Sunday, April 30, 2006
330. دو گزارش از رويدادهاي ِ فرهنگي در ايران و آمريكا
يادداشت ويراستار



329. از هرچه بگذري، سخن ِ شعر خوش ترست: سه شعر از دو شاعر
يادداشت ِ ويراستار
در نوروز امسال شعر ِ زيبايي به شاباش آغاز ِ بهاران ِ خجسته در ميهن، از دوست هنرمند گرانمايه آقاي دكتر زرِّينْ كِلك به دستم رسيد كه از ايشان براي نشر ِ آن در اين تارنما، رواديد خواستم و ايشان با مهر و بزرگواري شان پذيرفتند. اين شعر همچنين در شماره ي آينده ي فصلنامه ي بررسي ِ كتاب، چاپ كاليفرنيا نيز بازنشر داده خواهد شد و به اشاره ي سراينده، رواديد ِ پيشْ نشر ِ آن در اين صفحه را از دوست ديگرم مجيد روشنگر، سردبير آن فصلنامه نيز گرفتم.
دكتر زرّينْ كِلك نگارگر و طرّاحي هنرمند و زبردست و سازنده ي فيلمهايي به شيوه ي پويا نمايي (انيميشن) است و آوازه اي جهاني دارد. در بسياري از طرحهاي ديدني ي او طنزي آگاهانه و فرهيخته چشم گيرست و در همه ي آنها پاس داشت ِ آدمي خويي و آزادگي و آشتي جويي و فرهنگ مداري، گوهرين است. در دنباله، سه نمونه از طرحهاي او را زيوربخش اين صفحه مي كنم كه يكمين، ارمغان ِ بزرگوارانه ي اوست به اين نگارنده و دومين و سومين را از بررسي ِ كتاب، دوره ي دوم، شماره هاي 1 و 3 (خرداد و آذر 1369) برگرفته ام.
باغ ِ ايراني


در گذشته، از زرّين كلك نگاره ها و طرحهايي بسيار هنرمندانه و دلپذيري ديده بودم؛ امّا تا نوروز ِ امسال، شعري از وي نخوانده بودم. شعر ِ بازگشت به خانه، افزون بر همه ي دلالت هاي پديدار در لايه ي بيروني اش، در ژرفاي ِ ساختارش، رنگين كمان ِ بهارانه اي از نگاره ها را در خيالْ نقش هاي خود پديد آورده است كه مي توان آن را برآيندي از نگرش ِ نگارگرانه ي ِ سراينده شمرد و پل ِ پيوند ِ دو هنر شعر و نگارگري را آشكارا در آن به تماشا نشست. به راستي در اين شعر ِ دل انگيز، سراينده نه با قلم نگارگري؛ بلكه با قلم ِ نگارنده ي ِ واژه ها، چه نمايش ِ چشم نوازي از پويايي ي ِ در و ديوار و گُل و فرش و درخت و گربه، در ساختار هماهنگ ِ خانه و پيوند ِ زنده ي خانه و خانه خدا به خواننده پيشكش كرده است!
امروز نيز دوست شاعر ديگرم مجيد نفيسي، دو شعر خود را كه همين پريروز جمعه در شهروند چاپ تورنتو نشريافته، براي بازْنشر در اين تارنما فرستاده است كه با سپاس از او، نشاني شان را در پي مي آورم تا دوستداران ادب ِ پيشرو ِ امروز و به ويژه خواستاران آشنايي با دستاوردهاي ِ ادب ِ مهاجرت ِ ايرانيان، بتوانند متن ِ آنها را در صفحه ي ِ شهروند بخوانند. درباره ي ِ اين دو شعر ِ مجيد و ويژگي هاي ِ چشم گير و والاي ِ آنها مي توان به گستردگي سخن گفت و ارزيابي ي سزاواري از آنها كرد كه اكنون از اين كار درمي گذرم و آن را به فرصتي ديگر، وامي گذارم.
دهم ارديبهشت 1385
سي ام آوريل 2006
I
هفده ِ فروردين
از سفر مي آيم
چمدانم در دست
با كليدم، در ِ تنهايي را
مي كنم باز و …
مي آيم تو
ناگهان،
من هستم و باغ!
سر ِ هر بوته ي ِ ياس
برمي گردد طرفم
دست ِ هر شاخه ي ِ سبز
گيرَدَم در آغوش
غنچه فوّاره زده توي ِ هوا
گل ِ ماتيك
به لب هاي چمن،
روي ِ گلهاي بنفشه به من است
همه شان مي خندند:
"تو چه مي داني ما پشت ِ سَرَت
چه نگفتيم با هم؟ …"
گربه ي ِ گلْ باقالي
با نگاه ِ زردش
روي ِ مهتابي، خواب
با سه تا توله ي ِ ناز
در دَور و بَرَش
-- "آه باز هم زائيدي
شيطان ِ بلا؟"
پلّه
يلّه
پلّه، آمد به جلو
قفل ِ در راحت مي چرخد در جا
در مرا مي بلعد تو
هيس، آهسته!
نقش ِ اِسليمي ي ِ قالي ها
مبادا خواب اند!
صندلي بيدارست
مي گشايد آغوش
تا بگيرد بغلم
مي نشينم به بَرَش
روز ِ رفتن،
تن ِ لخت و كَرَخ ِ خرمالو را
داده بودم به پس ِ حافظه ام
روز ِ رفتن،
ساق ِ سرمازده ي ِ زنبق را
در تَه ِ مردمكم
برده بودم با خود
روز ِ رفتن
گفته بودم به لب ِ پنجره ام
نرم تر باشي
زير ِ پاي ِ سبك ِ كفترها
روز ِ رفتن
من نسيم ِ خنك ِ اسفندي را
روي ِ لب هام پذيرايي كردم
بوسه ام را اينك
مي دهد بازپَسَم فروردين.
II
صد و هشتاد پلّه
و
نامه اي به همسر ِ يك سرباز
دو شعر از:
مجيد نفيسي
شعرها را در نشاني ي زير بيابيد و بخوانيد:
http://www.shahrvand.com/FA/Default.asp?IS=1071&Content=NW&CD=PM&NID=105#BN1071
Thursday, April 27, 2006
327. كوشنده اي راستين در راستاي ِ شناخت ِ فرهنگ ِ امروز ِ ايراني
مترجم ِ جوان و فرهنگ شناس آگاه و پوياست. او --كه به گفته ي خودش -- تا كنون با بيش از يك صد و سي تن از فرهنگ سازان اين عصر به گفت و شنود نشسته و برآيند ِ آنها را در رسانه هاي گوناگون ِ چاپي و الكترونيك نشرداده، دل سوزانه در تلاش است كه هيچ فرصتي را از دست ندهد و پيش از ديرشدن، با هريك از ارجمندان فرهنگ مان كه بتواند بدو دسترس يابد، هم سخني كند و چكيده ي آزمونها ي او را به ثبت برساند. اين كار ِ بسيار بهنگام و سزاواري ست كه او يك تنه و به دور از هرگونه جنجال و "هياهوي بسيار براي هيچ!" عهده دار شده است و به پيش مي برد. بايد اين خدمت نيك خواهانه ي او را ارج بگزاريم و بر او آفرين و درود بگوييم.عرفان، تارنمايي با عنوان ِ سفرها و ديدارها دارد كه مي توان حاصل كوششهايش را در زمينه اي كه گفته شد، در آن بازخواند و بهره مند گرديد. نشاني ي تارنمايش در شبكه ي جهاني اين است:
امّا دريغم آمد كه نوشته ي تازه اي از او را -- كه بيانگر ديدگاههاي پيشرو و امروزين او و پروا و پرهيز ِ آگاهانه اش از درافتادن به دامْ چاله ي ِ روزمرّگي و سياست بافي و سياست بازي است -- براي آگاهي ي ِ خوانندگان ارجمند ِ اين صفحه، در اين جا بازنياورم. او در اين نوشته، پس از درآمدي كه وابسته به زمينه ي تماسش با دكتر رامين احمدي، يكي از كوشندگان ِ فرهنگي و اجتماعي است، به طرح ِ ديدگاه هايش مي پردازد كه من همين بخش از آن را در زير بازنشر مي دهم. عنوان را من از متن نوشته ي خود او برگزيده ام.
سال گذشته که بهار ازاسترالیا رفتم ایران - جایی که در آنجا یکی دوسالی مقاله هم می نوشتم - ۵-۶ ماهی گذشت و من را یکبار خواستند جایی!...کنغرانس زبانشناسی دعوت بودم رم در ایتالیا ( ... به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)ايران در همايش « فرهنگنگاري در آسياي ميانه» شركت ميكند . اين همايش فردا ـ 11 مهر ماه ـ در دانشگاه رم برگزار ميشود. در آن 11 كشور از آسياي مركزي شركت دارند و مقالاتي را ارايه خواهند داد. قانعي فرد نيز مقالهاي درباره فرهنگ نويسي در ايران پيشرفتها و چالشهاي آن در دوره معاصر را ارايه خواهد كرد. ...) و دم در فرودگاه مشکل فنی داشتم....دوستانم هم در آن ور آب نگران بودندو مطمئن شدند که من رفتم جایی که عرب نیانداخت و دیگر بای بای!...من هم هراسان تا صبح نخوابیدم...بعدش رفتم آنجا و یک آقایی آمد و با هم نشستیم حرف ردن...۳-۴ ساعتی طول کشید..اول او اصرار و من انکار..تا بعدش دیدم که بابا این آقا نشسته و همه کتابها و مقالات من را خوانده و همه را فوت آب است!...از تعجب اول چهار شاخ شدم و انگشت به دهان!...و دیدم چقدر خدایی اش در کارش دقیق است و با انصاف ...لااقل روزنامه کیهانی برخورد نکرد...بعدش من گفتم " بابا من یه مترجمم و فقط ترجمه کرده ام و به من چه اصل حرف های دیگران.." او هم تائئد کرد و گفت " آخر چرا گاهی به صحرای کربلا می زنی ؟!" بعد من به خودم آمدم و نگاهی به مقالات خارج از کشورم کردم و دیدم الحق اگر من بازجو بودم و او متهم گناهش سنگین بود - در قبال و قیاس با قانون حکومتی حاکم ...حالا هر چه که هست!...- با او ۴۵ ساعت در ۸ دیدار حرف زدم...صادقانه می گفتم و می شنید...هر چند بر خلاف شایبه غالب بر آنان ِ لااقل من نه تواب شدم نه همکار نه خاطی نه متهم و نه مزد بگیر...فقط روز آخر آن شخص حرفی به من زد که بسیار در ذهنم تاثیر گذار بود!...گفت " ما که می دانیم تقکرت چیست؟ علایقت وشیطنت هایت ...اما برو و در رشته تخصصی خودت کار کن!...ارزشش بیشتر از این حرفها است...یک متخصص باش و بر همان بمان! "
از او خداحافظی کردم..روز آخر هم به رم رسیدم! و بعدش هم به چک رفتم و آلمان . به ایران بازگشتم...اما در طول سفر دائم به این می اندیشیدم که راستی چرا این حرف را به من زد !؟..دوستانم می گفتند که من گیر یک انسان خوش قلب افتاده ام اما خودم اعتقادم در کنار آن چیز دیگری است...از توهم بیرون آمدن و با عقلانیت اندیشیدن...
من که برای تحقیق تاریخ سیا سی معاصر با 133 نفر از چهره های مطرح معاصر گفت و گو کرده ام..محققی بوده ام که در کنج ننشسته ام و عملا میدانی آزموده ام...وانگهی هر وقت که شده در داخل و خارج مصاحبه ها را منتشر کرده ام و نقد ها را آزموده ام...بنابراین زبان به تحاشی و فحاشی گشودن که شیوه علمی نیست! و برازنده عقل !؟...و باقی هم نمی ماند...می شود نقد کرد اما با استدلال و آرامش! حال طرف هر که می خواهد باشد ...از خودم سوال کردم که راستی من مترجمم یا سیاستمدارم ؟و در میان بازی جایم کجاست ؟!
...من که آخرش جایم روی همان صندلی دانشگاه است ...یادم هست رک به آن شخص در آنجا - که واقعا داشت کارش را می کرد . جز این توقع داشتن کودکانه بود - گفتم " من از شما یک غولی بی رحم و شفقت ساخته بودم ...اما دیدم می شود با شما هم چای خورد و حتی جک گفت!..از شما نقد کردو...و به یقیق هم می دانم همه مثل شما فکر نمی کنند...اما من صادقانه می گویم که در بعضی جاها - بر خلاف قانون شما البته- به صحرای کربلا زده ام!"...
الان هم همین ماجراست...ماها عادت داریم به توهین و تهمت ساختن و داستان بافی ...در زندگی خودم چه تهمت های بی اساسی و گاه خارج از قد و قواره من ، را که شنیده ام ...
آخر چون نقد سالم نیست ، انسان دچار توهم می شود و خودش هم در آن توهم با قی ماند و یا باورش می شود اصلا که ماجرا همین است ، یعنی دروغ باوری ذهنی...مثل افرادی که به گمانشان دارند مبارزه می کنند ، ۳۰ سال است از ایران خارج است و اصلا داخل و تفکر داخل و غالب بر ان را نمی داند ؛ انقلاب می کند و نخست وزیر می شود... حالا هم حکایت رامین آقا چنین است!
آقا می خواهد به ایرانی جماعت ، درس بدون خشونت زیستن را بدهد و کارگاه آموزشی بیاموزاند !...کسی هم نیست به لری بگوید " آقا برو کنار باد بیاد!... از مملکت رضا خان و شعبان بی مخ و جهان سوم ، انتظارت خیلی بالاست !" و خدا کند توصیه ام را گوش دهد و باز و شفّاف در مصاخبه بگوید همه درد ِ دل ِ تنگش را ....
و به دوستان هم توصیه ام این است كه بر اساس تفکّر و خِرَد بروند و نه بر اساس ترازو و متر ِ سلیقه و احساسات... چون فراموش نکنیم که داوران بی رحمی با نام " زمان و تاریخ و نسل ِ دیگر" داریم و در آن جا کارنامه می ماند و عمل؛ نه چیز دیگری.
و اي كاش هر کداممان بدانیم جایگاه مان کجااست و چه کاره ایم؟!... و حدّ و اندازه خود را بشناسیم... و هر موقع جرأت داشتیم که عیب های خود را با صدای بلند و در حضور دیگران بگوییم، آنگاه از دیگران سخن به میان آوریم ... معمولا بايد به حال ِ انسانهای مدّعی ِ بی خطا و عیب بودن، ترحّم کرد. امّا به نظرم، رهاكردن ِ آنان در اوهامشان، بهتر باشد...
کمال ِ صدق ِ محبّت ببین نه نقص ِ گناه / که هر که بی هنر افتد، نظر به عیب کند! (حافظ)
Wednesday, April 26, 2006
326. كهن سال ترين درخت ِ ايران: سَرو ِ ابَركوه

http://www.cyrusnews.com/news/fa/?mi=18
325. ايران، هيروشيمايي ديگر؟! : كارزار جهاني براي بازداري ي آمريكا از تازش اتمي به ايران
چو ايران بر لب ِ يك پرتگاه است
"اگر خاموش بنشيني، گناه است!"
http://www.cafepress.com/buy/iran/-/pv_design_details/pg_2/id_12129373/opt_/

Tuesday, April 25, 2006
324. كليدْواژه ي ِ گاهاني ي ِ "مَگه": پژوهشي گاهان شناختي
استاد علي اكبر جعفري، پژوهنده ي نامدار و نستوه ِ گاهان، سرودهاي جاودانه ي زرتشت، كهن ترين انديشه ورز و شاعر ِ شناخته ي ايراني و گزارشگر ِ آگاه ِ سرودها و متنهاي اوستاي نو و ديگر يادمانهاي ادب و فرهنگ باستاني ي ايرانيان، شناخته تر و بلندآوازه تر از آن است كه نيازمند به شناساندن از سوي همچو مني باشد.

استاد كه اكنون نُهمين دهه ي ِ زندگاني ي ِ بَرومند ِ خويش را مي گذراند، از دهها سال پيش ازين – چه آن زمان كه در تهران در انجمن فرهنگ ِ ايران ِ باستان در پويش و كُنِش ِ ايران شناختي بود وچه در سه دهه ي اخير كه ناگزير در كاليفرنيا "شهربند" شده است و در انجمن دوستداران ِ زرتشت، سرگرم كار و كوششي ايستايي ناپذيرست – هيچ گاه دست از كار باز نكشيده و خويشكاري ي فرهنگي ي ِ بزرگش را پايان يافته نينگاشته است. او همواره به "رفتن" انديشيده است و نه به "رسيدن".
از استاد جعفري، دهها كتاب و گفتار به زبانهاي فارسي و انگليسي نشريافته كه هريك فانوس ِ روشنگر و رهنموني است در دست رهروان راه ناهموار و ناروشن ِ ايران شناسي.


استاد جعفري در جُستار ِ تازه ي خويش، بر يكي از مهم ترين و بحث انگيزترين كليدْواژه هاي گاهاني انگشت گذاشته و كوشيده است تا در پرتو ِ ژرفاكاويهاي باريك بينانه اش بر تاريكي هاي شناخت و دريافت ِ آن پرتو بيفكند و رهروان را در رهايي از آشوب ِ دريافت ِ درونمايه ي آن ياري كند. اين كليدْواژه ي كهن، "مَگه" است كه همراه با تركيب ِ "مَگَوَن" در سرتاسر گاهان و جاهايي از اوستاي ِ پسين كاربُرد دارد و فراتر از آن، در ادب فارسي و فرهنگ ِ ايرانيي ِ هزارهي ِ اخير نيز در ساختار ِ واژه ي "مُغ" و همه ي تركيبهاي آن بر جا مانده و نقشي چشمگير و تأثيري ژرف داشته است كه به ويژه در پژوهشهاي حافظ شناختي، جاي ِ مهمّي دارد. اين كليدْواژه ي ِ سه هزارساله، در مرزهاي فرهنگ ايراني ايستا نمانده و در فرآيند ِ داد و ستد با ديگر قومها، به فرهنگهاي ديگر(به ويژه فرهنگهاي مردم سرزمينهاي باختري) نيز راه يافته و تأثيري گسترده در نهادهاي ديني و آييني و بافت ِ واژگانيي زبانهاي آن قومها (خواه با برداشت مثبت، خواه با رويكرد ِ منفي) برجا گذاشته است كه براي دريافت ِ گستردهي آنها بايد به فرهنگها و دانشنامههاي بزرگ نگاه كرد.
از آن جا كه پژوهش استاد، در گويايي و رسايي و روشنگري بسندگي دارد، درازْسُخنيي ِ بيش از اين را روانميدانم و متن ِ گفتار ِ ايشان را با درود و آفرين، در پي مي آورم. بر من و ماست كه فروتنانه و دانشجويانه، به خواندن ِ اين پرتو انديشه و برآيند ِ قلم ِ استاد بپردازيم و راه ِ نزديك ترشدن به سرچشمهي ِ سرچشمهها را بيابيم. چُنين باد!
Maga, The Magian Fellowship
Ali-A. Jafarey
We often hear, talk and read about magic, magician, magic lantern, magic square, and the *Magic Mountain* amusement park in Los Angeles. Around Christmas, we hear about the *Wise Men of the East,* also known as the Magi or Magians, who followed a star to Bethlehem to pay their respects to infant Jesus. They brought with them gold, frankincense, and myrrh as presents. Let us look up the dictionary. *Magus, plural Magi, [Latin from Greek Magos -- more at magic] 1 a: a member of a hereditary priestly class among the ancient Medes and Persians b: often capital: one of the traditionally three wise men from the East paying homage to the infant Jesus 2: Magician, sorcerer* (Webster New College Dictionary). An encyclopedia has more: *… followers of Zoroaster, the Persian teacher and prophet. … Gradually, the religion of the magi incorporated Babylonian elements, including astrology, demonology, and magic.* (Funk & Wagnalls New Encyclopedia, 1983)The word *Magi* is, therefore, linked with Zoroastrianism. It is *Maga* in the Zoroastrian scripture. *Maga* in Avesta and *magha* in Sanskrit is derived from *maz/mah* meaning *to be great, magnanimous, liberal, generous.* Maga/magha means *greatness, magnanimity, generosity.* The adjective is magavan/maghavan, *great, liberal, generous, magnanimous.* The Sanskrit adjective is used mostly in honor of Indira, the Rigvedic god of clouds and rains, who was *generous* enough to bring riches to the Vedic Aryans by driving the drought away.Zarathushtra uses Maga for the *Fellowship* he founded through his *Good Conscience* religion and *Magavan* for every member of the *Magnanimity.* The two words -- Maga and Magavan -- are mentioned for eight times in the Gathas (Maga: Songs 2:11, 11:14, 16:11, 16:16, 17.7 (twice), and Magavan: 6:7, 16:15). Zarathushtra calls his Maga as *maz, great* in two Gathic stanzas -- Maz Maga, the Great Magnanimity, Great Fellowship (2:11 and 11:14).The gist of the above stanzas is that the Great Fellowship is based on the smallest unit -- a married couple forming unity in *weal and woe.* The units aggregate to include the entire living world. It teaches radiant happiness that reaches all. A person who consults righteousness, uses his/her good mind, and lives a life of progressive peace, qualifies to be a member of the Fellowship. In the beginning Zarathushtra prays to God to lead him to expand his newly founded Fellowship. Later, he is joined by King Vishtaspa and his sagacious team, and the work to promote the *Great Fellowship* gains a great momentum. Zarathushtra's *best wishes* come true when he watches the Fellowship grow far and wide.It may be noted that the Good Religion does not divide its followers on caste and/or professional systems. It is on geographical bases. Home (demâna) is the first unit. Homes make up a settlement (vîs). Settlements join to make the third unit, district (shoithra). Districts together create a land (dahyu). Lands unite into a world, the earth (bûmi). A home is made of the family (khaetva). A settlement encloses the community (verezena). The land has the fellowship (airyaman). The world of lands has the Great Fellowship (Maz Maga). No race, no color, and no profession to divide the people into upper to lower castes and classes in a pyramid, but five units to unite the entire humanity on this good earth on one level. Only one's good and better thoughts, words and deeds in serving humanity and promoting the world give him/her recognition.With this *Introduction,* I should say, I regret to tell of what happened to Maz Maga, the Great Magnanimity of Magavan (Magnanimous) Zarathushtra after the Gathic period. The Aryans had their primitive caste system—the priests, the warriors, and the miscellany professionals. The third caste labored and produced, and the first two enjoyed the fruits. The Indo-Iranians in the east (Today's Central Asia and northwestern Indian subcontinent) had their âthravans/atharvans, the fire priests. It was these who took over the Good Religion and institutionalized it into what has evolved into what we have today as the self-proclaimed *Traditional* Zoroastrianism. The Âthravans do not mention the Gathic Magavans and the Zarathushtrian Maz Maga. The two terms are not found in the Later Avesta. The only two exceptions are: (1) May the water [supply} not be available for him who is of the evil religion, who torments a friend, who torments a *mogho,* who torments a neighbor, and who torments a family (Yasna 65.7). (2) He who has a wife is superior to a *maghavan;* he who has a house is superior to who has none; he who has children is superior to who has none; [and] he who has riches is superior to him who has none. (Vendidad 4:47). Note that (a) the Vendidad is among the latest compositions and editions of the Avesta and (b) the change in pronunciation: one is *mogho* and the other *maghavan.* Also the meanings are not clear from the contexts in which the two used. The two meanings are deductions. All one can say is that *moghu* is a member of a community, between a friend and neighbor; and that *maghavan* is a person who has not yet married. Both fall short of the high Gathic conception.In the west, the professional priests of Median *nation* were clever enough to retain their caste (*tribe* in the words of Herodotus), and at the same time call themselves Magu, the Median/Old Persian pronunciation of Magava(n). Magu (Magush as nominative singular masculine) was Grecianized into Magos with Magi as its plural. The word *magic* and other cognates, derived from Magu, show how highly learned and advanced were the Magi in their knowledge and crafts. They made non-Iranians wonder and imagine that they were watching *sorcerers* at work. This could happen to any backward people if they see modern scientific implements used by the advanced. We have many stories how people looked first at wireless, telephone, locomotive engine, train, and other inventions and imagined them to be magic and *products of the Devil.* Some still do!With the Magi's name and fame in mind, all the priests of the Babylonian and Assyrian priests of other creeds, all serving within the great Persian Empire for centuries, took the name *Magi* for themselves. It is simple to understand the rest of events, even the Three Wise Men who are said to have visited and paid their respects to the newborn Jesus. Every Magus in what we call Middle East was not Zoroastrian. He was just a *priest.*Even the very word *priest,* shortened from *presbyteros,* literally *elder,* was originally applied to *a member of the governing body of an early Christian Church.* Today most of the religious orders, including Traditionalist Zoroastrians, have *priests* for themselves. We have a few more examples in Guru, Yogi, and Mogul.However, in the case of Jesus, it could be the Zoroastrian Magi because by that time the institutionalized Zoroastrianism was awaiting the miraculous birth of the *Saoshyant* from a virgin womb. The early Christians, most likely the gentiles, were finding a way to strengthen their story of the virgin birth by linking it to the *famous* Magi in the east. And who knows, years later, some of the impatiently awaiting Magi did accept Jesus as the savior when they were told about his virgin birth! It may be noted that (a) the visit by the Magi is mentioned only in the Mathews out of the four Gospels, (b) that the number of three is determined by the three gifts, and (c) that they came *from east to Jerusalem* and *departed into their own country,* implying that they belonged to one country. When the term *Magi* became less known, it was substituted by *Wise Men.* In recent days, when certain Christian communities were wondering why their representatives did not go to *worship ... the born King of the Jews,* the term *Kings* has been introduced by adding that one was black from Africa and the other two from different parts of Eurasia. It now covers the entire Old World. The point missed by these *King-makers* is that a King does not travel alone. He has his bodyguards. And in those days, such a visit would have meant an invasion. One wonders, how could three kings from three quarters of the world submerge together and Herod, the great King of Judea, did not know about their arrival until they met him! As for as the fourth is concerned, one may add as many as to make more happy.The Median *Magu* has survived in the Pahlavi writings of the Sassanian days: Magh/mogh and magog (priest) and magîh (priesthood). The term *magopat* shows an earlier change in meaning. If turned into Avesta, it should read *Mago-paiti – Head of the Fellowship,* one who leads a local social unit of the Fellowship. Its meaning as *priest* is a later development. It shows that the priest was the *Head of the Fellowship,* a normal evolution of the Fellowship and those who directed it. Magopatân magopat (Mobedân Mobed) was the Chief Priest of the Sassanian Empire. Arabic *Majûs* occurs in the Quran. It says: *Lo! Those who believe [Muslims], and those who are Jews, Sabeans, Christians, and the Magians [all four counted placed together as the People of Book], and those who are polytheists -- Lo! Allah will decide between them on the Day of Resurrection (22:17).* The Armenian language has mog, mogpet, and movpet. The Armenians were Zoroastrians before they embraced Christianity during the Sassanian period.Persian has mogh (Zoroastrian, Zoroastrian priest) and mobed (Zoroastrian priest). The word *Mogh* occupies a high position in Persian poetry, especially in the Divân of Hâfez of Shiraz (cir. 1324-1391 CE). Pîr-Moghân, the Zoroastrian Head Priest, is an inspirational guide to the master poet who is said to have the Quran memorized and was therefore called *Hafez.* It may be added here that the term also means a *singing poet* in Persian, a term more fitting to what Hafez was with his lyrical ghazals at the royal court. His name was Shams al-Din, *The Sun of the Religion,* a name given by his parents to a baby who grew into a lively liberal. His famous couplet:Az ân be deir-e Moghânam aziz mi-dârandKe âtashi ke namirad hamisheh dar del-e mâst.I am held high at the Magian TempleBecause the Fire that never dies is always in my heart.Although still surviving, the trend shows a fall of *Maga* from the World Fellowship of Zarathushtra 3700+ years ago to a dwindling community during the days of Hafez in 14th century CE. Yet the *Fire* was not out. It was live and livening!And now, with the Eternal Fire enlightening our mind, let us turn to the Gathas of Zarathushtra and re-establish the Maz Maga, the Great Magnanimity of World Fellowship, based on wisdom, love, respect, freedom, democracy, peace and prosperity for all without any distinction and discrimination. The Zarathushtrian Assembly has been founded for the same purpose. It has restored the religion to its pristine purity to have the ever-fresh and ever-refreshing Gathas as the Guide into the finest future of Fellowship. First posting: 12 Dey 3738 ZRE =2nd January 2000 CE. Second posting: 7 Dey 3740 ZRE = 28 December 2002 CE*
31 Farvardin 3744 ZRE = 20 April 2006 CE
---------------------------------
*PS:
The subject of modern Mobedyar, Assistant Priest, has its own story. I started with my weekly *Gatha Classes* at Faravahr, the Zoroastrian Youth Organization, Tehran, in the second half of 1970’s. The class had a record number of 278 students, ranging from 80 to 20 years old, and had to be divided into three groups. Some of the more active University students formed a group to go, during summer vacations, to Yazd villages to teach the simple people their daily prayers with their meaning and understanding. That gave the late Mobeds Rostam Shahzadi, Ardeshir Azargoshasb and Firouz Azargoshasb an idea, and consequently the Mobeds Council of Tehran formed a class to train youth volunteers to act as junior priests. The clause that only those who belonged to the priestly caste was dropped to open the way for the laity. The graduates were to be ordained as Mobedyars. Still later, it was resolved by the Council to ordain a qualified Mobedyar as Mobed after a distinguished service of three years or more. Some of my brilliant Gatha Class students, all mentioned in my *The Gathas and Supplements,* Persian Translation and Notes, (published by the Zoroastrian Youth Organization), were the first to be enrolled and ordained as Mobedyars. It is a pleasure to see that the Iranian move has been adopted by the North American Mobeds Council and the laity is trained and ordained as Mobedyar.
323. آرزويي نيك براي بهبود ِ حال ِ استاد شهبازي
يادداشت ويراستار
چندي پيش در همين تارنما از خبر اندوهبار ِ بيماري ي ِ استاد دكتر عليرضا شاپور شهبازي، باستان شناس نامدار و كارشناس و
استاد شهبازي در تخت جمشيد

