Thursday, March 30, 2006

 

293. آيين ِ سيزدهم فروردين (سيزده بدر): پايان بخش ِ آيينهاي نوروزي





يادداشت ويراستار

سيزدهم روز فروردين ماه (نامْ بُردار به سيزده بدر)، پايان بخش ِ آيينها و جشنهاي نوروزي است. بسياري از ما ايرانيان، آنچه را كه در اين روز مي كنيم و يا مي بينيم كه ديگران مي كنند، ساده و در حدّ ِ يك گردش و روي آوري به كوه و دشت و دمن مي انگاريم و از بنيادها و پيشينه هاي اين آيين و سويه هاي اسطورگي و نمادين آن، آگاه نيستيم. امّا مطلب بدين سادگي نيست و جا دارد كه همه ي ما دوستداران فرهنگ ايراني، در اين زمينه -- مانند ِ همه ي زمينه هاي فرهنگي ي ديگر -- ژرفاكاو و جوينده باشيم و بيشتر بخوانيم و بدانيم.
دفتر كانون پژوهشهاي ِ ايران شناختي، به منظور برداشتن گامي در اين راستا، گفتارهاي تحليلي و روشنگر و آموزنده اي را كه ياران و همگامان اين كانون، دكتر تورج پارسي از سوئد و دكتر رضا مرادي غياث آبادي از ايران به دفتر ِ اين كانون فرستاده اند، با سپاس فراوان از اين هردو پژوهنده ي نستوه، در اين تارنما مي آورد تا در آستانه ي سيزده بدر امسال، ارمغاني پژوهشي، پيشكش ِ همه ي خوانندگان ِ ارجمند اين صفحه كرده باشد.

جليل دوستخواه
يازدهم فروردين 1385


استوره ي سيزدهم ماه فروردين (سيزده به در)



دكتر تورج پارسي

در استوره ي ايراني عمر جهان هستي دوازده هزار سال است اين دوازده هزار سال تمثيلي را زمان كرانه مند نامند كه خود بخشى از زمان بي كرانه است :
۱_ سه هزار سال نخستين جهان مينوى يا فروهري است
۲_ سه هزار سال دوم جهان مادي هستي مى يابد
۳_ سه هزار سال سوم دوران تضاد يا نبرد ميان نيكى و بدي است . در اين هزاره گاه خير و گاه شر ميدان مي يابد و جهان را به كام خود مي كشد ، به همين دليل آن را زمان ِ گميزش يا آميختگي مى نامند .
۴_ سه هزار سال چهارم كه فرجامين هزاره است زمستان سياه اهريمنى شكست مي خورد و جهان مادي نيز به پايان مي رسد و نيروى خير پس از نه هزار سال مأموريّت در جهت گسترش خير عمومي، به پايگاه مينَوى ِ خويش بر مي گردد .حال اگر اين دوازده هزار سال را همانند دوازده روز نوروزي ببينيم روز سيزدهم نشانواره ي آغاز هزاره سيزدهم يعني آغاز زندگي پر آرامش كيهاني است .
امّا چرا در روز سيزده فرودين مردمان به دامن طبيعت پناه مي برند و اين روز به نام سيزده به در نامور گشته است نوشته اي در دست نيست. شايد بتوان اين را يك سنّت سينه به سينه دانست كه مردمان آنرا زنده نگاه داشته اند .
آنچه كه بيشتر مي توان بر آن تكيه كرد اين است كه روز سيزدهم هر ماه روز تير يا تيشتر فرشته ي باران است كه استوره ي نبرد تيشتر _ نشانواره ي تر سالى و اپوش _ نشانواره ي خشكسالي _ از آن بر خاسته است . در اين روز از ماه فرودين يعنى روز سيزدهم مردمان به صحرا مي رفتند و در كنار جويباران و رودخانه ها به ستايش ِ ايزد باران مي ايستادند تا ترسالي را ارمغان آورد :

