Wednesday, May 31, 2006
368. سوگْ يادي براي يك نويسنده، مترجم و مبارز ِ راه ِ آزادي
چندي پيش در همين صفحه از بيماري ي ِ سخت ِ به آذين خبر دادم و برايش آرزوي بهبود كردم. امّا امروز با دريغ ِ بسيار، خبريافتم كه وي ديروز در تهران چشم از جهان فروپوشيده است.
محمود اعتمادزاده (م. ا. به آذين)، رشت 1293- تهران 1385،
در فراسوي ِ باورهاي سياسي و حزبي اش -- كه بارها از سوي كساني به بحث و نقد گذاشته شده است -- نويسنده و مترجمي توانا و شاخص و از بنيادگذاران ِ كانون نويسندگان ايران در سال 1347 بود. او در تدارك و برگزاري ي ِ ده شب ِ سخنراني و شعرخواني در انستيتو گوته در تهران در سال پنجاه و شش، نقشي چشم گير داشت. وي از مبارزان ِ پي گير و سرسخت ِ راه ِ آزادي ي ايران بود و در فرآيند ِ اين كوششهايش بارها به زندان افتاد و رنج و شكنج ِ بسيار را برتافت.
از به آذين، كتاب ها و گفتارهاي بسيار (نوشته و ترجمه) بر جامانده كه بخشي از گنجينه ي فرهنگ و ادب ِ روزگار ِ ما را زيور مي بخشد و نامش در كنار ديگر بزرگان ِ ادب ِ اين عصر، به ثبت رسيده است.
خاموشي ي اندوهبار به آذين را به خانواده و دوستانش و به همه ي جامعه ي فرهنگي ي ايران تسليت مي گويم. يادش گرامي و راه ِ فرهنگي اش پُر رهرو باد!
*
تارنماهاي خبري ي ايران امروز، اخبار ِ روز ، پيك نت و روز آنلاين، امروز يادواره هاي سزاواري براي بزرگداشت ِ اين فرهيخته ي ِ زمانمان نشرداده اند كه خوانندگان ِ ارجمند ِ اين صفحه را به خواندن ِ آنها فرامي خوانم:
پنجشنبه يازدهم خرداد 1385
posted by Jalil Doostkhah @
7:06 PM

Tuesday, May 30, 2006
367. انديشه هاي اهريمني از ذهن ِ ايرانيان دورباد!
يادداشت ويراستار
چندي پيش در همين صفحه، گفت و شنود ِ آقاي دكتر شاهين سپنتا با استاد ِ ارجمندم محمّد مهريار را كه در تارنماي ِ ايران نامه نشريافته بود، آوردم. امروز آگاهي يافتم كه آقاي سپنتا، در پي گيري ي ِ همان كوشش، گفت و شنودي داشته است با يكي از چهره هاي ادبي - فرهنگي و مبارز ِ ملّي و آزادي خواه، استاد اديب برومند.
با عنوان:
ایرانیان باید اندیشه های اهریمنی را از خود دور کنند !
با سپاس از آقاي سپنتا براي انجام ِ اين گفت و شنود و رساندن ِ خبر ِ آن بدين دفتر، فرصت را غنيمت مي شمارم و براي بزرگداشت ِ استاد برومند و آشنايي ي خوانندگان ِ اين تارنما با كارنامه ي ِ ايشان، نشاني ي ِ ايران نامه را در اين جا مي آورم:
posted by Jalil Doostkhah @
7:16 PM

Thursday, May 25, 2006
364. فردوسي شناسي و شاهنامه پژوهي: هيجانْ زدگي و شعارْبارگي يا جُستار و ژرفانگري؟
يادداشت ويراستار
جاي ِ تأسّف است كه در رويكرد ِ برخي از ما ايرانيان و به ويژه شماري از كساني كه خود را گرداننده ي ِ برنامه هاي فرهنگي مي دانند، به زندگي و كارنامه ي ِ فردوسي، حماسه سراي ِ بزرگ ِ ملّي مان و شاهنامه ي جاودانه ي او -- همانند ِ ديگرْ كارهامان -- هيجانْ زدگي و شعارْبارگي و كوشش براي بهره گيري ي ابزاري از اين درونمايه هاي ِ فرهنگي، بيش از هر چيز به چشم مي خورد و ارج ِ كار را تا فرودْجاي ِ ابتذال و روزمرّگي و سياستْ بازي مي كاهد.
نسل هاي ارشد ِ كنوني، هنوز شيوه هاي شاهنامه گرايي ي رضاشاهي و كوبيدن بر طبل سپاهيگري ي ِ نودولتان ِ بي ريشه و اعطاي لقب "سپهبد" (!) به فردوسي و ادبيّات ِ پادگاني و "بهارمستي" را از ياد نبرده اند و برآيند ِ شرم آور ِ آن همه هياهوي ِ ميانْ تُهي و ايران پرستي ي تندروانه را هم در روز ِ مباداي ِ سوم ِ شهريور ِ 1320 به چشم ِ خويش ديدند.
امروز هم -- كه بيش از شش دهه از آن زمان مي گذرد -- هستند كسان و نهادهايي كه هرگاه به مناسبتي سخن از فردوسي و شاهنامه به ميان آيد، شتابزده و فرصت جويانه خود را داخل معركه مي كنند تا براي خواستهاي خويش، كلاهي از اين نمد به دست آورند! چنين است كه هيابانگ و نمايش ِ آوازه گرانه و مصلحت جويانه، كارهاي دل سوزانه و فرهيخته را در سايه ي مي گذارد و كوششها و كُنش هاي راستين را كم رنگ مي كند.
همين تازگي در 25 ارديبهشت -- كه به هر روي، روز ِ بزرگداشت ِ فردوسي خوانده شده است -- گردهمايي ها و آيينهايي در چند شهر ميهنمان برگزارگرديد كه از ديدگاهي، مثبت و سودمند و فرهيخته بود. امّا در همان حال، بازهم چسبانده شدن وصله هاي ناجور به بخش هايي از اين برنامه ي بزرگداشت و يا سخنراني هاي قالبي و خشك با درونمايه هاي هزار بار تكرارشده و ملال انگيز، درخشش و فرهيختگي ي آن را كاهش داد. از جمله آگاهي يافتم كه در زادگاه من اصفهان، در كنار ِ سخنراني ي ِ پژوهشگرانه و ارزشمند استاد دكتر جلال خالقي مطلق، افزوده اي مبتذل و "فرموده"، با عنوان "پرده خواني" گنجانيده شده بوده كه همه ي حاضران در آن نشست را دل آزرده كرده است. در حالي كه هرگاه نگرش فرهنگي و هنري در كار بود، مي شد كه با تدارك از پيش، نمايش ِ عروسكي ي ِ مهر ورزي ي زال و رودابه، نوشته ي خود ِ استاد خالقي ي مطلق را پايان بخش ِ سزاوار ِ آن برنامه گردانند. من خود، چندين سال ِ پيش، در سفري براي ِ شركت در يك كنگره ي ِ ايران شناسي در شهر هامبورگ آلمان، شبي اين كاميابي را يافتم كه اجرايي از اين نمايش بسيار زيبا را در موزه ي ِ ايران در دانشگاه آن شهر، تماشا كنم و از آن لذّت ببرم.
*
در همين راستاي ي بايستگي ي رويكرد ِ فرهيخته و پژوهشي ي راستين به فردوسي و شاهنامه، دو روز پيش گفتار انتقادي ي خوبي با عنوان:
بلایِ ِ همیشگیِِ ِ شعارزدگی در بزرگداشت ِ فردوسی
به قلم پژوهنده ي ارجمند آقاي دكتر رضا مرادي غياث آبادي
در تارنماي ايشان به نام پژوهشهاي ايراني نشريافته است كه خوانندگان گرامي ي اين تارنما را به خواندن آن فرامي خوانم. نشاني اش، اين است:
چهارم خرداد 1385
Monday, May 22, 2006
361. آغاز به كار ِ يك خبرنامه ي ِ تازه ي ايران شناختي
يادداشت ويراستار
پاسداشت ِ از مرده ريگ ِ باستاني و يادمانهاي ِ ارجمند ِ تاريخي و فرهنگي ي ِ ايرانيان در برابر ِ كُنش هاي ناسزاواري كه -- دانسته يا نادانسته -- آنها را به نابودي ي ِ هميشگي تهديد مي كنند، چنان بايسته و درنگ ناپذير شده است كه هر ايراني ي راستين و دل بسته به فرهنگ ِ اين سرزمين، در ميهن يا در هر جاي جهان كه باشد، "چو بيد بر سر ِ ايران ِ خويش مي لرزد!" و دمي آرام و قرار ندارد.
از اين روست كه ايرانيان در سالها و ماههاي اخير، بيش از پيش به تكاپو پرداخته اند تا در كارزاري بزرگ، با چنگ و دندان از گنج شايگان فرهنگ كهن خويش و نشانه ها و نمادهاي آن، نگاهداري كنند و دستهاي تباهكار و ويرانگر را از اين كُنش ِ فرهنگ ستيزانه و ضدّ ملّي بازدارند.
دوست ارجمند ِ پژوهنده، آقاي دكتر نويد فاضل، امروز پيام زير را از آلمان به اين دفتر فرستاده و مژده ي نشر ِ نخستين شماره ي دوهفته نامه ي الكترونيك ِ خبرنامه ي پايگاه ِ اطّلاع رساني براي نجات يادمان هاي باستاني (دشت ِ پاسارگاد) به تاريخ سي ام ارديبهشت 1385 را داده اند.
متن پيام و نشاني ي خبرنامه را در پي مي آورم و همه ي ايرانيان را فرامي خوانم تا در اين هنگامه ي هولناك ِ بود و نبود، به اين جنبش و كوشش بپيوندند؛ باشد كه با ياري و همدلي بتوان پيش از آن كه دير شود و كار از كار بگذرد، راهي به رهايي و رستگاري ي گنج شايگان نياكان يافت. چُنين باد!
يكم خرداد ماه 1385
درود بر هم اندیشان گرامی
نخستین شماره ی خبرنامه ی " پایگاه اطلاع رسانی برای نجات یادمانهای باستانی" (دشت پاسارگاد) برای شما فرستاده شده است.
در این شماره می خوانید:
كشف بقایای كاخ داریوش در تنگه بلاغی
همایشی درباره سیوند در دانشگاه علم و صنعت
اعتراض به نابود سازی چهار باغ
یادواره سالروز آزاد سازی خرمشهر در اصفهان
منتظر دیدگاهها و نگرش های شما عزیزان هستیم. با ما در این راه دشوار همراه شوید.
امید است که برای شما سودمند باشد. فرّ ِ ایران را می ستاییم. خدا یار و نگهدارتان.
نشاني ي تارنماي پايگاه، اين است:
posted by Jalil Doostkhah @
6:31 AM

360. اُپراي ِ "رُستم و سهراب": سومين اجرا در ايران، همزمان با روز ِ بزرگداشت ِ فردوسي
يادداشت ويراستار
در درآمد ِ 347 و افزوده ي ِ پيوست ِ آن، از برنامه ي بزرگداشت ِ فردوسي
در ايران سخن گفتم و به برخي از بخش هاي آن اشاره كردم. امروز دو گزارش تازه در همين راستا به دفتر من رسيد. يكي از دوست ارجمند آرش اخوّت از اصفهان كه خبر ِ سخنراني ي دوست دانشمندم آقاي دكتر جلال خالقي مطلق در موزه ي هنرهاي معاصر آن شهر، درباره ي سنجش حماسه هاي ايران و يونان و ديگري يادآوري ي دوست گرامي احمد رُنّاسي از پاريس درباره ي گزارشي از اجراي تازه ي اُپراي رستم و سهراب درتهران در تارنماي بخش فارسي ي بي بي سي. با سپاس از اين ياران همدل، گزارش ِ بي بي سي را همراه با تصويرهايي از صحنه هايي از اُپرا براي آگاهي ي دوستداران حماسه ي ايران، در پي مي آورم.
يكم خرداد ماه 1385
نگاهی به اپرای عروسکی 'رستم و سهراب'
جواد اعرابی
کارشناس تئاتر
عکس های اپرای عروسکی ي رستم و سهراب از رضا معطريان
برگرفته از وب سايت ايران تئاتر
نخستين اپرای عروسکی ايران با عنوان " اپرای رستم و سهراب" برمبنای داستان رستم و سهراب شاهنامه فردوسی، بار ِ يكم در دی ماه ۱۳۸۳ بر روی صحنه رفت.
اين اپرا در تالار فردوسی برگزارشد و نمايش آن تا پايان اسفند ماه ۱۳۸۳ ادامه داشت. تالار فردوسی که رو به روی تالار وحدت (رودكي) قرار دارد، روز ۲۹ شهريور ماه ۱۳۸۳ همزمان با آيين ِ پاياني ِ دهمين جشنواره بين المللی ِ تآتر ِ عروسکی تهران افتتاح شد.
اين اپرای عروسکی بر اساس اثر موسيقايی ي
لوريس چکناواريان
که ساخت آن ۲۵ سال به درازا کشيده، برای اجرا آماده شده است. اين اثر موسيقی در تالار وحدت به رهبری لوريس چکناواريان اجرا شده است.
اپرای عروسکی از قرن هفدهم در اتريش مرسوم بوده است و موسيقيدانان بزرگی چون موتزارت برای اين شيوه اجرای نمايشی آثاری را نوشته اند.
اگرچه در تاريخ نمايش ايران بازيهای نمايشی و رقص های آئينی وجود دارند ولی به رغم ِ وجود داستانهای فراوان مانند داستانهای شاهنامه و داستانهای عاشقانه نظامی گنجوی وغيره... که از وجوه دراماتيک برخوردارند، تئاتر صحنه ای مانند آنچه در يونان وجود داشت ، ديده نمی شود.
ولی در عوض در نمايش عروسکی، ايران از کشورهای صاحب نام دراين عرصه است، که خيمه شب بازی، پهلوان کچل يا ( پنش ، پنج) و سايه بازی از آن جمله است.
"اپرای رستم و سهراب" عروسکی به شيوه نخی اجرا می شود، به همين دليل حرکت عروسکها با توجه با دقتی که در ساخت آنها به کار رفته است ، بسيار به نوع طبيعی شان نزديک اند. اين عروسکها طی دوسال در اتريش طراحی و ساخته شده اند.
عروسکهای نخی يا ماريونت دارای سابقه در هند، چين، ايران، ايتاليا و فرانسه هستند. اين شيوه عروسکی نسبت به ساير شيوه ها به خاطر تعداد نخها و مفاصل حرکتی محدود از دامنه حرکتی کمتری برخوردارند؛ ولی به خاطر شبيه سازی کامل به آناتومی انسان و حيوان حرکات آن طبيعی تر به نظر می آيد.
داستان اپرا با فردوسی شروع می شود که مشغول خلق داستان رستم و سهراب است و در شروع نمايش دو فرشته سهراب را به صحنه می آورند که نشان پاک بودن اوست.
در بخش هايی حرکات ِ رقص گونه ي عروسکها هماهنگ با آواز اُپرا، به قدری طبيعی است که انگار انسانهای واقعی آن را اجرا می کنند. يکی ازابتکارات اين اُپرا استفاده از سايه بازی برای نبردهای رستم و سهراب است. ولی با وجود اين شيوه های متفاوت اجرايی، نمايش هنوز به نسبت زمان موسيقی نيازمند طرّاحی ي ِ شيوه های متفاوت اجرايی بيشتری است. ظرفيّت نمايش برای يک ساعت کار، بسيار تازه است ولی بعد از آن دچار تکرار می شود.

اپرای رستم و سهراب هشت سال پيش به رهبری لوريس چکناواريان در تهران اجرا شد
صحنه اپرا به شکل قابی در ميان ديوار درست شده است که با يک شيشه از سالن تماشاگر جدا شده است و نمايش از پشت آن در معرض ديد تماشگران قرار می گيرد. نوع نورپردازی بر روی حرکات عروسکها و به همراه بازی
بهروز غريب پور
دهی ِ نرم آنها اين تصوّر پيش می آيد که به جای يک اجرای نمايشی زنده، يک کار تصويری به نمايش گذاشته شده است.
شايد بتوان گفت که اُپرا عالی ترين شکل ِ اجرايی صحنه ای است كه درآن اجرای ِ هماهنگ ِ آواز و رقص و حرکات نمايشی نيازمند هنرمندان ورزيده می باشد؛ چون کوچکترين اشتباهی در زمان بندی عمل اين سه هنر با همديگر،غير ِ قابل ِ جبران است و در مورد ِ اپرای ِ عروسکی هم، به ويژه آن که به شيوه نخی اجرا شود، اين موضوع صادق است.
در "اپرای رستم و سهراب" حرکت عروسکها که بازی دهندگان آنها ترکيبی از هنرمندان شناخته شده پيش کسوت و جوان اين نوع نمايش هستند، خيلی دقيق و زيبا انجام می شود.

داستان های فردوسی جدا از آنکه يک اثر حماسی رسمی ي ِ ملّی است، در بين مردم ايران از محبوبيّت خاصی برخوردار است. در زمانهای ِ گذشته اين داستانها در قهوه خانه ها توسط ِ نقال ها با استقبال مردم کوچه وبازار روبرو می شده است. به همين دليل مثل هايی بسياری در زبان مردم ايران رايج است که ريشه آن در داستان های شاهنامه نهفته است. از جمله اين مثل ها چشم اسفنديار است که مانند پاشنه آشيل نقطه ضعف اسفنديار رويين تن بوده است. نوشداروي پس از مرگ سهراب و بکار بردن اصطلاح سهراب کشی از اين جمله است؛ که اين آخری اشاره به فرزند کشی دارد.
غم انگيزترين داستان شاهنامه فردوسی، همين داستان رستم وسهراب است که فردوسی در پايان داستان می گويد:
"!"يکی داستان ست پر آب ِ چشم / دل ِ نازک از رستم آيد به خشم
از ويژگی های شاهنامه فردوسی اين است که قهرمانان آن بی نقص و عيب نيستند و در پرداخت شخصيّتی آن ها به ضرورت، اعتدال به کار رفته است و اين يکی از رموز جاودانگی اين اثر است .
شناسنامه
اُپرای عروسکی رستم و سهراب
برگرفته از شاهنامه ي حکيم ابوالقاسم فردوسی
آهنگساز: لوريس چکناواريان
طراح و کارگردان: بهروزغريب پور
ساخت عروسکها: جرالد کوبی چک/ ورنرهايرزر/ کريستين هايرزر
بازی دهندگان: علی پاک دست/ مريم اقبالی/ آزاده انصاری/ علی ابوالخيريان/ محسن ايمان خوانی/ شيوا مسعودی/ مرجان احمدی/ افسانه زمانی/ جليله هيبتان/ غزل اسکندر نژاد/ بنفشه صمدی/ همايون صلاحی/ رؤيا مقيسه/ مونا کيانی فر
عکس: مهرانه آتشی
طرّاح پوستر و بروشور: بهزاد غريب پور
توليد مشترک: مرکز هنرهای نمايشی / بنياد فرهنگی رودکی/ ماريونتن تئاتر وين(اتريش)
کاری از گروه آران
خلاصه داستان رستم و سهراب
روزی رستم برای شکار به نزديکی های مرز توران می رود، پس از شکار به خواب می رود. رخش که رها در مرغزار مشغول چرا بوده توسط چند سوار تُرک به سختی گرفتار می شود. رستم پس از بيداری از رخش اثری جز ردّ ِ پای او نمی بيند. درپی اثر پای او به سمنگان می رسد. خبر رسيدن رستم به سمنگان سبب می شود كه بزرگان و ناموران ِ شهر به استقبال او بيايند. رستم ايشان را تهديد می کند چنانچه رخش را به او بازنگردانند، سر ِ بسياری را از تن جدا خواهد کرد. شاه ِ سمنگان از او دعوت می کند شبی را دربارگاه ِ او بگذراند تا صبح رخش را برای او پيدا کنند. رستم با خشنودی می پذيرد.
در بارگاه شاه سمنگان رستم با تهمينه رو به رومی شود و عاشق او می شود و او را توسط موبدی از شاه سمنگان خواستگاری می کند. فردای آن روز رستم، مهره ای را به عنوان يادگاری به تهمينه می دهد و می گويد چنانچه فرزندشان دختر بود، اين مهره را به گيسوی ِ او ببندد و چنانچه پسر بود، به بازوي ِ او. پس از آن رستم روانه ايران می شود و اين راز را با کسی در ميان نمی گذارد.
پس از چندی که سهراب، جوانی تنومند نسبت به همسالان خود شده است، نشان پدر خود را از مادر می پرسد. مادر حقيقت را به او می گويد و مهره ي نشان پدر را بر بازوي او می بندد و به او هشدار می دهد که افراسياب دشمن رستم از اين راز نبايد آگاه گردد. سهراب که آوازه پدر خود را می شنود، تصميم می گيرد که ابتدا به ايران حمله کند و پدرش را به جای ِ کاووس شاه برتخت بنشاند و پس از آن به توران برود و افراسياب را سرنگون سازد.
افراسياب با حيله به عنوان کمک به سهراب لشکری را به سرداری هومان و بارمان به ياری او می فرستد و به آنان سفارش می کند که نگذارند سهراب، رستم را بشناسد. سهراب به ايران حمله ورمی شود و کاووس شاه، رستم را به ياری می طلبد. رستم و سهراب باهم رو به رو می شوند. سهراب از ظاهر او حدس می زند که شايد او رستم باشد ولی رستم نام و نسب خود را از او پنهان می کند. در نبرد ِ اوّل سهراب بر رستم چيره می شود و می خواهد که او را از پای در آورد؛ ولی رستم با نيرنگ به او می گويد که رسم آنان اين است که در دومين نبرد پيروز، حريف را از پای درمی آورد.
ولی در نبرد بعدی که رستم پيروز ِ آن است به سهراب رحم نمی کند و همين که او را از پای در می آورد، مهره نشان خود را در بازوی او می بيند. سهراب اينک به نوشداروی که نزد کاوس شاه است می تواند زنده بماند؛ ولی او از روی کينه، از دادن آن خودداری می کند. پس از آن که او را راضی می کنند که نوشدارو را بدهد، سهراب ديگر دار فانی را وداع گفته است.
غمنامه رستم و سهراب اتفاق می افتد چون رستم بايد يگانه باشد و قدرتمدارن تاب دونمونه مانند رستم را ندارند، چه کاووس شاه ايران که رستم به او خدمات بسيار کرده است ( هم اوست که از رساندن نوشدارو برای التيام زخم سهراب امتناع می کند) و چه شاه توران که از رستم لطمه خورده است. سهراب که از پشت رستم است، ويژگی های او را دارد، حتی اسبی که می تواند به اوسواری دهد، اسبی است که ازپشت رخش( اسب رستم) به دنيا آمده است. بنابراين تزوير و زور قدرتمداران به همراه خامی وبلند پروازی سهراب و غرور رستم که نام خودرا برای فرزند فاش نمی کند، به فاجعه دامن می زند که به پايان غم انگيز خود برسد.
posted by Jalil Doostkhah @
2:23 AM