Monday, April 24, 2006
322. رهنمود به دو اثر فرهنگي - هنري و پژوهشي- فرهنگي- تاريخي
يادداشت ويراستار
آنچه در پي ِ يادداشت ِ امروز مي آيد، رهنمودهاي دوگانه اي است به دو اثر، يكي فرهنگي - هنري و ديگري پژوهشي - فرهنگي - تاريخي كه هردو در فراسوي ِ مرزهاي جغرافياي و سياسي ي ايران و در گستره ي بي مرز ِ فرهنگي ي ِ جهان شمول ِ آن پديدآورده شده و نمونه هاي والايي از رويكرد ِ دل آگاهان و روشنگران ِ فرهيخته ي ايراني (در هر جا كه باشند) به ارزشهاي ِ پايدار فرهنگ و هنر ِ ايراني در جهان پرآشوب و مغشوش كنوني است. بر همه ي ايرانيان است كه هنرمندان و انديشه ورزان ِ عرضه دارنده ي اين گونه اثرها را نيك بشناسند و ارج بگزارند و به ديگران بشناسانند و در همين راه فرخنده ي ايران شناسي و ايران دوستي گام بزنند. چُنين باد!
دوشنبه، چهارم ارديبهشت 1385
:چهره ي فردوسي در آغاز فيلم، در حالي كه مي خواند"به نام خداوند ِ جان و خِرَد / كزين برتر انديشه برنگذرد."
هماميزي ي قلم و شمع و تابش ِ فروغ ِ قلم-شمع بر چهره ي شاعر
در طرح ِ اين تصوير، سخت چشم گيرست.
با سپاس از دوست فرهيخته دكتر نويد فاضل كه رهنمود به گزارش ِ پديدآمدن ِ اين اثر فرهنگي - هنري را به اين دفتر فرستاد.
تولّد ِ دوباره ي ِ رستم
فيلمي ويديويي به شيوه ي پويانمايي (انيمِيشِن) به مدّت ِ 50 دقيقه، از داستان ِ رستم و سهراب
اسم ِ انيميشن جديديه که داستان رستم و پهلوانی های اون رو به تصوير می کشه. سعيد قهّاری کارگردان و سازنده اين فيلم فوق ليسانس کامپيوتر داره و سالهاست که در بريتانيا زندگی می کنه.
قسمت هایی از فیلم انیمیشین تولد دوباره رستم ( سرعت بالا )
قسمت هایی از فیلم انیمیشین تولد دوباره رستم ( سرعت پایین )
سعيد اين فيلم رو به ياد پدرش استاد علی قهّاری مجسّمه ساز مشهور ايرانی ساخته که ۷ سال پيش در ايران درگذشت. سعيد که از بچگی از طريق شاهنامه خوانی مادرش با داستانهای اسطوره ای ايران آشنا بوده، هميشه نزديکی خاصی با اشعار فردوسی حس می کرده. و اتفاقا مادرش خانم مهين قهّاری در تدوين اين انيميشن نقش بزرگی داشتن. سعيد قهاری چند روز پيش اومد به استوديوی بی بی سی و کلی راجع به فيلم و هدفش از ساختن اون گپ زديم.
سعيد قهّاری: من وقتی به نسل ايرانی که خارج از ايران بزرگ شدن نگاه می کردم، جوون هايی رو می ديدم که حتّی نمی تونستن فارسی بخونن يا بنويسن؛ چه برسه كه بتونن کتاب های شاهنامه و مولوی رو بخونن و متوجه بشن. بنابراين بهترين حالتی که می تونستم اين فرهنگ رو به اين افراد نشون بدم، يک حالت تفريحی بود، مثلاً به صورت فيلم. من هميشه اعتقاد داشتم در فرهنگی که رستم ها و آرش ها رو داره، ما احتياجی به سوپرمَن و بَتمن
Superman and Batman
نداريم! قهرمانان فرهنگ ما بايد هميشه در يادمون بمونن و الگوهايی باشن برای همه ما.
شادي الهي : سعيد جان، داستان رستم و سهراب رو کمابيش همه مي دونن. می خواستم بدونم تو منظورت از درست کردن اين فيلم ِ انيميشن که مقداری هم با داستان شاهنامه فرق داره، چيه؟
س. ق. : پيام اوّل اين فيلم خيلی مشخّصه. شناخت خدا و خود ِ انسان. من زمانی که در ايران بودم، ورزش رزمی می کردم و شعار ما اين بود که: "گر به خود آيی، به خدايی رسی، به خدا" ... کلمه ي ِ"خدا" در آخر اين جمله، خيلی جالبه که هم قسم به خدا می خوره و هم اين که ميگه به خودت بيا. اين موضوع هميشه توی فرهنگ ما بوده. وقتی آدم شروع کنه به شناختن خودش، شروع می کنه به شناخت خدا. پيام دوم هم عشق به خاک و وطنمونه. درسته که ممکنه ما کيلومترها از وطن خودمون فاصله داشته باشيم؛ اما عشق اون هميشه توی وجود ما هست و ما همه ريشه در خاکمون داريم. موسيقی اين فيلم رو يک جوان ايتاليايی درست کرده که تقريباً پنج نوع ميزان و حالت مختلف داره. حالت اهريمنی افراسياب و هومان، حال عشق و علاقه پدر و پسر و عشق و علاقه به وطن. کلاً در ساخت اين فيلم از آخرين متدهای روانشناسی استفاده شده. مثلاً در تدوين صحنه ها، رنگ ها و موسيقی. همه اينها طوری تنظيم شده که بتونه بيننده رو مجذوب خودش بکنه و پيغام ها رو بهتر برسونه.
س. ق.: اکثر افرادی که در اين فيلم صحبت کردن، دوستان و افراد خانواده خود من هستن و خيلی هم خوب صحبت کردن. وقتی تصميم به شروع اين فيلم گرفتم، سرمايه خيلی کمی داشتم. در زمان کار خيلی سعی می کردم اون رو به بهترين حالت ارائه بدم؛ ولی در عين حال کار بايد در حدّ بودجه ي ِ خودش می موند. با تمام اين حرف ها، خرج اين فيلم خيلی بيشتر از اونی شد که فکرمی کردم!
ش. ا. : چه قدر شد؟
س. ق.: من تصميم داشتم اين فيلم رو به مدت ۲۵ دقيقه درست بکنم. اين انيميشن رو در يک استوديو در هند درست کردم که تکنولوژی خيلی خوبی دارن؛ اما قيمت اونها به اندازه ي ِ هاليوود نيست. اما بعداً ديدم ۲۵ دقيقه برای داستان کافی نيست و فيلم در نهايت با ۵۰ دقيقه انيميشن تموم شد. سرمايه و زمان اون هم سه برابر شد!
ش. ا. : يک مقدار از صحنه ها و نقش های اين فيلم بگو و اينکه اونها رو از کجا الهام گرفتی؟
س. ق.: من می خواستم فرهنگ خودمون رو با تاريخمون هماهنگ کنم. جوانان ما که در اين عصر زندگی می کنن، بايد بتونن رابطه ای بين خودشون و اين فرهنگ و تاريخ حس کنن. برای همين قصر پرسپوليس رو من از روی پرسپوليس واقعی طراحی کردم. البته شکل اون رو يک مقدار عوض کردم. مثلاً دژ ِ سپيد رو از روی ارگ ِ بم طرّاحی کردم که بتونه يک مقداری فرهنگ ما رو نشون بده. البته اين فيلم دقيقاً به همون فرمی که حکيم فردوسی نوشته ساخته نشده؛ چون کار بسيار سخت و پر هزينه ای می شد. اين فيلم برداشت من از اين کتابه که فکر می کردم برای فرهنگ الان ما مناسب باشه.
* * *
ملّت ِ ايران، نه "ملّت ِ فارس!" و ...
شاعر و اديب و پژوهنده ي گرامي، محمّد جلالي چيمه (م. سحر)
از پاريس، پژوهش ِ روشنگرانه و ارزنده اي را با عنوان ِ درباره ي چند "مفهوم" نوشته و در چند جا، از جمله در تارنماي فرهنگي ي ادبيّات و فرهنگ نشر داده است. نويسنده در اين كوشش ِ سزاوار ِ خويش، به نقدي تحليلي و مستند به شاهدها و پشتوانه هاي تاريخي و فرهنگي، از آشوب افكني هاي كساني پرداخته است كه مي كوشند نقشي كژ و مژ از مار را به جاي مار به برون نگران و زودباوران نشان دهند و از مردم ميهن ما -- كه در تمامْ بودگي شان -- به درستي ملّت ِ ايران خوانده مي شوند، چهل تكّه اي با وصله پاره هاي ساختگي و ناجور با عنوان هاي من درآوردي و توطئه گرانه ي ِ ملّت ِ فارس و جُز آن سر ِ هم بندي كنند و در اين آشفته بازار ِ جهاني و دسيسه هاي آشكار و نهاني و خوابهاي شيطاني ي نفت خواهان ِ تازشگر كه هم اكنون در پس ِ ديوار ِ خانه ي ما در كمين نشسته اند، آب به آسياب ِ " آن -- به گفته ي نيما -- جهانخواره / آدمي را دشمن ِ ديرين!" بريزند و زمينه و دستاويز ِ تكّه پاره كردن ِ ميهن ِ دردمندمان را فراهم گردانند. چرا كه لقمه ي بزرگ ايران از گلوي آن كرگسان فرو نمي رود و بايست به لقمه هاي كوچك تر و بلعيدني تري تجزيه شود! دور باد سايه ي چُنين ابر ِ شوم ِ مرگ باري از فراز ِ ايران ِ بزرگ و جاودانه مان!بر من خُرده مگيريد كه امروز پيرانه سر خونم به جوش آمده است و با دلي داغدار از هزار رويداد ِ ناگوار در پس ِ پشت و چشماني خسته و نمناك، به آينده مي نگرم (نه آينده ي خويش كه آينده ي فرزندان و نبيرگانم و آينده ي همه ي گراميان ِ هم ميهنم از اكنون تا هميشه) و بانگ برمي آورم:
پايدار و ناگسستني باد پيوند ِ فرخنده ي ِ همه ي ايرانيان از هر بخش از ميهن و با هر ويژگي ي ِ زباني و گرايش ِ ديني و مرامي در ايراني آباد و آزاد و سرافراز و پويا وپيشرو در مجموعه ي ِ يگانه و تجزيه ناپذيري به نام كشور ِ ايران و ملّت ِ ايران.
م. سحر گرامي، امروز در پيامي به دكتر تورج پارسي، از وي خواسته است كه خبر ِ نشر ِ گفتار ِ انتقادي و تحليلي اش را به آگاهي ي اين نگارنده برساند و دكتر پارسي، آن را به اين دفتر فرستاده است. من هم به سبب اهميّت ِ فرهنگي ي گفتار ِ يادكرده، با سپاس از مهر و لطف ِ هر دو ِ اين گراميان، نشاني ي تارنماي ِ ادبيّات و فرهنگ را در زير مي آورم تا خوانندگان ارجمند اين صفحه، بتوانند به ميانجي گري ي آن، به متن گفتار دسترس يابند و با انديشه و آرمان ِ دل سوزانه ي ِ نويسنده درباره ي ايران دمسازگردند.
http://www.mani-poesie.de/#top
Thursday, April 20, 2006
321. ايران شناخت: يادنامه اي براي ِ ايران شناسي بزرگ با ديركردي 77 ساله!
در سي ام خرداد ماه 1384 (بيستم جون 2005) مثنوي ي "اندر حكايت حال آن خواجه كه در حسرت نشر نشست و كارش از نشر به حشر پيوست"، سروده ي خود را به گفتاورد از ماهنامه ي جهان كتاب، چاپ تهران كه آن را در شماره ي 192 خود درج كرده بود، در همين تارنما آوردم.
هدف من از سرودن آن مثنوي، بازگفتن ِ بخشي از داستان ِ پُرآب ِ چشم ِ "پريشان روزگاري ي ِ كار ِ نشر در ايران" بود و به ويژه به آزمون ِ تلخي از خويش در اين راستا رويكرد داشتم.
كتابي كه "خواجه" در آن "مثنوي"، سالهاي دراز در انتظار ِ نشر ِ آن نشسته بود، همين كتاب ِ ايران شناخت است كه در آستانه ي نوروز ِ امسال، پس از پانزده سال درنگ ِ ناروا از سوي دو "ناشر"، سرانجام به كوشش ِ ناشر ِ شايسته آقاي حسين حسينخاني (نشر ِ آگه) انتشاريافت.
كار ِ من در گزارش ِ اين كتاب، پيشينه اي چهل ساله و خاطره ي ويژه اي در پيوند ِ با استاد ِ زنده يادم ابراهيم پورداود
دارد كه شرح ِ آن را در جاي ديگري (مجلّه ي حافظ، ويژه نامه ي پورداود، تهران - زير ِ چاپ) آورده ام و در اين جا تنها به فرازي از آن اشاره مي كنم:... واپسین دیدار من با استاد، در روز ِ سوم آبان ماه 1347 ( 24 روز پیش از روز ِ خاموشیی او) بود. در آن روز، دو چیز دلم را فروریخت و با حسّ ِ ششم دریافتم که دیگر استادم را نخواهم دید. یکی آن که به جای دهانهی باز ِ سوی ِ شمالیی اتاق ِ كتابخانه ي ِ استاد -- که پیشتر به اتاق ِ ناهارخوری راه داشت -- قفسههای پراز کتاب و یک تختخواب در پای آنها گذاشته شده بود. چیزی که تازه و غیر ِعادی بود و دریافتم که استاد با این آرایش ِ تازهی کتابخانه، بر آن شده است تا شبها در کنار کتابها، این یاران و همدمان همیشگیاش، به خواب رود که تصویری دلهرهآور ازجدایی و بدرود را در خاطرم نقش زد! امّا ناگزیر دلشورهام را پنهان نگاه داشتم و به روی خود نیاوردم. نکتهی دیگر، این بود که استاد در آخرین دقیقههای دیدارمان، ناگهان از جای برخاست و به سراغ یکی از قفسههای کتاب رفت. شیشه را به کنار زد و کتابی را برداشت و مرا به نزد خود خواند. از جای برخاستم و به کنارش رفتم. کتاب را به دستم داد و گفت: "از شما میخواهم که این کتاب را به فارسی برگردانید و منتشر کنید. میدانم کاری وقت گیر است؛ امّا ارزش دارد." کتاب را گرفتم. سپاسگزاری کردم و قول دادم که سفارش استاد را به جان و دل و با افتخار انجام خواهم داد. کتاب در دست، سر ِ جایم نشستم. خاموش بودم؛ امّا در اندرونم غوغایی بود. این کار ِ غیر ِ عادی و وصیّتگونهی استاد، کابوس ِ جدایی را بر ذهنم چیرهتر کرد. چه میدانستم که درست بیست و چهار روز پس از آن، خبر ِ اندوهبار خاموشیی شبْهنگام ِ استاد در همان اتاق و همان تختخواب ِ برابر ِ قفسههای کتاب را از دور، در اصفهان دریافت خواهم کرد. کتابی که استاد با آن سفارش ِ واپسین به من داد،
Papers on Iranian Subjects, Written By SEVERAL SCHOLARS
in honuour of the late Prof. A. V. Williams Jackson


امّا دریغ كه در کار ِ چاپ و نشر ِ آن، با بُنبست ِ پدید آورده از سوی یک "ناشر" و درنگی بیش از یک دهه، رو به رو شدم. کتاب در حبسْ انبار ِ آن "ناشر" خاک خورد و چشم من در انتظار نشرش سفید شد. سپس همین کار ِ ناپسندیده را "ناشر" دیگری که بيهوده بدو امید بسته بودم، تکرارکرد و او نیز چند سالی مرا در سراب ِ نشر، تشنهکام گذاشت تا آن که سرانجام، دو سال پیش، ناشری راستین و پیمانشناس (مدير ِ نشر ِ آگه كه پيشتر گفتم)، همچون مردي گوهري، ارج ِ اين گوهر را شناخت و با خوشرویی و بزرگواری، کار ِ چاپخش این اثر گرانمایه را عهدهدارشد و با همهی تنگناهای گریبانگیر ِ صنعت نشر، به پیش بُرد و کتاب، سرانجام سی و هفت سال پس از روزی که استاد آن را به من سپرد، در زمستان 1384 نشر یافت!

* * *
متن انگليسي ي اين كتاب در سال 1954 ميلادي (17 سال پس از درگذشت جَكسُن) از سوي پارسيان هند (انجمن ِ خاورشناسي ي ِ ك. ر. كاما در بمبئي) براي بزرگداشت ِ استاد بزرگ و بي همتاي ايران شناس ِ آمريكايي نشريافت و پيشگام ِ دانش ِ گاهان پژوهي و اوستاشناسي در ايران، استاد ابراهيم پورداود در سال 1347 خورشيدي (14 سال پس از نشر ِ آن)، نسخه اي از آن را به شاگردش سپرد و گزارش ِ آن را از وي خواستار شد و اينك 38 سال پس از خاموشي ي استاد و 55 سال پس از انتشار ِ متن ِ آن و 77 سال پس از درگذشت ِ صاحب ِ يادتامه، گزارش ِ فارسي ي آن نشر مي يابد! اين در حالي است كه ما ايرانيان بخش ِ چشم گيري از آگاهي هامان از گنج ِ شايگان ِ فرهنگ ِ باستاني ي خويش را بدهكار ِ كوششها و پژوهشهاي بي دريغ و نمونه وار ِ آن دانشمند ِ بزرگيم و بسيار پيش از اين بايست به بزرگداشت ِ او مي پرداختيم.
Tuesday, April 18, 2006
320. كارنامه ي ناتمام: برآيند ِ كوشش يك دانشجوي هميشگي
"... رو مَتاب ازین گنج ِ شایگان/ سر مَپیچ ازین پند ِ باستان/ راستی شنَو، راستی بخوان/ راستی بجو، راستی بگو/ خوان اَشِم وُهو، گو یتا اَهو/ گو یتا اهو، خوان اَشِم وُهو."













چاپ دوم، آگه، تهران -1383

قُقْنوس، تهران - 1381

قُقْنوس، تهران - 1383

دفتر پژوهشهاي فرهنگي، تهران -1384

دفتر پژوهشهاي فرهنگي، تهران -1384
آگه، تهران - 1384
319. جهان ِ كتاب ِ تازه با گفتاري درباره ي زادْروز ِ فردوسي
جهان كتاب، ماهنامه ي ارجمند ِ آگاهي رساني در گستره ي كتاب و نشر، شماره هاي همراه 203 و 204، ويژه ي نوروز 1385، امروز به اين دفتر رسيد. اين دو شماره ي ماهنامه در يك جلد نيز همچون همه ي شماره هاي پيشين ِ آن، سرشار از آگاهي هاي دست ِ يكم از تازه هاي كتاب و نيز گفتارهاي ادبي – تاريخي – فرهنگي ي سودمند است.

از جمله گفتارهاي خواندني ي اين دفتر، آيا يكم بهمن زادْروز فردوسي است؟ نوشته ي پژوهنده ي تيزبين و نكته سنج، سجّاد آيدنلو در
براي نشر ِ اين شماره ي تازه ي جهان كتاب، به آقايان مجيد رُهباني و فرّخ اميرفريار، مديران اين نشريّه، درود و آفرين مي گويم و كاميابي ي بيشترشان را در پيمودن ِ اين راه ِ فرخنده، آرزو مي كنم.

آيا يكم بهمن زاد روز فردوسى است؟
سجّاد آيدنلو
زادروز فردوسى، همراه با نقد يك مقاله از: رضا مرادى غياثآبادى،
تهران: مولّف، 1384. 32 ص.
در منابع كهن (تذكرهها و كتابهاى تاريخى) برخلاف سال وفات فردوسى، هيچ اشارهاى به تاريخ تولّد او نيست. ظاهراً اين موضوع نخستين بار از سوى محقّقانى مانند ژول مول و نولدكه به طور جدّى مورد بررسى قرار گرفته و موجب بحثهاى گوناگونى در اينباره شده كه نتيجه آنها، تثبيت و پذيرشِ تقريباً قطعى سال 329 ه . ق براى ولادت شاعر ملّىِ ايران است. در حدود 32 سال پيش، دكتر علىرضا شاپور شهبازى در مقالهاى به زبان آلمانى1، به استناد اين سه بيت شاهنامه:
"چون آدينه هرمزد بهمن بود / بر اين كار فرّخ نشيمن بود / مَى ِ لعل پيشآور اى هاشمى / ز خُمّى كه هرگز نگيرد كمى / چو شست و سه شد سال، شد گوش كر/ ز بيشى چرا جويم آيين و فر". (مسكو 7 / 256 / 659 - 657)
سوم دى ماه سال 308 يزدگردى را به عنوان زادروز فردوسى تعيين كردند و پس از چند سال كه اين مقاله به زبان فارسى ترجمه شد،2 بعضى از پژوهشگرانِ سرگذشت فردوسى بدون هيچگونه توضيحى در تأييد يا ردّ اين نظر آن را نقل كردند.3 مقاله مذكور تا امروز سه بار به زبان فارسى تجديد چاپ شده كه دوبار از تحرير فارسى خود دكتر شهبازى 4 و يكبار به ترجمه دكتر گونيلى بوده است. دكتر شاپور شهبازى در كتابى هم كه درباره زندگانى فردوسى نوشتهاند، مجدّداً اين نظريّه خويش را بازگفتهاند.5 بعد از گذشت چندين سال از طرح نظريّه زادروز فردوسى و حتّى پيشنهاد آن به عنوان يك جشن ملّى از طرف انجمن مطالعات شاهنامه (كاليفرنياى شمالى) و انجمن فردوسى (وَنكووِر كانادا)، به تازگى يكى از محقّقان به نقد و ردّ مقاله دكتر شاپور شهبازى پرداختهاند. محقّق و منتقد محترم در رساله كوتاهى به نام زادروز فردوسى پس از پيشگفتار، ابتدا مقاله دكتر شهبازى را بررسى كرده و 28 اشتباه تقويمى در آن يافته و نشان دادهاند. سپس در بخش دوم با توجّه به «آيين پيغمبر آشى» در كشورهاى آسياى ميانه كه طبق آن هنگامى كه شخصى به شصت و سه سالگى مىرسد، نزديكان وى مراسم جشنى براى او برگزار مىكنند، به اين نتيجه رسيدهاند كه سه بيت مورد بحث نيز درباره جشن شصت و سه سالگى فردوسى است و چون در اينجا فردوسى تاريخِ روز و ماه (يكم بهمن) را نيز ذكر كرده و اين روز در گاهشمارى ايرانى برابر با هيچ جشنى نيست پس «هرمزدِ بهمن» زادروز وى بوده است. بررسى فصل نخست اين رساله و مسائل تقويمى آن در صلاحيت متخصّصان گاهشمارى و نيز خود دكتر شاپور شهبازى است، امّا درباره استنباط «اوّل بهمن» براى روز تولّد فردوسى از آن سه بيت و جشن شصت و سه سالگى او، بايد يادآور شد كه آيين «پيغمبر آشى» مستند به منابع معتبر ايرانى نيست - يا حداقل نگارنده نديده است - و پژوهشگر گرامى نيز شاهد/ شواهدى از مآخذ مهم به دست نداده و فقط به چگونگى برگزارى آن در دوران معاصر در چند شهر و كشور بيرون از قلمرو جغرافيايىِ ايرانِ امروز، اشاره كوتاهى كردهاند. بديهى است كه نمىتوان در نبود اَسناد و قراين روشن، سنّتى امروزين و آداب برپايى آن را به هزار سال پيش و روزگار فردوسى نيز نسبت داد. از سوى ديگر دقّت در نوع بيان فردوسى در آن سه بيت نشان مىدهد كه تأكيد او بر روز آدينه و اوّل (هرمزد) بهمنماه و تقارن اين دو روز است و فرّخى و شادخوارى را به اين مناسبت «چون آدينه هرمزد بهمن بود» مىداند و مىخواهد و اين خود مبتنى بر معتقدات و آدابى است كه از راه شواهد متعدّد معلوم مىشود. نگارنده در مقاله ديگرى درباره آيين مورد نظر در اين سه بيت شاهنامه بحث خواهد كرد و در اين يادداشت به ذكر چند نكته و نمونه بسنده مىكند:
يك) روز آدينه/ جمعه در فرهنگ و ادب ايران متعلّق به سيّاره زهره است و چون زهره با خُنيا و سرور ارتباط دارد، پس آدينه نيز روز شادخوارى است. مسعود سعد مىگويد: " آدينه مزاج زهره دارد / چون آمد لهو و شادى آرد/ اى زهره جمال باده در ده / كامروزم باده به گوارد." 6 افزون بر اين، در باورهاى مسلمانان نيز جمعه سيّد ايّام است و اسدى توسى آن را «فرّخ» و مُعزّى «جشن رسول عربى» دانسته است: "عيد و آدينه فرّخ، عَرَفه، عاشورا / همه روز است چو بينى بهام از عقل و فهم." 7 "عيد و آدينه به يك بار رسيدند فراز/ وز نشيب آمد خورشيد همى سوى فراز/ زان كه اندر پى اين جشن رسول عربى/ جشن شاهان عجم تنگ رسيده است فراز." 8
دو) ايرانيان روز هرمزد (اوّل) هر ماه را به نشاط و بادهگسارى مىپرداختهاند. در متن پهلوىِ "آذرباد مار/ مهراسپندان" كه درباره هر يك از سى روز ماه كارى سفارش شده، آمده است: "هرمزد روز، مىخور و خرّم باش". 9 خود فردوسى در «شب اورمزد» مىگويد: "شب اورمزد آمد و ماه دى / ز گفتن بياساى و بردار مى." (مسكو 7 / 206 / 94) و عنصرى: "اورمزدِ ماه شهريور به خدمت پيش تو/ آمد اى خسرو، مر او را جز به شادى مگذران." 10
سه) منوچهرى در بيتى چنان از «اورمزد» و «بهمن» و «بهمنجنه» در كنار هم ياد كرده كه گويى اورمزد (روز اوّلِ) بهمن هم بسان روز دوم آن (بهمنجنه / بهمنگان) فرّخ بوده است: "اورمزد و بهمن و بهمنجنه فرّخ بود/ فرّخت باد اورمزد و بهم و بهمنجنه."11 در دوبيت از نظامالدين محمود قمر اصفهانى نيز روز نخست ماه بهمن، ايّام جشن و مىگسارى تلقّى شده است: " اوّل روز بهمن است اى ماه / آتشى برفروز و باده بخواه / جشن بهمن بخواه قلب شتا / زان كه قلب شتاست بهمن ماه." 12 البتّه برخى از منابع به جاى روز دوم بهمن ماه، به خطا روز نخست آن را جشن بهمنجنه دانستهاند 13 و احتمال دارد كه ابيات قمر اصفهانى هم از اين مقوله باشد.
در هر حال بر اساس اين نكات و شواهد، مىتوان تقريباً با اطمينان گفت كه چون آدينه و نيز روز نخست هر ماه (هرمزد) - و شايد خصوصاً اوّل بهمن - در معتقدات ايرانى فرخنده و ويژه نشاط بوده، فردوسى هم مُقارنت اين دو روز14 را در ماه بهمن - به عنوان اجتماع دو يا سه روز شادى در يك زمان - فرّخ شمرده و به آيين ايرانى، «مىلعل» طلبيده است. لذا «هرمزد بهمن» - دست كم طبق سه بيت مورد بحث - زادروز فردوسى نيست و اساساً اين ابيات ارتباط آشكارى با زادروز يا سالگرد تولّد وى ندارد.
يك) با اين مشخّصات:
A. Shapur Shahbazi, "The Birthdate of Firdausi (3rd Dey 803 Yazdigirdi= 3rd Januany
ZDMS, CXXXIV 1984 , pp. 98-105.
دو) رك: «زادروز فردوسى»، ترجمه ابوالحسن گونيلى، آينده، س 12، ش 1 - 3، (فروردين - خرداد 1365)، صص 47- 42
سه) براى نمونه، رك: محمّدامين رياحى، سرچشمههاى فردوسىشناسى، (تهران: مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگى، 1372)، ص 31، (چ 2، 1382)، صص 35 و 36؛ ماگالى تودوا، از پانزده دريچه (نگاهى به فردوسى و شاهنامه او)، زير نظرمحمّد كاظم يوسفپور، (رشت: دانشگاه گيلان، 1377)، ص 18.
چهار) رك: ع. شاپور شهبازى، «زادروز فردوسى»، ايرانشناسى، س 2، ش 2، (تابستان 1369)، صص 370؛ نيز همين نويسنده، نميرم از اين پس كه من زندهام (مجموعه مقالات كنگره بزرگداشت فردوسى)، به كوشش غلامرضا ستوده، (تهران: دانشگاه تهران، 1374)، صص 281-273.
پنج) رك:
A. Shapur Shahbazi, Ferdowsi )A Critical Biography(, )Costa, Mesa, California: Mazda Publisher, 1991(, pp. 92-03.
شش) ديوان مسعود سعد سلمان، تصحيح مهدى نوريان، (اصفهان: كمال، 1364)، ج 2، ص 955.
هفت) شرح احوال و اشعار شاعران بىديوان قرنهاى 3 و 4 و 5، به كوشش محمود مدبّرى، (تهران: پانوس، 1370)، ص 552.
هشت) ديوان امير معزّى، (تهران: مرزبان، 1362)، ص 389.
نُه) رك: متون پهلوى، گردآورنده: جاماسب جى دستور منوچهر جى جاماسب - آسانا، گزارش: سعيد عريان، (تهران: كتابخانه ملّى، 1371)، ص 107.
ده) ديوان عنصرى، تصحيح محمّد دبير سياقى، چ 2، (تهران: سنايى، 1363)، ص 276.
يازده) ديوان منوچهرى دامغانى، تصحيح محمّد دبير سياقى، چ 2، (تهران: زوّار، 1375)، ص 97.
دوازده) ديوان نظامالدين محمود قمراصفهانى، به اهتمام تقى بينش، (مشهد: باران، 1363)، ص 100.
سيزده) رك: معصومه ابراهيمى، «بهمنگان»، دايرةالمعارف بزرگ اسلامى، (تهران: مركز دايرةالمعارف بزرگ اسلامى، 1383)، ج 13، ص 213.
چهارده) نيازى به توضيح نيست كه ناميدن روزها به صورتِ شنبه، يكشنبه و... مربوط به دوران پس از اسلام است و در ايرانِ پيش از اسلام هر يك از سى روزِ ماه نام ويژهاى داشته است. در مصراع فردوسى اين دو ويژگىِ گاهشمارى (آدينه و روز هرمزد) در كنار هم آمده است.
Sunday, April 16, 2006
318. سومين همايش ِ ايران شناختي در دانشگاه ِ استنفورد