"تشتر ستاره ي رايومند فرّه مند را مي ستاييم كه تخمه ي آب در اوست؛ آن تواناي بزرگ نيرومند تيزبين بلند پايه ي زَبَر دست را ، آن بزرگواري را كه از او نيكنامى آيد و نژادش از اپام نپات است." ( تير يشت - كرده ي دوم)
همان طور كه آمد در چنين روزي به دشت و دمن رفته، از ايزد ِ باران مراد مي طلبيدند تا ببارد و بر بركت بيفزايد؛ چه اگر تشتر در برابر اپوش شكست بخورد، دشت و دمن به خشكي و خزان برسد و آب از چشمه ها دريغ بشود ، گرد غم و اندوه بر بر چهره ى آدمي و گياه و چرنده و پرنده بنشيند. در اين جاست كه رابطه ي آب و زندگي، به ويژه زندگي انسان ايراني را مي توان به روشني لمس كرد. اين رابطه تا آن جا گسترده مى شود كه باور آدمي با طبيعت پيوند تنگاتنگ تري مى خورد . لب ْتشنگي دشت و دمن، آدمى، پرنده و چرنده و تنگ چشمي ي آسمان آنچنان انسان را در بن بست قرار مي دهد كه در سنگ نبشته اي، داريوش بزرگ فرياد بر مي آورد :
"خدايا! كشور را از سه چيز رهايى ببخش : دروغ ، خشكسالي و دشمن!"
از جايى كه نوروز جشن زايش آدمي است، در سيزدهم فروردين هم دختران سبزه گره مي زنندتا آرزوى همسرى خوب بكنند، خانه و كاشانه اى فراهم آورند تا صداي بچه در آن بپيچد. گزارش مرتضا هنري در آيينهاي نوروزي، رويه ى ۷۸و ۷۹ تاييدي بر اين گفته است .
دختران خراساني با شادى مى خوانند :
"!"سيزده به در/ چارده به تو/ سال ديگه/ خونه ي شو/ ها كوت كوتو/ ها كوت كوتو
در خور و بيابانك نيز دختران ازجوى آب مي پرند و مي خوانند :
"!"سيزده به در/ چارده به تو/ به مرغ قد قدو/ سال ديگه /خونه ي شوور/ بچه به بغل
دزفولي ها و خرم آبادى ها روز چهاردهم فروردين به صحرا مي روند به همين سبب نزد آنان چهارده به در رسم است
.در سيزده به در سبزه ي خوان نوروزي نيز به دست آب روان جويباران و رودخانه ها سپرده مي شود يا به شكل سمبليك به دستان اناهيتا ايزد آب و تشتر فرشته ى ترسالي داده مي شود تا موجب ترسالي گرددكه برآيند آن بركت و باروري است .آنچه بر شمرده شده همه با آيين شادي و پايكوبي و سپاس و نيايش همره است .
هر چند كه امروزه ايرانى از خانه به طبيعت پناه مي برد تا نحوست اين روز را پشت سر بگذارد اما در اين رابطه نمي توان پيوند انسان و طبيعت را كم مايه شمرد .نكته اي كه در اين جا باز روى آن تأكيد دارد پيوستگي شادى و شادماني است كه حتادر چهره چنين روزي كه آنرا بد اختر مي دانند آشكارست .
آياعدد سيزده بدْ يُمن است؟
درتاريخ زيست آدمي حوادثي رخ داده ، كه عمري انديشه بشر را به خودمشغول داشته است. اين گونه رويداده ها، ترس و دلهره ايجاد كرده و انسان رابه تعبير ات گوناگوني وادار كرده است. برخي ازاين رويدادهاي شوم وترس آور كه در سيزدهم ماه رخ داده گناهش به گردن عدد بي گناه سيزده انداخته شد ه . البته اين به اين معنا نيست كه چنين تعبيراتي صرفا از سوي مردمان عامي و عادي شده باشد بلكه دريك كليّت همگان درين دايره خرافي گرفتار بوده و هستند .