Saturday, May 20, 2006
359. دايي جان ناپلئون: چهره نماي ِ ايرانيان
يادداشت ويراستار
در ميان اثرهاي ادبي، بسيار انگشت شمارند كارهايي كه بتوانند آيينه ي تمام نماي ِ ذهن و ضمير ِ يك ملّت در دوران زندگي ي نويسنده و فراتر از آن، در دوره هاي پيش از آن باشند. رُمان دايي جان ناپلئون، شاهكار نويسنده و طنزپرداز نامدارمان ايرج پزشك زاد،
يكي از اين آفريده هاي ادبي است. دايي جان ناپلئون در درازناي چند دهه اي كه از زمان نشرش (و نيز نمايش فيلمي ارزشمند كه بر بنياد آن ساخته شد) مي گذرد، چنان انطباقي با چهره ي درون ايرانيان در سده هاي اخير يافته است كه از هم اكنون مي توان آن را يك نماد ادبي براي شناخت اين ملْت به شمار آورد. كاربرد ِ روزمرّه ي ِ اين تركيب، به منزله ي ِ صفت يا عنواني براي كساني كه در برخوردها و دريافت هاشان، جلوه هايي از باورمندي ي ِ ساده لوحانه به نظريّه ي ِ توطئه بروز مي دهند و نيز جا افتادن و رواج ِ گسترده ي ِ تركيبي چون دايي جان ناپلئوني و حتّا تركيب ِ فارگليسي ي ِ دايي جان ناپلئونيسم و فراتر از آن، اختصاص يافتن درآمدي از دانشنامه ي ايران به اين تعبير: DA^'IJA^N NA^PEL'ON
Encyclopaedia Iranica, Vol. VI, p. 597
همه، نشان و حكايت از تأثير ِ ژرف ِ اين اثر در فرهنگ ِ ايراني ي ِ روزگار ِ ما دارند.
*
بانوي پژوهنده ي ارجمندمان، دكتر آذر نفيسي، به تازگي نقد و تحليلي استادانه و آگاهانه بر اين شاهكار نوشته و در 23 ارديبهشت / 13 مه در نشريّه ي انگليسي ي گاردين منتشركرده است.
براي آگاهي ي ِ خوانندگان ِ ارجمند ِ اين تارنما، متن انگليسي ي اين نقد را از گاردين و گزارش فارسي ي آن را به گفتاورد از نشريّه ي الكترونيك ِ روز، در پي مي آورم.
سي و يكم ارديبهشت 1385
The secret garden Belying the grim image of modern Iran, My Uncle Napoleon explores a culture full of humour and irony, sensuality and tenderness. For Azar Nafisi it is the perfect introduction to her country
Saturday May 13, 2006
Let us imagine we are in the process of creating a much-needed reading list for experts and analysts on Iran. I would put My Uncle Napoleon in a cherished place very near the top. One reason for this choice is that it is a great read. More pragmatically, I believe this novel provides its readers - in a delightful and deliciously politically incorrect manner - with many important insights into Iran, its culture and traditions, its present conflicts and past history, as well as its paradoxical relation to the west.
My Uncle Napoleon is in many ways a refutation of the grim and hysterical images of Iran that have dominated the western world for almost three decades. On so many different levels this novel represents Iran's confiscated and muted voices, revealing a culture filled with a deep sense of irony and humour, as well as sensuality and tenderness. The very structure of the novel, its use of farce, and its frank and entertaining investigation of love and eroticism go against any fundamentalist or puritanical doctrine, be it Islamic or otherwise.
The novel is firmly rooted in an important Iranian literary tradition, one that traces its roots back at least 700 years ago to the satiric poetry of Obeyd Zakani. Since the beginning of the 20th century some of the best Iranian writers and poets have used satire and farce to articulate the dilemmas of modern Iran, among them Sadegh Hedayat, Hossein Moghadam, Dehkhoda, Iraj Mirza.
My Uncle Napoleon is the story of a pathetic and pathological man who, because of his failure in real life, turns himself into a Napoleon in his fantasies and becomes convinced of a British plot to destroy him. It gripped the Iranian imagination to such an extent that since its publication in 1973 it has sold millions of copies and has been turned into perhaps the most popular television series in the history of modern Iran. Banned by the censors of the Islamic Republic in 1979, both the book and television serial have thrived underground.
Part of this phenomenal success is because, like all good works of fiction, My Uncle Napoleon is rooted in the reality it fictionalises. It reveals an essential truth about life in contemporary Iran. In a speech at the University of California at Los Angeles, Pezeshkzad traced the origins of Uncle Napoleon's character to his own childhood, when, listening to grown-ups, he was baffled by the way they indiscriminately labelled most politicians "British lackeys". This obsession was so pervasive that some Iranians even claimed Hitler was a British stooge and Germany's bombing of London a nefarious plot hatched by British Intelligence. Similar sinister musings were spouted recently when, after the bombings in London last July, the powerful Iranian cleric Ahmad Janati, chair of the Council of Guardians of the Revolution, claimed in a nationally broadcast sermon that "the British government itself created this situation". Janati also blamed the Americans for the attacks on September 11 2001.
After the publication of My Uncle Napoleon many, including the late prime minister Amir Abbass Hoveyda -who, in a macabre twist of fate, was accused of being an imperialist stooge, among other charges, and was murdered by the Islamic regime - were convinced that Dear Uncle Napoleon was based on a family member.
Although the book is not political, it is politically subversive, targeting a certain mentality and attitude. Its protagonist is a small-minded and incompetent personality who blames his failures and his own insignificance on an all-powerful entity, thereby making himself significant and indispensable. Uncle Napoleonites can be found anywhere in the world and among the different strata of any society. In Iran, for example, as Pezeshkzad has mentioned elsewhere, this attitude is not limited to "common" people but is in fact more prevalent among the so-called political and intellectual elite.
In My Uncle Napoleon, as in another and very different Iranian masterpiece, The Blind Owl by Sadegh Hedayat, the tension between reality and fiction is an integral part of the story's plot. The conflict between what exists and what is imagined to exist shapes the characters and their relations. The plot's tragicomic resolution depends on the way this tension is resolved. But the absurdities that cause us to laugh at a ludicrous fictional character can become sources of great suffering when practised in real life. Pezeshkzad's Dear Uncle Napoleon can only exercise his petty tyrannies within his own household, yet he also represents far grimmer dictators with much greater power to harm.
Sometimes it seemed to me when I still lived in Iran that My Uncle Napoleon predicted and articulated in farcical terms the mindset ruling over the Islamic Republic. Like all totalitarian systems, the Iranian government feeds and grows on paranoia. To justify its rule the regime had to replace reality with its own mythologies. The Islamic regime based its absurd justice on Uncle Napoleonic logic, destroying the lives of millions of Iranians through its laws, jailing and torturing and killing all imagined enemies and accusing them of being agents of the Great Satan, namely America and its allies. If Uncle Napoleon felt that the delay in his nephew's train was a British plot, the guardians of morality in Iran saw a woman's lipstick or a man's tie as props/accessories in an imperialist plot to destroy Islam.
The story of My Uncle Napoleon takes place in a vast garden lodging three different households: that of our hero, his sister, and his younger brother, who is called "the colonel", although he retired from the military with a far lower rank. An astonishing array of characters representing various strata of society - police investigators, government officials, housewives, a medical doctor, a butcher, a sycophantic preacher, servants, a shoeshine man, and an Indian or two - all pass through the garden that becomes the set for many conflicts, machinations, and humorous entanglements.
Inside the garden, life is run according to hierarchical and familial codes and regulations. In all three households decisions are made through family councils, daughters marry with their fathers' consent. Preservation of "family honour" - in this case as much a sham as our Napoleon - is of prime importance, demanding elaborate lies and deceptions. Over this unruly lot Dear Uncle Napoleon rules with an almost iron hand, shaping all their decisions and moves.
Within such a context characters live without a sense of accountability or individual responsibility. Their individuality is sacrificed to the common good, and all their efforts are directed at diverting the ill effects of Dear Uncle's malady. To lie is a way of life, and it is justified because telling the truth has unpleasant and sometimes fatal consequences. Thus a community is created based on illusions and fantasies. Yet we are touched by these deeply flawed characters, liking them even as we laugh at them. This is because of the writer's compassion, especially in regard to Dear Uncle Napoleon, who emerges as tyrannical and absurd but also vulnerable and almost tragic.
Dear Uncle Napoleon and his paranoia rule the garden. But in such a world invisible powers can play an even more potent role than visible ones. There are no British characters, except for the comely wife of an Indian brigadier. It is interesting how Pezeshkzad defines the foreign presence through its absence and through the anxious fantasies of his characters. There are references to three western countries in the book. The Americans are treated lightly: this was a time when they still had not won the title of the Great Satan. They are immortalised in the words of Uncle Asadollah, the good-natured Don Juan, for whom "going to San Francisco" is a euphemism for having sex. Throughout the novel Uncle Asadollah is seen to be either going to San Francisco or sometimes to Los Angeles, or encouraging others to do so. As for the main villains, the British, suffice it to say that while even the lowliest citizens of that empire are not in the least aware of, or interested in, the shenanigans of our Uncle Napoleon and his household, these in return cannot eat or sleep without thinking of the British. The fact that our anti-hero identifies with a French emperor and not with the many national heroes of his own country points to his self-alienation.
What triumphs over this corrupt and decadent society, what is "real" and authentic, is the narrator's account of falling in love aged 13 with his uncle's daughter Layli. This love story is a humorous version of the many Romeo-and-Juliet-style love affairs in Persian literature, such as Vamegh and Azra, Viss and Ramin, Shirin and Frahad.
The narrator's obsessive passion for Layli fuels his investigations into the actions of other family members. To gain a few stolen moments with his love, or to prevent her from marrying a hated cousin, he has to eavesdrop, plan and conspire, thus becoming intimately involved in everyone else's stories. From the very first page, love becomes its own subject of investigation. Is he in love? What is love? Why is he feeling so tormented? Is it worth it? And what is the difference between what he feels and what the roguish Uncle Asadollah prescribes for almost all maladies, namely sex? Thus Uncle Napoleon's obsession runs parallel to the narrator's own obsession, but while one is blind and turns away from the world, the other opens the eyes of the 13-year-old boy and makes him see outside the narrow world of his garden.
The garden in more ways than one becomes a microcosm of modern Iranian society, a society in the grip of a severe identity crisis. On a larger scale the novel addresses the consequences of the dilemma faced by Iranian society from the middle of the 19th century, when Iran was in a period of transition and on the brink of modern times. This period, coinciding with the rule of the Qhajar kings, was marked by cultural, political, social and economic crises, created by inept and corrupt despots and equally reactionary religious leaders.
Although My Uncle Napoleon is highly critical of the society it depicts, it is also the best testament to the complexity, vitality, and flexibility of Iranian culture and society. Ultimately, the novel turns the tables against the reality it portrays. It is a timely reminder that Persians, like the British, can overcome their own shortcomings and failures through their works of imagination with humour and self-deprecation. The best way to defeat the Uncle Napoleon mentality is to acknowledge it and to recreate it through fiction.
Perhaps this is a good time to be reminded of the urgent need to form a conspiracy of sorts among the lovers of books in England and America, Iran, and the world over. Let the narrow mindsets tremble and fear at the possibility of such a movement.
Azar Nafisi is the author of Reading Lolita in Tehran. This is an edited introduction to a new edition of Iraj Pezeshkzad's My Uncle Napoleon published as a Modern Library Classics paperback (Random House).
"دايي جان ناپلئون" در گاردين
باغ پنهان
آذر نفيسي
سي و يكم اردیبهشت ۱۳۸۵
بياييد فکر کنيم که مي خواهيم فهرست مهم ترين کتاب هايي را که براي تحليل مسائل ايران و ارائه نظريات کارشناسانه به آنها احتياج داريم، تهيه کنيم. من کتاب دائي جان ناپلئون را در جايي نزديک به بالاي ليست قرار مي دهم. يک دليل اين انتخاب اين است که اين کتاب بسيار خواندني است. ديگر اين که من معتقدم که اين رمان براي خوانندگانش با ارائه تصويري روشن از ايران و رفتارها سياسي غلط ايرانيان، فرهنگ و سنت، تداخل حال و گذشته تاريخي و رابطه پارادوکسيکال ايرانيان و غرب، زمينه شناخت اين کشور را فراهم کرده است.
دائي جان ناپلئون از بسياري جهات چهره ترسناک و هيستريکي که غربي ها به مدت سي سال در ذهن خود از ايران ساخته بودند، مي زدايد. در قسمت هاي مختلف کتاب، صداهاي خاموش و سرکوب شده را به گوش مي رساند و فرهنگي را که انباشته از احساسات پر شور و لطيف است با زبان طنز، نشان مي دهد. ساختار اصلي رمان با استفاده از لودگي و رک گويي و بازجويي هاي سرگرم کننده اش از عشق و اروتيزم، به جنگ با اصولگرايان يا پيروان دکترين پاک دينان، چه از نوع اسلامي و چه از نوع غير اسلامي آن مي رود.
ريشه رمان از لحاظ ادبي بر مي گردد به يکي از مهم ترين دوره هاي ادبيات ايران که به 700 سال پيش و به اشعار عبيد زاکاني بر مي گردد. در آغاز قرن بيستم در ايران بعضي از بزرگترين نويسندگان و شعراي مطرح، از جمله صادق هدايت، حسن مقدم، دهخدا و ايرج ميرزا با استفاده از زبان طنز و لودگي، وضعيت دشوارايران مدرن را نشان دادند.
دائي جان ناپلئون داستان مرد پريشان احوالي است که به دليل ناکامي هايش در زندگي واقعي، در ذهنش از خود ناپلئوني ساخته است و گمان مي کند که انگليسي ها قصد نابودي اش را دارند. اين کتاب چنان بر دل ايراني ها نشست که بعد از انتشارش در سال 1973 ميليون ها نسخه از آن به فروش رفت و يک سريال تلويزيوني که بر اساس آن ساخته شد، شايد يکي از پرطرفدارترين سريال هاي تلويزيوني در تاريخ ايران معاصر باشد. بعد از انقلاب ايران در سال 1979، هم سريال و هم کتاب، توقيف شد.
يکي از موفقيت هاي رمان مثل اکثر رمان هاي داستاني موفق، به اين دليل بود که ريشه در واقعيت داشت. رمان، واقعيت مهمي را درباره زندگي در ايران دوره معاصر نشان مي داد. پزشکزاد در سخنراني اش در دانشگاه کاليفرنيا در لس آنجلس، گفت که منشا دائي جان ناپلئون به دوران کودکي خودش بر مي گردد که بايد فقط به حرف بزرگتر ها گوش مي داد و اينکه آنها به هر شخصيت سياسي انگ انگليسي بودن مي زدند. چنين وسواسي آنقدر در ايران رايج بود که حتي بسياري از ايرانيان ادعا مي کردند که هيتلر دست نشانده انگليس است و بمباران لندن هم توسط اداره جاسوسي انگليسي هاي شرور، صورت گرفته است. چنين افکاري هنوز هم رايج است. آيت الله جنتي رئيس شوران نگهبان، بعد از بمب گذاري ماه جولاي سال گذشته در لندن، در برنامه اي که در داخل ايران پخش مي شد گفت: "اين وضعيت را خود دولت انگليس بوجود آورده است." جنتي همين اظهارات را درباره حملات يازده سپتامبر آمريکا هم کرده بود.
با وجود اين که دائي جان ناپلئون رماني سياسي نيست، اما با هدف قرار دادن بعضي از ذهنيات و رفتار هاي سياسي، برعکس عمل مي کند. قهرمان داستان، شخصيت کوته فکر و بي عرضه اي است که ناکامي ها و بي لياقتي هايش را به گردن يک ابر قدرت مي اندازد و به اين وسيله خودش را شخصيتي قابل توجه و مهم نشان مي دهد. دائي جان ناپلئون را در هر کجاي دنيا و در هر جامعه اي مي توان پيدا کرد. به عنوان مثال در ايران، پزشکزاد به ما نشان مي دهد که اين رفتاربه افراد عامي محدود نمي شود و اتفاقا در بسياري از نخبگان روشنفکر سياسي هم وجود دارد.
در رمان دائي جان ناپلئون هم مانند يکي ديگر از شاهکار هاي ادبيات فارسي، بوف کور صادق هدايت، تقابل واقعيت و داستان شالوده رمان را تشکيل مي دهد. تضاد بين آنچه وجود دارد و چيزي که تصور مي شود که وجود دارد، شخصيت ها و روابطشان را شکل مي دهد. اينکه داستان به شکل تراژيک پايان بگيرد يا کمدي، بستگي به اين دارد که اين تقابل چگونه حل شود. اما موضوعات خنده داري که باعث مي شود که ما به شخصيت هاي داستان بخنديم، وقتي در زندگي واقعي خودمان تجربه اش مي کنيم، تبديل به رنجي بزرگ مي شوند. دائي جان ناپلئون پزشکزاد، فقط قادر است استبداد رقت انگيزش را در خانه خودش بکار ببندد.
وقتي هنوز در ايران زندگي مي کردم، بعضي وقت ها به نظرم مي رسيد که دائي جان ناپلئون به شگلي بذله گويانه و صريح تفکري که بر جمهوري اسلامي حاکم است را، نشان مي دهد. حکومت ايران هم مثل تمامي حکومت هاي مستبد ديگر، در بستر پارانويا رشد کرده است. رژيم ايران براي توجيه قوانينش، اسطوره ها را جايگزين واقعيت مي کند. رژيم اسلامي که بر منطق عجيب و غريب دائي جان ناپلئون گونه اي استوار است، با قوانيني که وضع کرد، زندگي ميليون ها ايراني را نابود کرد و تمام دشمنان خيالي اش را به اتهام جاسوسي براي شيطان بزرگ، اسمي که بر روي آمريکا گذاشته اند، زنداني کرد و شکنجه کرد و کشت. اگر دائي جان ناپلئون، خواهرزاده هايش را جاسوس انگليس تصور مي کرد، اکنون محافظان اخلاق در ايران، زنان ماتيک زده و مردان کراواتي را عوامل امپرياليسم مي دانند مي خواهند اسلام را نابود کنند.
قصه دائي جان ناپلئون در باغ بزرگي اتفاق مي افتد که سه عمارت در آن وجود دارند: خانه قهرمان داستان، خواهرش و برادر کوچکترش که با وجود اينکه با درجه پاييني از ارتش بازنشسته شده، به او "سرهنگ" مي گويند. شخصيت پردازي هنرمندانه نويسنده، طبقات مختلف اجتماع را به تصوير مي کشد: مامور اداره آگاهي، مامور دولت، زنان خانه دار، پزشک، قصاب، واعظ چاپلوس، خدمتکار، واکسي و يکي دو نفر هندي. تمام اين افراد به باغي رفت و آمد مي کنند که صحنه تمام دعوا ها، دسيسه ها و گرفتاري هاي خنده دار است.
زندگي در درون باغ بر اساس سلسله مراتب و کد هاي شناخته شده وقوانين در جريان است. تصميم گيري در هر سه عمارت توسط شوراي خانواده صورت مي گيرد و دخترها فقط با رضايت پدرشان ازدواج مي کنند. حفظ آبروي خانوادگي، مهم ترين موضوع است و براي رسيدن به آن دروغ هاي بزرگي گفته مي شود. دائي جان ناپلئون با دست هاي آهنين براين باغ حکومت مي کنند و قادر است سرنوشت همه را تغيير بدهد و عوض کند.
شخصيت هاي داستان بدون داشتن احساس جوابگويي و مسئوليت پذيري فردي، در اين باغ زندگي مي کنند. فرديت آنها قرباني مصلحت عمومي شده است و تمام تلاش آنها معطوف به هدايت تاثير بيمارگونه بيماري دائي جان شده است. گفتن دروغ ، روش زندگي شان است و چنين توجيه مي شود که راستگويي بعضي وقت ها عواقب ناخوش آيند و کشنده اي را به همراه دارد. به همين دليل، جامعه بر پايه اوهام و خيالات شکل مي گيرد. هنوز هم که هنوز است اين شخصيت ها عميقا بر زندگي ما تاثير مي گذارند، دوستشان داريم و به آنها مي خنديم . اين به دليل همدردي است که نويسنده نسبت به آنها حس مي کند، بخصوص نسبت به دائي جان ناپلئون که شخصيتي مستبد و شرورو در عين حال آسيب پذير و غمگين است.
دائي جان ناپلئون و بيماري پارانويايش بر باغ حکم مي رانند. اما در چنين دنيايي اين قدرت هاي نا پيدا هستند که مي توانند نقش قدرتمندانه اي نسبت به قدرت هاي آشکار بازي کنند. هيچ شخصيت انگليسي به غيراز همسر سرجوخه هندي در داستان وجود ندارد. پزشکزاد با ترفندي جالب انگليسي ها را از طريق غيبت شان و از خيالات و نگراني هاي شخصيت هاي رمان، نشان مي دهد. در کتاب به سه کشور غربي اشاره شده است. آمريکا که از آنها به بدي ياد نمي شود: هنوز آمريکا به نام شيطان بزرگ خوانده نمي شد. آمريکا را بارها از زبان عمو اسدالله مي شنويم که يک دون ژوان خوش ذات است و به زعم او "رفتن به سانفرانسيسکو" همان سکس کردن است. در طول داستان بارها شاهد هستيم که عمو اسدالله يا خودش به سانفرانسيسکو و بعضي وقت ها به لس آنجلس مي رود، يا ديگران را به اين کار تشويق مي کند. و اما انگليسي ها که حتي نبايد از کوچکترين افراد اين امپراطوري بزرگ هم غافل شد و فکر انگليس ها خواب از چشم دائي جان ناپلئون و نوکرش ربوده است. نکته اينجاست که ضد قهرمان داستان ما با قهرمانان ملي کشور خود قهرمان سنجيده نمي شود و فقط با امپراطوري فرانسه است که مقايسه مي شود.
تنها چيزي که در اين جامعه فاسد و منحط به برتري مي رسد و تنها چيزي که واقعي و اصيل است، ماجراي عاشقانه راوي است که در سن سيزده سالگي عاشق ليلي، دختر دائي جان ناپلئون، مي شود. اين داستان عاشقانه، نسخه خنده دار عشق هاي رومئو- ژوليت گونه در ادبيات ايران، مثل وامق و عذرا، ويس و رامين و شيرين و فرهاد است.
عشق راوي به ليلي باعث مي شود که او دائما به زندگي افراد فاميل سرکشي کند. او براي بدست آوردن لحظه اي کوتاه براي ديدن ليلي يا براي جلوگيري از ازدواج او با پسر عموي نفرت انگيزش، مجبور است استراق سمع بکند، توطئه بچيند و به همين دليل به داستان زندگي بقيه افراد وارد مي شود. از همان اولين صفحات کتاب، عشق سوژه اي براي فضولي مي شود. آيا او واقعا عاشق شده است؟ عشق چيست؟ چرا او انقدر احساس عذاب مي کند؟ آيا ارزشش را دارد؟ چه تفاوتي ميان آنچه که او احساس مي کند و آنچه عمو اسدالله با دغل کاري به عنوان دواي همه درد ها يعني سکس از آن ياد مي کند، وجود دارد؟ وسواس دائي جان ناپلئون و راوي داستان به شکلي موازي در کنار هم حرکت مي کنند تا جايي که يکي از پلانها چشمانش را به روي حقايق مي بندد و در اين جا است که چشمان پسرک سيزده ساله باز مي شود و دنياي بيرون از باغ را مي بيند.
باغ داستان از بسياري از جهات شبيه به جامعه ايران امروزي است، جامعه اي که دچارمشکل جدي بحران هويت است. درمقياس وسيع تر، رمان به وضعيت دشواري که جامعه ايران در نيمه قرن نوزدهم ، زماني که اين کشور در بحبوحه گذار و قدم گذاشتن به دنياي مدرن با آن دست به گريبان بود، اشاره مي کند. اين دوره هم زمان بود با اواخر دوره قاجار و مشخصه آن بحران فرهنگي، سياسي، اجتماعي و اقتصادي بود که توسط حاکمان فاسد و بي عرضه و رهبران مذهبي مرتجع ايجاد شده بود.
با وجود اينکه رمان دائي جان ناپلئون با توصيفاتش جامعه را به نقد مي کشد، اما با اين حال نشان دهنده پيچيدگي، سرزندگي و انعطاف پذير بودن فرهنگ و جامعه ايراني هم هست. در نهايت، رمان واقعيتي که به تصوير کشيده بود، دگرگون مي کند. به موقع به ما يادآوري مي کند که ايراني ها هم مانند انگليسي ها، ناکامي ها و شکست هايشان را از طريق طنز به نمايش مي گذارند. بهترين راه غلبه بر تفکر دائي جان ناپلئوني، قدرداني ازآن و نوشتن داستاني درباره او بود.
شايد الان وقت خوبي براي هم قسم شدن تمام دوستداران اين کتاب در انگليس و آمريکا و ايران و همه جاي دنيا باشد. بگذاريد ذهنمان ازاحتمال استيلاي چنين تفکري از ترس بلرزد.
منبع: گاردين- 13 مي 2006
posted by Jalil Doostkhah @
8:20 PM

358. نقد واشنگتن پست در باره ی ترجمه ی دیک دیویس از شاهنامه ی فردوسی
يادداشت ويراستار
سخن گفتن از شاهنامه و آنچه درباره ي اين حماسه ي جاودانه گفته و نوشته مي شود، پاياني ندارد. پيش از اين، در همين تارنما از گزارش ِ تازه ي شاهنامه به زبان انگليسي، كاري از ديك ديويس، يادكردم و دو بررسي و نقد ِ نشريافته درباره ي اين ترجمه در آمريكا را آوردم. امروز آگاهي يافتم كه نشريّه ي بلندآوازه ي واشنگتن پُست نيز به تازگي جايي را به اين امر مهمّ ِ فرهنگي واگذاشته است. براي آگاهي ي خوانندگان ارجمند اين صفحه از برداشت مايكل ديردا، گزارشي از نوشته ي او را به گفتاورد از تارنماي خبري ي راديو فردا و متن نقد را از واشنگتن پُست، در پي مي آورم.
سي و يكم ارديبهشت 1385
شاهنامه ی فردوسی
به ترجمه ی انگلیسی ی دیک دیویس در885 صفحه به وسیله نشر وایکینگ منتشر شد. دیک دیویس مترجمی توانا در برگردان متنهای فارسی به انگلیسی است و پیشتر دائی جان ناپلئون به قلم ایرج پزشکزاد را به انگلیسی برگردانده است. مایکل دیردا نقدنویس واشنگتن پست نگاهی دارد به شاهنامه و نقطه ها ی بس فراوان مشتر ک آن با دیگر اسطوره های حماسی بزرگ جهان. مایکل دیردا می نویسد شاهنامه حماسه بزرگ ایران باستان با آفرینش جهان به روایت افسانه های کهن ایرانی آغاز می شود و با شکست شاهنشاهی فرسوده ساسانی به دست عربهای مسلمان پایان می یابد. شاهنامه نبرد بیپایان ایرانیان است با تورانیان در زمان پادشاهی افراسیاب برتوران و کیقبادو کیکاووس بر ایران. وی داستان عشقی زال و رودابه را همانند میداند با داستانهای عاشق ها یا تروبادورهای اروپای سده های میانه. داستان تراژدی ناشی از هویتهای به اشتباه گرفته شده است که اشاره به داستان رستم و سهراب است، اثری که پیشتر توسط ماتیو آرنولد به انگلیسی برگردانده شده. داستان تعهدهای اخلاقی غیر قابل سازش، همانها که الهام بخش سوفوکل نمایشنامه نویس یونان باستان هم بوده. از 3 پسر فریدون شاه افسانهای می گوید و تقسیم ایرا ن زمین میان 3 پسر او و حسادت دو برادر به برادر سوم که سرچشمه جنگها می شود و ظهور رستم با رخش و هفت خوان هرکولی، دیو سپید در البرز کوه. زندگی بودا گونه کیکاووس و تصمیم رفتن به آسمان و ترک تاج و تخت. داستان عشق سودابه زن کیکاووس به ناپسری اش سیاوش و رد این عشق و درد ناکامی در عشق به جوانی زیبا که سودابه میان سال می کشد. و همانندی داستان با افسانه فیدرا در غرب. داستان وفاداریهای متعارض، که در سراسر شاهنامه موج میزند. تنش پدران و پسران که سرچشمهاش قدرتدوستی شاهانی است که نمیخواهند تاج و تخت را به فرزند واگذارند و نمونه درخشان آن داستان رستم و اسفندیار و ترفند گشتاسب به فرستادن پهلوان اسفندیار به نبرد رستم. نبردی که او خود انجام تلخش را می داند. سفر رستم به سرزمین جادوگران همانند سفرهای اودیسه، و عمر 500 ساله رستم و به همان اندازه عمر افراسیاب تورانی.. شاهنامه پر است از افسانه ها و اسطوره ها. افسانه پری و دیو، زادنهای معجزه اسا، نفرینها، سیمرغ افسانه ای و این همه سرچشمه الهام هنرمندان همه زمانها، خاصه نقاشان مینیاتور بوده است. مایکل دیردا شاهنامه را تلفیق ایلیاد هومر با کتاب داوران تورات میداند ومیپرسد آیا آمریکا در قرن 21 می تواند چیزی در خور در شاهنامه بیابد؟ و پاسخ می دهد آری. میگوید فردوسی نامی از کورش و داریوش و خشایارشا نبرده اما از بهرام گور و حملهاش به چین سخن گفته است، نام اسکندررا هم آورده و داستان پایان دادن به شاهنشاهی هخامنشی توسط اسکندر. و در پایان نقدی که خود آنرا بس کوتاه برای اثر بزرگی همچون شاهنامه می داند، مایکل دیردا ترجمه شعر زیبای فردوسی راآورده است که: نمیرم از این پس که من زندهام / که تخم سخن را پرا کندهام
Michael Dirda
This marvelous translation of an ancient Persian classic brings these stories alive for a new audience.
Sunday, May 14, 2006; Page BW15
SHAHNAMEH
The Persian Book of Kings
By Abolqasem Ferdowsi
Translated from the Persian by Dick Davis
Viking. 886 pp. $45

The Shahnameh is the great epic of ancient Persia, opening with the creation of the universe and closing with the Arab Muslim conquest of the worn-out empire in the 7th century. In its pages, the 11th-century poet Abolqasem Ferdowsi chronicles the reigns of a hundred kings, the exploits of dozens of epic heroes and the seemingly never-ending conflict between early Iran and its traditional enemy, the country here called Turan (a good-sized chunk of Central Asia). To imagine an equivalent to this violent and beautiful work, think of an amalgam of Homer's Iliad and the ferocious Old Testament book of Judges.
But even these grand comparisons don't do the poem justice. Embedded in the Shahnameh are love stories, like that of Zal and Rudabeh, that recall the heartsick yearnings of Provençal troubadours and their ladies; tragedies of mistaken identity, hubris and irreconcilable moral obligations that might have attracted Sophocles; and meditations on the brevity of life that sound like Ecclesiastes or Horace. Though ostensibly historical, the poem is also full of myth and legend, of fairies and demons, of miraculous births and enchanted arrows and terrible curses, of richly caparisoned battle-elephants and giant birds straight out of the Arabian Nights. Little wonder that artists have often taken its stories as the inspiration for those manuscript illuminations we sometimes call Persian miniatures.
All this is swell, a modern reader is likely to think, but can Americans living in the 21st century actually turn the pages of the Shahnameh with anything like enjoyment? Yes, they can, thanks to Dick Davis, our pre-eminent translator from the Persian (and not only of medieval poems, but also of Iraj Pezeshkzad's celebrated comic novel, My Uncle Napoleon ). Davis's diction in this largely prose version of the Shahnameh possesses the simplicity and elevation appropriate to an epic but never sounds grandiose; its sentences are clear, serene and musical. At various heightened moments -- usually of anguish or passion -- Davis will shift into aria-like verse, and the results remind us that the scholar and translator is also a noted poet:
Our lives pass from us like the wind, and why
Should wise men grieve to know that they must die?
The Judas blossom fades, the lovely face
Of light is dimmed, and darkness takes its place.
The world is pleasure first, then grief, and then
We leave this fleeting world of living men --
Our beds are dust, for all eternity,
Why should we plant the tree we'll never see?
Many of the episodes of the Shahnameh clearly draw from the same teeming ocean of story known to Western poets and mythmakers. Old King Feraydun divides greater Persia into three realms, one for each of his sons, and the two older brothers conspire against the youngest, with bloody centuries-long consequences. The champion Rostam boldly undertakes seven Herculean trials. Kay Kavus's entire army is scourged with blindness by the White Demon. A heroic warrior meets his own valiant and unrecognized son on the field of battle (English majors will remember this as the subject of Matthew Arnold's poem "Sohrab and Rustum"); Kay Khosrow fasts and meditates, like Buddha, and then renounces the throne and earthly vanity to ascend into heaven. There's even an example of that misogynistic favorite about the high-ranking older woman (Potiphar's wife, for instance, or Phaedra) who lusts after a forbidden younger man, in this case her stepson: "Now when the king's wife, Sudabeh, saw Seyavash, she grew strangely pensive and her heart beat faster; she began to waste away like ice before fire, worn thin as a silken thread." But, as in Racine, Ferdowsi makes us feel the middle-aged Sudabeh's torment:
"But look at me now," she implores Seyavash. "What excuse can you have to reject my love, why do you turn away from my body and beauty? I have been your slave ever since I set eyes on you, weeping and longing for you; pain darkens all my days, I feel the sun itself is dimmed. Come, in secret, just once, make me happy again, give me back my youth for a moment."
The story of Seyavash is a study in conflicting loyalties, like so much of the Shahnameh . The blood relations between Iran and Turan are intricate, as many of the major characters can trace their lineage back to Feraydun, and even traditional enemies occasionally intermarry. In fact, the most common theme of the epic is the tension between fathers and sons, often of kings who don't want to relinquish power and younger men who want to prove they deserve it. Aging Goshtasp can't bear to give up his kingship, even to his own son. So he sends the noble young warrior on an impossible mission: to bring the proud and invincible Rostam back to the court in chains. In truth, there's no good reason for this order, as that hero has long been a loyal defender of one unworthy Iranian king after another. But Esfandyar owes obedience to his father and his sovereign, even as he recognizes the injustice, indeed the senselessness of the command. Worse yet, Rostam admires the young man and so urges every possible escape clause, even agreeing to return to the Persian court -- but not in chains, for he has pledged never to be bound. In the end, two admirable men, caught between mutually opposing vows, must reluctantly meet in armed combat to the death.
Rostam is a recurrent figure throughout the first half of the Shahnameh . He lives for 500 years, swings his mace like a Middle Eastern Thor, and is usually called upon when times grow truly desperate. When young, Rostam searched for a horse that could support his mammoth size and weight. He finally found Rakhsh, as famous in Persian lore as Pegasus in Greek mythology. What, he asks, is the cost of this formidable animal? The herdsman replies, "If you are Rostam, then mount him and defend the land of Iran. The price of this horse is Iran itself, and mounted on his back you will be the world's savior."
Rostam also shares, with Odysseus, a liking for sly humor. Once, on a secret mission to a land of sorcerers, people begin to suspect him of being Rostam because of his great strength. He innocently replies: "I don't know if I'm worthy even to be Rostam's servant. I can't do the things he does; he is a champion, a hero, a great horseman." Another time in battle, he seizes an enemy by his belt, which breaks, and the man escapes. Rostam berates himself, "Why didn't I tuck him under my arm, instead of hanging on to his belt?" The old hero finally dies in a trap constructed by his own stepbrother, but not before he uses his last ounce of strength to notch an arrow and send it through the trunk of the tree behind which the murderer thinks he is safe.
The wily Turanian King Afrasyab is nearly as long-lived as Rostam and somehow manages to escape time and again from certain death. His machinations power much of the first half of the Shahnameh . Afrasyab is nothing if not a Machiavellian realist and one of the most vivid and complex characters in the poem. As a young man, he recognizes the folly of war with Iran's Kay Qobad and so advises his shortsighted father: "War with Iran seemed like a game to you, but this has proven to be a hard game for your army to play. Consider how many golden helmets and golden shields, how many Arab horses with golden bridles, how many Indian swords with golden scabbards, and how many famous warriors Qobad has ruined. And worse than this, your name and reputation, which can never be restored, have been destroyed." He concludes by saying, "Don't think of past resentments, try to be reconciled." The lessons of history, as they say.
There's much more to the Shahnameh than I've touched on here. Because the poem's geography is largely the Eastern empire, Ferdowsi makes no mention of such famous Persian kings as Darius or Xerxes (though Alexander the Great does appear under the name Sekandar). Instead we learn about figures like Bahram Gur, who enjoyed hunting with cheetahs, once killed a rhinoceros with a dagger and eventually thwarted an invasion by the emperor of China.
For all their richness, though, long poems sometimes fall prey to a certain repetitiousness, and the wise reader will want to parcel out this one over time. Yet the epic scale of the book shouldn't overshadow its memorable smaller moments, or even some of its single sentences. One beautiful woman's mouth is described as "small, like the contracted heart of a desperate man." A seductive witch appears to Rostam, "full of tints and scents." A king's three daughters, "as lovely as the gardens of paradise, were brought before him, and he bestowed jewelry and crowns on them that were so heavy they were a torment to wear." As Ferdowsi quietly writes, "So the world went forward, and things that had been hidden were revealed." The Shahnameh eventually concludes with the death of the last king of the Sasanian dynasty and the passing of pre-Islamic Iran. Yet the poet can rightly sing:
I shall not die, these seeds I've sown will save
My name and reputation from the grave,
And men of sense and wisdom will proclaim,
When I have gone, my praises and my fame.
Thanks to Davis's magnificent translation, Ferdowsi and the Shahnameh live again in English. ·
Michael Dirda's "Book by Book: Notes on Reading and Life" has just been published. His online discussion of books takes place each Wednesday at 2 p.m. on
washingtonpost.com
posted by Jalil Doostkhah @
6:20 PM