ميراث خبر- گروه بين الملل، ميترا اسدنيا: سومين همايش ( سمينار) زرتشتي شناسي با شركت ايران شناسان جهان در دانشگاه استنفورد برگزار مي شود. مارتين شوارتز دراين سمينار به بررسي اشعار رمزي و رمز ِ شعر در آيين ِ زرتشت مي پردازد.مارتين شوارتز، كه يكي از متخصّصان برجسته ي ايران شناسي و عضو ِ گروه ِ زبان هاي خاورميانه در دانشگاه كاليفرنيا، بركلي در امريكا، سومين سخنران اين مجموعه همايش هاست كه از سال 2005 تاكنون از سوي برنامه ي مذاهب و فرهنگ هاي اوليّه ي آسيا و برنامه ي بررسي هاي ايران شناختي برگزار مي شود. نخستين برنامه از اين سخن راني ها ، پيش از اين در 17 نوامبر سال 2005 تحت عنوان آيين زرتشتي و سهم آن در مذاهب جهان، توسط فرهنگ مهر استاد برجسته ي زرتشتي شناسي در دانشگاه بوستون و رييس سابق دانشگاه شيراز، در اين دانشگاه ارائه شده بود. دومين سخنراني نيز تحت عنوان ِ زرتشت: انسان و پيامبر توسط استنلي اينسلر، استاد در رشته ي سنسكريت و زبان شناسي تطبيقي در دانشگاه ييل، در تاريخ سوم ِ ماه مارس دو هزار و شش، برابر با 12 اسفند 1384 در دانشگاه استنفورد امريكا برگزار شد. مارتين شوارتز كه در اين همايش به ايراد سخنراني مي پردازد، استاد در مطالعات ايران شناختي و عضو گروه زبان هاي خاورميانه در دانشگاه كاليفرنيا، بركلي است. او دانش آموخته ي دانشگاه بركلي است و از سال 1970 تا كنون در اين دانشگاه به تدريس و تحقيق اشتعال دارد. پرفسور شوارتز متخصص فرهنگ، جامعه و زبان هاي ايراني ي پيش از اسلام، به ويژه متخصص در فيلولوژي زبان فارسي ي ميانه است. نيز در زمينهء آيين هاي زرتشتي ، مانوي و ادبيّات هندو- اروپايي و اقوام سامي تخصص دارد. پرفسور مارتين شوارتز به ويژه به دليل مطالعات گسترده اش در زمينه اوستا و متون زرتشتي و نيز به دليل مطالعاتش در باره گياه هوما يا سوما و كاركرد ِ آن و هويّت گياه شناختي آن در سنت هاي آييني اقوام هندو- ايراني و ميراث ديني ِ آن و همچنين به دليل پژوهش هاي گسترده اش در مورد زبان و ادبيّات عامّه كشورهاي خاورميانه (1989)شهرت بسياري در محافل و در ميان شخصيّت هاي ايران شناسي جهان دارد. برنامه مذاهب و فرهنگ هاي آسيايي، واحدي از اتحاديّه بين المللي مطالعات تطبيقي آريايي، دانش و علوم انساني است كه به پيشرفت و توسعه ي مطالعات و منابع پژوهشي در مطالعات انساني آسيا در دانشگاه استنفورد اختصاص دارد. اين برنامه پژوهشي بر عناصر تحقيقاتي چندي تأكيد دارد كه از پژوهش و برنامه هاي آموزشي گرفته تا حمايت از جريان هاي آكادميك و برنامه هاي آموزش عمومي را به منظور طرح و پاسخ گويي به نيازها و علائق مختلف هم در دانشگاه استنفورد و هم در ساير مراكز پژوهشي و دانشگاهي دربرمي گيرد.اين واحد پژوهشي از زمان تاسيس در سال 1999 تاكنون اقدام به برگزاري برنامه هاي آموزشي و پژوهشي، سخنراني و انتشار كتابها و مقاله ها كرده است كه برنامه ريزي براي سال هاي 2005 و 2006 نيز به منظور بررسي ِ آيين زرتشتي و نقش آن در مذاهب جهان از جديدترين برنامه هاي اين نهاد ِ دانشگاهي است.
Saturday, April 15, 2006
317. خيال بافي و پندارپروري يا پژوهش دانشي و فرهنگي؟
يادداشت ِ ويراستار
افزون بر اين، در اين نوشته ي ِ مدّعي ي ِ گشودن ِ رازهاي بزرگ، گمان پروري هاي بي بنياد و پشتوانه اي هست كه نمي توان آسان از آنها گذشت:
مسجد مشاهده كرد
بعد از غروب آفتاب به چشمان این شیرها دقّت کنید! در دوران صفویّه زوایای دیدگان این شیرهای سنگی، به طوري بنا گذارده شده است که حاکی از انعکاس نور ِ مهتاب و چراغ های حاشیه پل باشد! یعنی درخشش فوق العاده و رو در رو که حکایت از معماری ي خاص و ظریفی در ساخت آنها دارد.
هم اکنون نيز با توجّه به وجود چراغها و پروژکتورهای مختلف، باز نوع ِ این معماری در چشمان شیرها مشخّص است و هنوز دارای درخشش ِ فوق العاده می باشند که بنا به گفته ي آگاهان، نوع ِ سنگ ِ به کار رفته در چشمان این شیرها، از سنگ های منطقه ي بدخشان میباشد که با ظرافت خاص و در هماهنگی با سنگهای بدنه ي این شیرها کار گذاشته شده اند.
هر وقت به پل ِ خواجو سر زدید، حتما" به چشمان این شیرها دقّت کنید.
دو) راز ِ نا قرینگی
شاه عبّاس از قرینگی در بنا و در هر ساختاری، اصلا" خوشش نمی آمد. شاهد حرف من، دقّت در ساختار بناهای واقع در میدان نقش جهان به خصوص مسجد امام (یا مسجد شاه) در ضلع ِ جنوبي ِ اين میدان است.
دقّت کنید که در این مسجد هیچ ستون و ساختار و حتّی کاشی، موازی و یا قرینه نیست و به راحتی در آن اختلاف های بسیاری نمودار است! خیلی عجیب است که چه طور در یک بنا این طور ناقرینگی مشهود است!
تا حالا به پایه های اين پل دقّت کرده اید؟ هريك از پايه هاي اين پل، يك برآمدگی دارد. اين پل با بيست و هفت درجه زاویه ء دید نسبت به جنوب، احداث گرديده است. با كمي دقّت بر روی پایه های پل و تنظیم تناسب آن، دیدگان شما به یک شمع پابرجا و ظاهر ِ کامل ِ آن باز خواهد شد! شمعي که حتّی شعله هم دارد! شمعی که معمار ِ آن کاملا" بر ساخت آن واقف بوده و این شاهکار را بنا نموده است.
مقاله ء مربوط به حمّام ِ شیخ بهائی در سایت موجود است (کلیک کنید). ولی چیزی که هنوز ذهن مرا برای روشن ماندن ِ شمع، کنجکاو نگاه داشته، مربوط به گازی است که وقتی وارد محوّطه ء سوخت ِ این حمّام ِ کوچک شدم، مرا به وجد آورد.
بله! گاز ِ این حمّام از فاضلاب های مانده و طولانی ِ اصفهان به صورت ِ مخروطی از زیر ساختار زمینی به سمت بالا هدایت مي شده و بالطّبع، فشار ِ ورود ِ آن نیز بیشتر می گرديده است.
هنوز که هنوزست، مردم اصفهان از اگوهای قدیمی و فاضلابهای به هم پیوسته استفاده می کنند که در منطقه ء خیابان عبدالرّزاق دارای ِ گودی ِ زمینی ِ ویژه ای است که این کانال به صورتي گسترده از زیر ِ آن هدايت می شود و در قسمتی از آن مخروط بزرگی بر روی این فاضلاب ساخته شده که سر ِ آن بر روی زمین تنگ می شود و گاز را با فشار مناسب و دائمی به سطح زمین هدایت می کند.
جالب این که اکثر اساتید فرهنگی در اصفهان بر این نظر اجماع کامل دارند؛ ولی هیچ گونه ابرازی نمی نمایند.
ابوعلی سینا همانطور که می دانید، در سفر دچار بیماری شد و محل فوت او در خارج از اصفهان در ناحيّه اي به نام گز ِ برخوار بوده که با توجه به عزم سفر ِ وي و مشکلات سیاسی ِ آن دوران، اجازه ء حمل جنازه او را به همدان نمی دهند و در همدان فقط بنای یادبودی از این دانشمند بزرگ می سازند و به عنوان آرامگاه ِ او معرّفي می کنند و دو تن از شاگردانش به طور ِ کاملا" غیر رسمی او را در محلّ ِ فعلی -- كه نشاني اش را دادم -- دفن می نمایند.
Friday, April 14, 2006
316. شاهنامه در گُستره ي ِ جهان: نقدي بر ترجمه ي ديك ديويس
يادداشت ويراستار
چندي پيش بررسي ي كوتاهي را كه بانو رؤيا حكّاكيان درباره ي ترجمه ي انگليسي ي شاهنامه از ديك ديويس
در وال ستريت جُرنال نشرداده بود، در اين تارنما آوردم. اكنون فرصت ديگري پراي شناخت ژزف تر ِ اين ترجمه پيش آمده تا نقدي را كه اريك آرمزبي استاد دانشگاه مك گيل كانادا در نشريّه ي نيويورك سان منتشر كرده است، براي آگاهي ي بيشتر ِدوستداران فرهنگ ايراني و شاهنامه پژوهان در اين صفحه بياورم. همراه با متن اين نقد، نشاني ي تارنمايي را كه خواننده مي تواند گفت و شنود شيرين مَراجي با ديك ديويس و نيز آذر نفيسي را با رويكرد بدان بشنود، مي آورم. از دوست پژوهشگر ارجمندم سعيد هنرمند كه متن نقد و نشاني ي گفت و شنودها را از اوهايو برايم فرستاده است، سپاس مي گزارم. افزون بر اين همه، دو نشاني را هم براي شنيدن يا خواندن متن شاهنامه و نكته هايي در شاهنامه شناسي، در پايان مي آورم.
شنبه 26 فروردين 1385
پانزدهم آوريل 2006
http://www.nysun.com/article/29136?page_no=3
March 15, 2006
Edition > Section: Arts and Letters
New Light on a Mythic Poem Readings
By ERIC ORMSBY
Of all the great national epics, the "Shahnameh" or "Book of Kings" by the Persian poet Ferdowsi is the least known to English readers. There have been dozens of translations of Homer and Virgil; even such obscure ancient writers as Statius and Lucan have found interpreters. The sheer length of the "Book of Kings" does pose a daunting obstacle - one edition runs to nine thick volumes of more than 50,000 verses - but other, even longer epics such as the Sanskrit "Ramayana" and the "Mahabharata" have now appeared in English. The formal difficulty of rendering medieval Persian into readable English constitutes another stumbling block. Ferdowsi's language is light and swift, capable of fierce momentum yet shot through with delicate tints. How sustain this in English so that its distinctive flavor - an unfamiliar blend of relentless force and baffled pathos - survives?A deeper hindrance remains. The "Book of Kings" is a mythic poem.The Iran it unfurls has little or nothing to do with current perceptions of that ancient land. Stranger still, the legends it recounts have virtually no Islamic content or coloration, even though its author was born some three centuries after conquering Muslim armies had hunted down and butchered Yazdegird III, the last Sasanian king, in 651, and Iran had long been converted to the new faith. Instead, the tales concern the fabulous exploits of such pre-Islamic heroes as Feraydun, Rostam and his tragic son Sohrab, Kay Khosrow, and Seyavash, touching recorded history only with the entry of Sekandar (Alexander the Great) into the epic. Even in mullah-ridden Iran these tales strike deep chords in readers, but to most Americans they will be unknown and wonderfully strange.In the opening lines of the poem,Ferdowsi converts the obligatory Muslim formula ("In the name of God the Merciful, the Compassionate") into something with more primordial overtones:Now in the name of God whose power controlsWisdom, and has created human souls,Exalted beyond all that thought or speechIs able to encompass or to reach,The lord of Saturn and the stars at night,Who gives the sun and moon and Venus light,Above all name and thought, exceeding allOf his creation, and unknowable.The translation is by Dick Davis from his "Shahnameh: The Persian Book of Kings" (Viking, 926 pages, $45) and gives a tiny foretaste of what is a magnificent accomplishment. Though abridged, this is not only the fullest representation of Ferdowsi's masterpiece in English but the best; an earlier English verse translation by A.G. and E. Warner appeared in several volumes in 1905 but is almost impossible to find nowadays (and in any case, the Warners' verse is quite pedestrian). By contrast, Mr. Davis, a remarkable scholar of Persian literature, is also a superb poet in his own right with several brilliant collections to his credit; in his new translation, he brings both his erudition and his poetic gift seamlessly into play.Mr. Davis calls his translation a "prosimetrum," that is, prose interspersed with verse; in this he adheres to a hallowed Persian tradition that includes such celebrated compilations as the later poet Sa'di's "Rose Garden" (an inimitable confection of anecdote, lyric, and apothegm that I hope Mr. Davis turns to next).
But in fact, the genre is widespread, including works as disparate as Dante's "New Life" or the Japanese poet Basho's "Journey to the North." At its best, as here, verse and prose not only complement but sharpen and surprise one another.Though the "Book of Kings" abounds with robust characters, from the "demon king" Zahhak from whose shoulders twin serpents writhe to the pleasure-loving Bahram Gur, besotted with wine and the loveliness of women, the great hero Rostam, invariably astride his brave horse Rakhsh, dominates the epic. This champion, familiar to readers of English poetry from Matthew Arnold's long poem, embodies an ancient principle of nobility: courage in battle, incomparable horsemanship, a love of justice, and a hatred of lies characterize him throughout. When he dies, lured with Rakhsh into a pit lined with swords, he still contrives to avenge himself on his betrayer. And like the heroes of the "Iliad," he manages to deliver a speech of surpassing nobility before giving up the ghost: "All the great kings of Iran, all those who were lions in battle, have departed, and we are left here like lions at the wayside."Ferdowsi often describes Rostam as "elephant-bodied" to convey his huge strength and, fittingly enough, he is carried to his grave on the back on an elephant, and "from Kabol to Zabol the land was filled with lamentation." Rakhsh too is washed and shrouded in fine brocade:In a garden they built a great tomb whose roof reached to the clouds. Within, two golden daises were built, on which were laid the dead heroes: freemen and slaves came together and poured rosewater mixed with musk over the heroes' feet, and addressed Rostam:Why is it grief and musk that we must bringAnd not the glory that attends a king?You have no need for sovereignty, no needFor armor, weapons or your warlike steed,Never again will your largesse rewardCourtiers with gifts from your rich treasure hoard.Justice was yours, and truth, and chivalry,May joy be yours for all eternity.Ferdowsi was born in 940 in the northeastern Iranian city of Tus, razed by the Mongols in 1220, and remembered now chiefly as the site of his tomb. Countless pilgrims, for more than a millennium, have paid their respects to him, drawn as well by the nearby shrine of the eighth Shi'ite imam at nearby Meshhed. On November 18, 1933, the English traveler Robert Byron, following in their tracks, visited the ruins. In "The Road to Oxiana," he described the site:Mounds and ridges betray the outlines of the old city. An antique bridge of eight arches spans the river. And a massive domed mausoleum, whose brick is the colour of dead roseleaves, stands up against the blue mountains. ...
It alone survives of the splendours of Tus. Ferdowsi toiled for 35 years on his epic, hoping to please the fickle and uncouth conqueror Mahmud of Ghazna, a hope that was dashed. At the end of the poem he wrote of his supposed patrons, "I had nothing from them but their congratulations; my gall bladder was ready to burst with their congratulations! Their purses of hoarded coins remained closed, and my bright heart grew weary at their stinginess." His only consolation, he went on, was that "when I reached the age of 71, the heavens humbled themselves before my verses." He died in 1020 in poverty, a decade after completing the poem. Thanks to Mr. Davis, his bright heart continues to shine.
گفت و شنود شيرين مَراجي با ديك ديويس و آذر نفيسي را با رويكرد به نشاني ي زير بشنويد:
http://www.npr.org/templates/story/story.php?storyId=5309016
همچنين براي خواندن و يا شنيدن متن شاهنامه و نكته هايي درباره ي آن، مي توانيد به نشاني هاي زير روي آوريد:
و
315. براي استاد دكتر سيّد جعفر شهيدي آرزومند ِ درمان پذيري و بهبوديم
314. دو گفتار تحليلي ي تازه درباره ي كارنامه ي شعري ي ِ م. آزاد
چهاردهم آوريل 2006
313.كانون نويسندگان ايران رو در رو با نارواداري و بازداري
امروز گزارش بسيار تأسّف انگيز زير از بازداري ي مأموران براي برگزاري ي نشست ِ همگاني ي كانون نويسندگان ايران در تهران كه قراربود ديروز در تهران برگزارشود، به اين دفتر رسيد. جاي بسي دريغ است كه در ميهن ما حتّا به نويسندگان و شاعران و پژوهندگان، اين كوشندگان و خدمت گزاران راستين فرهنگ و ادب، اجازه ي تشكيل يك گردهمايي داده نمي شود! به راستي با اين
تعطیل اجباری مجمع عمومی کانون نویسندگان ایران
پس از این که دونفر از اعضای کانون که برای گرفتن مجوز به وزارت ارشاد مراجعه کرده بودند، توضیح دادند که مدتها پیش درخواست کانون را برای گرفتن مجوّز به وزارت ارشاد تسلیم کرده و خواست خودرا پی گرفته اند، مأموران در پاسخ آنان گفتند که چنین درخواستی تسلیم نشده است و اثری از آن در مکاتبات مربوط به کانون نیافته اند.
نزدیک به هشتاد نفر نویسنده، شاعر، مترجم و محقق درفاصله ي زمانی ي ساعت 5/ 13 تا 15 امروز، در گوشه خیابان محل بر گزاری ي مجمع عمومی کانون حضور داشتند که پس ازاطمینان از این که مأموران اجازه تشکیل مجمع را به آنان نخواهند داد، پراکنده شدند .
Thursday, April 13, 2006
312. نخستين سرود ِ ملّي ي ِ ايران
يادداشت ويراستار
برگرفته است. پيوندْنشانه هاي همراه متن، راه بُردار به اجراي سرودي است كه آن را نخستين سرود ملّي ي ايران شناسانده اند. از ديدگاه تاريخي، مايه ي خشنودي است كه بتوانيم با سندي از دوران جنبش مشروطه خواهي ي ايرانيان آشناشويم. اين سرود كه آهنگ آن را يك نظامي ي فرانسوي در يكصد سال پيش از اين ساخته، سال گذشته با شعري كه آقاي بيژن ترقّي براي آن سروده، به وسيله ي گروهي از نوازندگان كه اركستر ملل ايران خوانده شده، در تالار وحدت (رودكي)، به اجرا درآمده است. امّا از ديدگاه فرهنگ امروز، چشمداشت هر ايراني اين است كه استادان موزيك امروز ايران، كساني همچون حسين دهلوي، شاهين فرهت، علي رهبري، لوريس چكناواريان و ديگران، سرودي نوآيين و فرهنگْ آذين براي ايران بسازند كه بتواند پژواك تب و تابهاي درون نسلهاي امروز و بيانگر آرزوهاي رهايي جويانه و آرمان هاي آزادي خواهانه ي آنان باشد و چشم انداز ِ شورمندانه ترين نگرشهاي انساني ي ايشان را در برابر ِ ديدگان ِ خيال ِ هر شنونده اي بگشايد. اين انتظار بيجايي نيست و آفريده هايي همچون بيژن و منيژه اثر دهلوي، اپراي رستم و سهراب و تخت جمشيد اثر چكناواريان، سمفوني هاي ايران، بانوي ايران و دماوند اثر فرهت و جز آن، هم اكنون گوش ِ جان ِ هر دوستدار فرهنگ و هنر شكوهمند ايران را مي نوازد و نويد ِ كارهاي درخشان ديگري را مي دهد كه سرودي ممتاز براي ايران نيز مي تواند در شمار آنها باشد. چُنين باد!
در دو پيوست اين گزارش، براي بهتر شناساندن لومر، سازنده ي آهنگ اين سرود و نيز پيشينه ي موزيك ايراني و برخي هماميزي هايش با موزيك غربي از روزگار بنيادگذاري ي دارالفنون، بخشي از سفرنامه ي ايران شناس نامدار دانماركي، آرتور كريستن سن و نيز گُفتاوردي از كتاب ِ سرگذشت موسيقي ايران، اثر زنده ياد استاد روح الّله خالقي را كه دوست و همكار گرامي، بانوي ايران شناس منيژه احدزادگان آهني از دانمارك به اين دفتر فرستاده است، با سپاس از او در پايان مي آورم. نوشته ي كريستن سن، ترجمه ي فرستنده است.
جمعه 25 فروردين 1385
براي دانلود اين سرود، روي هر کدام از لينکها کليک راست کرده و

