فرياد: تنگه ي بُلاغي، دشت ِ پاسارگاد و آرامگاه كورش در آستانه ي غرق و نابودي!
يادداشت ويراستار
دوشنبه ٢٨ خردادماه ١٣٨٦
از هنگامي كه طرح ايجاد ِ سدّ ِ سيوند و خطر ِ نابودي ي ميراث فرهنگي ي كهن ايرانيان در تنگه ي بُلاغي و دشت ِ پاسارگاد به آگاهي ي همگان رسيد، ميليونها ايراني ي دوستدار ِ تاريخ و فرهنگ ايران و شمار زيادي از جُزايرانيان ِ ارجْ شناس و خواستار ِ پاسداري از اين مرده ريگ باستاني به منزله ي ميراث ِ مشترك ِ فرهنگي ي نوع ِ بشر، در ايران و گوشه و كنار جهان به تكاپو پرداختند تا بلكه بتوانند از اجراي اين طرح فرهنگ ستيزانه پيشگيري كنند. در اين ميان، كوشش و كُنِش ِ گسترده و جهانْ شمول ِ كميته ي بين المللي براي نجات آثار دشت پاسارگاد، بسيار چشمْ گير و ستودني بود و جهاني را از فاجعه ي فرازآينده آگاهانيد.
امّا با اندوه و دريغ بسيار، بايد بگوييم كه اين همه فرياد به جايي نرسيد و گوش ِ شنوايي نيافت و اكنون همه ي گزارشها حكايت از آن دارند كه دست اندركاران ِ اين تباهكاري ي بزرگ و فرهنگ زدايي ي آشكار، مي روند تا اين فرآيند، يعني نابودي ي يكجاي مجموعه ي بزرگي از يادمانهاي ملّي ي ايرانيان را به نقطه ي ِ پايان برسانند.
*
امروز كميته ي بين المللي براي نجات آثار دشت پاسارگاد، در پيامي به اين دفتر، نشاني ي متن ِ روزْآمد شده ي تارنماي اين نهاد ِ فرهنگي را فرستاده است:
در متن ِ يادكرده، انبوهي از گفتارها، گزارشها و تصويرهاي خواندني و ديدني و نيز يك فيلم ِ مستند ِ ويديويي، ساخته ي نگار و محمّد صالحي زاده، همه سرشار از دريغ و درد و اندوه براي از دست رفتن ِ مرده ريگ بي همتاي نياكان مان، فراهم آمده است. در متن گفته شده است كه بر پايه ي برآورد ِ كارشناسان، آب ِ فراهم آينده در درياچه ي پشت ِ سدّ ِ سيوند، آرامگاه كورش و همه ي دشت ِ پاسارگاد و بخش بزرگي از تنگه ي بُلاغي را با اثرهاي كهن و بي همتايش در خود فروخواهدبرد!
سه تصوير آمده در اين درآمد، اثر اكبر نعمتي و برگرفته از تارنماي ِ كميته ي نجات است.
posted by Jalil Doostkhah @
8:15 PM

نگرشي ژرفاكاوتر به شاهنامه و «هجونامه» ي نسبت داده به «فردوسي» - پيوستي بر درآمد ِ ٢: ٣٨٢
يادداشت ويراستار
يكشنبه ٢٧ خرداد ماه ١٣٨٦
در پي ِ نشر ِ درآمد ِ ٢: ٣٨٢ و طرح ِ گفتمان ِ درستي يا نادرستي ي نسبت داشتن ِ بيتهاي ِ نامْ بُردار به "هجو نامه" به فردوسي، شماري از دوستان در پيامهايي به اين دفتر، از پرداختن ِ ويراستار بدين بحث، ابراز خشنودي كردند و او را با مهر ِ خود نواختند.
در اين ميان، دوست ِ شاعر و پژوهنده ي من، دكترمجيد نفيسي در پيامي همدلانه و نكته سنجانه از كاليفرنيا،
>
نوشته است:
........................"
I listened to it. I agree with you that this "hajv-nameh" is false but that's not the end of story. We can look at it from the stand point of mass psycology and folklore. "Context" of Shah-Nameh is as important as its "text"."
* * *
«...............
من آن را گوش دادم. با تو همداستانم كه "هجونامه" دروغين است؛ امّا اين پايان ِ داستان نيست. ما مي توانيم از ديدگاه روان شناسي ي ِ جمعي و فرهنگ ِ توده، بدان بنگريم. سويه هاي فرامتني، بستر ِ فلسفي و زمينه ي معني شناختي ي شاهنامه، همان اندازه مهمّ است كه متن ِ آن.»
* * *
حق با مجيد است. برماست كه در رويكرد به شاهنامه و خواندن و پژوهيدن ِ آن، بيش از پيش و با دقّتي صد چندان، به همه ي اين ويژگيها و بسا بيشتر از اينها تكيه داشته باشيم. چُنين باد!
Saturday, June 16, 2007
٢:٣٨٤. نخستين نقّالْ بانو در گستره ي ِ نقل و نمايش يكْ تنه ي روايتهاي پهلواني ي ِ ايرانيان
يادداشت ويراستار
شنبه
٢٦ خرداد ماه ١٣٨٦
در جامعه ي سنّتي و مردْسالار ِ ايران، هنر و نمايش تكْ نفره ي نقّالي، از آغاز ِ ناشناخته ي آن تا بدين روزگار، كاري مردانه بوده و هيچ گاه كسي گمان نمي برده است كه يك زن هم مي تواند در فضاي بسته ي قهوه خانه (پاتوق و جاي گردآمدن ِ مردان از هر صنف و رده ي اجتماعي و بيشتر، كارگران و پيشه وران)، در نقش ِ نقّال بر صحنه آيد و داستانهاي پهلواني ي كهن ِ ايرانيان را (كه آنها نيز به طور عمده در فضايي مردْسالار شكل گرفته است) نقل كند و نمايش دهد. (درباره ي جنبه هاي گوناگون ِ نقّالي، نگا. مُرشد عبّاس زريري، داستان ِ رستم و سهراب، ويرايش جليل دوستخواه، انتشارات توس، تهران - ١٣٧٠، صص چهارده - شصت و چهار).
امّا اين كار، اكنون انجام پذيرفته و بانو فاطمه حبييبْ زاد (كه مُرشد ولي الله تُرابي، نقّال بلندْآوازه، لقب ِ گُردآفريد بدو داده)، از چندي پيش به اجراي اين گونه سخنوري و نمايش ِ ديرينه بنياد پرداخته و با جسارت و اعتماد به نفسي ستودني، ديوار ِ جداكننده ي زن و مرد را فروريخته است.
مي توان گفت كه اين كنِش ِ گُردآفريد ِ نقّال، در كنار ِ نمايش ِ شايستگيهاي گوناگون ِ بانوان ِسخت كوش ِ ميهنمان در اين دوران (با همه ي سدّ و مانع ها و دشواري ها) گامي بلند به پيش است و نويد آينده اي روشن تر در پديداري ي گنجايش هاي ادبي، هنري و فرهنگي ي بانوان سرزمين مان را مي دهد.
*
آقاي فرّخ جاويد، در پيامي به زبان انگليسي كه به اين دفتر فرستاده اند، با اشاره به كار ِ بانو حبيبْ زاد، آورده اند:
Fatemeh Habibzad, known as Gordafarid, may be Iran's only female narrator of Ferdowsi's Shahnameh.
Habibzad, who was born in Ahvaz but lives in Tehran, is a 31-year-oldPersian woman who began her activities and research work in the year 2000. She is a graduate of the Cultural Heritage University and currently teaches Shahnameh narration at the University of Fine Arts in Tehran.
Habibzad, was always interested in the art of narration and enjoyed watching various kinds of narrations and curtain reading.
She says: "Narration requires long study and hard work. It is not a simple reading. A narrator must know the Shahnameh well, must be well aware of the techniques of narration, and should do research in the various fields of fiction, myth, and epic poetry. You must really train yourself and must have a grasp of what you are narrating."
posted by Jalil Doostkhah @
4:49 AM

٢: ٣٨٣. ويژه نامه اي سزاوار براي ِ شناخت ِ بهتر و گرامي داشت ِ «سيمين بهبهاني»، بانوي ِ شعر ِ امروز ِ فارسي
يادداشت ويراستار
شنبه ٢٦ خرداد ماه ١٣٨٦
فصلنامه ي ايران نامه، چاپ ِ مريلند در آمريكا، دست به كاري سزاوار و ستودني زده و دو شماره ي همراه ِ١ و ٢ سال بيست و سوم (بهار و تابستان ١٣٨٥) خود را -- كه با ديركرد، به تازگي نشريافته -- ويژه ي شناخت و گرامي داشت ِ پايگاه ِ والاي ِ بانو سيمين بهبهاني شاعر ِ سرشناس و چيره دست معاصر كرده است.
در اين ويژه نامه ي خواندني، پژوهندگان و ناقداني كه نامهاي آنان را در نماي ِ روي ِ جلد ِ مجلّه مي بينيد:
كارنامه ي سرشار ِ شعري ي ِ سيمين را از ديدگاههاي گوناگون پژوهيده و بررسيده و به برداشتهاي خاصّ ِ خود رسيده اند.
جاي بسي خشنودي است كه در دهه هاي اخير، كوشش و كُنِش براي شناخت و گرامي داشت ِ بزرگان ِ ادب و فرهنگ و هنر ِ ميهنمان در دوران پويايي و كوشايي ي ِ آنان، در ميان ِ ما ايرانيان معمول گرديده و به گونه ي رسمي پسنديده، جاافتاده و با پذيره ي دوستداران فرهنگ رو به رو شده است. اين كار ِ بايسته و شايسته را بايد ارجْ گزاشت و گسترش داد تا هم، اكنونيان فرصتهاي بهتري براي درك و دريافت ِ كارنامه ي ِ بزرگان ِ همْ روزگار ِ خويش داشته باشند و هم به جبران ِ غفلت هاي ِ گذشتگان درباره ي نامداران ِ دوران شان، سرمايه اي ارزشمند براي آيندگان برجاي گذاشته شود.
كانون پژوهشهاي ايران شناختي، برداشتن ِ اين گام ِ بهنگام را به دوست فرهيخته ي ارجمند، آقاي دكتر هُرمَز حكمت سردبير ِ گرامي ي ايران نامه و همه ي نويسندگان و دست اندركاران ِ تدوين اين ويژه نامه ي يادماني شادباش مي گويد.
*
در پايان ِ اين درآمد، يكي از تازه ترين سروده هاي سيمين بانو را كه در آغاز اين ويژه نامه آمده است، زيورْبخش اين صفحه مي كنم:
چشمي بر صف ِ راهزن
زمين، سيب ِ گنديده
من، آسيب ِ تن ديده
سلامت كه بازآرد به اين هر دو گنديده؟
جهان ِ بدْانگيزان
-- تَتاران و چنگيزان --
همه ناتراشيده همه ناپسنديده.
*
فغان مي كنم ... امّا
نه گوشي بر اين آوا
نه چشمي كه پندارم تقلّاي من ديده
*
پساپُشت ِ من راهي
خطيري، خطرْگاهي ...
فراروي ِ من چشمي صف ِ راهزن ديده.
*
بسا پير و كودك را
به زندان ِ گورْآسا
چو يعقوب و چون يوسف به بيتُ الحَزَن ديده.
*
بسا اكبر و اصغر
به چنگال ِ مرگ اندر
تن ِ خُرد و خونين را خجل از كفن ديده.
*
تو اي ساده باورْ زن
به چالش مفرسا تن
كه همْ در زمانْ دشمن به گور ِ تو خنديده!
نوزدهم مرداد ١٣٨٥
posted by Jalil Doostkhah @
2:32 AM

٢: ٣٨٢. گفت و شنودي راديويي درباره ي نسبت ِ دروغين ِ سرودن ِ «هجونامه» به فردوسي
يادداشت ويراستار
شنبه ٢٦ خرداد ماه ١٣٨٦
متن گفت و شنود ِ آقاي
فرّخ جاويد با نگارنده ي اين يادداشت در باره ي دروغين بودن ِ انتساب ِ بيتهاي شهرت يافته به «هجونامه» به
فردوسي را كه ديروز از
راديو صداي ايران در
لُس آنجلس پخش گرديد مي توانيد در برنامه اي به نام ِ
به دنبال ِ خورشيد، در نشاني ي زير بشنويد:
http://www.krsi.net/archive/archive.asp?archive=18&month_select=6*
براي راه يابي به جاي پخش اين گفت و شنود، پس از گشودن ِ نشاني ي بالا، در فهرست ِ بخشهاي جدول ِ به دنبال ِ خورشيد، مكان نما را روي ١٥ جون بفشاريد و متن را از دقيقه و ثانيه ي ٢٠: ٢٥ تا دقيقه و ثانيه ي ٢٠: ٤٦ آن برنامه، بشنويد.
Friday, June 15, 2007
٢: ٣٨١. يادواره اي براي «شاهرخ مسكوب»، فرزانه ي بزرگ ِ روزگارمان
يادداشت ويراستار
جمعه ٢٥ خرداد ١٣٨٦
در هزاره اي كه از روزگار فردوسي و هنگام سرايش و تدوين ِ واپسين ِ شاهنامه مي گذرد، آنچه تا پيش از سده ي اخير درباره ي اين شاعر بزرگ ِ ملّي و شاهكارش نوشته اند، به طور عمده برداشتهايي سطحي و يا افسانه پردازيهاي بي بنيادست و كمتر سخني پُخته و سَخته و رهنمون به شناخت ِ ساختار و بُنْ مايه ها و درونْ مايه هاي حماسه ي ايران، در ميان آن همه نوشتار و مقدّمه و حاشيه و مؤخّره به چشم مي خورد.
تنها در يكصد ساله و به ويژه پنجاه ساله ي اخيرست كه نخست شماري از دانشوران و پژوهندگان ايران شناس باختري گام در اين راه نهادند و با سنجه هاي ادب شناسي ي جهاني به سراغ شاهنامه رفتند كه البته برداشتهاي آنان طيف گسترده و ناهمگوني را از نولدكه و براون تا مول و برتلس و ديويس دربرمي گيرد و خود جاي بررسي و بحث و نقد دارد. سپس، از پنج دهه پيش، شاهنامه پژوهان ِ ژرفاكاو و باريك بين و نكته سنج ايراني پس از ارزيابي ي كوششهاي دانشوران باختري، دست به كار زدند و اثرهايي ارزشمند پديدآوردند.
ارزيابي و رده بندي ي كارهاي جُزايرانيان و ايرانيان در اين راستا، خود نيازمند ِ پژوهشي گسترده است. امّا هرگاه بنا باشد كه سخني به كوتاهي در اين باره گفته شود و اندازه ي رسايي و رهنموني و تاثيرگذاري ي كارهاي دست اندركاران در اين عرصه برآوردگردد، كارنامه ي شاهنامه پژوهي ي فرزانه ي زنده ياد شاهرخ مسكوب، از نخستين ِ آنها مقدّمه اي بر رستم و اسفنديار تا واپسين شان ارمغان ِ مور، جايي بس والا و ممتاز دارد و در نوع خود، يگانه است.
سزاوارست كه در اين باره، سخني گسترده و مستند گفته آيد و نمونه هاي بسيار از برگْ برگ ِ كارنامه ي زرّين مسكوب آورده شود تا آنان كه هنوز پايگاه ويژه و بي همتاي او را به درستي نمي شناسند، دريابند كه سخن از چه كسي و چگونه كارهايي در ميان است و تفاوت اين كارها با دستاوردهاي ديگران (كه ارج ِ خاصّ ِ خود را دارند) تا چه اندازه است و "بيهوده سخن بدين درازي نَبُوَد!".
كار ِ دانش و پژوهش، هرگز به پايان نمي رسد و هيچ كس در هيچ زمينه اي، حرف ِ آخر را نمي زند. بي گمان در گستره ي شاهنامه پژوهي نيز فراتر از همه ي كارهاي تا كنون انجام پذيرفته، كارهاي تازه تر و سزاواري عرضه خواهد گرديد؛ امّا من يكي -- با تاكيد و از سر ِ تحقيق مي گويم -- شك ندارم كه تا زبان و ادب فارسي و شاهنامه ي فردوسي زنده است، نام ِ نامي ي ِ شاهرخ مسكوب به منزله ي پژوهشگري با بينايي ي فراتر از بينايي ها در اين عرصه خواهد درخشيد. ياد ِ هميشه زنده اش گرامي و راهش پُر رهرو باد!
* * *
ماهنامه ي چيستا در تهران، در دومين سالگرد ِ خاموشي ي شاهرخ مسكوب، كار ِ نيك و شايسته اي كرده و شماره هاي دو گانه ي ٢٣٨-٢٣٩(ارديبهشت و خرداد ١٣٨٦) خود را به عنوان يادواره ي مسكوب انتشارداده است:
در اين ويژه نامه، آقاي حسن اكبريان طبري، گفتاري خواندني و روشنگر دارد كه تصوير متن ِ صفحه هاي ٩ گانه ي آن را با سپاس از نويسنده و نيز سردبير گرامي ي چيستا -- كه مجلّه را به اين دفتر فرستادند -- بازْنشر مي دهم:
posted by Jalil Doostkhah @
3:17 AM