357. فردوسي و شاهنامه در آلمان و همايش ايران شناختي در انگلستان
يادداشت ويراستار
يك ) فردوسی و شاهنامه ي ِ او در آلمان
دوست پژوهنده ي ارجمند آقاي خسرو ناقد در پيامي از آلمان، نشاني ي نشرگاه ِ ترجمه ي سخنراني ي ِ هانس هاينريش شدر، ايران شناس آلماني درباره ي فردوسي و شاهنامه را كه هفتاد و دو سال پيش از اين در شهر برلين ايرادكرد و تاكنون به فارسي برگردانده نشده بود، به اين دفتر فرستاده اند كه با سپاس از ايشان، همراه با پيش درآمد ِ گزارنده، براي آگاهي ي دوستداران ايران و حماسه ي آن در پي مي آورم.
فردوسی و شاهنامه ي ِ او در آلمان
خسرو ناقد
مترجم و پژوهشگر ايرانی ي مقيم آلمان
پيش درآمد ِ گزارنده
هانس هاينريش شِدِر، ايران شناس نامدار آلمانی، در ۲۷ سپتامبر ِ سال ۱۹۳۴ ميلادی (/ پنجم ِ مهرماه ِ ۱۳۱۳ خورشيدی) بهمناسبت هزاره ي ِ فردوسی و در مراسمی که در گراميداشت ِ شاهنامه و بزرگداشت سراينده آن در شهر برلين بر پا شده بود، خطابهای بلند ايراد کرد که نخستين بار در هفتاد سال پيش از اين، با عنوان "فردوسی و آلمانیها" در مجله ي ِ "جامعه ي ِ شرق شناسان ِ آلمان" منتشر شد.
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2006/05/060518_la-kn-ferdowsi.shtml
دو) همايش ِ ايران شناختي در دانشگاه ِ لندن
<
br>
دوست پژوهشگر گرامي آقاي دكتر تورج دريايي، استاد دانشگاه كاليفرنيا، امروز آگاهينامهي ِ زير را -- كه مژده رسان ِ برپايي ي يك همايش ِ تازه ي ِ ايران شناختي با عنوان: ِ
The Idea of Iran: the early Sasanian period
در دانشگاه ِ لندن است -- به اين دفتر فرستاده اند كه با درود و آفرين بر ايشان، براي ِ آگاهي ي خوانندگان ِ ايران دوست ِ اين تارنما، در زير مي آورم.
SOUDAVAR MEMORIAL LECTURE SERIES
The Idea of Iran: the early Sasanian period
Saturday 10 June, 9.30-4.30pm
Khalili Lecture Theatre, SOAS
Following the success of the first and second series on 'The Idea of Iran', we are
pleased to announce the third series of lectures which will be held as a one day symposium. Contributions by six eminent scholars will cover aspects of the early to mid-Sasanian period in Iran:
Michael Alram, Vienna
Early Sasanian Coinage
Prudence Harper, New York
Image and Identity: Early Sasanian Art and Iconography
Touraj Daryaee, California State University, Fullerton
The "King of Kings" who is from the "Race of Gods": the idea of kingship in the early Sasanian period
Philip Kreyenbroek, Göttingen
Zoroastrianism in the Early Sasanian Period
Yuri Stoyanov, Research Fellow,
Council for British Research in the Levant, Jerusalem
Interrelations between Iranian religious traditions and Christian heterodoxy in the late Parthian and early Sasanian period
Dietrich Huff,
German Archaeological Institute, Eurasia Dept. Berlin
The plan of the city of Ardashir Khorreh and Ardashir Papakan's state ideology
* * *
Admission 15.00 GBP, LMEI Affiliates and conc. 10.00 GBP to include lunch and refreshments. Students free.
Organised by the London Middle East Institute and the British Museum with the support of the Soudavar Memorial Foundation.
For further information please click here. To register please e-mail: http://au.f511.mail.yahoo.com/ym/Compose?To=lmei@soas.ac.uk
Enquiries for travel, accommodation and visas:
The Iran Heritage Foundation, 5 Stanhope Gate, London W1K
posted by Jalil Doostkhah @
5:53 AM

Wednesday, May 17, 2006
356. ديدگاهي ايراني نسبت به جامعه ي آمريكا: رماني تازه از "ان تايلر"
يادداشت ويراستار
بانو ان تايلر،
نويسنده ي بلندآوازه ي آمريكايي را به يك تعبير مي توان عروس ِ ايران خواند؛ زيرا او همسر نويسنده ي زنده ياد ايراني دكتر تقي مدرّسي بود و سالها با او زيست. او نويسنده ي ِ رُمان هاي بسياري است كه از آغاز ِ كار ِ نويسندگي اش، همواره در كانون هاي ِ ادبي ي ِ آمريكا و بيرون ِ از آن، موضوع ِ بررسي ها و نقد هاي كارشناسان و ناقدان ِ ادبي بوده است و در ميان ِ كتاب خوانان ِ آمريكايي نيز هواداران ِ بسيار دارد و تصوير ِ او را بر جامه هاي ِ شمار زيادي از جوانان ِ آمريكايي مي توان ديد. كافي است كه كسي بتواند سري به كتابخانه هاي زنجيره اي ي ِ بارنز اند نابل در شهرهاي بزرگ آمريكا بزند تا بتواند به چشم خويش ببيند و دريابد كه اين بانوي ِ نويسنده در گستره ي ِ كتاب و فرهنگ امروز آمريكايي چه پايگاهي دارد. بيست و هشتم ارديبهشت 1385
رمان ِ تازه ي ِ
ان تايلر منتشر شد. او یکی از نویسندگان ِ شناخته شده و مهمّ ِ آمریکاست. بیشتر رُمانهای ِ او درونمایه ای از زندگی ي ِ آمریکایی دارد. امّا کتاب ِ آخر ِ او
ديگينگ تو آمريكا (/
کند و کاو در آمريكا)
ان تايلر و دكتر تقي مُدرّسي
عكس، برگرفته از دفتر ِ هنر، شماره ي 9- اسفند 1376))
دیدگاهی ایرانی نسبت به جامعه آمریکا را ارائه می کند. او نویسنده ي ِ رمانهایی مانند ِ سیاره ي ِ وصله پینه خورده و جهانگرد تصادفی است. رمان کند و کاو در آمریکا از دیدگاه یک خانواده ایرانی به مسایل نگاه می کند. ان تایلر همسر پیشین نویسنده نامدار ایرانی تقی مُدرّسی بود که ده سال پیش با بیماری سرطان در گذشت. خانم تایلر می گوید روابط او با ایرانی ها ژرفای خاصّی به زندگی اش بخشید.
355. پيامي شورانگيز براي نسل ِ جوان ِ ايران شناس
يادداشت ويراستار
پس از نشر ِ درآمد ِ 344 با عنوان ِ ايران شناسي: نسل ِ سوم در راه -- كه در بيستم ارديبهشت در اين صفحه آمد -- شماري از ياران همدل و همگام در راه ايران شناسي، به وسيله ي تلفن و يا ايميل-پيام سخنان مهرآميز و دل گرم كننده اي درباره ي نوشته ي نوه ام آريا:
Persia (/Iran) : Past And Present
گفتند و نوشتند كه آريا و من از همه ي اين همدمان گرامي سپاس گزار شديم.
امروز هم پيام بسيار مهرآميز و بزرگوارانه اي در همين راستا از دوست دانشور ارجمند، آقاي دكتر تورج پارسي
از سوئد رسيد كه چون افزون بر ابراز لطف و دل گرمي بخشيدن به آريا، فراگير ِ نگرشي گسترده به پويش و كُنش ِ نسل هاي جوان ِ ايراني ي امروز است، متن آن را با درود و سپاسي ديگر به ايشان، براي آگاهي ي ِ خوانندگان اين تارنما در پي مي آورم.
بيست و هشتم ارديبهشت 1385
"... از خبر و كار ِ
آريا شادمان شدم. بي گمان، كوشش ِ نسل سوم -- كه يكي از ويژگي هايش چندين و چند زبانه بودن و رشد در جامعه ي دموكراسي است -- نويدي است براي آينده ي ايران شناسي. اينان در كار ِپژوهش ژرف نگرند و آزاد انديش.
آنچه كه بيهقي مي گفت كه:
"در تاريخي كه مي كنم، سخني نرانَم كه آن به تعصّبي و تَزَيّدي كَشَد."
در كار ِ اين گروه از جوانان هم آشكار و پيداست و به همين دليل، اين اجاق هميشه روشن خواهد ماند. هرگاه خبري چنين مي خوانم يا مي شنوم و از كارِستان جوانان ايراني چه از درون ميهن و چه از برون ِ آن آگاه مي شوم، شب راحت تر سر بر بالين مي گذارم. در اين جا ست كه بايد به ارج ِ پيشينيان كه اين راه ِ بس ناهموار را هموارساختند، آفرين گفت. ايران شناسان ِ ايراني هر چند تعدادشان چندان زياد نيست؛ امّا مشقت راه را كشيدند تا اين درخت بارورشد و سايه انداخت و اينك اين درخت مى بايد با سرْبرگ هايش تازه و تازه تر شود. به عنوان يك معلّم و با چشماني پر از اشك، شادماني ي ِ ورود آريا و آرياها را به عرصه ي ايران شناسي، خوش آمد مي گويم. آزردگي ي آريا از كژانديشي و دُژآگاهي ي غربيان به ويژه برخي از ايران شناسان ومورّخين غربي كه به بيماري غرب ْ- سنتراليزم دچارند و هنوز رخت ِ كهنه ي ِ هرودوت را به تن دارند، قابل درك است. امّا همين شناخت، مسئوليت اين نسل را بيشتر مي كند تا با پژوهش هر چه ژرفتر از قلمرو ِ اين كژانديشي ها بكاهند. به ملّت ايران به خاطر پيشرفت فرزندانش در عرصه هاي مختلف، شادباش گفته و چشم روشني نيز به خانواده آريا به ويژه استاد دوستخواه كه چراغش هميشه فروزان باد. ايدون باد!"
posted by Jalil Doostkhah @
6:42 PM

Monday, May 15, 2006
پيوست ِ درآمد 347ِ : همايش بزرگ ِ شناخت و بزرگداشت ِ فردوسي در تهران و توس
يادداشت ويراستار
پيش از اين، در درآمد ِ 347 مژده ي برگزاري ي ِ همايش ِ شناخت و بزرگداشت ِ فردوسي در ايران را به خوانندگان ارجمند ِ اين تارنما داده بودم. امروز خبر رسيد كه اين همايش، ديروز (25 ارديبهشت) -- كه براي ِ بزرگداشت ِ فردوسي نامزدشده است -- همزمان، در تهران و شيراز و توس برگزار گرديده است.
ايسنا (خبرگزاري ي دانشجويان ايران) و نيز ايرنا (خبرگزاري ي رسمي ي ايران)، گزارشهايي را از اين رويداد ِ فرخنده ي ِ فرهنگي در رسانه هاي جهاني نشرداده اند كه با خشنودي و سپاس از ناشران ِ گزارشها، متن آنها را به منزله ي پيوستي بر درآمد 347 در اين صفحه مي آورم.
يادآوري ي ِ اين نكته، به جا و بايسته است كه آنچه در پايان گزارش "ايرنا" درباره ي پيوند ِ فردوسي با دربار محمود و پي آمدهاي آن، از جمله هجونامه سرودن وي بر ضدّ ِ سلطان آمده است، پايه و بنياد ِ پژوهشي و پشتوانه ي ِ پذيرفتني ندارد و بر اساس افسانه پردازي هاي پسين رواج يافته است. (در اين باره ---> جليل دوستخواه: شناختنامه ي فردوسي و شاهنامه در مجموعه ي ِ از ايران چه مي دانم؟، دفتر ِ پژوهشهاي ِ فرهنگي، تهران - هزار و سيصد و هشتاد و چهار).
بيست و ششم ارديبهشت 1385
شاهنامه ي فردوسي ترجمه ي ديك ديويس
همايش بزرگداشت فردوسیهمزمان با روز ِ بزرگداشت
حكيم ابوالقاسم فردوسی، از تنديس تازه اي از اين شاعر حماسه سرای ايرانی، در
دانشگاه فردوسی مشهد پرده برداری شد.

دو همايش نيز در بزرگداشت حكيم فردوسی در
دانشگاه تهران و
دانشگاه فردوسی مشهد برگزارگرديد.
ايسنا:
Mon - 15 /05 /2006 - 17:06
همايش ِ بزرگداشت ِ حكيم فردوسی ي ِ توسی، صبح ِ امروز در تالار فردوسی دانشكده ادبيّات دانشگاه تهران برگزارشد. در اين برنامه، عبدالرضا سيف - معاون دانشكده ادبيّات دانشگاه تهران - درباره ي ِ مقايسه ي ِ بهرام در شاهنامه و مكبث شكپير سخنرانی كرد و گفت: مقايسه و بررسی ادبيّات جهان، آگاهی از انديشههای ديگر را باعث خواهد شد و به صلح و دوستی ملّتها كمك زيادی میكند. در اين بحث به بررسی دو سردار به نام بهرام چوبين و مكبث از نظر فردوسی و شكسپير میپردازم. وی افزود: هر دو اين سردارها جان خود را فدا كرده و به سوی ِ سرنوشت انسانی خود كشيده میشوند كه در انتخاب ِ اين مسير آزاد هستند. هر دو آنها در جنگ فاتح میشوند، ولی بر اثر غرور ناشی از فتح، در انديشه پادشاهی میافتند. سيف، داستان ِ بهرام را داستانی تاريخی دانست و تصريح كرد: اما در مكبث ما با تايخ مواجه نيستيم. در هر دو ِ اين داستانها بهرام و مكبث بر شاه ِ خود، قيام میكنند؛ در حالی كه هر دو شهريار در حقّ ِ آنها نيكی كردهاند. در داستان شاهنامه سيمای بهرام از مكبث پاكتر است؛ او به كارهای ناپاكی كه مكبث برای قدرت دست میزند، اقدام نمیكند؛ بهرام شورش میكند و خطای او سكّه زدن ِ دروغين به نام خسرو است. وی يكي ديگر از شباهتهای داستان بهرام چوبين در شاهنامه و مكبث را تراژدی بلندپروازی دو سردار ذكر كرد. اين استاد دانشگاه متذكر شد: بهرام در اين راستا سردار دليری است كه با تمام وجود به ايران میانديشد و فردوسی او را ادامهدهنده ي ِ انديشه و گردار ِ رستم میداند. فردوسی در اين داستان، هرمز و خسرو پرويز -- شاهان ِ دوره ي ِ بهرام - را به طور كلّی بيان میكند؛ امّا در تراژدی مكبث، جزييات آورده میشود؛ زيرا داستان بايد به روی صحنه برود.
وی ادامه داد: پهلوانان شاهنامه هرگز آغازكننده نبرد نبودهاند؛ منطق گفتوگو، حقيقت پهلوانان ايرانی است. سيف همچنين با اشاره پهلوانی زنان ايرانی گفت: نكتهای كه در شاهنامه ديده میشود، پهلوانی و پاكی زنان است. زنی در شاهنامه خيانت نمیكند و اگر هم خيانت كرد، ايرانی نبوده است؛ شيرين جز با ازدواج با خسروپرويز با او كنار نمیآيد و ...
در ادامه ي برنامه، اميد امجد - عضو هيات علمی دانشكده ادبيّات دانشگاه تهران - درباره تلفظ و تطبيق لغتها در شعر خراسانی بحث كرد و اظهار داشت: در كتابهای سبكشناسی و عروض و قافيه به طور مداوم به اين نكته اشاره شده كه شاعران خراسانی سهلانگاریهايی را در رعايت وزن داشتهاند، به اين معنی كه بسياری جاها مصوّتهای بلند آوردهاند، در حالی كه مصوّتهای شعر بايد كوتاه باشد و توجيه كردهاند كه شعر در ابتدای راه خود بوده است. شاعران خراسان زياد به وزن پايبند نبودهاند كه اين نقيصه در سبك عراقی از بين رفته است. وی يادآور شد: شاعران بزرگی چون مولوی، فردوسی، عطار و خيّام از اين روش استفاده میكردند و عجيب بود كه چرا شاعران بزرگی چون اينان، ندانند وزن شعر چيست. گره كار اينجاست كه ما شعر هزار سال پيش تا 700 سال ِ پيش ِ خراسان را با لهجه ي ِ تهرانی امروز میخوانيم؛ در حالی كه بايد ديد لهجه خراسانی هزار سال پيش چگونه بوده است. اين استاد دانشگاه تاكيد كرد: وقتی در همه شاعران بزرگ خراسان اين موضوع تكرار شده، میتوان فهميد كه بايد با لهجه گذشته شعرها را خواند. وی در ادامه بحثش مثالهايی از شاهنامه آورد و متذكر شد: در بسياری از شعرهای خراسان مصوّتهای كشيده، بايد كوتاه تلفظ شود؛ اينگونه ديگر نخواهيم گفت كه شاعران خراسان به وزن پايبند نبودند. خسرو فرشيدورد -- استاد ِ دانشگاه و ديگرْ سخنران ِ اين همايش -- درباره ي ِ شخصيّتهای شاهنامه در ادب فارسی سخنرانی كرد و گفت: ادبيّات فارسی بدون شخصيّتهای ِ شاهنامه، چند چيز خود را از دست خواهد داد؛ شخصيّتهايی كه حافظ در شعرهايش از آنها استفاده كرده است، از آن جملهاند. وی با انتقاد به شيوه تدريس شاهنامه در دانشگاهها، افزود: در دانشگاه وقتی شاهنامه را تدريس میكنند، شخصيّت های آن را معرّفی نمیكنند؛ در حالی كه اگر كُنه ِ شخصيّتهای ِ شاهنامه را بشناسيم، فهميدن آن مشكل نخواهد بود. به نظرم شناخت اين امر، حتا رشتهای جداگانه میتواند باشد. او همچنين شعری از ملكالشعرای بهار خواند و تأكيد كرد: دانشگاه تهران به اين موضوع بايد افتخار كند كه بهار جزو استادان آن بود. بهار، خود، از طرفداران فردوسی بود، اما اينك يكی از بزرگان میگويد فردوسی اصلا شاعر نيست. اينها در قاموس بهار كفر است. فرشيدورد فردوسی را اولين خردگرای بزرگ جهان دانست و توضيح داد: دكارت 300 سال قبل خردگرايی را مطرح كرد و پس از آن غرب به پيشرفتهای ِ بزرگی رسيد؛ اما فردوسی كه خيلی پيشتر، آن را مطرح كرده بود، در ايران به فراموشی سپرده شد. درواقع بعد از فردوسی، خردگرايی در ايران فراموش شد و اين روند تا انقلاب ِ مشروطه و ملكالشعرای بهار ادامه داشت؛ از بهار بود كه شعر ِ فارسی دوباره زنده شد. وی در پايان، فردوسی را يكی از بزرگترين داستانسرايان ما دانست و گفت: يكی از جنبههای هنری شاهنامه، داستانهای آن است كه بعضی از داستانها، جنبه تراژدی دارند.
همايش پژوهشی بررسی آثار و احوال فردوسی در مشهد
ايرنا: همايش پژوهشی بررسی آثار و احوال فردوسی با عنوان "متن پژوهی شاهنامه از شيراز تا توس" عصر روز يكشنبه در دانشگاه فردوسی مشهد برپا شد. دهها نفر از فردوسی شناسان، محققان و مصحّحان ِ شاهنامه از ايران و ساير كشورها، از جمله تاجيكستان، تركمنستان، افغانستان و روسيه در اين همايش حضور دارند. دبير علمی ي همايش در مراسم آغازين آن گفت: سبب ساز ِ اين گردهمايی فردوسی و اثر بزرگ او در ادبيّات فارسی است، ايده همايش هم از نخستين كنگره سعدی در شهر شيراز گرفته شده است. دكتر حسين ياحقی افزود: به همين منظور نخستين روز از اين همايش ديروز در شهر شيراز كه مركز زبان فارسی و گسترش آن به واسطه وجود سعدی و حافظ است برگزار شد و بخش اصلی ي آن، به خراسان رضوی كه خاستگاه زبان و ادبياّت فارسی است منتقل شد. دبير همايش در ادامه با بيان اينكه فردوسی شاعری فراگير است و در مقياس و معيار وطن نمیگنجد اظهار داشت: فردوسی متعلق به همه ايرانيان و ايران دوستان است. وی محور همايش را متن پژوهی شاهنامه دانست و افزود: در اين راستا چهرههای برجسته و نخبه كه در ترجمه، چاپ و تصحيح شاهنامه نقش موثری داشتهاند دعوت شدهاند. او از جمله اين چهرهها، پروفسور محمّد نوری عُثمانف، دكتر خالقی مطلق و چندين استاد ديگر را برشمرد كه از مؤثرترين شخصيّتها در اين زمينه در سطح جهان بودهاند.
پردهبردای از تنديس فردوسی
ايرنا: همزمان با روز بزرگداشت حكيم ابوالقاسم فردوسی از تنديس اين شاعر حماسه سرای ايرانی در دانشگاه فردوسی مشهد پرده برداری شد. در اين مراسم كه روز دوشنبه برگزار شد تعدادی از فردوسی شناسان برجسته حضور داشتند كه از جمله آنها میتوان به استادانی چون دكترمير جلالالدين كزازی، دكتر منصور رستگار فسايی، دكتر سيّد محمّد دبير سياقی و پروفسور رسول هادی زاده از كشور تاجيكستان نام برد. يكی از فردوسی شناسان در اين آئين طی سخنانی گفت: اين تنديس به علامت احترام به مقام فردوسی و ستايش از او ساخته شده است. منصور رستگار فسايی افزود: روزی ديار ِ خراسان فردوسی را به ايران و جهان تقديم كرد و خورشيد خراسان همه ايران را درخشان كرد و اكنون دستان هنرمند آقای علی رجبی مقدّم، اين تنديس ارزشمند را برای شهر مشهد ساخته است. در حاشيه اين آيين نيز سازنده ي تنديس فردوسی در گفت و گو با خبرگزاری جمهوری اسلامی گفت:برای ساخت اين تنديس كه از بتُن مسلح ساخته شده، سه ماه وقت صرف شده است. علی رجبی مقدّم افزود:ارتفاع اين تنديس دو متر و بيست سانتيمتر و قاعده ي آن يك متر میباشد و بااقتباس از تنديس فردوسی ساخته استادابوالحسن صديقی كه هم اكنون در آرامگاه فردوسی نصب میباشد، ساخته شده است.
شاعر احياگر زبان فارسی و تاريخ ملّی
بنا بر آنچه كه از اسناد و مدارك برمیآيد، او از خاندان دهقانان ايرانی بود كه به سال سيصد و بيست و نُه يا سيصد و سي ي ِ هجري ي ِ قمری در قريه "باژ" از ناحيه تابران توس متولد شد، كنيه وی "ابوالقاسم" و لقب شاعری او "فردوسی" است. دهقانان در آن روزگار زمينداران كوچكی به شمار میرفتند كه به فرهنگ ايرانی عشق میورزيدند و نسل به نسل آن را انتقال میدادند. فردوسی نيز كه از نسل اين ايرانيان اصيل به شمار میرفت همچون پيشينيان خود درصدد حفظ ارزشهای ملّی ايران بود. حكيم دراوايل زندگی خود از تمكّن مالی قابل ملاحظهای برخوردار بود و علاوه بر اين كه باغ بزرگی در تابران توس اقامت داشت، دارای زمين زراعی بود كه درآمد زندگی آسوده و راحت خود را از طريق آن ملك تامين میكرد. ابوالقاسم فردوسی در جوانی و در روزگار زندگی آسوده و فارغ البال خود در تابران توس، دل در سودای شعر و شاعری داشت و در ايّام فراغت و
اشعاری میسرود. وی ظاهرا در سال سيصد و شصت و پنج هجري قمري، يعني در سي و پنج سالگی به حكم عشق و علاقهای كه به زنده ساختن تاريخ كهن و پرافتخار ايران داشت كار سترگ خود يعنی سرودن شاهنامه را آغاز كرد كه تا پايان عمر پرافتخارش نيز تداوم يافت. ماخذ اصلی فردوسی در سرودن شاهنامه، شاهنامه منثور ابومنصوری است كه در اواسط قرن چهارم به فرمان ابومنصور محمّد بن عبدالرّزّاق توسی تدوين شد و از طريق روايات كتبی و شفاهی به دست فردوسی افتاد و او مجموعه آن را در شاهكار جاويدان خود به نظم كشيد. شاهنامه دارای بيش از پنجاه هزار بيت است كه در نسخ مختلف به دليل كسر و اضافه شدن ابيات، تعداد آنها با يكديگر فرق دارد و گاه تا شصت هزار بيت نيز مي رسد. شاهنامه تاريخ و داستانهای ايران باستان را از آغاز تمدّن نژاد ايرانی تا انقراض حكومت ايران به دست اعراب بيان میكند و شامل سه دوره ي اساطيری (از عصر كيومرث تا ظهور فريدون) دوره پهلوانی (از قيام كاوه تا مرگ رستم) و دوره تاريخی (از اواخر كيانيان تا انقراض ساسانيان) است كه البته همين دوره تاريخی نيز با افسانهها و داستانهای حماسی در آميخته است. حكيم توس در شاهنامه، پس از نَعت ِ خداوند، توصيف ِ دانش و خِرَد و مدح ِ پيامبر ِ اسلام(ص) و يارانش، از كيومرث آغاز میكند و پس از نام بردن شرح زندگی پنجاه پادشاه و داستان و تاريخ و حالات و رزم و بزم پهلوانان و وزيران آنان، كتاب خود را با شكست يزدگرد سوم ساسانی و فتح ايران توسط اعراب به پايان میرساند. داستان پادشاهی منوچهر وبيان آغاز تمدّن بشر، ضحّاك، كاوه ي ِ آهنگر، فريدون، سام، زال، رستم، نوذر، افراسياب، جنگهای ايرانيان و تورانيان، كاووس، هفتخان رستم، سهراب، سياوش، كيخسرو، بيژن و منيژه، ظهور زرتشت، اسكندر و اشكانيان و ساسانيان هر يك از داستانهای بسيار زيبا، شيرين و جذّاب شاهنامه هستند كه خواننده را به عمق تاريخ ِ ملّی و حماسی ايران برده و غرور و افتخارات بزرگ ايرانيان را به آنان باز میشناسانند. شاهنامه اگرچه در بادی امر داستان رزمی ايران است ولی حكيم فردوسی در لابهلای اين اشعار رزمی معانی باريك و مطالب عالی فلسفی و اجتماعی واخلاقی بسياری را بيان كرده كه جذّابيت اين كتاب بزرگ را دو چندان ساخته است. حكيم با وجود اين كه شرح رزم و پيكار ودشمنیهای اقوام و ملل را گفته؛ امّا روح ِ بزرگ ِ او جهان را با نظر وحدت ديده و ستيزهجويیهای بشر را دليل نادانی آنان برشمرده است. او حقيقت اديان را مانند خود خداوند يكی دانسته است و خصومتهای ملل را بر سر دين ابلهانه توصيف كرده واز تفرقههای بیمايه مردم با تأثر ياد كرده است. پير توس در شاهكار بزرگ خود احساسات بشری را با سخنان زيبا و عبارتهای دلربا و دلانگيزی تصوير و تعبير كرده و نشان داده است كه در خلق صحنههای عاشقانه نيز به همان ميزان صحنههای رزم و نبرد تبحّر و تسلّط دارد. از ميزان دانش و نحوه ي ِ سوادآموزی ي ِ حكيم اطّلاع چندانی در دست نيست؛ ولی به حكم ِ آن كه در شاهنامه اطّلاعات فراوانی درباب ادبيّات عربی، شعر و ادب پارسی، تاريخ، فلسفه، كلام،حديث و قرآن ارايه كرده است، مشخّص میشود كه در اوان زندگی خويش مطالعات فراوانی داشته و احوال "امم" و "امثال و حكم" را خوانده و با معارف اسلامی به خصوص با قرآن آشنايی كامل داشته است. استاد توس در موقعيّت بسيار خطير و حسّاسی به سرودن شاهنامه و نظم داستانهای پهلوانان ايرانی همت گماشت؛ زيرا هر چند سُلطه ي ِ اعراب بر ايران، به ويژه بخش شرقی آن بسيار ضعيف شده بود و چند حكومت محلّی نيز همچون "سامانيان" و "آل بويه" در شرق و مركز و شمال ايران بوجود آمده بودند؛ ولی جنگ و كمشكشهای ِ داخلی بين اين حكومتها، نشانههايی تلخ بر زوال و انحطاط اين سلسلههای ملّی ي ِ ايرانی و روی كار آمدن فاتحان قدرتمند بيگانه، بود. از اين روی فردوسی كه به رسالت عظيم خود پی برده بود، سعی كرد مجموعه عظيمی فراهم آورد كه برای هميشه در خاطره ايرانيان باقی مانَد و تاريخ و زبان و هويت و مليت ايرانی را دوباره زنده كند. وی در ابتدای كار بر سرمايه خود و حمايت تنی چند از دوستانش همچون حسين قتيب حاكم توس و بزرگان آن ولايت علی ديلم و بودلف تكيه كرد و حاكم توس برای تشويق او، شاعر را از پرداخت ماليات معاف كرد. تلاش بیوقفه حكيم در مرحله نخست، بيست سال تمام به درازا كشيد و وی زمانی موفق به سرودن اكثر داستانهای شاهنامه شد كه چند سال از سقوط سلسله ايرانی سامانيان بدست تركان قراخانی آل افراسياب و سلطان محمود غزنوی میگذشت. تاريخ پايان شاهنامه را
سال چهارصد ِ ه. ق. دانستهاند و براساس گفتههای حكيم كه از لابهلای اشعار او مشهود است، حكيم در طول اين مدّت دراز سختیهای زيادی را متحمّل گشت و ضربات فراوانی را از جنبه هاي ِ مادّی، معيشتی و روحی پذيرا شد كه مهمترين آن درگذشت پسر جوان و برومندش بود كه پير توس را سخت درهم شكست. شاعر كه در اين سالها با عُسرت و تنگدستی همراه و همراز بود، پس از اتمام ِ شاهكار ِ بزرگ ِ خود به ناچار و برای گذراندن زندگی ي خود رو به دربار سلطان محمود غزنوی آورد و با عرضه شاهنامه ي ِ خويش، نظر سلطان را به آن جلب كرد. سلطان محمود، پادشاهی ترك زبان و بیعلاقه به تاريخ و فرهنگ ايران بود ولی در ابتدای كار ِ حكيم او را مورد نوازش خود قرارداد و در شرايطی كه در تلاش بود تركان آل افراسياب، متّحدان ِ پيشين ِ خود در برانداختن سامانيان را از قلمرو ِ حكومت خويش بيرون راند، تلاش كرد از كتاب شاهنامه برای تهييج احساسات ملّی ايرانيان عليه تركان ِ آل افراسياب كه مطابق ِ روايات ِ ملّی ايران از نژاد تورانيان به شمار میرفتند، بهره جويد. سلطان محمود پس از شكست آنان، روی خوشی به فردوسی نشان نداد و البته بدگويی مخالفان و حاسدان به حكيم نيز بیتاثير نبود و آنان پير توس را "رافضی" خواندند و از تعصب شاه سنّی متعصّب عليه فردوسی شيعی به نفع ِ خود بهرهبرداری كردند. تلاش ِ خواجه احمد ِ حسن ِ ميمندی وزير بافرهنگ ِ شاه نيز، به ثمر ننشست و سلطان محمود پس از ملاحظه ي هفت مجلد بزرگ شاهنامه مشتمل بر شصت هزار بيت نغز و دلكش و حماسی دستور داد معادل همين مقدار معيّن در ازای ِ هر يك بيت، يك درهم به شاعر بدهند. اين توهينی بزرگ برای سخنسرای بزرگ توس بود زيرا كه او به خوبی از قدر و قيمت شاهكار بزرگ خود آگاه بود، فردوسی مأيوس و سرشكسته از دربار سلطان محمود به گرمابهای رفت و صِلِه ي سلطان را در كمال بیاعتنايی به حمّامی و مرد فُقاع فروش بخشيد و در كسوتی ناشناس از بيم خشم شاه از غزنه گريخت. جاسوسان خبر بخشش صِلِه ي سلطان به دو فرو مايه را كه نشان از بیاعتنايی ي ِ شاعر ِ بزرگ ِ ايران به جاه و جلال و مقام سلطان غزنه داشت به اطلاع محمود رساندند و در پی شاعر روانه شدند. فردوسی نيز كه از خشم و غرور سلطان محمود آگاه بود چندی در هرات اقامت گزيد و سپس از آنجا به نزد شهريار بن شروين حاكم طبرستان كه ايرانی پاك نژادی بود رفت و هجويّهای صد بيتی نيز عليه محمود سرود. شهريار، حكيم را سخت گرامی داشت و هجويه صد بيتی او را نيز به يكصد هزار درهم خريد و مانع از انتشار ِ آن شد. استاد سخن فارسی سپس رهسپار ديار خود گشت و در گوشه ي عزلت و اندوه، در سال چهارصد و يازده يا چهارصد و شانزده ه. ق. بدرود حيات گفت.
گويند سالها پس از رانده شدن فردوسی از دربار سلطان محمود، شاه در يكی از لشكركشیهای خود به هندوستان به ياد حكيم میافتد و پشيمان از كرده ي ِ ناصواب خود، دستور میدهد مبلغ شصت هزار دينار طلا را با احترام فراوان به منزل فردوسی در توس روانه سازند ولی هديه سلطان زمانی به دروازه توس رسيد كه جنازه ي حكيم را از يكی ديگر از دروازههای آن شهر تشييع میكردند. جنازه حكيم نيز مورد جفای بدخواهانش قرار گرفت و شيخ ابوالقاسم كُرّگانی از عالمان ِ قشری و متعصّب به حكم اين كه فردوسی عمر ِ خود را به ستايش ِ پهلوانان مجوس گذرانيده است، اجازه دفن او را در قبرستان مسلمانان نداد و از اين روی جسد شاعرگران مايه در باغ تابران كه متعلّق به خود ِ فردوسی بود، به خاك سپرده شد.
354.دانشنامه ي ايران، گنج شايگان دانش و فرهنگ و ميراثي گرانبها براي نسل هاي آينده