تالار وحدت (رودكي) - پاييز 1384
نام جاويد وطن
صبح اميد وطن
جلوه كن در آسمان
وطن اي هستي من
شور و سرمستي من
جلوه كن در آسمان
همچو مهر جاودان
بشنو سوز سخنم
كه هم آواز تو منم
همه جان و تنم
وطنم وطنم وطنم وطنم
همه با يك نام و نشان
به تفاوت هر رنگ و زبان
همه شاد و خوش و نغمه زنان
ز صلابت ايران جوان
---------------------------------------
دوستانتان را از شنيدن اين موسيقي زيبا محروم نکنيد.
آرتور کریستِن سِن
پژوهنده ی بزرگ دانمارکی، در نخستین سفرنامه ی خود به ایران (1914)، با اشاره به موسیقی ایرانی چنین می نویسد:«موسیقی ایرانی ـ عربی مبحث پیچیده ای است که تاکنون چندان مورد مطالعه قرار نگرفته و پر از نادانسته هاست. این موسیقی، احتمالاً، ریشه در موسیقی یونان باستان دارد و اساس آن، در دوره ی پیش از اسلام، در ایران ساسانی تثبیت شده است. عرب ها هنر موسیقی را از ایرانی ها آموخته، ترانه های صحرایی خود را در چارچوب هنر موسیقی قرار داده و مبانی موسیقی خود را بر اساس سیستم تارهای عود بنیان گذارده اند. در این سیستم، از پرده های یک سوم استفاده می کنند، بدین ترتیب، پرده های میانی آن با موسیقی ما متفاوت است. به نظر می رسد اصطلاحات موسیقی در ادوار مختلف احتمالاً معانی متفاوت داشته اند. برای مثال، واژه ی «گام» ــ اصطلاحی که تقریباً همان گام موسیقی ناقوس کلیساهای ماست ــ ، در دوره ای دیگر نوعی موسیقی بوده است. امروز، در ایران، به طور معمول، تدریس موسیقی مستلزم یادگیری دوره ی آواز در یک دستگاه است؛ پیشتر دوازده دستگاهِ شناخته شده وجود داشت، اکنون تنها هشت دستگاه نواخته می شود: هور دستگاهی است غم انگیز و احساساتی، به عکس، ماهور شاد است، همایون آهسته و تشریفاتی است، دوگاه غم انگیز، سه گاه و چهارگاه آهنگ رزم، نوا تشریفاتی و مخصوص مراسم بزرگان است و پنج گاه آمیزه ای از همه است. هر دستگاه مناسب شعری از حافظ یا سعدی با «آواز» شروع می شود. این آواز یک پیش درآمد است و آن قدر تکرار می شود تا تبدیل به یک «رِنگ» گردد. رِنگ با آواز پُرشور و نشاط همراه شده و تبدیل به آهنگ رقص می شود یا یک «تصنیف»، که در واقع همان ترانه ی ایرانی است. هارمونی در موسیقی ایرانی ـ عربی ناشناخته است؛ همه ی موسیقی یک صداست، و فقط اجرای متفاوت هر آلت موسیقی، ملودی آن را از دیگران متمایز می کند. اجرا، در اصل، قابلیت استادان شرقی است و در این مورد، تا آن جا که من مشاهده کرده ام، آنان آزادند تا اجرای هر ملودی را، هنگام تکرار، کمی تغییر دهند.
نوت نویسی، هیچ گاه، در این موسیقی به کار نرفته است، اما آوازها، تصنیف ها، و رِِنگ ها، نسل اندر نسل، از استاد به شاگرد منتقل شده اند. استاد چگونگی نواختن ساز را به شاگرد می آموزد و شاگرد از استاد تقلید می کند. این روش فراگیری بسیار سخت و پُر دردسر است. فراگیری یک دوره ی آواز پنج سال وقت می گیرد، یعنی احتمالاً همان زمانی که برای فراگیری یک دستگاه لازم است.
در شرق، از تمایل اروپاییان نسبت به موسیقی نو و ملودی های نو چیزی نمی دانند. شرق چنان محافظه کار و چنان غرق در حفظ یکپارچه ی همه ی گرایش های فکری خود است، که از سده ای به سده ی دیگر، همان موسیقی کهن را در چارچوب کهن حفظ کرده است، مگر با تغییرات کوچکی که، به طور طبیعی، هنگام آموزش موسیقی از استاد به شاگرد، بدون نوت نویسی انجام می شود و تا به حال پاسخ گوی احتیاج ها و انتظارهای شرقی ها از موسیقی بوده است. نخستین بار، در عصر ما، یک فرانسوی، ا. لومِر (A. Lemaire) ، که در زمان مظفرالدین شاه سرپرست ارکستر نظامی بود، چند دستگاه را به روش نوت نویسی اروپایی به تحریر در آورد. او بایستی چنان دستگاه هایی را انتخاب می کرد که با موسیقی اروپایی مأنوس بودند. او، به دستور شاه، به این موسیقی ، همچون موسیقی اروپایی، هارمونی داده و آن را برای گوش اروپاییان پذیرفتنی تر کرده است. او، برای از بین بردن یکنواختی آواز، تکرار آن را کوتاه کرده و بدان رِنگ و تصنیف داده است. آیا بدین ترتیب خدمتی به موسیقی ایرانی کرده است یا خیر، هنوز معلوم نیست. هنگامی که موسیقی شرقی با لعاب فرنگی عرضه می شود، نه شتر است و نه مرغ. یکنواختی و سادگی این موسیقی همان چیزی است که آن را دلپذیر می کند و با گوش فرادادن به آن در محیط شرقی می توان تأثیر کامل و مؤثری از زندگی شرقی، خرد، و تفکر آن را دریافت کرد.
عجیب بود که پرده های یک سوم مرموز در برخی از قطعه های موسیقی، که ارکستر می نواخت و می خواند، وجود نداشت. نمی دانم آیا امری تصادفی بود که نوازندگان دستگاه هایی را انتخاب کرده بودند که این پرده ها در آن وجود ندارند یا این که نفوذ اروپاییان در نظام موسیقی کهن شرقی نیز رخنه کرده است؛ اما در هر صورت وجود ویولن در میان آلات موسیقی نوازندگان حکایت از این جریان می کرد. آیا حق با پژوهشگر موسیقی و خاورشناس هلندی ی. پ. ن. لند (J.P.N. Land) است که ادعا می کند همه ی سیستم پرده های یک سوم ساخته ی ذهن موسیقیدان های شرقی است و در عمل به هیچ وجه وجود نداشته است؟ این پرسشی است که من هرگز نتوانسته ام به عمق آن بپردازم. ولی آشکار است که من، هم در تهران و هم در شهرستان ها، دور از تمدن اروپایی ــ البته در این مورد یقین ندارم ــ هیچ آهنگی نشنیده ام که به گوش اروپایی نامأنوس باشد.
هنگامی که نوازندگان برای استراحت رفتند، من کوک سازهایشان را نگاه کردم. ویولن مانند ویولن اروپایی کوک شده بود؛ سه تارِ کمانچه مانندِ بالاترین سه تارِ ویولن ( re-la-mi) و کوکِ تار (re-la-re-re) بود.
اجازه بدهید این میان پرده ی موسیقی را با سخنی از سرودهای ایرانی پایان دهم که خارج از سیستم دستگاه سنتی نیست. در سال های انقلاب مشروطیت، یک سرود آزادی نیز سروده شده است: «ای برادران، فرزندان هموطن»، که با شعر وزن دار، پُرمایه و ملودی پُرشور خود محبوبیتی بسیار یافته است. ساختار ملودی اروپایی، ولی عمق آن آوای شرقی است. این سرود همچون انقلاب ایران، سعی دارد که روح شرق و غرب را به یکدیگر پیوند دهد، و در این مورد موفق شده است.»
* * *
استاد روح الله خالقی
در کتاب سرگذشت موسيقي ايران می نویسد: هنگامی که ناصرالدين شاه به تخت سلطنت نشست، وزير کاردان و با تدبير او، ميرزا تقیخان امير نظام امير کبير، که از طرز تعليم و تربيت عمومی در اروپا آگاهی یافته بود، به خوبی دریافت که بايد سطح فرهنگ مملکت را بالا برد و ايرانيان را به علوم جدید آشنا کرد، بنابراين در تدارک مقدمات يک دانشکده در تهران کوشش کرد تا در اين مرکز نوین تعلیم و تربیت، علوم جدید مانند رياضی و مهندسي و طب و داروسازی تدريس و فنون نظامی تعليم داده شود که رستههای پياده، سواره، توپخانه و مهندسی هر يک به وظايف خود آشنا گردند و افسرانی تربیت شوند که بتوانند وضع نظام ایران را اصلاح کنند و مانند سایر کشورها، سپاه یک شکلِ منظمی به وجود آورند. به این منظور به تأسیس مدرسه ای به نام دارالفنون، در همین محل کنونی، همت گماشت، و آموزگاران متخصص بسیاری از کشور اتریش و فرانسه استخدام کرد. ....موزیک دارالفنون ــ سال ها بعد لزوم دستههای موسيقی نظامی به سبک جديد که جزو لوازم و تشريفات سلطنتی بود مورد توجه قرار گرفت. به اين منظور شعبهای در مدرسه ی دارالفنون به نام "شعبه ی موزيک" تاسيس شد و برای تعليمات فن، يک متخصص فرانسوی به نام لومر از فرانسه استخدام شده به ايران آمد. ... از اين زمان کلمه ی "موزيک"به دستههای موسیقی نظامی اطلاق شد و موزيک جاي نقاره* را گرفت. منظور اصلی این شعبه تربیت نوازنده ی سازهای بادی موسیقی نظام و تربیت مربی برای تدارک دسته های موسیقی نظامی بود. شاگردان اين شعبه که لباس نظامی به تن داشتند، آموزش های موسيقی را فرا گرفتند. چون معلم اروپائی، لومر، زبان فارسی نمیدانست ميرزا علی اکبرخان نقاش باشی (مزينالدوله) که معلم فرانسه و نقاشی دارالفنون بود، به سمت مترجمی لومر منصوب گردید و درس موسیقی نظری او را که برای شاگردان می گفت به طور پرسش و پاسخ به فارسی ترجمه کرد و اولین کتاب تئوری موسیقی را به سبک جدید با جمله های فرانسه و ترجمه ی فارسی آن ها نوشت و در چاپخانه ی دارالفنون به چاپ رسانید و در دسترس شاگردان مدرسه قرار داد (1261 خ/ 1301 هـ . ق.).
درس های دیگر مانند سرایش (سلفژ) و آموزش عملی سازهای بادی به عهده ی آموزگار اروپایی بود. وسایل، اسباب و لوازم کار از مانند سازهای موسیقی نظامی هم که سفارش داده بودند از اروپا رسید و پس از چند سال یک دسته ی موزیک حاضر و آماده شد که در جشن ها و سلام های رسمی و هنگام پذیرایی و معرفی سفیران به حضور شاه برای اولین بار به جای نقاره خانه** ی قدیم به کار رفت * * *
به نوشته ی استاد خالقی نخستین آهنگ سلام را لومر ساخت که تا زمان محمدعلی شاه معمول بود و در دوره ی احمد شاه تغییر کرد.
در سالهای آخر دوره ی ناصری نیز يک فرانسوی به نام دووال استخدام شده، به ایران آمد. او ويولن زن بود و به تشکيل ارکستر سازهای زهی اقدام کرد ولی دو سال بیشتر در ايران نماند و همان لومر بود که دنباله ی کار و آموزش دستههاي موزيک را به عهده داشت. در دوره ی مظفرالدین شاه برای نخستین بار چند آهنگ ایرانی توسط لومر برای پیانو نوشته شد و در پاریس به چاپ رسید. چنان که در سفرنامه ی مظفرالدین شاه به این مطلب اشاره شده است:
"ناصر همایون و مسیو لومر را که به پاریس فرستاده بودیم امروز آمده فرمایشات ما را از بابت نوت های موزیک به خوبی انجام داده اند."
یک نسخه از این نوت ها که در همان موقع در پاریس چاپ شد اکنون در کتابخانه ی هنرستان موسیقی ملی موجود است و شامل قسمتی از آواز چهارگاه و همایون و ماهور با چند تصنیف و رِنگ می شود و لومر نیز یک صفحه مقدمه به زبان فرانسه در آغاز آن نوشته و مخصوصأ از ناصر همایون شاگردش که در جمع آوری و نوشتن آهنگ ها به او کمک کرده سپاسگزاری کرده است. لومر در تهران زندگی کرد و درگذشت.
به نوشته ی استاد خالقی لومر شاگردان زیادی به جای گذاشت که هریک در رشته های گوناگون موفقیت های بسیاری به دست آوردند. سليمان خان از بهترين شاگردان لومر بود که در کار نواختن قرهنی (کلارنيت) و ديگر سازهای بادي دست داشت و پيانو را هم مي نواخت. غلامرضا مينباشيان (سالار معزز) از ديگر شاگردان لومر بود که بعدها سمت آموزگاری شعبه موزيک و رياست کل موزيک را به دست آورد.
سالار معزز براي تدريس سلفژ و ديکته ی موسيقی و تعليم سازهای بادي معلم خوبی بود، اما به خاطر روحيه نظامی، بسیار سختگير بود، ولی هنرجویان از او کاملأ استفاده می کردند. او در نواختن پيانو ذوق داشت و بر خلاف موسيقیدان های تحصيل کرده ی اين دوره که توجهی به موسيقی ايرانی ندارند، حتی خود، کوک پيانو را تغيير می داد و آهنگهای ملی را با پيانو می نواخت. او معتقد بود که شاگردان مدرسه بايد با اصول موسيقی ملی هم آشنا باشند. از ديگر شاگردان لومر که بعدها به شهرت رسيدند، می توان از حسين هنگآفرين معروف به حسين خان که رئيس يکي از دستههای موزيک قزاقخانه بود نام برد، ساز هميشگی او سهتار بود اما نواختن پيانو و سازهای بادی و ويلن را هم می دانست، و در خانه کلاس خصوصی داشت.
از ديگر شاگردان قديمی لومر، ارسلانخان بود که از شاگردان خوب دارالفنون به شمار میآمد و در نواختن پيانو و ديگر وسايل موسيقي دستی داشت. ارسلان خان در دوره ی مظفرالدين شاه پيشخدمت مخصوص او بود و لقب "ناصر همايون" گرفته بود و به همين ترتيب به درجه ی سرتيپی رسيده بود و رئيس موزيک مخصوص سلطنتی شده بود. او در تمام مسافرتهای مظفرالدين شاه به فرنگ همراه او بود و دستور شاه را برای خريد آلات و ادوات موسيقي و به چاپ رسانيدن نوتها انجام می داد. در گوشه ای از خاطرات مظفرالدين شاه ميخوانيم: "ناصر همايون بعضي نوت های آواز را که به ارکستر داده خوب اجرا کردند و خوب می زدند، تمام فرنگیها نوت ايرانی را پسنديدند. ناصر همايون را فرموديم پيانو زد تمام فرنگها تمجيد کردند..."ابراهيم آژنگ از ديگر شاگردان لومر بود، او ويلن را از "دو وال" استاد فرانسوی آموخت و در محافل هنری به "ابراهيم ويولونی" مشهور شد. ابراهيم آژنگ علاوه بر سرپرستی دسته های موزيک و معاونت کلاس موزيک دارالفنون، کلاس خصوصی برای تعليم موسيقی به ويژه ساز ويولن در منزل خود داير کرده بود. آژنگ در تمام طول خدمت سازماني خود در ارتش تا درجه سروانی بالاتر نرفت و همين مورد سبب دلتنگي و دلسردي او شد. او به هنگام تأسيس راديو تهران در جايگاه سرپرستی نوازندگان مشغول به کار شد و تا سال 1320 در اين مقام باقی بود تا این که بازنشسته شد.
نصرالله مينباشيان: بزرگترين فرزند "سالار معزز" است که مقدمات موسيقی را در شعبه موزيک دارالفنون فرا گرفت و سپس براي تحصيل به روسيه رفت و پس از تکميل اطلاعات به تهران بازگشت و شغل اموزگاری ويولن و ويولن سل را به دست گرفت. نصرالله خان پيانو و ويولن را به خوبی مینواخت ولی توجهش بيشتر به موسيقی اروپایی بود. او در عين حال با موسيقی ملی آشنايی داشت و آهنگ های ايرانی را با پيانو مینواخت.
کسانِ بسیاری از مدرسه موزيک دارالفنون فارغالتحصيل شدند، اما بيشتر اين افراد در واقع کارکنان و پرسنل رسته و درجه های نظامی ارتش در آن زمان بودهاند که به طور کلی براي تأسيس دسته های موزيک نظام به کار گمارده شده بودند. در سال 1297 خورشيدی، تشکيلات فرهنگي جديدی به وجود آمد، و مدرسه ی موزيک نام گرفت، مدرسه ی متوسطه شناخته شد و شرط ورود به آن داشتن گواهينامه ی پنجم ابتدایی و دوره اش پنج سال بود.***
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* نقاره دو طبل کوچک متصل به هم، یکی کوچک تر با صدای بم و دیگری بزرگ تر با صدای زیر است. آلت نواختن نقاره دو عدد چوب است به نام چوب نقاره و با دو دست نواخته می شود. گاهی یک دست در بم و دست دیگر در زیر، کار می کند. گاه هر دو چوب به بم یا به زیر می خورد. کاسه ی نقاره از مس است و پوست آن از گاو تهیه می شود که کلفت تر است. نک خالقی 1362: 208 – 209.
**نقاره خانه محلی را می گفتند که در آن جا سُرنا (سازی بادی مانند هوبوا)، کَرنا (سازی بادی و بلند که صدای بم دارد)، نقاره و گورگه (طبلی که از نقاره بزرگ تر است) می نواختند. نک خالقی 1362: 208-209.
*** نک. روح الله خالقی (1362): سرگذشت موسیقی ایران. چ 2. ج 1: موسیقی نظامی: 197-238. تهران: انتشارات صفی علیشاه.
Wednesday, April 12, 2006
311. يادداشت هاي شاهنامه: چراغ راهنمايي به هزارتوهاي حماسه ي ايران
يادداشت ويراستار
شاهنامه ي فردوسي، گنج شايگان حماسه ي ملّي ي ايران و بزرگترين نمايشگاه فرهنگ ايراني، به گفته ي درست ِ استاد دكتر جلال خالقي مطلق، ويراستار ِ بهترين و رساترين چاپ ِ تاكنون نشريافته ي آن، متني است "دشوار ِ آسانْ نما". اين سخن ِ استاد خالقي، برآيند ِ آزمون ِ دشوار ِ چند ده ساله ي ايشان در كار ِ ويرايش ِ اين اثر ِ گرانْ سنگ است و هركس كه سر و كاري جدّي با اين متن داشته باشد، درستي ي آن را گواهي مي كند.
شاهنامه ي ويراسته ي استاد خالقي مطلق، بهترين و نزديك ترين ويرايش به سروده ي استاد ِ توس كه تا كنون شش دفتر از متن آن همراه با دو دفتر از يادداشتهاي استاد بر آن نشريافته، كار ِ شاهنامه پژوهي را بسيار فرهيخته تر و در همان حال، آسان تر از گذشته كرده و به راستي اين يكي از دستاوردهاي بزرگ ِ روزگار ماست كه پس از هزار سال آشوب در كار ِ نگارش متن شاهنامه، چنين ويرايش ِ سَخته و پرداخته اي از آن به دست داده شده است.امّا باز هم كار شاهنامه خواني ي درست و پژوهشگرانه، كاري كوچك و ساده نيست و خواننده و پژوهنده ي پويا و جويا، هرگاه در اين پويش و كُنِش رهنمودهاي بسنده نداشته باشد، چه بسا كه در كار درمانَد و سرگردان و گمراه شود. از اين رو، استاد خالقي به ويرايش متن بسنده نكرده و دستاورد ِ نيم سده شاهنامه پژوهشي ي خود را در دفترهايي افزون بر متن، نشر داده تا چراغ رهنموني فراراه هر پوينده ي راستين اين راه بگيرد و او را با خود به هزارتوهاي حماسه ي بزرگ ايران ببرد و بخش بزرگي از رازواره هاي آن را برايش بگشايد و پاي او را بدين جهان شگفت بازكند.
اثر جلال خالقی مطلق