Wednesday, June 13, 2007
٢: ٣٨٠. مرز ِ باريك ِ ميان ِ ايران دوستي و ايران ستيزي

يادداشت ويراستار
چهارشنبه بيست و سوم خرداد ماه ١٣٨٦
از شنبه ي اين هفته تا كنون به مناسبت خاموشي ي اندوهبار زنده ياد دكتر پرويز ورجاوند، دهها گزارش و خبر و سوگْ ياد و سوگْ سرود و تصوير و فيلم ويديويي، از سوي ايرانيان ِ دوستدار ِ تاريخ و فرهنگ و زندگي ي مشترك همه ي بخشهاي اين ميهن بزرگ، در رسانه هاي چاپي و الكترونيك درون مرزي و برون مرزي نشريافته است كه برخي از آنها را در اين تارنما بازْنشردادم.
در همه ي اين نشريافته ها احساس و انديشه ي ايراني و همْ دلي و همْ زباني در راستاي ارج گزاري به آرمان والاي پاسداري از ارزشهاي ملّي در يكپارچگي ي جدايي ناپذيرش، موج مي زند.
امّا امروز در كنار همه ي اين نمودهاي سزاوار، به يك ناهمخواني ي شگفت و تاسّف آور، برخورديم. آقايي به نام يونس شاملي (كه گويا از همْ ميهنان ِ آذربايجاني باشد)، در نوشته اي با عنوان:
"."مرگ ورجاوند، مرگ نفرت از انسان است
كه در نشريّه ي خبري ي اخبار روز انتشار داده، به ستيزه ي آشكار با راستي پرداخته و برداشتي يكسره نادرست و گمراه كننده از زندگي و انديشه و گفتار و كردار ِ نيك ِ بزرگْ مرد ِ تازه درگذشته مان عرضه داشته است.
آقاي شاملي در آغاز ِ نوشته اش، آورده است:
"پرویز ورجاوند یکی از نمایندگان فکری نژادپرستان فارس دار فانی را وداع گفت. خبر مرگ وی احساسهای متفاوت و حتی متناقضی را در میان خلق های مختلف ایران برانگیخت. شونیستها و نژادپرستان فارس از مرگ او متاثر شدند، اما خیلی از انسانهای دمکرات، مخالفین نژادپرستی، مرگ پرویز ورجاوند را مرگ نفرت تلقی کردند. چه او در تمامی دوران زندگی آگاهانه اش ستایش خاک را از ارزش انسان برتر دانسته بود. ورجاوند زندگی سیاسی خود را بر بنیاد نفرت از انسان و عشق به نژاد استوار ساخته بود. و لذا تمامی دوران طولانی زندگی او در ایران با نفرت نسبت به ملیتهای غیرفارس گذشته و تمامی طراحی های سیاسی او در محو و نابودی این ملیتها صرف شده است. چرا که او وجود و حضور سنگین ملیتهای غیرفارس ایران را در تعارض جدی با نگرش نژادپرستانه خود میدید و به حق مبارزه و مقاومت خلقهای غیرفارس ایران برای حقوق برابر ملی را به مثابه موی دماغ سیاست ضد انسانی و کثیف فارسیزه کردن ایران میدانست. پرویز ورجاوند و شخصیتهایی از آن نوع در واقع سمبل فلاکت خلق فارس ایران نیز بود..."
دنباله ي نوشته ي او كه ادامه و گسترده ي همين سرآغازست، در نشاني زير، آمده است:
* * *
آشكارست كه سخنان ناشايسته و ايران ستيزانه و حُرمت شكنانه اي ازين دست، نياز به پاسخ گويي و روشنگري ندارند و خود به اندازه اي بسنده، چيستي ي و چرايي و لايه هاي پنهان شان را به نمايش مي گذارند. با اين حال، براي آن كه در اين روزهاي ِ گرمي ي ِ بازار ِ نوازندگي ي همْ نوازان ِ برونْ مرزي و درونْ مرزي در راستاي آشوب سازي ها و سياست بازي ي ضدّ ايراني، دستْ مايه ي ديگري براي اين كُنِش و مايه ي تباهي ي بيشتر نگردد، در اين يادداشت، به كوتاهي به چند نكته ي كليدي اشاره مي كنم.
دكتر ورجاوند، مانند هر ايراني ي راستين و بي غلّ و غش ِ ديگري، دلي سرشار از مهر به ايران به منزله ي يك ميهن ِ يكپارچه و ايرانياني همْ تراز در همه ي حقّ هاي ملّي و انساني داشت و با نفرت و ستيزه و آشوب بيگانه بود. او اگر همه ي زندگاني ي بَرومندش را در خدمت به ايران و فرهنگ و باستان شناسي ي آن سپري كرد، براي خاك پرستي و به انگيزه هاي نژادگرايانه نبود؛ بلكه پاسداري از ارزشها و مرده ريگ ِ كهن را در خدمت همه ي ايرانيان و براي بهروزي ي آنان معني مي كرد و ميان هيچ يك از ايرانيان فرقي نمي گذاشت و كسي را برتر يا فروتر از ديگري نمي شمرد. همه ي كارنامه ي سرشار ِ وي، گواه ِ راستين ِ اين مَنِش ِ ايراني و انساني ي اوست.
آقاي شاملي كلّي گويي مي كند و بي اشاره به هيچ يك از گفته ها و نوشته هاي زنده ياد ورجاوند، بدو تهمت نژاد پرستي مي زند. هرگاه او حتّا يك نمونه ي مستند بياورد كه به راستي بيانگر چنين گرايشي در گفتار و كردار آن ايران دوست ِ نمونه باشد، من همه ي حرفهايم را پس مي گيرم.
تعبيرها و كليدْواژه هايي از گونه ي ِ نژادپرستان فارس، خلق های مختلف ایران، شوینيستها ، ستایش خاک ، نفرت از انسان، عشق به نژاد، نفرت نسبت به ملیّتهای غیرفارس، سیاست ضدّ انسانی و کثیف فارسیزه کردن ایران و مانند آنها كه اين هم ميهن ما -- همچون ديگرْ همْ كامان و همْ گامانش -- به فراواني به كار مي برد، چون نيك بنگريم، اصطلاحهاي دهان پركن و درهمان حال، اهانت آميزي است براي هراس افكني در دل هرچالشگري و در لايه هاي زيرين خود نمايشگر همان "نفرت" ي است كه او به ناروا به ورجاوند نسبت مي دهد.
در اين جا مي خواهم با تاكيد بگويم كه هرگاه كساني همچون ورجاوند، به راستي به نژادپرستي و برتر شمردن ِ بخش فارسي زبان ِ ملّت ايران بر ديگرْ بخشهاي اين ميهن كه زبانهاي مادري ي جُزفارسي دارند، باورمند باشند و با حقّهاي طبيعي و انساني و ملّي ي مردم ِ آن بخشها بستيزند، من ِ نگارنده ي اين سطرها به سهم ناچيز ِ خود و در حدّ ِ توان ِ اندكم، در نخستين صف ِ مخالفت و مبارزه با آنها خواهم ايستاد.
هم ميهناني كه داعيه هايي همچون نويسنده ي گفتار ِ نقل كرده از اخبار ِ روز دارند، بايد يك بار براي هميشه، اين پنبه را از گوشهاي خود بيرون بياورند و دريابند كه ما ايرانيان در محدوده ي جغرافيايي ي كنوني يك ملّتيم، شامل بخشهاي گوناگون با طيف ِ گسترده اي از زبانها و گويشها و لهجه ها و شاخه فرهنگها و البتّه سزاوار ِ برخوردار بودن از همه ي حقّهاي انساني و ملّي كه شايسته ي ِ بخشهاي يك ملّت است. ما "ملّتها" يا "ملّيّتها" نيستيم. همه ي آزمونهاي گذشته به ما آموخته اند كه بهروزي ي امروز و آينده ي تمام ِ ما ايرانيان، از هر گوشه و كنار ِ ميهن يگانه و مشتركمان در گرو ِ همزيستي ي آشتي جويانه و خواهر و بردارانه و برابرْحقوق ما در چهارچوب ايران است و هرگونه بديلي بر اين طرح ِ درست، مايه ي گمراهي و آشوب و رسيدن به "سراب" به جاي ِ "سر ِ آب"، يعني هيچستان و پوچستان خواهدشد.
ما در ايران چيزي به نام ِ "ملّت ِ فارس" و "ملّيّتهاي غير ِ فارس" نداريم. فارس نام يك استان در جنوب ايران است با مردمي كه -- دست ِ بر قضا -- همه شان هم فارسي زبان نيستند و به زنجيره اي از زبانهاي فارسي، تركي ي قشقايي و گويشها يا شاخه گويشهاي گوناگون سخن مي گويند؛ امّا در تحليل ِ نهايي، ايراني و اهل ِ فارس اند. من يك بار در پاسخ به آقاي براهني نوشتم كه نه من ِ اصفهاني، "فارس" ام و نه توي تبريزي "ترك"؛ هرچند كه زبان ِ مادري ي من "فارسي" و زبان ِ مادري ي تو "تركي" باشد. ما هر دو ايراني هستيم و ميراث دار ِ تاريخ و فرهنگ و يادمانهاي ديرينه كه سرشاري و شكوفايي و پايداري ي آنها، بدهكار ِ همْ دلي و همْ گامي ي ماست.
زبان "فارسي" هم كه پيوندگاه همه ي ما ايرانيان است، نبايد و نمي تواند به هيچ يك از ايرانياني كه اين زبان را در دامان مادر نياموخته اند، تحميل شود؛ بلكه به خاطر پيوند با ايرانيان فارسي زبان و بهره گيري از گنجينه ي سرشار اين زبان، بايد در گزينشي آزاد و با اقناعي منطقي از سوي آنان آموخته شود؛ چنان كه اگر فارسي زبانان نيز زبانها و گويشهاي جُزْ فارسي ي زنده و رايج در ميهن خويش را بياموزند، به آرمان ِ يگانگي ي ملّي نزديك تر خواهندشد.
نمونه ي چنين فرايندي را در سرزمينهاي گوناگون جهان پيش چشم داريم و زبان جهانْ شمول انگليسي، مثال ِ بارز ِ آن است. در كشور بزرگ كانادا، مردم ايالت كِبِك، فرانسه زبانند و از حقّ بهره گيري از اين زبان برخوردارند؛ امّا با آموزش و كاربُرد ِ زبان ِ انگليسي به منزله ي زبان ِ اداري ي كشور، ستيز و چالشي ندارند.
در همين استراليايي كه من "شهرْبند" آنم، ابورجينال ها (بوميان رنگين پوست اين سرزمين) پس از چالشهاي دشوار با انگلوساكسونهاي اشغال كننده ي سرزمينشان و آسيبهاي فراواني كه بر آنها واردآمد، سرانجام با واقع بيني، پذيرفتند كه زبان انگليسي را به عنوان زبان اداري و رسمي ي كشور، در كنار ِ برخورداري از حقّ ِ انساني ي نگاهداشت و بهره گيري از طيف ِ زبانهاي خود، در جاهاي اشتراك با انگليسي زبانان، بياموزند و به كار ببرند.
ترجمه ي نام ِ زبان ِ فارسي در زبان ِ انگليسي، "پرشين" است؛ امّا مفهوم آن، زبان اداري و رسمي ي كشور ايران است و منافاتي با ديگر زبانها و گويشهاي زنده و رايج در ميهن ما ندارد و فرهنگها و دانشنامه هاي جهاني هم در اين باره، روشنگري كرده اند. بزرگترين تاليف جهاني در مورد همه ي سويه هاي تاريخ و فرهنگ و هنر و زبانها و گويشهاي ايراني ي رايج در ايران، با هر سرشتي كه داشته باشند، انسيكلوپديا ايرانيكا (دانشنامه ي ايران) نام دارد؛ امّا درونْ مايه و داده هاي آن بيانگر زندگي و تاريخ و فرهنگ و هنر و زبان همه ي بخشهاي ايران است و صدها درآمد، در مورد ِ آنها در كنار هم و بي هيچ امتيازي بر يكديگر، در آن درج گرديده است و هيچ كس نمي تواند بگويد كه "ايرانيكا" تنها از آن ِ فارسي زبانان است.
* * *
در پايان اين درآمد، سوگْ سرود ِ پرشوري را كه دوست ِ شاعر توانا محمّد جلالي چيمه به ياد ورجاوند سروده و با مهر بدين دفتر فرستاده است و نير نشاني ي سه پيوند را كه رهنمون به تصويرها و فيلمي از بدرودگويي ي مردم حق شناس ايران به فرزند ِ فرهيخته و شايسته اين ميهن، پرويز ورجاوند و نيز فيلمي از گفتار بانو ميرزادگي سرپرست كميته ي بين المللي ي نجات آثار دشت پاسارگاد و تنگه ي بُلاغي درباره ي كارنامه و خدمتهاي ورجاوند است، مي آورم.
پــرویــز ورجــاونــد
از بستر ِ کارون
تا قلّهء الوند
وز دامن کرکس
تا ساحل ِ اروند
مام ِ وطن در سوگ
در سوگ ِ یک فرزند
فرزند مِهرآموز
فرزند ِ مهر اومند
یکرنگ و یک سیما
بی مثل و بی مانند
آگاه و دانشور
آزاد و دانشمند
لوح ِ صفایش با
آئینه در پیوند
فرهنگ از او دلشاد
تاریخ از او خرسند
***
ای مام ِ میهن را
شایسته تر فرزند
در خانهء اجداد
هست این زمان هرچند
نقدِ هُنر بی قدر
دست ِ خِرَد در بند،
بی باک رَو، زیراک
در عرصهء دیرند *
پاس ِ نجابت را
ایرانیان خواهند
یادت به دفتر دوخت
مهرت به جان آکند.
دلبسته با ایران،
ای گوهرین دلبند
پرویز ورجاوند
پرویز ورجاوند!
محمد جلالی چیمه (م.سحر)
پاریس، 11/6/2007
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* دیرند : یعنی زمان
* * *
posted by Jalil Doostkhah @
1:11 AM

Tuesday, June 12, 2007
٢: ٣٧٩. دلها و جانهايي پيوسته با ايران: متن گفت و شنودي با ويراستار اين تارنما در «راديو زمانه»
يادداشت ويراستار
چهارشنبه بيست و سوم خرداد ماه ١٣٨٦
از ديدگاه فرهنگي و پژوهشهاي ايران شناختي، ايران ديگر مفهومي برابر با نمود ِ جغرافيايي ي آن (طبيعي، انساني و سياسي)، ندارد و به ويژه با اقامت ِ ميليونها ايراني در سرزمينهايي به گستردگي ي جهان در دهه هاي اخير، مفهومي يكسره ديگرگون با گذشته يافته است. دهها نهاد فرهنگي و صدها رسانه ي چاپي يا الكترونيك، نماي تازه اي از ايران را، نه تنها به خود ِ ايرانيان كه به جهانيان نيز نشان مي دهند.
*
منطقه ي اقيانوسيّه شامل كشورهاي عمده اي چون استراليا و زلاند ِ نو (نيو زيلند) نيز با همه ي دوري از ايران و ديگر قارّه ها و كشورها، از شمول ِ كوششهاي يادكرده، بيرون نيست و هزاران ايراني ي ساكن اين ناحيه نيز با شور و گرمي ي ايران دوستانه، همه ي توش و توان ِ خود را براي استوارنگاه داشتن ِ پيوند و پيمان ِ خويش با ميهن، به كار مي برند و دمي از اين دغدغه ي خاطر، غافل نمي مانند.
*
پژمان اكبرزاده، پژوهندة جوان ايراني، چندي پيش درگفت و شنودي با ويراستار اين تارنما كه از راديو زمانه
در هلند پخش شد، پرسشهايي را درباره ي كوششها و كُنِشهاي فرهنگي ي ايرانيان در استراليا، با وي در ميان نهاد و ويراستار بدانها پاسخ گفت
اكبرزاده امروز، متن ِ اين گفت و شنود را با عنوان ِ فارسي ي ِ
دلها و جانهايي پيوسته با ايران
و عنوان ِ انگليسي ي ِ
Persian Studies in Australia
(Interview with Prof. Jalil Doostkhah)
Pejman Akbarzadeh, Radio Zamaneh, Amsterdam
مي افزايم كه متاسّفانه در پاسخهايم به پژمان اكبرزاده، يادكردن از سه نهاد ِ مهمّ ايراني در اين سرزمين را از قلم انداخته ام كه اكنون به جبران آن مي پردازم:
يك) كتابخانه ي ايراني در شهر بزرگ سيدني كه با همّت و همكاري ي ايرانيان مقيم آن شهر بنيادگذاري شده و هزاران جلد كتاب و مجلْه را در خود فراهم آورده است.
دو) كتابخانه ي گويا در شبكه ي جهاني كه بانو گيتي مهدوي در همان شهر سيدني بنيادگذار و گرداننده ي آن است و شمار زيادي پرونده هاي نوشتاري و گفتاري - شنيداري را در بر مي گيرد و نه تنها در استراليا كه در همه ي جهان خوانندگان و شنوندگان بسيار دارد و درونْ مايه ي آن، پيوسته در حال گسترش است.
نشاني ي اين كتابخانه ي ابتكاري و بسيار سودمند در شبكه، اين است:
سه) نشست جهاني ي شاهنامه پژوهي كه گهگاه با آگهي ي از پيش، در همان تارنماي كتابخانه ي گويا برگزار مي شود. براي پيوستن به اين نشست و آگاهي از رهنمود ِ درآمدن ِ به آن، مي توان به نشاني ي كتابخانه ي گويا و يا تارنماي ايران شناخت:
روي آورد.
Monday, June 11, 2007
٢: ٣٧٨. پژوهش ِ روشنگر ِ تاريخي يا وارونه نمايي ي ِ تاريخ؟
سه شنبه بيست و دوم خرداد ماه ١٣٨٦
كاوش و بررسي و شناخت ِ درست ِ رويدادهاي تاريخي، چه آنها كه وابستگي به هزاره ها و سده هاي دور ِ گذشته دارند و چه آنها كه سده ي اخير و دهه هاي پشت ِ سر ِ ما بستر زماني شان بوده است، در گستره ي پژوهش هاي ايران شناختي، جاي ويژه اي دارد. امّا در اين زمينه نيز مانند هريك از عرصه هاي پژوهشي، روش ِ كار بسيار مهمّ است و هرگاه كاري بي پروا نسبت به اصلهاي شناخته شده ي پژوهش و تنها بر پايه ي نگرشها و گرايشها و وابستگي ها و يك سو نگريها و جزمْ باوري هاي شخصي صورت گيرد، نه تنها سودمند و روشنگر نخواهد بود؛ بلكه مايه ي وارونه نمايي و گمراه گرداني ي خوانندگان آن اثر خواهدگرديد.
دوست روزنامه نگار و پژوهشگر، آقاي مسعود لقمان، سردبير ِ تارنماي روزنامك، در پيامي به اين دفتر، نشاني ي گفت و شنود ِ رسانه اي به نام ِ بَرديا نيوز با آقاي منوچهر يزدي در باره ي تاريخ نيم سده پيش از اين ايران، يعني دوران نخست وزيري ي زنده ياد دكتر محمّد مصدّق را فرستاده و اين پژوهنده را به خواندن ِ متن ِ آن گفت و شنود، فراخوانده است.
در پاسخ بدو، برداشت ِ اجمالي ي خود از سخنان و برداشتهاي آقاي يزدي در گفت و شنود ِ يادكرده را نوشتم كه از ديدگاه اهميّت موضوع و به خواست ِ همگاني كردن ِ اين گفتمان، در اين درآمد نيز نشر مي دهم.
* * *
دوست گرامي،
متن ِ گفت و شنودي را كه فرستاده و با تاكيد سفارش كرده ايد كه بخوانم، خواندم و انگشت به دهان ماندم! به راستي كه برخي از ما، كسان ِ شگفتي هستيم. بيش از نيم سده پيش از اين، دستگاه ها و نهادهاي بيگانه و خودي (؟!)، دست در دست ِ يكديگر در برابر ِ چشم ِ جهانيان، بي هيچ پرده پوشي و با گستاخي ي هرچه تمامتر، هست و نيست ِ ملّت ما را بر باد دادند و امروز برخي از خود ِ ما، نعل ِ وارونه مي زنند وهمْ نوا با كارگزاران ِ آن تاراج ِ بزرگ، همچون اردشير زاهدي ها و داريوش همايون ها، مي كوشند تا سياه را سفيد و دروغ را راست جلوه دهند و دست ِ كم در ذهن ِ خودشان تاريخ را دو باره و بدان گونه كه مي خواسته اند باشد و نه بدان سان كه در واقعيّت بوده است، بنويسند و با نشر ِ اين برساخته ها، ديگران را بفريبند و به گمراهي بكشانند!" زهي تصوّر باطل، زهي خيال ِ مُحال!"
*
ابو عبدالله جعفر پسر محمّد، رودكي، پدر ِ شعر ِ فارسي در دوازده سده پيش از اين گفت:
"بوي ِ جگر ِ سوخته عالَم بگرفت / گر نشنيدي، زهي دماغي كه تراست!"
حالا حكايت ِ اين آقاست كه مي نويسد:
"بيست و هشت امرداد نه كودتا بود و نه توطئه. نه امريكايي بود و نه انگليسي. نه چپ بود و نه راست. بلكه يك خيزش ملّي بود براي پايان بخشيدن به خيمه شب بازي هاي سياسي."
بايد به اين كاشف ِ اسرار گفت كه هرگاه دهها كتاب و صدها گفتار و گزارش و تفسير و روايت و يادداشت و خاطره نگاري را كه در پنج دهه ي پشت ِ سر، در تحليل و شناخت ِ چيستي و چگونگي ي آن آشوب ِ سهمگين ِ ايران بر باد ده و آن "سموم كه بر طرف بوستان بگذشت!"، نشريافته است، نخوانده يا ناديده گرفته باشد، دست ِ كم، نگاهي بيندازد به درآمد ِ
COUP D'ETAT OF 1332 SH/1953
در:
MARK J. GASIOROWSKI
است و با دقّت پژوهشي ي تمام عيار، همه ي زمينه ها و سويه هاي گوناگون آن تباهكاري ي تاريخي را كاويده و به استناد ِ پشتوانه هاي روشن و معتبر و انكارناپذير، نقاب از چهرۀ همه ي دست آلودگان ِ در آن، برگرفته است.
دكتر مصدّق در جواني
ادّعاهاي اين آقا و همْ سخنان او، تنها در صورتي مي تواند درست و پذيرفتني باشد كه بتوان چشم انداز هولناك درياي خون ِ پديدآورده ي كارگزاران ِ دستگاه سركوبگر و ايران فروش سالهاي پس از رويداد اَمُرداد ١٣٣٢ و آن همه زندان و شكنجه گاه و ميدان تير و جوخه هاي آتش و بر باد رفتن كوششها و آرمانهاي رهايي جويانه ي ميليون ها ايراني را از حافظه ي تاريخ پاك كرد. هرگاه بخواهم با بهره گيري از سخن والاي حافظ از آن گذشته ي شوم يادكنم، بايد بگويم:
"نه به هفت آب كه با خرمن ِ آتش نرود" / آنچه بر ميهن ِ من تازش ِ مُردادي كرد!
آري، باوركردن ِ اين حرفها، فقط هنگامي شدني است كه كسان ِ زير را به معناي درست ِ واژه ايراني و يا (اگر از سرزميني ديگرند) پشتيبان ايران و خواستار ِ سود و صلاح ِ مردم ِ ايران شمرد:
يك) محمّد رضا شاه پهلوي كه كارنامه اش بي نياز از وصف است.
دو) ژنرال دوايت آيزنهاور، رييس جمهور وقت آمريكا كه چند هفته پيش از آن روز ِ سياه، دولت ِ ملّي ي دكتر محمّد مصدّق را تهديد كرد كه در صورت تسليم نشدن و تمكين نكردن به خواست ِ نفت خواران آزمند جهاني، ناو هاي جنگي به خليج فارس خواهد فرستاد!
دكتر مصدّق و هاري ترومن رييس جمهور آمريكا
سه) سِر آنتوني ايدن، نخست وزير ِ وقت ِ بريتانيا كه در هنگام اجراي كودتا در يك كشتي ي تفريحي در درياي يونان در حال گذراندن دوره ي تعطيل اداري ي خود بود و روز ِ پس از آن، آشكارا به خبرنگاران گفت كه از مدّتي پيش، خواب و آرامش نداشته و ديشب با آگاهي از كاميابي ي كودتاگران در تهران، خواب خوشي داشته است!
چهار) آلن دالس رييس وقت ِ سيا و گماشتگانش در تهران، كساني همچون كُرميت روزولت كه بعدها شرح خاطره هاي خود از طرح و توطئه و اجراي كودتا را آشكارا و به تفصيل آفتابي كردند.
پنج) جاسوسان و مزدوران ِ سازمان ِ ام. آي. ٦ انگلستان، كساني همچون برادران رشيديان در تهران كه همْ دست با ديگرْ ميهن فروشان، براي آن ايران ستيزي ي بزرگ، سرسپرده و مزدور ِ بيگانگان شدند.
شش) و سرانجام، فرومايه ترين قشرهاي جامعه، كساني همچون شعبان جعفري (بي مُخ)، امير موبور و رمضان يخي كه "جاويد شاه" گويان در كنار ِ نظاميان سرسپرده، به آشوب و غارت و تباهكاري پرداختند و دستمزد اين خيانت را از محلّ دلارهاي هزينه كرده ي آمريكا و نيز از دربار ِ پهلوي دريافتند.
* * *
آقاي يزدي در پاسخ به برديا نيوز، گفته است:
"بيست و هشت اَمُرداد نه كودتا بود و نه توطئه. نه امريكايي بود و نه انگليسي. نه چپ بود و نه راست. بلكه يك خيزش ملي بود براي پايان بخشيدن به خيمه شب بازي هاي سياسي."
*
مي گويم: برخلاف ِ وارونه نمايي و شبهه افكني و تحريف ِ آشكار ِ تاريخ از سوي ِ او، به صدها دليل كه تنها از شماري از آنها در سطرهاي پيشين اين گفتار يادكردم، رويداد بيست و هشتم اَمُرداد ١٣٣٢ (نوزدهم اوت هزار و نهصد و پنجاه و سه)، هم توطئه ي مشترك نيروهاي ايران ستيز ِ داخلي (دربار و كارگزارانش در واپس گراترين بخشهاي جامعه) و چپاولگران خارجي (آمريكايي و انگليسي) بود و هم چپ بود و هم راست! راستش را كه همه مي شناسند؛ به اصطلاح چپ ِ آن هم، حزب توده ي سخنگوي مسكو بود كه در تمام دوران ملّي كردن ِ صنعت نفت و دولت بيست و هشت ماهه ي دكتر مصدّق، آني از تهمت زدن و دشنام دادن به دولت و رييس ِ آن غفلت نورزيد و همواره بر پايه ي برداشتها و رهنمودهاي حزب ِ "برادر ِ بزرگ" (؟!) دكتر مصدّق را كارگزار امپرياليسم آمريكا، عوام فريب، پيشواي غش و ضعف و ناسزاهاي ديگري از اين دست خواند و فرماندهي ي بخش چپ (؟!) كارزار ِ مصدّق ستيزي را تا به آخر بر عهده داشت. كار ِ اين ستيزه و دشنام گويي، به همْ چشمي ي دشمنانه و حتّا "نفرين" هم كشيده بود. هفته نامه ي فكاهي ي چلنگر، وابسته به آن حزب، در شماره ي بعد از قيام ملّي ي سي ام تيرماه ١٣٣١ خود، در خطاب به عضوهاي جبهه ي ملّي ي ايران به رهبري ي مصدّق، نوشت:
"جبهه چيان ِ بدْذات / حال ِ شما چه طوره؟ / دُمّ ِ شما چه طوره؟ / يال ِ شما چه طوره؟ / احوال ِ ما كه بد نيست / مال ِ شما چه طوره؟"
و در شماره اي ديگر، نفرينْ نامه اي را با رديف "مصدّق" نشرداد كه سرآغاز ِ آن چُنين بود:
"عقرب ِ كاشان زَنَد زبان ِ مصدّق / افعي ي ِ كرمان فُتَد به جان ِ مصدّق..."
دولت شوروي نيز كه از زمان جنگ دوم جهاني و اشغال ِ شمال ِ ايران، بابت ِ پشتوانه ي چاپ اسكناس ايراني، "يازده تُن" (درست خوانده ايد "يازده تُن") طلا به دولت ايران بدهكار بود، از تحويل آن به دولت ِ ملّي ي دكتر مصدّق خودداري ورزيد تا جايي كه مصدّق در هنگام تعطيل صدور نفت و محاصره ي اقتصادي ي ايران، ناگزير شد كه ورقهاي قرضه ي ملّي چاپ كند و به مردم بفروشد. امّا اندك زماني پس از كودتا، شورويها آن بدهي را به دولت ِ كودتاآورده ي "زاهدي" تحويل دادند!
بدين سان، در يك نگاه ِ فراگير، در واقع هر سه دولت آمريكا،انگلستان و شوروي در فروپاشي دولت مصدّق و اجراي كودتا، نقش ورزيدند. رسانه هاي خبري ي شوروي نيز در هنگام برپايي ي آن آشوب سياه، هيچ واكنشي به سود ِ مردم ايران نشان ندادند. بعد از ظهر روز چهارشنبه بيست و هشتم اَمُرداد ١٣٣٢ كه كودتاگران راديو تهران را به اشغال درآورده و از آن نعره ي پيروزي سرداده بودند، با كورسوي اميدي به "راديو مسكو" پناه برده بوديم تا بلكه خبري دلْ گرم كننده از مقاومتي، مخالفتي و يا اقدامي بر ضدّ كودتا از آن دستگاه مدّعي ي ياري به ملّتها بشنويم؛ امّا آن امامزاده هيچ معجزه اي نكرد و جز گزارش و خبر در باره ي ميزان توليد هويج و چغندر در كالخوزها و ساوخوزها، چيزي نشنيديم!
* * *
آقاي يزدي، مدّعي است كه :
پيشنهاد ملي كردن صنعت نفت براي نخستين بار از سوي غلامحسين رحيميان نماينده قوچان در مجلس شوراي ملي مطرح شد. ولي دكتر مصدق آنرا به شدت رد كرد و از امضاي آن خودداري ورزيد و گفت: «آقا جان مگر مي شود نفت را ملي كرد؟...»
*
امّا دكتر مصدّق، خود در اين باره گفته است:
"اگر ملّي شدن ِ صنعت ِ نفت، خدمت ِ بزرگي است كه به ملّت ايران شده، بايد از آن كسي سپاسگزاري كرد كه اوّل اين پيشنهاد را كرد و آن كس، شهيد ِ راه ِ وطن دكتر حسين فاطمي است ... كه در تمام ِ مدّت ِ همكاري با اين جانب، هرگز يك ترك ِ اَولي از آن بزرگوار ديده نشد." (دكتر حسين فاطمي: نوشته هاي مخفيگاه و زندان،٢٨ مرداد ١٣٣٢- ١٩ آبان ١٣٣٣ ، به مناسبت پنجاهمين سال ِ فاجعۀ اعدام يك دموكرات، ويراستار هدايت متين دفتري، دفترهاي آزادي، دفتر پنجم- زمستان ١٣٨٣، ص ١٥)
*
يزدي با اشاره اي پوشيده به كارنامه ي مصدّق و با نمايشي از دلْ سوزي براي ملّت، گفته است:
"شايد هيچ لحظه يي تلخ تر از آن نباشد كه جان فشاني هاي يك ملت پس از پيروزي در حساب هاي شخصي هزينه شود و مديران و دولتمردان، خود را اراده ملت بنامند و با در پيش گرفتن روش هاي جاه طلبانه مصالح يك ملت را فداي وجاهت ملي خود سازند."
بي گمان هر خواننده ي آگاه و با انصافي، از اين دل سوز ِ "مصالح ِ يك ملّت"، خواهد پرسيد: دكتر مصدّق از مجموع كوشش و كُنِش ِ خود جز محاكمه اي شاه فرموده در بيدادگاه نظامي و سه سال در زندان و باقي عمر به تلخكامي در بازداشت خانگي به سربردن، چه طرفي بربست؟ زهي بي انصافي و ناحق گويي!
دكتر مصدّق در بيدادگاه نظامي ي شاه :
" تنها آرزويم اين ست كه ملّت ايران
به درستي، عظمت و اهميّت جنبش
استقلال طلبانه ي خود را درك كند
و تحت ِ هيچ شرايطي از اين هدف
شرافتمندانه منحرف نشود.
در پايان، مي افزايم كه مصدّق بُت و تافته ي جدابافته نبود و خود نيز با كيش ِ پرستش شخصيّت به شدّت مخالفت مي ورزيد و از همين رو، به كساني كه خواستار ساختن تنديسي از او بودند، پاسخ ردّ داد. همچنين در نامه اي به رييس شهرباني ي كشور، پيگرد گساني را كه در رسانه ها از شخص او انتقاد مي كنند و يا دشنام مي گويند، ممنوع كرد.
مي توان و بايد كارنامه ي اين بزرگْ مرد ِ تاريخمان را از ديدگاه هاي گوناگون بررسيد و ضعف ها و قوّت هاي او را با بي غرضي بازشناخت و بر ارزشهاي والاي زندگي ي توفاني و دشوار او تاكيد كرد و از آنها درس زندگي ي شرافتمندانه، ايران دوستي ي نيك دلانه و پايداري و نستوهي ي مردانه فراگرفت.
يادش گرامي و راهش پر رهرو باد!
دنباله ي گفته هاي آقاي منوچهر يزدي را -- كه بر همين روال است -- در اين نشاني بخوانيد و خود داوري كنيد:
* * *
امّا هنوز هم پژوهش راستين و دل سوزانه و داراي پشتوانه هاي پذيرفتني از ياد ما ايرانيان نرفته است. به گفته ي همشهري ام استاد جمال الدّين عبدالرّزّاق:
"هنوز گويندگان هستند اندر عجم / كه قوّه ي ناطقه، مَدَد ازيشان بَرَد!"
دوست پژوهنده ي ارجمند ِ مقيم پاريس آقاي احمد رُنّاسي، نشاني ي سه جلد از شش جلد فراگشايي ي تاريخ معاصر ايران از مشروطه تا پايان دوران پهلوي را كه براي تقديم به ملّت ايران، به رايگان در شبكه ي جهاني قرارداده، به اين دفتر فرستاده است كه با سپاسگزاري از اين دهش ِ بزرگوارانه ي او در اين جا مي آورم. بخوانيد و با برداشتهاي آقاي يزدي بسنجيد. اين سه جلد، بر روي هم، فراگير ٥ ٠٨ ٢ صفحه است:
posted by Jalil Doostkhah @
7:05 AM