يادداشت ويراستار
بخش بزرگي از دستاوردهاي فرهنگي، ادبي و هنري ي ِ پيشينيان ما به سبب بسنده نبودن ِ دل سوزي و كوشش در پاسداشت ِ آنها از يك سو و كمبود ِ امكان ها براي ورزيدن ِ اين خويشكاري ي بزرگ، از دست رفته و تنها يادها و نام هايي از آنها برجا مانده است كه مايه ي دريغ و حسرت ماست.
امّا بخش ِ كوچك تر ِ جان به در برده از فرسايش زمان و غفلت هاي گذشتگان نيز خود گنجينه اي است بزرگ كه هرگاه امروز به خود نياييم و ديربجنبيم و برنامه اي فراگير و آينده نگرانه براي ِ سامان بخشي و نگاهداري ي آن نداشته باشيم، ديري نخواهد گذشت كه به سرنوشت ِ آن بخش ِ از دست رفته دچار خواهدگشت!
در روزگار ما كوششهاي گوناگوني براي پرداختن بدين مهمّ به كار آمده كه همه درخور آفرين و ستايش است. امّا بي گمان نقطه ي اوج همه ي اين پويش و كُنش ِ فرهنگي، تدوين و نشر دانشنامه ي ايران است كه تنها در حوزه ي رويكرد و نگرش ِ ايرانيان جاي ندارد؛ بلكه اثري است فراگير و جهان شمول با پشتوانه ي عظيم ِ زنجيره ي بزرگي از پژوهشهاي آگاهان و دانشوران ايراني و جُز ايراني و برنامه اي نهادينه در يكي از بزرگترين دانشگاه هاي ِ جهان و كانون هاي ِ ايران شناسيي؛ يعني دانشگاه ِ كلمبيا در نيويورك، براي تدوين و ويرايش و نشر آن.
دانشنامه ي ِ ايران كه از بيست و پنج سال ِ پيش از اين، با همّت ِ بلند ِ استاد دكتر احسان يارشاطر در فرآيند ِ چاپخش جاي دارد،
اكنون به سيزدهمين جلد خود و به حرف "آي"
(I)
رسيده است.
امّا افزون بر روايت ِ چاپي ي ِ آن، از چند سال پيش، همه ي درآمدهاي تاكنون نشريافته ي آن و حتّا بخشي از درآمدهاي هنوز منتشر نشده ي آن كه نوبت الفبايي ي نشر آنها نرسيده، در تارنماي ويژه ي اين نهاد فرهنگي جاي گرفته است و در سراسر جهان، در ديدرس دوستداران فرهنگ ايراني و پژوهشهاي ايران شناختي قراردارد:
*
دانشنامه ي ايران، افزون بر نياز به پشتيباني ي دانشي و فرهنگي -- كه صدها پژوهنده و دانشور ايران شناس ِ ويژه كار در شاخه هاي گوناگون ِ اين درخت ِ دانش، برآورنده ي آنند -- براي تدوين و نشر، به پشتوانه ي مالي ي بزرگي نياز دارد كه افزون بر اعتبار تخصيص داده شده بدان از سوي دانشگاه كلمبيا، از راه دَهش ِ بزرگوارانه ي دوستداران اين اثر يادماني و ممتاز تأمين مي شود. بدين منظور از همان آغاز ِ بنيادگذاري ي دانشنامه، كسان و نهادهاي بسياري در شهرهاي مختلف جهان، دست بدين كار ِ نيك و بايسته فراز آورده و با شكل بخشي به انجمن هاي ِ هواداران و دوستداران ِ دانشنامه ي ايران، سعي در ياري رساني به پيش بُرد ِ اين برنامه ي عظيم فرهنگي ي دوران ما دارند و هرساله نشستهاي ويژه ترتيب مي دهند و همگان را به پيوستن بدين كوشش والا و شايسته فرا مي خوانند.
در همين جا هم از سالها پيش در شهر سيدني، انجمن دوستداران دانشنامه ي ايران در استراليا و منطقه ي آسيا-اقيانوسيه، به همّت شماري از ايرانيان شكل گرفته و سرگرم ِ كوشش و كُنش است. در همين گذشته ي ِ نزديك (ماه ِ اكتبر 2005) نيز يك گردهمايي ي بزرگ بدين منظور در شهر سيدني ترتيب دادند كه نگارنده ي اين يادداشت هم افتخار حضور و سخن گويي در آن را داشت.
*
ديروز نشريه ي ِ خبري ي ِ الكترونيك ِ روز، گزارشي را در مورد تشكيل ِ نشست ِ ساليانه ي ِ دانشنامه در شهر ِ سانفرانسيسكو در كاليفرنيا با حضور ِ بنيادگذار و مهين ويراستار ِ دانشنامه، منتشركرد كه متن آن را براي آگاهي ي ِ همه ي دوستداران فرهنگ ايراني در سراسر جهان، در اين تارنما بازنشر مي دهم.
كانون پژوهشهاي ايران شناختي در استراليا، وظيفه ي خود مي داند كه بار ديگر همه ي فرهنگ دوستان و به ويژه هم ميهنان گرامي را در هر جا كه هستند، به گام پيش نهادن و دست گشودن به ياري رساني به دانشنامه ي ايران فراخواند. كمك هر ايراني -- هر اندازه هم كه اندك بنمايد -- مي تواند تأثيرگذار باشد. چُنين باد!
*
دوستداران دانشنامه براي آگاهي از چگونگي ي ياري رساني مي توانند با نشاني ي زير تماس بگيرند و از استاد دكتر احمد اشرف در اين زمينه بپرسند:
بيست و ششم ارديبهشت 1385
جلسه ي سالانه ي ایرانیکا در سان فرانسیسکو:
دائرة المعارفی برای نسل آینده
وحيد ثابتيان
بيست و پنجم اردیبهشت ۱۳۸۵
جلسه سالانه جذب منابع مالی برای دائرة المعارف "ایرانیکا" با حضور جمعی از ایرانیان علاقه مند درشهر سان فرانسیسکو برگزارشد. در این نشست احسان یارشاطر سردبیر این مجموعه باتشکر از همه ایرانیانی که برای بهتر شدن این مجموعه می پردازند گفت که "ایرانیکا" میراثی برای فرزندان آینده ایران است. اوگفت که ایرانیکا با کمک ایرانیان طی بیست پنج سال گذشته حمایت شده است. احسان یارشاطر که به سختی سخن می گفت ابراز امیدواری کرد که این کمک ها همچنان ادامه داشته باشد.
آرنولد شواتزنگر فرماندار ایالات کالیفرنیا نیز در پیامی به این جلسه با اشاره به سابقه ایالات کالیفرنیا در تنوع قومی گفت که امید وار است نشست دائرة المعارف ايرانیکا، افزايش دهنده همکاری و مشارکت ایرانیان دراین ایالت باشد. او دراین نامه به نقش مهم ایرانی های ایالت کالیفرنیا در آموزش، تجارت ودرجامعه اشاره کرده است.همچنین شهردار وسوپروایزر شهر سان فرانسیسکو نیز در پیام های مشابهی از حضور گردانندگان دائرة المعارف ایرانیکا ابراز خشنودی کرده اند. راس میرکریمی، سوپروایزر ایرانی تبار شهر سان فرانسیسکوکه یکی از سخنرانان این برنامه نیز بود، درسخنانی به نقش ایرانی-آمریکایی های ایالت کالیفرنیا در توسعه علمی و فن آوری وهمچنین بهبود وضعیت زندگی دراین شهر پرداخت.
در ادامه ي این برنامه خسرو بایگان سمنانی از حامیان اصلی این دائرة المعارف سخنانی را در خصوص اهمیّت حمایت از وجود چنین مجموعه ای بیان کرد. از جمله مهمانان ویژه ي این مراسم می توان از سیمین بهبهانی یاد کرد که چندین بار توسط جمع مورد تشویق قرار گرفت. بهروز وثوقی هنرپیشه ایراني به اتفاق همسر و دخترش ونیز صدرالدّین الهی روزنامه نگار واستاد ِ سابق ِ دانشگاه نیز از دیگر میهمانان این برنامه بودند. اجرای ِ این برنامه را آسیه نامدار به عهده داشت که از گویندگان شبکه جهانی "سی ان ان" است. همچنين، امید کردستانی معاون شرکت "گوگل" از میهمانان این برنامه بود.
شهره آغداشلو به اتفاق همسرش هوشنگ توزیع نیز از میهمانان برنامه بودند که برای اخذ کمک های شرکت کنندگان به برگزارکنندگان یاری می رساندند. برنامه همراه با موسیقی ي ِ ایراني وحرکات ِ موزون ِ گروه باله ي افسانه بود که مورد توجه ایرانیان حاضر در این نشست قرار گرفت.
جلسات ِ کمک به دائرة المعارف ایرانیکا، از سال 1991 درنیویورک برگزارشده است. در سالهاي ِ 1992 و
1999
نیز در شهر واشنگتن، مراسم مشابهی برای جذب کمک های مردمی به این دائرة المعارف برگزار شده است. لس آنجلس درسال 2001 و میامی در سال 2003 از دیگر میزبانان این برنامه بوده اند.
posted by Jalil Doostkhah @
9:07 AM

353. قطعه موزيكي براي صلح: كاري تازه از يك آهنگ ساز ايراني

يادداشت ويراستار
پژوهشگر و موسيقي دان ِ جوان پژمان اكبر زاده،
امروز با رويكردي مهرآميز به ويراستار ِ اين تارنما، نشاني ي نشرگاه ِ گفتاري را كه در شناساندن آهنگ ساز ايراني
احمد نديمي و كارهايش نوشته، به اين دفتر فرستاده است.
با سپاس از پژمان، خوانندگان ِ ارجمند ِ اين تارنما و دوستداران فرهنگ و هنر ايراني را به خواندن ِ گفتار ِ روشنگر او براي آشنايي با آفريده هاي ِ هنري ي آهنگ ساز ِ ايراني ي ِ مقيم ِ آمريكا فرامي خوانم. دروازه هاي فرهنگ و هنر به روي همگان گشوده باد!
بيست و پنجم ارديبهشت 1385
پژمان اكبرزاده، سمت چپ، در كنار ِ استاد احمد اقتداري در گردهمايي ي خليج فارس در تهران
Tehran, 15 May 2006
Pejman Akbarzadeh (Special to CHN)
“
Suite for Peace” is the latest work of the Virginia-based Persian (Iranian) composer
Ahmad Nadimi 
that recently released as a 67-mintue CD in the United States. The CD includes 4 pieces entitled “Shepherd’s Dream”, “Longing”, “Heart of Love” and “Suite for Peace” which have been arranged and conducted by Shardad Rohani for orchestra that performed by the Slovak Radio Symphony Orchestra. Vocal parts of the pieces have been sang by the Japanese mezzo-soprano Emiko Nadimi (the composer’s wife), Ney and synthesizer played by Khosro Soltani and Ahmad Nadimi. In a few parts composer has added folk instruments from Persia, India, Tibet, African countries and children’s choir to the orchestra.In the first piece “Shepherd’s Dream”, composer’s old memories from his birthplace in the forever green province of Mazandaran in northern Persia, have inspired him to write a nostalgic work in the Persian mode of “Dashti” for Ney and orchestra. In other pieces there is no attempt to make a connection with Persian music. “I do not address just Persians, it’s a global message” Nadimi says, “This composition, as a dialogue of four pieces, emerges as an offering-to the blossoming of love and the truth of humanity. Inspired by nature, longing, and divine love, each piece carries a unique expression of beauty, which can manifest as harmony within and out in the universe. And so, this work is comprised of distinct moods that express the challenges that lay on the path to discovering peace.”Ahmad Nadimi was born in 1949 and at the age of 12 entered the Tehran Conservatory of Music to study trumpet. For a few years he played at the Tehran Symphony and Opera Orchestras and in 1971 he won a scholarship for higher studies in the Versailles Conservatory of Music. Alongside of studying, he played at Paris Opera and thought in some music schools in this city. In 1987 Nadimi moved to the US. He has performed a few concerts in the US including a benefit concert for Kurdish refugees during the Persian Gulf war and creation of a new synthesis of New age and Middle Eastern music with Mohammad-Reza Lotfi, well-known Persian classical musician.
posted by Jalil Doostkhah @
4:03 AM

Saturday, May 13, 2006
351. لوريس چكناواريان: رهيافتي به آفريده هاي هنرمندي بزرگ
يادداشت ويراستار
لوريس چكناواريان،
موسيقي دان، آهنگ ساز و رهبر اركستر ِ نامدار ِ ارمني - ايراني - جهاني، بلندآوازه تر از آن است كه نياز به شناساندن من داشته باشد. او كه زاده ي ايران است و دير زماني در زادگاهش زيسته، اكنون در ارمنستان به سر مي برد؛ امّا نه تنها هيچ گاه خود را از ايران جدا نينگاشته و پيوسته در رفت و آمد ميان يروان و تهران بوده است و هست؛ بلكه فراتر از آن دستي بلند در همه ي پايگاههاي موزيك جهاني در شهرهاي بزرگ اروپا و آمريكا دارد و در هر جا كه فرود آيد، فرش قرمز در برابر ِ گامهايش گسترده است و آغوش باز ِ دوستداران فرهنگ و هنر، پذيراي اوست. استاد چكناواريان -- كه همه ي ايرانيان مي توانند با خشنودي ي خاطر، او را هم ميهن خويش بشمارند -- دلبستگي ي ژرفي به گنج شايگان ِ اسطوره و حماسه و ادب و فرهنگ ايران دارد؛ به گونه اي كه هرگاه ارمني تبار و (اكنون) ساكن ِ ارمنستان هم نبود، نمي توانست تعلّقي بيش از اين به ايران داشته باشد. بسياري از شاهكارها و نمودهاي درخشان فرهنگ و ادب ايراني الهام بخش و انگيزه ي آفرينش اثرهاي والايي در زنجيره ي ساخته هاي او بوده
است. او آفريننده ي ِ اپراي رستم و سهراب و سمفوني ي شكوهمند تخت جمشيد و كارهاي والاي ِ ديگري در همين راستاست كه هم
دل ِ هر ايراني را به شور و هيجان مي آورد و هم براي همه ي ما دل بستگان بدين فرهنگ، مايه ي سرافرازي و غرور در سرتاسر جهان است.
بسيار شادمانم كه امروز مي توانم نشاني ي تارنماي استاد چكناواريان را در اين صفحه بياورم و به دوستداران فرهنگ و هنر پيشكش كنم. در تارنماي استاد، افزون بر زندگينامه و كارنامه ي او و آگاهي هاي ديگر، امكان راه يابي به 27 اثر از ساخته هاي اين هنرمند شايسته ي روزگارمان هست و اين، براي كساني كه هنوز به اصل ِ ضبط كرده هاي نشريافته از وي دسترس ندارند، ارمغاني است بس بزرگ.
با سپاس بسيار از دوست ارجمندم خسرو باقر پور كه امروز اين نشاني را از آلمان برايم فرستاد، شما را در اين جشنواره ي اينترنتي ي موزيك با خود شريك مي كنم. اين شما و اين جهان پُر نغمه و نواي ِ لوريس چكناواريان:
بيست و چهارم ارديبهشت 1385
350. دستاورد ِ تازه اي در ادب ِ مهاجرت: رُمان ِ يك بانوي نويسنده ي ايراني
يادداشت ويراستار
ادب و فرهنگ ملّت ها – به رَغْم ِ ديگرگونگي ي زباني و پيشزمينه هاي تاريخي و قومي – همچون آب در ظرفهاي ِ پيوسته، خواه ناخواه در يك سطح قرار مي گيرد. پيداست كه اين كار به كُندي و در زماني دراز صورت مي پذيرد و به چگونگي ي داد و ستدها و سازه هاي تأثيرگذار بستگي دارد.ترجمه ي اثرهاي ادبي، تاريخي و فرهنگي، يكي از شناخته ترين عامل ها در اين راستا به شمار مي آيد و كهن بودگي ي آن به نخستين زمان هاي رفت و آمدهاي جداگانه و كوچ هاي قومي در سرزمين هاي مختلف جهان مي رسد. آوازه ي ِ فراگير و جهان شمولي ي ِ اثرهايي همچون مهابْهارَتَه ي ِ هندوان، شاهنامه ي ِ ايرانيان، فنگ – شِن – يِن – اي ي ِ چينيان، نيبلونگن ِ ژرمن ها، ايلياد و اُديسه ي پونانيان، كمدي ي الاهي ي ايتاليا يي ها، دُن كيشوت اسپانيايي ها، داستانهاي پرسيوال و شاه آرتور ِ انگلوساكسون ها، داستان هاي ِ شارلماني ي ِ گُل ها (فرانسويان) و بسياري ديگر را بايد در اين فرآيند ِ گسترده بررسيد و شناخت. در روزگار ِ ما و در سده ي ِ اخير، اين بده بستان فرهنگي، بسيار گسترده تر و شتابان تر شده است و اكنون مي توان از رودخانه هاي فرهنگي ي روان در ميان ِ سرزمين هاي گوناگون جهان سخن به ميان آورد.عامل مهمّ ديگري در اين زمينه، جا به جايي يا پناه جويي يا مهاجرت از سرزميني به زيستْ بومي ديگرست كه هرچند پيشينه اي بسيار كهن دارد، در عصر ِ ما به سبب ِ آسان تر شدن ِ كار رفت و آمد، بُعدهاي گسترده تري يافته است. آشكارست كه نمودهاي چنين جا به جايي هايي، تنها در حوزه ي زندگي ي فردي و اقتصادي ي كسان به چشم نمي خورد و كوچ ِ آدميان، ناگزير انتقال فرهنگي را نيز در بر مي گيرد و برآيند ِ چنين امري بسيار ژرف تر و ماندگارتر و تأثير گذارتر از ترجمه است و شايد بتوان – با اندكي احتياط – از آن با تعبير ِ فرهنگ سازي و آفرينش ِ ادبي ي فراقومي و جهاني يادكرد. ما ايرانيان در اين عرصه، تازه كار نيستيم و بده بستان هاي ِ ما با ديگر قومهاي دور و نزديك، پيشينه اي چندين هزارساله دارد و با اندكي پژوهش و دقّت، مي توانيم اين فرآيند ِ ديرينه را بازشناسيم و برخي از نمونه ها و نشانه هاي بازمانده اش را در لابه لاي اثرهاي پسين تشخيص دهيم. از روزگاران كهن كه بگذريم، در يك سده ي اخير، شاهد كوچ هاي فردي و گروهي ي ايرانيان، نخست به سرزمين هاي ِ همسايه يا نه چندان دور در آسيا و شمال ِ آفريقا و سپس به كشورهاي ِ دورتر غربي يا حوزه ي فرهنگ ِ غربي در اروپا و آمريكا و كانادا از يك سو و استراليا از سوي ديگر بوده ايم. شمار چشم گيري از كوچندگان ايراني در اين سده، از فرهنگ سازان و اهل ادب و هنر بوده اند و هستند و جاي گزيني ي هميشگي ي آنان در زيستْ بوم هايي جُز ميهن، فرآيند ِ تازه ي كار ِ فرهنگي و آفرينش ادبي را به همراه داشته است كه نخست پراكنده و جدا جدا مي نمود و اكنون در حال پوست انداختن و گونه اي شكل گيري در مجموعه اي به نام ِ ادب ِ مهاجرت است و افزون بر شناخت نامه ي جهاني كه پيدا كرده، به رَغْم ِ همه ي بازداري ها و ديوار ِ ساختگي ي درونْ مرز و برونْ مرز، به ميهن ِ آفرينندگان ِ اين اثرها نيز راه يافته و در سالهاي ِ اخير، نمونه هايي از آنها در ايران نيز بازْنشر شده است. اين اثرها – كه جاي بحث گسترده درباره ي آنها در اين يادداشت كوتاه نيست – هم به زبان مادري و هم به زبانهاي ِغربي نوشته شده اند؛ امّا از ديدگاه ِ فرهنگي و مقوله ي ِ ادب ِ مهاجرت، تفاوت ِ عمده اي در ميان ِ آنها نيست. زيرا در ارزيابي ي كلّي ي آنها، بيشترْ زمينه هاي فرهنگي و ساختار ذهني ي نويسندگان مطرح است تا كالبد ِ زباني ي كارهاشان.
نگرش ِ اين يادداشت، به نسل ِ يكم ِ كوچندگان است كه در دهه هاي پشت ِ سر و هم اكنون، در سرزمين هاي ِ دور از ميهن به توليد فرهنگي و ادبي سرگرم بوده اند و هستند و با كارهاشان جرياني را پديدآورده اند كه بي گمان تدوين كنندگان ِ تاريخ ادبيّات اين دوره، نمي توانند آن را ناديده بگيرند و جاي ويژه اي را بدان اختصاص ندهند. ما از چگونگي ي دنباله ي اين فرآيند آگاه نيستيم و نمي توانيم پيش بيني كنيم كه نسل دوم و سوم مهاجران ، پس از همرنگ شدن ِ تدريجي ي ناگزير با محيط زندگي شان و ديگرديسي هايي كه ناچار در ذهن و ضمير و انديشه و نگاهشان پديد مي آيد، در كوششهاي فرهنگي و ادبي شان به چه نحو رفتار خواهند كرد و چه گونه آفرينش هايي خواهند داشت. اين را آينده نشان خواهد داد. امّا بحث كنوني ي ما تنها بر سر ِ كارهاي نشريافته در دهه هاي پشت ِ سر و تا اين زمان است.يكي از تازه ترين اثرها در اين مقوله، رُمان
ِJumping Over Fire
نوشته ي بانوي ايراني، ناهيد راشلين
است كه به تازگي آيين ِ رونمايي ي ِ نشر ِ آن در نيويورك برگزارگرديد و ناقدان ادبي در نشريِه هاي گوناگون چاپي و الكترونيك به ارزيابي ي آن پرداختند و از ساختار و درونمايه اش سخن گفتند و آن را ستودند و اثري شايسته از نويسنده اي ايراني تبار خواندند. نويسنده همچنين در گذشته جايزه هاي ادبي ي چندي را از آن ِ خود كرده است.خوانندگان ارجمند اين تارنما، براي آشنايي با زندگي نامه و كارنامه ي قلمي ي ِ اين بانوي ِ هنرمند و اثرهاي ِ پيشين اش و نيز اثر تازه ي ِ او و نمونه هايي از بررسي ها و نقدهاي ِ درباره ي ِ آن، مي توانند به تارنماي ِ نويسنده، به نشاني ي: http://www.nahidrachlin.com/ بنگرند و يا در جُستارگر ِ "گوگل" به جست و جو درباره ي آن بپردازند.
posted by Jalil Doostkhah @
1:12 AM

Thursday, May 11, 2006
349. نام جاودانه ي ِ مبارزي بزرگ در شعر شاعر ِ نامدار ِ روزگارمان
يادداشت ويراستار
هيجدهم ارديبهشت سالروز ِ كشته شدن ِ مبارز ِ راه ِ آزادي ي ايران، وارتان سالاخانيان است كه پس از تازش ِ بيگانگان ِ آزمند و جهانخوار و "خودي" هاي بدتر از بيگانه به دولت ِ ملّي ي زنده ياد دكتر محمّد مصدّق و كاروان ِ رهروان ِ راه ِ آزادي و مردم سالاري در سال هزار و سيصد و سي و دو، دستگيرشد و در زير شكنجه هاي هولناك دژخيمان، جان باخت و به جاودانگان تاريخ و فرهنگ ميهن پيوست.
امّا آنچه نام ِ بلند ِ وارتان را با خطّ ِ زرّين در دفتر فرهنگ ايراني به ثبت رساند، افزون بر پايداري ي اسطوره وارش، شعر ِ شكوهمند حماسي ي ِ احمد شاملو،
شاعر بزرگ روزگارمان است كه اين چهره را به والاترين نمود و ساختاري بر پرده ي هنرش نقش زد.
براي گرامي داشت ِ ياد ِ آن دلير ِ جان باخته در سالروز به خون تپيدنش، متن ِ شعر ِ زنده ياد شاملو را همراه با بازخواني ي آن با صداي سراينده، به گفتاورد از تارنماي ِ پَرَند در اين صفحه مي آورم.
بيست و دوم ارديبهشت 1385
"!"درد و رنج تازيانه چند روزي بيش نيست/ رازدار ِ خلق اگر باشي، هميشه زندهاي
(ديوارْنوشت ِ مرتضي كيوان در زندان ِ پادگان لشكر دو ِ زرهي در تهران، در آستانه ي تيرباران در سپيده دم ِ بيست و هفتم مهرماه هزار و سيصد و سي و دو)
ـ "وارتان"! بهار خنده زد و ارغوان شکفت.
در خانه، زير پنجره گل داد ياس پير.
دست از گمان بدار!
با مرگ ِ نحس پنجه ميفکن!
بودن به از نبود شدن، خاصه در بهار. . .
وارتان سخن نگفت
سرافراز
دندان خشم بر جگر ِ خسته بست و رفت. . .
ـ "وارتان"! سخن بگو!
مرغ ِ سکوت، جوجۀ مرگي فجيع را
در آشيان به بيضه نشسته است!
وارتان سخن نگفت.
چو خورشيد
از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت. . .
وارتان سخن نگفت.
وارتان ستاره بود.
يک دم درين ظُلام درخشيد و جَست و رفت. . .
وارتان سخن نگفت
وارتان بنفشه بود
گل داد و
مژده داد: «زمستان شکست!» و رفت. . .
هيجدهم ارديبهشت ماه مصادف با سالگشت کشته شدن «وارتان سالاخانيان». آزاده مردي ارمني تبار است که درباورمندي اش به عدالت ِ اجتماعي و عشقي که به مردم داشت، شکنندهترين ِ شکنجهها را تاب آورد و نشکست.
احمد شاملو بعدها در پي نوشت ِ شعر بالا -- که نخستين بار ناگزير با نام ِ مستعار ِ «مرگ ِ نازلي» در دفتر شعر ِ «هواي تازه»، به ياد «وارتان» به چاپ رساند -- درباره ي ِ او که در تاريخ ِ مبارزات ِ سياسي ايران اسطوره ي مقاومت لقب گرفت، نوشت:
وارتان سالاخانيان پس از کودتاي 28 مرداد سال 32 گرفتار شد. همراه مبارز ديگري -- کوچک شوشتري -- زير شکنجۀ ددمنشانهاي به قتل رسيد و به سبب آن که بازجويان جاي سالمي در بدن آنها باقي نگذاشته بودند براي ايزگم کردن، جنازۀ هر دو را به رودخانۀ جاجرود افکندند. «وارتان» يک بار شکنجهاي جهنمي را تحمّل کرد و به چند سال زندان محکوم شد. منتها بار ديگر يکي از افراد حزب توده در پروندۀ خود، او را شريک جرم خود قلمداد کرد و دوباره براي بازجوئي از زندان قصر احضارش کردند. من او را پيش از بازجوئي دوم در زندان موقت ديدم که در صورتش داغهاي شيار وار ِ پوست ِ کنده شده به وضوح نمايان بود. در شکنجههاي مجدّد بود که «وارتان» در پاسخ سؤالهاي بازجو، لجوجانه لب از لب باز نکرد و حتّي زير شکنجههايي چون کشيدن ِ ناخن ِ انگشتها و ساعات متمادي تحمّل ِ دستبد ِ قپاني و شکستن استخوانهاي دست و پاي ِ خويش، نالهاي هم نکرد. . .*
-----------------------------------
*مي دانم که «اسفنديار منفردزاده» از سالها پيش براي اين شعر ِ «شاملو» آهنگي ساخته و آماده دارد. اين ترانه را در مراسمي که سالي پيش به ياد ِ «احمد شاملو» برگزار شده بود، شنيدم. در آن شب يادبود با پيانويي که خود مينواخت اين ترانه را اجرا کرد و خواند. از ساختههاي «منفردزاده» اين آهنگساز خوب و برجسته، سالها پيش از سرودههاي «احمدشاملو» دو «شبانه» با صداي «فرهاد» و اين اواخر «پريا» را با صداي «سالار» شنيدهايم. چه خوب ميشد اگر رخصتي ميبود و او فرصت شنيدن ترانۀ «نازلي» را نيز براي همگان ممکن ميکرد. چنين باد!
posted by Jalil Doostkhah @
9:00 PM