info@noufe.com
www.noufe.com

این یادداشتها سرشار از آگاهیهای گونهگون میباشد. اهمیت موضوع درگیری در سراسر شاهنامه، مفاهیم اسطورهای چون فرّه و مشروعیت (پادشاهی و یا نیز پهلوانی)، رابطهی پسر با پدر و نیا، آیین خسروان، اساطیر و تاریخ، آیینهای ایران کهن، تعبیر اسطورهها و آیینهای پیش و پس از دین زرتشتی، ادبیات و توضیح ریشهی واژگان، صنایع قصیدهسرایی و نیز نگاه فردوسی در زمینههای گوناگون، از جمله به زن، مورد کنکاش قرار گرفته و با رمزگشایی زبان در زمان شاعر، خواننده با نگاهی نو به پیشباز این اثر ارزنده میرود.
در این یادداشتها نهتنها روایت فردوسی با روایت مورخان پیش از فردوسی مقایسه گشته، بلکه در پایان برخی از داستانها نقدی فشرده و کوتاه نیز ارائه شده است. از یکسو درگیریهایی که هستهی اصلی داستانهای شاهنامه را تشکیل میدهند (نهتنها تضادهای اسطورهای چون نیک و بد، بلکه درگیریهای عقیدتی که در این دو قطب نیک و بد نمیگنجند، همچون "داستان رستم و اسفندیار" و یا "فرود")، با نگاهی تیزبین و شفاف و نیز نو مورد بررسی قرار گرفتهاند و از سوی دیگر زبان شاعر در بیان این درگیریها و ارتباط آنان با طبیعت با دیگر شاعران سنجیده شده است. در اینجا نمونهای از تفسیر سخن فردوسی و مقایسهی آن با سخن نظامی میآید که نشان از دمیدن روح در طبیعت دارد.
"… ولی توصیف شب در خطبۀ داستان "بیژن و منیژه" یک توصیف ذهنی است. در اینجا سراینده به میان دو مرحلۀ بالا، یعنی عکس گرفتن از طبیعت و نقاشی کردن آن عکس، یک مرحلۀ دیگر نیز افزوده است و آن این که عکسها نخست در تاریکخانۀ خیال تغییر ماهیت دادهاند و سپس نقاشی شدهاند. البته در توصیفهای طبیعت در شاهنامه، جاندادن به عناصر طبیعت و مردمسازی آنها نمونههای بسیار دارد. ولی در این جا نه مردمسازی، بلکه دیوسازی، و یا اگر در چارچوب بزرگتری بررسی کنیم، اسطورهسازی از طبیعت انجام گرفته است. خواننده هنگام خواندن توصیف شب در این خطبه، نهتنها به تفاوت آشکار سبک فردوسی با توصیفهای دیگر او از طبیعت پی میبرد، بلکه از سوی دیگر شباهتی که در اینجا میان سبک فردوسی و سبک نظامی است نظر او را جلب میکند. در واقع نظامی که برخلاف فردوسی، بیشتر به توصیفهای ذهنی و تزئینی از طبیعت میپردازد و اصولاً میتوان گفت که در شعر فارسی چنین توصیفهایی ویژۀ نظامی در هنر نگارهپردازی است، از سخن فردوسی در این خطبه تأثیر پذیرفته است. این تأثیر بویژه یکجا در خسرو و شیرین (ص506 ـ 513) در توصیف شب از زبان شیرین به خوبی آشکار است." (ص90)*
در جایجای این یادداشتها دکتر خالقی نشان میدهد که فردوسی چگونه طبیعت را با زندگی انسانی و وصف طبیعت را در سیر روایت پیوند میدهد. فضای طبیعتی که در آغاز خطبهی داستانها به تصویر کشیده میشود، خواننده را برای پایانی خوش و یا دردناک آماده میسازد. روح طبیعت در روح داستان تنیده است و خوانندهی آشنا با سخن فردوسی از طبیعت خندان یا گریان درمییابد که چه سرنوشتی قهرمانان داستان را در انتظار است.
"توصیف شاعر از طبیعت در این خطبه [داستان رستم و اسفندیار]، همانندی نزدیکی به توصیف طبیعت در خطبۀ داستان پیشین [داستان هفتخان اسفندیار] دارد. در هر دو جا طبیعت زنده و پرهیاهوست. در شبی بهاری، پررعد و برق، طوفانی و بارانی، عناصر طبیعت با یکدیگر سخن میگویند و با خود نجوا میکنند. ولی چون شب به پایان میرسد، معلوم میشود که در دو توصیف شاعر، هیاهوی طبیعت و سخن گفتن عناصر آن در شب، دارای دو ماهیّت گوناگوناند. در خطبۀ داستان پیشین، عشق آسمان بر زمین و گریستن ابر، مناسب با موضوع ستایش پادشاه و فرجامِ خوش داستان، سبب باروری و شکوفایی زمین میگردد و با برآمدن آفتاب طبیعت شادان و خندان است. ولی در این خطبه، مناسب با فرجام بد داستان، عشق آسمان سخن هجران است و غرّش و زاری ابر نوحهسرایی است که زمین را نه شاداب، بلکه افسرده و اندوهگین میسازد. شاعر سپس در دو بیت پایان خطبه پرده از علت زاری آسمان و اندوه زمین برمیگیرد. آسمان و زمین سوگوار سرنوشت بدفرجام دو پهلوان نامیاند. بلبل نوحهسرای مرگ اسفندیار است، همچنانکه پیش از آن بر مرگ سیاوش نالیده بود، و ابر بسان رستم میغرد که سرنوشتی بهتر از اسفندیار ندارد. مضمون بیتهای 15 و 16 در واقع از همین آغاز، خط اصلی بینش داستان را تعیین کرده است و خوانندۀ آشنا با ادبیات و آشنا با اخلاق شاهنامه و کارکرد برخی از خطبههای آن، میداند که در این داستان سخن از مطلقیّت حق و باطل نیست، آنچنانکه برای مثال در برخورد میان فریدون و ضحّاک میبینیم، بلکه سخن از درگیری میان دو بینش گوناگون است. از اینرو شاعر از همین آغاز، هم مهر و هم بیطرفی خود را نسبت به دو پهلوان نشان میدهد و تا پایان داستان از این روش بیرون نمیرود." (ص273)
اما یکی از برجستگیهای این اثر نگاه پژوهشگرانه و بری از مطلقگرایی است که حقیقت را یکی و تنها نزد یک قهرمان داستان نمیانگارد بلکه از زاویهی دیدی بیطرفانه به کنکاش و بررسی دلایل درگیری در داستان میپردازد. نمونهی بارز این نگرش را میتوان در داستان تراژیک "رستم و اسفندیار" جستجو کرد.
"موضوع درگیری (conflict) در داستان که در شاهنامه نمونههای فراوان دارد، نبرد میان حق و باطل نیست، چنانکه میان فریدون و ضحّاک یا میان کیخسرو و افراسیاب میبینیم. بلکه درگیری، برخورد میان دو بینش گوناگون است که هر کدام حقانیّت خود را دارند و هر یک از دو طرفِ اختلاف از بینش و حقانیت خود دفاع میکند. در تحول داستان "رستم و اسفندیار" به سوی یک حماسۀ دراماتیک، ناچار میبایست برای پدیدآوردن همسنگی میان حقانیتها، از حقانیت جبهۀ پادشاه کاسته و به رستم داده می شد. اگر این حقانیت از اسفندیار گرفته میشد، عملاً دیگر عنصر "درگیری" جای خود را به عنصر "حق و باطل" میداد و تراژیک داستان نیز از دست می رفت. این جاست که تنها گشتاسپ و وزیر او جاماسپ میبایست به شاهِ پیمانشکن و وزیرِ فتنهگر تبدیل می شدند تا با صدور فرمان ناحق دو پهلوان را درگیر دو بینش گوناگون کنند و به جان یکدیگر اندازند. اکنون اگر به اهمیّت بزرگ گشتاسپ و جاماسپ در گاهان و دیگر بخشهای اوستا و متون دینی پهلوی توجه کنیم، درمییابیم که با ساختن منش منفی و سرشت زیانکار از این دو تن در داستان، تا چه اندازه حماسههای پهلوانی از نفوذ دین و موبدان برکنار بودهاند. توجه به این مطلب از این بابت نیز اهمیت دارد که نشان میدهد که برخلاف نظر برخی ایرانشناسان جامعۀ ساسانی از گروهی بندگانِ شاهان و موبدانِ دین ساخته نشده بود، بلکه بجز دین، زندگی دیگر و ادبیّات دیگری نیز وجود داشت و نباید سراسر کشور ساسانی را با شهر واتیکان یکسان گرفت. باری، این همسنگی حقانیّتها باید در یک جای داستان می شکست تا داستان به سود یکی از دو سنگر بچرخد و پایان گیرد. با دست زدن رستم به نیرنگ، داستان به پیروزی صوری رستم و پیروزی معنوی اسفندیار می چرخد و با مرگ اسفندیار به پایان میرسد. با این حال برای رهایی رستم از بدنامی عناصر چندی درون داستان شده است. یکی خواهشهای پیدرپی او از اسفندیار و التماس او به درگاه خداوند، دیگر پذیرفتن تربیت بهمن و وفاداری به قول خود، و بویژه جدا کردن روایت مرگ رستم از دنبالۀ داستان و پروراندن لحظۀ مرگ رستم به گونۀ یک رویداد بیمانند حماسی. همۀ این کارها از سقوط منش رستم که از لحظۀ دست زدن به نیرنگ آغاز می گردد کاسته، ولی آن را بکلّی ناپدید نکرده است."
دکتر خالقی در بررسی درگیری این داستان از دو دیدگاه متفاوت سخن میگوید. یکی از دیدگاه آیین پادشاهی و دیگری از زاویهی دید آیین پهلوانی. وظیفهی فرد در برابر پادشاه ـ طبیعتاً بر اساس آیینها و قوانین پادشاهی زمان گشتاسپ ـ در برابر آیینهای پهلوانی. عقیده و ایمانی که اسفندیار را برخلاف خواست خود، و نیز خلاف نظر مادر فرهیختهاش کتایون، به سیستان و دستگیری رستم میکشاند، در برابر آیین پهلوانی که پهلوان تا سر حد مرگ میجنگد، حتّی دست به نیرنگ میزند تا دست به بند ندهد و دستبسته تسلیم نشود و از حیثیّت پهلوانی و آزادگی خود، حتّی در برابر پادشاه، دفاع کند. در اینجا چکیدهای از نقد استاد را بر این داستان آوردهام.
"در این داستان ده تن نقش فعال دارند: اسفندیار، رستم ، گشتاسپ، سیمرغ، پشوتن، زال، جاماسپ، بهمن، کتایون و زواره. چند تن هم نقشی کوتاهتر و بیشتر سیاهیلشکر دارند، همچون فرامرز، رودابه، پسران دیگر اسفندیار و خواهران اسفندیار. از آن ده تن، نقش چهار تن نخستین از همه مهمتر است. دو تن نخستین نقش اصلی داستان را دارند و دو تن دیگر، یعنی گشتاسپ و سیمرغ، نقشی کوتاه، ولی بسیار مهم. گشتاسپ ماجرا را میگشاید و سیمرغ آنرا میبندد. [...] ـ اسفندیار بظاهر شاهزاده است، ولی در واقع سربازی پهلوان است. گره زندگی او در همین جاست که هم سرباز است و هم پهلوان. او از یک سو سربازی است جان در کف و سخت فرمانبردار که گویی شعار "المأمور معذور" را از الگوی او ساختهاند. اما فرماندهای که اسفندیار گوش به فرمان اوست، تنها یک فرماندۀ سپاه نیست، بلکه فرماندۀ کل کشور است که سرپیچی از فرمان او عملاً نابودی اوست و نابودی او نابودی یک تن نیست، بلکه شکست یک نظام، خیانت به کشور و آسیب به دین است. از این رو با آن که اسفندیار توانایی این را دارد که هردم اراده کند، گشتاسپ را برکنار زند و به جای او نشیند، ولی نهتنها پیمانشکنیها و خوارداشتهای او را با شکیبایی فرومی خورد، بلکه حتّی بیگناه بند و زندان او را میپذیرد و تا فرمان آزادی او از سوی پادشاه، آن هم به سبب تاختن دشمن و در خطر افتادن تاج و تخت، صادر نمی گردد، برای رهایی خود کوچکترین گامی برنمی دارد تا به گفتة خود "بند شهریار را خوار نکرده باشد". ولی اسفندیار در عین حال یک پهلوان هم هست. پهلوانی رنجدیده که همیشه در برابر بلاها سینه سپر کرده، ولی ارج رنجهای او را ندانستهاند. چنین کسی خوب می داند که رستم چه کشیده است و اکنون از فرمان به ناحق پادشاه چگونه رنج می برد. او خوب می داند که پدرش دروغگو و رستم بیگناه است، ولی گشتاسپ به چشم او لاشهای است که در برابر رخنة یک سد عظیم گذاشته باشند. وظیفۀ عاجل سوزاندن این لاشه نیست، بلکه نشکستن سد است. ضرورت از این لاشۀ متعفن یک بت مقدّس ساخته است. از این رو اسفندیار می کوشد تا دو وظیفۀ ناسازگار، یکی وظیفۀ سربازی در فرمانبریِ بیچون و چرا از پادشاه را و دیگر وظیفۀ پهلوانی در نگهداشت حیثیت یک پهلوان بزرگ را با هم سازگار سازد. اسفندیار چه بهسبب نیروی تن خود و چه بهسبب پیروی لشکر از او اصلاً نیازی به نگهداشت یکی از این دو وظیفه و یا سازگارکردن آنها را باهم ندارد. از این رو کوشش و پافشاری او در این کار، تنها از راه اعتقاد کامل است، تا آن جا که حتّی پس از کشتهشدن فرزندانش در اثر پیمانشکنی سیستانیان و حتی پس از شکستدادن رستم در نبرد نخستین، باز کینهای به دل نمی گیرد و همچنان بر سر اعتقاد خود باقی می ماند و به امید سازگار کردن دو کار ناسازگار چندان آگاهانه تعلّل می ورزد تا سرانجام جان خود را بر سر آن می گذارد. [...] رستم در شاهنامه همهجا یار و پشتیبان ایرانیان است و این حقیقتی است که در همین داستان نیز نهتنها از زبان او، بلکه از زبان مخالفان او نیز بارها شنیده می شود. آنجا که رستم در گفتگو با اسفندیار می گوید "از پی شاه فرزند خود را کشتم" دل خواننده از شکوۀ پهلوان به درد می آید. ولی این پهلوان برخلاف اسفندیار آیین بندگی را هیچ گاه به معنی پیروی بیچون و چرا از فرمان پادشاه نگرفته است؛ بلکه همیشه میان بندگیِ بندگان و بندگیِ آزادگان فرق گذاشته است. از نگاه او بندگیِ آزادگان پیمانی است میان پادشاه و پهلوانان که در آن هریک از دوسوی پیمان دارای وظایفی هستند. وظیفۀ پادشاه جز دادن پاداش به پهلوانان در برابر جان فشانی آنها، یکی نیز احترام به آزادی و حیثیّت پهلوانان در چارچوب آیین بندگیِ آزادگان است. رستم در این برداشت به همان گونه حسّاس است که بهرام چوبین در مثال تاریخی. [...] از سوی دیگر، رستم در همان حال که به حیثیّت خود سخت پایبند است، آیین بندگی را نیز میشناسد و از آن ـ البته بدان برداشتی که او از آن دارد ـ سر نمیتابد. از این رو اگر فرمان پادشاه تنها این بود که اسفندیار، رستم را با خود به درگاه بیاورد، رستم با وجود بی گناهی، از فرمان پادشاه سرپیچی نمیکرد و این مطلبی است که او خود بارها به اسفندیار پیشنهاد میکند که با دست باز همراه او به درگاه رود. ولی فرمان گشتاسپ حیلهگر اینست که اسفندیار، رستم را با دست بسته به درگاه ببرد تا رستم تن بدین ننگ ندهد و کار به جنگ کشد و اسفندیار چنانکه جاماسپ پیشگویی کرده است کشته شود. این که رستم با شنیدن چنین فرمان اهانتباری بی درنگ دست به گرز نیا نمیبرد، نشان می دهد که او اینبار تا چه اندازه در دوراهۀ دفاع از حیثیّت خود و نبرد با شاهزادۀ جوان سرگردان است. حتّی پس از رفتار پرتحقیر اسفندیار با او در بزم، بدین هدف که رستم را به گزینش یکی از دوراه "بند" یا "نبرد" وادار کند، باز رستم خشم خود را فرومی خورد تا دامن خود را آلوده به ننگ نبرد با اسفندیار نکرده باشد. این سرگردانیِ رستم میان دفاع از نام و حیثیت خود از یک سو، و گریز از نبرد با یک پهلوان خودی از سوی دیگر، لابههای او که اسفندیار از موضوع "بند" چشمپوشی کند، شکوههای او از روزگار نو و بدآیین و گله از بخت ناسازگار که هر راه گریز را بر او بسته است، اینها همه نقطۀ اوج منش پهلوان پیر است که خواننده او را در گذشته هیچ گاه بدین سان ندیده بود و بدین درماندگی نیافته بود..." (ص330ـ331)
از آن جا که مطلقگرایی و تکحقیقتی، ریشهای هزارانساله در فرهنگ ایرانزمین دوانیده است، گذار از این نگرش زمینهی دانش، آگاهی، تجربه و نیز پژوهشی گسترده میطلبد. بسیاری از پژوهشگران به داستان رستم و اسفندیار پیش از این پرداختهاند، اما اغلب حق را در نزد رستم یافتهاند و پیشاپیش اسفندیار را محکوم ساختهاند، بیآنکه حتی در سخن اندیشمندانه و بیطرفانهی فردوسی تعمق کنند که چگونه با سخن یگانهاش دوسوی این درگیریها و دلایل آن را در یک روایت تراژیک ایرانی پرداخته است. دکتر خالقی در مقدمهی این یادداشتها اشاره کردهاند که شاهنامه متنی "دشوار آساننما"ست. مطالعهی این یادداشتها در کنار متن پیرایششدهی شاهنامه، این اثر یگانهی جهانی را قابل درک و تا حدودی آسان مینماید.
---------------------------------------------
* همهی نقلقولها از یادداشتهای شاهنامه، جلال خالقی مطلق، بخش دوم، بنیاد میراث ایران، میباشند.
Eisenbrauns
310. نشر ِ كتاب گرفتار در شبكه ي بازداري: گزارشي از شكايت و انتقاد ناشران
همه فرهنگ را دارند از بين میبرند
ايسنا:مدير انتشارات روشنگران و مطالعات زنان در واكنش به اعلان روز گذشته مدير اداره كتاب و كتابخوانی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مبنی بر اينكه از اين پس صدور مجوزهای پيش از نشر، برعهدهی برخی مراكز علمی و فرهنگی و اشخاصی كه صلاحيتشان را وزارت ارشاد تعيين میكند، خواهد بود، گفت: درحقيقت نهاد مربوط، يعنی اداره كتاب، با اين اقدام، گناه انجام عمل غيرمبتنی بر قانون را تقسيم میكند.اين ناشر در توضيح بيشتر به خبرنگار بخش كتاب اين اقدام را غير قانونی توصيف كرد و درباره آن گفت: صدمه اين كار تنها به عرصه كتاب نيست؛ يعنی آقايان اين را متوجه نمیشوند كه با اين كار همه فرهنگ را دارند از بين میبرند.او با اشاره به اعلان صورت گرفته مبنی بر توسعه اين مراكز تا پايان سال به يكصد مركز، افزود: آنها برای اين كار اين تعداد اشخاص باصلاحيت ندارند و مهمتر اينكه چطور در چنين موارد مهمی با ناشران يا حداقل اتحاديه ناشران مشورت نمیشود؟! چون درحقيقت آنها هستند كه بايد درباره سرنوشت كتاب تصميم بگيرند يا اشكالها را به نقد بگذارند. اين كار جای مباحثه دارد و درحقيقت چنين امری چيزی نيست كه تقريبا يك نهاد يا يك نفر شخصا دربارهاش بتواند تصميم بگيرد و بعدا اعلام كند.لاهيجی متذكر شد: اين سياست در جهت توقف كار نشر كتابهايی است كه محتوا دارند، چون برای كتابهای درسی و آموزشی كه اتفاقی نمیافتد و شايد برايشان بهتر هم بشود كه جلو دانشگاه بيايند مجوز بگيرند.او درباره اينكه اين اشخاص و مراكز با چه معياری بايد انتخاب شوند، خاطرنشان كرد: اين افراد با چه معياری انتخاب میشوند كه مورد تاييد باشند؟ آنها بايد مورد تاييد ما باشند؛ نه نهاد دولتی. ما بايد اعتماد كنيم كه كتابهايمان را به آنها بسپاريم.لاهيجی در پايان عنوان كرد: اين تصميمها و اين نگرش به كتاب نه تنها به فرهنگ مكتوب لطمه میزند، بلكه به نظام هم صدمه میزند؛ بهدليل اينكه وقتی امری كه مسائلش در داخل كشور میتواند مطرح و حل و فصل شود، به خارج از مرزها هم كشيده میشود و ما را با جهانی روبهرو میكند كه در حال حاضر منتظر است تا با عنوانهايی مثل حقوق بشر به ما حمله كند.داود رمضان شيرازی - رييس اتحاديه ناشران و كتابفروشان - در واكنش به اعلان روز گذشته مدير اداره كتاب و كتابخوانی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی مبنی بر اينكه از اين پس، صدور مجوزهای پيش از نشر، برعهدهی برخی مراكز علمی و فرهنگی و اشخاصی كه صلاحيتشان را وزارت ارشاد تعيين میكند، خواهد بود، گفت كه نظر مخالفی با اين قضيه ندارد، اما نمیداند اين كار شدنی است كه ناشران به 20 محل برای گرفتن مجوز مراجعه كنند؟!وی ادامه داد: آيا اين امر واقعا تسريع در گرفتن مجوز كتاب را باعث میشود؛ آنهم در زمانی كه ما الان هستيم؟ در غير اين صورت من نمیدانم چگونه اين اتفاق میافتد.او افزود: اگر تعداد بررسها را میخواهند زياد كنند، خوب اين كار را در همان وزارت ارشاد انجام دهند.يك ناشر در واكنش به اعلان روز گذشته مبنی بر اينكه از اين پس صدور مجوزهای پيش از انتشار برعهدهی برخی از مراكز علمی و فرهنگی و اشخاصی است كه صلاحيتشان را وزارت ارشاد تعيين میكند، گفت: با اين تصميم احتمال رخ دادن سرقتهای ادبی بسيار زياد است.حسن كيائيان - دبير پيشين اتحاديه ناشران و كتابفروشان تهران - عنوان كرد: اين تصميم منفی است و هيچ چشمانداز خوبی ندارد؛ برای اينكه امكان هرگونه سوء استفاده در اين ميان وجود دارد و ما اصلا نمیدانيم چه كسانی و در كجا قرار است صلاحيتها را تعيين كنند؛ پس امكان سرقت ادبی زياد است.او افزود: متاسفانه در اين تصميمگيریهايی كه اخيرا دربارهی كتاب گرفته میشود، تا جايیكه میدانم، هيچ مشورتی از ناشران و اهالی كتاب گرفته نمیشود؛ وقتی كه اينگونه باشد، طبيعتا تصميم منفی است و گرهای يا مشكلی از كار كتاب باز نمیكندرجايی:سياستهای وزارت ارشاد انتشارات را با معضلات اساسی روبرو كرده است امروز: با وجود فقدان روزنامه در فضای بعد از دوم خرداد حساسيت جريانهای خاص به سمت حوزه نشر كتاب منتقل شده است.عليرضا رجايی مدير انتشارات گام نو با بيان اين مطلب به خبرنگار سايت امروز گفت: با تغيير رويه وزارت ارشاد مدت زمان زيادی صرف اخذ مجوز چاپ و ترخيص كتب میشود كه فرآيند انتشارات را با معضلات اساسی روبرو كرده است و بسياری از ناشران كوچك را از صحنه رقابت حذف میكند.وی در ادامه افزود: به طور مثال برای انتشار كتاب نامههای سياسی دكتر حسيبی از مهندس سحابی درخواست كرديم كه مقدمهای بر آن بنويسند اما با گذشت بيش از 3 ماه از ارسال مقدمه به صورت جداگانه برای وزارت ارشاد اجازه چاپ هنوز صادر نشده است در حالی كه مجوز چاپ كتاب بدون مقدمه مهندس سحابی صادر شده بود.رئيس انتشارات گام نو تاكيد كرد: طولانی شدن روند بررسی و مميزی كتاب موجب انتقال حساسيت كاذب از دولت به جامعه میشود در حالی كه كتاب های علوم انسانی با تيراژ محدود به فرض داشتن مشكل تبعات مورد نظر را ندارد.سحرخيز:فقط ناشرانی كه از حمايت خاص بهرهمند میشوند میتوانند به فعاليت ادامه دهند.سحرخيز:سياستهای وزارت ارشاد احمدی نژاد، فقط ناشرانی كه از حمايت خاص بهره مند میشوند میتوانند به فعاليت ادامه دهند.امروز: برخلاف شعار های انتخاباتی احمدی نژاد، هر روز شاهدكمرنگتر شدن تصديگری مردم در امور مختلف جامعه هستيم.عيسی سحرخيز مدير انتشارات قلم با بيان اين مطلب به خبرنگار سايت امروز گفت: دولت اصلاحات در تلاش بود تا جای ممكن امور جاری كشور را به مردم واگذار كند اما شاهديم كه با به قدرت رسيدن احمدی نژاد اين رويه به صورت كامل از دستور كار دولت جديدخارج شده است و اين امر باعث مخدوش شدن اعتماد بين ملت ودولت شده است.وی در ادامه افزود: دولت اصلاحات از انتشارات كتابها با مسئوليت ناشران استقبال میكرد ولی در دوره كنونی حتی برای تجديد چاپ كتاب نيز دولت به ناشران اعتماد نداشته وآنها را مجبور به دريافت مجددمجوز انتشار كرده است.مدير انتشارات قلم ضمن انتقاد از رويه حاكم بر وزارت ارشاد تاكيد كرد: طولانی شدن روند مميزی را میتوان در بهترين حالت به فقدان كارشناس برای مميزی و در بدترين حالت میتوان به زمينهسازی برای شكست ناشران كوچك نسبت داد.سحرخيز در پايان خبر داد كه وزارت ارشاد حتی از خريدهای دولتی كتاب نيز امتناع كرده است و آخرين مورد خريد كتاب اين وزارتخانه در خرداد 84 بوده است، با وجود عدم خريد ارشاد، توليد كتاب صورت گرفته است و اين مساله موجب شكست ناشران میشود و فقط ناشرانی كه از حمايت خاص بهره مند میشوند میتوانند به فعاليت ادامه دهند.كمالی احمد سرايی:وظيفه وزارت ارشاد حمايت از ناشران است نه قيوميت بر آنها امروز: وظيفه وزارت ارشاد حمايت از ناشران است نه قيوميت بر آنها.فاطمه كمالی احمد سرايی مدير انتشارات سرائی با بيان اين مطلب به خبرنگار سايت امروز گفت: سير قهقرايی چاپ كتاب به جز كتابهای دانشگاهی و علمی، صنعت چاپ را به سمت اضمحلال سوق داده است. بويژه در زمانيكه توليد كتاب در جهان كسری از ثانيه را به خود اختصاص میدهد.وی در ادامه افزود: بيان اين نكته كه هشتاد درصد كتابهای چاپ شده در دوران اصلاحات كتابهای ضد دينی بودند اصلا درست نيست وبا اطمينان می توان اعلام كرد كه مميزان كتاب وزارت ارشاد دوران اصلاحات براساس قوانين مصوب جمهوری اسلامی فعاليت میكرند.اين روزنامه نگار تصريح كرد: صدور چنين احكامی بيانگر اين امر است كه مميزی انتشارات قربانی ناشكيبايی مديران دولت جديد شده است.وی با انتقاد از برخی گفته های مديران وزارت ارشاد دولت احمدی نژاد گفت: وزارت ارشاد ويترين فرهنگی نظام جمهوری اسلامی است و اين نتيجه گيری كه بايد فضای فرهنگی از جلوههای غيرفرهنگی پاك شود درست نيست.مدير انتشارات سرائی تاكيد كرد: كلمه ارشاد بر روی اين وزارت خانه نبايد اين تصور را به وجود بياورد كه جريان حاكم بر كشور بايد نظر ارشادی خود را حاكم كند، زيراكه اصولا وزارت ارشاد در چنين جايگاهی قرار ندارد.كمالی احمد سرايی افزود: وزارت ارشاد بايد همواره به قانون عمل كند و بايد از وزارت ارشاد پرسيد كه ملاك شما برای مميزی كتابهای دينی و اسلامی چيست آيا مميزان وزارت ارشاد متفكر اسلامی هستند.كمالی گفت: وزارت ارشاد بايد همواره حفظ حقوق نويسندگان را مدنظر قرار دهد، نه اينكه نويسندگان را مجبور كند كه ديدگاه مميزان ارشاد را در نوشتههای خود اعمال كنند.اين فعال امور فرهنگی واجتماعی در ادامه تصريح كرد: در مجلس خبرگان قانون اساسی وقتی قرار شد كه به آزادی بيان و مطبوعات رای بدهند عده ای از جمله آيت الله بهشتی در برابر اين پرسش كه آيا كتابهای الحادی و ماركسيستی حق انتشار دارند به صراحت اعلام كردند كه آزادی بيان يعنی اينكه افراد بتوانند نظرات خود را در مخالفت با اصل حكومت اسلامی منتشر كنند.فاطمه كمالی افزود: وضع كنندگان قانون اساسی هيچگاه نظرات انتقادی عليه حكومت را تبليغ عليه نظام و انتشار تفكرات الحادی و ماركسيستی را مضر به جمهوری اسلامی نمیدانستند. وی يادآور شد: وضع كنندگان قانون اساسی معتقد بودند كه انتقاد از مصاديق آزادی بيان و مطبوعات است و موجب تقويت نظام جمهوری اسلامی میشود.كمالی احمد سرايی با انتقاد از رويه وزارت ارشاد در صدور مجوز چاپ كتاب گفت: من ناشری هستم كه نه تنها كتابهای ماركسيستی و الحادی چاپ نكردم بلكه همواره سعی در چاپ كتاب علوم انسانی كردم و برای كتابهايی درخواست مجوز دادم كه هرگز نه مصداق توهين به فهم خواننده بوده و نه ترويج كننده انديشه های خاص . اما متاسفانه تاكنون 12 كتاب من درصف توقف انتشار باقی مانده است.وی در ادامه افزود: اغلب نويسندگان از حبس آثار خود معترضند و اين اعتراض زمانی شدت میگيرد كه پس از پايان چاپ بايد مدت زمان زيادی طول بكشد تا به كتاب اجازه ترخيص داده شود به گونه ای كه انبار كتابهای ناشران پر شده است.وی افزود: ناشر به دولتی كه شعارش عدالت و معيشت است معترض است زيرا وزارت ارشاد با تبديل حق نشر كتاب به يك امتياز علاوه بر پايمال كردن حق توليد انديشه و گردش آزاد اطلاعات محدوديتهای جديدی را برای ناشران فراهم ساخته كه دير يا زود ناشران و نويسندگان را با خطر بيكاری مواجه میكند.كمالی احمد سرايی گفت: وزارت ارشاد قبلا تلاش می كرد مدت صدور مجوز را به 2 الی 3 هفته تقليل دهد اما در دوره مديريت جديد اين مدت به چند ماه افزايش يافته است و اين مساله نه تنها شامل ناشران كتابهای حساس بلكه ناشران كتابهای كودك نيزشده است.وی افزود: با كمال تأسف اتحاديه ناشران به دليل نزديكی به زمان انتخابات هيچ گونه دفاعی از صنف خود نكرده است و حتی در برابر اين مساله كه هر ناشر در سال بايد حداقل 4 كتاب منتشر كند اعتراض نكرده است، هرچند كه اين رويه با وجود زمان طولانی برای اخذ مجوز منطقی نيست و اين شيوه موجب حذف بيشتر ناشران از صحنه می شود.كمالی احمد سرايی اين پرسش را مطرح كرد كه چرا برای صدور مجوز كتاب زمان مشخص وجود ندارد به ويژه اينكه وزارت ارشاد احمدی نژاد اعلام كرده است برای تجديد چاپ كتب نيز بايد از اين وزارت مجوز دريافت شود كه اين مساله علاوه بر افزايش حجم كار وزارت ارشاد و به نوعی عدم اعتماد دولت جديد به اهالی فرهنگ را به نمايش میگذارد.وی در پايان افزود: اين رفتار وزارت ارشاد در خور اقشار فرهيخته نيست هر چند وزير ارشاد اعلام كرده است كه ما غلظت و شدت و رحمت و رأفت را در رفتار خود به تبعيت از حضرت رسول پيش میگيريم، اميد است كه ايشان قانون را سرلوحه كار خود قرار دهند و شدت و غلظت را تقديم مخالفان و رأفت و رحمت را تقديم دوستان نكنند كه اين مساله برخلاف رويه پيامبر است.
309. روزگار ِ پريشان ِ نشر ِ كتاب در ايران
يادداشت ويراستار
كار نشر ِ كتاب در ايران، از آغاز رواج صنعت چاپ و نشر در ميهن ما تا به امروز، در هر دو دوره ي پيش و پس از ديگرگوني هاي سه دهه ي اخير، همواره با پريشان روزگاري و نابساماني رو به رو بوده و هيچگاه فرآيندي پذيرفتني و سزاوار و پوبا و پيشرو و در خور جامعه اي امروزين نداشته است.
مي توان گفت كه ناشران در ميان همه ي صنف هاي توليد كننده، سخت ترين و رنجبارترين شغل را دارند. آنان از يك سو به سبب ِ سرشت ِ كالايي كه توليد مي كنند (كتاب) و سر و كار داشتن با آفرينندگان فكري ي اين كالا (شاعران، نويسندگان و پژوهندگان) ناگزير در كاري فرهنگي درگيرند و از سوي ديگر، به سبب ِ جنبه ي مادّي و صنعتي ي كالاي شان، ناچار با بازار و قانون عرضه و تقاضا و همه ي نوسانهاي اقتصادي و مالي در تعامل اند و گاه اين دو سويه ي كار با يكديگر در تعارض قرار مي گيرند و مايه ي آشفتگي و اختلال مي شوند.
امّا پيچيدگي و سختي ي مسأله وقتي بيشتر مي شود كه سازه ي دخالت و نظارت اداري و "بازداري" نيز در ميان مي آيد و فرآيند كارها را دچار ناهمواريهاي طاقت سوز ِ بيشتري مي گرداند و گاه، همه ي آنچه را توليد كننده، سالها رشته است، يك شبه پنبه مي كند و نويسنده و ناشر را -- به تعبير شطرنج بازان -- در "آچمز" قرار مي دهد. در رهگذر همين دشواريهاست كه گاه برخي از ناشران دچار كُندكاري و بد وعدگي مي شوند و اثري كه شاعر يا نويسنده يا پژوهنده يا مترجمي سالها بر سر نگارش و تدوين آن كاركرده و رنج برده است، ديرزماني معطّل مي ماند و گاه هرگز نشرنمي يابد و همه ي كوششها بي سود و ثمر مي شود.
كمتر اهل قلمي را در ايران مي توان سراغ داشت كه صابون اين نابساماني به گونه اي به جامه اش نخورده باشد و از اين زخم جانكاه رنج و شكنجي نبرده باشد. پاي درد دل هريك از اين طايفه كه بنشيني، حكايت هاي دل آزاري از آزمونهاي تلخ و دريغ و حسرتهايش برايت بازمي گويد. من خود، به منزله ي يكي از رهروان اين كاروان، بيش از چهل سال است كه در پيچ و تابهاي اين فرآيند دست و پا زده و در جست و جوي راهي به رهايي از اين شب ديرپاي و رستگاري بوده ام. هم رنجهاي ديگر يارانم را ديده و از رنج بُرداري شان رنجور شده و هم به نوبه ي خويش رنج آزموده و جان و روان فرسوده ام. تجربه ي سياه و جان كاه ِ ديگرديسي ي برآيند ِ سالها كوشش و كُنيش ِ فرهنگي ام از "كتاب" به "جعبه ي آجيل و آب نبات" را از سر گذرانده ام؛ تلخي ي هفت سال انتظار ِ "اجازه فرمودن!" براي نشر ِ يك كتاب و پانزده سال تن فرسودن و موي سپيدكردن در آرزوي رهايي ي كتابي ديگر از حبسْ انبار ِ يك "ناشر" و باز در كار همان اثر، دو سال به هواي آب، تشنه كام در هُرم ِ سراب ِ وعده ي بي پشتوانه ي ِ "ناشر"ي ديگرماندن را چشيده ام؛ ناخواسته با "ناشر"ي سر و كار پيدا كرده ام كه ترجمه اي پيشتر نشريافته از مرا به دلخواه خويش و بي هيچ آگاهي دادني به من، چند بار بازچاپ كرده و حقّ مرا به تمام و كمال و بر بنياد ِ پيمان ادا ننموده و حتّا يك جلد از اين اثر را از بازْچاپهاي چندگانه اش به من نداده است!
از حق نگذرم، با ناشران دل سوز و فرهنگ دوست و پيمان شناسي هم سر و كار پيدا كرده ام كه در سخت ترين تنگناها در اجراي تعهّد خود كوشيده و خود را به هر آب و آتشي زده اند تا در زمان بندي ي كار نشر اثرها ديركردي روي ندهد. درود بر اين درست كرداران كه با انديشه و گفتار و كردار ِ نيك شان، آبروي صنعت نشر و حرمت ِ نام ِ ناشر را پاس داشته و نمونه هاي ناسزاواري را --كه پيشتر برشمردم -- جبران كرده اند.
امّا فراتر از همه ي اين آزمونها، صنعت چاپ و نشر كتاب در ايران، گرفتاري هاي بنيادين دارد و گشودن ِ گره از كار فروبسته ي آن نيازمند ِ چاره انديشي ها و برنامه ريزي هاي بزرگ، درازمدّت و بلند پروازانه، در سطح ملّي است و با تدبيرهاي شخصي و محدود نمي توان به چالش با آنها پرداخت. جاي پرداختن به جزء به جزء ِ اين مُعضل در اين يادداشت كوتاه نيست. آن قدر هست كه بگويم آنچه امروز به عنوان صنعت نشر كتاب در ايران شناخته مي شود، از آنچه در جهان امروز مي تواند برازنده و شايسته ي چنين كشوري باشد، بسيار دور است. براي كسي كه با سنجه هاي متعارف و پذيرفته ي كار نشر كتاب در جهان ِ پويا و پيشرو ِ امروز آشنا باشد، به هيچ روي باوركردني نيست كه در كشوري با بيش از هفتاد ميليون جمعيّت، كتابها پس از گذار از هفتخان رستم، تازه با شمارگان ِ هزار يا دو هزار و -- بسيار به ندرت -- سه تا پنج هزار نشر مي يابند و اگر به بازچاپ برسند، باز هم بايد همان راه سنگلاخ نخستين را بپيمايند. به راستي يك ايراني چگونه مي تواند از چُنين وضع نابهنجاري با كسي از كشورهاي پيشرو سخن بگويد، بي آن كه عرق شرم بر چهره اش بنشيند؟!
به تازگي، شماري از ناشران ايران در گفت و شنودي با نماينده ي شرق، روزنامه ي بامداد تهران، از دشواري هاي كارشان سخن گفته اند كه با همه نارسايي اش مي تواند چشم اندازي از شبكه ي پيچيده ي گذرگاه كتاب از نگارش تا نشر را در برابر ديدگان خواننده به نمايش بگذارد و -- دست كم -- بخشي از آنچه را در پشت صحنه ي نشر كتاب در ايران مي گذرد، آفتابي كند.
متن اين مطلب را براي آگاهي ي دوستداران كتاب و فرهنگ و آشنايي ي بيشتر ايشان با دشواري هاي كار نشر كتاب، در پي مي آورم.
ج. د.
چهارشنبه 23 فروردين 1385
(دوازدهم آوريل 2006)
ناشران در گفت و گو با شرق خبر دادند:
صف ِ طولانى ِ كتاب ها در ارشاد