Saturday, June 09, 2007
٢: ٣٧٧. رويكردي ديگر به فرهنگ و ادب ِ مردم كردستان عراق: گفت و شنود با يك شاعربانو
در زمانه ي ماهواره در منزل خودت نشسته ای و جهان پشت در است. امّا باید زبان ِ جهان را آموخت.
كژال احمد
يادداشت ويراستار
يكشنبه بيستم خردادماه ١٣٨٦
پيش از اين، در درآمد ِ٢: ٣٧٢، متن ِ گفت و شنود
عرفان قانعي فرد با شيرين ك. روزنامه نگار كرد عراقي را
بازْنشردادم. اكنون،
عرفان همراه با پيامي تازه از همان ناحيه، متن گفت و شنود ِ روشنگر و خواندني اش با
كژال احمد، شاعرْبانوي كُرد را بدين دفتر فرستاده است كه با سپاس گزاري از او براي آگاهي ي بيشتر ِ خوانندگان اين تارنما از فضاي فرهنگي ي كردستان عراق، در اين جا مي آورم.
گفتگویی با کژال احمد / شاعر معاصر کردستان عراق
با شعر از مرز گریخته ام !
عرفان قانعی فرد
در ۱۹۶۷ در کرکوک متولد شده است . ۴ مجموعه شعر دارد - که بعضی از زبانها مانند فارسی ( توسط سید علی صالحی و فریاد شیری ) و نروژی و سویدی ترجمه شده اند - و خود نیز ترجمه ای از عربی به کردی که اثری از امین مالوف می باشد و ۱۳ سالی است که در روزنامه کردستان نوی ( نو ) روزنامه نگاری می کند و خود آن را منبع در آمد می داند . او در شهری شاعری می کند که این شهر که - با حومه - تقریبا بیش از یک میلیون نفر جمعیت دارد . حدود ۵ جریده روزانه ۲۰ مجله هفتگی و ۶۰ نشریه ماهانه منتشر می شوند . ۱۰ تلویزیون محلی ۱۳ رادیو مستقل و حزبی با فرقه های مختلف و ۵ دانشگاه در شهرهای سلیمانیه - هولیر - کویه - کرکوک و ۲۳ انستیتوی آموزشی و تربیتی فعالیت دارند . و حرکت انتقالی کردها هم ۴۵۰۰۰ نفر کردهای این شهر در اروپا و آمریکا و استرالیا زندگی می کنند و حرکت و بازگشت و ارتباط آنها بالطبع تاثیر دارد
در ابتدا می گوید : غم نان هست . سرگردانی فرهنگی ما هم به خاطر غم نان است و شاعر هم نمی تواند روزنامه نگار باشد اما شغل و امرار معاش است و در شعرم سعی کرده ام زن را به تاریخ بازگردانم . خواندن برایم همچون هواست . شهرت مانند رقاصه مجلس طرب است . از راه شعر از مرز گریخته ام نه نوشتن ..همیشه با خودم نزاع دارم
سپس می گوید که : بحث از آزادی در اینجا مشکل است . هر چند که خواسته انسان از آزادی زیاد است مثلا یک سویدی را نگاه کنید او هم چشمداشتی از آزادی دارد در اینجا با عقب ماندگی فرهنگی و جنگ روبرو بوده ایم و سالها وقت لازم است تا تاثیر آن پاک شود
وضع زن کرد امروزه مراحل پیشرفت خود را طی می کند . چندین زن به تاوان شرف و ناموس کشته می شوند . در این زمان هم هست. مرد زن کشی می کند . مردم ما اهل پدر سالاری هستند و عشایرند و آمیختگی به مذهب و دین سنتی هم هست .مساله کشته شدن ۵ دختر و جریمه سخت کردن و تاوان سخت دادن به خاطر عشق ساده جوانی ... اما باز هم به نسبت قیاس ظاهری امروزه خیلی بهتر از ایام بعث شده ایم . و بالاخره این ایام را ایام تغییر می نامم .
در ادامه در قیاس با ایام بعث می افزاید : در آن زمان اطلاع رسانی در باره زنان نبود . امروزه زنان رادیو و روزنامه دارند . هرچند که تفکر ما اروپایی نشده و به ظاهر و لباس مدرن شده ایم و اما در حصار های زیست رعیتی بسر می بریم . حاکم شدن یک زن ممنوع بود و امروزه یک زن دادستان شده است که هنوز با تفکر مردم و پذیرش این نکته هم مطرح است . تغییر تفکر سنتی غالب درباره زنان هم به حرکت علمی - فرهنگی نیاز دارد و بالا بردن سطح آگاهی زنان و آزادی تفکر را اموختن . سلطه مردها در بعضی کشورها کم است و در بعضی کشورها زیاد و الان هم در بعضی کشورهای پیشرفته مساله اختلاف دستمزد مطرح است .
سپس با صراحت موضوع را می شکافد و می گوید : بزرگترین مشکل ما آموزش و تربیت است و هنوز هم حل نشده است . مطالعه در این جا بسیار کم است و مردم بیشتر دنبال سرگرمی هستند و در ایام ماهواره هم ... در اوقات روزانه مردم دنبال لقتصاد هستند و از طرفی بسیاری از مشهور به نویسنده ها هم مطالعه نمی کنند . مشکل دانستن زبان است . مردم از زبان عربی متنفر است و بیشتر حس نزدیکی با زبان فارسی دارد مردم انگلیسی یاد نمی گیرند و این مشکل دانشگاه است و نوعی حصار اجتماعی - فرهنگی داشته ایم و روزنامه نگار و روشنفکر باید زبان بیاموزد . و چند سال آمدن کتاب ممنوع بوده است . در ایام دهه هشتاد مردم علیه دیکتاتوری صدام به دانستن حس نیاز داشتند و مطالعه می کردند و تحقیق میکردند تا به کنه ماجرا ها پی ببرند اما امروزه روز چنین نیست و این اهتمام دیده نمی شود
در ادامه گفت : کامپیوتر و اینترنت امروزه هم بر جوانان چندان تاثیری نگذاشته است تا به دنبال شکفتن ذهن و گشودن دریچه ای به سوی تاریکی نا آگاهی دهنی اش برود و شاید به این دلیل " سکس و ورزش و سرگرمی " بیشتر جستجوها و کنجکاوی های جوانان را تشکیل می دهد و قتی ما به ظاهر برنامه جوانان داریم اما برنامه ای مدون و درست پیاده نکرده ایم . تفکر سلطه بعث و از طرفی موضوع فقر اقتصادی و فکری و ارجحیت فعالیت اقتصادی و فکری و نو بودن دستگاه های فرهنگی...
کژال احمد گفت : ماهواره در میان مردمی که در جامعه مدرن زندگی می کنند با ماهواره ای که در میان جامعه سنتی است تفاوت دارد و در این حالت تفکر مردم هم تغییر آنی نمی کند و باید این پرسش را مطرح کرد که مردم آیا استعداد تغییر دارند ؟موضوع " مدیا " در بعث ستایش و اغراق بود و تبلیغ تفکر و سلطه حاکم و بحث سانسور کتاب مطرح بود . نهضت ترجمه ای آغاز شد که حدود ۱۵۰۰ کتاب فکری و فلسفی به کردی ترجمه شد هر چند که اعتبار ترجمه های زیر سؤال است و بیشتر حالت هجوم یک شبه داشت .
در پایان گفت : امید ما به زندگی بهتر است و با رویا هم مسایل حل نمی شود و باید عملی کار کرد و انگشت روی خلا ها گذاشت و نقد کرد تا کم کم عیب ها را بر طرف کنیم . باج پیشرفت سخت است . استبداد فکری داریم و گاه دچار یاس و نومیدی شده ایم و تلاش برای آشتی و دمکراسی و است کرد قیام علیه استبداد در درازای تاریخ داشته است اما استبداد و انحطاط در تفکر کردهای اهل قلم را چگونه معنا کنیم ؟ استبداد فکر روشنفکر چه مفهومی دارد ؟ بعضی ها می ژویند که در استان خودم مرا بشناسند کافی است و این " محدودیت فضای فکری " را بیان می کند . در زمانه ي ماهواره در منزل خودت نشسته ای و جهان پشت در است. اما باید زبان جهان را آموخت.
posted by Jalil Doostkhah @
8:08 PM