348.اعتراض ِ دو انجمن ِ علمی ِ معتبر ِ جهاني، به بازداشت ِ رامين جهانبگلو
يادداشت ويراستار
دستگيري و زنداني كردن ِ دكتر رامين جهانبگلو، انديشه ورز، روشنفكر، پژوهنده، استاد دانشگاه و عضو كوشاي دفنر پژوهشهاي فرهنگي، در ده روز پيش از اين، موجي از تأسّف و اعتراض را در ايران و جهان برانگيخت و گفتارهاي بسياري درباره ي ارزش كوششهاي علمي ي او در رسانه هاي گوناگون به زبان فارسي و زبانهاي غربي نشريافت.
دفتر كانون پژوهشهاي ايران شناختي نيز در اين مدّت با ابراز نگراني از سرنوشت استاد ِ گرفتار هم ميهن مان، گفتارهايي را در اين تارنما منتشركرد. امروز خبر رسيد كه دو نهاد ِ معتبر و مهمّ علمي و فرهنگي ي جهاني، در نامه اي سرگشاده به رهبر مذهبي ي ايران مصرّانه خواستار آزادي ي بي درنگ و بدون قيد و شرط دكتر جهانبگلو شده و بر ناهمخواني ي رفتار با او با ميزان ها و معيارهاي قانوني و حقوقي ي ايراني و جهاني تأكيد ورزيده اند.
متن ِ فارسي و ترجمه ي ِ انگليسي ي ِ اين نامه ي ِ مهمّ را به گُفتاوَرد از تارنماي خبري ي ِ ايران امروز، براي آگاهي ي خوانندگان ارجمند اين تارنما در پي مي آورم و اميدوارم كه دست اندركاران و مسؤولان امر، هرچه زودتر زمينه ي ِ آزادي ي دكتر جهانبگلو و بازگشت او به دفتر كارش را فراهم آورند. چُنين باد!
بيست و دوم ارديبهشت 1385
انجمن مطالعات خاورمیانه در امریکای شمالی
(MESA)
و
جامعه ي بینالمللی پژوهش درباره ایران
(ISIS)
در نامهای به آیتالله خامنهای، ضمن اعتراض به بازداشت رامين جهانبگلو، نگرانی شدید خود را از این که مقامات اطّلاعاتی ايران وی را به زور وادار به اعتراف نمایند، بیان داشتند.
Wed / 10 05 2006 / 18:07
ايران امروز: دو انجمن علمی امروز بیان کردند که دولت ایران باید بدون هیچ گونه تأخیری نظريّه پرداز سیاسی و روشنفکر برجسته رامین جهانبگلو را آزاد کند.«انجمن مطالعات خاورمیانه در امریکای شمالی» و «جامعه ي بینالمللی پژوهش درباره ایران»، در نامهای به آیتالله خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی، نگرانی شدید خود را از اینکه مقامات اطلاعاتی ايران دکتر جهانبگلو را از هنگام دستگیری وی در ده روز پیش، مورد بازجویی قرار دادهاند تا وی را بزور وادار به اعتراف نمایند، بیان داشتند. دکتر جهانبگلو در طول این مدت هیچگونه دسترسی به وکیل و مشاور حقوقی نداشته است. خوان کول، رئیس جامعه بینالمللی پژوهش درباره ایران و ژانت آفاری رئیس انجمن مطالعات خاورمیانه در امریکای شمالی، نوشتهاند:
"رامین جهانبگلو درباره شیوههای پیچیده ادغام ارزشهای جهانی از جمله دمکراسی و حقوق بشر در سنت سیاسی ایران مینویسد و تدریس میکند. دستگیری خودسرانه او و بازجویی طولانی از وی نشان دهنده تجاوز به اصول آزادی علمی و کنکاش روشنفکرانه و نقادانه است."
دو انجمن علمی مطالعات خاورمیانه در امریکای شمالی و جامعه بینالمللی پژوهش درباره ایران که به ترتیب در سالهای ١٩٦٦ و ١٩٦٧ تاسیس شدهاند، انجمنهای علمی برجسته در زمینه تخصصی خود بوده و برای ارتقاء کار علمی و تدریس در زمینه ي ایران، خاورمیانه و شمال افریقا تلاش میکنند. هر دو انجمن پای بند به تضمین آزادی علمی و تبادل آزاد اندیشهها در ایران و خاورمیانه و در رابطه با مطالعات خاورمیانه و شمال افریقا هستند.
متن كامل نامه
٨ مه ٢٠٠٦
آیتالله خامنهای، رهبر جمهوری اسلامی ایران
رونوشت به جناب آقای جواد ظریف، سفیر ویژه و تامالاختیار و نماینده دائم جمهوری اسلامی ایران در سازمان ملل متحد
عالیجناب: ما از طرف کمیته آزادی علمی در «انجمن مطالعات خاورمیانه و شمال افریقا» و کمیته آزادی علم و اندیشه در «جامعه بینالمللی برای پژوهش درباره ایران» با شما سخن میگوییم تا با قویترین واژههای ممکن به دستگیری ي ِ رامین جهانبگلو، نظرّیهپرداز ِ سیاسی و روشنفکر ِ برجسته اعتراض کنیم. ما مُصرّانه از شما میخواهیم که با استفاده از امکانات میانجیگری خود، وضعیت بازداشت وی را مشخص کرده و آزادی فوری ایشان را تضمین کنید. «انجمن مطالعات خاورمیانه و شمال افریقا» و «جامعه بینالمللی برای پژوهش درباره ایران»، انجمنهای علمی برجسته در زمینه تخصصی خود هستند. انجمن مطالعات خاورمیانه و شمال افریقا در سال ١٩٦٦، و جامعه بینالمللی برای پژوهش درباره ایران در سال ١٩٦٧ برای ارتقاء کارعلمی و تدریس در زمینه ایران، خاورمیانه و شمال افریقا پایهگذاری شدهاند. انجمن مطالعات خاورمیانه و شمال افریقا «نشریه بینالمللی مطالعات خاورمیانه» را منتشر میکند و بیش از ٢٦٠٠ عضو در سراسر جهان دارد. جامعه بینالمللی برای پژوهش درباره ایران نشریه بینالمللی «مطالعات ایران» را انتشار میدهد و بیش از ٥٠٠ عضو در سراسر جهان دارد. هر دو انجمن پایبند به تضمین آزادی علمی و تبادل آزاد اندیشهها به هر صورتی، در ایران و خاورمیانه و در رابطه با مطالعات ِ خاورمیانه و شمال افریقا و هر جای دیگر هستند. بر پایه اطلاعاتی که ما دریافت کردهایم، دکتر جهانبگلو در فرودگاه مهرآباد تهران در اواخر ماه آپریل دستگیر شده است. مسئولان دولت شما اظهار داشتهاند که دکتر جهانبگلو در حال حاضر تحت "بازجویی" است و مظنون به ارتکاب جرم در رابطه با "جاسوسی و امنیت ملی" است. با وجود این اظهارات، تا این تاریخ هیچ گونه اتهامی بر علیه دکتر جهانبگلو اعلام نشده است. مسئولان بيان داشتهاند که اتهامات علیه دکتر جهانبگلو تنها پس از پایان بازجویی تفهیم خواهد شد. با توجه به این حقایق، ما نگران این امر هستیم که مسئولان دولت شما در كار اعتراف گرفتن به زور از دکتر جهانبگلو هستند. ما همچنین دلیل داریم که باور کنیم که ایشان دسترسی بسیار محدودی به افراد خانواده خویش داشته، و تا جایی که ما آگاه هستیم، ایشان هیچ گونه امکان تماس با وکیل نداشته است. دکتر جهانبگلو یک شخصیّت علمی و دانشگاهی بسیار مورد احترام است که در حال حاضر ریاست موسسه مطالعات معاصر ایران در دفتر پژوهش فرهنگی دانشگاه تهران را به عهده دارد که سازمان مهمّی در کشور شماست که در جهان به خاطر کارهای علمی مهم در زمینه سیاست، فرهنگ و تاریخ ایران شناخته شده است. کار دکتر جهانبگلو به عنوان بخشی از دفتر تحقیقات پژوهش فرهنگی باعث جلب احترام فراوان شخصیتهای علمی داخل و خارج از ایران برای این دفتر شده است. ایشان همچنین در دانشگاههای برجسته در اروپا و امریکای شمالی، از جمله سوربن، هاروارد، و دانشگاه تورنتو آموزش ديده و تدریس کرده است. دکتر جهانبگلو به عنوان یک روشنفکر، پیوسته و به طور آشکار ایالات متحده امریکا و اروپا را تشویق کرده است که در برخورد ِ با ایران از شیوه ي رودررویی کناره بگیرند. کارهای منتشر شده ایشان شامل بیش از بیست کتاب به زبانهای فارسی، فرانسه، و انگلیسی در زمینههای مربوط به فلسفه سیاسی و تاریخ روشنفکری ایرانیها و اروپاییها است. نوشتههای دکتر جهانبگلو بازتاب دهنده ي توجّه به مواجهه ایران با مدرنیته و روند دشوار و پیچیدهای است که روشنفکران مدرن ایران خواستهاند ارزشهای جهانی از جمله دمکراسی و حقوق بشر را برپایه ارزشهای اصیل سنّتی ایرانی تعریف کنند. با توجّه به بازداشت خودسرانه و غیرعادی دکتر جهانبگلو، ما مجبوریم چنین نتیجهگیری کنیم که بازداشت ایشان در رابطه با کارهای علمی و اهداف روشنفکری ایشان است.عالیجناب، ما همچنین خود را ناگزير میبینیم به شما یادآوری کنیم که حقوق افراد در زمینه آزادی اندیشه، نظر، و بیان بطور صریح در قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران (ماده ٢٣) ، و همچنین در میثاق بینالمللی حقوق مدنی و سیاسی (مادههای ١٨، ١٩، ٢١) که جمهوری اسلامی عضو آن میباشد، حمایت شده است. دستگیری خودسرانه دکتر جهانبگلو همچنین به شهرت ایران به عنوان کشوری که کنکاش و پژوهش علمی در آن دارای ارج بسیار است، لطمه میزند. بازداشت و جبس دکتر جهانبگلو تنها میتواند به حمله مستقیم به اصول آزادی علمی و کنکاش نقادانه روشنفکری تعبیر شود.
عالیجناب، ما باور داریم که شما اهمیت این مساله را درک کرده و اقدامات لازم را به عمل خواهید آورد. ما مُصرّانه از شما میخواهیم که آزادی فوری ایشان را تضمین نمایید.
با احترام،
خوان ر. آی. کول، رئیس انجمن مطالعات خاورمیانه و شمال افریقا
ژانت آفاری، رئیس جامعه بینالمللی برای پژوهش درباره ایران
May 8, 2006
Ayatollah Ali Khamenei, Supreme Leader of the Islamic Republic of Iran
c/o H.E. Javad Zarif, Ambassador Extraordinary and Plenipotentiary Permanent Mission of the Islamic Republic of Iran to the United Nations
Fax: 212-867-7086
Your Excellency: We write to you on behalf of the Committee on Academic Freedom of the Middle East Studies Association of North America (MESA) and the Committee on Academic and Intellectual Freedom of the International Society for Iranian Studies (ISIS) to protest in the strongest possible terms the recent arrest of Dr. Ramin Jahanbegloo, a prominent Iranian intellectual and political theorist. We urge you to use your good offices to determine the circumstances of his detention and to secure his immediate release.The Middle East Studies Association of North America and the International Society for Iranian Studies are the preeminent international organizations in their respective fields. MESA, founded in 1966, and ISIS, founded in 1967, were established to promote scholarship and teaching on Iran, the Middle East, and North Africa. MESA publishes the International Journal of Middle East Studies and has more than 2600 members worldwide; ISIS publishes the international journal of Iranian Studies and has more than 500 members worldwide. Both organizations are committed to ensuring academic freedom, the free exchange of ideas, and freedom of expression in all its forms, both within Iran and the Middle East and in connection with the study of Iran and the Middle East in North America and elsewhere.According to information we have received Dr. Jahanbegloo was arrested at Tehran’s Mehrabad airport in late April. Officials from your government have stated that Dr. Jahanbegloo is currently undergoing “interrogations” and that he is suspected of crimes related to “security and spying”. Despite these statements, as of this date no official charges have been filed against Dr. Jahanbegloo. Officials have stated that charges against Dr. Jahanbegloo will only be filed after his interrogation. Given these facts we are concerned that officials of your government are in the process of coercing confessions from Dr. Jahanbegloo. We also have reason to believe that he has been allowed only limited access to his family, and as far as we know he has not had any access to legal counsel. Dr. Jahanbegloo is a highly respected scholar and academic who is currently the head of the department of Contemporary Studies at Tehran’s Cultural Research Bureau, an important institution in your country that has gained international recognition for its important scholarly work in the area of Iranian history, culture, and politics. Dr. Jahanbegloo’s work as part of the Cultural Research Bureau has contributed to the high regard in which it is held by scholars both inside and outside of Iran. He has also studied and taught at major universities in Europe and North America, including the Sorbonne, Harvard University, and the University of Toronto. In his role as a public intellectual Dr. Jahanbegloo has also consistently advocated for the US and Europe to adopt a less confrontational approach in dealing with Iran. His published work includes over twenty books in Persian, French, and English on topics relating to European and Iranian intellectual history and political philosophy. Dr. Jahanbegloo’s writing reflects a thoughtful consideration of Iran’s encounter with modernity and the difficult and complex process by which modern Iranian intellectuals have sought to define universal values such as democracy and human rights in terms that are organic to Iranian tradition. Given the arbitrary and unusual nature of Dr. Jahanbegloo’s detention, we are compelled to conclude that his arrest is connected to his scholarly and intellectual pursuits. We also feel compelled to remind you, Your Excellency, that the rights of individuals to freedom of thought, opinion, and speech are explicitly protected under the Constitution of the Islamic Republic of Iran (Article 23), as well as the International Covenant on Civil and Political Rights (Articles 18, 19, 21), to which the Islamic Republic of Iran is also a state party. The arbitrary arrest of Dr. Jahanbegloo does further harm to the reputation of Iran as a country where scholarly research and inquiry are highly valued. Dr. Jahanbegloo’s arrest and detention can only be conceived as a direct attack on the principles of academic freedom and critical intellectual inquiry. Your Excellency, we trust that you will appreciate the seriousness of this matter and will take the appropriate measures. We urge you to secure his immediate release.
Yours Respectfully,
Juan R.I. Cole, President MESA
Janet Afary, President ISIS
posted by Jalil Doostkhah @
7:19 AM

347.مژده اي بزرگ: گردِهمايي ي فردوسي شناسي و شاهنامه پژوهي در توس
يادداشت ويراستار
بانوي نويسنده و پژوهشگر ايران شناس، نوشين شاهرخي،
امروز در پيامي مهرآميز از آلمان، از گزارشي كه درباره ي ِ بزرگداشت فردوسي در زادگاهش توس، در 25 ارديبهشت ِ امسال در تارنماي ِ ادبي ي ِ خود منتشركرده، خبرداده است. او در سرآغاز ِ گزارش خويش، با درد و دريغ، از روزگار ِ تيره و تلخ ِ اهل ِ قلم و انديشه و پژوهش و فرهنگ در ايران و آنچه در سالهاي ِ اخير بر سر ِ شماري از نخبه ترينان ِ اين گروه آمده، يادكرده است. با اين حال، از اين كه به رَغْم ِ "گذشتن ِ سَموم بر طرْف ِ بوستان"، هنوز "بوي ِ گلي هست و رنگ ِ ياسمني" و به هر روي، باز هم امكان ِ برگزاري ي ِ گرد ِهمايي ي ِ ويژه ي ِ گرامي داشت ِ شاعر ِ بزرگ ِ ملّي و حماسه سراي ِ نامدارمان، آن هم با حضور ِ مغتنم ِ استادان ِ بزرگ ِ شاهنامه شناس، همچون دكتر جلال خالقي مطلق و دكتر محمود اميدسالار در ميهن و زادگاه ِ شاعر فراهم آمده است، ابراز خشنودي مي كند. من نيز همْ سخن با بانوي فرستنده ي اين خبر و با سپاس از او، اين رويداد ِ فرهنگي و پژوهشي را فرخنده و سزاوار مي شمارم و -- هرچند خود از شركت در اين همايش و بهره جويي از دستاوردهاي ِ تازه ي ِ شاهنامه شناختي بي بهره ام -- اميدوارم كه سخنراني ها و بحث و بررسي هاي ِ آن، برآيندي شايسته داشته باشد و با نشر ِ آنها در رسانه ها، من و ديگران نيز بتوانيم برخوردار شويم و دانش ِ شاهنامه پژوهي و فردوسي شناسي، گامهاي بلندتري به پيش بردارد. چُنين باد!
براي خواندن ِ متن ِ كامل ِ گزارش ِ يادكرده، به اين نشاني روي بياوريد:
بيست و يكم ارديبهشت 1385
Wednesday, May 10, 2006
346. زنده رود و باغ ِ كاران يادباد!
يادداشت ويراستار
دانش نما، ماهنامه ي ِ فنّي- تخصّصي ي ِ سازمان ِ نظام ِ مهندسي ي ِ ساختمان ِ استان ِ اصفهان، سال ِ 14: 130 - 132، بخش ِ

موضوع ِ روز ِ اين دفتر ِ خود را ويژه ي ِ گزينش ِ شهر اصفهان به عنوان ِ پايتخت ِ فرهنگي ي ِ جهان ِ اسلام در سال ِ دوهزار و شش ِ ميلادي ي ِ كرده و اين انتخاب شايسته را گرامي داشته است.
دانش نما، همچنين در اين دفتر ِ خود، براي ِ نخستين بار، بخشي را با سرفصل ِ خاطرات ِ شهر نشر داده و گفتاري از نگارنده ي ِ
اين يادداشت را با عنوان ِ "زنده رود و باغ ِ كاران يادباد!" (برگرفته از غزلي از حافظ)، در اين بخش درج كرده است. نويسنده در اين گفتار -- كه با درآمدي كوتاه و خواندني از آرش اخوّت آغازشده -- يادمانده هاي ِ ذهني ي ِ خود از روزگار كودكي و جواني ي ِ خويش (نخستين دهه هاي اين سده ي خورشيدي) در زادگاه محبوبش را بازگفته و بر آنچه در آن دوران هنوز در گنجينه ي ِ فرهنگي يِ اين شهر ِ نامدار و نيز محيط ِ زيست ِ آن بوده و بر اثر ِ ندانم به كاري و بي پروايي ي ِ دست اندر كاران ِ اداره ي شهر و آزمندي و سود جويي ي ِ مال اندوزان براي هميشه نابودشده است، دريغ و افسوس مي خورد.

به هر روي، نشر ِ اين خاطره ها -- هرچند با درد و حسرت و در هنگام ِ گذشتن ِ كار از كار! -- شايد بتواند هُشداري باشد به امروزيان كه آنچه را هنوز نيمه جاني به در برده است، با دل سوزي و مراقبتي خاص، پاس دارند تا شهري كه كمال خُجندي در ستايش آن سرود: "اصفهان نيمي از جهان گفتند/ نيمي از وصف ِ اصفهان گفتند"، تبديل به يك اقامتگاه ِ بي چهره و بي هويّت براي ميليونها مردم ِ انبوه شده در آن، نشود و آيندگان، وصف ِ آن را تنها در گفتارها و كتابهاي تاريخي نخوانند!
بيست و يكم ارديبهشت 1385
posted by Jalil Doostkhah @
5:40 PM

345. سه گزارش ِ اندوهبار از ايران و يك گزارش ِ اميدواركننده در زمينه ي ايران شناسي
يادداشت ويراستار
با دريغ، بايد بگويم كه گزارش هاي نشريافته در زمينه هاي فرهنگي در ميهن مان، بيشتر منفي و اندوهبار و نوميد كننده است. امروز هم در رسانه هاي خبري به سه نمونه از اين گونه گزارش ها برخوردم كه نشاني ي جاي درج آنها را در اين درآمد مي آورم.
I
گزارش ِ بي پروايي ي دست اندركاران و مدّعيان ِ پاسداري از بافت ِ كهن ِ شهر ِ اصفهان در تارنماي خبرگزاري ي ِ ميراث ِ فرهنگي :

II
گزارش ِ ابعاد ِ تكان دهنده ي ِ فاجعه ي ِ ملّي ي ِ زيستْ محيطي در گوشه و كنار ِ ايران در تارنماي ِ ايران پاد:
III
تأييد ِ گزارش هاي ِ پيشين در مورد ِ ويران گرداني ي ِ آرامگاه و يادمان ِ زنده ياد عبدالحسين سپنتا
نخستين سينماگر ايراني (كه در همين تارنما آوردم)، در تارنماي ِ ايران پاد:
http://www.iranpad.persianblog.com/
ويرانه ي بر جا مانده ار يادمان ِ سپنتا* * *
امّا با نيمْ نگاهي به "نيمه ي ِ پُر ِ بُطري"، آگاهي نامه ي ِ زير را از همكار ِ دانشور و پژوهنده، دكتر تورج دريايي
مي خوانيم كه گزارش ِ گسترده ي ِ گردهمايي ي ِ ايران شناختي در كاليفرنيا در ماه ِ مارس ِ گذشته، در مورد ِ تاريخ و فرهنگ ِ روزگار ِ هخامنشيان را در بر دارد و مايه ي ِ خشنودي ي ِ هر ايراني ي ِ دوستدار ِ فرهنگ كهن است.
بيستم ارديبهشت 1385
Dear Friends and Colleagues,
Here is the report on the Achaemenid Conference at California State University, Fullerton
Tuesday, May 09, 2006
344. ايران شناسي: نسل ِ سوم در راه
يادداشت ويراستار
پويش و كوشش ِ بنيادين و فرهيخته براي ِ شناخت ِ ايران ِ كهن و امروزين و سويه هاي ِ گوناگون زندگي ي ِ فرهنگي، هنري، ادبي، اجتماعي و سياسي ي ايرانيان، براي نخستين بار در روزگار ما آغاز شده و تا كنون چند نسل از رهروان در اين راه فرخنده گام زده و دستاوردهايي از خود بر جاي گذاشته اند.
امّا اين كار ِ كارستان، درنگ پذير و پايان يافتني نيست و تا ايران و ايراني هست، بايد ايران شناسان نيز همواره در كوشش و كُنش باشند و نسل از پس ِ نسل، بار ِ اين خويشكاري را بر دوش گيرند و پس از ورزيدن ِ آن در حدّ ِ زمان و توان، آن را به پسينيان خود بسپارند.
خوشبختانه در دهه هاي ِ اخير، پيوسته شاهد اين فرآيند ِ شكوهمند بوده ايم و اكنون ديگر با ديدن ِ هر روزه ي ِ دهها اثر از جوانان هوشيار و كوشا در رسانه هاي چاپي و الكترونيك درونْ مرزي و جهاني، مي توانيم با خشنودي ي خاطر، اين سروده ي سايه، شاعر معاصر را برخوانيم كه: "يك مرد اگر به خاك مي افتد/ بر مي خيزد به جاي او صد مرد/ اين است كه كاروان نمي مانَد!"
*
در خانواده ي ِ خود ِ من نيز نسل ِ سوم، گام در راه نهاده و مرحله ي ِ رازآموزي ي ِ ايران شناسي را آغاز كرده است. آريا
نبيره ي برومند من، يكي از نوگام ترين ِ اين رهروان است. او كه در سال 1367 در فرانكفورت آلمان زاده شد، دوران كودكي ي خود را در همان سرزمين گذراند و درسال 1373 به استراليا آمد و دوره هاي دبستان و دبيرستان را در اين كشور طي كرد و هم اكنون دانشجوي رشته ي ِ رسانه هاي همگاني در دانشگاه بزرگ "جيمز كوك" در ايالت كوينزلند اين كشور است.
آريا -- با آن كه جز دو سفر ِ كوتاه در خردسالي، به ايران نداشته و همواره در خارج به سر برده است و هيچ خاطره ي ِ شخصي هم از ايران ندارد -- نه تنها زبان ِ فارسي را در خانواده آموخته؛ بلكه در كنار ِ برنامه هاي ِ آموزشي ي ِ اين جايي اش، هرگز از ايران و فرهنگ ِ ايراني غافل نمانده و با گرايشي پرشور به تاريخ و فرهنگ ايراني، هرچه را كه در اين راستا بيابد مي خوانَد و مي كاود تا بهتر و بيشتر دريابد و از آن گنج شايگان، آگاه تر گردد. او از نگاه و برخورد ِ منفي ي ِ غربيان و افسون زدگان ِ رسانه هاي غرض ورزشان به ما ايرانيان، دل آزرده است و مي خواهد يا شناخت ِ آگاهانه ي ِ فرهنگ ِ نياكان و آرمان هاي ِ والاي ِ ايرانيان ِ آزاده ي امروزين، به غربيان بفهماند كه تا چه اندازه در اين زمينه دچار كژانديشي و دُژآگاهي اند.
آريا از كوشش بي ادّعاي ِ نياي خود در زمينه ي ايران شناسي خشنودست و خود را عضو جوان ِ كانون پژوهشهاي ايران شناختي مي شمارد و هيچ فرصتي را براي ِ حضور در دفتر ِ اين كانون و پرس و جو در باره ي ِ ريزه كاري هاي فرهنگ ايراني، از دست نمي دهد. او در سالهاي ِ گذشته، همواره سخن گوي ِ آرام و بُردبار ِ فرهنگ ِ ايراني در نهادهاي آموزشي ي ِ استراليا و در ميان دوستان ِ استراليايي اش بوده و نيك دلانه كوشيده است كه با عرضه داشتن ِ گزارشهاي ِ پژوهشي ي ِ روشنگر، نقش ِ بدآموزي هاي ِ غرض ورزانه ي رسانه ها و نهادهاي اين جا نسبت به ايران و ايراني را از ضمير ِ شنوندگان و خوانندگان ِ گزارشها و تحليل هايش بزدايد.
آريا در اين روزها سرگرم ِ خواندن و بررسيدن ترجمه ي ِ انگليسي ي گاهان ِ زرتشت است
و مي خواهد در يك مسابقه ي ِ جهاني ي ِ گاهان شناسي براي جوانان، شركت كند. كاميابي ي او را آرزو مي كنم.
*
براي ِ ارج گزاري ي ِ كوشش ِ راستين و دل سوزانه ي ِ آرياي ِ گرامي
و خوش آمد گويي بدو در آستانه ي ِ دروازه ي جهان ِ ايران شناسي، درآمد ِ 344 اين تارنما را ويژه ي ِ او مي كنم و يكي از گزارش هايش را -- نمونه وار -- در پي مي آورم. گامهايش در اين راه فرخنده استوار باد!
چهارشنبه بيستم ارديبهشت 1385
Ariya Moshtaghi,
Centre For Iranian Studies
Persia(/Iran), Past and Present