Tuesday, April 11, 2006
308. شاملوست ماندگار به فرهنگ ِ ميهنش / بر ياوه تيشه بر سر ِ گورش چه مي زني؟!
يادداشت ويراستار
در اين دو روزه از تهران خبر رسيد كه كساني براي سومين بار، سنگ گور ِ احمد شاملو، شاعر ِ سرآمد و بلندآوازه ي ميهنمان را در گورستان امام زاده طاهر كرج از جاي بركنده و شكسته اند. پاره اي از رسانه هاي خبري با تأسّف از اين خبر يادكردند و كانون نويسندگان ايران، بيان نامه اي در اين زمينه نشر داد. همچنين شماري از فرهيختگان و اهل انديشه و قلم، متني را براي اداي احترام به شاملوي بزرگ و زشت شماري ي كردار تباهكارانه ي ويرانگران سنگ ِ يادمان او بر گورش در شبكه ي رسانه هاي جهاني منتشركردند و دوستداران انديشه و فرهنگ و ادب ايراني و ارزشهاي انساني را به امضاي آن فراخواندند.
تلاش براي ناپديدگردانيدن نام و ياد ِ بزرگان فرهنگ ما، كاري تازه نيست و از ديرباز در تاريخ سياه ما نمونه هايي داشته است. برخورد خشك مغزان و جزم باوران و ستيهندگان با فرهنگ ايراني به كالبَد حماسه سراي بزرگ ميهنمان فردوسي و سعي در گم و گور كردن ِ يادمان ِ او در يك هزاره پيش از اين، يكي از كهن ترين نمونه هاي اين تباهكاري است. ( افزون بر آنچه در اين باره در تذكره ها و تاريخ هاي ادبي خوانده ايد، در اين باره نگا. بهرام بيضايي: نمايشنامه ي ديباچه ي نوين ِ شاهنامه). در روزگار ما و در همين گذشته ي نزديك، جدا از آنچه با گور ِ شاملو كرده اند، نمونه هاي شكستن سنگ گورهاي صدّيقه ي دولت آبادي، بانوي پيشگام ِ جنبش ِ آزادي خواهي ي زنان ايران در گورستان زرگَنده در شمال تهران، مهدي اخوان ثالث (م. اميد) شاعر و سخنور و اديب نامدار در ياغ آرامگاه فردوسي در توس و احمد ميرعلايي، فرهيخته ي بزرگ و مترجم و نويسنده ي سرآمد اين دوران در قطعه ي نامداران ِ گورستان ِ باغ ِ رضوان اصفهان را در ياد داريم.
امّا پرسيدني است كه: آيا به راستي ماندگاري ي نام و ياد ِ بزرگان فرهنگ انساني و ايراني به بود و نبود ِ سنگي بر گوري بستگي دارد؟ "زهي تصوّر ِ باطل، زهي خيال ِ مُحال!" هرگاه چنين تباهكاري هايي تأثيري در زدودن نام ِ نقشْ ورزان و سازندگان ِ فرهنگ داشت، ناگزير امروز بايست هيچ نام و نشاني از بسياراني كه در تاريخ دراز دامن ما زندگي كرده اند؛ امّا گوري از ايشان بر گستره ي زمين بر جا نمانده است، در ذهن و ضمير ما و در برگهاي زرّين افتخارهاي راستين فرهنگي مان، باقي نمانده باشد. در حالي كه مي بينيم كه چنين نيست. نگاهي به فهرست بالابلند نامهاي بزرگان و گزارش كارنامه هاي درخشانشان در تاريخنامه ها، فرهنگنامه ها و دانشنامه ها و از جمله دانشنامه ي بزرگ ايران (انسيكلوپديا ايرانيكا) به روشني ي هرچه تمامتر، خلاف ِ آن "تصوّر ِ باطل" را نشان مي دهد.
احمد شاملو (ا. بامداد) شاعر و نويسنده و مترجم و فراهم آورنده ي فرهنگ توده در روزگار ما نيز از اين قاعده ي كلّي مستثنا نيست و -- اگرچه سزاوار ِ بزرگداشتي ويژه و ساختمان آرامگاه و يادماني شكوهمند و جداگانه است -- بود و نبود ِ سنگي بر گورش، كمترين اثري در ارج و پايگاه والاي ادبي، هنري و فرهنگي ي او در تاريخ اين عصر ندارد. نام ِ او دركنار ِ نام هاي هدايت، نيما، ساعدي، چوبك، اخوان ثالث، فروغ، سپهري و بسياران ديگري در فهرست زرّين نامهاي سرآمدان ِ فرهنگ ِ دوران ما به ثبت رسيده و به گنجور تارخ فرهنگ ِ ايران زمين سپرده شده است.
آوازه ي هنر شاملو محدود به مرزهاي ايران نيست و در گوشه و كنار جهان نيز او را از راه ترجمه ي دستاوردها و آفريده هايش مي شناسند و ارج مي گزارند. از جمله شاعر نامدار عرب معاصر اَدونيس
-- كه خود شاملوي شعر عربي لقب گرفته است -- در جايي در ستايش شاملو گفته است:
"آنچه را شاملوي ايراني يك تنه در بزرگداشت آزادي سروده است، همه ي شاعران عرب نتوانسته اند بسرايند."
بدين سان، در برخورد با كژانديشي ها و سياه كرداري هايي از گونه ي دستبرد زدان در تيرگي ي شب به گور ِ بزرگاني همچون شاملو، بايد همنوا با خواجه ي بزرگمان بخوانيم:
" زين قصّه هفت گنبد ِ افلاك پُرصداست / كوتَه نظر نگر كه سخن مختصر گرفت!"
* * *
نگارنده ي اين سطرها نيز در همين زمينه گفته است:
"گيرم كه سنگ را بربايند و بشكنند
با سينه هاي مردم ِ عاشق چه مي كنند؟
شاملوست ماندگار به فرهنگ ِ ميهنش
بر ياوه، تيشه بر سر ِ گورش چه مي زنند؟!"
*
در زير ِ سنگ ِ گور مجو جاي ِ شاملو"
در برگهاي دفتر فرهنگ جاي اوست
در شعر ِ خويش بانگ رهايي بلندكرد
امّيد ِ ملّتي همه اندر نواي ِ اوست."