٢: ٣٧٦. اندوه يادهاي كاروانيان از خاموشي ي ِ كاروانْ سالار

يادداشت ويراستار
شنبه ١٩ خرداد ١٣٨٦
خبر كوتاه، امّا تكان دهنده و اندوه زاي و دريغ انگيز بود:
ایران زمین
یکی دیگر از بزرگْ مردانش را از دست داد!
با تاسّف بسیار، بامداد امروز
دکتر پرویز ورجاوند
باستان شناس برجستهی ایرانی
و
عضو شورای رهبری و سخنگوی
جبههی ِ ملّی ي ايران
درگذشت.
در همه ي ساعتهاي امروز، پيامهاي ياران شناخته و ناشناخته ام، دوستان ايران و ارجْ گزاران ِ خدمتگزاران راستين آن، براي آگاهي رساني و اندوه گساري در سوگ ِ بزرگْ مرد ِ ايرانْ شناس ِ روزگارمان به اين دفتر مي رسيد كه درونْ مايه ي آنها -- كم و بيش -- يكسان بود؛ تو گفتي كه فرزندان يك پدر، در هنگام خاموشي ي او، سوگْ ناله سرداده اند.
دوست ايران شناس و كوشا و سردبير ِ تارنماي فرهنگي ي روزنامك، مسعود لقمان نوشته است:
جهان پیر است و بی بنیاد / از این فرهادکُش، فریاد!
دوست ناشناخته اي به نام ِ امير ورجاوند (كه نمي دانم با استاد ِ درگذشته، نسبتي دارد يا نه) و چُنين مي نمايد كه دانشجوي استاد بوده، نوشته است:
«... از دکتر، خاطرات بزرگ و فراموش ناشدنی دارم . اگرچه چندان مرام سیاسی ما با هم سازگاری نداشت و روش و درک مبارزاتی ما نیز چندان همسو نبود؛ امّا همواره ایشان را استادی والا، نه برای خود که برای همه ی جوانان این آریابوم مي دانستم و گرچه در طرز تفکّر سیاسی هرگز مُجاب یکدیگر نگشتیم؛ امّا ايشان هرگزچیزی از استادی و راهنمایی در حقّ ِ من و دیگران کم نگذاشتند. چیزهای بسیاری از استاد پرویز ورجاوند آموختم. روانش شاد و ورجاوند!»
وي ادامه داده است:
«هنوز باورم نمی شود و تنها امیدوارم این خبر نادرست باشد. ما هر روز چنین بزرگانی را از دست می دهیم و بازهم و بازهم. هنوز داغ دلمان از پرکشیدن استاد کسری وفاداری و دیگر بزرگواران از دست رفته آرام نگرفته بود که اینک، این خبر ...
جُز شرمساری از روان پرشکوه ِ استادانمان آیا ما را کاری هست؟ غير از سرافکندگی در پیشاروی نیاکان پاکْ زادمان آیا ما را کاری هست؟
همچنان ایستاده ایم و همچنان حرف می زنیم و همچنان به دست خود طناب دار و سرنوشت را برگردن هم پیمانان و یاران راهمان می اندازیم. دور و شکسته باد دست اهریمنان و نا رفیقان!
امید ِ استاد ورجاوند هماره آزادی بود و آگاهی جوانان ایران زمین. خوب می دانم و خوب می بینم که دومین آرزوی استاد در حال تبلور است و به روشنی طلوع جاودانه ی خورشید آگاهی ایرانی را لمس می کنم . ( نوشته های زیبای شما نازنینان نمونه ای ست پرواضح ...)
اما در تجسّم نخستین آرزو چه؟ چشم به راه می مانیم و همچنان مردانه پای در راه و استوار به ادامه ی راه می رویم؛ نه با پا، بلکه با سر و همچنان تا آخرین ذرّه ي شرف و توان مان می جنگیم و رشد می کنیم . تا آنروز ... تا آزادی.
ذرّه ای تاب و توان، دوستان. کمی صبر ... سپیده دم نزدیک است!
درود بر روان استاد ورجاوند و بر فرّ ِ تمامی نیاکان پاکمان ... درود بر روان و فرّ نیامدگان این خاک ... درود بر فرّ زنان و مردان مبارز و نیک ... پاینده باد ایران ... پایدار باد ایرانی!»
* * *
دكتر شاهين سپنتا نيز گفتاري روشنگر را درباره ي زندگي و كارنامه ي درخشان فرهنگي و علمي و اجتماعي ي زنده ياد دكتر ورجاوند، به اين دفتر فرستاده است كه در اين جا بازْنشرمي دهم:
یادی از دکتر پرویز ورجاوند
سخنگوی راستین ملت ایران
دکتر پرویز ورجاوند، صبح روز شنبه 19 خرداد ماه 1386 خورشیدی به علت ایست قلبی درگذشت. دکتر پرویز ورجاوند در سال 1313 خورشیدی در تهران دیده به گیتی گشود . در نوجوانی و در دوران تحصیل در اثر تجربه رویداد های تلخ جنگ چهانگیر دوم با مشاهده نقش ویرانگر نیرو های بیگانه ، حس میهن دوستی و دشمن ستیزی در نهاد او پاگرفت .از این روی در حالی که 15 سال بیشتر سن نداشت به روزنامه نگاری روی آورد و اندیشه های میهن خواهانه خود و دیگر نوجوانان هم اندیش را در یک روزنامه دانش آموزی منتشر نمود.
ورجاوند پس از رویداد های ۲۸ امرداد به « نهضت مقاومت ملى» پیوست . او در كنار مبارزه ملی ، تحصيلش را ادامه داد و موفق به دریافت دیپلم نقشه بردارى شد . سپس وارد دانشگاه تهران شد و در سال 1337خورشیدی مدرک کارشناسی باستان شناسی خود را از این دانشگاه دریافت نمود. او دو سال بعد در سال 1339 خورشیدی به درجه کارشناسی ارشد علوم اجتماعی از همان دانشگاه نائل شد. پرویز ورجاوند سپس برای ادامه تحصیل به فرانسه رفت و در آنجا ضمن دریافت دیپلم انستیتو انسان شناسی فرانسه و دیپلم باستان شناسی شرق و دوران اسلامی از مدرسه عالی « لوور » ، در سال 1342 خورشیدی موفق به دریافت درجه دکترای باستان شناسی و هنر از دانشگاه سوربون فرانسه شد . عنوان پایان نامه دوره دکترای او « معماری هخامنشی و ارزش های ويژه آن در مقايسه با معماری يونان و مصر » بود . دکتر ورجاوند ضمن تحصیل در فرانسه ، با این که از میهن دور بود آتش مهر ورجاوند خود به مام میهن را نیز پیوسته فروزان نگاه داشت و در این راستا با گروهی از یاران دانشجو ، « سازمان جبهه ملى » را در اروپا ساماندهى نمود و خود مسؤوليت هيأت اجرايى و انتشار روزنامه ارگان آن با نام « ايران آزاد » را بر عهده گرفت. دکتر ورجاوند پس از پايان تحصيلات در پاريس به آغوش مام میهن بازگشت. اما ساواک با آغوش باز از او پذیرایی نمود و مدتی از صدور حكم استاديارى اش جلوگیری شد . در اين مدت او به مؤسسه تحقيقات اجتماعى دانشگاه تهران پیوست و مسؤوليت گروه انسان شناسى و ايلات و عشاير آن جا را بر عهده گرفت. او همزمان به انتشار نشریات معتبری همچون « باستان شناسى و هنر ايران » و « فرهنگ و معمارى ايران » پرداخت . همچنين به عضويت شورای نویسندگان نشریه هاى معتبری چون « هنر و مردم » و « هنر و معمارى » در آمد. دکتر ورجاوند از سال 1344 خورشیدی به عنوان استاديار دانشگاه تهران ، از سال ۱۳۴8 خورشیدی به عنوان دانشيار دانشگاه تهران و از سال ۱۳52 خورشیدی به عنوان استاد دانشگاه تهران به تدریس و پژوهش های گسترده دانشگاهی در زمینه های انسان شناسی ، باستان شناسی ، هنر و معماری ایرانی پرداخت . از این استاد ممتاز دانشگاه تهران و پژوهش گر برجسته بیش از 20 عنوان کتاب و نزدیک به پانصد مقاله علمی و هزاران مصاحبه و سخرانی در رسانه های گروهی در سطح جهان منتشر شده است. از میان کتاب های زنده یاد دکتر ورجاوند می توان از « روش بررسی و شناخت علمی ايلات و عشاير » ، « پيشرفت و توسعه بر بنياد هويت فرهنگى » ، « ایران و قفقاز ، اران و شروان » ، « سبک شناسى هنر معمارى در سرزمين هاى اسلامى » ، « خراسان و ماوراءالنهر » ، « سيماى تاريخ و فرهنگ ايران در موزه هاى اتحاد شوروى » ، « سيماى تاريخ و فرهنگ قزوين » نام برد. در سال 1344 خورشیدی دکتر ورجاوند همچنین رياست «مركز برنامه ريزى و آموزش خدمات جهانگردى ایران» را نیز برعهده گرفت و کوشید تا شمارى راهنماى کارآزموده و آگاه براى راهنمایی گردشگران آموزش دهد .
دکتر ورجاوند پیش از انقلاب همچنین به عنوان مشاور عالى « سازمان حفاظت آثار باستانى» كه بعدها به سازمان ميراث فرهنگى تغيير نام داد، مشغول به کار بود و دوره هایی را براى مهندسان معمار، باستان شناسان، معماران سنّتى و افرادی که در زمينه تزيينات معمارى بناهاى تاريخى ايران فعاليّت داشتند، برگزار نمود. دکتر ورجاوند در سال ۱۳۵۶ خورشیدی ، در جبهه ملّى که با عنوان « اتحاد نيروهاى ملّى» در صحنه سیاسی ایران فعالیّت می کرد، به تلاش های میهن دوستانه ي خود ادامه داد و پس از انقلاب 1357 در دولت موقت «مهندس بازرگان» مسؤوليت وزارت فرهنگ و هنر را بر عهده گرفت. او خود درباره مسئوولیّتش در آن دوران به محمّد شمخانى خبرنگار روزنامه ي ایران در اسفند ماه 1383 ، گفت: « مسؤوليتى كه در آن شرايط بسيار حسّاس و بحرانى بار سنگينى بود. چون شرايط چنان بود كه مسائل مربوط به حفظ ميراث فرهنگى و تداوم فعاليّتهاى هنرى به شدت از سوى گروهى صاحب قدرت در ساختار حاكميّت زير سؤال قرار داشت و مشكلات فراوانى به وجود آورده بود. از جمله اين مشكلات تلاش هايى بود كه براى تخريب تخت جمشيد و شمار زيادى از بناهاى ديگر و همچنين تجاوز به موزه ها و آثار آن ها به عنوان يك اقدام انقلابى به صورت يك فعاليّت گسترده مطرح بود. نكته بسيارمهم ديگر بهره گيرى گروههاى بسيارى از اوضاع آشفته مملكت بود تا بتوانند دست به كاوشهاى غيرقانونى و قاچاق بزنند. در اين مورد اخير، از جمله مى توان به منطقه رودبار گيلان اشاره كرد كه در آن جا گروه چندصد نفره اى به تلاش پرداختند تا آثار بسيار ارزشمندى را از دل خاک بيرون بياورند و به فروش برسانند. من براى اين كه بتوانم در برابر اين ماجرا موضع گيرى قاطع نشان بدهم، به گونه اى غيرمنتظره خودم را به منطقه رساندم و در ميان اين گروه پرشمار به صحبت پرداختم و بدين گونه، شرايطى پيش آورديم كه بخش زيادى از اين آثار را از گروه هاى قاچاقچى گرفته و به موزه ايران باستان برگردانيم. در زمينه مسائلى مثل سينما و بازگشايى آن به دنبال چند ماه تعطيلى، من باز با مشكلات فراوانى درگير بودم كه با سرسختى، كار بازگشايى سينماها به سامان رسيد. همچنين براى اولين بار توفيق آن را به دست آورديم كه تمام سالن هايى را كه در تهران مى توانست مورد استفاده قرار بگيرد براى رونق كار تئاتر، با همكارى صميمانه شمار زيادى از هنرمندان، مورد استفاده قرار بدهيم. پديده ي موسيقى هم كه به شدّت در برابرش موضع گيرى وجودداشت، ساماندهى شد و از ۱۴ واحد مختلف كه در وزارت فرهنگ و هنر پيش از انقلاب فعّال بودند، چهار سازمان توانا براى بالا بردن سطح دانش موسيقى و توان بخشيدن به موسيقى ملى ي كشور سازماندهى شد. يكى ديگر از اقداماتى كه در آن شرايط حسّاس توفيق پرداختن به آن را پيدا كردم، منحل كردن اداره نگارش وزارت فرهنگ و هنر بود كه مسؤوليت آن سانسور و نظارت شديد بر انتشارات كشور و به ويژه كتاب ها بود. براى اين كار و در برابر اعتراض هاى صاحبان قدرت، گفتم: وظيفه وزارت فرهنگ و هنر ايجاد بستر مناسب براى رشد فعاليّت هاى هنرى و فرهنگى است و بنابراين ما حق نداريم تا از بيان آزاد انديشه جلوگيرى كنيم و قالب هايى را در اختيار هنرآفرينان و فرهنگ سازان قرار بدهيم كه در آن چارچوب خود را محصور ببينند.»
از ديگر تلاش های ارزنده و فراموش نشدنی دکتر ورجاوند در دوران کوتاه وزارت فرهنگ و هنر او ، ثبت ميراث جهانى چند مجموعه مهم و تاريخى ايران یعنی تخت جمشيد، چغازنبيل و ميدان نقش جهان اصفهان بود كه در تاريخ يونسكو ثبت همزمان این تعداد اثر از یک کشور، سابقه نداشت. دکتر ورجاوند در سال های آخر عمر، تلاش فراوانی را برای تعدیل برج جهان نما در اصفهان و پاسداشت حریم میدان تاریخی نقش جهان و همچنین گذر مترو اصفهان از خیابان شمس آبادی به جای گذر از محور تاریخی چهارباغ انجام داد . از دغدغه های مهم او در آخرین روز های زندگی پربارش نگارش کتابچه راهنمایی درمورد تاثیرات سدّ ِ سیوند و رطوبت ناشی از آن بر آثار باستانی تنگ ِ بُلاغی و دشت ِ پاسارگاد، به همراه گروهی از یارانش بود که ناتمام ماند. دکتر ورجاوند نخستین باستان شناسی بود که با صراحت و آشکارا به ارائه مستندات و دلایل انکار ناپذیر در مورد آسیب های ناشی از سدّ ِ سیوند بر میراث فرهنگی پرداخت و افزون بر پشتیبانی از برنامه های «کمیته بین المللی نجات آثار باستانی دشت پاسارگاد» ، ده ها مصاحبه با رسانه های گروهی درون مرزي و برون مرزي انجام داد و در بسیاری از دانشگاه ها و مراکز پژوهشی کشور حاضر شد و با ارائه تصاویر و نقشه های دقیق علمی و دست اوّل، دیدگاه های کارشناختی ِ خود را در اختیار همگان قرارداد. دکتر ورجاوند در آخرین روز های عمر با وجود بیماری برای تشویق و پشتیبانی دوستداران میراث فرهنگی در نمایشگاه آثار نقاشی که برای نجات پاسارگاد برپاشده بود ، شرکت کرد . دکتر ورجاوند، افزون بر این که کارشناس برجسته باستان شناسی و میراث فرهنگی بود، در مسائل سیاسی ایران و خاورمیانه نیز فردی آگاه و صاحب نظر بود و رسانه های گروهی و پایگاه های خبر رسانی در زمینه های گوناگون سیاسی و اجتماعی خود را از دیدگاه های ارزشمند او بی نیاز نمی دیدند و از این رو هر روز چند گفت و گو از سوی رسانه ای گروهی در سطح جهان با وی انجام می شد و با این که وی پیوسته به خاطر انجام این گفت و گو ها مورد سؤال و گاه اتهام ِ نهاد های رسمی قرار می گرفت؛ امّا بازهم با شجاعت به مثابه ي سخنگوی راستین ملت ایران، به وظیفه آگاهی رسانی و همکاری خود با رسانه ها ادامه می داد و به تشریح خواسته ها، مسائل و مشکلات مردم ایران در سطح جهانی می پرداخت. دکتر ورجاوند از سال 1358
وارد شورای مرکزی جبهه ملی ایران شد و به خاطردیدگاه های ملی و میهنی از سال 1360 تا 1363 به زندان افتاد. وی از سال 1379 خورشیدی تا پایان عمر به عنوان عضو هیات رهبری و سخنگوی جبهه ملی ایران کوشا بود.
* * *
دوست فرهيخته ي ارجمند، آقاي دكتر تورج پارسي نيز در همين زمينه، گفتاري را از سوئد، همراه پيامي به اين دفتر فرستاده اند كه با سپاس از ايشان، در پي مي آورم:
در سوگ ِ مردى از اهالى ي ِ تاريخ راستى و درستى، دكتر پرويز ورجاوند
از: دکتر تورج پارسى
به عادت هرروز پاى كامپيوتر نشستم. روزى آفتابى كه سوئد را طرحى دگر بخشيده بود. نخست خواندن نامه ها را آغاز كردم. امّا يك پيام، همچون واژه ى ايست! بي حركتم كرد! با خواندن ِ پيامي با عنوان "خبر ِ بد" از دوست جوان و پرتكاپويم مسعود، خشكم زد! مگر مى توان از سرزمينى كه دروج و دروندان تباه كننده راستى آنرا از پيشرفت و گسترش باز داشته اند، در انتظار خبر خوش بود ؟ بى گمان آنچه به گوش مى رسد خبرهاى بدا ست از زلزله و توفان گرفته تا مرگ ِ آسان ِ انسان!
نيك مى دانيم ، آگاهيم كه: "كرپان ها (بيدادگران)، پيرو فرمان ِ داد و آبادكردن جهان نيستند. آنان با آموزش ها و كردارهاى خويش، آبادكنندگان جهان را به تباهى مى كشانند." (يَسنَه، هات ۵۱، بند ۱۴ اوستا كهن ترين سرودها و متن هاى ايرانى، گزارش و پژوهش جليل دوستخواه، چاپ يازدهم )
از كرپانهاى معاصر چه انتظارى مى توان داشت؟ جز خبر بد! امروز بيش از جمعيّت و وسعت ايران، سرزمين ما، سرزمينى كه خواستار روشنايي است، سرزمين خبرهاى بد شده است!
آيا مى توان از سرزمينى كه در آن، مردم ِ باورمند به آزادكامى، به جرم «نشر ِ اکاذيب به قصد ِ تشويش ِ اذهان عمومی» زير پيگرد قرارمي گيرند، در انتظار خبر خوب بود هرگز، هرگز!
كرپان ها ترسوترين انسان هاى موجودند ، اصطلاح "ترس از سايه ي خود" يك اصل روانشناختى درست است كه در عرصه هاى گوناگون مى توان آنرا ديد وبر آن انگشت گذاشت. براى آشكارتركردن نمايه ي چنين انسان هايي سخن را به مانس اشپربر(۱۹۰۵۱-۱۹۸۴)
Manès Sperber
مي سپارم :
" فرد مبتلا به هراس ِ معطوف به اجتماع، در جست و جوی شان و مقام است. شان و مقامی که به قدرت منتهی می شود... امّا فردی که دچار هراس پرخاشگرانه می شود خواهان قدرت تامّه است؛ زیرا در فرهنگ او قدرت تقسیم ناپذیر تلقی شده و تقسیم آن بی معنی است. او اگر صاحب تمامیّت قدرت نباشد، خود را عاجز و ناتوان می بیند و این شرایطی است که او نمی تواند تحمل کند ... او برای رهایی از دست چنین هراسی، باید به نابودی هر آنچه "هراس انگیز" است بپردازد." (.بررسى روانشناختى خودكامگى»اثرمانس اشپربر با ترجمه على صاحبى از انتشارات روشنگران و مطالعات زنان)
چرا در نگاه خشم آگين كرپان ها يا ستمكاران، مردم هراس انگيزند؟
چرا خودكامگان از مردم در هراسند؟
آيا از اين منظر مى توان در انتظار بود كه خبرها بد نباشند در حالى كه كرپان ها به نابودى هر چه كه براي منافع شان هراس انگيزست، مشغولند؟
روانشناسى سرزمين هاى اين چنينى نشان مى دهد كه برخى از مردم بى تفاوت مى شوند ، برخى قضا و قدرى مى گردند و در انتظار ناجى مى نشينند و برخى پرسشگرو نيك آگاهند كه شب ابدى نيست و آفتاب نيز بى تلاش و تكاپو نخواهد دميد. سرانجام اينان از پاي نمي نشينند و جان بر كف مى نهند و در تاريخ جا باز مى كنند. در يك جمع بندى به چنين نتيجه اى مى توان رسيد كه رهبران دروغين و همپالكى هايشان در هيچ يك از اين گروه هاى سه گانه پايگاهى ندارند و به همان نسبت نيز عرصه ي زيست را بر همگان تنگ مى كنند.
خبر را مى خوانم : "دكترپرويز ورجاوند درگذشت! در اين شرايط ، در گذشت او براى نيروهاى ملى و ايران دردناكست !"
مانده بودم كه چگونه و با چه زبانى خبر را به بانو ميرزادگى بدهم ! در برابر واژه ها مي مانم! اين جمله را تكرار مى كنم : در اين شرايط در گذشت او براى نيروهاى ملّى و ايران دردناك ست! به جمله ى زيبا و سرتاپا لوژيك اين جوان كه مرگ را يك ضرورت در كل هستى مى بيند مى انديشم و دريغآ گويي و تاكيدش بر " در اين شرايط "! به يادم آمد در سوگ ايران شناس پروفسور مرى بويس نوشتم :
يكي از رازهايي كه انسان آشكارنمود فرايند تدريجي مرگ بود. يعني مرگ فيزيكي انسان زماني شكل مي گيرد كه مليون ها ياخته ي ساختارسازبدن هنگام فعاليت پروتوپلاسمي از كار بيفتد و سبب مرگ ياخته شود؛ اما نكته يا رازي كه در اين جا از ديده گاه زيست شناسي قد علم مي كند اين است كه اگر چه مرگ ياخته ، مرگ انسان است؛ امّا اتم هاي سازنده ي ياخته از بين نمي روند بلكه در سيكل ديگري از هستي قرار مي گيرند به همين دليل پيوندي كه بر مبناي قانون اشا در نظام كيهاني هست آشكار مي شود. بر همين نام و نشاني است كه خيّام شاعر، خيّام فيلسوف، خيّام رياضي دان، مي سرايد سرودي را كه با وجود نگرش به گذران عمر و عينيّت دادن به زمان امّا در يك ظريف كاري ي بسيار خردمندانه خطوط موازي و مماس زندگي و مرگ را نمايان مي سازد و نظام كيهاني را زميني تر مي كند:
"اين كوزه چومن عاشق زاري بوده ست / در بند ِ سر ِ زلف ِ نگاري بوده ست
اين دسته كه بر گردن او مي بيني / دستي است كه بر گردن ياري بوده ست."
بر مبناي اين امرفلسفي كه همه چيز در حال شدن است نه در حال بودن، مرگ به عنوان يك ضرورت درجهان رو به رشد و به عنوان يك اصل موازي با زندگي، جايي ثابت مي يابد و بر همين بنيان است كه انسان نگران مرگ نمي شود وبه زندگي مشغول مي گردد . ولى درزير سايه ى ديكتاتوران مرگ مفهوم ديگرى مى يآبد؛ يعنى مى تواند برآيند ِ همان تز" نابودی ي هر آنچه هراس انگیزست" باشد. به هر روى، امروز دريغا گوى كسى هستيم كه نه تنها در پنجاه سال باستان شناسى ايران نامى ماندگار دارد، بلكه داراى مَنِشي نيك و نيك گستر بود. تاريخ را مي شناخت و با همه ى توش و توان، باانديشه، گفتار و كردارى راستين در راه اعتبار انسان گام بر مى داشت. به گفته ى استاد دوستخواه، او" در گستره ي دفاع از سود و مصلحت ايران و ايرانيان، در صف ِ يكم ِ هر كوشش و كُنِشي جاي داشت و با اراده اي استوار و نستوه گام برمي داشت و هيچ گونه كوتاهي و غفلتي را روا نمي شمرد".
دكتر ورجاوند نخسين باستانشناس ايرانى بود كه خطر سدّ ِ سيوند را اعلام كرد و نخستين شخصّيت علمى و سياسي بود كه آن هم از داخل ايران، از كميته ى نجات آثار پاسارگاد پشتيبانى نمود. مرگ او دُروَندان و تباهكاران را شادمان ساخت و مردم، همان مردمى را كه به هويّت ملّى خود آگاه و به اعتبار انسان باورمندند، غمگين ساخت.
به فرَوَهْر استاد پرويز ورجاوند درود مى فرستيم و پيمان مى بنديم كه راه او را كه قلمرو ِ روشنايي است، ادامه بدهيم . با ملّت ايران و خانواده ى ورجاوندش، همراه و همگاميم. هَمازور بيم.
* * *
اين بود نمونه هايي از پيامها و گفتارهاي رسيده و در كنار ديگر پيامهاي فرستاده ار ايران و سرزمينهاي ديگر، نشان مي دهد كه ايرانيان امروز، دمي هم از ياد بزرگان خود و گرامي داشت ِ پايگاه و خدمتهاي والاي آنان به ميهن غافل نيستند و آگاهانه مي كوشند تا پاي بر جاي پاي ايشان بگذارند و هرگاه كه درفش راهبري از كف يك كاروان سالار بيفتد، بي درنگ آن را برگيرند و پيمودن ِ راه را پي بگيرند. به گفته ي شاعر معاصر هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سايه): "... يك مرد اگر به خاك مي افتد/ برمي خيزد به جاي او صد مرد/ اين ست كه كاروان نمي مانَد!"
استاد دكتر پرويز ورجاوند، رهروي سختْ گام و كاروانْ سالاري شايسته و پرتوان بود و در دهه هاي پشت ِ سر و حتّا همين گذشته ي نزديك، همواره شاهد ِ آن بوديم كه در گستره ي دفاع از سود و مصلحت ايران و ايرانيان، در صف ِ يكم ِ هر كوشش و كُنِشي جاي دارد و با اراده اي استوار و نستوه گام برمي دارد و هيچ گونه كوتاهي و غفلتي را روا نمي شمارد. انديشه و گفتار و كردار نيك ِ او بر بنياد ِ ارزشهاي باستاني ي فرهنگمان، به راستي مشعل فروزاني بود براي رهنموني ي رهروان ِ جوان و هرگاه مي بينيم كه امروز جوانان پرشور از گوشه و كنار ايران و جهان، سوگوار و ارج گزار اويند، دليلي جُز عمري كوشش بي دريغ او در اين راه ِ فرخنده ندارد.
كانون پژوهشهاي ايران شناختي در استراليا، همْ دل و همْ زبان با همه ي ايرانيان، خود را در اين سوگ ِ بزرگ ِ ملّي، انبازمي داند و پايداري و پويايي ي همه ي ايران دوستان را در راه ِ فرخنده اي كه استاد ِ زنده ياد دكتر پرويز ورجاوند، عمري رهرو ِ خستگي ناپذير آن بود، آرزو مي كند.
* * *
متن ِ اين سوگْ ياد، تا اين جا نوشته شده بود كه پيام زير از دفتر ِ كميته ي بين المللي ي نجات ِ پاسارگاد به اين دفتر رسيد و من هم آن را با سپاسگزاري از بانو شكوه ميرزادگي، در دنباله ي ِ اين درآمد مي آورم:

از ميان گزارشهايي كه امروز در رسانه هاي خبري ي ِ همگاني درباره ي
دكتر ورجاوند نشريافت، گزارش روشنگر زير را كه از تارنماي
راديو فردا برگزيده ام، بر اين درآمد مي افزايم:

پرويز ورجاوند، عضو شورای رهبری و سخنگوی جبهه ملی ايران، صبح روز شنبه، نوزدهم خرداد ماه، در بيمارستانی در تهران درگذشت.
کوروش زعيم، از اعضای جبهه ي ملّی ايران در مصاحبه ای به راديو فردا، گفت که علت مرگ آقای ورجاوند «سکته قلبی» بوده است.
پيش ازاين، منابع خبری جبهه ي ملی ايران گفته بودند که آقای ورجاوند، بر اثر فشاری که در زندان در دهه ۶۰ خورشيدی تحمّل کرده بود، با بيماری های بسياری دست و پنجه نرم می کند.
آقای ورجاوند که در ماههای اخير با اتهام «نشر اکاذيب به قصد تشويش اذهان عمومی» رو به رو بود، به دليل مشکلات جسمی در چندين نوبت نتوانست در دادگاه حاضر شود و هر بار دادگاه او به تعويق می افتاد.
به گفته ي آقای زعيم، دکتر پرويز ورجاوند در سال ۱۳۱۵خورشيدی متولد شده بود.
وی فارغالتحصيل رشته باستانشناسی و هنر از دانشگاه سوربن فرانسه بود و در دولت موقت مهندس مهدی بازرگان، وزارت فرهنگ و هنر ايران را برعهده داشت.
در پی سقوط زودهنگام دولت بازرگان، پرويز ورجاوند نيز همچون بسياری از همفکرانش از ساختار سياسی قدرت در جمهوری اسلامی ايران خارج شد و در تمام اين سال ها نقش يک منتقد فعال را ايفا می کرد.
دکتر ورجاوند که در زمان مرگ، بيش از هفتاد سال داشت، استاد باستان شناسی و هنر دانشگاه تهران و رييس بخش ايلات و عشاير در مرکز مطالعات اجتماعی دانشگاه تهران بود.
وی در سال ۱۳۲۹ خورشيدی به عضويت جبهه ملی درآمد و به گفته منابع خبری در اين گروه سياسی، با عضويّت در جبهه ملی ي دوم در سالهای اخير، سخنگويی و عضويّت در هيات رهبری اين جبهه را بر عهده داشت.
آن گونه که کوروش زعيم به راديو فردا گفت، وی در سال ۱۳۴۴ خورشيدی نيز کنفدراسيون اروپايی جبهه ملی ايران را تاسيس کرد.
دکتر ورجاوند پيش از انقلاب و همچنين پس از انقلاب، سالهايی را در زندان گذراند.
posted by Jalil Doostkhah @
6:50 AM

Wednesday, June 06, 2007
٢: ٣٧٥ . شش رهنمود و پيوند تازه به پژوهشهاي ايران شناختي
يادداشت ويراستار
پنجشنبه هفدهم خرداد ماه ١٣٨٦
در اين درآمد، به شش نمونه از تازه هاي ايران شناختي ي رسيده به اين دفتر، پيوند و رهنمود مي دهم:
يك.
بررسي و نقد ِ داريوش آشوري در باره ي كتاب تازه ي دكتر ماشاءالله آجوداني به نام ِ :
اين بررسي و نقد، در تارنماي راديو زمانه (و نيز تارنماي عصر ِ نو) نشريافته است:
دوشنبه ۲۴ ارديبهشت ۱۳۸۶ - ۱۴ مه ۲۰۰۷
معمّایِ بوفِ کور
داریوش آشوری
دو.
سه.
چهار.
پژوهشي تازه در باره ي پنج گنج نظامي ي گنجه اي

نوشته اي از شيما زارعي در تارنماي ِ راديو زمانه
http://www.radiozamaneh.org/literature/2007/06/post_313.html
پنج.
كشف يك چشم مصنوعي در كاوشهاي باستان شناختي ي شهر ِ سوخته در سيستان
شش.
فيلم تازه اي از حسن نقاشي در باره ي كورش:
posted by Jalil Doostkhah @
7:37 PM

٢: ٣٧٤. يادواره اي براي نويسنده ي مبارز و فرهيخته ي روزگارمان

هوشنگ گلشيري
اصفهان ٢٥اسفند ١٣١٦- تهران ١٦ خرداد ١٣٧٩
يادداشت ويراستار
از دوست زنده ياد ِ بي همتايم هوشنگ گلشيري، نويسنده ي نامدار و تأثيرگذار در چند نسل از نويسندگان اين روزگار، پژوهنده ي فرهنگ توده (همكار و همگام پوياي من در كار ِ گردآوري ي درونْ مايه ي فرهنگ فارسي ي اصفهاني)، يكي از بُنيادگذاران جُنگ ِ اصفهان، سردبير و همكار قلمي ي بسياري از نشريّه هاي ادبي و عضوِ مبارز ِ كانون نويسندگان ايران، و سرانجام داستان نويس توانا و صاحب سبك عصر ما، خاطره هاي فراوان دارم كه اميدوارم وقتي بتوانم آنها را بنويسم و نشردهم.
امروز (١٦ خرداد)، هفتمين سالگرد ِ خاموشي ي زودْهنگام و زيانْ بار ِ آن فرهيخته مرد ِ روشنفكر و روشنگر است و تنها به اين بسنده مي كنم كه با خاطري اندوهگين، ياد ِ هميشه زنده ي او را گرامي بدارم و كارهاي ِ گراني را كه او در زندگاني ي به نسبت كوتاه شصت و سه ساله اش كرد بستايم و ارج بگزارم.
نشريّه ي فرهنگي - ادبي ي تادانه در شبكه ي جهاني، تازه ترين درآمد ِ خود را ويژه ي گلشيري كرده و مجموعه ي فراگيري از گزارش، گفتار و تصوير و فيلم و صدا از او و نيز از ديگران درباره ي او را در اين ويژه نامه گنجانيده است.
با سپاسگزاري از آقاي يوسف عليخاني، سردبير ِ تادانه، نشاني ي پيوند به اين نشريِّه را در اين جا مي آورم و خوانندگان ارجمند ِ ايران شناخت را به روي آوري بدين ويژه نامه ي ستودني و ارزشمند و ديدن و خواندن و شنيدن درونْ مايه اش فرامي خوانم:
Tuesday, June 05, 2007
٢: ٣٧٣. شب ِ گرامي داشت ِ «تنديس» در خانه ي هنرمندان: گزارشي از تهران
يادداشت ويراستار
ماهنامه ي فرهنگي - ادبي ي
بُخارا برگزاري ي شبهاي ويژه ي شناخت و بزرگداشت ِ نامداران ِ گستره ي ايراني و جهاني ي ادب و هنر و نيز نشريّه هاي پوينده در اين راه فرخنده را با برگزاري ي
شب ِ تنديس در يكشنبه شب آينده (بيستم خرداد ماه) پي خواهد گرفت.
آگاهي نامه ي زير كه امروز از دفتر بُخارا در تهران به اين دفتر رسيده است، خبر از اين برنامه ي سزاوار مي دهد.
اميدوارم چاه هايي كه اين روزها بر سر ِ راه ِ دهباشي كنده مي شود، نتوانند گامهاي او را در پيمودن ِ اين راه ِ دشوار و سزاوار، سست كنند.