Located in South-West Asia, There is a huge country of some 1,645,000 kilometres in area. That’s three times the size of France!
Bounded by Turkmenistan, Azerbaijan and Armenia in the North, Turkey, Syria and Iraq in the West, Afghanistan and Pakistan by the East and the Persian Gulf in the South is Persia (Iran).
"Persia” is the Greek name of Pars, a province of modern day Iran. Meanwhile, the name Iran (Land of the Aryans) is derived from the Aryan people, who first moved from Central Asia, and settled in what is now Iran, some 35'00 to 4000 years ago.
Because of its size, Iran is a land of diversity and contrast, of sand deserts and rainforests, snow-capped mountains and coral islands. The land’s also rich in oil, gas and other minerals.
Iran’s plateau is 1,000 metres above sea level and there are two main mountain ranges, the Zagros and pictured below is the Alborz.
The latter contains an active volcanic peak, standing at 5,671 metres. Mt. Damavand (pictured below)
is one of the highest peaks in the world outside the Himalayas and the Andes.
Most of Iran has an annual rainfall of less than 20cm, but along the lush Caspian coast, the rainfall is six times as high. The temperature also varies from 50 degrees Celsius in the hot summer, to as low as 25 degrees below zero in parts of Azerbaijan.
Heavy snow is normal in the north of the country between November and March and frost occurs almost everywhere.
People and Religion
The vast majority of Iranians are Moslems of the Shi’a sect (89% of 70 million people). There are also many Christians, Jews and Zoroastrians (followers of Iran’s ancient religion before Islam) all around the country. The people of Iran are predominantly Aryan, there are also Indian, Jewish, Arab and Negroid Iranians that make up some of the ethnic groups present to this day. Most of these ethnicities can be traced back living together thousands of years back, in ancient Persia. Now these modern day Iranians can trace their roots back to their ancestries, which explains today’s diversity that still thrives.
History
The Iranian monarchy was one of the oldest in the world, dating back 2,500 years to the Achaemenian Empire, which was founded by Cyrus the Great.
His empire stretched from Ethiopia to India, with 127 provinces and 28 different nationalities.
While all other world powers persecuted and discriminated against the Jews, (e.g. The Egyptians, Assyrians, Babylonians, Romans and recently Germans and the Russians) the Persians were the only world power who actually liberated and protected the Jews (the only monotheistic religion of that time).
By doing so, the Persians pioneered the freedom of religion and culture of the minorities in the world, thus in the Old Testament of the Bible Cyrus the Great was recognized as the saviour of the Jews.
This cylinder is the world’s first declaration of human rights, by Cyrus the Great.
While some European conquerors, like Alexander the Great, destroyed Persepolis (picture below)
and other areas, or exiled their people, the Persians supported the local cultures and religions. Persepolis was “The Gate of all Nations” before Alexander the Great defeated Xerxes and destroyed the ceremonial site to the ruins we have left now.
The tomb of Cyrus the Great
The founder of the first world empire lays to rest in the Fars province of Iran. He was particularly known for his tolerance towards his subjects, regardless of their nationality or religious beliefs.
The monarchy remained until 1978, where there was an Islamic Revolution and the last Shah (king) was forced into exile. By leaving Iran, the monarchy came to an end and Ayatollah Khomeini became the supreme leader of the Islamic Republic of Iran. Only one year after the Islamic Republic’s independence, Iran and Sadaam Hussein’s Iraq had an 8 year war which lasted till 1988, killing hundreds of thousands. In that decade a lot of people died, fled, and were born. This was in fact, a huge baby boom generation which is showing now as 80% of Iran’s population is in between 16 and 35 years of age.
Poetry and Culture
Long wars with the Roman Empire weakened Iran and enabled the Arab armies that were preaching Islam, to overrun the country in 642, but Persian culture continued to exert. For several centuries as Islam gradually replaced Zoroastrianism as the main religion and the country was divided into separate provinces under governors appointed by Caliph. However, several Iranian dynasties came to power, some strong enough to control Caliphate. A brilliant civilization developed at the courts of the Persian Princes, personified by such poets and philosophers as Rudaki, Ferdowsi, Avicenna, Ansari, Nasser Khosrow,
Omar Khayyam and Rumi (/Mowlavi), but this was almost completely destroyed by wave after wave of Mongol invasions in the 13th century.
Gradually however, Iran civilized and absorbed the conquerors and the cultural tradition was continued with great poets such as Sa’di and Hafiz. Often invaded and occupied, Iran (Persia) has nevertheless managed to retain its Persian character and traditions to the present day.
And after all, today's Iranians are very proud to have a world wide recognized source of academic knowledge on the whole Persian history and culture, including different aspects of life of this ancient nation. That is Encyclopaedia Iranica

which was published untill Volume XIII (A to I) and still is in publication. Also it has an online version:
http://www.iranica.com/
Some Facts
Population:
68,688,433 (July 2006)
Age structure:
0-14 years: 26.1% 15-64 years: 69% 65 years and over: 4.9% Older people stand out in the crowd. Unlike countries such as Australia, it is quite the opposite in age structure.
Average age: 24.8 years (Recorded in 2005) One of the youngest populations in the world!
Male: 24.6 years Female: 25 years
Nationality:
Noun: Iranian(s) Adjective: Iranian
Religions:
Sunni Muslim 9%, Zoroastrian, Jewish, Christian, and Baha'i 2% Shi'a Muslim 89%
Ethnic groups:
Persian 51%, Azeri 24%, Gilaki and Mazandarani 8%, Kurd 7%, Arab 3%, Lur 2%, Baloch 2%, Turkmen 2%, Other 1%
Languages:
Persian and Persian dialects 58%, Turkic and Turkic dialects 26%, Kurdish 9%, Luri 2%, Balochi 1%, Arabic 1%, Turkish 2%, Other 2%
Literacy definition:
Ages 15 and over can read and write.
Total literate population:
79.4%
Male: 85.6% literate
Female: 73% literate
Life expectancy at birth:
Average life expectancy for population: 70.26 years (est. 2006)
posted by Jalil Doostkhah @
6:38 PM

Sunday, May 07, 2006
افزوده: پيوست ِ درآمد ِ 341

يادآوري
در درآمد ِ 341 از كوشش براي روشنگري و توهّم زدايي در تقابل با نظريّه ي توطئه در مورد بازداشت ِ نارواي ِ استاد و انديشه ورز ِ پويا و پيشرو ِ هم ميهنمان دكتر رامين جهانبگلو سخن گفتم و گفتار عرفان قانعي فرد را نقل كردم.
آنچه را كه در آن گفتار با بررسي و استدلال و تحليل آمده بود، هنرمند ِ طنزپرداز ِ شايسته مان نيك آهنگ كوثر با چيره دستي ي تمام در طرحي ديدني نقش زده است كه به منزله ي پيوستي بر آن درآمد، به نقل از نشريه ي خبري ي الكترونيك ِ روز در اين صفحه مي آورم.
هيجدهم ارديبهشت 1385
posted by Jalil Doostkhah @
8:13 PM

افزوده: پيوست ِ درآمد ِ 342
يادآوري
در درآمد ِ 342 از نمايشگاه كتاب امسال در تهران سخن گفتم و پريشان روزگاري ي ِ صنعت ِ نشر و چاپخش كتاب را يادآور شدم؛ امّا از چگونگي ي نمايشگاه و رويدادهاي دروني ي آن گزارشي در دست نداشتم تا در اين صفحه بياورم و خواستاران دور از نمايشگاه را از آنچه در آن جا مي گذرد، آگاه گردانم.
امروز شاهد از غيب رسيد و به گزارش دست ِ اوّل زير در تارنماي خبري ي ِ ايران امروز (به گُفتاوَرد از ايسنا) برخوردم. درونمايه ي اين گزارش، تأييدي است بر آنچه درباره ي سدّ و مانع هاي بر سر ِ راه ِ نشر ِ آزاد ِ كتاب در ميهنمان نوشته بودم و به روشني نشان مي دهد كه كار ِ بازداري و اشكال تراشي تا به كجا كشيده و ديگر تنها در رابطه ي ِ به نسبت بي سر و صداي ِ تكْ تك ِ ناشران با دستگاه ِ بررسي كننده و در بسياري از موردها بازدارنده (به زبان فرنگي "سانسور") محدود نمانده و از "حفظ ِ ظاهر!" گذشته و به تاخت و تاز و جمع آوري ي ِ كتاب در "نمايشگاه!" و در برابر ِ چشم ِ همگان رسيده است! بخش كوچكي از گلايه هاي ناشران رنجور و دل آزرده از اين همه زحمت و درد ِ سر را نيز در همين گزارش مي خوانيم. گفتني است كه بازداران، حتّا تصويري از نويسنده ي زنده ياد ِمان صادق هدايت را در غرفه ي يكي از ناشران برنتافته اند! (راستي با فارنهايت 451 چه اندازه فاصله داريم؟!)
طُرفه اين كه كتابهاي جمع آوري شده از غُرفه هاي برخي از ناشران، هيچ يك به دور از "نظارت!" و به اصطلاح قاچاقي و زير زميني نشر نيافته و همه داراي "مُجوّز!" از همان دستگاه ِ پيشْ گفته، بوده اند!
به راستي، چه مي توان گفت جز بازهم زمزمه كردن ِ اندوهگينانه ي سخن ِ دردآلوده ي ِ حافظ ِ رازهاي ِ دلمان و اندوهان ِِِ جانمان:
"... مزاج دهر تَبَه شد در اين بلا حافظ! / كجاست راي ِ حكيميّ و فكر ِ بَرهَمَني؟"
دوشنبه هيجدهم ارديبهشت 1385
نمايشگاه كتاب و كتابهايی كه جمعآوری میشوند
در طول يكی دو روز گذشته، برخی كتابها از برخی غرفهها جمعآوری شدند. روز شنبه، كتاب "تصويرها" اثر اينگمار برگمن از نشر ِ ديگر، "شازده احتجاب" و "جمعهبازار" هوشنگ گلشيری از نشر نيلوفر، "خاطرات اميرانتظام" از نشر كاروان، "يگانه متفكر تنها" (مصطفی شعاييان) نوشته هوشنگ ماهرويان از نشر بازتاب نگار و "تاريخ اجتماعی ايران" مرتضی راوندی از نشر نگاه جمعآوری شدند.
Sun / 07 05 2006 / 11:24ايسنا:
نوزدهمين نمايشگاه بينالمللی كتاب تهران، پس از روز جمعه، ساعات نسبتا كمبازديدكنندهای را پشت سر گذاشت. در طول يكی دو روز گذشته، برخی كتابها از برخی غرفهها جمعآوری شدند؛ روز شنبه، كتاب "تصويرها" اثر اينگمار برگمن از نشر ديگر، "شازده احتجاب" و "جمعهبازار" هوشنگ گلشيری از نشر نيلوفر، "خاطرات اميرانتظام" از نشر كاروان، "يگانه متفكر تنها" (مصطفی شعاييان) نوشته هوشنگ ماهرويان از نشر بازتابنگار و "تاريخ اجتماعی ايران" مرتضی راوندی از نشر نگاه جمعآوری شدند. البته گويا قرار بر جمعآوری كتابهای ديگری نيز بوده كه به دلايلی اين اقدام صورت نگرفته است. اين در حالی است كه مدير اداره كتاب و كتابخوانی چندی پيش اظهار كرده بود با وجود هيأت ارزيابی كتابها برای حضور در نمايشگاه، كتابی از نمايشگاه جمعآوری نمی شود. البته برخی از اين جمعآوریها گويا طبق ضوابطی بوده كه قبلا هم درباره آن صحبت شده بود؛ هرچند برخی از ناشران عقيده دارند كه قيد كتابهای چاپ سه سال گذشته، در مقررات شركت در نمايشگاه نبوده است. در سالن هفت، كليهی كتابهای قبل از سال ٨٢ نشر بخت مينو را جمعآوری كردند. همچنين از صبح روز گذشته، نشر شادان در سالنهای ١٠ و ١١ بهدليل آنچه كه رعايت نكردن برخی موارد اخلاقی شنيده شده است، بسته شده كه اين شرايط تا به امروز نيز ادامه دارد. مسؤول نشر بازتابنگار هم گفت: مجوز هيچ كتاب جديدی را به ما ندادهاند، پس احتمالا بهزودی جمع میكنيم و میرويم. اصلا ديگر برای چه به نمايشگاه كتاب بياييم؟ نشر ديگر، يكی ديگر از ناشرانی است كه چندين نوبت برای جمعآوری كتابهايی كه تاريخ نشرشان قبل از سال ٨٢ است، تذكر كتبی دريافت كرده است. مسؤول اين مركز ِ نشر، در اينباره توضيح داد: از ما تعهد گرفتهاند كه اين كتابها را جمع كنيم؛ امّا در شرايط ِ شركت ِ در نمايشگاه كتاب، درباره اين كه كتابهای قبل ازسال ٨٢ نمايش يا فروش نداشته باشند، وجود ندارد. اگر كتابها را جمع كردند، ما هم با چند ناشر معترض، تصميم میگيريم كه به ستاد برويم و اعتراض كنيم. البته چنين اتفاقی هم دربارهی نشر روشنگران و مطالعات زنان شنيده شد؛ اما شهلا لاهيجی آن را تكذيب كرد و گفت: اين در ضوابط نمايشگاه بوده است و ناشرانی كه چنين ادعايی دارند، اشتباه میكنند. كتابهای ِ قبل از ٨٢ را نبايد بياورند. كار غيرقانونی، غيرقانونی است. او در عين ِ حال، مدّعی شد: يك شخص ِ ناشناس، تماممدّت، مراقب غرفهی ماست و به نوع پوشش خانمها ايراد میگيرند. او يادآور شد: ١٧ عنوان كتاب از نشر من، در وزارت ارشاد مانده است كه پنج عنوان آن رُمان است. اصلا فكر میكنم در دورهی جديد هيچ رُمانی مجوز نگرفته است، بويژه رمان ايرانی درخت آسوريك (خسرو حمزوی) از مرداد ٨٣، همينطور، ماهی (بهرام بيضايی) و مهتاب در بند (پيمانه هوشنگی) كه ممنوع اعلام شدند. آنجا ماندهاند و اصلا دربارهشان به ما توضيحی داده نشده است. مجموعهی شعر هم داشتيم كه گفتند برخی قسمتهايش را بايد عوض كنيم. چند عنوان كتاب مرجع زنان هم داريم كه مجوز نگرفتند. او متذكر شد: كتابهايی هم كه مجوّزشان را به ما دادهاند، كتابهايی خنثا هستند. در شش ماهه دوم پارسال خيلی كم مجوّز دادهاند. من كار خيلی خوب جديد نديدم كه مجوّز گرفته باشد. تازه مجوّز قبلی را هم خواستهاند. البته به وزارت ارشاد نبردم و طرح دعوا كردهام و تا جوابم را نگيرم، پاسخ نمیدهم. روی كتابهای مجوّزگرفتهی قديم، مُهر دولتی وزارت ارشاد است، پس براساس شكايت شاكی خصوصی میتواند باطل شود، نه بر ميل شخصی. اين ناشر تصريح كرد كه از همهی اين مسائل بدتر، اين است كه نمايشگاه هيچگونه امكانات رفاهی برای ناشران ندارد! برای آب آشاميدنی يا دستشويی، كل نمايشگاه را بايد طی كنيم. هوای سالنها خراب است و دائما خنككنندهها را خاموش میكنند. نصف وقتمان هم برای پيدا كردن پاركينگ هدر میرود. همچنين روز گذشته شنيده شد كه اعلام شده است در نشر ورجاوند، تابلو عكس صادق هدايت را بپوشانند. برخی از ناشران نيز به ميزان متراژی كه در مقايسه با ناشران ديگر به آنها داده شده است، معترضاند. ازسوی ديگر، اغلب ناشران در نمايشگاه معتقدند كه اگر مراسم افتتاحيه سهشنبه برقرار میشد، بهتر بود؛ چون آنها عملا روز چهارشنبه را كه درها تا ساعت ١٣:٣٠ دقيقه بسته بوده، از دست دادهاند و معتقدند كه از اين طرف هم روز شنبه را از دست میدهند. اسدالله امرايی - مترجم - كه هنوز مجوّز يكی از مجلدهای شصت داستان با ترجمهی او، داده نشده، با حضور در غرفهی ايسنا در نمايشگاه مطبوعات و خبرگزاریهای داخلی، دربارهی نمايشگاه امسال گفت: نمايشگاه كتاب در اصلش تفاوت زيادی با سالهای قبل ندارد، اما فرصت خوبی برای معرّفی كتاب است. البته من چهار عنوان كتاب چاپ اول داشتم كه يكی از آنها به نمايشگاه رسيد. جاهد جهانشاهی - مترجم - نيز با حضور در غرفهی ايسنا گفت: اگر واقعا نمیخواهند نشر باشد، تعطيل كنند تا برويم دنبال كار ديگری. آفرينش فرهنگی اعتماد متقابل میطلبد كه از سوی متوليان نسبت به ما وجود ندارد. احساس میكنم عدهای بهعمد دارند مانع جريان فرهنگی میشوند. وی يكی از نكات جالب توجه نمايشگاه امسال را تعطيلی نسبی سراطی اهل قلم توصيف كرد. سيدعلی صالحی - شاعر - نيز از ديگر حضوريافتگان در غرفهی ايسنا بود.
posted by Jalil Doostkhah @
6:54 PM

343. خود حقيقت نقد ِ حال ِ ماست آن!
سكوت!
شعري از: مارتين نيمولر
ترجمه ي خسرو باقرپور

يکشنبه ۱۷ ارديبهشت ۱٣٨۵ - ۷ می ۲۰۰۶
وقتی "آنان" آمدند و "کمونیست" ها را بردند،
سکوت کردم!
من که "کمونیست" نبودم!
سپس بازآمدند و "سوسیال دموکرات" ها را بردند،
سکوت کردم!
"سوسیال دموکرات" نبودم من!
به سراغ "سندیکالیست" ها آمدند
همراه بردند آنان را
نیزسکوت کردم!
اندیشیدم:
"من که سندیکالیست نیستم آخر!"
و ...
عاقبت، وقتی مرا میبردند،
سکوت بود و سکون بود
و هراس در تنهایی ِ آدم ها،
و در ضرباهنگ چکمه ها و قلب ها،
در وحشت و دلشوره ی ِ کوچه،
همراه ما می رفت
و دیگر هیچکس نمانده بود
تا بردن ِ مرابانگی به اعتراض بر آورد!
----------------------------------------------
" مارتین نیمولر /" Martin Niemoeller
در سال ١٨۹٢به دنیا آمد. در جنگ جهانی اول افسر ارتش و فرمانده یک زیردریایی آلمانی بود. جنگ وحشیانه اول، روح آرامشطلب و وجدان شریف او را به سختی آزرد. چهرهی سیاه و بیترحّم جنگ جهانی اول "نیمولر" را از هتک حیثیت انسان ها و خشونت در حق آنان بیزار کرد. او بعد از جنگ در رشته "الهیّات" به تحصیل پرداخت و در این رشته فارغالتحصیل شد. وی بعد از خاتمه تحصیل در بخش
"Dahlem"
در برلین کشیش بود. او در موعظه های علنی خویش با شجاعتی بی مانند، جنایات و سیاهکاریهای نازی ها را افشا میکرد. " مارتین نیمولر" در سال ١۹٣۷ دستگیر و زندانی شد. او را در سال ١۹۴١ به اردوگاه دهشتناک و مرگبار نازی ها "داخائو /
" (Dachau)
منتقل کردند. وی تا پایان جنگ در این اردوگاه مخوف در رزمی بیامان با عفریت مرگ و طاعون نازیسم درگیر بود. او اما وحشت سیاه "داخائو" را تاب آورد و تا سال ١۹٨۴ زندگی کرد.
مضمون سروده ی بالا قبلا و بارها در جراید فارسی زبان، به غلط به "برتولد برشت" منتسب شده بود و شور بختانه اینک نیز همچنان در برخی جراید فارسی زبان به برشت نسبت داده می شود. سروده بالا ترجمهی آزادی از شعر معروف "مارتین نیمولر" است. من سروده فوق را چهار سال پیش از آلمانی به فارسی ترجمه و دوباره سرودم و آن را در تابستان ٨۱ همراه اشعاری دیگر در دفتری با نام "رنگین کمان در زمهریر" منتشر کردم. برای این سروده نام "سکوت" را برگزیدم و آن را به دکتر ناصر زرافشان تقدیم کردم که هرگز سکوت نکرد و زبان سرخش در کام نماند.
خسرو باقرپور
posted by Jalil Doostkhah @
7:48 AM

342. نمايشگاه ِ كتاب در سرزمين ِ بي كتابي!

يادداشت ويراستار
نمايشگاه بهاره ي كتاب در تهران هم اكنون در حال برگزاري است. اين نمايشگاه از نزديك به دو دهه ي پيش، همه ساله در همين زمان برپا مي شود. چنين رويدادي در هر سرزميني مي تواند شورانگيز و افتخار آفرين و نماينده ي ِ راستين ِ پويايي و پيشرفت ِ دانشي و فنّي و فرهنگي و ادبي و هنري باشد و در پيشْ بُرد ِ جامعه و به ويژه نسل هاي جوان و تازه گام در راه نهاده به سوي آينده و آرمانهاي والاي انساني تأثير بگذارد. امّا آيا به راستي در ميهن ِ ما نيز چُنين است و تكرار ِ برپايي ي اين نمايشگاه در طول سالها توانسته است در كار ِ نشر ِ كتاب و ميزان كتاب خواني در ايران، مؤثّر واقع شود؟
با دريغ و بر بنياد ِ داده هاي ِ آماري و گزارشها و بررسي ها و نقدهاي ِ گوناگون، بايد گفت كه پاسخ اين پرسش منفي است! هرگاه مي بينيد كه من عنوان ِ اين درآمد را نمايشگاه ِ كتاب در سرزمين ِ بي كتابي گذاشته ام، با رويكرد به همين آگاهي هاست. هنگامي كه در كشوري با بيش از هفتاد ميليون جمعيت، شمارگان كتاب -- به جز استثناهاي بسيار انگشت شمار -- همواره ميان 1000 تا 3000 نسخه باشد و تازه آن هم پس از پيمودن ِ راه ِ سنگلاخ و پر رنج و شكنج و هفتخان وار ِ "اجازه!" و "كاغذ!" و "بازْ اجازه!" و هزار درد ِ بي درمان ِ ديگر صورت پذيرد و ميانگين سرانه ي كتابخواني ي ساليانه ي مردمش كمتر از يك دقيقه باشد، به راستي ديگر چه جاي ِ شور و شعف براي برپايي ي ِ "نمايشگاه ِ كتاب" باقي مي ماند؟! به گفته ي حافظ ِ بزرگمان: "بنال بلبل ِ عاشق كه جاي ِ فرياد است!"
هرگاه دل سوزي و كوشش ِ راستين در كار بود و همه ي سدّ و مانع هاي ِ ساختگي از سر ِ راه ِ صنعت ِ جان به سر ِ نشر و فرآيند چاپخش ِ كتاب، برداشته مي شد و همه ي سازه هاي گسترش كتابخواني در جامعه، با يك برنامه ريزي ي ِ آينده نگرانه ي ملّي به كار مي آمد، مي شد اميدوار بود كه -- اگر نه باشتاب و بي درنگ -- به تدريج زمينه براي حضور نهادينه ي كتاب و پويا شدن ِ روند ِ كتابخواني در خانه و مدرسه و حتّا --چنان كه در سرزمينهاي غربي معمول است -- در اتوبوس و قطار و هواپيما و گردش گاه و جز آن، آماده شود و ما بالندگان به فرهنگ باستاني مان، به سوي فرهنگ امروز ايران و جهان نيز آغوش بگشاييم. امّا واقعيّت ِ درنگ و واپس ماندگي ي ما را با "اگر" "و "هرگاه" نمي شود ديگرگون كرد و " دريغ از پاي لنگ و راه ِ دشوار!
از چندي و چوني ي ِ نمايشگاه ِ امسال و كتابهاي ِ تازه ي ناشران ايراني و جُز ايراني كه در آن عرضه شده، آگاهي ي آماري به اين دفتر نرسيده است؛ امّا با همه ي آنچه گفته شد، اميدوارم كه دوستداران كتاب و فرهنگ در همين وضع ِ كنوني هم بتوانند به بخشي از خواستهاي خود در يافتن ِ كتابهاي تازه، برسند و به ويژه كتابهاي چاپ خارج كه دست يابي بدانها چندان آسان نيست، در وضعي مناسب و پذيرفتني بدانان ارائه گردد.
* * *
از نگارنده ي اين يادداشت، در نمايشگاه ِ امسال، چهار كتاب عرضه شده است:
I
فرآيند ِ تكوين ِ حماسه ي ِ ايران پيش از روزگار ِ فردوسي
مجموعه ي ِ از ايران چه ميدانم؟ - شماره ي 58
دفتر پژوهشهاي فرهنگي، چاپ ِ يكم، تهران- 1384
II
شناختْ نامه ي فردوسي و شاهنامه
مجموعه ي ِ از ايران چه ميدانم؟ - شماره ي 61
دفتر پژوهشهاي فرهنگي، چاپ ِ يكم، تهران - 1384
III
گزارشي از:
يادنامه ي ِ استاد بزرگ و يگانه ي ِ ايران شناس ِ آمريكايي، استاد آبراهام وَلِنتاين ويليامز جَكسُن با عنوان ِ فارسي ي ِ افزوده ي ِ گزارنده:
ايران شناخت
نشر ِ آگه، چاپ ِ يكم، تهران-1384.

IV
اوستا
گزارشي از:
كهن ترين سرودها و متن هاي ايراني ( گاهان زرتشت و همه ي ِ بخشهاي ِ اوستاي ِ پسين)
همراه با پيوست ها و يادداشتهاي گسترده درباره ي كليد واژه هاي گاهاني و اوستايي و فهرست هاي چندگانه و نامنامه و كتاب شناخت.
دو جلد، انتشارات مرواريد، چاپ ِ نهم، تهران-1384

Saturday, May 06, 2006
341. روشنگري و توهّم زدايي در تقابل با نظريّه ي ِ توطئه
يادداشت ويراستار
يك هفته اي است كه دكتر رامين جهانبگلو،
پژوهشگر، استاد و روشنفكر ِ سرشناس ايراني و داراي ِ آوازه ي جهاني در تهران در بازداشت به سر مي برد و دوستداران ِ انديشه و خِرَد و فرهنگ در ميهن و فراسوي ِ آن، بدين گرفتاري ي ِ ناروا دلْ مشغول اند. در رسانه هاي رسمي و خبري ي داخلي، اتّهام هاي گوناگون و سنگين و باورنكردني به زيان ِ آقاي جهانبگلو عنوان شده است. از آن جا كه من اهل سياست و بازيها و چم و خم هاي آن نيستم و كار اين تارنما نيز تنها پرداختن به فرهنگ و تاريخ و ادب و هنر ايران است، نمي توانم هيچ گونه داوري ي قطعي در باره ي چگونگي ي اين بازداشت و "دليل!" هاي عنوان شده براي آن، داشته باشم. امّا از ديدگاه فرهنگي و نيز پاي بندي به حق هاي انساني و در صدر ِ همه ي ِ آنها حقّ آزادي ي بي چونن و چرا و بدون شرط و قيد و بند ِ انديشه و بيان و قلم و كوشش و پويش آموزشي و پژوهشي، بازداشت جهانبگلو با هاله اي از ابهام و ناشناختگي را سخت پرسش انگيز مي دانم و اميدوارم كه هرچه زودتر روشنگري و توهّم زدايي بر پيروي از نظريّه ي توطئه چيره شود و استاد و پژوهنده ي شايسته ي ايراني به سر ِ كارهاي ارزنده اش بازگردد. در ادامه ي ِ كوششهاي ِ نيك انديشان در هفته ي ِ پراز نگراني ي ِ پشت ِ سر، امروز خبريافتم كه عرفان قانعي فرد گفتار ِ مستدل و مستندي را با عنوان ضرورت ِ توهمّ شكني و شكافتن واقعيّت براي جهانبگلو، در پاسخ به گزارش ِ نشريافته از سوي ِ خبرگزاري ي ِ فارس، در تارنماي خود (ديدارها و سفرها):
انتشارداده است. خوانندگان ِ فرهنگ دوست ِ اين صفحه را به خواندن ِ اين گفتار فرامي خوانم.
هفدهم ارديبهشت 1385
posted by Jalil Doostkhah @
9:46 PM

340. بدرود پاسارگاد! بدرود شكوه تاريخ و فرهنگ باستاني!
يادداشت ويراستار
در ماههاي گذشته، بسياري از ايرانيان و نهادهاي ايراني ي دوستدار فرهنگ كهن ايراني و نگران پاسداشت ِ گنجينه ها و يادمانهاي اين فرهنگ، كوشيده اند تا از نابودي ي هميشگي ي بخش بسيار مهمّي از اين مرده ريگ در دشت پاسارگاد و تنگه ي بُلاغي بر اثر ِ آب گيري ي ِ سدّ سيوند، پيشگيري كنند. كميته ي بين المللي ي نجات پاسارگاد، يكي از كوشنده ترين و پي گير ترين ِ اين نهادهاست. پيش از اين، پاره اي از بيان نامه ها و فراخوان هاي اين كميته و نيز برداشت هاي شماري از باستان شناسان و پژوهندگان را در اين تارنما بازتاباندم و همگان را به دل سوزي ي بيشتر و كوشش افزون تر در اين زمينه فراخواندم.
نشاني ي تارنماي كميته كه در زير مي آورم، امروز بار ديگر از سوي كميته به اين دفتر رسيده است و خواسته اند كه به آگاهي ي دوستداران فرهنگ ايران، رسانده شود. با سپاس از بانو شكوه ميرزادگي، همه ي خوانندگان ارجمند و هم ميهنان گرامي را به خواندن ِ خبرها و گفتارهاي تارنماي يادكرده، فرامي خوانم تا شايد بتوانند با كار و كوششي افزون تر در واپسين روزها از نابودي ي ميراث باستاني مان پيش گيري كنند.
نمي دانم كه آيا اين كوشش و كُنش ها به سرانجامي سزاوار و نيك، خواهد رسيد يا نه و آيا مي توان به رهايي ي يادمانهاي تاريخي و فرهنگي مان اميدوار بود و يا بايد به اين گنج شايگان بدرود بگوييم و سخن ِ اندوهگينانه ي فروغ ِ جاودان شعرمان را زمزمه كنيم:
"... آه، اي صداي ِ زنداني!
اي آخرين صداي ِ صداها!"
هفدهم ارديبهشت 1385
هفتم مه 2006
posted by Jalil Doostkhah @
6:15 PM