پاييز 1383

زمستان 1384

بهار 1385
دو شعر شاملو و تصويرهاي گورش را به نقل از تارنماي فرهنگي ي كسوف:
http://www.kosoof.com/
بدين صفحه مي آورم.
ج. د.
بيست و سوم فروردين 1385
(دوازدهم آوريل 2008)
هرگز از مرگ نهراسیده ام.
اگر چه دستانش ، از ابتذال، شکننده تر بود.
هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی است
که مزد گور کن
از آزادی آدمی
افزون باشد.
جستن،
یافتن،
و آنگاه،
به اختیارْ برگزیدن
و از خویشتن ِ خویش
باروئی پی افکندن،
سیب سرخی ست ،
حسرتا
که مرا
نصیب
از این سفره نيسنت
سروری نیست .
شرابی مردْ افکن در جام ِ هواست ،
شگفتا
که مرا
بدین مستی
شوری نیست .
سبوی ِ سبزه پوش
در قاب ِ پنجره
آه
چنان دورم
چنان دورم
که گویی جز نقش ِ بی جانی نیست .
و کلامی مهربان
در نخستین دیدار ِ بامدادی
فغان
که در پس ِ پاسخ و لبخند
دل ِ خندانی نیست.
بهاری دیگر آمده است
آری
اما برای آن زمستان ها که گذشت
نامی نیست
نامی نیست .
Sunday, April 09, 2006
307. "خليج فارس" نامي هميشگي و تغييرناپذير (يك استاد ِ استراليايي)
سرانجام حق به حق دار مي رسد. با همه ي شبهه افكني هاي برخي از دولت مردان و نظاميان كشورهاي باختري و رسانه هاي خبري ي سخنگوي آنان و نهادهاي وابسته اي همچون نشنال جئوگرافيك در سالهاي اخير در مورد ِ نام ِ خليج فارس و كاربرد ِ توطئة آميز ِ نامي ساختگي به جاي آن، هنوز هم دانشي مردان ِ آگاه و با انصاف و داراي وجدان بي غلّ و غشّ ِ انساني در غرب و سرزمينهاي وابسته به جهان سياسي ي غرب يافت مي شوند كه حقّ را از باطل، باز مي شناسند و راستي را قرباني ي دروغ نمي كنند.
یک محقق استرالیایی و استاد کرسی "باستانشناسی خاورمیانه" در دانشگاه سیدنی اعلام کرد:
اخبار روز: http://www.iran-chabar.de/يکشنبه ۲۰ فروردين ۱٣٨۵ - ۹ آوريل ۲۰۰۶
Saturday, April 08, 2006
306.نام ِ "به آذين"، آذين بخش ِ تاريخ ِ فرهنگ ِ ايران است
خبر ِ تأسّف آور ِ بيماري ي سخت ِ محمود اعتماد زاده (م. ا. به آذين) را به من رساند و وعده داد كه گزارشي از گفت و شنودي را كه سه سال پيش در تهران با وي داشته است، به منظور نشر در اين صفحه، برايم بفرستند. او امروز به عهدش وفاكرد و گزارش ِ بازنوشته و ويراسته ي ِ يادكرده را همراه با دو ضميمه، از آمريكا برايم فرستاد كه براي آگاهي ي خوانندگان ارجمند ِ اين تارنما در پي مي آورم.
عصر روز یکشنبه 28 اردیبهشت 1382، یعنی 18 می 2003 بود. در گرماگرم نمایشگاه کتاب تهران، تازه کتاب « نامه هایی به پسرم » نوشته به آذین، با صد سانسور و حذف و تغییر – البته بنا به مصلحت وزارت فخیمه و جلیله ارشاد اسلامی- منتشر شده بود. همان روز اول 300-400 نسخه در پیشخوان ناشر فروش رفته بود ... چقدر با تواضع نوشته بود متنی صمیمی را. ناشر که کتابی از حقیر، راقم این سطور، را نیز منتشر کرده بود و راستش را بگویم خجالت می کشیدم که روی پیشخوان در کنار نام او ایستاده ام. ناشر، که شاید نظر لطفش تنها به من بود، گفت: " امروز عصر با من یه جایی می آیی؟ " وقتی پرسیدم : "به كجا؟" و او در پاسخم نام «به آذین» را آورد، گل از گلم شکفت ! مدتها بود که ندیده بودمش. شاید 4-5 سال. در آن هنگام، جوانکی بودم تازه نفس و شاید فقط کتاب «جان شیفته" اثر "رومن رولان» به ترجمه ي او را خوانده بودم و تنها تورّقی در « دُن ِ آرام » داشتم. امّا هيچ گاه از او جز ذکر خیر نشنیده بودم ؛ خصوصا از شادروان محمد قاضی و ابراهیم یونسی. و بارها شنیده و خوانده بودم که در سپیده انقلاب ایران در سال 1357 و دغدغه های روشنفکران ایران، به آذین چگونه در شبهای شعر ِ گوته ، شوق وشور افکنده بود و داد ِ او از حنجره اش تنها آزادی بود و رهایی و حقوق بشری. اوّلین حقوق انسانی و غایت مقصود مبارزان راهش و تحوّل خواهان و مدافعان آزادی و اندیشمندان راه رشد و تعالی ِ جامعه و برقراری عدالت در وطن؛ وطنی ستم دیده که انگشت اتهام به سویش تنها از سنّتی بودن و عقب ماندگی بود و به جبر بدون توجه به حرکت جامعه، قرار بر آن گذاشته بودند که دروازه ء تمدن را یک شبه به رويش بگشایند؛ امّا نام آوران ديگر اندیش نمی دانستند که خرافات باوری و موهومات هنوز در میان مردم موج می زند و ديگر اندیشان نه آنچنان محرم اند که روحانیّت . انگار تضاد در سخنان بود و شبهه در درک! همه از نجات وطن می گفتند؛ اما کسي نمی دانست نجات از چه. موتور حرکت جامعه در آن روزگار وانفسا، کانون نویسندگان ایران بود و آن شبها، همه نامداران فرهنگ و هنر ندای آزادی در می دادند و از آرمانهای بشری سخن می راندند؛ آزادی بیان و اندیشه و قلم. گویی سالها بود که سانسور گلویشان را فشرده بود و مثلث زور پرست نمی خواست تا اندیشه و قلم و بیان از آن چهارچوب و حصار ها فراتر رود. زور پرستی چنان شد تا سرانجام در خیال ماندن و به رؤیای آسوده خسبیدن بود که صدای عصیان و موج سرکش انقلاب برخاست و همه سنگها و سنگریزه ها را بشست. هنوز باقی است در همه کتابخانه ها که چه گفتند اهالی فرهنگ از آن انقلاب. همه ستودند و مردم نیز به احترام قلم و بیان اینان سر تعظیم فرود آوردند! تا ینازند به آن سودا که از زیر یوغ به در آیند و فرشته آزادی را در آغوش کشند. وعده ها آن بود که 28 مرداد 1332 ، کنسرسیوم، فساد ارزی، بیراهه رفتن پول نفت، کشتار دگراندیشان و مقاومت در برابر جنبش ها و آن دو صد سیاهی و تهمت ِ ساخته و پرداختهء ديگر، به بیرون می رود. آن قدر اغراق در اوج بود که می گفتند: " دیو چو بیرون رود ، فرشته در آید!" روشنفکران ، از کنج خلوت بیرون آمده بودند تا که مردم را هوشیار کنند که اگر دیر بجنبند حکومت ظلم همچنان باقی است و در دفاع از شرف و ناموس و کیان ملّت و تمامیّت ارضي و استقلال میهن، یک دم آسودن حرام است. حرام! به آذین، در آن شبها بود که در کنار همرزمانش، به صف اوّل آمد تا فریاد آزادی بزند. اما هنوز در گیر و دار ِ ائیدیولوژی اش مانده بود و صد افسوس که عمری را بر سر ِعقیده ای و مرامی نهاد که سودی برایش در بر نداشت جز سرخوردگی و یاس و حرمان و گوشه نشینی و دور از اذهان و افکار عموم بودن و سرنوشتی در کنج خلوت جستن. به آذین در مصاحبه با نازنینم جمشید برزگر، گفته بود: " در اين جمع، هرشب، بارها نام کانون نويسندگان به گوشتان رسيده است. بارها و بارها شنيده ايد که ما خواستار آزادی انديشه بيان، آزادی چاپ و نشر آثار قلمی، آزادی اجتماع و سخن رانی هستيم و اين همه بر مقتضای قانون اساسی ايران و متمّم آن و اعلاميه ء جهانی ِ حقوق بشر است. خواست ما، بازگشت به آزادی است. آزادی غايت مقصود ماست، امروز و هميشه. ما اين آزادی را حق همه می دانيم و برای همه می خواهيم؛ همه، بدون کم ترين استثنا. دوستان! جوانان! ده شب به صورت جمعيّتی که غالبا سر به ده هزار و بيشتر می زد، آمديد و اين جا روی چمن و خاک نمناک، روی آجر و سمنت لبه ء حوض، نشسته و ايستاده، در هوای خنک پاييز و گاه ساعت ها زير باران تند صبر کرديد و گوش به گويندگان داديد. چه شنيديد؟ آزادی و آزادی و آزادی." چه همّت زیبایی بود که برخاست برای باور کردن به رشد و ترقی؛ امّا واحسرتا که خشک مغزان و سنّت باوران خرافی، راه را بر این دگر اندیشان اندیشه ورز بستند و مسیر کار ایشان را با سرخوردگی و حرمان همراه کردند تا ديگر راه گریزی در آن نباشد! یا سرسپردگی و زنّار خدمت بستن و یا آزاد ماندن و تاوان استقلال دادن. به آذین بساط ریا و ثنای حکومت نگشود؛ اما تاوان عقیده و مرام انتخابی اش را داد و تا آخر عمرش نیز گویا به آن پرداختن ملزم است و مجبور و چه حیف که چنین قلم و اندیشه ای در حصار مداری بسته ماند و هرگز نگشود و ویران کرد آن آرزو را که قلم سبکبال باشد و آزاد و دریچه افکار نو به روی جامعه بگشاید! امّا در پاسخ به پرسشگری از روزنامه اي، صادقانه پاسخ گفته بود: " آيا از راهي كه رفته ايد رضايت كامل داريد؟ صريحا بگويم اگر فرصت دوباره اي براي زيستن به شما بدهند باز هم همين راه را در پيش خواهيد گرفت؟ كيست كه از راه رفته اش در زندگي به تمامي خشنود باشد يا نباشد؟ چنين كسي، اگر يافت شود، بايد گفت كه خويشتن را نخواسته است ببيند و كمكي بشناسد. در هستي هر چه هست، چون هست، نمي توانسته و نمي تواند جز آن باشد. هستي، در جنبش و گردش خود كه دائم است، دگرگون مي شود، اما به راهي و جايي كه زماني بوده باز نمي گردد، امكان بازگشت به هيچ رو ندارد. بدين سان، براي هيچ آدمي فرصت دوباره زيستن نيست. چه آنگاه، همه شرايط و احوال گذشته هستي بايد با او از سرگرفته شود و اين محال است. دوست ارجمند، بر من ببخشيد و سراب زندگي دوباره را به رخم نكشيد. پرسشي كه پاسخ نمي تواند داشت از من نكنيد. من جز آنچه بوده ام نمي توانم بود. در هستي، مانندگي هست؛ تكرار نه." در اثر «این بار میهمان ِ این آقایان» ، گفت بعضی از ناگفتنی ها را و در «از هر دری» هم اشاراتی کرد؛ اما غرور قلم و روحیّه ء محافظه کار نگذاشت تا همه آنچه را که دل تنگ این روشنفکر نامدار معاصر می خواهد، بنویسد و باز گوید و افسوس که این مترجم متعهّد به خدمت و روشنگری در آتش آن افکار و ایدئولوژی ِ چپی سوخت و فقط ذکر نام خیرش مانده است و آرزوی سلامت؛ امّا در دیدارمان به او گفتم که چون صدایی از او بر نمی خیزد و فقط در کنج خانه مانده و می نویسد و رمانهایش هنوز از مرز شوروی و روسیه و انقلاب فرانسه عبور نکرده؛ نمی تواند برای من و نسل جوان سخنی داشته باشد. گویی از سخنانم رنجید ! اوّل از آموخته هايم پرسید تا بداند از او جز جان شيفته يا ژان كريستف یا آثار بالزاك، رومن رولان، شولوخوف، فاوست ، شکسپیر و ... چیزی را خوانده ام یا نه. از کارنامه ء درخشانش خبری هست در بین نسل من یا نه . خیلی به قضاوت مردم و مخاطبانش اهمیت می داد. هرچند روحیّهء او برایم آشنا بود، چون با بسیاری از افراد ِ هم دوره ء او که هر کدام به نحوی درگیر و دار گرایشهای فکری او بودند، آشنا بودم. روشنفکری که گویی اندکی آرامش جست و به آن نرسید. به حزب رفت، منشعب شد، به کانون گروید، رها کرد و به ادبیّات پرداخت. انگار که در آن بین، تنها برای او ادبیّات یار غار بود و می توانست دوران پیری و سالخوردگی اش را با آن بگذراند ، نزار و نحیف روی صندلی های رنگ و رو رفته خانه اش با تنها یک دست، نشست و با نگاهی سرد و پر افسوس سخن گفتن آغاز کرد. از چشمان ِ نا مأنوس و غریبش هزار حرف را می شد خواند؛ امّا فقط خیره می شد و با احتیاط حرف می زد و گویی تمایلی به حرف زدن نداشت و یا این که هراس داشت که مبادا سخنی بگوید که جغرافیای کلام را رعایت نکرده باشد و آنگاه گرفتار شود به دغدغه ای نو. امّا جالب بود كه هنوز دم از آزادی و صلح و حقوق انسانی می زد. انگار نه ژست ِ روشنفکری داشت، بلکه خود عین روشنفکر بود و آرمانش آزادی. با زبانی درست و موجّه و آهنگین به فارسی سخن می گفت. مدتها بود كه از کسی چنین ادبیّاتی گفتاری نشنیده بودم؛ اما حرفهایش از تجربه و اندوخته حکایت مي كرد و برایم تازگی و شیرینی داشت. او هم به یاد شیرینی و شور و هیجان دوران جوانی افتاده بود. حرفهایش در روزنامه شرق را به یاد آوردم که گفته بود : " مني كه به سانسور انديشه و گفتار خود تن مي دهم، مني كه به بهانه ترس از يك طرف و قدرت قاهر از طرف ديگر در امور شهر و كشور خود دخالت نمي كنم، رأي نمي دهم، انتخاب نمي كنم و انتخاب نمي شوم، تجاوز را مي بينم و دم نمي زنم، مني كه بايد بروم و در برابر ميزي بنشينم و حساب عقيده خود را و ايمان خود را، حساب دوستي ها و دشمني هاي خود را، حساب ديروز و امروز و فرداي خود را به بيگانه ء سمجي كه نماينده قدرت قاهر روز است پس بدهم، اهانت ببينم و زير ورقه اهانت را به دست خود امضا بكنم، من شايد آزادي را بفهمم ولي جرأت آزادي ندارم. نقصي علتي در شخصّيت انساني من است كه اگر بر آن آگاهم هر چه زودتر بايد به جبران آن برخيزم وگرنه شايسته نام انسان نيستم". گاهی از پیری شکایت داشت، گاهی ازگمگشتگی در راه مقصود؛ اما چه شگفت ذهنیّتی داشت، گویی تقویم بود و همه تاریخها را درست می گفت ! از ادبیّات معاصر زیاد حرف نمی زد؛ امّا بر ادبیّات جدّی و دارای اندیشه و بار معنایی بیشتر تأکید داشت و می گفت که قلم مترجم باید روان و درست و ساده باشد تا همگان بدانند كارش چیست. مترجم را موظّف می دانست تا بخواند و بکاود و بهترین ها را گلچین کند و با صداقت در اختیار مردم بگذارد؛ مطلبی که برایشان مفهوم و معنی ِ درست داشته باشد و به ساختن اندیشه و تفکّرشان کمک کند نه آنکه تفکّر کهنه به خورد ِ مردم بدهد و آنان را در بی فرهنگی نگاه دارد و باید برای رفع درد ِ بیات شده ء فرهنگی در جامعه کار کرد و جلو رفت و به غنای زبان کمک کرد. موقعی که به آذین داشت حرف می زد، احساس می کردم که با نسل من چقدر تفاوت دارد. از چیزهایی سخن می گوید که گویی ما نشنیده ایم و یا جدّی نگرفته ایم. نسل او مانند قاضی، یونسی و ... نقش می ساختند و بر طاقچه کتاب و ادب فارسی بر جای نهاده اند و هیچ گاه از سبک و نثر آنان، بوی کهنگی و ملال و نقصان نمی آید. امّا غم نان و معیشت و یا شاید فساد بازار نشر و مافیای توزیع کتاب در امروز، دامنگیر است و نمی توان رها از هر قید و بندی نشست و تنها نوشت و دیگر شاید این نسل از همّت و اراده ء عمل ِ آن نسل ِ الگو به دور شده است. در این افکار غرق می شدم؛ امّا او هنوز جدّی و رسمی سخن می گفت از هستی و چیستی ِ اندیشه و وظیفه ء مترجم و همّت اجتماع در شنیدن پیام و پژوهش نو ِ او. آنچه می گفت تنها صفتی بود در خور نام و شأن او که به راستی تمام عمرش را بر سر ِ پژوهش نهاد و نوجستن. در حرف زدن آن قدر صریح و صادق بود و شفاف که غش ولاف و گزاف و منظور و مقصودی بر آن متصوّر نبود. گزافه گو و خود محور هم نبود. ساده و آرام و متواضع حرف می زد و نکته ها می گفت. نان هم در کلامش به کسی قرض نمی داد . بعد در پایان سخنانش آنچنان با شور و شوق از نسل جوان سخن می گفت که تو گویی هنوز خودش سري پر ز بزم دارد. برق شوق از چشمان خسته اش پیدا بود و با افسوس می گفت که نسل امروز فقط یک بغل شادی می خواهد و یک مشت آزادی و این دو حق را هم خودشان باید بگیرند و به دست بیاورند. کسی به آنها چنین کمکی نخواهند کرد. انگار می خواست بگوید که امروزه این نسل است که برای آینده تصمیم می گیرد، در معادلات دولت و ملّت به حساب مي آيد، حکومت تضمین آینده، قدرت و مشروعيتّش را بسته به اراده این نسل می بیند که از آنان تفکّر ِ بقا نشأت مي گيرد و برآيند آرا و نظرات اکثريت این نسل جهت و روش حکومت را تعيين می کند. این نسل خود حق راي دارند و براي خود، نظام سياسي دلخواهشان و اجتماع آرمانی شان را تعيين می کنند و دیگر توقّع عقب گرد به سوی استبداد و انحطاط و تحمّل فضای مافیایی و نظامی را داشتن، نوعی بلاهت مسلم است؛ ایجاد اختلال در رشد و ترقی و آزادی یک نسل است؛ مانند دیوار یا مانعی که بخواهد مانع رشد یک نهال بشود؛ خواه نا خواه جز ایجاد نوعی انحراف در مسیر رشد، نمی توان رشد و ترقی را تعطیل کرد. امروزه این نسل با دریایی از مشکلات فرهنگی و اجتماعی، تنها مانده است. از طرفی اقتدار گرایان و قدرت طلبان می خواهند حس و انگیزه فعالیّت و تلاش را در جهت تأمین عدالت اجتماعی و دمکراسی مورد نظر این نسل سرکوب و مهار کنند آن هم با هر حربه ای! این نسل در راه بسط آزادی و ترویج دمکراسی و در جستجوی فضای لیبرال است تا با دنیای امروز در ارتباط و تعامل باشد. جنبش نسل جوان امروز ایران با خرد گرایی و عقل آزاد همراه است و همانا اين موضوع، مورد توجّه سازمان های بین المللی است که این بازیگران اجتماع، آینده را چگونه رقم خواهند زد. شعارهایشان را تحقق می بخشند و مقاومت در برابر حرکت رو به دمکراسی یک نسل غیر ممکن است. امروزه این نسل دین باوری را از خرافات و موهومات تمیز می دهد و استفاده ء حربه ای و ابزاری از دین را نمی پذیرد و مبانی تئوریک را از جهان امروز فرامی گیرد و ایجاد بحران، سانسور و تعطیلی ِ بازار کتاب و نشریّات و بستن راه نفوذ این آگاهی ها، تصوّری غلط و بیهوده است..."
*
افسوس که آن دیدار 2 ساعت بیشتر به طول نکشید. شرح کامل سخنانش را در كتاب «اندیشه در گذار ِ ترجمه» آورده ام. یادش گرامیو راهش پررهرو باد!
وبلاگ قانعي فرد:
http://www.hasbohal.blogspot.com/
----------------------------
ضمیمه 1. بخشی از گفت و شنود ِ به آذین با روزنامه شرق :
خود شما چه تعريفي از ادبيات ايدئولوژيك داريد؟ و آيا هر اثري كه در تاييد يك ايدئولوژي نوشته مي شود شامل اين دسته بندي است؟ آيا با اين گفته كه ادبيات ايدئولوژيك تاريخ مصرف دارد و ماندني نيست موافقيد؟
ايدئولوژي دستگاه سنجيده و نظم انديشگي يافته نگرشي است كلي به جهان و از جمله، به جامعه آدمي. سنجيدگي و نظم يافتگي انديشه در ايدئولوژي آن را در چارچوب بسته اي جاي مي دهد و ميدان ديدش را تا اندازه اي محدود مي كند. ادبيات ايدئولوژيكي هم، به جز بخشي از آن كه به راستي داراي ارزش هنري است، از همين محدود بودن ديد رنج مي برد و چنان كه گفته مي شود «تاريخ مصرف» دارد. اما اين به معناي بيهوده بودن آن نيست. ادبياتي از اين دست مي تواند به وقت خويش بسيار هم برانگيزنده و شورآفرين باشد. نمي توان و نبايد ناچيزش شمرد و از آن روي گرداند. «پاييز برگ ريز» يا «آرش كمانگير» سياوش كسرايي همچنان گيرا و ماندني اند. همچنين «آي گفتي» محمدعلي افراشته و «چهار فصل» او كه به گيلكي است.
در كتاب «از هر دري» با خستگي ها و - حتي گهگاه - ابراز پشيماني هاي مردي باتجربه و ميدان ديده مواجه هستيم. اين خستگي ها از كجا ناشي مي شود؟
بهتر بود مشخص مي كرديد كه نويسنده در چه جاهاي «از هر دري...» از خودخستگي و گاه پشيماني نشان داده است. من به يقين مي دانم كه پشيماني در من نيست. نخواسته ام و نمي خواهم احساسي است بيهوده و سخت آزاردهنده، دست كم در من، نيك و بد و روا و ناروا، آنچه بردست من رفته است و مي رود، از ديرباز دانسته ام كه از آن چاره نبوده است. هر بار هم تاوان آن را داده ام و مي دهم، به سادگي و بي چانه زدن. در جايي هم كه از من در لغزشي تاوان خواسته نشود، مي كوشم دگرباره بر سر چنان لغزشي نروم. اين روش من در زندگي است، از بيست و دو سه سالگي، در پي آزمون هايي كه مي توانست در هم بشكند. با اين همه، روش خود را قاعده اي براي همه نمي دانم. اما خستگي... آري هست. پنهانش نمي كنم و از آن شرمنده نيستم. من هم يكي از مردمم، از آهن و پولادم نساخته اند. تا در توانم هست، تاب مي آورم، پس از آن وامي دهم و به كنج راحت مي روم، درست مانند خود شما.
در مصاحبه اي كه سال گذشته از شما به چاپ رسيد - در فرهنگ توسعه - گفته ايد كه به مطالعات پيرامون اسلام شناسي روي آورده ايد - به خصوص در زمان زندان - ممكن است در اين باره توضيحات بيشتري برايمان ارائه دهيد؟
اسلام، در وجود يك ميليارد و باز بيشتر مسلمان در سراسر جهان، واقعيتي است مهم و اثرگذار. نمي توان بر آن چشم بست. به دوستي يا به دشمني، اسلام را بايد شناخت، به راه و روش تاريخي پيشرفت برق آسايش در آغاز پي برد. ديروز و امروزش را سنجيد، سادگي و صلابت ايمان وحدت آفرينش را دريافت و ديد كه فرد مسلمان چگونه از رويدادهاي صدر اسلام الگو مي گيرد و آرزوي تكرار آن را در سر مي پروراند و نتيجه گرفت كه از به هم پيوستن و در تلاش افتادن اين آرزوها كه امروز پراكنده اند چه نيروي سهمگيني مي تواند پديد آيد. اين نكته را سده هاست كه دشمنان دريافته اند و سياست خدعه گر و تجاوز كار خود را برپايه آن بنياد نهاده اند. غافل نمي توان بود. اعتراف مي كنم كه دعوي اسلام شناسي را من مسلمان زاده به هيچ رو ندارم. كار، تخصصي است. با اين همه، من گام هاي كوچكي در اين راه برداشته ام كه مي دانم هيچ كافي نيست. ديگر وقتي برايم نمانده است. بر جوانترهاست كه برجنبه هاي قوت ضعف امروز جهان اسلام آگاه شوند. هزار و چند صد سال است كه ايران در رگ و ريشه تاريخ و فرهنگ و ساختار اقتصادي خود با اسلام پيوند دارد، با آن گره خورده است. جدا گرفتن و جدا خواستن اين دو از هم شكست را و نه تنها شكست، بل فروپاشي ايران را، در پي مي آورد. براي دوام و بقاي اين مجموعه شگرف نژادها، زبان ها، آيين ها كه ايران نام دارد، بايد با اسلام كنار آمد و با آن نيرومند و پايدار ماند. چاره نيست.
* * *
ضمیمه 2. : سخنرانی به آذین در دو بخش كه در 30/ 8 /47 و 5//10/ 47 در كانون نويسندگان ايراد شده است
دوستان!
آنچه اززبان من میشنويد مطمئنم، هيچ تازگی ندارد همه را شنيده ايد و مكررشنيده ايد. گفته ايد و مكرر گفته ايد. اين است كه گمان نمیكنم اشتباه باشد اگر ادعا كنم كه آنچه میگويم زمينه انديشه مشترك تك تك ماست و حرف درست همين جاست هر كدام مان در تنهايی و جداماندگی كم و بيش قهری مان به چيزهايی از آنچه من به عبارت میآورم انديشيدايم . ولی انديشه تا زمانی كه با واقعيت زندگی، گروه يا اجتماع پيوند نخورده است گياهی بیريشه است، زندگی ندارد، نيرو نيست و اميد و انگيزه من در اين گفتهها تنها همين است كه انديشههای احيانا ترس خوردهای كه در خلوت ضميرمان انبار كرده ايم رنگ آفتاب ببيند و در زمين وجدان جمع افشانده شود، ريشه بدواند ، برويد، ببالد و بار يقين و ايمان بدهد. يقين و ايمانی كه میگويند كوه را از جا میكند. موضوع گفتارمان نويسنده و آزادی يا در چار چوب كلی از هنرمند و آزادی است؛ و من اينجا از يقين و ايمان حرف میزنم و انديشه را نيرو میخواهم. آيا بيراهه میروم؟ به گمان خودم كه نه. ببينيم آزادی چيست ؟ تعريف حقوقی آزادی را به اهل فن وا میگذارم. اما از نظر من آزادی رفتار در راستای نظمی است كه شناخته ايم و پذيرفته ايم . شناختن يك شرط است. پذيرفتن شرط ديگر. برای تحقق آزادی اين هر دو شرط به يك اندازه لازم است هيچ يك بیديگری تمام نيست. اگر تنها شناختن باشد، شخص در پايگاه ناظر بي طرف در حد يك آزمايشگر میماند. اما در جريان زنده نظم مشاركت ندارد، با آن زندگی نمیكند، چنين كسی فارغ و بر كنار است، نه آزاد يا غير آن . از اين گذشته، هستند كسانی كه برای زيستن و دوام آوردن نا گريز از تحمل ظواهر نظمی هستند كه شناخته اند و نپذيرفته اند. در دل منكر و مخالف آنند، اما صدا به اعتراض بر نمیآورند. در اين دوگانگی زندگی میكنند، احتياط كارند، تقيّه كارند و... بگذريم از سوی ديگر اگر تنها پذيرفتن باشد، بیشناختن، اين ديگر تسليم گوسفندوار است و آزادی نيست، جبرو زور و اكراه است و آزادی نيست، مثله كردن آدمی است و آزادی نيست. در يك اطاق در بسته كه كليدش به دست خود ماست، احساس آزاد بودن را هيچوقت از دست نمیدهيم، ولی در يك بيابان ناشناخته، با همه پهناوری و بيكرانگی آن خود را زندانی میبينيم: مثال نيمه تاريخی و نيمه افسانهای آن قوم موسی كه چهل سال زندانی بيابان بودند. مرزهای زندگی گروه جابجا میشود، پس و پيش میرود، ديوارها فرو میريزد ، ديوارها و مرزهای تازهای سر بر میآورد، و همراه آن چهره اجتماعات آدمی و چهره خود آدمی دگرگون میشود. تأكيد روی اكثريت فعّال وانديشمندان مردم ازآن روست كه امكان دارد در داخل اجتماع گروهی اندك با تكيه به قدرت متمركز خويش خواه سلاح باشد درميان مردمی بیسلاح ، خواه ثروت باشد درميان تودهای بیچيز و نيازمند و خواه برتری دانش و فن و نبوغ اداری باشد درميان تودهای كه به عمد در نادانی و عقب ماندگی نگه داشته شده اند و از دخالت در اداره اموراجتماعی كنار زده شده اند. باری، تأكيد روی اكثريت فعّال و انديشمند مردم از آن روست كه امكان دارد گروهی اندك با تكيه به قدرت متمركزخويش نظمی برقرار كند كه خود در آن تصوّر آزادی داشته باشد، اما اين آزادی با بندگی اكثريت مردم ملازم باشد و شك نيست كار چنين تضادی خواه نا خواه به بحران میكشد. نيروهای در بند مانده دير يا زود رها میشوند و پايههای چنان نظمی را فروميريزند. تاريخ موارد فراوانی از اين گونه نشان میدهد و خود مانيز هم امروز شاهد آن در گوشه و كنار جهان هستيم . تجاوزهائی كه به آزادی و حقوق مدنی مرد در ايران میشود، زن نيز به همان اندازه و شايد بيشتر در معرض همان تجاوزهاست. منی كه به سانسور انديشه و گفتار خود تن میدهم، منی كه به بهانه ترس از يك طرف و قدرت قاهر از طرف ديگر در امور شهر و كشور خود دخالت نمیكنم، رأی نمیدهم، انتخاب نمیكنم و انتخاب نمیشوم، تجاوز را میبينم و دم نمیزنم، منی كه بايد بروم و در برابر ميزی بنشينم و حساب عقيده ء خود را و ايمان خود را، حساب دوستیها و دشمنیهای خود را، حساب ديروز و امروز و فردای خود را به بيگانه ء سمجی كه نماينده قدرت قاهرروز است پس بدهم، اهانت ببينم و زير ورقه اهانت را به دست خود امضا بكنم، من شايد آزادی را بفهمم ولی جرات آزادی ندارم. نقصی، علتی در شخصيت انسانی من است كه اگر برآن آگاهم هر چه زود تر بايد به جبران آن برخيزم و گرنه شايسته نام انسان نيستم. مسئله آزادی باز يك روی ديگر دارد و آن اين كه بايد آزادی جرأت خود را داشت و اين جا روی سخن با پيشروترين، دليرترين و آگاه ترين عناصر جامعه است كه من هنرمند واقعی، هنرمند جوينده راهگشا را دراين شمار مي گذارم. . اما از آن جا كه هيچ نظمی ساكن نيست، آزادی نيز نمیتواند در يك مرحله ساكن بماند. دوام آزادی بسته بدان است كه ميان اراده فرد و نظم اجتماع تعادل و تأثير متقابل پيوسته بر قرار باشد و ما اجتماعی را آزاد میگوييم كه در آن چنين تعادل و تأثير متقابلی ميان اراده ء اكثريت افراد مردم و نظم اجتماع در كار باشد. هنرمند هميشه خبراز چيزی میدهد كه يا براو گذشته است، يا آن كه او خود بر آن گذر داشته. روشن تر بگويم، هنرمند يا از حادثهای در بيرون خبر میدهد يا از آزمونی كه بيشتر رو به درون دارد. پس هنر باز گفت حادثه و آزمون است به ياری سخن، رنگ و شكل صوت و نوا، حركت ماده صورت پذير، يا تركيبی از برخی ازاين مواد و حتی همه شان، مثلا در سينما. اما اگر هنر باز گفت حادثه و آزمون است هر بازگفتی البته هنر نيست آنچه گزارش هنری را از غير آن متمايز میدارد توانايی هنرمند است در بهم زدن رشته توالی زمانی و مكانی اجزاء حادثه يا آزمون، در حذف برخی از اين اجزاء و تأكيد روی برخی ديگر، درانتقال مايهها از سايه به روشن، ازقوت به ضعف يا عكس آن. در فراهم آوردن و پيوند دادن اجزاي چند حادثه از چند جا و تركيب آنها با يكديگر و سرانجام آن خاصّيت زندگی كه اين همه دستكاری و تبديل و جعل را در آخرين پرداخت ضروری تر و باور داشتنی تر از خود حادثه يا آزمون میكند. هنر گزارشی خام و بیچهره نيست. پيامی است خواستار پذيرش و باور داشت و از اين جا است كه هن، هر قدر هم درون نگر و فردی باشد، باز رو به بيرون دارد. ديد و دريافت فرد، به ضرورت در جستجوی آن است كه ازمجرای هنر در زمينه ء ديد و دريافت همگان نشانده شود. دراين مرحله است كه هنر در وجود اثر هنری همچون آيينه در برابر واقعيّت مینشيند و صرف اين همنشينی هر كسی را به سنجش و نتيجه گيری فرا میخواند و همين خود معنای اجتماعی اثر هنری و راستای تأثير آنرا مشخّص میگرداند. زندگی ورشد و شكوفايی هنر در پيوند است با واقعيّت، به هرعنوان كه بگيريم. اجتماع و نيروهايی كه درآن در كارند برهنر حاكمند. چهرههای متفاوت هنر و جبهه گيری هايی كه در آن به چشم میخورد، نمودارخواست و تاثير وكنش و واكنش اين نيروهاست. در كشاكش نيروهای اجتماع است كه هنر موضوع خود را میجويد و در بيان میآورد، اين را نفی و آنرا اثبات میكند، به اين میپيوندد واز آن میبُرد، زندگی بخش اين و مرگ انديش آن میشود. ضرورت چنين كشاكشی در وجود خود اجتماع است كه تضادّ را در خود دارد، درخود میپروراند و در جريان برخورد تضادّها دگرگون میشود و تكامل میيابد. از اين كشاكش هيچكس و هيچ چيز بر كنار نيست، از جمله هنرمند و هنر. ولی ضرورت چيزی است و آگاهی بر ضرورت چيز ديگر. هنرمند در عرصه ء درگيری تضادّ اجتماع، تضادّ ميان كهنه و نو، حقّ و باطل و زندگی و مرگ، كار میكند و حاصل كارش – هنر- معنی اجتماع دارد. امّا چه بسا كه خود او بر اين معنی آگاهی نداشته باشد. اين آگاه نبودن يا احيانا به روی خود نياوردن، هيچ تغييری نه در معنی هنر ميدهد و نه در جايی كه هنرمند اشغال كرده است. معنای هنر را، همان راستای تأثير اجتماعی آن معين میكند و جای هنرمند را پيوندهای مادی و معنويش با اين يا آن گروه از نيروهای اجتماع. گفتم كه هنر باز آفرينی واقعيّت است و گفتم كه در آن ناگزيری و ضرورت است. امّا ضرورتی كه در بازآفرينی ِ هنری است و از خود ِ هستی هنرمند و پيوند ناگسستنی اش با واقعيّت بر میجوشد با اجباری كه به دستاويز اين يا آن اصل حاكميّت فرد يا گروه ممكن است از بيرون بر هنرمند وارد آيد از بيخ وبن مباينت دارد. يكی قانون رشد و گسترش واقعيّت است و ديگری فرمان هوس فرد با منافع و اغراض گروه حاكم و اين جاست كه مسئله ء آزادی برای هنرمند مطرح میشود و به علت خصلت اجتماعی هنر، آزادی هنرمند خواه نا خواه به آزادیهای فردی كشيده میشود و مسئله به مقياس سراسر اجتماع گسترش میيابد. در هر دوران معيّن البته، هنرمندانی هستند كه درمسير نظم جای دارند و با آن در پيوندی مادّی و معنوی جوش خورده اند. اينان در هنر، نمايندگان و مدافعان ضابطههای مستقرّ نظم اند و تصويری تأييد آميز و احيانا بزك شده، تصويری كم و بيش ثابت و مدّعی جاودانگی از آن به دست میدهند و شك نيست كه فرد يا گروه حاكم اينان را بدرستی پايگاه حكومت خود میشمارد و نيازی ندارد كه با آنان به زبان زور و تحكيم سخن بگويد. برعكس، خرمن امتيازات و افتحارات را سخاوتمندانه در پايشان میريزد. برای اين دسته از هنرمندان آزادی در عمل حاصل است، چه اراده شان در تعارض و تناقض آشكار با مسير نظم نيست. در دورانی كه اكثريت انديشمند و فعّال مردم با نظم مستقر، به هر عنوانی سازگاری نداشته، اراده اش با آن در تعارض و تناقض باشد و به اين به تعارض و تناقض امكان حل شدن از راه تأثير متقابل در تعادلی زنده و پويا داده نشود، چنان كه در پيش هم گفتم، دراين صورت آزادی نيست. در چنين احوالی، فرد يا گروه حاكم در بر خورد با هر معترض، خاصّه اگر هنرمند باشد، به يك دست پول و مقام و كامرانی و شهرت زودرس میافشاند و به دست ديگر شلاق محدوديت و فشار و ستم. آن چيزی را كه هدف اعتراض است در پرده قدس میپوشاند، انواع محرّمات پديد میآورد تا آزادی را در بند كشد. ولی آزادی ضرورت است، ضرورت موجود بالندهای كه ناچار نفس به گنجايش سينه میكشد و در اين جا سخن از موجودی به عظمت و نيرومندی يك اجتماع میرود. ضرورت آزادی در هنرمند با شدت و عمقی بيشتر از هر كس در كاراست، چه كمال هنر در آزادی بيان هنری است. هر چيزكه اين آزادی را محدود كند، اگربه جبرو اكراه باشد هنر را مُثله میكند و رشد آنرا به خطر میافكند و اگراختياری باشد هنر را از صداقت دور میدارد. برای هنرمند آزادی بيان هنری مرز زندگی است؛ اما برای قدرتی كه با آزادی سر ناسازگاری دارد مرز بد گمانی است و قدرت بد گمان هميشه نابردبار و تنگ افق و تجاوز پيشه بوده است، در تمام طول تاريخ . ازاين جاست كشمكش تقريبا مداومی كه اصيل ترين وارزشمند ترين هنرمندان-- آنان كه دورتر و عميق تر رفته اند وبه يك عنوان، خبر ازناديدهها داده اند-- با قدرتهای نا بردبار از حكومتها گرفته تا سازمانهای فرتوت اجتماعی داشته اند. اينان با همه بازخواستها و فشارها و تكفيرها و آنجا كه چاره نبوده با تحمل شكنجه ها، آزادی بيان هنری را كه جوهر نبوغ هنرمند است حفظ كرده اند و با نمونه پايداری خويش اميد به آزادی و ضرورت پاسداری از آنرا در دلها زنده نگاه داشته اند. بايد تأكيد ورزيد كه آزادی بيان هنری از مجموعه آزادیهای فردی و اجتماعی جدا نيست. هر تجاوزی كه به آزادیهای متعارفی صورت گيرد تجاوز به آزادی بيان هنری را نيز در پی دارد واين تجاوز، آشكار باشد يا در پرده، هنر را محدود میكند و به خدمت منافع و اغراضی كه با آن بيگانه است در میآورد. امّا هنرمند راستين تن به عجزمجاز و غيرمجاز نمیدهد و جز به ضرورت بيان هنری خويش كه از آن تعبير به الهام ميشود، به هيچ ضرورت تصنعی و فرمايشی گردن نمینهد. در مبارزهای كه هنرمند برای تامين آزادی بيان هنری خود در پيش دارد، طبيعی است كه رو به مردم كند و از مردم نيرو و توان بگيرد. هنرمند چشم و زبان ِ مردم است و مردم دست و بازوی ِ هنرمند و راه ِ هردو يكی است: راه ِ آزادی !
305. فيلمي درباره ي ِ فرمان ِ حقوق ِ بشر ِ كورش ِ بزرگ