شب ِ تنديس
مجلّه ي بُخارا در ادامه شب هايي كه به منظور تجليل از مطبوعات فرهنگي ـ هنري برگزار كرده است ، يكشنبه بيستم خرداد ماه ساعت ٥ بعد از ظهر در خانه ي ِ هنرمندان ايران، به مناسبت ِ انتشار يكصدمين شماره ي نشريّه ي «تنديس» مراسمي برگزار مي كند. نشريّه ي تنديس در زمينه هنرهاي تجسّمي منتشر مي شود و در زماني كوتاه موفّق شده است مخاطبان وسيعي را جلب كند.
در «شب ِ تنديس»، آيدين آغداشلو، دكتر جواد مجابي، سعيد شهلاپور و علي دهباشي درباره ي نشريّه ي ِ تنديس، وضعيّت ِ نقد ِ نقاشي و هنرهاي تجسّمي، سخنراني خواهند كرد. همچنين جوايز برگزيدگان ِ طرّاحي ي جلد ِ اين نشريّه، به برندگان اهداء خواهد شد.
*
مجلّه ي بُخارا پيش از اين، شب هايي را به منظور تجليل از نشريّه هاي زنده رود، مترجم و نشاني برگزار كرده است.
posted by Jalil Doostkhah @
5:40 PM

٢: ٣٧٢. دريچه اي به شناخت ِ شاخه اي از همْ فرهنگان مان : ارمغاني رسيده از كردستان عراق
يادداشت ويراستار
با همه ي گستردگي ي شبكه ي آگاهي (؟!) رساني ي جهاني در اين روزگار، ما از بسياري از وابسته هاي به فرهنگ مان آگاهي ي چنداني نداريم؛ چرا كه رسانه ها بيشتر در راستاي خواستهاي خداوندان زر و زور سخن مي گويند و فرهنگ و هنر و پيوندهاي مردمي در اين ميان رنگ مي بازد و به چشم نمي آيد.
تنها مي توان در كوشش و كُنِش ِ جداگانه و ناوابسته ي خود ِ اهل ِ فرهنگ، در اين جا و آن جا، كورسوي اميدي جُست و راهي به بيرون از بازارمكّاره ي سود و سودا و سرمايه و جنگ و جنون و آتش و خون، يافت.
يكي از اين راهها به همّت و با مهر و ياري ي دوست جوان ِ پژوهنده و مترجم و گزارشگر عرفان قانعي فرد،

امروز به رويم گشوده شد. عرفان در پيامي كوتاه از عراق، برايم نوشته است:
……………
براي سميناري در دانشگاه سليمانيّه، آمده ام به كردستان ِ عراق. اين هم دستاورد ِ من در ايّام ِ فراغت...
وي آنگاه، نشاني ي پيوند به گزارشي از گفت و شنودي را كه در سليمانيّه با يك بانوي نويسنده و روزنامه نگار كُرد داشته و در خبرگزاري ي انتخاب نشرداده، همراه پيامش به اين دفتر فرستاده است.
عنوان اين گفت و شنود ِ فرهنگي- ادبي ي آگاهاننده و خواندني در متن نشرداده ي انتخاب، چنين است:
اندیشیدن به معنای ِ آزاد ِ جامعه ای سرگرداندیداری با شیرین - ک. نویسنده و روزنامه نگار ِ کُرد ِ عراقی
۱۳ سيزدهم خرداد ماه ۱۳۸۶- ساعت ٢٠: ٤٧
در آغاز ِ اين گزارش، مي خوانيم:
فرصتی پیش آمد که از دانشگاه سلیمانیه «عراق» دیداری داشته باشم و از نزدیک نیز بسیاری از روشنفکران و استادان دانشگاهی این جا را ببینم. یکی از آنها روزنامه نگاری منتقد بود به نام شیرین ک. وی دهه پنجاه زندگي
خود را در کنار ِ دختران ِ جوانش سپری می کند. با او به مرور ِ اوضاع فرهنگ کردستان عراق پرداختم که ماحصل اش نوشتار ذیل است.
*
با سپاس از عرفان ِ گرامي، نشاني ي ِ متن ِ كامل ِ اين گفت و شنود را براي آگاهي ي ِ خوانندگان ِ ارجمند ِ اين تارنما، در اين جا مي آورم:
posted by Jalil Doostkhah @
7:29 AM

Monday, June 04, 2007
٢: ٣٧١. «ما در كجاي ِ جهان ايستاده ايم؟»: گزارشي از پايگاه ِ دانشگاه هاي ايران در رده بندي ي دانشگاه هاي جهان
يادداشت ويراستار
ديروز با خشنودي از بنيادگذاري ي نهادي به نام دانشگاه نيما در مازندران سخن گفتم و گزارشي از كوشش و كُنِش ِ دست اندركارانش را نشردادم.
امّا امروز دوست ِ دانشمندم آقاي دكتر كاظم ابهري، استاد پيشين دانشگاه تهران و استاد كنوني ي دانشگاه ادلايد در استرالياي جنوبي، در پيامي به اين دفتر، گزارشي از رده بندي ي دانشگاههاي جهان و جايگاه دانشگاههاي ايران در آن ميان را به اين دفتر فرستاده است كه مايه ي تأسّف هر ايراني است. من نير به انتقاد از خود و نكوهش ساده انگاري و بيرون نگري و خوش خيالي ي خود پرداختم.
به راستي اندوهبارست كه در سرزميني كه بيش از پاتزده سده پيش از اين، دانشگاه ِ بلندآوازه ي جُندي شاپورش شبْ چراغ ِ روزگاران و پايگاه دانشجويان و پژوهندگان و دانشمنداني از گوشه و كنار جهان بود و در سده هاي ميانه، به هنگامي كه هنوز نطفه ي دانشگاههاي سرزمينهاي باختري بسته نشده بود، دانشگاههاي نظاميّه اش از فرازْ رود و نيشابور و توس و ري تا بغداد گسترده بود و رازي ها، ابن سيناها، بيروني ها، خوارزمي ها، خواجه نصيرها و سعدي ها را در دامان خود، مي پروريد، اكنون شاهد آن باشيم كه بهترين دانشگاهش، در رده بندي ي دانشگاههاي جهان، رديف يك هزار و چهارصد و شصت و سه را دارد و ديگرْ دانشگاه هايش در رديف هاي 2633
تا 6114 جاي مي گيرند!
آيا ما نيز بايد همچون شاهزاده ي شهر ِ سنگستان در شعر زنده ياد مهدي اخوان ثالث، با دلْ شكستگي سر در غار فروببريم و مويه كنان بپرسيم:
«بگو آيا مرا ديگر اميد ِ رستگاري نيست؟!»
و آنگاه -- همان گونه كه شاعر گفت -- نيوشاي اين پژواك ِ اندوهبار از ژرفاي ِ غار ِ تاريخ باشيم:
[صدا نالنده پاسخ داد:]
«... - آري نيست!»
* * *
متن پيام ِ دكتر ابهري را در اين جا، بازْنشرمي دهم:
افكار پريشان من!
تأمّلي در وضعیّت ِ دانشگاههای ایران
«آينه چون نقش ِ تو بنْمود راست
خود شكن، آيينه شكستن خطاست!»
(نظامي گنجه اي)
.(Ranking) چند روز پيش برايم يك ايميل پيام آمده بود در خصوص ِ رتبه ي دانشگاههاي ايران در دنيا.
خيلي برايم جالب بود. رفتم به تارنَمايَش سر زدم و رتبه ي دانشگاههاي مختلف دنيا را ديدم و اين موضوع باعث شد كه بيشتر از قبل تعجّب كنم و دهانم باز بماند!
رتبه ي دانشگاههاي ايران را به ترتيب از بالا ترين تا پايين ترين، در زير نوشته ام:
دانشگاه تهران 1463
دانشگاه علوم پزشكي تهران 2301
دانشگاه تربيت مدرس 2633
دانشگاه علم و صنعت 2699
دانشگاه فردوسي 2790
دانشگاه شريف 2844
دانشگاه علوم پزشكي شيراز 2953
دانشگاه شهيد بهشتي 3536
دانشگاه اميركبير 3004
دانشگاه اصفهان 3208
دانشگاه صنعتي اصفهان 3266
دانشگاه خواجه نصير 3308
دانشگاه امام صادق 3325
دانشگاه شيراز 3362
دانشگاه شهيد بهشتي 3536
دانشگاه علوم پزشكي اصفهان 3956
دانشگاه تبريز 4139
دانشگاه علوم پزشكي تبريز 4277
دانشگاه علوم پزشكي ايران 4387
دانشگاه علوم پزشكي شهيد بهشتي 4666
دانشگاه كاشان 4709
دانشگاه اروميه 4754
دانشگاه پيام نور 4915
دانشگاه شهيد چمران اهواز 4965
4995 دانشگاه الزهرا
دانشگاه آزاد اسلامي تهران جنوب 5119
دانشگاه بوعلي سينا 5290
دانشگاه علوم پزشكي مشهد 5371
دانشگاه علوم پزشكي گيلان 5421
دانشگاه يزد 5633
دانشگاه امام رضا مشهد 5704
دانشگاه علوم پزشكي بقيّة الله 5992
دانشگاه زنجان 5994
دانشكده علوم حديث 6021
دانشگاه سيستان و بلوچستان 6051
دانشگاه شهيد باهنر كرمان 6097
دانشگاه مازندران 6114
... الي آخر
متأسّفانه مي بينيم كه بهترين رتبه ي دانشگاههاي ايران ١٤٦٣ است و آن هم تنها به دانشگاه تهران تعلّق دارد!
دانشگاه شريف اصلا" رتبه ي خوبي كسب نكرده و البتّه از ديد من رتبه اي كه بهش داده اند درست است؛ چون شريف از شريف بودنش بيشتر اسمش مانده تا چيز ديگر! مخصوصا" در اين چند سال بعضي از دانشگاهها از جمله تهران و تربيت مدّرس به شدّت خودشان را بالا كشيده اند؛ امّا ساير دانشگاهها يا درجا زده اند يا پس رفت كرده اند!
امّا در كُلّ: براي كشوري كه دانش آموزانش خودكشي مي كنند تا به دانشگاه برسند، خيلي بد است كه بهترين رتبه اش، بالاتر از 1400 باشد و رتبه ي دومش، بالاتر از 2000! به نظرم مي رسد كه ما حقمان بيشتر از اينهاست. حدّ اقل به يك دانشگاه با رتبه ي در حدود 500 نياز داريم.
من رفتم بقيّه ي مناطق را هم ديدم. اوّل
آمریکا و کانادا! كه واقعا" برايم جالب بود كه از 100 تا دانشگاه برتر در آمريكا و كانادا حدود 90 تاشان آمريكايي هستند و رتبه ها مغزت را مي تركاند! تمام رتبه هاي اول دنيا مال آمريكاست!
رتبه ي بهترين
دانشگاه اروپا 19 است و دوّمي 32 . شايد در كلّ براي آن همه كشور، رتبه هاي بهتري بايسته بود؛ امّا به هر حال، چند كشور ِ مهمتر ِ اروپايي، بيشتر ِ دانشگاههاي خوب را دارند.
منطقه ي اقیانوسیه را هم كه
استراليا فتح كرده و رتبه ي بهترين دانشگاهش 61 است. شمردم ديدم حدّ ِ اقل 36 تا دانشگاهش رتبه هاي زير 1000 دارند!
کشورهای آسیایی( ژاپن و ...) از 139 شروع مي كنند! و بهترينش هم مال سنگاپور است! در كلّ دانشگاهاشان بد نيست. رتبه ي زير ِ هزار هر كدام، در حدود 10-15 تا دارند.
آمریکای لاتین هم بد نيست اوّليش مربوط به مكزيك است با رتبه ي 81 و بعد برزيل با رتبه ي 97.
جالب اين بود كه گفتم بروم آفريقا را ببينم و كمي بخندم. امّا خنده ام خشك شد و دهانم يك متر باز ماند وقتي ديدم بهترين رتبه ي
دانشگاه آفریقا 356 است! در حالي كه فكر مي كردم اينها بالاي 2000 باشند!
دانشگاه تهران با رتبه ي
١٤٦٣، گل ِ سر سبد ِ
خاور میانه است! رتبه ي دوم در خاور ميانه! ببينيد وضع خاور ميانه مثل اين كه نه تنها در كلّ ِ مسائل ِ حياتي ي ِ دنيا؛ بلكه از نظر ِ دانشگاهي هم خراب است!
posted by Jalil Doostkhah @
4:21 PM

۲: ۳۷۰. «دانشگاه نيما»، نهادي آموزشي - فرهنگي در مازندران
يادداشت ويراستار
هم ميهن دانشگاهي و فرهنگي آقاي ياغش كاظمي، در پيامي پرمهر به اين دفتر، از كُنِش ِ دانشگاه نيما در زمينه هاي شناخت و نگاه داشت ِ يادمانهاي فرهنگي ي كهن ِ ميهن مان سخن گفته است. او در پاسخ به پُرس و جوي من از چگونگي ي كار ِ اين نهاد ِ آموزشي - فرهنگي، نوشته است:
دانشگاه نيما، يك دانشگاه اختصاصي با گرايشهاي هنري است كه رشته هاي «باستان شناسي»، «معماري»،«گرافيك»، «نقّاشي» و مرمّت ِ بناهاي تاريخي را شامل مي شود.
اين دانشگاه، وابسته به وزارت ِ علوم و فنّ آوري ي كشور است؛ ولي از لحاظ ِ مالي، به صورت خصوصي توسّط ِ يك شوراي محلّي در شهرستان محمودآباد استان مازندران، اداره مي شود.
اين دانشگاه، بر پايه ي نياز و درخواست هاي ِ گسترده ي مردم مازندران براي داشتن ِ يك دانشگاه ِ هنر، تنها چند سالي است كه راه اندازي شده و پذيراي ِ دانشجويان ِ بسياري است.
دانشكده ي مرمّت ِ بناهاي تاريخي در اين دانشگاه، تنها دانشكده از اين نوع، در شمال ايران است. پاسداري از ميراث فرهنگي و طبيعي ي ايران در كرانه ي درياي مازندران، پايه ي تلاشهاي ماست.
*
به اميد ِ يزدان، در مهرماه امسال، همايش ِ بزرگ ِ پاسداري و مرمّت ِ بناهاي تاريخي ي ايران و به ويژه شمال كشور، در اين دانشگاه برگزارخواهدشد.
* * *
آقاي كاظمي همراه با پيام خود، تصويري از كاخ بهرام گور شهريار ساساني در سروستان فارس را كه مورد
بازديد گروهي از دانش جويان دانشگاه نيما قرارگرفته و نيز تصوير نشست ِ دانشجويان در اين كاخ و پرونده ي آوايي ي ِ خواندن ِ متن ِ پهلوي ي اندرز ِ آذرپاد مهراسپندان را نيزفرستاده است كه با دريغ، از ديدگاه فنّي نتوانستم تصوير اخير را بدين صفحه بياورم و به پرونده ي آوايي پيوند بدهم.
*
مايه ي خشنودي ي بسيارست كه اين نهاد آموزشي - فرهنگي به نام ِ نامي ي ِ نيما يوشيج فرزند ِ برومند مازندران و شاعر پيشگام ايران در عصر جديد، به كار پرداخته است. از آقاي كاظمي براي فرستادن گزارش بالا به اين دفتر، سپاسگزارم.
posted by Jalil Doostkhah @
5:42 AM

۲: ۳۶۹. پژوهشي فرهيخته و روشنگر در شناخت ِ حافظ
يادداشت ويراستار
از خواجه ي شاعران و سرْحلفه ي ِ رندان جهان، حافظ ِ جاودانه سخن بسيار گفته اند و خواهند گفت؛ امّا هيچ
دريانوردي در اين درياي ناپيداكرانه، به پايانه اي نرسيده است و نخواهد رسيد. به گفته ي خود ِ او:
«يك قصّه بيش نيست غم ِ عشق و اين عجب/ كزهر زبان كه مي شنوم نامكرّرست.»پژوهشگر ارجمند آقاي
منوچهر تقوي بيات
نيز به شايستگي در اين راه گام زده و ره آورد ِ ارزنده اي براي
صاحب دلان و دوستداران فرهنگ ايراني به ارمغان آورده است. متن بخشي از اين كوشش و كُنش وي را كه امروز از سوئد به اين دفتر فرستاده است، با سپاسگزاري از اين همدلي و همكاري ي فرهنگي، به خوانندگان گرامي ي اين تارنما پيشكش مي كنم.
خواجه حافظ، رند ِ شطرنج باز
پیشینه ـ تاکنون چهار غزل
حافظ (۳۳۸،۴۷۹ ،۲۷۱ و ۲۸۹)
[1] را به شیوه ی رندان بازخوانی کرده ایم و در روی برخی از تارنما های فرهنگي، به خوانندگان فارسی زبان پیشکش کرده ایم . درآن ها به یاری زبان حافظ و واژه های دیوان باشیوه ی آزاداندیشی او آشنا شدیم و به درستی دریافتیم که خواجه تنها شاعر نیست بلکه اندیشمندی بزرگ است که اندیشه ی او برتر و ورای همه ی دین ها و آیین های سده های میانی و کهنه است. تا جایی که اندیشمندان بزرگ دنیا مانند نیچه ، گوته ، ویکتور هوگو و دیگران، که با خواجه ی شیراز از راه برگردان های دست و پا شکسته آشنا شده اند او را تکریم و تعظیم کرده اند.
[2] در بخش غزل های دیوان خواجه بیش از نود بار با واژه ی « رند » روبرو می شویم. اما تنها این نود و اندی غزل نیست که رندانه است، او بیشتر غزل هایش را رندانه نوشته است: « همچو حافظ به رغم مدعیان ـ شعر رندانه گفتنم هوس است ۷ / ۴۳ ). ما همچنان بر آنیم که همه ی غزل هایی که واژه ی « رند » در آن ها هست باز خوانی کنیم ، سپس به سراغ واژه های کلیدی دیگر مانند مغان، پیر مغان، می ، میخانه، زاهد، صوفی ، فلک ، آسمان و مانند این ها برویم. آقای دکتر منوچهر مرتضوی استاد ادبیات فارسی در جستجوهای خود برای دریافت درست و راستین اندیشه های حافظ در کتابی بنام « مکتب حافظ » چنین می نویسد: « درباره ی مکتب حافظ باید تحقیق مستقلی بعمل آید و مشخصات مشرب حافظ و ممیزات مکتب رندی روشن بشود، . . . »
[3] و سپس در دنباله ی همان بخش در رویه ی ۹۸ کتاب خود می نویسد: « حافظ در سیر فکری و تشخیص و ارزیابی فلسفی، خود را مکلف و موظف نمی بیند پایه های از پیش طرح شده ای را به عنوان الفبای " کتاب تشخیص خود" بپذیرد بلکه خود واضع این الفباست.» به باور ما ، بهتراست که دانشمندان ( شارحان دانشمند ) نکوشند تا کشتی اندیشه ی حافظ را به مرداب مذهب یا آیین این یا آن شیخ و پیر و یا پیشوا بیندازند: « بیا و کشتی ما در شط شراب انداز ـ غریو و ولوله در جان شیخ و شاب انداز ۱/ ۲۵۷ ». یکی از زاهدان و دین مداران بزرگ دوران ما آیت الله ابوالفضل علامه برقعی در رد غزل های حافظ کتابی دارد با نام ؛ « گفتگویی با حافظ یا حافظ شکن ». وی در رد غزل ۷۲ نیز غزل گونه ای دارد که در آن کوشیده است حافظ را بی دین و نامسلمان بنامد. ما نیز بر این باوریم که حافظ با دین و خرافات و نیز طامات صوفیان سرناسازگاری داشته و برای راستی گفتار خود غزل آقای برقعی را در این جا گواه می آوریم : ۱ ـ باطن عارف پر از کفر است و خود آگاه نیست هرچه می بافد بجز مدح وزیر و شاه نیست ۲ ـ شاعرا زاهد کسی باشد که بند جاه نیست از تمسخر های شاعر در دلش اکراه نیست . . . ۶ ـ گر که گمراهی نباشد در صراط مستقیم رهبر اهل طریقت پس چرا دین خواه نیست ۷ ـ حافظ از بهر طمع گوید بدفتر دار شاه کاندرین طغرا نشان حسبه لله نیست . . . ۹ـ شاعری که وهم و پنداراست شعرش گفته است بنده ی پیرم که وهمش دائم و گه گاه نیست . . . ۱۶ـ برقعی گاهی باین دیوان صوفی کن نظر بین دو رنگی عاشق شاه است و بند جاه نیست
غزل ۷۲ بحر رمل مثمن مقصور فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلان يك - زاهد ظاهر پرست از حال ما آگاه نيست / درحق ماهر چه گويد جاى هيچ اكراه نيست
دو - درطريقت هرچه پيش سالك آيد خيراوست / برصراط مستقيم اى دل كسى گمراه نيست
سه - تا چه بازى رخ نمايد ، بيدقى خواهيم راند / عرصه ى شطرنج رندان را مجال شاه نيست
چهار- چيست اين سقف بلند سادهى بسيارنقش؟ / زين مُعمّا ، هيچ دانا ، درجهان آگاه نيست
پنج - هركه خواهد گو بيا وهرچه خواهد گوبگو / كبرو ناز وحاجب ودربان درين درگاه نيست
شش - صاحب ِ ديوان ما ، گويى نمىداند حساب / كا ندرين طغرا ، نشان ِ حسبهً لله نيست
هفت - اين چه استغناست يارب، وين چه قادرحاكم ست / كاين همه زخم ِ نهان هست و مَجال ِ آه نيست
هشت - هرچه هست ازقامت ِ ناساز ِ بىاندام ِ ماست / ورنه تشريف ِ تو بر بالاى ِ كس كوتاه نيست
نُه - بر در ِ ميخانه رفتن ، كار ِ يك رنگان بُوَد / خودفروشان را به كوى ِ مى فروشان راه نيست
ده - بنده ى نُه پير ِ خراباتم كه لطفش دائم است / وَرنه لطف ِ شيخ و زاهد، گاه هست و گاه نيست
يازده - حافظ ار بر صدر ننشيند، زعالى همّتى ست / عاشق ِ دُردىكش، اندر بند ِ مال و جاه نيست
*
درباره ی غزل ۷۲ـ این غزل براساس دیوان حافظ به تصحیح وکوشش پرویز ناتل خانلری بازنویسی شده است.