Friday, May 05, 2006
339. رامين جهانبگلو: كوشش سزاوار دانشجويان براي رهايي ي استاد ِ گرفتار ِ خود
يادآوري
هم اكنون از تهران خبر رسيد كه گروهي از دانشجويان به منظور گسترش و پي گيري ي كوشش هاي روي آور به آزادي ي بي قيد و شرط دكتر رامين جهانبگلو، روشنفكر، پژوهنده و استاد سرشناس، دست به اقدامي سزاوار زده و يك تارنماي ويژه با عنوان ِ براي رامين جهانبگلو بنيادگذاشته اند. نشاني ي اين پايگاه آگاهي رساني، چنين است:
شنبه 16 ارديبهشت 1385
posted by Jalil Doostkhah @
8:49 PM

338. رهنمود به سه گفتار ِ تازه در باره ي ايران
يادداشت ويراستار
امروز نشاني هاي راهْ بُرد به سه گفتار تازه در باره ي سويه هايي از تاريخ و فرهنگ ايران و ايران شناسي در گذشته و اكنون را در اين صفحه مي آورم و خوانندگان ارجمند ِ دل بسته به ارزشهاي ايراني را به خواندن آنها فرامي خوانم. اين سه گفتار، به ترتيب، عبارتند از:
I
گفتار پژوهنده ي ارجمند ِ مقيم آلمان، خسرو ناقد
با عنوان ِ: از سعدی تا سيمين؛ ايرانشناسی در سرزمينهای آلمانیزبان
II
گفتار ِ
با عنوان ِ
What Really Happed to the Shah of Iran
در بررسي و نقد ِ كتاب ِ
پژوهش ِ
III
گفتار ِ روشنگرانه ي ِ عرفان قانعي فرد
با عنوان ِ
جهانبگلو روشنفكر است نه سياستمدار

posted by Jalil Doostkhah @
7:47 AM

337. نماهايي از روزگار ِ آباداني و شكوهمندي ي ِ تخت جمشيد در يك فيلم ِ ويديويي

يادداشت ويراستار
فيلم ويديويي كه نشاني ي ِ آن در "شجر" (شبكه ي جهاني ي رسانه) را در پي اين يادداشت مي آورم، دوست ِ فرهيخته و پژوهشگر من آقاي دكتر نويد فاضل، امروز از آلمان به اين دفتر فرستاد. در اين فيلم بسيار زيبا و ديدني كه نماهاي آن، فرهنگ ايراني را از روزگار باستان تا امروز در پيوندي انداموار بازمي تاباند، شماري از دانشوران و پژوهندگان تراز ِ يكم ِ ايران و جهان، همچون دكتر ع. شاپور شهبازي، عبدالمجيد عُرفايي، عبّاس علي زاده، استادان: ريچارد فراي، بوكهارت و سْتاپلر حضور دارند و در شناخت يادمان ِ بزرگ هخامنشيان در تخت جمشيد سخن مي گويند و روشنگري مي كنند. خيالْ نقش هاي برساخته در اين اثر ِ هنري - فنّي، به خوبي مي توانند چشم اندازي از روزگار آباداني و شكوه ِ اين گوهر ِ شبچراغ ِ فرهنگ ِ ايراني را فراديد ِ بيننده آورند و او را غرق در شگفتي زدگي و ستايش كنند. با آفرين و درود به دكتر فاضل ارجمند، خوانندگان ِ گرامي ي اين صفحه را به تماشاي اين فيلم فرامي خوانم.
پانزدهم ارديبهشت 1385
پنجم مه 2006
posted by Jalil Doostkhah @
5:00 AM

336. وابستگي ي ِ حقيقت ِ آزادي به آزادي ي ِ حقيقت: گفت و شنود با استادي بزرگ
يادداشت ويراستار
ايران شناس و پژوهنده ي ِ ارجمند آقاي ِ دكتر شاهين سپنتا، امروز متن گفت و شنودي را كه با استاد ِ بزرگوارم جناب آقاي محمّد مهريار داشته و در تارنماي ِ ايران نامه نشرداده، به اين دفتر فرستاده است. براي ِ اين نگارنده كه از نيمه ي ِ دهه ي ِ سوم ِ اين
سده ي ِ خورشيدي تا كنون، افتخار ِ شاگردي ي ِ استاد را داشته است، مايه ي سرافرازي و مباهات است كه متن ِ اين گفت و شنود را در اين تارنما بازنشردهد و خوانندگان ِ ارجمند را در بهره گيري و حكمت آموزي از سخنان شيواي ِ پدر ِ فرهنگي ي ِ خويش انبازگرداند. با سپاس از آقاي ِ سپنتا، درآمد ِ ايشان بر اين گفت و شنود و اشاره ي ِ كوتاهشان به كارنامه ي ِ استاد را در پي مي آورم و دوستداران فرهنگ ايران را براي خواندن ِ متن ِ گفت و شنود به تارنماي ايران نامه، كه در پايان آمده است، رهنمون مي شوم:
جمعه 15 ارديبهشت 1385
پنجم مه 2006
استاد محمد مهریار
:در گفت و گوی اختصاصی با ایران نامه
تا حقیقت آزادی ندارد، آزادی حقیقت ندارد
گفت و گو : شاهین سپنتا
نگاهی به زندگی ي ِ استاد محمّد مهریار :
ایران شناس ، ادیب و مترجم گران مایه استاد محمّد مهریار در سال 1294 خورشیدی در شهر اصفهان چشم به جهان گشود. محیط خانوادگی ایشان محیط دین و دانش و پژوهش و سیاست بود. او به سبب هوش سرشار و تلاش پیگیر و خستگی ناپذیر خویش تحصیلات ابتدایی و مقدماتی را در مدارس آن زمان در سطح ممتاز به پایان رساند و در ادب فارسی ، ادبیات عرب ، فقه و اصول سرآمد همگان شد .
در سال 1316 خورشیدی با دریافت گواهی نامه علمی ، تقریبا همزمان با تحصیلات علوم قدیمه دوران متوسطه را پشت سر نهاد و سپس به نجف اشرف عازم شد و پس از گرفتن درجه اجتهاد به شهر خویش « اصفهان » بازگشت .در سال 1319 خورشیدی موفق به اخذ درجه کارشناسی در ادبیات شد و به فراگیری زبان های فرانسه و انگلیسی نیز مشغول شد.
استاد محمّد مهریار در سال 1330 خورشیدی به آمریکا عزیمت نمود و در دانشگاه های فلوریدا و شیکاگو به تحصیل در ادبیات و روان شناسی پرداخت.کتاب « تحقیق در رشد و نمو کودک » و ترجمه « راه نو در سلامت تن و روان » که از شمار نخستین کتاب های روان شناسی کودک در ایران هستند ، حاصل پژوهش استاد در این دوره است .
استاد مهریار در سال 1336 خورشیدی به دنبال تاسیس دانشگاه اصفهان به دانشگاه علوم پزشکی دعوت شد و ریاست کتابخانه آن دانشگاه را بر عهده گرفت و برای راه اندازی آن اقدامات وسیعی نمود و زمانی که دانشکده ادبیات تاسیس شد در سال 1337 خورشیدی به دعوت دکتر فاروقی ، معاونت این دانشکاه را پذیرفت و به تدریس تاریخ ادبیات فارسی و تاریخ پویایی زبان فارسی پیش از اسلام و تدریس متون فلسفی و ادبی به زبان انگلیسی مشغول شد و تا هنگامی که در دانشکده ادبیات حضور داشتند، دانشجویان و دانش پژوهان از وجود ایشان بهره ها بردند.
استاد مهریار، سروده هایی نیز در قالب غزل و قصیده سروده اند. همچنین ترجمه پاره ای از منظومه های ادبی جهان از فرانسه به فارسی همچون « باید او مانند من باشد » و نیز ترجمه سروده های تاگور با نام « هلال ماه » از جمله دیگر فعالیّت هایی ایشان در زمینه ي ِ ترجمه متون ادبی است .
از استاد محمّد مهریار به عنوان ِ یک ایران شناس، شاهنامه پژوه، مترجم، اصفهان شناس، ادیب و سیاستمدار، بیش از هشتاد مقاله ي ِ پژوهشی و چندین جلد کتاب با عنوان های زیر منتشر شده است :
چشم انداز تاریخ سیاسی ایران ، اصفهان از قدیمی ترین روزگاران تا عهد سلجوقی ، رشد و نمو کودک و راه استفاده از آن در تعلیم و تربیت ، قلمرو ایران در گذشته و حال ( تاریخ عهد صفوی ) ، تاریخ ادبیات ایران قبل و بعد از اسلام ، تاثیر و نفوذ غرب در ایران ، هلال ماه نو ( ترجمه اشعار تاگور ) ، راه نو در سلامت روان و تن ، شاه دز کجاست ؟ ، سقوط اصفهان ( ترجمه گزارش های گیلاننتز درباره هجوم افغان ها ) ، ترجمه سفرنامه
سانسون ، آناباز ( ترجمه اشعار سن ژون پرس با همكاري ي ِ محمود نيكبخت) ، منظومه واپسین روز سقراط در زندان ( سروده ) ، ترجمه کتاب « اخبار اصفهان نوشته حافظ ابونعیم » ، فرهنگ جامع ِ نام ها و آبادی های

کهن ِ اصفهان.
استاد محمّد مهریار در حال حاضر همنشینی با اهل دانش و فرهنگ به ویژه دوستداران فرهنگ و ادب ایران بزرگ و رهروان نهضت ملی را بر بسیاری از امور ترجیح می دهند و ضمن اختصاص بیشتر اوقات خود به پژوهش های فرهنگی، در اکثر مجامع ادب و هنر و تاریخ و جشن های ملّی در اصفهان شرکت می کنند و با حضور خود به جمع دوستداران ایران به ویژه جوانان گرمی می بخشند و با رهنمود های خویش راهگشای آن ها هستند.
برای استفاده بیشتر از رهنمود های ایشان به حضورشان شتافتم و با ایشان به گفت و گویی صمیمانه نشستم .استاد با حوصله و لهجه شیرین اصفهانی و کمی طنز که همیشه چاشنی صحبت هایشان است به پرسش هایم پاسخ هایی ساده ولی ژرف دادند. بخشی از این گفت و گو را با رويكرد به نشاني ي ِ زیر، خواهید خواند :
http://www.drshahinsepanta.persianblog.com/
posted by Jalil Doostkhah @
2:20 AM

پيوست ِ درآمد ِ 333
يادآوري
پس از نشر ِ درآمد 333، در كمال ناباوري نسبت به اين گزارش كه فرزندان ِ زنده ياد عبدالحسين سپنتا
در كار ِ ويران گرداني ي ِ آرامگاه و بناي پادبود او دخالت داشته اند، انتظار داشتم كه آنان در اين باره به روشنگري و ابهام زدايي بپردازند تا چگونگي ي امر به درستي دانسته شود. امّا امروز با شگفتي زدگي به گزارشي فرستاده از اصفهان در تارنماي ِ خبرگزاري ي ِ ميراث ِ خبر برخوردم كه همان گزارش ِ پيشين را درست مي داند و تأييد مي كند.
متن ِ گزارش ِ ميراث ِ خبر را با رويكرد به نشاني ي زير بخوانيد:
Thursday, May 04, 2006
335. نخستين سرود ِ ملّي ي ِ ايران از يك صد سال پيش
يادداشت ويراستار
چندي پيش در همين صفحه، گزارشي را در باره ي نخستين سرود ِ ملّي ي ايران كه يك سده پيش از اين و همْ زمان با خيزش و جنبش ِ ناكام ِ آزادي خواهي و رهايي جويي ي ايرانيان ساخته شده است، آوردم. اكنون روايت رساتر و بهتري از اجراي جديد ِ اين سرود در تهران ، همراه با متن ِ نوشتاري ي اين سرود به اين دفتر رسيده كه دوست ارجمند ِ فرهنگ پژوه من بانو گيتي مهدوي، آن را با مهر برايم فرستاده است. با سپاس فراوان از او، متن ِ اين سرود ِ تاريخي و نشاني ي ِ راهْ بُرد بدان را در اين جا مي آورم:
نخستين سرود ِ ملي ي ِ ايران
زمان ِ توليد: دوره ي مشروطه (يكصد سال پيش از اين)
سازنده ي آهنگ: لومر فرانسوي
شعر: بيژن ترقي
اجراي جديد: اركستر ملل ايران
تالار رودكي، تهران – ايران – 1384
نام ِ جاويد ِ وطن
صبح ِ امّيد ِ وطن
چهر ِ آن در آسمان
همچو مهر ِ جاودان
وطنم هستي ي ِ من
شور و سرمستي ي من
چهر ِ آن در آسمان
همچو مهر ِ جاودان
بشنو سوز ِ سخنم
كه همْ آواز ِ تو منم
همه ي ِ جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم
بشنو سوز ِ سخنم
كه نواگر ِ اين چمنم
همه ي ِ جان و تنم
وطنم، وطنم، وطنم
همه با يك نام و نشان
به تفاوت ِ هر رنگ و زبان
ز صَلابت ِ ايران ِ جوان
ز صَلابت ِ ايران ِ جوان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صَلابت ِ ايران ِ جوان
ز صَلابت ِ ايران ِ جوان
ز صَلابت ِ ايران ِ جوان
پانزدهم ارديبهشت 1385
پنجم مه 2006
posted by Jalil Doostkhah @
6:17 PM

Wednesday, May 03, 2006
334. شاهنامه آيينه ي تمامْ نماي ِ ارزشهاي انساني
ارزشهاي بنيادين ي انساني و پايگاه والاي زن در شاهنامه ي فردوسيروشنگري درباره ي يك برداشت نادرستهمه ي آگاهان از فرهنگ باستاني و ادب ِ كهن ِ فارسي به خوبي مي دانند كه پس از گاهان، سرودهاي جاودانه ي زرتشت، انديشه ورز و شاعر بزرگ ِ ايراني در چند هزاره پيش از اين، تنها فردوسي ي حماسه سراست كه در يك هزاره پيش از روزگار ِ ما در منظومه ي بزرگ و انسان محور و جهان شمولش شاهنامه، زن را در پايگاه سزاوار ِ او كه يار و ياور و هم دل و هم زبان مرد است، توصيف كرده و به زيباترين و شيواترين و شكوهمندترين زبان و بياني ستوده و ارج گزارده است.
هيچ يك از ديگر متن هاي نثر يا نظم فارسي ي هزاره ي اخير از اين ديدگاه، نه تنها به گرد ِ پاي ِ شاهنامه نمي رسد؛ بلكه در پاره اي از آنها به تكرارْ با ديدگاه هاي جزمي ي مردسالارانه و زن نكوهانه و زن ستيزانه برمي خوريم. بررسي و بحث درباره ي همه ي اين موردها، فرصت و مجالي گسترده مي خواهد و در گنجايش اين گفتار كوتاه نيست.
امّا جاي دريغ است كه بسياري از ما ايرانيان، نمونه ي درخشاني همچون شاهنامه را نيز ژرف نمي كاويم و به گونه اي روشمند، ارزنمي يابيم و در رويكرد به متن ِ آن، هر چاپي را كه به دستمان بيفتد، ساده نگرانه و زودباورانه، رونوشت ِ بي كم و كاستي از دست نوشت ِ شاعر مي انگاريم و هر ياوه و هذياني را كه رونويسان ِ اين اثر بزرگ در درازناي ِ سده هاي پشت ِ سر بر آن افزوده باشند، به سراينده نسبت مي دهيم و بر پايه ي آنها بر كرسي ي داوري مي نشينيم و بانگ بر مي آوريم كه فردوسي چُنين گفت و چُنان سرود!
بانو طاهره شيخ الاسلام، هم ميهن ارجمند ما – كه در همه ي نوشته هاي سالهاي اخيرش هواخواهي ي خود از آرمان پيشرفت ايرانيان و به ويژه شناخت ِ ارزشهاي زنان را نشان داده است – در شماره ي ديروز (سه شنبه دوازدهم ارديبهشت) اخبار روز، گفتاري دارد با عنوان ِ وسوسه انگيز ِ "خجسته زني كو ز مادر نزاد" كه نيم بيتي از شاهنامه است در داستان سياوش. نويسنده در اين گفتار، به موردهايي از سروده هاي سعدي، سنايي، ناصر خسرو و مولوي اشاره كرده كه در آنها زن نكوهي و زن كوچك انگاري سخت آشكارست. امّا تأكيد عمده را با استناد به همان نيم بيتي كه عنوان مقاله قرارداده، بر كار ِ فردوسي گذاشته و بيتي افزوده (الحاقي) بر شاهنامه را كه همواره زبانزد ِ عوام مردم بوده، در اين زمينه دستاويز خود كرده است تا بتواند ادّعانامه اي – به تعبير حقوقدانان – "محكمه پسند" به زيان فردوسي عرضه بدارد و حقّ آن فرهيخته و انسان بزرگ را كف ِ دستش بگذارد!
درآمد ِ سخن ِ نويسنده چنين است:
"یکی از بارزترین شاخصه های جوامع غیر پیشرفته تبعیض و یکی از فراگیر ترین آنان تبعیض جنسی است. تبعیضی که چهره ي شنيع خود را از اوان کودکی با تفاوتی که والدین نسبت به فرزندان پسر و دختر خود میگذارند به نیمی از مردم این جوامع یعنی زنان نشان میدهد. پرچمداران فرهنگ و ادب ما نیز که داعیه اصلاح جامعه را دارند نه تنها مخالفتی با اینگونه بیعدالتی ها نکردند بلکه بر آتش آن دامن زدند و در قالب شعر و نثر با صراحت تمام زنان را مورد تحقير قراردادند و ديگران را توصيه به اين كار كردند.
*در این جا نگاهی گذرا میافکنیم بر سرودههای تعدادی از شاعرانمان تا ببینیم در مورد نیمی از جمعیت جامعه، یعنی خواهران، همسران، دختران و بالاخره مادران خویش که در دامان آنها قدم به جهان گذاشتهاند چه گفته اند. اطلاع واثق دارم که بعضی از این اشعار در متن موضوع یا داستانی خاص بیان شدهاند، اما شاعر نیز که محصول فرهنگ حاکم بر جامعه ي زمان خویش است ، فرهنگی که متاسفانه تاکنون تغییر چندانی نیز نکرده، در داستان خود خطا یا نادانی یک زن را به تمام زنان جامعه تعمیم داده و درباره ی همه آنها حکم کلی صادر میکند، در حالی که چنین احکام کلی در مورد مردان با تمامی جنایاتی که در دنیا و در طول تاریخ مرتکب شده و میشوند صادر نشده است. در شاهنامه فردوسی چنین آمده است:
"كسي كو بود مهتر ِ انجمن / كفن بهتر او را ز فرمان ِ زن/ سياوش ز گفتار ِ زن شد به باد / خجسته زني كو ز مادر نزاد / چو اين داستان سر به سر بشنوي / بِه آيد ترا گر به زن نگروي/ زن و اژدها هر دو در خاك به / جهان پاك از اين هر دو ناپاك به."
اين نخستين باري نيست كه كسي از فرزندان فردوسي، نه با استناد به گفتار ِ راستين ِ خود او، بلكه با بزرگ نمايي ي وصله هاي ناجور ِ چسبانده بر جامه ي شكوهمند ِ شاهنامه، مي كوشد تا چهره اي مغشوش از نياي فرهنگي ي خويش و مرده ريگ ِ عظيمش رسم كند. يكي از مشهورترين نمونه هاي اين آشفته كاري را شاعر نامدار معاصرمان زنده ياد احمد شاملو در سخنراني ي ناسزاوار و تأسّف انگيز خويش درباره ي فردوسي و شاهنامه در دانشگاه بركلي ي كاليفرنيا (18 فروردين 1369) كرد. او نيز با طناب پوسيده ي همين گونه ادّعاهاي بي بنياد و بي پشتوانه به چاه رفت و دست بر قضا بر همين بيت دروغين و ساختگي و شرم آور ِ "زن و اژدها ..." و چند ژاژخايي ي ديگر از اين دست، تكيه كرد.
نگارنده ي اين يادداشت، نخست در نامه ي سرگشاده اي به احمد شاملو (ماهنامه ي كلك، 31- تهران، مهر 1371) و سپس در نقد و تحليلي گسترده با عنوان ِ نقد يا نفي ي ِ شاهنامه؟ (حماسه ي ايران، يادماني از فراسوي هزاره ها، ويرايش يكم، باران، سوئد – 1377، ويرايش دوم، آگه، تهران – 1380) ناروشمندي ها و نادرستي هاي سخن شاملو را بيان داشت و تجزيه و تحليل كردم.
در اين جا نيازي نمي بينم و مجال آن را هم ندارم كه همه ي گفته هايم در مورد غلط اندازي ي شاملو را بازگويم و خواننده ي جويا – هرگاه تا كنون آنها را نخوانده باشد – خواهد توانست در نشرگاه هاي آنها بيابد و بخواند و درونمايه ي گفتار مورد بحث اين يادداشت را نيز در شمول همان سخنان شاملو قراردهد. امّا از آن جا كه تكرار اين شبهه افكني ها در اين جا و آن جا مي تواند در پاره اي از ذهنهاي ساده و ناپرورده، تأثير منفي و گمراه كننده بگذارد و چيستي ي راستين شاهنامه و به ويژه نگرش ِ سخت آزادمنشانه و فرهيخته ي آن به ارج و پايگاه زن در رندگي ي اجتماعي را از چشمها بپوشاند، بايسته مي دانم كه چند نكته ي كليدي را به كوتاهي بازگويم.
1) هرگونه بحث و داوري درباره ي درونمايه و داده هاي شاهنامه در هر زمينه اي و از جمله زمينه ي پايگاه زن، تنها با استناد به ويراسته ترين متن نشريافته ي اين حماسه، مي تواند اعتباري نسبي داشته باشد. ساختار متن شاهنامه ي فردوسي از سده ي نوزدهم ميلادي تا كنون، موضوع پژوهش و شناخت ِ شمار زيادي از دانشوران غربي و ايراني بوده و ويرايش هاي گوناگوني از آن در بمبئي، كلكته، پاريس، مسكو، تهران و نيويورك چاپخش شده است. اعتبار هريك از اين ويرايش ها را مي توان با شمار افزون تر و كهن بودگي ي هرچه بيشتر ِ دست نوشت هاي پشتوانه ي آن از يك سو و ميزان شايستگي ي دانشي و پژوهشي ي ويراستار يا ويراستاران ِ آن از سوي ِ ديگر، ارزيابيد و به گونه اي باز هم نسبي و احتياط آميز پذيرفت.
2) بر پابه ي سنجه هاي برشمرده، امروز از ميان همه ي ويرايش هاي اين منظومه، ويرايش دكتر جلال خالقي مطلق – كه تا كنون 6 جلد از متن آن و 2 جلد از يادداشتهاي ويراستار ِ آن در آمريكا نشريافته و هنوز ناتمام است – در رديف يكم جاي دارد و به اعتبار نزديك به 40 دست نوشت كهن ِ پشتوانه ي آن و نيز شناخت نامه ي پژوهشي و دانشي ي ويراستارش در درازناي دهها سال كوشش و كنش درنگ ناپذير، به طور نسبي نزديك ترين متن به دست نوشت اصلي ي ِ شاعرست و تنها رويكرد بدين ويرايش و گفتاورد از آن مي تواند زمينه اي براي ِ بحث و بررسي ي ِ جدّي ي درونمايه شناسي فراهم آورد. استناد به هريك از ديگر ويرايش هاي اين اثر (حتّا ويرايش ِ رتبه ي دوم، يعني ويرايش مسكو ) و ملاك قراردادن بيت يا بيتهايي از آنها كه در متن ِ ويرايش خالقي مطلق نيامده باشد، اعتبار سخن ِ گوينده را در برابر ِ نشان ِ پرسش خواهد گذاشت.
3) حتّا در مورد بيتهاي آمده در متن رتبه ي يكم نيز، جدانگريستن به آنها و غافل ماندن از زمينه ي موضوعي و داستاني شان، از روشمندي ي پژوهشي به دور است و كار را به برداشت هاي نادرست و گمراه كننده خواهدكشاند.
4) تعميم دادن يك مورد – حتّا اگر در چهارچوب موضوعي اش، مستند باشد – به همه ي منظومه، نادرست و گونه اي مصادره ي به مطلوب است؛ مگر آن كه شاهدها و رهنمودهاي بسنده، آن را پشتيباني كنند.
5) يكي شمردن ِ آنچه فردوسي از پشتوانه هاي باستاني اش به شاهنامه آورده و برداشتها و گريزهاي گهگاهي ي شخص شاعر در سرآغاز ِ روايتها يا اوج ِ بزنگاه ها و يا پايانه ي داستانها، مايه ي اغتشاش در كار ِ دريافت ِ درست ِ متن خواهد گرديد.
6) در نمونه هايي مانند بيتهاي آمده از زبان رستم در اوج ِ خشم و خروش او براي كشتار سياوش -- البتّه به جز بيت ِ "زن و اژدها ..." كه افزوده و ساختگي بودنش قطعي و بي چون و چراست -- زن ِ نكوهيده (در اين مورد، سوداوه) نه به معني ي ِ زن ِ نوعي، بلكه به مفهوم زن ِ بدانديش و دُژكردار و فتنه انگيزست كه در نكوهيده بودن، دست ِ كمي از مردي با همين منش و كنش ندارد. هرگاه زن به طور كلّي در ديدگاه ِ روايتگران داستان و يا شاعر ِ سراينده چنين تصويري داشت و تعميم پذير بود، در آن صورت چگونه مي شد در همين منظومه وصف هاي شكوهمند و احترام انگيز در ستايش انديشه و كردار شايسته بانواني همچون فرانك، سيندخت، رودابه، تهمينه، گردآفريد و همترازان ايشان را پذيرفت. اگر "خنك دختري كو ز مادر نزاد" شامل حال همه ي دختران و زنان مي شد، پس چرا روايتگران و يا شاعر، نه تنها به حضور و نقش ورزي هاي والا و انساني ي ِ نيكْ زنان ِ داستانها اعتراضي ندارند و آنان را ناسزاوار براي زاده شدن از مادر نمي شمارند، بلكه در ستايش بزرگي ها و شايستگي هاي آنان با زبان و بياني سخن مي گويند كه در ادب و فرهنگ ايران و جُز ايران كمتر نمونه و همتايي دارد. آيا وصف رودابه در اوج ِ مهرورزي اش با زال و منش ِ بزرگوارانه ي او در شب ديدار پنهاي با همسر آينده اش و يا توصيف روان و تن ِ تهمينه در هنگام ِ آغاز سمفوني ي پيوند ِ خودْ برگزيده اش با رستم، هيچ گونه امكان ِ جاي گيري در زير ِ چتر ِ تعميم ِ وصف ِ زني مردباره و تباهكار همچون سوداوه را دارد؟ شاعر، خيالْ نقش ِ شكوهمند ِ خود از تهمينه را اين گونه بر پرده ي شعرش جاودانگي مي بخشد: "روانش خِرَد بود و تن جان ِ پاك / تو گفتي كه بهره ندارد ز خاك!" آيا چنين زني را و يا دلاورْ زني چون گردآفريد را مي توان با سوداوه همتراز شمرد؟ فردوسي وصف دليري ي شگفتي انگيز اين بانو را در برابر سهراب، از ديدگاه و زبان ِ آن پهلوان، چنين نقش مي زند: "... بدانست سهراب كو دخترست / سر و موي ِ او از در ِ افسرست / شگفت آمدش، گفت : از ايرانْ سپاه / چنين دختر آيد به آوردگاه / سُواران جنگي به روز ِ نبرد / همانا به ابر اندر آرند گرد!"
نقش ورز ِ نقش ِ گردآفريد در فيلم ويديويي ي رستم و سهراب به شيوه ي پويانمايي (انيميشن)
كه يك ايراني به تازگي آن را در انگلستان ساخته است.
بانوي زيبا و فرهيخته ي سراي شاعر كه در شب ِ آغاز ِ سرايش ِ مهرْچامه ي بيژن و منيژه همكار و همدوش وي در برگرداندن متن ِ آن سرود از دفتر ِ پهلواني ي باستان است و يا منيژه كه در فرآيند ِ پر فراز و نشيب ِ مهرورزي و مهرباني ي پر رنج و شكنجش با بيژن، چهره اي بكلّي يگانه در ادب ايران و جهان است و يا خواهرش فري گيس، همسر سياوش و مادر ِ كيخسرو، شهريار ِ آرماني ي ايرانيان، با آن همه پايداري و شايستگي كه در سخت ترين توفانها از خود نشان مي دهد، كدامشان از تراز ِ زني استثنايي و نكوهيدني چون سوداوه اند؟ باز هم نمونه بياورم؟ شيرين و گرديه را هم بگويم؟
7) پس در كار ِ شاهنامه خواني و شاهنامه پژوهي و كاوش در هزارتوهاي آن– به گفته ي سهراب سپهري -- "چشمها را بايد شست / طور ِ ديگر بايد ديد!" هنگام آن رسيده است كه همه ي ساده انگاري ها و برون نگري هاي هزاره ي پشت سر را در رويكرد ِ به شاهنامه، كنار بگذاريم و با چشماني ژرفاكاو و با – به سخن ِ نيما – "بينايي ي ِ فوق ِ بينايي ها"، از لايه ي بيروني و پديدار ِ آن بگذريم و ژرفْ ساخت ِ آن را با همه ي بُعدهاي ناشناخته اش بنگريم. روزگار ِ بر دست گرفتن ِ هر دفتر و دستكي كه نام ِ شاهنامه بر آن نگاشته شده و چه بسا نگاره هاي فريبايي هم بر خود و درخود داشته باشد و متن ِ آن را تنها به آهنگ ِ قصّه خواني و پي گيري ي ِ رَوَند ِ ساده لوح پسند ِ "بعد چه مي شود؟" خواندن و گاه نيز در برخوردي از سر ِ اتّفاق به نكته هايي در بافت كلام و كليدواژه هاي آن و پيشْ زمينه هاي ِ روايت، مطلبي را عَلَم كردن و درباره اش به اغراق و بي تأمّل و كاوش و پژوهش ِ گسترده و دريافت ِ همه ي سويه ها و رويه ها و لايه ها و اندرونه ها سخن گفتن، ديري است كه سپري شده است. هرگاه كسي بخواهد شاهنامه را تنها براي سرگرمي و خوش كردن وقت بخواند، حَرَجي بر او نيست. امّا بحث در شناخت ِ ويژگي هاي اين منظومه ي كلان و بُنْ مايه ها و درونْ مايه هاي آن، از حوزه ي ِ چنين رويكردي بدين حماسه بيرون خواهد بود.
8) شاهنامه از يك سو شاهكاري بي همتا در زبان و ادب فارسي و فرهنگ ايراني است و از سوي ديگر به سبب ويژگي هاي والاي ساختاري و نيز درونْ مايه ي سخت انسان مدارانه (چشم پوشيده از زن يا مرد بودن ِ انسان) و هستي نگري ي فراقومي اش، آشكارا اثري جهان شمول است و با ترجمه هاي پي در پي و نو به نو ِ آن به بيشتر ِ زبانهاي زنده ي جهان، اين فرآيند در آينده، هرچه بيشتر گسترش خواهد يافت. هم اكنون نيز بسياري از دانشوران و پژوهندگان ادب جهان، اين گنج شايگان ِ فرّ و فرهنگ و اسطوره و پهلواني و انديشه و گفتار و كردار ِ نيك و حكمت ِ ناب ِ آزادْزنان و آزادْمردان ايراني را در كنار مهابْهارَتَه ي هندوان، فِنگ شِن ين اي ي ِ چينيان، ايلياد و اُديسه ي يونانيان، نيبلونگن ِ ژرمن ها و ديگرْ حماسه هاي بشري، اثري نه از آن ِ ايرانيان به تنهايي كه شاهكاري جهاني مي شمارند. هيچ يك از اثرهاي ادبي ي ايرانيان تا كنون به اندازه ي شاهنامه در بيرون از ايران و در حوزه هاي زبان و ادب و فرهنگ ديگران شناخته نشده و ارج و پايگاهي چنين والا نداشته است. شمار پژوهندگان اين اثر و نهادهاي وابسته به شناخت ِ آن در جهان، رتبه ي يكم را دارد.
9) پس بر ما ايرانيان است كه ديگر حالا تنها چشم به دستاورد كارهاي ديگران ندوزيم و در ضمن بهره گيري از هر يك از كارهاي ديگران و برخورد آگاهانه و انتقادي با آنها، خود به منزله ي صاحبان ِ اصلي ي اين اثر، درست و حسابي دست و آستين بالا بزنيم و به جبران غفلت ِ شرم آور ِ هزارساله مان از اين مهمّ، كاري كارستان را با سنجه هاي جهاني در اين راستا در پيش بگبريم و به جهانيان نشان دهيم كه ما ديگر فرزنداني سر به هوا و نا اهل براي آن معمار فرزانه اي كه كاخ بلند انديشه و فرهنگ را در سرزمينمان برافراشت نيستيم و ارج ميراث بزرگ ملّي مان را به خوبي مي شناسيم.
10) سرانجام به عنوان يك دانشجوي پژوهنده ي شاهنامه كه به مدّت ِ نيم سده در درياي ژرف شاهنامه غوطه ور بوده است، به بانوي ِ نويسنده ي گفتار ِ "خجسته زني ..." و همه ي ِ آنان كه دغدغه ي خاطر ِ پاس داشته شده بودن ِ ارزشهاي انساني و از جمله ارج پايگاه زن در شاهنامه را دارند، اطمينان مي دهم كه هيچ يك از پيشروترين نهادها و قانون هاي حقوق بشري در جهان پر لاف و گزاف امروزين نيست كه شاهنامه در تأكيد ِ بر آنها كم بياورد و نتواند سربرافرازد. به گفته ي استاد ِ بزرگ زنده يادم ابراهيم پورداود: " رو متاب از اين گنج ِ شايگان!/ سر مپيچ از اين پند ِ باستان!/ راستي شنو!/ راستي بگو!/ راستي بجو! ..."
همين.
چهاردهم ارديبهشت 1385
چهارم مه 2006
posted by Jalil Doostkhah @
7:34 AM