304. گام ِ بلند ِ ديگري در گستره ي ِ پژوهشهاي ِ اوستا شناختي
Professor Alberto Cantera (University of Salamanca, Spain) who is an expert on the Vendidad sent me the following message and I wish to share it with you. This is indeed good news.
Best
Touraj Daryaee
Professor of Ancient History
California State University, Fullerton
From: Alberto Cantera Subject: Videvdad web-page
Dear Colleague,
I write to you in order to present you the web-page of the Videvdad Project. The URL is http://www.videvdad.com .
The most interesting part is a research tool that allows accessing to more than ten different digitalized Sadeh and Pahlavi manuscripts. When choosing the passage you are interested in and the manuscript you want to see, a pdf document will show the selected pasage in the corresponding manuscript. We recommend the monitor's resolution 1280 x 1024. In other cases some adjustement could be necessary. A non-critical version of the Avestan and Pahlavi text with a draft translation of both is also included. We show some manuscripts that Geldner did not use, for example the manuscript E4, probably the best Pahlavi-Videvdad manuscript. The systematic use of this tool is a great aid for the work with the Pahlavi translation and, regarding the Avestan text, will show you that Geldner's accuracy is not always as good as we use to think.
This tool is part of our project of a complete edition and translation of the Avestan and Pahlavi versions of Videvdad, but we think that it is important to make this material available to other researchers before the final version of our edition is ready. Furthermore, an edition will never replace the autopsy of the manuscripts, so that even after the publication of the work this tool will keep being useful.
At the moment it is not possible to make this tool available for the general public because of copyright problems with the manuscripts. Therefore a username and password will be necessary for using it. For the first two weeks you can use the username “videvdad”, password “videvdad”. After two weeks it will expire, so that everyone who is still interested in it may send a message to acantera@usal.es in order to obtain a definitive username and password. At the moment only researchers in the field of Old and Middle Iranian will have access to the Private Area. Students and PhD-candidates can only have access if they are ready to collaborate with the Project. A lot of work is to be done and our team is very small. Unfortunately the whole Videvdad is not yet available. The actual status can always be seen in the web-page in the section "About the private area".
I hope you will consider this tool useful.
Thank you for your attention.
Kind regards,
Alberto Cantera
Friday, April 07, 2006
303. دانشنامه ي ايران سوگوار ِ دانشمند بانوي ِ بزرگ: پيامي از استاد دكتر احسان يارشاطر
Dear Dr. Doostkhah
We are all shocked and grieved by the news of Professor Mary Boyce's passing.
It is a great loss to Iranian Studies. Please find attached what we have immediately put in our website
http://www.iranica.com/newsite/home/index.isc
Sincerely
Ehsan Yarshater
OBITUARY MARY BOYCE It is with deep regret that we announce the passing of Dr. MaryBoyce, Professor Emeriti of Iranian Studies at the School of Oriental and African Studies, on April 4, 2006 in London. She was one of the foremost authorities on Zoroastrianism and afrequent contributor to the Encyclopaedia Iranica.
Prof. Boyce was elected to the International Advisory Board of the Encyclopaedia in 1997, succeeding Sir Harold Bailey as the U.K. representative. She also served as the Encyclopaedia's Consulting Editor for Iranian religions from 1982-97.
She received her BA in 1943 (1st class with distinction in archeology), her MA in 1945, and a Ph.D. in 1952 in Oriental Studies from Cambridge University. She taught Iranian Studies at the School of Oriental and African Studies from 1947-90. She served as secretary and treasurer of Corpus Inscriptionum Iranicarum from 1955-70, was a member of the Council of the Royal Asiatic Society from 1956-60 and 1965-68, and member of the Editorial Board of Asia Major from 1962-76. In 1972 she was awarded the Burton Gold Medal for her work among the Zoroastrians of Iran in 1963-64. She delivered the Ratanbai Katrak lectures in Oxfordin 1975 and was a Visiting Patten Professor at the University of Indianain 1977. She was elected an Honorary Member of the American Oriental Society in 1976 and a foreign member of the Royal Danish Academy of Sciences and Letters in 1978. In 1985 she was awarded the Sir Percy Sykes Memorial Medal of the Royal Society of Asian Affairs. Professor Boyce has published numerous works, including: The Manichaean hymn-cycles in Parthian (1954); The Letter of Tansar (tr.; 1968); A Persian Stronghold of Zoroastrianism (1977); A History of Zoroastrianism(3 vols. 1975-91, vol. 3 with Frantz Grenet); and Zoroastrianism, Their Religious Beliefs and Practices (1977, 1984). She also delivered the fourth Columbia Lecture Series on Iranian Studies, published as Zoroastrianism, Its Antiquity and Constant Vigor (1992)
Thursday, April 06, 2006
302. ارج گزاري ي ديگري براي بانوي ِ ايران شناس
مري بويس اشون بانوي ايران شناس
دارجلينگ -هندوستان ۱۹۲۰ - لندن ۲۰۰۶
professor Mary Boyce
دكتر تورج پارسي
اشم وهو و هيشتم استي ،
اوشتا استي ،
اوشتا اهمايي ، هيت اشايي ، وهيشتايي اشم .
راستي بهترين نيكي است ، خوشبختي است ، خوشبختي از آن كسي است كه درون و برونش پاك باشد
نخستين انسان در فرهنگ ما گيومَرِتَن نام دارد كه نخستين ويژگي او ميرندگي و نا جاودانگي است . آنگاه كه هوشيارانه درقلمرو روانشناسي به جستجو مي پردازيم ما را به اصل ديگري از اين مقوله رهنمون مي شود كه مرگ رازست و نه يك مساله . به همين دليل رازگونگي مرگ هراس مي آفريند ، اما انسان با آنتي تزي كه عشق هوشيارانه به زندگي است در پروسه ي هستي گام به جلو مي نهد و در واقع به آفرينش معنا مي پردازد، يا به گفته ي مولانا ي بلخ : "عشق آموخت مرا شكل دگر خنديدن." اين انسان كه ميرندگي از ويژگي هاي اوست، مي تواند كه زندگي را دوست بدارد، دست به كارهاي خلاقانه بزند، با آگاهي به خطرات و ناملايمات براي بنيان آينده ي بهتر تلاش بورزد و هرروزه ي روز بتواند رازي را در هستي آشكارساخته و به كشفيات علمي دست بيازد .
يكي از رازهايي كه انسان آشكارنمود، فرايند تدريجي مرگ بود. يعني مرگ فيزيكي انسان زماني شكل مي گيرد كه مليون ها ياخته ي ساختارسازبدن هنگام فعاليت پروتوپلاسمي، از كار بيفتد و سبب مرگ ياخته شود. اما نكته يا رازي كه در اين جا از ديده گاه زيست شناسي قد علم مي كند اين است كه اگر چه مرگ ياخته، مرگ انسان است اما اتم هاي سازنده ي ياخته از بين نمي روند بلكه در سيكل ديگري از هستي قرار مي گيرند. به همين دليل پيوندي كه بر مبناي قانون اَشا در نظام كيهاني هست آشكار مي شود، بر همين نام و نشاني است كه خيّام شاعر، خيّام فيلسوف، خيّام رياضي دان مي سرايد. سرودي كه با وجود نگرش به گذران ِ عمر و عينيّت دادن به زمان؛ امّا در يك ظريف كاري ِ بسيار خردمندانه، خطوط موازي و مماس زندگي و مرگ را نمايان مي سازد و نظام كيهاني را زميني تر مي كند:
"اين كوزه چومن عاشق ِ زاري بودست / در بند ِ سر ِ زلف ِ نگاري بودست
اين دسته كه بر گردن او مي بيني/ دستي است كه بر گردن ياري بودست."
برمبناي اين امرفلسفي كه همه چيز در حال شدن است نه در حال بودن، مرگ به عنوان يك ضرورت درجهان ِ رو به رشد به عنوان يك اصل موازي با زندگي جاي ثابت مي يابد.
و بر همين بنيان است كه انسان نگران مرگ نمي شود وبه زندگي مشغول مي گردد. درفرهنگ وفلسفه ي باستاني ِ ما افغانيان، ما تاجيكان، ما ايرانيان بر مرگ ِ تن كه روانش رهسپار ِ جهان ِ مينَوي است، مويه كردن روا نمي باشد؛ چرا كه مويه و ماتم، شگرد ِ ديگر ِ اهريمن است تا انسان را به ورطه ي بيزاري از هستي انداخته و از بار ِ اعتمادش بكاهد. مويه، خزان ِ لحظه ي آدمي و زنگ كركننده اي است كه حتا زمين را هم ناشاد مي كند. به همين دليل به ستايش و نيايش منش نيك و كار مي ايستد تا در برابر تباهي و تاريكي و شيون و مويه پايداري كند. فرهنگ بر زانوان ِ كار زاييده و بزرگ مي شود. مويه و سيه جامگي فرهنگ را افسرده مي كند. از اين روست كه زرتشتيان درچنين گاهي سپيد مي پوشند.
در يَسنَه، كرده ي ِ ۷۱، بند ۱۷آمده است :
منش نيك را مي ستاييم ،
پايداري در برابر تاريكي را ،
پايداري در برابر شيون و مويه را. ۱
از آنجايي كه مسئوليّتي بزرگتر از انسان بودن نيست، چيزي از مرگ -- كه منوچهر آتشي شاعر از آن به نام حرامي تر حرامي و يا مرده خوار شكيبا يا كفتار بي هنر يادمي كند كه به شكل هميشگي، كاروان را دنبال مي كند -- آموخته مي شود، اين است كه چگونه مي توان در راستاي عمر، كوتاه يا بلند، جاودانه ماند؟
پرسشي كه پيوندي با تاريخ انديشه دارد، پرسشي بر دو راهي ي ِ خيرو شر و گزينش آزاد و پذيرش مسئوليّت، مسئوليّتي كه گفته آمد : بزرگتر از انسان بودن نيست ..
چنين مسئوليّتي اگر در راه ِ خير ِ عمومي باشد، ره آوردش نام ِ نيك است كه سعدي شيراز آنرا برتراز سراي زرنگار دانسته است. نام نيك صداي آدمي است كه ماندگار يا جاودانه مي شود و به گفته ي پريشا دخت شعر پارسي : تنها صداست كه مي ماند!
*
امروز استاد دوستخواه خبر درگذشت پروفسور مري بويس را به ما داد ، شمعي برافروختيم و به كاركردهاي علمي وي انديشيديم. آيا با اين همه كار، اين همه ميراث، اين صدا خاموش مي شود؟ صداي كسي كه به دنبال سرود نو آيين زرتشت، سنگنبشته ها، كتاب ها و شهرهاي كرمان و يزد و شريف آباد و ... را درنورديد تا ديرينگى و فراز نشيب هاي اين دين را بيابد و بنماياند. نيك آگاهيم كه عمر مستمرّ ِ تاريخ سرزمين ما پيوندي دارد با ْكاركرد پژوهشگران؛ چرا كه هرچه سرزمينى در دور دست هاي تاريخ جوانه زده و سايه انداخته باشد، نقاط ابهامش نيزافزون تر است.
يك ويژگي، يك ويژگي ي ِ بلند بالا درباره ي پژوهشگران همين است كه استاد دوستخواه بر آن تكيه كرده است:
اين همان اصلي است كه دكارت بر آن آشارت داشته : يك بار از بالكن جمعيت را بنگر و بار ديگر در ميان جمعيت باش.
*
"گات ها گران بهاترين گنجينه اي است كه آيين زرتشتي در اختيار دارد. گات ها از لحاظ شكل و محتوا به اندازه اي كهن و منحصر به فرد است و به يك صورت باستاني زبان اوستايي تصنيف شده است كه اساسا ویژه خود آن باشد."
هنوز شريف آبادي ها زني را كه با آنها زيست، زني كه با دوربينش در همه سو بود، مهربان، خودماني، كنجكاو و همراه در خاطره ي خود كه تلخي هاي زمانه را با حوصله تحمّل كرده اند، به نيكى نگاه داشته و نگاه خواهند داشت.
بي گمان روشنايي هاي قلم، مرگ را كمرنگ خواهد ساخت. به فَرَوَهْر ِ اَشَوَن ِ اين بانوي ِ ايران شناس، درود مي فرستيم و بارديگر زمزمه مي كنيم :
اشم وهو و هيشتم استي ،
اوشتا استي ،
اوشتا اهمايي ، هيت اشايي ، وهيشتايي اشم .
راستي بهترين نيكي است ، خوشبختي است ، خوشبختي از آن كسي است كه درون و برونش پاك باشد
*
زيست نامه ي پروفسور مري بويس
۱۹۲۰ _ زاد روز در دارجيلنگ هند
۱۹۴۲_۱۹۴۳ _ ورود به كالج نيو نهام كمبريج و دانش پژوهي در دو رشته ي زبان انگليسي، باستان شناسي و مردم شناسي . بويس از محضر استاد هكتور مونرو چدويك بهره مي اندوزد و در سال هاي جنگ دوم جهانى نزد پروفسور ولادمير مينورسكي۱۸۷۷_۱۹۶۶زبان پارسي مي آموزد.
۱۹۴۴_ مربّى بخش ادبيات انگلو ساكسن و باستان شناسي كالج رويال هالووى دانشگاه لندن مي شود . همزمان متالعات ايراني را زير نظر پروفسور والتر برونو هنينگ مي آغازد و زبان پارسي باستان و ديگر زبان هاي ايران باستان و ميانه را مى آموزد .
۱۹۴۵_ اخذ درجه ي كارشناسي ارشد در مطالعات ايراني
۱۹۴۶ _ آغاز دوره دكترا زير نظر پروفسورها هرولد والتر بيلى و هنينگ
۱۹۴۷_ استاد ياري كرسي نو بنياد مطالعات ايراني در مدرسه ي مطالعات شرقي و افريكايي دانشگاه لندن
۱۹۵۲_ از تز ِ دكتراى خود كه درباره ي متون مانوي بود، دفاع كرد
۱۹۵۵_۱۹۷۷ منشي و خزانه دار بخش دست نوشته هاي ايراني
۱۹۶۳_ سفر پژوهشي به ايران : يزد، شريف آباد و كرمان
۱۹۶۴.The Zoroastrian Houses of Yazd را نوشت
۱۹۵۷_ گوسان پارتى و خنياگر ايراني
۱۹۵۸_ دانشياري مطالعات ايراني
۱۹۶۰_ انتشار نوشته هاي ايراني به خط مانوي در مجموعه ي تُرفاني ي آلمان
۱۹۶۳_ استادي مطالعات ايراني و پس از درگذشت هنينگ عهده دار بخش مي شود
۱۹۷۵_ عضو افتخاري انجمن خاور شناسان امريكا
۱۹۷۷_ چاپ تز دكترايش با عنوان سرودهاي پارتي مانوي
انتشار كتاب دژ پارسي كيش زرتشتي
انتشار تاريخ كيش زرتشت
جلد دوم هخامنشيان
جلد سوم روزگار مقدونيان و روميان با همكاري فرانتس گرنه كه به پارسي آنرا پس از اسكندر گجسته ترجمه كرده اند.
۱۹۷۸ _ عضو خارجي فرهنگ علوم و ادبيات دانمارك
۱۹۷۹ _ زرتشتيان باورها و آداب ديني آن ها
سرچشمه ها :
۱_ اوستا، كهن ترين سرودها و متن هاي ايراني، گزارش و پژوهش جليل دوستخواه . چاپ نهم انتشارات مرواريد، تهران- 1384
۲_ مقدمه ي كتاب زرتشتيان و باورهاي ديني ي آنها
Wednesday, April 05, 2006
301. منظومه هاي سمفونيك از ايران: آفريده هايي از آهنگ سازان ِ نامدار ِ روزگارمان
"منظومه هاى سمفونيك از ايران"

به مناسبت انتشار ِ اثرهايي از آهنگ سازان ِ ايراني در آلمان
یکشنبه ۶ فروردین ۱۳۸۵

هوشنگ استوار (متولد ۱۳۰۷) پس از فراگيرى مقدمات آهنگسازى نزد پرويز محمود (بنيانگذار و نخستين رهبر اركستر سمفونيك تهران) در كنسرواتوار ژنو و كنسرواتوار سلطنتى بروكسل به تحصيل در رشته آهنگسازى پرداخت. وى سال ها استاد هنرستان عالى موسيقى و دانشكده هنرهاى زيبا (دانشگاه تهران) بود. استوار چندى پس از انقلاب به فرانسه مهاجرت كرد ولى در سال ۱۳۸۰ به كشور بازگشت و فعاليت خود را بيشتر به صورت تدريس آهنگسازى ادامه مى دهد. از ديگر آثار او بايد به چهار حالت (براى ويولن و اركستر زهى)، اجاق سرد ( روى اشعار نيما يوشيج)، باله سياره و قطعات بسيارى براى پيانو (با الهام از موسيقى ايرانى) اشاره كرد.واپسين اثر در اين آلبوم «موومان سمفونيك» از پدر انتوموزيكولوژى ايران محمدتقى مسعوديه (۱۳۷۷-۱۳۰۶) است. اين اثر براى نخستين بار در آذرماه ۱۳۵۶ به وسيله اركستر سمفونيك تهران به رهبرى جو وان ديدرن ( Jo Van Diederen - رهبر ميهمان از هلند) در تالار بزرگ رودكى و در كنار آثارى از كارول چيمانوفسكى، مانوئل دفايا و موريس راول به اجرا درآمد. مسعوديه خود در بروشور آن كنسرت درباره اين اثر چنين نوشته است: «موومان سمفونيك، از لحاظ قالب و فرم دقيقاً از طرح سونات كلاسيك پيروى مى كند. يعنى شامل اكسپوزيسيون، توسعه تماتيك و رپريز است. دو تم اكسپوزيسيون همان تم هايى فانتزى براى اركستر زهى، اثر ديگر آهنگساز است كه در اينجا دوباره تنظيم شده است. اين دو تم سخت نسبت به هم متضاد به نظر مى رسند...» مسعوديه در هنرستان عالى موسيقى، كنسرواتوار ملى پاريس، مدرسه عالى موسيقى لايپزيك و دانشگاه كلن در رشته هاى ويولن، آهنگسازى و موسيقى شناسى تطبيقى تحصيل كرد و پايان نامه دكتراى او با عنوان «آواز شور» در سال ۱۳۴۷ (۱۹۶۸) در شهر ريگنسبورگ به چاپ رسيده كه از معتبرترين كتاب ها به زبان آلمانى درباره موسيقى كلاسيك ايران به شمار مى رود. وى از همان زمان تا پايان عمر به تدريس در دانشگاه تهران اشتغال داشت و بارها در همايش هاى جهانى موسيقى شناسى نيز شركت جست. كتاب هاى گوناگون او به زبان هاى متعدد همچون «تجزيه و تحليل چهارده ترانه محلى ايران»، «نسخه هاى خطى پارسى درباره موسيقى»، آوانويسى و تجزيه و تحليل «رديف آوازى موسيقى سنتى ايران به روايت محمود كريمى» و ... در دسترس علاقه مندان و پژوهشگران است ولى آثار آهنگسازى او كمتر شناخته شده است. علاوه بر موومان سمفونيك كه در «منظومه هاى سمفونيك از ايران» منظور شده شمارى ديگر از آثار او با اركستر فيلارمونيك پلووديو (Plovdiv) به رهبرى منوچهر صهبايى ضبط شده است.در «منظومه هاى سمفونيك از ايران» جاى خالى آثار آهنگسازانى چون امانوئل مليك اصلانيان، مرتضى حنانه، ثمين باغچه بان، حسين ناصحى، هرمز فرهت و ... به خوبى حس مى شود. در اينجا همچنين بايد يادى كرد از غلامحسين مين باشيان و پرويز محمود كه پديدآورنده نخستين آثار سمفونيك ايرانى هستند. اين بخش از آثار آهنگسازان ايرانى به دلايل گوناگون همچون نياز به پشتيبانى قوى مالى و امكانات وسيع براى اجرا و ضبط تا حد زيادى ناشناخته مانده است. كارهاى بسيارى ساخته شده ولى تنها نامى از آنها برجاى مانده و بسيارى از آهنگسازان نيز تحت تاثير شرايط، نسبت به حفظ آثار خود بى تفاوت شده اند. انتشار مجدد اين آلبوم به رهبرى على رهبرى و پخش آن در سطح بين المللى گامى مثبت و موثر براى حفظ و شناساندن اين آثار است.
روزنامه شرق
Payvand's Iran News ...
"Symphonic Poems from Persia" Released in Germany
By Pejman Akbarzadeh*Source: CHN
While the name "Persia" (Western historical name of Iran) has attracted tens of thousands of people from around the world to London's British Museum to visit ancient Persian artifacts, the Nuremberg-based music company, Colosseum, invites Europeans to listen to eight masterpieces of Persian symphonic music.
Ali Rahbari, who recently resigned from his job as the principal conductor of the Tehran Symphony Orchestra, with financial support from Persian (Iranian) Ministry of Culture and Art, in the late 1970s recorded works by Persian contemporary composers, Hossein Dehlavi, Aminollah Hossein, Mohammad-Taghi Massoudieh, Ahmad Pejman, and one of his own compositions. These pieces were released as three LPs in Germany in 1980, entitled, "Symphonische Dichtungen aus Persien" ["Symphonic Poems from Persia"] which, for some reason, were not imported to Persia (Iran). Fortunately, after a quarter of a century, Colosseum decided to release those LPs as a double CD album.
"Symphonic Poems from Persia" is the first collection of Persian symphonic music masterpieces available worldwide. Such pieces such as the valuable collections recorded by Manouchehr Sahbai in Austria and Bulgaria in the 1990s have been distributed locally.
Following are the works recorded in "Symphonic Poems from Persia":
1. "Persian Mysticism around G" by Ali (Alexander) Rahbari, who is one of the greatest Persian conductors. This work was originally called "Persian Blood around G". "Strauss has a piece called 'Wiener Blut' (Vienna Blood). When I used 'Blood' in the title of my piece some Europeans recalled that work, so I changed the title," Rahbari said. "This work really sounds Persian. I tried not to use Western harmony rules, and mostly used counterpoint." "Persian Mysticism around G" received its first performance by the Vienna Musicians Symphony Orchestra in 1977, and then by the Tehran Conservatory Symphony Orchestra at Tehran's Roudaki Hall.
Ali Rahbari was born in 1948 in Tehran and studied violin and composition with Rahmatollah Badiee and Hossein Dehlavi at the Persian National Music Conservatory. He continued his studies at the Vienna Music Academy with Gottfried von Einem and Hans Swarosky. In 1977, he received the first prize of International Conducting Competition in Besanson, France, and one year later the silver medal of the Geneva Conducting Competition in Switzerland. In 1979, Rahbari was invited by Herbert von Karajan to conduct the Berlin Philharmonic Orchestra as a guest conductor, and from 1988 to 1996 he was the permanent conductor of Belgian Radio and Television Philharmonic Orchestra in Brussels. Rahbari has conducted some of the most famous orchestras around the world such as the Vienna Symphony, French National Orchestra, Czech Philharmonic, London Philharmonic, etc.
2,3,4 Three pieces by Ahmad Pejman, entitled "Dance," "Ballet-Impressions," and "Rhapsody." "Dance" is an extract from an opera in Persian, commissioned by the Tehran Opera in 1976. It is a dance of villagers with a folkloric character, making use of extremely interesting rhythms borrowed from Persian Music. "Ballet-Impressions" was commissioned by Roudaki Hall in 1973. Two soloists from the Berlin Opera took leading roles in the premiere. Written while he was studying in Vienna, Pejman's first symphonic work, "Rhapsody," was performed by the Vienna Radio Orchestra conducted by Heinz Sandauer. Ahmad Pejman was born in 1937 and studied composition with Hossein Nassehi in Tehran. The Ministry of Culture and Art granted him a scholarship to continue his studies in composition at the Vienna Music Academy, where he was taught by Thomas Christian David, Alfred Uhl and Hans Jelinek. For the opening night of Roudaki Hall (the Tehran Opera House), Pejman was commissioned to write the "Delaavar-e Sahad," which is the first serious opera in the Persian language. Among his other works are: "The Persians Overture" and "Ayaaraan" (for Persian instruments).
5. "Sheherazade" (Shahrzad), in seven movements, is by Aminollah (André) Hossein (1906-1984), the first Persian composer who was able to present his works in international concerts. He completed his studies at the Paris Conservatory, and his first work, the ballet "Toward the Light," was performed in 1938 at the Paris Opera House. Hossein's most famous works are: "The Ruins of Persepolis" and "Persian Miniatures," which demonstrate his deep love for the ancient culture of Persia. But his "Sheherazade" has a more Arab than Persian character, like what we hear in Hollywood movies about ancient Persia that erroneously portray Persia as part of the Arab world and culture! Ironically, the Russian composer Rimsky-Korsakov's Shaherazade sounds more Persian than the Persian composer Hossein's Sheherazade! The actor Robert Hossein is Aminollah Hossein's son.
6. "Bijan & Manijeh" (in six movements) by Hossein Dehlavi. Originally in 26 movements, this work was performed for the first time in 1975 at Tehran's Roudaki (Vahdat) Hall as a ballet. Some of the other movements of "Bijan & Manijeh" were recorded by the Vienna Radio Symphony Orchestra, conducted by Thomas Christian David in 1977. This work is based on Ferdowsi's "Shahnameh" (the national epic of Persia).Hossein Dehlavi was born in 1927 in Tehran and studied composition at the Tehran Conservatory of Music with Hossein Nassehi. He studied Persian classical music with Abolhassan Saba and, from 1957 to 1967, was the principal conductor of the Persian Fine Arts Administration Orchestra. For ten years, Dehlavi was the director of and professor at the Persian National Music Conservatory in Tehran, and Ali Rahbari was one his pupils. In 1992, with the cooperation of nearly 70 players of Persian instruments, Dehlavi established the Plectrum Orchestra. His works include several pieces for Persian instruments and orchestra, voice and orchestra, choir and orchestra, and three operas. As his contribution to the Year of the Child (1979), he wrote an opera for children called "Mana & Mani," which has never been performed.
7. "Suite Iranienne" (Iranian Suite) by Houshang Ostovar. This piece is the only available work by Ostovar, one of the greatest Persian composers. In three movements (Pishdaramad, Avaz, Reng), the suite is composed in the Persian mode 'Chahargaah,' and was first performed in October 1973 by the Tehran Symphony Orchestra, conducted by Farhad Meshkat.Ostovar was born in 1928 in Tehran and studied basic composition with Parviz Mahmoud (founder of the Tehran Symphony Orchestra). He completed his studies at the Royal Conservatory of Music in Brussels. For many years, he was professor at the Tehran Conservatory. His works include "Sayyareh" [Planet], a ballet; "Ojaagh-e Sard" [Cold Stove], based on Nima Youshij's poems, for voice and piano; "Persian Symphonic Sketch," "Four Modes" for strings, and many piano pieces.
8. "Mouvement Symphonique" (Symphonic Movement), by the "Father of Ethnomusicology in Persia," Mohammad Taghi Massoudieh (1927-1999). This piece is written in sonata form in 1976 and was first performed in 1977 by the Tehran Symphony Orchestra, conducted by the Dutch guest conductor Jo van Diedern.Massoudieh was born in Mashhad, Persia in 1927; he studied violin, composition and ethnomusicology at the Tehran Conservatory, the Paris National Conservatory, the Leipzig Music Academy and Cologne University. His Ph.D. dissertation, entitled, "Awaz-e Sur; Zur Melodiebildung in der Persischen Kunstmusik," was published in 1968 in Regensburg. This book is among the most important books on Persian classical music in German. Some of Massoudieh's other works, such as the "Fantasy for String Orchestra" and the "Persian Suite," have been recorded by Manouchehr Sahbai with the Plovdiv Philharmonic Orchestra in Bulgaria, which is to be released soon.
The new release of "Symphonic Poems from Persia" and its global distribution is an effective step for introducing Persian symphonic music.
_______________________________
* Pejman Akbarzadeh is a 26-year old pianist, researcher and a member of Artists Without Frontiers in Tehran. This article was originally published in the Persian-language daily "Shargh" in Tehran. To read the complete Persian version please click here: http://www.harmonytalk.com/id/717
Tuesday, April 04, 2006
299. جهان ِ ايران شناسي در سوگ ِ دانشمندْ بانويي سرآمد و يگانه
بامداد امروز پيام اندوهبار زير از دفتر دوست ارجمندم دكتر مهربُرزين سروشيان در كاليفرنيا به دفتر من رسيد :
Dear Friends
Dear friends

نخستين پاسخ ِ همدلانه را از دوستانم مهرآور و بهمن مرزباني در سيدني دريافتم:
It is indeed very sad news. She batted well and will long be remembered for her contribution to the Zarathushti cause.
Mehravar & Bahman Marzbani

دومين پاسخ، از دوست ارجمندم بانو شيرين طبيب زاده، سردبير ِ فصلنامه ي الكترونيك ِ ايرانْ روزنه از كاليفرنياي شمالي رسيد:
So sorry to hear that, God bless her soul
Shirin
و سومين پاسخ را دوست ِ فرهيخته ام دكتر تورج پارسي از سوئد فرستاد كه برگرفته از وُهومَن، تارنماي ِ انجمن جهاني ي آموزشي ي زرتشتيان است:

Mary Boyce,
Professor Emeriti of Iranian Studies was born in 1920, and spent part of her early life in Colonial India. She received her Ph.D. in Oriental studies from Cambridge University in 1945 for a thesis on a subject in Manichaeism, a religion which derived much from Zoroastrianism. After her appointment at the University of London School of Oriental and African Studies (SOAS), first as a lecturer in 1947 and subsequently as a Professor in 1963, she came to concentrate on the study of Zoroastrianism. She has published numerous books and articles on the history of Zoroastrianism and evolution of its rituals and doctrines. She spent some time in Kerman, Yazd, and Sharifabad amongst the Zarathushti communities learning about their current ways and traditionsآري، بويس خواجه ي نامدار و بزرگ ايران شناسي و به ويژه پژوهشهاي زرتشتي در سده ي بيستم ميلادي بود و با نشر ِ دهها كتاب و گفتار ِ دانشگاهي ي ممتاز، مشعلي فروزان را فراراه ِ رهروان ِ اكنون و آينده نگاه داشت و كاري را كه از چند سده پيش از اين، نخست دانشوران ايران شناس ِ باختري و سپس دانشمندان و پژوهشگران ايراني بر دست گرفتند و به پيش بردند، رسايي و سرشاري ي بيشتر بخشيد و به فرازهاي ِ تازه اي رساند.
از مري بويس، افزون بر كتابهاي بسيار ارزشمندش، گفتارهاي تحقيقي ي مهمّي در نشريّه هاي دانشگاهي و جُنگهاي پژوهشي ي گوناگون و نيز در دانشنامه هاي بزرگ ِ اين روزگار و از جمله در دانشنامه ي ايران
Encyclopaedia Iranica
به چاپ رسيده است كه دانش پژوهان و دانشجويان ايران شناسي، رويكردي هر روزه بدانها دارند و همواره ريزه خوار ِ خوان ِ دانش و دريافت ِ او خواهند بود.
هرگاه بگويم كه دانش ايران شناسي و به ويژه پژوهشهاي وابسته به شناخت ِ سويه هاي گوناگون كيش ِ زرتشتي و آيينها و پرستشهاي رايج در ميان پيروان ِ آن، به دو دوره ي ِ پيش و پس از مري بويس بخش مي شود، گمان نمي برم كه زياده گويي كرده باشم و اميدوارم كه همه ي ايران شناسان و دوستداران ايران، در اين سخن، با من همداستان باشند.
بويس دانشمندي نبود كه همواره در پشت ِ درهاي بسته ي دفتر كارش بنشيند و تاريخ و فرهنگ ايران را تنها از راه ِ كند و كاو در متنها و اثرهاي ِ بازمانده از گذشته هاي دور بشناسد و به ديگران بشناساند. او به پژوهش زنده و حضوري يا به اصطلاح، تحقيق ِ مِيداني باورمند بود و هيچ فرصتي را براي اين كار ِ بايسته از دست نمي داد. در همين راستا، چندين دهه پيش از اين، در سفري به ايران، مدّتي را در ميان ِ زرتشتيان روستاهاي گرداگرد ِ شريف آباد يزد گذراند و همه ي سويه هاي زندگاني ي ديني و فرهنگي و سنّتي شان را زير ذرّه بين ِ پژوهش گذاشت و عكس هايي نيز از آنان گرفت كه در گونه ي خود يگانه اند. برآيند ِ اين سفر ِ پژوهشي، گفتاري بلند بود كه بعدها همراه با دو گفتار ديگر در همين زمينه از دانشمندان دانماركي بار و آسموسن در كتابي به نام ديانت ِ زرتشتي به ترجمه ي فريدون وهمن از سوي ِ بنياد فرهنگ ايران به چاپ رسيد.
* * *دانشوران و پژوهندگان ايراني، هيچ گاه از رويكرد به كارهاي بويس و ارزيابي و ارج گزاري ي آنها غافل نمانده اند و برخي از آنان از كاميابي ي حضور در نشستهاي درسي ي وي در مدرسه ي پژوهش هاي آسيايي - آفريقايي ي دانشگاه لندن و داشتن ِ افتخارشاگردي او نيز برخود باليده اند. يكي از اينان، دوست ِ زنده يادم دكتر مهرداد بهار بود كه در آغاز گزارش فارسي ي متن ِ پهلوي ي بُندهش، آن ترجمه ي ارجمند را به استادش بويس پيشكش نموده و با فروتني ي تمام، نسبت بدو ارج گزاري كرده است:
"تقديم به استاد م. بويس، كه گفته اند: برگ ِ سبزي است تحفه ي درويش."
يكي از بزرگترين كارهاي استاد مري بويس، كتاب سه جلدي ي نامدار او به نام تاريخ كيش زرتشت است كه خوشبختانه آقاي همايون صنعتي زاده، آن را به فارسي برگردانده است.
گزينه اي از متن انگليسي ي اين كتاب مهمّ و كليدي نيز به زبان انگليسي در يك جلد نشريافته است.
گرامي بداريم ياد ِ اين استاد ِ پويا و كوشا و آگاه و ايران شناس سترگ و بزرگ را و رهرو ِ راه ِ فرخنده ي او باشيم. از او بياموزيم دل به كاري بزرگ سپردن و عمري در سامان دهي و سرانجام بخشي بدان، كوشيدن را.
(پنجم آوريل 2006)
Monday, April 03, 2006
298. پيشباز ِ جشن ِ سده ي مشروطه خواهي و بزرگداشت شايسته ترين فرزند ِ آن
يادداشت ويراستار


