هرکجا بیتی یا غزلی را گواه می آوریم شماره ی سمت راست ، شماره ی بیت و شماره ی سمت چپ خط ممیّز ، شماره ی غزل است. برای نمونه بیت سوم همین غزل ۷۲ را چنین می نویسیم : ۳/۷۲. در بيشتر ديوان هاى چاپ شده از سوی دیگرْ تصحیح کنندگان و ناشران هم این غزل، يازده بيت دارد؛ ولى ترتيب يا آرايش بيت ها، بسيار گوناگون است. از ديدگاه برخی از صاحبْ نظران که این نگارنده از آن ها پیروی می نماید، هرغزل حافظ مانند نامه یا ظرفى است كه پيامى را در بر دارد. پس می بايد رابطه ي هر بیت را با دیگرْ بیت ها و تمامی و كلّ ِ غزل در نظر گرفت. بیت ِ یک در باره ی زاهد است. بیت دو درباره ی صوفی اهل طریقت است. بیتهاي ِ سه، چهار، پنج، شش و هفت درباره ی رندان و شیوه ی اندیشه ی آنان در جهان هستی است. امّا مثلا در بيت هشتم ضمير ِ دوم شخص ِ « تو» وجود دارد که با هیچ یک از بیت های غزل رابطه ندارد. افزون بر این در مطلع غزل نیز روی سخن حافظ با « زاهد ظاهر پرست » است که سوم شخص مفرد است. پس می توان در حافظانه بودن بیت هشت شک کرد و آن را کنار گذاشت. بنا به گفته ی دکتر علی حصوری، زنده یاد ذبیح بهروز، بیت هفت این غزل را از روی نسخه هایی که در اختیار داشته رندانه و چنین می خوانده است : « این چه استغناست یا رب، این چه نادر همّت است / کاین همه زخم نهان هست و خیال آه نیست ». در باره ی چگونگی درون مایه ی بیت هفت در جای خود سخن خواهیم گفت. همان گونه که می بینیم، غزل با واژههاى « زاهد ِ ظاهرْپرست » آغاز مىشود. روی سخن حافظ در سراسر غزل با زاهد دین فروش است و انتقاد به باورهای خرافه آمیز او. همان گونه که دراین بررسی و نیز بررسی غزل های دیگر دیدیم و خواهیم دید، حافظ يكى از سرداران داهى و بلندپايهى مبارزه با زاهدان ريايى است. مبارزه ى وی از قرن چهاردهم میلادی تاكنون ادامه دارد. البته در زمان حافظ زاهدان ظاهرپرست و كسانى چون شيخ زين الدين كلاه و شمس الدين عبدالله بنجيرى وجود داشته اند كه احتمالاً برخى ازغزل ها و اين غزل هم اشاره به آن ها دارد. امّا وسعت فكر و بلندى نظر حافظ چنان است كه كلام او شمول و كليّت دارد و تمام زاهدان ريايى پيش و پس از دوره ى حافظ را نيز در بر مى گيرد. با توجّه كامل به درونْ مایه ی بيت نخست ونیز بيت سوم كه واژه ى كليدى « رندان » در آن بكار رفته است، بيشتر مفاهيم اين غزل به دست می آید. آرايش بيت ها به دلیل بیت های افزوده شده، کمی مغشوش به نظر می آید؛ امّا ما کوشیده ایم تا بهگونهاى همْ خوانايى و معنى ِ پيوسته ی آن ها را دریابیم. از ديدگاه نگارنده برخى از بيتهاى اين غزل مانند بيت هشتم نمىتواند از حافظ و مربوط به اين غزل باشد، زيرا قامت انسان در سراسر دیوان حافظ ستایش شده و تنها در این بیت است که « ناسازِ بی اندام » نامیده شده است.
* * *
معنى ي ِ غزل:
بیت یک غزل ۷۲ : ۱ ـ زاهد ظاهرپرست ، از حال ما آگاه نيست / درحق ما هرچه گويد جاى هيچ اكراه نيست زاهد ـ یعنی آنکه چیزی را ترک کند و از آن اعراض کند. آن که دنیا را برای آخرت ترک گوید، پارسا و پرهیز کار و . . . ظاهر ـ یعنی آشکار ، پیدا ، نمایان ، نما، روی و مانند این ها. ظاهرپرست کسی است که نما و روی چیزی را می بیند، ظاهربین، سطحی و بی ژرفا ست. حال ـ صفت فاعلی از حُلول است، یعنی محلّ ِ حُلول، آنچه در محلّ جای گرفته است، مظروف، گنجنده، فرود آینده، آن ، لحظه ، سررسید، موعد ِ ادا کردن، کیفیّت، چگونگی، شکل، هیئت، محلّ قرار گرفتن ستارگان ، حال ستارگان و . . .
درزیرخواهیم دید که خواجه ی شیراز اگراصطلاحات دینی و صوفیانه در سروده هایش به کار می برد بیشتر برای کنایه زدن و نفی آن ها ست نه همراهی و هم سویی با آن ها. حق ـ یعنی آنچه ثابت است که انکار آن روا نباشد، موجود ِ ثابت، ذات خدا ، راست، صدق ، سخن ِ درست، صواب، راست کردن سخن ، درست کردن وعده، درست دانستن، حق چیزی را به جای آوردن یعنی کاری را راست و درست کردن. سنگ ِحق یعنی سنگ تمام، سنگ درست. «درحق» یعنی درباره ی ، درباب ِ، در شأن ِ، درخور ِ. اکراه ـ لغت نامه ی دهخدا می نویسد : « به ناخواه و ستم برکاری واداشتن، به کاری خلاف میل وا داشتن کسی را، اجبار، زور، ناچاری، فارسیان به معنی کراهیّت وسماجت استعمال نمایند، ناخوش داشتن، ناپسند، نابجا ، ناروا، نفرت و ناپسندی. در فقه با تهدید و زور یکی را به کاری واداشتن.» اکراه نیست یعنی چاره نیست، عار نیست.
چکیده ی بیت یک غزل ۷۲: آن کسی که کارش پرداختن به امور ظاهری دین است و فقط ظاهر چیزها را می بیند، چون ظاهربین است، پس، از چگونگی حال و درون ما بی خبر است. این چنین کسی در باره ی ما هرچه بگوید، در برابر آن چاره ای نیست؛ یعنی هیچ زور یا چاره ای در برابر آن نمی توان به کار برد چون از روی نادانی و ناآگاهی است.
بیت دو غزل ۷۲: درطريقت هرچه پيش سالك آيد خيراوست برصراط مستقيم اى دل كسى گمراه نيست طريقت( طريقة)ـ به معني روش، راه، مسلك، مذهب، سيرت و نيزمسلك صوفيان است. « در مقامات طریقت هر کجا کردیم سِیر/عافیت را با نظرْبازی فِراق افتاده بود ۳/ ۲۰۶ ». سالک ـ دهخدا در زیر واژه ی سالک در لغت نامه می نویسد : « مسافر ، راه رونده . نزد صوفیان سالک یعنی طالب تقرّب حقّ تعالی، کسی را گویند که تن را به اجرای وظایف و تکالیف شرعیّه بسپرد و نفس را از اَمّاریت به مأموریت و اطاعت منتقل دارد و . . . » ، پیرو، مقلّد ، نوآموز و . . . خیرـ یعنی نیکویی، خوبی، مقابل ِ شرّ و بدی، برتری دادن کسی را بر کسی دیگر، برگزیدن چیزی یا کسی. صراط ـ یعنی راه راست ، شارع ، سبیل ، طریق و پلی است بر بالای دوزخ ، به باور زرتشتیان چینوت و یا چینود نامیده می شده است. صراط مستقیم یعنی راه راست ، راهی که دست آموزها و دنباله روها به تقلید و تبعیّت آموخته اند و راه دیگری را نمی شناسند. دل ـ به معنای قلب ، خاطر، جان ضمیر ، میان و درون نیز هست.
چکیده ی بیت دو غزل ۷۲: ای دل ( با دل خودش سخن می گوید چون دیگران یا گوش شنوا ندارند و یا نامحرم هستند) در مسلک صوفیان هرچه برای صوفی نوآموز پیش آید، می پذیرد، کسی که روی یک خط مستقیم می رود به راه دیگری نخواهد رفت و گم نخواهد شد. ۳
تا چه بازى رُخ نمايد، بيدقى خواهيم راند /عرصه ى شطرنج رندان را مجال شاه نيست
رُخ ـ به معنای مهره ی شطرنج ، روی یا چهره ی انسان است و نیز سیمرغ، رُخ نامیده می شود. سیمرغ در شاهنامه دایه ی زال، پهلوان ِ ایرانی است. تا چه بازی رخ نماید؟ دو معنا دارد و شاید هم بیشتر! یکی آن که تا چه پیش آید؟ دیگر آن که تا رخ که یک مهره ی مهم ّشطرنج است چه بازی کند و به کدام خانه ی شطرنج برود؟ زندگی یک صراط مستقیم نیست که کسی بر اساس فرمان دین یا فقیه و یا مرشدی و پیری، آن را بپماید و گم نشود! زندگی یک عرصه ی شطرنج است که با هر رُخدادی آدمی به کمک خِرَد ِ بالنده ی خود باید پیاده ای یا اسبی و یا رُخی را به پیش براند تا پیروز شود. زاهد ظاهر پرست در دستگاه حكومت ايلاتى و دهقانى آن زمان صاحب قدرت و نفوذ كلام بوده، از مهره هاى بزرگ صحنه ى شطرنج سياست به حساب مى آمده است و شاید حافظ او را به « رُخ » تشبيه كرده باشد. بیدق ـ به معنای مهره ی پیاده در شطرنج است. بیدقی خواهیم راند یعنی با مهره ی پیاده بازی خواهیم کرد. عرصه ـ یعنی میدان ، زمین ، پهنه ، نبردگاه. رندان ـ جمع رند يعني لااُبالي مي باشد. رند يعني آزاده، كسي كه در بند دين وباورهاي آن نباشد. لغت نامه می نویسد :« لااُبالی ، صیغه متکلم وحده مضارع است به معنی باک ندارم ، نمی ترسم ، نترسم. در فارسی بیشتر به صورت جامد استعمال می شود به معنی بی باک ، بی مبالات، بی قید، بی بند وبار و . . . » ( لا، به معني نه، نا. واژه ای که چون برسركلمه اي آيد آن رانفي نمايد، مانند لامكان./اُبالی صیغه ی مضارع است به معنی اعتنا می کنم یا رعایت می کنم. لااُبالی کسی است که می گوید: < امور دین را > اعتنا یا رعایت نمی کنم،).. لغت نامه در باره ی رند می نویسد: « مردم مُحیل و زیرک . . . غدّار . . . و نیز مُنکر، لااُبالی ، بی قید . . . مُنکری که انکار او از امور شرعیّه از زیرکی باشد نه از جهل ، هوشمند ، هوشیار و ... »” رندان“، پاي بند آداب ورسوم عمومي وديني نمي باشند. يعني كساني چون حافظ كه دربند فقيه و شيخ يا نماز و روزه و نيز بهشت وجهنّم نيستند. فرهنگ ِ فارسي درزيرواژه ي رند مي نويسد:” زيرك، حيله گر، مُحيل، آنكه پاي بند آداب و رسوم عمومي واجتماعي نباشد. . .“ مجال ـ به معنای میدان ، جایگاه، جولانگاه، یارا، زور، فرصت، امکان حرکت و . . . است. شاه در عرصه ی شطرنج، ارزشمند ترین مهره است و کم بهاترین مهره بیدق یا پیاده است. سعدی می گوید : «که شاه ارچه در عرصه زورآور است / چو ضعف آمد از بیدقی کم تر است» حافظ می گوید بیدقی خواهیم راند یعنی در برابر رُخ که یک مهره ی بزرگ شطرنج است رندان با پباده بازی می کنند . در برابر پیاده ها ( رندان ) جایی برای بازی شاه نیز نیست!
چکیده ی بیت سه غزل ۷۲: پیاده ای می رانیم تا ببینیم رُخ چگونه بازی خواهد کرد ( یا چه رُخ خواهد داد ). در نبرد شطرنج رندان، جای بازی برای شاه نیست.
بیت چهار ِغزل ۷۲: چيست اين سقف بلند سادهى بسيارنقش؟ / زين معمّا ، هيچ دانا ، درجهان آگاه نيست چیست ؟ یعنی چه گونه است؟ ، چه سان است؟، به چه کیفیّت است؟ سقف یعنی آسمانه، آسمان، آسمان ِ خانه، آنچه که با چوب یا آهن یا آجر بر روی خانه بسازند. ساده یعنی بی نقش، بی آرایش ، صاف، مُسطّح ، بی چین، یک دست، هموار، لغزان ، پهنه ، صحرا ، بیابان ، بی چاشنی ، بی ریش و . . . در این جا « سقف بلند ساده » به معنای طاق بلند هموار یا پُر پهنه است : « روی هامون سبز چون گردون ناپیدا کران / روی صحرا ساده چون دریای ناپیدا کنار» ( فرخی ) نقش یعنی صورت، تصویر، شبیه، تمثال، نگار، رنگ های گوناگون، نشان، اثر و . . . معمّا، سخن رمز آمیز را گویند، رمز، چیستان، دشوار. دانا ـ این واژه از دو بخش " دا " و " نا " درست شده است . " دا " ریشه فعل در فارسی باستان است به معنی دادن ، بخشیدن ، آفریدن و ساختن ، " نا " به معنی نی است که خدای موسیقی بوده است. دهخدا در لغت نامه آورده است : « ای باده فروش من، سرمایه ی جوش من / ای از تو خروش من، من نایم و تو نا ئی». به باور مردم باستان ، ( دا + نا = آفریننده + نی ) خدای موسیقی بسیار داننده بوده است و به گفته ی اسدی توسی بُن و بیخ اش ازخرد بوده است: « بود مرد دانا درخت بهشت / مر اورا خرد بیخ و پاکی سرشت » دانا به معنای بخرد و خردمند است و نیز داننده ، فرزانه ، دانشمند ، عارف و . . . آگاه یعنی با خبر ، مُطّلع ، واقف، مستحضر، بیدار، هوشیار و . . . بیت پیشین و این بیت هوشداری است برای زاهد ظاهر پرست و سالک اهل طریقت که خیال می کنند صراط مستقیم را یافته اند! چکیده ی بیت چهار غزل ۷۲ : چه گونه است که هیچ داننده و آفریننده ای در جهان از راز این آسمان گسترده ی هموار ِ پُر نقش و نگار با خبر نیست؟
بیت پنج غزل ۷۲ : هركه خواهد گو بيا وهرچه خواهد گوبگو/ كبر و ناز وحاجب و دربان درين درگاه نيست این بیت پاسخ چگونگی بیت بالا را می دهد! کبر ـ یعنی خودپسندی، عُجْب ، غرور، افاده و . . . ناز یعنی نعمت، رفاه، آسایش، کامرانی، بزرگی، رامش، آرامش، نوازش، عزّت، تن آسانی، کرشمه، غنج، امتناع ، استغنا، آرام، خوش . . . حاجب یعنی ابرو، استخوان ِ ابرو، کمان ِ ابرو، بازدارنده، مانع، پوشنده ی چیزی، پرده دار، قاپوچی ، دربان و . . . درگاه يعني آستان، پيشگاه خانه ي بزرگان، ايوان سلطنتي، كاخ شاهي ومانند آن . در این جا اشاره است به «این سقف بلند ساده ی بسیار نقش» که در بیت پیشین آمد. « این درگاه » این جهان گسترده ی بی آغاز و انجام که محلّ ِ رفت و آمد همه ی موجودات است نه دربان، نه نگهبان، نه صاحب دیوان و نه حاکم شرعی دارد که بخواهد برای کسی وظیفه یا تکلیفی تعیین کند. یعنی تمام مناصب و مقام های این جهان بی معنا و ساختگی است.
چکیده ی بیت پنج غزل ۷۲: در این درگاه ، در زیر«این سقف بلند ساده ی بسیار نقش» هرکه خواست بیاید می آید و هرچه خواست می گوید! نه غرور و افاده ای در این درگاه هست نه کسی ناز و کرشمه ای می کند، نه کسی مانع می شود و نه دربانی هست!
بیت شش غزل ۷۲ : صاحب ديوان ما، گويى نمىداند حساب / كاندرين طغرا، نشان حسبهً لله نيست. صاحب دیوان، سرکار ِ خزانه ، ناظر مالیّه ، عهده دار حساب و کتاب عایدات مملکت، مستوفی الممالک، وزیر دارایی. در این جا « صاحب ديوان ما » اشاره است به زاهد ظاهر پرست که خود را مدّعی حساب و کتاب اعمال ما در این دنیا و آن دنیا ( دنیایی که خودش با دروغ و دغل ساخته و معمار آن است ) می داند. حساب یعنی شمردن، شماره کردن، شماره، شمارش، اندازه و . . . «صاحب دیوان ما گویی نمی داند حساب» یعنی مثل این که مسئول دیوان محاسبات ما، کار خودش را نمی داند و حساب سرش نمی شود یا به گفته ی دیگر، هیچ نمی داند. طُغرا ـ ظاهرا این واژه ترکی است. نوعی خط پرپیچ و خم است که مانند مُهر بر فرمان پادشاه می نوشتند. دهخدا در لغت نامه می نویسد : « . . . صورتی مرکّب از چند خط عمودی منتهی به قوس گونه ای تو در تو و متوازی محتوی نام و لقب سلطان یا امیری و آن را بر سر فرمان ها می نگاشتند. مؤلّف آنندراج در فرهنگ خود آورده که طغرا القابی است که به طرز مخصوصی به سر فرامین به آب طلا یا شنجرف نویسند. . . طغرا در این جا همان « سقف بلند ساده ی بسیار نقش» است . حافظ در جایی دیگر می گوید : «هلالی شد تنم زین غم که با طغرای ابرویش / که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو» ۳ / ۴۰۴ حسبت یعنی مزد و پاداش . حِسبة لله ( حسبتن لِل لاه ) به معنای مزد آن برای خدا است، محضا" لله یا برای خدا است. نشان حسبة لله، علامت و نشانی بوده که در کنار فرامین پرداخت می زدند که نشان می داده که رایگان و برای خدا پرداخت شده است. درباره ی «نشان حسبة لله »؛ دهخدا می نویسد : «معلوم نیست که آیا میان طغرا « حسبه لله » نقش بوده یا رمزی مانند «ح» و امثال آن که حکایت از آن جمله می کرده است.» اگر اين بيت ناظر بر امور حكومت و دربار باشد، به اين معناست كه كسانى كه در راه خدا و براى خدا وجوهات دريافت مى كنند، مانند زاهدان و واعظان نبايد از خزانه وجهى حسبهً لله به آن ها پرداخت شود. امّا از نگاه ما اين بيت در رابطه با جهان و كائنات، يعنى بيت هاى چهار و پنج است. پس حافظ می گوید در طغرای «این سقف بلند ساده ی بسیار نقش» که ستارگان بی شماری در آن هست، آن نشان ویژه ی « حسبة لله » دیده نمی شود که صاحب دیوان ( زاهد ِ ظاهرْ پرست ) بتواند به نام الله برای مردم دنیا کتابِ حساب و یا نامه ی اعمال درست کند.
چکیده بیت شش غزل ۷۲: مثل این که مسئول کتاب اعمال ما کار خودش را بلد نیست و نمی داند که در نقوش فلکی نشانی و علامتی نیست که او بتواند به بهانه ی آن ، از طرف الله ، حساب برای کسی باز کند.
بیت هفت غزل ۷۲ : اين چه استغناست يا رب وين چه قادرحاكم ست / كاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست؟ استغنا یعنی بی نیازی ، بی نیاز شدن، ناز، عدم تقیّد، بی نیازگشتن، بی نیازی خواستن. یا رَبّ این واژه را چون حرف ندا به کار برند، از به هم پیوستن دو واژه ی، ( یا ) که حرف نداست و ( رَبّ ) به معنی خدا ، ساخته شده است؛ یعنی ای پروردگار. این واژه هنگام ندا ، بانگ ، شگفتی، پرسش، افسوس و . . . بر زبان رانده می شود و به معنای ِ ای ! ای وای ! آوخ ! کی؟ و چون؟ است (
ای قصر دل افروز که منزلگه انسی / یا رب مکناد آفت ایام خرابت ۹/ ۱۶، ۵/ ۲۷۰ و . . . ) ، دعا یا آرزوی چیزی (
تا به گیسوی تو دست ناسزایان کم رسد / هر دلی در حلقه ای در ذکر یارب یارب است) ۲/۳۰ ، ۲/ ۸۰ ، ۱/ ۹۰ ، ۲/ ۹۳ ، ۴/ ۹۸ ، ۲/ ۱۱۶ ، ۵ / ۲۷۰ . . . ) ، شگفتی یعنی آوخ ، ای وای که ! و مانند این ها(
یارب این بچه ی ترکان چه دلیرند به خون ـ
که به تیر مژه هر لحظه شکاری گیرند۵/ ۱۸۰ ، ۳/ ۲۱۴ ، ۶/ ۳۱۰ ، ۸/ ۳۶۴ ، ۱/ ۴۵۳ و . . .)، پرسش ؛ (
کی دهد دست این غرض یارب که همدستان شوند / خاطر مجموع ما ، زلف پریشان شما ۲/ ۱۲، ۱/ ۳۰ ، ۵/ ۳۲ ، ۶/ ۵۳ ، ۵/ ۷۲ ، ۴/ ۲۱۱ ، ۳/ ۲۱۴ و . . . ) قادر یعنی توانا ، زورمند ، مالک ، مسلّط ، کارآزموده و نامی است از نام های خداوند. « قادر حاکم است» یعنی خداوند حاکم یا حاکم زورمند است. این واژگان و نسخه بدل های دیگر که در حاشیه ی
حافظ خانلری آمده است مانند « قادر حکمتی است » و یا « عالی درگهست »
[4] معنای درخور و قابل قبولی ندارد. روشن است هنگامی که
حافظ می گوید
«نشان حسبة لله نیست» با هیچ ترفندی نمی شود « استغنا » و « قادر حاکم است» و« قادر حکمتی است » را به الله چسباند. بنابراین ، گفته ی
ذبیح بهروز و ضبط چاپ
یکتایی، با شیوه ی اندیشه ی رندان هم خوانی دارد و پذیرفتنی تر است که این بیت را چنین بخوانیم :
«این چه استغناست یارب این چه نادر همت است / کاین همه زخم نهان هست و خیال آه نیست». همّت ـ یعنی قصد کردن، خواستن است و همچنین قصد ، طبع ، خواست ، اراده ، آرزو ، خواهش ، کوشش ، دلیری ، غرور ، آزادگی فال نیک و از این دست . . . در تصوّف به معنی توجّه قلب و قصد اوست به جمیع قوای روحانیّه به جانب حق برای حصول کمال. در بخش غزل های حافظ این واژه ۴۳ بار آمده است و از واژه های کلیدی شیوه ی اندیشه ی رندان است :
« بر سر تربت ما چون گذری همّت خواه / که زیارتگه رندان جهان خواهد بود ۳ /۲۰۱ » و یا
«غلام همت آنم که زیر چرخ کبود / ز هرچه رنگ تعلّق پذیرد آزاد است ۲ / ۳۷ » و نیز
« گر من از میکده همت طلبم عیب مکن / پیر ما گفت که در صومعه همت نبود ۵ / ۲۱۳ » البته معناهایی مانند ، خواهش ، دلیری ، غرور ، آزادگی و مانند این ها با صومعه و تصوف کاری نمی تواند داشته باشد . نگاه کنید به : ( ۱۲ / ۱۲ ، ۳ / ۱۹ ، ۵ / ۵۹ ، ۳ / ۶۰ ، ۷ / ۹۴ و . . . )
ابوالقاسم انجوی شیرازی در «دیوان خواجه حافظ شیرازی»
[5] ، که خود تصحیح و حاشیه نویسی کرده است، در صفحه ی ۳۲ از قول آقای
یکتایی واژه های « نادرهمّت» را آورده است. در این صورت واژه های « استغنا » و « نادرهمّت » و « خیال آه » به رندان بر می گردد که مظهر همّت ، بزرگواری ، آزادگی ، مقاومت و بردباری هستند . در این حالت معنی بیت چنین می شود : ( آوخ که این چه بی نیازی و این چه اراده و آزادگی بی نظیر است که این همه زخم و درد پنهانی هست و رندان قصد یا خیال آه کشیدن هم ندارند.) اما به گونه ای که
خانلری آورده و ما در بالا نوشته ایم ، « استغنا » به « قادر حاکم» یعنی خدا بر می گردد و « مجال آه » به آدمیان و معنی بیت آن گونه می شود که ما در زیر آورده ایم . از نگاه ما گرچه ظاهرا این تعبیر اخیر که
خیّام وار به خدا انتقاد می کند ، می تواند از آن
حافظ نیز باشد؛ اما آنچه
یکتایی آورده و
ذبیخ بهروز گفته است ، ژرف تر و حافظانه تر است. البته در حاشیه ی
دیوان حافظ خانلری « وین چه قادر حاکمی است » و « وین چه عین حکمت است » و « وین چه قادر حکمت است » نیز آمده است که از مخدوش بودن این بیت بحث انگیز حکایت می کند و نسخه بردارانی که از « استغنا » و « همّت » رندان آگاهی نداشته اند « هر کسی بر حسب فهم ۷ / ۱۲۱ » کوشیده است تا
حافظ را و یا شاید خود را از عذاب جهنم نجات دهند.
چکیده ی بیت هفت غزل ۷۲: آوخ این چه بی نیازی و این چه خداوند زورمندی است که مردم این همه زخم و درد پنهانی دارند؛ امّا جای آه کشیدن و ناله کردن نیست؟
بیت هشت غزل ۷۲: هرچههست ازقامت ناساز بىاندام ماست / ورنه تشريف تو بر بالاى كس كوتاه نيست درونْ مایه ی این بیت نه تنها با بیت های دیگر این غزل هم خوانی ندارد بل که با شیوه ی اندیشه ی خواجه در دیوان حافظ نمی خواند. در سراسر دیوان انسان برتر و زیباتر از همه ی موجودات جهان توصیف شده است . بیش از هفتاد بار، بالای بلند انسان، به سرو و صنوبر مانند شده است: « ننگرد دیگر به سرو اندر چمن / هر که دید آن سرو سیم اندام را ۸ / ۸ » از نگاه رندانه ی حافظ نه تنها هیچ تشریفی در جهان به شرف قامت انسان نمی رسد بل که هیج بالایی زیباتر و بالنده تراز بالای انسان نیست، نگاه کنید به : ۲ / ۹ ، ۳ / ۱۱ ۵ / ۱۹ و . . . هفت بار طوبی و چهار بار سدره در برابر بالای بلند آدمی ، پست شمرده شده است : « تو و طوبی و ما و قامت یار/ فکر هرکس به قدر همّت اوست ۳ / ۶۰ » . در دیوان خواجه ی شیراز ۱۹ بار حور با مردم مقایسه شده و کم تر از آن به شمار آمده است : « ای قصه ی بهشت ز کویت حکایتی / شرح جمال حور ز رویت روایتی ۱ / ۴۲۸ » و هفت بار فرشتگان در برابر آدمی بچگان، دچار کاستی می گردند : « من که ملول گشتمی از نفس فرشتگان / قال و مقال عالمی می کشم از برای تو ۳ / ۴۰۳ » . به گمان ما بیت بالا می تواند به این غزل افزوده شده باشد. تشریف ـ یعنی شرف دادن ، بزرگوار کردن ، خلعت دادن ، بزرگداشت و . . . خلعت یا لباس در رو و بر « ظاهر» اندام پوشانده می شود. در زیر لباس ، اندام و در درون اندام ، جان آدمی هست که برای حافظ گرامی و ارجمند است . ارزش دادن به ظاهر اندام همان شیوه ی فکر « زاهد ظاهرپرست» است نه حافظ رند و آزاده ! همانگونه که دربالا گفتیم در این بیت واژه ی « تو » به کار رفته است که با هیچ یک از بیت های این غزل هم خوانی ندارد. « تشریف تو » در این غزل کاملا بیجا و نامربوط است. البته قد و قواره ی برخی از زاهدان و فقیهان ممکن است از نگاه خودشان « ناساز و بی اندام باشد » !
چکیدۀ بیت هشت غزل ۷۲: هر کمی یا کاستی اگر هست از قدّ ِ بی قواره ی ماست وگرنه ، خلعت و لباسی که تو به ما دادی برای کسی کوتاه نیست.
بیت نُه غزل ۷۲: بر در ميخانه رفتن، كار يك رنگان بود / خودفروشان رابه كوى مى فروشان راه نيست ميخانه – به معني جايي است كه درآن شراب نگهداري مي كنند، شرابخانه ، خمدان ، خمخانه ، جايي كه درآنجا شراب مي فروشند ويا مي نوشند، ميكده ، خرابات ، دستگرد ، دسكره ، معبد زردشتيان ، ترسايان و مردم بيرون ازآيين مسلماني. درجاي جاي ديوان حافظ بيشتراين معني ها بكاررفته است امّا جایگاه مُغان( به مفهوم باستانی ) و زردشتیان ( به معنی معاصران حافظ ) ، در ديوان خواجه ، معنای ويژه اي دارد كه با واژگان ” مغان “ ، ” پير“ ،” پيرخرابات “ ،” پيرخرد“ ،” پيرمي فروش “ ،” پير ميكده“ و. . . شناسانده مي شود. در ديوان حافظ ، واژه هاي خرابات ، ميخانه و میکده دربرابر ومخالف با واژه هاي ايمان ، زهد ، ريا، بهشت ، مسجد، خانقاه ، صومعه و مانند آن ها، بسيار آمده است ؛” من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم / اينم ازعهد ازل حاصل فرجام افتاد ۵/۱۰۷“، نگاه كنيد به:( ۵/ ۹، ۶/۱۸، ۸/۷۸ ،۵/۱۰۷،۴/۱۶۰،۲/۳۶۸ . براي موشكافي و كنجكاوي بيشترنگاه كنيد به:( ۱/۱۰، ۳/۳۷، ۱/۴۱ ، ۱/۴۸ ، ۱/۵۴ ،۳/۷۶،۶/۸۱ ، ۷/۸۷ ، ۱/۱۳۷، ۱/۱۷۹ ، ۴/۱۹۴،۱/۲۰۱ ،۱/۲۰۸ ،۱/۲۴۷ ، ۱/۲۷۹، ۴/۳۰۷ ، ۲/۳۴۴ ، ۱/۳۴۷، ۶/۳۵۳ ، ۲/۳۶۳،۱/۳۶۶ ، ۶/۳۸۳، ۴/۴۸۳ ونيزنگاه كنيد به: ( ۱/۵۴ ، ۵/۶۵ ، ۸/۱۷۱ ، ۸/۱۹۴ ، ۲/۳۶۳ ، ۵/۳۷۲ ، ۱/۴۰۷ ، ۴/۴۵۸، ۱۲/۴۸۰ و . . .) خودفروش ـ یعنی لاف زننده ، گزافه گوینده ، متکبّر ، خود نما و . . . می فروشان ـ جمع می فروش است ؛ به معنی می فروشنده ، شرابی ، شراب فروش ، باده فروش ، خَمّار و . . . درون مایه این بیت با وجود آن که با شیوه فکر حافظ هم خوانی دارد، امّا با آنچه در این غزل آمده است، هم سو نیست. معنای بیت نیز بسیارساده است. تنها واژه ی خودفروشان را می توان با « زاهد ظاهر پرست » در ارتباط دانست. از نگاه ما این بیت نیز به غزل افزوده شده است.
چکیده ی بیت نه غزل ۷۲: بر در ميخانه رفتن كار مردم يك رنگ مى باشد ، آن هايى كه خود نما و ظاهرپرست هستند یعنی خودفروشان ، به كوى مى فروشان راه ندارند.
بیت ده غزل ۷۲ : بنده ى پير خراباتم كه لطفش دائم است / ورنه لطف شيخ و زاهد، گاه هست و گاه نيست
بنده در زبان پهلوی
بندک و در زبان پارسی باستان
بندکه، از مصدر بستن است و، جمع آن بندگان و در پهلوی بندکان است . بنده یعنی برده ، چاکر ، عبد ، غلام ، اسیر ، زرخرید و. . . پیر یعنی پدر ، سالخورده ، کلان ، کهام ، شیخ و . . . خرابات جمع واژه ی خرابه ( خور آوه ) محلِّ گنج است .
عطّار در
منطق الطیر می گوید: «
در خرابه جای می سازم به رنج / زانکه باشد در خرابه جای گنج ». در ادبیّات فارسی دل انسان را نیز به گنج مانند می کنند.
دهخدا در
لغت نامه می نویسد: « خرابات یعنی شرابخانه ، بوزخانه ، میخانه ، میکده و . . . پیر خرابات ـ آن پیری است که خراباتیان را بر سر است. بیشترپژوهشگران براین باورند که حافظ از پیر و یا پیشوای ویژه ای پیروی نمی کرده است. دکتر
منوچهرمرتضوی درکتاب
مکتب حافظ می نویسد:« اسناد ومدارک موجود چه درخود دیوان وچه در تذکره ها و تواریخ برای قبول اینکه خواجه ی بزرگوار خود دست ارادت در دست مُرادی صاحب دل گذاشته بوده کافی نیست؛ درحالی که مؤیّداتی برای پیرنداشتن
حافظ در دست است.»
[6] اگربا کنجکاوی به دیوان
حافظ بنگریم می بینیم که واژه های پیر خرابات ، پیر میخانه ، پیرمغان ، پیر می فروش و مانند این ها به مفهوم اشخاص واقعی و یا کسان ویژه ای نیستند بل که اشاره است به فرهنگ پیر و باستان ایران و یادگارهایی که از آن فرهنگ باقی مانده است و
حافظ مانند یک ایرانی راستین و با فرهنگ ، به آن ها عشق می ورزد. «
گفتم شراب وخرقه نه آیین مذهب است / گفت این عمل به مذهب پیرمغان کنم ۶/۱۹۳» نگاه کنید به ۴ / ۴۰، ۱ / ۵۴، ۹ / ۷۰، ۳/ ۱۱۹، ۸ / ۱۴۱، ۴ / ۱۵۴و. . . لطف ـ
فرهنگ فارسی در برابر واژه ی لطف می نویسد: « . . . نرمی ، رفق، مدارا ، مهربانی . . . خوش رفتاری ، نیکویی، نیکوکاری. . . کرم، بذل ، بخشش . . . دقیقه ای از زیبایی ، کشی » دائم ـ یعنی همیشه ، آرمیده وساکن ، پیوسته ، پاینده ، ازلی و ابدی ، همواره ، پایدار و . . . شیخ ـ
لغت نامه ی دهخدا در زیر واژه ی
شیخ می نویسد : « آنکه سالمندی و پیری بر او ظاهر گردد یا آن که دوران شباب او سپری شده باشد. پیر ، پیر مرد، کبیر قوم ، شیخ قبیله . . . صاحب رأی صائب ، مردم کثیر العلم را گویند. عالم فقیه . . . کسی که تقدّم سن یا رتبه اجتماعی دارد. معلم حدیث . . . نزد صوفیان کسی باشد که بپایه ی ولایت رسیده باشد. مرشد ، پیر طریقت، کسی که رسوم کیش و آیین شریعت در دل های مریدان استوار تواند داشت. . . شیخ ، مراد سالک است و بایستی مرید در قول و فعل از او دستور بگیرد . . . شیخ طریقت یعنی پیر طریقت و مرشد کامل و . . .»
چکیده بیت ده غزل ۷۲: برده و چاکر پیر خرابات ( یعنی فرهنگ پیر و باستانیم ) که مهر و عشق او نسبت به مردم و آدمی بچه ، ازلی و ابدی است وگرنه خوش رفتاری و کرَم سرکرده ی صوفیان و پیشوایان دینی برای برخی ها و آن هم ، گاهی ، بشرط اطاعت کورکورانه هست و در صورت سرپیچی نیست.
بیت یازده غزل ۷۲: حافظ اربرصدرننشيند زعالى همتى ست / عاشق دُردىكش، اندر بند مال و جاه نيست صدر ـ یعنی بالای مجلس ، طرف بالا ، اعلای مقدم هر چیز ، بالای هر چیز ، بزرگ ، رئیس ، پیشگاه ، مسند وزارت و . . همّت ـ یعنی آزادگی و بزرگواری . این واژه در بالا معنی شده است. عاشق - این واژه از عشق ساخته شده است و عشق گویا از ریشه ی واژه ی باستانی" ایَش ، اِسَ "
[7] ، اشه و اشَک پدید آمده باشد .
دهخدا در زیر واژه ی
عاشق می نویسد : « عشق آرنده ، ، آن که در دوستی کسی یا چیزی به نهایت رسیده باشد، مهرورز ، دل شیفته ، دل از دست داده ، دل داده ، دل باخته ، دل سوخته و . . . » کسی که عشق به انسان و موجودات جهان در او به کمال رسیده باشد: «
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید ـ ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی ۵ / ۴۲۶»( و نگاه کنید به : ۹ /۳۱ ، ۴ / ۱۵۵، ۷ / ۱۷۵، ۲ / ۳۰۵ ، ۲ / ۳۲۱ ، ۳ / ۳۳۶ و . . . ). عاشق در فرهنگ ایران جان انسان را گرامی می دارد و او را برترین و زیباترین موجود در جهان می داند. دُرد ،دُرده ، دُردی ، دُرد ی کش ـ هر ماده ای که در مایعی ته نشین شود ، ماده ی کدری که در قعر ظرف مایعات متشکل گردد ؛ لای ، رسوب ، لِرد . . . کنایه از آخرین جزء و پسین هر چیز است . . . دُرد زدن و دُرد کشیدن یعنی لِرد شراب را خوردن ، می گساری. چون می و شراب نزد ایرانیان باستان و نیز
حافظ ، گرامی بوده، ته نشست آن نیزگرامی بشمار می رفته و آن را می نوشیده اند: «
در شأن من به دُرد کشی ظنّ بد مبر / کالوده گشت جامه و من پاک دامنم ۴ / ۳۳۵» یعنی جامه ی آلوده به می و دُرد پاک است و گرامی.
جاه ـ
دهخدا در
لغت نامه می نویسد: «در پارسی باستان یاثه، در هندی باستان یاته یعنی مقام ، مکان ، بزرگ ، بزرگواری ، جلال و . . . »
چکیده ی بیت یازده غزل ۷۲: اگر حافظ بر بالای مجلس نمی نشیند از بزرگواری اوست. او کسی است که عاشق انسان است ، دُرد شراب را گرامی می دارد، دور نمی ریزد و می نوشد. او در فکر ثروت و مال و مقام نیست.
* * *
نتیجه: رند، زاهد و ظاهر پرستی را نمی پسندد ( بیت ۱ ) · دنبال کردن راه راست را به دستور شیخ و فقیه، در خور ِ خرد بالنده ی انسان نمی داند ( بیت ۲ ) · زندگی را « عرصه ی شطرنج رندان » می داند، نه یک راه راست . رندان ( مردم ) پیاده ها و مهره های این میدان هستند. ( بیت ۳ ) · رندان ، جهان را بی انتها می دانند و بر این باورند که هیچ دانایی نیز از آغاز و انجام آن آگاه نیست. هر کس به جهان می آید و هرچه می خواهد می گوید . جهان بی انتها نه « دربان » دارد ، نه « صاحب دیوان » ، نه « حاجب » و هیچ کس نیز حق فخر فروشی و افاده فروختن بر کسی را ندارد. ( بیت ۴ و ۵ ) · رند بر این باور است که شیخ و زاهد فرمانی از سوی خدا ندارند تا بتوانند به حساب خدا برای مردم حساب و کتاب باز کنند. ( بیت ۶ ) · رند بر این باور است که اگر « قادرحاکمی » بر جهان فرمان می راند ، این همه درد و زخم بی درمان نمی باید می بود. رند آنچنان آزاده و بزرگوار است که در برابر هیچ درد و رنجی حتا آه هم نمی کشد . ( بیت ۷ ) · رند اهل میخانه را بی ریا و یک رنگ می داند. ( بیت ۹ ) · رند براین باور است که پیر خرابات یعنی آیین های پیر وباستانی ایران ، انسان را گرامی داشته و به او همیشه مهر می ورزد ؛ در حالی که شیخ و زاهد بر پایه تقرّب، به انسان لطف می کنند و اگر کسی سر در پای آنان نساید از لطف بی بهره می شود. ( بیت ۱۰ ) · رند عاشق انسان است و برپایه ی باورهای ایرانی شراب و دُرد آن را گرامی می دارد و می نوشد. چون شأن انسان را والا می داند صدر نشینی را نمی پسندد و به دنبال جاه و مقام نیست. ( بیت ۱۱ )
منوچهر تقوی بیات
استکهلم ـ خرداد ماه ۱۳۸۶ خورشیدی برابر ژوئن ۲۰۰۷ میلادی
rendane@hotmail.com-----------------------------------------
[1] ناتل خانلری ، پرویز. دیوان حافظ ، خواجه شمس الدّین محمّد. چاپ دوم. تهران ۱۳۶۲. صص ۹۷۴ ، ۵۵۸ ، ۵۹۴ و ۶۹۲ [2] شمس یدالّهی ، زهرا. آوازه ی شعر حافظ در فرانسه. دانشگاه اپسالا ، سال ۲۰۰۲ میلادی .صص ۴۲ و ۴۸ . . . Shams-Yadolahi, Zahra. Le retentissement de la poésie de Hafez en France. UU .2002. pp. 42,48. . .
مرتضوی منوچهر. مکتب حافظ یا مقدّمه بر حافظ شناسی، تهران - ۱۳۴۴، ص ۹۶ [3] ـ قریب دکتر یحیی ، حافظ شیرازی ، تهران ۱۳۵۶ . ص ۳۲ [4] [5] ـ انجوی شیرازی ، ابوالقاسم . دیوان خواجه حافظ شیرازی . تهران . ۱۳۶۱ . چاپ چهارم . ص ۳۲ [6] ـ نگاه کنید به منوچهر مرتضوی، مکتب حافظ، صفحه ۲۶۳ [7] ـ مقدّم، دکتر محمّد . راهنمای ریشه ی فعل های ایرانی. تهران . ۱۳۴۲ .ص ۹ .
posted by Jalil Doostkhah @
1:10 AM