Tuesday, May 02, 2006
333. ويران گرداني ي بناي ِ يادمان و آرامگاه عبدالحسين سپنتا پدر ِ سينماي ايران
يادداشت ويراستار
دوست ارجمندم استاد دكتر تورج پارسي، امروز نشاني ي تارنمايي به نام ِ پايگاه ِ آگاهي رساني ي ِ ايران پاد را برايم فرستاده اند كه در آن گزارشي از ويران گرداني ي بناي يادمان و آرامگاه زنده ياد عبدالحسين سپنتا،
هنرمند، اديب، شاعر، پژوهنده و پدر سينماي ايران، در گورستان ِ تخت فولاد اصفهان آمده است. همزمان، گزارش همانندي در اين زمينه را نيز آقاي دكتر شاهين سپنتا (كه مي گويند هيچ گونه نسبت خانوادگي با زنده ياد سپنتا ندارند) از اصفهان به اين دفتر فرستاده اند. در هردو گزارش آمده است كه رويداد يادكرده با آگاهي و خواست ِ خانواده ي سپنتا صورت پذيرفته است (؟!)
از آن جا كه دريافت چگونگي ي امر، اكنون و از راه دور برايم ميسّر نيست و به ويژه توضيح افزوده ي اخير باورنكردني مي نمايد، تنها از ديدگاه ِ اهميّت فرهنگي ي نگاه داشت ِ يادمان ِ مردي همچون سپنتا، نشاني ي تارنماي ناشر ِ اين گزارش را بي هيچ گونه برداشت يا گمانه زني از سوي ِ خود، در اين جا مي آورم تا خوانندگان ِ ارجمند بتوانند متن ِ آن را
يادمان و آرامگاه سپنتا پيش از ويران گرداني
جاي ِ نگاه داشتن ِ ماشين شده بود!
در اين جا مي آورم تا خوانندگان ارجمند بتوانند متن آن را ببينند و بخوانند و چگونگي ي آن را پي بگيرند:
http://www.iranpad.persianblog.com/

يادمان و آرامگاه سپنتا پس از ويران گرداني
اميدوارم كه فرزندان زنده ياد سپنتا
هرچه زودتر در باره ي چگونگي ي اين رويداد ناپسنديده روشنگري كنند و خاطر ِ آزرد ه ي ِ همه ي دوستداران هنر و فرهنگ ايران را آرامش بخشند و خود نيز بي درنگ به جبران آنچه -- به هر روي -- شده است، بناي يادمان ديگري در خور ارج ِ آن بزرگ مرد بسازند و به يادگار به گنجور تاريخ و فرهنگ ايران بسپارند.
دوازدهم ارديبهشت ماه 1385
دوم آوريل 2006
posted by Jalil Doostkhah @
3:51 AM

Monday, May 01, 2006
332. گزارشي از رويدادي ناگوار در ميهن: ناپديدشدن ِ يك روشنفكر سرشناس
يادداشت ويراستار
بامداد امروز بسياري از رسانه هاي خبري ي جهان و برخي از تارنماهاي فرهنگي ي ايراني، گزارش ِ نگران كننده ي ِ ناپديدشدن ِ دكتر رامين جهانبگلو،
فرهيخته ي آزاده و روشنفكر و نويسنده و مترجم و استاد سرشناس ِ ميهن مان در تهران را نشرداده و مايه ي اضطراب و دل واپسي ي همه ي انديشه ورزان و دوستداران فرهنگ و ادب و قلم شده اند. تا جايي كه من مي دانم، چگونگي ي اين رويداد ناخوشايند، هنوز بر كسي روشن نيست و همه در تب و تاب به دست آوردن ِ خبرهاي درست و دست ِ اوّلي در اين زمينه اند.
اكنون بي آن كه بتوانم چيزي در اين باره بگويم، تنها به آوردن ِ دو نمونه از اين گزارشها در اين صفحه بسنده مي كنم. يكي از تارنماي خبري ي ايران امروز و ديگري از تارنماي فرهنگي ي سفرها و ديدارها از آن ِ عرفان قانعي فرد با اين اميد كه اين ابهام برطرف شود و دكتر رامين جهانبگلوي ارجمند، هرچه زودتر از هر بندي كه به ناحقّ گرفتار آن شده است، رهايي يابد و كارهاي والاي فرهنگي اش را با شايستگي تمام پي بگيرد. چُنين باد!
ايران امروز
سه شنبه 12 ارديبهشت 1385
دكتر رامين جهانبگلو بازداشت شده است
رامين جهانبگلو، نويسنده و سرپرست گروه انديشه معاصر در دفتر پژوهشهاى فرهنگى ايران بازداشت شده است. انتشار خبر دستگيرى جهانبگلو موجب تعجب و نگرانی محافل روشنفكرى در ايران و خارج شده است.
Mon / 01 05 2006 / 16:08دويچه وله / كيواندخت قهاری:
براى كسانى كه نشريههاى روشنفكرى و فرهنگى ايران را مىشناسند يا با محافل بحث و گفتگو در باره فلسفه معاصر سر و كار دارند، دكتر رامين جهانبگلو نامى است آشنا. رامين جهانبگلو داراى درجه دكترا در رشته فلسفه از دانشگاه سوربون پاريس و درجه فوق دكترا در رشته خاورميانهشناسى از دانشگاه هاروارد امريكاست. امروز اين خبر منتشر شد كه رامين جهانبگلو در اواخر هفته گذشته در بازداشت به سر مىبرد. از قول دوستان دكتر جهانبگلو گفته شد كه خانواده وى اين خبر را تاييد كرده اند. در اين مورد عيسى سحرخيز، روزنامهنگار در تهران به صداى آلمان گفت: ”من با دوستانى كه نزديكتر با اين ماجرا بودند و اين خبر را با خانواده ايشان چك كردهاند از طريق تلفن صحبت كردم و آنها گفتند كه از اظهارات و نحوه صحبتهاى خانواده ايشان و خانم آقاى جهانبگلو برمىآمد كه اين خبر صحت دارد و ايشان دستگير شدهاند.“در اين ميان سايت اينترنتى تلويزيون كانادا نيز از دستگيرى استاد دانشگاهى طرفدار دموكراسى در ايران خبر داده است. روزنامه اينترنتى ”روز“ از قول برخى از نزديكان جهانبگلو مىنويسد كه احتمال دارد كه جهانبگلو بخاطر اين دستگير شده باشد كه در مصاحبهاى با روزنامهاى اسپانيايى به گفتههاى رييس جمهور ايران احمدىنژاد در باره افسانه بودن هولوكاست، كشتار يهوديان، انتقاد كرده است.اما بخشى ديگر از نزديكان فكرى جهانبگلو اين امر را نامحتمل مىدانند و مىپرسند كه چرا شخصيتى كه به دور از سياست به كار فرهنگى مشغول است را دستگير كردهاند. عيسى سحرخيز در پاسخ به اين پرسش كه علت دستگيرى دكتر جهانبگلو چه مىتواند باشد گفت: ”ما هيچ گونه اطلاع موثقى در اين باره كه علت دستگيرى چه بوده نداريم و همان گونه كه گفتم خانم ايشان بسيار نگران بودند و هيچ صحبتى را نمىكردند و طبيعتا هم وقتى كه آقاى جهانبگلو دستگير شدند كسى به ايشان دسترسى نداشته كه از علت دستگيرى مطلع باشد. هر چيز كه گفته شود تنها مىتواند حدس و گمان باشد.“برخى ناظران سياسى و فرهنگى معتقدند كه دستگيرى دكتر رامين جهانبگلو مىتواند نشانگر مقابله محافظهكاران در ايران با گسترش افكار مدرن و سكولار باشد. رامين جهانبگلو فعاليتهاى آموزشى خود را از ۱۳ سال پيش در انجمن حكمت و فلسفه تهران آغاز كرد. انتشار مصاحبههاى او با شخصيتهاى انديشمند جهان چون آيزايا برلين و جورج استاينر، در نشريههاى روشنفكرى و علمى تهران موجب شهرت او در ايران شد. از جمله كتابهاى نوشته او عبارتند از ”جهانى بودن، تاملات هگلى، تمدن و تجدد، ”مدرنيته، دموكراسى و روشنفكران“، ”ايران و مدرنيته“ و ”انديشه عدم خشونت.

جهانبگلو در سالهاى اخير به عنوان محقق در انجمن ايرانشناسى فرانسه در تهران مشغول به كار بود. فعاليتهاى آموزشى جهانبگلو با سمت استاديار رشته فلسفه سياسى در دانشگاه تورنتو كانادا ادامه يافت. آخرين سمت او در ايران سرپرستى گروه انديشه معاصر در دفتر پژوهشهاى فرهنگى بوده است.
سفرها و ديدارها، تارنماي ي ِ فرهنگي ي ِ عرفان قانعي فرد
سه شنبه 12 ارديبهشت 1385
برای رامين جهانبگلو، نويسنده و سرپرست گروه انديشه معاصر در دفتر پژوهشهاى فرهنگى ايران ظاهرا مشکلی پیش آمده است و چند روز پیش خبر های محتلفی درباره اش منتشر شد كه رامين جهانبگلو چند روزى است به خانه اش نرفته است. خانواده وى هم اين خبر را تاييد كرده اند. خبر دستگيرى یا بازداشت موقت و یا مشکل به وجود امده برای رامين جهانبگلو در مطبوعات تهران هم هیچ بازتابى نداشته است. جهانبگلو در سالهاى اخير به عنوان محقق در انجمن ايرانشناسى فرانسه در تهران مشغول به كار بود. فعاليتهاى آموزشى جهانبگلو با سمت استاديار رشته فلسفه سياسى در دانشگاه تورنتو كانادا ادامه يافت ...
به مناسبت روز معلم و یادی از استادم می خواهم بگویم که "جهانبگلو کیست و چه کرد؟
من سه بار در کلاس های رامین جهانبگلو شرکت کرده و در چندین جلسه سخنرانی اش نیز گاه به گاه اگر که در ایران بوده ام با عشق رفته ام. آشنایی ام با او بنا به لطف بها الدین خرمشاهی و کامران فانی بود و در این گفتار می کوشم تا آنچه از او دیده ام و خوانده و شنیده ام بازگویم و رامین جهانبگلو را از دو زاویه بررسی کنم : فکری - حرفه ای و عملی از نظر حرفه ای او یکی از استادان دانشگاه و محققان معاصر است که از اواسط دهه 60 با نوشتن مقالاتی درباره اندیشه و فلسفه در کناراستعدادهای جوان آن دوران نامش مطرح شد وشاید داریوش شایگان او را در این وادی بیشتر از همه شناساند. سپس او به ادامه تحصیلاتش پرداخت و فرصت ماندن در خارج از کشور برای او وسیله ای شد تا بتواند دردهه 70 در کنار ترجمه و تحقیق بیشتر وقت خود را به مصاحبه با چهره های مشهور اندیشه پرداز و تحلیل گر غرب اختصاص دهد. و در خلال مسافرتهایش و مصاحبه با ان چهره ها سعی داشت نو اندیشه ها را بکاود و از شیوه سنتی ماندن و خواندن صرف بگریزد و با روحیه جستجو گر و دارای انعطاف ، ذهن و نگرشش را بر حقیقت بگذارد. از اوایل دهه 80 هم تا کنون - در کنار انتشار آرا و عقایدش و ترجمه های گاه به گاه - فعالیت او بیشتر در زمینه برگزاری همایش ها و سخن رانی ها در حوزه اندیشه و فلسفه در ایران و عمدتا تهران ، و تدریس مبانی فلسفه و اندیشه جدید بوده است. از لحاظ عملی او معلمی پیگیر و هدفدار بوده و هست و در فعالیت اجتماعی اش بر اندیشه منتقدانه و صراحت لهجه اش مانده است.. هر از چند گاهی بزرگداشت فیلسوفان را بهانه می کرد و گروهی از علاقمندان و مترجمان فلسفه و اندیشه را گرد هم می اورد تا درباره نگرش و تفکر آن فیلسوف به بحث و تبادل آرا بپردازند و براستی در بازشناخت و معرفی فلسفه سیاسی به نسل جوان زحمت وافری کشیده است. در سخنرانی هایش همیشه سعی دارد مفاهیم را ساده و قابل تفهیم کند و مستمعین را غالبا به دست و پنجه نرم کردن با تفکر اندیشه گر مورد نظرش دعوت کند تا به دور از فهم سطحی روح و کنه ذهن و مطلب را دریابند و هیچگاه دانشجویانش و یا مستمعین را با تایید سریع موضوع وانداشته و بلکه پر انرژی تر از ایشان ، آنان را به چالش فراخوانده تا فهم و قرائت جدید از معنی را باز گویند و در این تمرین های عملی حقیقت یابی و شناخت را تجربه کنند و از این لحاظ سخن رانی هایش غالبا کلاس درس بود و فراگرفتن پدیدار شناسی و ارتباط با مفاهیم کشف کننده و آگاهی دهنده. و از این لحاظ از دیگر فعالان و استادان روشمند تر و پیگیر تر ادامه داد. از لحاظ فکری هم او روشنفکری سکولار است و بیشتر از اخلاق دمکراتیک در سیاست و اندیشه انسان مدرن در دنیای کنونی و خشونت گریزی از سیاست و جامعه باز با نظام دمکراتیک سخن می راند و دغدغه اصلی او هم شناساندن درست این مفاهیم است نه بازی با آن الفاظ وسرگشتگی ذهنی درست کردن. او روشنفکری معتدل ، آزاد اندیش و غیر قدرت گرا و عقل مدار است و مروج روشنفکری سکولاری و وجه تمایز او هم استمرار این نگرش بوده است که به تعهد روشنفکری اعتقاد داشته باشد و خود در قدم اول دمکرات باشد و دوستدار آزادی و مشارکت دیگران ؛ و از این لحاظ همواره روشفکران مشهور به " روشنفکر دینی " با او مخالفت داشتند. جهانبگلو در سخنانش همیشه از تمرکز قدرت ( اقندار گرایی و قدرت طلبی) ، بی اخلاقی ، خود سری ، مقدس ماآبی و مشروعیت خواهی و بی تعهدی سیاسی را نقد می کرد و از تسلط پوپولیسم و عوام فریبی و دروغ مدعیان سیاست پیشه هشدار می داد...همواره توصیه اش شایستگی سیاسی و اخلاق مدنی و نقد سالم و شناخت و شفافیت داشتن بوده است. او حتی گاهی اصلاح طلبان حاظر در صحنه سیاسی را به مبهم گویی و عدم شفافیت متهم می کرد و نقدهای بسیار تیزی نسبت به انها داشته و دارد. نزاع او با روشنفکران دینی به این جهت بوده که او کار آنان را نوعی سبب منفعل شدن اندیشه جامعه و در دام و قید و بند ائدولوژی افتادن دانسته است و حرکت سکولارها را به موتور حرکت تفکر تشبیه کرده که همه را به تکاپو و جستجوی آزادانه وا می دارد که چگونه منتقد قدرت باشند و چه آرمانی را بجویند که نه آرمانشهر واهی و محض باشد و نه در زندان اوهام و بی حرکتی بمانند. جهانبگلو چه در ترجمه هایش و چه درسخنانش بیشتر درجستجوی شناخت نظام های فکری نو بوده و هست و سعی در بازگفتن آن به علاقمندان دارد تا نظام و بنیان فکری خود را با خواندن و شنیدن و دیدن و لمس کردن چینن افکار و ارایی متحول کنند و رشد یابند. رامین جهانبگلو ، یک محقق اندیشه دوست و فلسفه گرا است و هیچ گاه دربازی سیاسی و قدرت طلبی و مقام خواهی نبوده و نیست ، به هیچ حزب و گروه و دسته ای هم وابسته نیست جز دوستداری و جستجوی بنیان فلسفه و اندیشه ؛ و به همین خاطر از روشنفکران آزاد ما است. همواره در کنفرانس ها و مصاحبه ها اگر از او پرسیده اند ، خود را با صداقت و بدون سفسطه روشنگری سکولار معرفی کرده است. نظامی فکری که امروز نسل جوان ایران به آن گرایشی قابل تامل یافته اند. جهانبگلوی معلم و محقق به نسل نو 3 درس را بازگفته و این نگرش او در میان دانشجویانش رواج یافته است که " از نظر نقد سیاسی همیشه آزمون و خطا کردن در حرکت سیاسی را روا می دانست ، اما تنزل اخلاق و بی تعهدی و سفسطه جویی و بازی با واژگان دارای ارزش و بار معنایی را با صراحت نقد می کرد....او همیشه انسان امروزو مدرن را موجودی آزاد و رها از سیاست جنگ و خشونت می بیند و دمکراسی را اخلاقی ترین نوع سیاست ورزی می داند...یعنی از نگاهش حقیقت جویی و شفافیت داشتن در بیان و رها شدن از شعار و احساس و خشونت ، رمز موفقیت است. او همواره در کلاس درس ، سیاست دولتی متعادل و آزاد و دمکراسی طلب به معنای و.اقعی کلمه را توصیه کرده است که از اقتدار گرایی رها شده باشد و آزادی فرد را محترم بشمارد و نظامی دمکراتیک که یک فرد کالبد اصلی قدرت و محور قایم هویت آن نباشد که شکلی ماورا و غیر قابل دست رسی باشد و خود سرانه خرد همگان را به سخره بگیرد و هر چه باشد " رای ، رای مردم " باشد.. در میان نسل جوان او و چهره های دیگری از نسل او مانند " خشایار دیهیمی، مرتضی مردی ها ، حاتم قادری و..." طیفی جدا از دیگر معلمان و روشنفکران و فعالان حوزه اندیشه و تفکر می باشند که در میانه سیاست ایران زمین منبع تولید فکر در میان مخاطبان جوان شده اند که البته در این میانه چالش فکری - سخنان فلسفه مدار و خرد گرای آنان در منازعه روشنفکری و حتی مذهبی؛ چندان به مذاق روشنفکران مشهور و موسوم به " روشنفکر دینی " خوش نمی اید! که خواهان ماندن بر اصل دین و مذهب باوری هستند.
خبری که امروز و دیروز بیشتر مایه دغدغه ام شد ، این بود که ناباورانه شنیدم در تهران برای "رامین جهانبگلو" مشکلی پیش آمده و خدا کند زودتر مشکلش رفع شود ، آخر انسان شریف و نازنینی است. البته زبان فرانسه خوبی هم حرف می زند!... و براستی پژوهشگری زحمتکش است... درست پارسال - 4 شنبه 7 اردیبهشت و 27 آوریل - بود که دیدمش ، مراسم یادبود شاهرخ مسکوب بود... که کامشاد و موحّد و فانی و خرّمشاهی و شایگان و... بودند و چه زیبا رامین مجری گری می کرد!.. ... رامین شخص با درایت و شعوری است ، خوب می داند با خونسردی و آرامش و پروا و پرهیز از هو و جنجال مشکل خودش را حل کند!... به وکیل و وصی - اهل فرض و گمان و تفسیر - هم نیازی ندارد!.. از روشنفکران آگاه زمانه ما است و مترجمی جوان... بی معرفت! هر وقت بهش تلفن می زنم تا باهاش درباره لغت های فرانسه فرهنگم با او کل کل کنم ، طفره می رود اما هر وقت می بینمش ، سیاس! می گوید " باشد آقا !هر وقت خواستی فرهنگت را بیاور مرکز ، با هم ببینیم!"... البته شایگان همیشه محبّت دارد اما رامین حوصله اش از او بیشتر است!... آخر من رامین را با جان و دل دوست دارم! ... به راستي: "به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده ي خود را/ و كشم از سينه ي پردرد خود بيرون/ تيرهاي زخم را دلخون؟!"
331. بانگ شور و نشاط و پويايي ي ِ ايرانيان در افقهاي ِ جهان: ترانه -سرود فوتبال ِ ايران
يادداشت ويراستار
بر پايه ي ِ گزارش ِ تارنماي ِ استكهلميان -- كه در دنباله ي اين يادداشت خواهد آمد-- اقايان مهرداد و مهرزاد جاويد ، از ايرانيانِ ِ
هنرمند ِ سوئد نشين، با همكاري ي شماري ديگر ازهم ميهنان ِ ساكن ِ آن سرزمين، در آستانه ي ِ برگزاري ي ِ مسابقه هاي جام ِ جهاني ي ِ فوتبال، ترانه - سرودي پرشور و پويا ساخته و آن را به تيم ِ ملّي ي ِ فوتبال ِ ايران و فراتر از آن به ملّت ايران كه -- اين فرزندان ِ دلير و افتخارآفرين را در دامان پرمهر خويش پرورده است -- پيشكش كرده اند.شور و شوق ِ هيجان انگيز ِ اين دو هنرمند و ديگر دختران و پسران ايراني ي همكارشان در گروه ِ همسرايان، درخور ِ ستايش است و شعر ِ رضا مقصدي، شاعر ِ ايراني ي ِ "شهربند" ِ آلمان را فراياد مي آورد كه: "اين جايم و ريشه هاي ِ جانم آن جاست ...". اين گونه كوششهاي شايسته ي ايرانيان ِ به غربت رانده و به ويژه نسل هاي جوان ِ ايشان، مايه ي ِ اين اميدواري است كه غربت و مهاجرت
-- با همه ي نامرادي ها و حسرت ها و دريغ ها و تلخكامي هايش -- نتوانسته است و نخواهد توانست شاخه هاي رويان و سرسبز ِ ايراني را از تنه ي ستبر و كهن سال ِ ايران ِ جاويدان و ريشه هاي ژرف در خاك هزاره هاي تاريخش جداسازد و در زمينه هاي فرهنگي ي ديگر كم رنگ و ناپديد گرداند. چنين فرايندي به خوبي نشان مي دهد كه سخن گفتن از يك ايران ِ جهاني و گسترده در سرتا سر ِ كره ي زمين، نه يك شعار ِ توخالي و بر پايه ي خيال بافي و احساس، بلكه يك واقعيّت عيني است و امروز ( و بيش ازآن فردا) جهاني با شگفتي شاهد باليدن ها و بلندپروازي هاي شاهين هاي شكوهمند ايراني در پهنه ي سپهر ِ جهاني اند و خواهند بود.
دفتر كانون پژوهشهاي ايران شناختي در استراليا با خشنودي ي فراوان كوشش و كار ِ هنري ي دو جاويد جوان را مي ستايد و بر آنان آفرين و درود مي فرستد و كاميابي ي بيشترشان را در اين راه فرخنده و در راستاي ِ هرچه بلندآوازه تر كردن ِ نام ِ جاودان ايران آرزو مي كند.
گزارش ِ كار ِ اين هنرمندان جوان را به گفتاورد از تارنماي استكهلميان و با سپاس از دوست ارجمند، استاد دكتر تورج پارسي كه آن را به اين دفتر فرستاده اند، در پي ِ اين يادداشت مي آورم. خوانندگان گرامي ي اين صفحه مي توانند از راه ِ نشانه هاي ِ آمده در پايان گزارش، ترانه - سرود ِ تيم ِ ملّي ي ِ فوتبال ِ ايران را بشنوند.
يازدهم ارديبهشت 1385
يكم ماه مه 2006
آهنگ ِ تیم ِ ملّی ِ فوتبال، ساخته شده توسّط ِ هنرمندان ِ ایرانی ِ سوئد، منتشر شد.
استکهلمیان – مهرداد و مهرزاد جاوید، دوخواننده و آهنگساز هنرمند استکهلم همانطور که وعده داده بودند روز دوشنبه 17 آوریل آهنگ مخصوص تیم ملی ایران در آستانه جام جهانی فوتبال 2006 را که مدّتهاست بر روی آن کار می کنند، به طور همزمان در سطح جهان منتشر نمودند. این آهنگ بسیارزیبا با نام "فوتبال" ابتدا به ملّت ایران و سپس به تیم ملی فوتبال ایران تقدیم شده است.
شناسنامه آهنگ "فوتبال" که در "ام 2 استودیو" در استکهلم ضبط شده است:
شعر: مهرداد جاوید
تنظیم: مهرزاد جاوید
خوانندگان متن آهنگ: مهرداد، مهرزاد و دانیال جاوید
گروه ِ کُر ِ دختران:
پردیس، پریسا، آرزو، مهسا، نیلوفر، سپیده و نیاز
گروه ِ کُر ِ پسران:
دانیال، سیامک، کامران، حمید، نادر، نوید و بابک
صدابرداری و میکس: مهرزاد جاوید
اجرا شده در ام 2 استودیو. استکهلم، سوئد - آوریل 2006
امّا شما را بیش از این منتظر نمی گذاریم و می رویم بدنبال سؤال اصلی. از کجا "داون لود" کنیم؟!
آهنگ "فوتبال"
مهرداد و مهرزاد جاوید از طریق آدرس پایین همین صفحه در وب سایت رسمی ِ آنان از روز دوشنبه 17 آوریل جهت استفاده ي همه علاقمندان اعم از افراد خصوصی و رسانه های عمومی امکان پذیر و آزاد است. در وب سایت مهرداد و مهرزاد جاوید اعلام شده است که پخش این آهنگ برای تمامی رسانه ها آزاد می باشد، مشروط بر این که به صورت کامل پخش گردد. تکّه برداری از این آهنگ نیز مجاز نیست. همچنین مخلوط نمودن قسمتهایی از این آهنگ با دیگر محصولات سوئدی و نیز فروش آن به هر شکلی ممنوع اعلام شده است.
توضیح این که آهنگ دیگری هم در آستانه جام جهانی فوتبال 2006 توسط آرش هنرمند دیگر مقیم سوئد با همکاری "دی جی آلیگیتور" قبلا ساخته و منتشر شده است. لینک های مربوط به
بارگیری (داون لود) مستقیم آهنگ "فوتبال" مهرداد و مهرزاد جاوید (رایت کلیک کرده و گزینه سیو/اسپارا را انتخاب کنید)
© 2005 Stockholmian. All rights reserved.
بیان شفاهی بخش یا تمامی یک مطلب از استکهلمیان در رادیو, تلویزیون و مشابه آن با ذکر واضح "استکهلمیان دات کام" به عنوان منبع مجاز است. هر گونه استفاده ي کتبی از بخش یا تمامی یک مطالب از استکهلمیان در سایتهای اینترنتی فقط در صورت قراردادن لینک مستقیم و قابل "کلیک" به آن مطلب در استکهلمیان مجاز بوده و در رسانه های چاپی نیز فقط در صورت ِ چاپ واضح "استکهلمیان دات کام" به عنوان منبع مجاز است. هر گونه دخل و تصرف در مطالب استکهلمیان و بازتاب مجدد آن به صورتی متفاوت، مورد ِ پیگرد ِ قانونی قرار خواهد گرفت.
posted by Jalil Doostkhah @
5:37 AM