Saturday, June 02, 2007
٣٦٨:٢. گزارش ِ هفت رويداد ِ فرهنگي - هنري (خواندني و شنيدني)
يادداشت ويراستار
گزارش ِ هفت رويداد ِ فرهنگي و هنري (خواندني، ديدني و شنيدني) را كه در دو روزه ي اخير، به اين دفتر رسيده است، براي آگاهي ي خوانندگان ارجمند ِ اين تارنما، يكجا در اين درآمد، بازْنشرمي دهم:
يك:
گفت و شنود ِ روزنامه ي شرق با دكتر ماشاءالله آجوداني
از دكتر ماشاءالله آجوداني، استاد پيشين زبان و ادب فارسي در دانشگاه اصفهان و مدير كنوني ي كتابخانه ي مطالعات ايراني در لندن و پژوهنده ي آگاه و ژرفاكاو ِ تاريخ اجتماعي، سياسي و فرهنگي ي سده ي اخير ِ ايران و كتاب ِ ارجمند و ممتاز ِ او مشروطه ي ِ ايراني و پيشزمينه ي ِ نظريّه ي ِ ولايت ِ فقيه و ديگرْ دستاوردهاي پژوهشي ي او، پيش از اين در همين تارنما سخن گفته ام.
به تازگي، روزنامه ي شرق، چاپ تهران، گفت و شنودي با اين استاد ايراني نشرداده است كه از نظرروشنگري درباره ي كارهاي انجام يافته ي او، نشاني ي آن را در اين جا مي آورم:
دو:
ميهن، تارنماي انجمن ادبي و فرهنگي ي شهر ِ ماكوبا خشنودي خبريافتم كه گروهي از هم ميهنان ماكويي ي ما در آذربايجان، به نشر ِ تارنمايي پُرمايه به نام ميهن، دست زده اند. يكي از بخشهاي اين تارنما، گفتاري انتقادي است درباره ي آنچه روزنامه ي كيهان چاپ تهران، با رويكرد به كوشش علي دهباشي در برگزاري ي شبهاي ويژه ي هنرمندان و فرهيختگان ايراني و جُزْايراني در خانه ي هنرمندان تهران، نشرداده است. كيهان به جاي ارجْ گزاري به اين كوشش والا، به دشنام گويي نسبت به دهباشي و پرونده سازي براي او پرداخته كه مايه ي تاسّف بسيارست.
متن ِ تارنماي ِ ميهن را در اين نشاني بيابيد و بخوانيد:
سه: بخش يكم گفت و شنود "مريم منصوري" با "محمّدرحيم اخوّت" -- كه در درآمد پيشين اين تارنما نشر دادم، در روزنامه ي
هم ميهن، چاپ تهران نيز درج گرديده است:
چهار: آوازهاي دو زباني (فارسي/انگليسي) ي ِ «مونيكا جليلي»، بانوي خواننده ي آمريكايي 
مونيكا جليلي، خواننده ي آمريكايي (زاده در خانواده اي آلماني - هلندي در آمريكا و همسر ِ شوهري ايراني به نام «جليلي»)، آوازهاي مردمي ي ايران را همراه با ترجمه ي انگليسي ي آنها مي خواند. او زبان فارسي را با مهارتي ستودني آموخته است و واژگان و تركيبهاي ترانه هاي ايراني را بي هيچ غريبگي و تكيه ي نامأنوس براي فارسي زبانان، بر زبان مي آورد؛ به گونه اي كه هرگاه كسي او را نشناسد، هرگز گمان نخواهدبُرد كه با يك جُزْفارسي زبان سر و كار دارد. چيرگي ي موزيك شناختي ي او برساختار نغمه هاي ِ ايراني چنان است كه مهر- ترانه هاي ايراني را نه تنها در كالبَد ِ اصلي شان با همه ي زير و بم هاي بايسته مي خواند، بلكه برگردان ِ انگليسي ي ِ آنها را نيز با نگاهداشت ِ همان چهارچوب اصلي، به اجرا درمي آورد و همچون پيكي فرهنگي-هنري-زباني، در ميان ِ دو فرهنگ و دو زبان ِ نا همسان پُل ِ پيوند مي زند. او به زبان فرانسه نيز آوازمي خواند.
دانشنامه ي ويكيپديا در باره ي اين بانوي هنرمند نوشته است:
Monika JaliliFrom Wikipedia, the free encyclopedia
Jump to:
navigation,
searchMonika Jalili is a
Persian classical vocalist.
Born to a German-Dutch family in the United states,
Monika studied music at The Manhattan School of Music. She was a student of Beverley Peck Johnson. She has appeared with such talents as
Steve Allen and
John Astin, and has performed and been interviewed on Iranian television and radio from studios in Los Angeles and aired worldwide. She sings in several languages Persian, French and English. Her works are based on Persian folk songs and Persian traditional music.
تصوير خواننده نيز برگرفته از همين دانشنامه است.
پس به تماشاي نمونه هاي درخشاني از اجراهاي او در نشاني هاي زير، بنشينيم و آنها را بشنويم:
پنج:
تارنماي
روزنامك، به شناساندن ِ كارنامه ي پژوهشي ي استاد
مرتضي ثاقب فر،تاريخْ نگار آگاه معاصر پرداخته است.

شش:
بر پايه ي گزارش ِ
خبرگزاري ي ميراث فرهنگي،
موزه ي لوور، دامنه ي كوشش خود در ايران را گسترش مي دهد.
هانري لوآرت، مدير موزه لوور پاريس براي امضاي تفاهم نامۀ نهايي با مدير موزۀ ملّي ِ ايران و گفت و گو در

باره نحوۀ برگزاري
نمايشگاه قرن اصفهان (
هنر و تمدّن ايران در دورۀ صفويّه ) به ايران آمده بود. او در گفت و گويي اختصاصي با
ميراث خبر ضمن اشاره به برخي از رئوس سفر خود، آن را يکي از بهترين برنامه هاي کاري اش در كشورمان دانست. متن اين گزارش در نشاني ي زير، آمده است :
http://www.chn.ir/news/?section=2&id=39318
:هفت
نابودي ي ِ ميراث ِ کهن ِ فرهنگي ي ِ ايران، خيانت است.
نقاش ِ حامي ي ِ دشت ِ پاسارگاد در گفت وگو با روز: - چهارشنبه ٩ خرداد ١٣٨٦
نمايشگاه ِ نقاشي ِ محمّد صالحي زاده با عنوان ِ "حمايت از تنگه ي ِ بُلاغي ودشت ِ پاسارگاد" عصر ِ ديروز

در ساختمان
کميسيون ملي يونسکو در تهران، با حضور جمعي ازبزرگان نقاشي ي ِ ايران افتتاح شد.
صالحي زاده در اين مراسم به پرسش هاي
پيام رهنما، خبرنگار
روز در تهران پاسخ داده است.

يكي از نگاره هاي صالحي زاده
posted by Jalil Doostkhah @
8:12 PM

Friday, June 01, 2007
٢: ٣٦٧. «جُنگ ِ اصفهان»: بازتاب ِ كوشش و كُنشي فرهنگي در نگرش ِ نسلهاي پسين
يادداشت ويراستار
نيما يوشيج، زماني نوشت:
«آن كه غربال به دست دارد، از عقب ِ كاروان مي آيد.»
اين سخن ِ والا و شيواي ِ شاعر ِ بزرگ ِ روزگارمان، در همه ي دوره هاي تاريخ و همه ي گستره هاي كوشش و كُنِش ِ اجتماعي، سياسي، ادبي و فرهنگي ي مردمان در درازناي تاريخ نمونه هاي چشمْ گير داشته است و در همين روزگار ِ كنوني نيز به موردهاي گوناگون ِ آن برخورده ايم.
* * *
نخستين دفتر ِ گاهنامه ي ِ جُنگ ِ اصفهان در سال ١٣٤٤ نشر يافت. در آن زمان، يك دهه از تازش ِ اهريمني ي سوداگران تاراجگر جهاني و همدستان ايراني نماي آنها به دستاوردهاي جنبش آزادي خواهي و رهايي جويي ي ايرانيان به رهبري ي جاودانْ يادْ دكتر محمّد مصدّق مي گذشت. خفقان اجتماعي، سياسي و فرهنگي ي ِ برآيند ِ كودتاي ِ سياه ِ ٢٨اُم ِ اَمُرداد ١٣٣٢، در جامعه ي ِ ايران، همچنان پايدار بود و اين سطرها از شعر ِ پُر درد و دريغ ِ دوست ِ زنده يادم مهدي اخوان ثالث (م. اميد) به خوبي بيان كننده ي آن شرايط ِ بسيار دشوار و هولناك براي آزادي ي بيان و قلم است:
«... بَدِه ... بَدبَد ... ره ِ هر پيك و پيغام و خبر بسته ست.
نه تنها بال و پر، بال ِ نظر بسته ست.
قفس تنگ ست و در بسته ست ...»
(باغ ِ بي برگي، يادنامه ي مهدي اخوان ثالث، به اهتمام مرتضي كاخي، تهران - ١٣٧٨، ص ٤٣٨).
جُنگ ِ اصفهان، برآيند ِ بخشي از كوششهايي بود كه براي شكستن ِ يخ ِ آن زَمْهَرير به كار رفت و تأثير ِ بسزايي برجاگذاشت. از آن پس بود كه در ديگرْ شهرهاي ميهن مان نيز جُنگ ها و مجموعه هاي فرهنگي وادبي مانند ِ جُنگ ِ هنر و ادبيّات جنوب در خوزستان، آغاز به كاركردند و خاموشي ي گورستاني ي پديد آورده ي آن نظام را برآشفتند.
جُنگ ِ اصفهان تا سال ١٣٦٠، در دو دوره ي پيش و پس از سال ١٣٥٧، در يازده دفتر نشريافت. اهميّت اين مجموعه، بيش از نشر ِ دفترهايش، در پديدآوردن ِ دبستان نقد ِ ادبي و شناخت ِ ادب و فرهنگ ايران و ديگر سرزمينها بر پايه ي سنجه هاي جهاني ي ادب شناسي بود. كوشش و كُنِش ِ دست اندر كاران اين مجموعه ي پيشگام و تراز ِ نوين، محدود به دوره ي نشر ِ آن نماند و امروز نيز با گذشت چند دهه از آن زمان، شاهد ّ رويكرد ِ جُستارگراني از نسلهاي پسين (همان غربال به دستان ِ از عقب ِ كاروانْ آينده كه نيما گفت) هستيم.
جُنگ ِ اصفهان، فراتر از نشر ِ يازده دفتر ِ پُر و پيمان در زندگي ي شانزده ساله اش، فرزندان برومندي نيز از خود بر جا گذاشت كه پيش از اين در همين تارنما، از آنها سخن گفته ام.
فصلنامه ي ارجمند ِ زنده رود كه با كوشش زنده ياد احمد ميرعلايي و حسام الدّين نبوي نژاد بنياد گذاشته شد، يكي از آنهاست. اين فصلنامه از سال ١٣٧١ آغاز به نشر كرد و من تا دفتر بيست و دوم آن (بهار١٣٨١) را دريافته ام. هسته ي اصلي ي دست اندركاران اين فصلنامه را -- جدا از احمد ميرعلايي -- شماري از همكاران دوره هاي يكم و دوم ِ جُنگ ِ اصفهان، همگام با كوشندگان جوان، تشكيل مي دهند.
دومين فرزند ِ آن پدر ِ نامدار، جُنگ ِ پَرديس به كوشش ِ محمود نيكبخت، پژوهنده و ناقد ِ ادبي و مترجم و از همگامان دوره ي دوم ِ جُنگ ِ اصفهان است كه من بيش از يك دفتر از آن را درنيافته ام.
* * *
بانو مريم منصوري، يكي از اين جويندگان و پويندگان است كه به سراغ ِ محمّد رحيم اخوّت، دوست ِ نويسنده و
ِ پژوهنده ي ِ من رفته و با در ميان نهادن ِ پرسشهايي، خواستار ِ پاسخ گويي و روشنگري ي ِ وي درباره ي تاريخچه ي جُنگ و سويه هاي گوناگون ِ كاركرد ِ اين دستاورد ِ بزرگ ِ فرهنگي ي روزگار مان شده است. اين گفت و شنود ِ ارزنده در چهارچوب جُنگ محدود نمانده و خوشبختانه روشنگريهايي در باره ي كارهاي ِ خود ِ اُخوّت را نيز در بر گرفته است.
آنچه در زير مي آيد، متن ِ اين گفت و شنود ِ خواندني است. از بانو منصوري براي فرستادن ِ اين متن به دفتر ِ كانون، سپاسگزارم.
* * *
گفت و شنود ِ مريم منصوري با محمّدرحيم اُخُوّت
درباره ي ِ
جُنگ ِ اصفهان
مَ. مَ. : آیا شما هم با جُنگ ِ اصفهان همکاری داشتید؟
مُ. رَ. اُ. : ابتدا باید بگویم که من جزو ِ جمع ِ جُنگ ِ اصفهان نبودم . من بیشتر با دوره دوم جُنگ همراه بودم که شامل سال های پس از ١٣٥٧ می شود. در مرحله دوم اعضا اصلی جُنگ ِ اصفهان که شامل حقوقی ، نجفی و گلشیری می شد از اصفهان رفته بودند.دوره دوم به وسیله دکتر دوستخواه و مرحوم میرعلایی شروع شد و عده ای از قدیمی های جُنگ و چند نفری از جوان تر ها را دور هم جمع کردند و شاید بی دلیل اسمش را جُنگ ِ اصفهان گذاشتند . البته در سال ١٣٦٠، توسّط همین افراد یک شماره ي دیگر از جُنگ ِ اصفهان منتشر شد و مطالب یک شماره دیگر را هم جمع کردند که هیچ وقت در نیامد. امّا بعد از آن هم یک جلساتی بود که افراد آثارشان را می خواندند و به طور شفاهی نقد می شد . به همین دلیل بعید می دانم که بتوانم راجع به جُنگ ِ اصفهان اظهار نظر کنم .
*
مَ. مَ. : از شروع فعالیّت های ادبی ي خودتان بگوييد .
مُ. رَ. اُ.: من هم مثل خیلی ها از کودکی شروع کردم . البته خانواده ي ِ من به هیچ معنایی اهل ِ ادبیّات نبودند . بیشتر مذهبی بودند و عقاید مذهبی خاصّي داشتند. کما بیش در مقدّمه ي کتاب چهار فصل اشاره کرده ام که شروع مطالعات ادبی ي من از دوره ي ِ دبیرستان بود. این علایق ادامه داشت تا دوران ِ سربازی که نخستین نوشته ي کوتاهی که از من چاپ شد در همین دوران وبه نام قهوه و چای و سیگار بود. مطلبی يك صفحه ای در مجلّه ي فردوسی بود و بعد نوشته های من در مجلات مختلف، به طور پراکنده منتشرشد . البته در اوایل دهه ي پنجاه، ٦-٧ کتاب در حوزه ي کتاب کودک از من منتشرشد، که یک ناشر اصفهانی آنها را منتشرکرد.
*
مَ. مَ. : شما متولّد سال ١٣٢٤ هستید و جوانی تان با جوانی ي بسیاری از اعضا ي جُنگ اصفهان هم زمان بوده است. یک جریان ِ ادبی در اصفهان ریشه زد و شکل گرفت. با این که شما هم دغدغۀ نوشتن داشته اید و ساکن اصفهان هم بوده اید، چرا به این گروه پیوند نخورده بودید؟
مُ. رَ. اُ.: سؤال بسیار خوبی کردید. حتما شما با جریان جُنگ اصفهان و نگاه حاکم براین جریان آشنایی دارید . اینها چندان به معنای ِ مرسوم ِ کلمه سیاسی نبودند. اینها دغدغه ادبیّات ِ -- به زَعْم ِ من اصیل که امروز به آن قائلم -- را داشتند. در حالی که در آن زمان، دلبستگی من به ادبیّات و هنر، بیشتر سیاسی و انقلابی بود. خیلی شور ِ انقلابی داشتم و جُنگ ِ اصفهان را برج ِ عاجی می دیدم که انگار در جامعه ي دیگری زندگی می کردند و حسّاسیّتی هم نسبت به جریان های روزمرّه ي ِ سیاسی نشان نمی دادند و به همین دلیل من از آنها پرهیزمی کردم . آنها هم یک حلقه ي بسته بودند. البته رفتن در جمع آنها با توجّه به دوستانی که داشتم، برای من میسّر بود. دوستانی نظیر جلیل دوستخواه ، احمد اخوّت و دیگران. درهمان زمان ، در دهه ي ِ پنجاه، درباره ی ِ اوّلین کتاب ِ هوشنگ گلشیری با عنوان ِ مثل ِ همیشه نقدي نوشتم. امّا به همان دلیل که گفتم، با آنها رفت و آمدی نداشتم.
*
مَ. مَ. : شما به خاطر نداشتن ِ همکاری ي نزدیک با جُنگ اصفهان ، گزینۀ خوبی برای روایت تصویر بیرونی ي اين جُنگ هستید.
مُ. رَ. اُ.: من از منظر خودم حرف می زنم. جُنگ اصفهان یکی از جدی ترین نشریه های ادبی بود که در آن زمان منتشر می شد. علی رغم این که خودش را از فضاهای سیاسی دور نگه می داشت، یک نشریّه ي بسیار سنگین و ارزشمند بود که من تمام شماره هایش را به هر شکل، پیدا می کردم و می خواندم . منتها بدون این که بخواهم شکسته نفسی کنم، در آن زمان من به بلوغی نرسیده بودم که بتوانم خودم را راضی کنم که پیوند جدّی تری با این جمع داشته باشم. هر چند که به آن بلوغ رسیده بودم که آثاری را که در آن نشریّه چاپ می شد، با ولع بخوانم. شاید همین خواندن های جُنگ اصفهان و نشریّه های دیگر در این سطح باعث شد که من ازآن خامْ نگری دورشوم . به همین دلیل پس از سال ١٣٥٧من به محض اشاره ي دکتر دوستخواه -- تنها آدمی از آن جمع كه با من ارتباط داشت و در دانشکدۀ ادبیّات دانشگاه اصفهان هم تدریس می کرد -- با شوق و ذوق در آن جمع شرکت کردم.
ِ یکی از افرادی که به گردن ادبیّات ما خیلی حق دارد، احمد میرعلایی است. میرعلایی در جُنگ اصفهان، همراه با ابوالحسن نجفی در معرّفی ي ادبیّات ِ جهان، نقش مؤثری داشت.
*
مَ. مَ. : با توجّه به دوستی ي شما، خیلی احتمال می دهم که آن مترجم، از دانسته های خودش از جُنگ اصفهان برای شما نقل کرده باشد.
مُ. رَ. اُ. : فراوان. امّا با توجّه به این که سالها از این جریان گذشته و با توجّه به حافظۀ ضعیف من شاید بازگو کردن آن چندان کار درستی نباشد. میرعلایی از کسانی بود که واقعا دلبستۀ فرهنگ و ادبیّات بود و علی رغم تفاوت هایی که با بعضی از دوستان داشت، گاردش در مقابل آدم های مختلف بازبود. به کسی آوانس نمی داد و توی ذوق کسی هم نمی زد. خیلی راحت پذیرای همه بود. البته میرعلایی به ابوالحسن نجفی به عنوان یک استاد راهنما نگاه می کرد و همیشه با احترام بسیار زیاد از نجفی سخن می گفت . نجفی در مرتبه ای از نگاه و اطّلاعات بود که کمتر کسی به آن می رسید . امّا میرعلایی هم اطلاعات به روزی داشت و بسیاری از افراد را او برای نخستین بار معرّفی کرد که از آن جمله می توان به اوکتاویوپاز، مارکز، بورخس و... اشاره کرد . میرعلایی همیشه خاطرات بسیاری از جُنگ نقل می کرد. هرچند که شاید به حدّ خاطره نرسيده بود. افرادي مانند ضياء موحّد، گلشیری و نجفی، هر وقت به اصفهان می آمدند در جلسات شرکت می کردند. رضا فرّخفال، ضیاء موحّد و گلشیری از دوستان صمیمی ي ِ احمد میرعلایی بودند.

مَ. مَ. : من دنبال خاطرات نابی هستم که گفتيد میرعلایی از دورۀ اوّل جُنگ اصفهان تعریف می کرد. مُ. رَ. اُ. : متاسّفانه من چیز زیادی به یادم نمی آید . فقط به خاطرم هست که هم خود میرعلایی و هم دیگران با تاکید زياد می گفتند: ترجمه ای که از سنگ ِ آفتاب درآمد، برآیندی از كار ِ جمع بود. احمد میرعلایی معتقد بود که اثر ( به خصوص شعر)، باید به ترجمه تن دهد. و در مورد ِ سنگ ِ آفتاب هم این اعتقاد را داشت. می گفت من با شوق این شعر را ترجمه کردم و برای حقوقی فرستادم . اگر درست به یادم مانده باشد اصلا" در آن زمان، میرعلایی در ایران نبود.
زنده ياد احمد ميرعلايي
مَ. مَ. : میرعلایی در کجا بود؟
مُ. رَ. اُ. : یا در انگلیس بود یا ... (خیلی خوابْ ببینی یادم می یاد!) اگر اشتباه نکنم یک وقتی می گفت در سویس. امّا یادم نمی آید که میرعلایی اصلا درسویس ساکن بوده باشد. حتما آقای حقوقی دقیق تر می تواند در این زمینه حرف بزند. چون حافظۀ خیلی خوبی هم دارد. این را هم در نظر داشته باشید که آن موقع جُنگ اصفهان دفتر نداشت و آثار باید به آدرس یک فرد ارسال می شد و تا آن جا که من می دانم ترجمه ي این شعر را برای محمّد حقوقی می فرستد و حقوقی در غیاب میرعلایی این شعر را در جمع می خواند. امّا همه ي اینها ، حرف های دست ِ دوم است؛ چون خودم حاضرنبودم.
*
مَ. مَ. : اصلا" احمد میر علایی کی به ایران آمد و از چه سالی با جُنگ ِ اصفهان همكاري كرد؟
مُ. رَ. اُ. : میرعلایی پس از اتمام تحصیلاتش در رشته ي ادبیّات انگلیسی، چند سال قبل از انقلاب به ایران آمد. البته مدّتی هم در فرانسه بوده . بعد به ایران برمی گردد .سپس به وزارت امور خارجه می رود و به عنوان رایزن فرهنگی ي ایران در هند وسپس پاکستان مشغول به کار مي شود. (من در مقالۀ «حافظه و فراموشی» در ابتدای کتاب جسم و جان هم مطالبی در این زمینه آورده ام.) مدتی هم به پاکستان می رود و بعد هم به تشخیص خودش استعفا می دهد و به ایران بازمی گردد. در همین زمان بود که ما با هم آشنا شدیم . من از قبل، آثار او را می شناختم. ولی دیدار نخست ِ ما، در اوّلین جلسه ي دورۀ دوّم جُنگ ِ اصفهان بود.
*
مَ. مَ. : آيا در دوره ي دوم، میرعلایی از پایه گذاران بود؟
مُ. رَ. اُ. : به همراه دکتر دوستخواه از پایه گذاران بود و اوّلین جلسه هم در خانه دکتر دوستخواه بود و من به دعوت ایشان رفتم و میرعلایی ستون اصلی ي این نشست ها بود.
*
مَ. مَ. : این دوره دقیقا" از چه سالی شروع شد؟
مُ. رَ. اُ. : اگر اشتباه نکنم از سال ١٣٥٧ یا اوایل ِ ١٣٥٨.
*
مَ. مَ. : چرا پس از انتقال ستون های جُنگ ِ اصفهان به تهران، تصمیم گرفته شد که دوباره جلساتی از این دست شکل بگیرد؟
مُ. رَ. اُ. : چون دوستان این جلسات را موفق ارزیابی می کردند که واقعا" هم همین جور بود وبا توجّه به این که در حلقۀ جُنگ اصفهان تاکید روی کار جمعی بود، وقتی که این افراد از اصفهان رفتند، قرار نبود جُنگ متوقف شود. اگر در سالهای ٥٧ و ٥٨ هم متوقف شد، دلایل دیگری داشت. در جَوّ ِ سیاسی حاکم بر جامعۀ آن سالها، مردم دل مشغولی ها و سرگرمی های دیگری داشتند و وقتی که به زَعْم آنها فعالیّت شان به نتیجه رسید و بساط قبلی برچیده شد، گفتند حالا باید کار کرد.
*
مَ. مَ. : این دوره چه تفاوت هایی با دوره ي قبل داشت؟
مُ. رَ. اُ. : من چون در دوره ي اوّل نبودم، نمی توانم مقایسه کنم. امّا از هنگامی که من بودم، در این جلسات افرادی حضور داشتند. به عنوال مثال ؛ محمود نیکبخت ذهن نقادی داشت . البته بیشتر شفاهی و کمتر کتبی. دکتر دوستخواه در حوزه ادبیّات باستاني و اوستا شناسی و شاهنامه شناسی بود و هر وقت مطلبی در این زمینه می نوشت که برای عرضه کردن به جُنگ مناسب بود، در جلسه می خواند. احمد میرعلایی تقریبا" در تمام جلسات، مطلبی برای ارائه داشت که اغلب ترجمه هایی در زمینۀ شعر و داستان بود . محمّد کلباسی گاه داستانی ارائه می کرد. احمد گلشیری هر وقت ترجمه ای داشت ارائه می داد. علی خدایی تازه وارد بود و خیلی خوش درخشید و خیلی بیشتر از امروز داستان می نوشت و ارائه می داد . محمّد رضا شیروانی و یونس تراکمه هم از دورۀ اوّل جُنگ بودند. حُسام نبوی نژاد و محمّدعلی موسوی فریدنی و بعدها احمد اخوّت هم از افراد این جمع بودند. امیرحسین افراسیابی هم تا زمانی که در ایران بود،پای ثابت این جلسه ها بود.
*
مَ. مَ. : رضا فرّخْفال چطور؟
مُ. رَ. اُ. : فرّخْفال در آن زمان ساکن تهران بود. امّا هر وقت به اصفهان می آمد، در جلسه شرکت می کرد و معمولا" هم با داستان می آمد. یعنی هر وقت داستانی می نوشت به اصفهان می آمد و در جلسه حاضرمی شد. کما این که گلشیری هم این طور بود. علی رغم اینکه گلشیری در تهران خیلی مشغول بود، بازهم وقتی که کار ِعمده ای کرده بود، به اصفهان می آمد و کارش را در جلسه می خواند. گاهی هم شاگرد های کلاس داستان نویسی اش را می آورد. ضیاء موحّد هم در آن زمان، در انگلیس بود. امّا به محض این که از انگلیس آمد سری به اصفهان زد. او هم بیشتر نظرمی داد و با این که شعر می گفت. یادم نمی آید که مطلب مکتوبی ارائه داده باشد. بُرهان الدین حسینی هم بود و شیروانی که قبل از رفتن از اصفهان، به طور مستمر در جلسات شرکت می کرد.
*
مَ. مَ. : اگر اجازه دهید کمی هم به آثار خودتان بپردازیم. آیا شما هم از جمله شاعران شکست خورده اید که به داستان روی آورده اید؟ البته در در ادبیّات داستانی تان هم به طور پیوسته به شعر ارجاع داده می شود. فارغ از این که پیشانی نوشتِ فصل های مختلف نام ها و سایه ها شعر است ، ارجاع به شعر کهن و شکل گیری روابط شخصیّت ها بر مبنای شعر هم درآثار شما بسیار دیده می شود.
مُ. رَ. اُ. : این مثل که داستان نویس ها شاعران شکست خورده هستند، اگر در مورد هر کسی صدق نكند، در مورد من صادق است. امّا این طور نبود که من یک دو جین شعر بگویم و با داستان بیگانه باشم وبعد وقتی که متوجّه می شوم که در این زمینه موفق نیستم، به سراغ داستان بیایم. من از همان زمان دبیرستان، هم شعر می گفتم و هم داستان می نوشتم. اغلب ایرانی ها هم از دوره ي نوجوانی شعر می گویند. شاید به این خاطر که شعر بیان احساسات است. من هم از دوره ي دبیرستان به شعر گرایش داشتم. هنوز هم دارم. منتها ارزیابی که خودم از کارم دارم این است كه اگر حرفی برای گفتن داشته باشم در داستان است. البته در جوانی به غیر از شعر و داستان، تئاتر هم کار می کردم . کاریکاتور هم می کشیدم. منتها همه اینها نوعی سر زدن به این سو و آن سو، بدون است