سرچشمه ي موهوم پرستي و اصولا تقدّس يا نحوست عدد ِ سيزده، سرزمين كلده است يعني بخشي از عراق كنوني. مردم كلده مردماني بودند با دانش، به طوري كه در ستاره شناسي و رياضيّات و شيمي و پزشكي مراحلي را طي كرده بودند. مثلا چهار عمل اصلي حساب و توان هاي دوم و سوم عدد ها را محاسبه مي كردند و جذر و كعب آنها را مي گرفتند و با تصاعدهاي هندسي و حساب آشنايي داشتند اما با اين وجود زندگي شان از خرافات و موهومات خالي نبود. خدايان و ارواح را مي پرستيدند و هفت ستاره ي خورشيد، ماه، تير، ناهيد ، بهرام ، مشتري و كيوان را مقدّس بشمار مي آوردند. همين زمينه ها سبب شد تا تقدس اعداد زمينه بيابد وبه نسبت تعداد خدايان عدد هاي 3 و 7 و 6 و12و 60 مقدّس اعلام شوند يا عدد20 متعلق به خداي بل و 11 به مردوك، 30 به ماه و عددهاي كسري به ارواحي كه منزلتي پايين تر داشتند نسبت داده شوند .
اصولا باد كه مي وزد خار و خاشاك را از سويي به سويي ديگر مي پراكند. در اثر ارتباط ميان ملل، خرافات نيز به دست باد افتاد و به همه جا پراكنده شد. از جمله در دين يهود نيز پاي رمزهاي اعداد بازشد. براي نمونه در صحيفه ي هفتم و هشتم دانيال نبي عدد رمز گونه ي آپوكاليپ سيس يا 666 چون شمشير دموكلس بر سر همگان جاي گرفت. اين عدد سه رقمي نيز «ويرانگر» دانسته شد.
يوناني ها نيز مانند كلداني ها 3 و 7 را مقدّس مي دانند كه اين نيز مستقيم برگرفته از كلداني هاست؛ به طوري كه در انديشه فيثاغورث كه 585 پيش از ميلاد مي زيست و معاصر كوروش بزرگ بود و سفرهاي زيادي هم به كلده و مصر و حتا ايران كرد، به اوج خود مي رسد . فيثاغورثيان با مشاهده ي طبيعت حكم دادند كه: «مي توان قانون هاي حاكم بر طبيعت را به كمك عدد بيان كرد خواه اين قانون مربوط به نظم كيهاني باشد خواه مربوط شود به هارموني موسيقي.» اينان نه تنها خواستند جهان مادّي راباعد د بيان كنند؛ بلكه دنياي درون و معنوي را نيز شامل چنين امري دانستند. فيثاغورثيان به عدد به چشم يك مفهوم بسيار اسرار آميز مي نگريستند مثلا عدد هاي زوج را نشانه ي مرد مثل 2و 4 و عددهاي فرد را نشانه زن مي دانستند مثل 3و 5 به همين دليل 2 مرد را با 3 زن نشانه ي ازدواج مي پنداشتند . عدد را حقيقت اشياء و واحد يا يگانه را حقيقت عدد دانسته و تضاد واحد يا يك را با كثرت، منشأ اختلافات بشمار آوردند .
اين زمينه ي بسيار مساعد خرافي آنچنان طي مي شود كه زمينه كار فال گيران، رَمّالان و پيشگويان رافراهم مي آورد. رخت نحوست تن اعداد مي كند كه نحوست عدد 13 از آن جمله است . عدد ِ از بهشت انسان رانده ي 13 هم مثل همه ي عددهاست. نه شاخي دارد و نه دُمي! اما از كجا اين داغ بر پيشانيش نشست؟ بايد نزد روميان جا پايش را ديد در روم ميانه ي ماه را « ايدوس » مي گفتند. اگر ايدوس به سيزده مي خورد آنرا نحس مي دانستند اما به مرور زمان، عد د سيزده در همه حال نحس بشمار آمد و بد نامي يا نحوست 13 عالم گير شد . امروزه در فرانسه ي متمدن اگر خانواده اي تعداد مهمانش به سيزده نفر برسد ، ميزبان بايد يا تعداد را به دوازده نفر تقليل دهد، يا اين كه نفرات رابه چهارده برساند؛ حتا اگر شده، از كوچه رهگذري را به خانه دعوت كند! در ايران خودمان شماره كاشي خانه هايي كه به جاي عدد سيزده ، 12+1 نوشته شده، كم نيست . در امريكا نيز چنين كنند يا اين كه مي نويسند «12 مكرر» يا در همين كشور سوئد، جمعه اگر به سيزدهم بيفتد، بدْ يُمن است و بايد منتظر رويدادهاي ناخوشايند شد !
در حالي كه روز سيزدهم هر ماه در سال شمار زرتشتي به نام تير يا تيشتر، ايزد باران است كه به همين مناسبت جشن تيرگان در روز سيزدهم تير ماه برگزار مي شود .در كشورچين عدد سيزده خوش يمن است و خانه هاي سيزده اتاقه مقدّس شمرده مي مي شود .
اما رويدادهايي كه به نحوست سيزده دامن زدند :
1ــ در سيزدهم ما ه اول بهار، در مصر ، ستاره دنباله داري با زمين تصادف كرده و خرابي فراواني به بار آورد .
2ــ شام آخر مسيح پيامبر، با دوازده نفر از حواريون صرف شد. مسيح بر سرسفره شام گفت : « آنكه مرا تسليم مي كند درين شام همراه من است !» همانطور كه گفته بود، يهودا كه يكي از حواريون بود به مسيح خيانت كرد و اورا تسليم نمود باوجود ي كه مسيح از پيش چنين آگاهي داده بود ، ولي مردمان حتّا درين قضيه هم پاي عدد سيزده را به ميان مي كشند .
3 ـ يهوديان در چنين روزي درهنگام خروج از مصر در صحراي سينا سرگردان شده و تلفات زيادي تحمل كردند .
4ــ در ايران ستاره دنباله داري به زمين خورد و آتش فشان هاي خاموش رابه كار انداخت و زمين لرزه خسارات زياد بار آورد .
و اما سيزده به در و استاد شهريار.
گويا در يك سيزده نوروز استاد شهريار در باغي با ياران به گپ و گفتگو مشغول بوده كه پس از مدت ها دوري، ناگهان چشمش به دلدارافتاد .دلداردست فرزندش را در دست داشت و خرامان مي آمد . دلداردختري بود كه پيمان زناشويي با ديگري بست و هجراني آفريد كه در اثر آن شهرياركه دانشجوي سال آخررشته ي پزشكي بود، درس را رها كرد وديگر تنها خود را در شعر ديد و در شعر زندگي كرد . اين رويداد، آن هم در روز سيزده به در باعث شد كه استاد شهريار بي درنگ اين غزل را بسرايد :
يار و همسر نگرفتم ، كه گرو بود سرم/ تو شدي مادر و من با همه پيري پسرم
تو جگر گوشه هم از شير بريدي و هنوز/ من ِ بي چاره همان عاشق خونين جگرم
خون دل مي خورم و چشم نظر بازم هست/ جرمم آن است كه صاحبدل و صاحب نظرم
پدرت گوهر خود را به زر و سيم فروخت / پدر عشق بسوزد كه در آمد پدرم
عشق و آزادگي وحسن و جواني و هنر/ عجبا هيچ نيرزيد كه بي سيم و زرم
هنرم كاش گره بند زر و سيمم بود/ كه به بازار توكاري نگشود از هنرم
سيزده را همه عالم به در امروز از شهر/ من خود آن سيزدهم كز همه عالم به درم
تو از آن دگري ، رو كه مرا ياد تو بس / خود تو داني كه من از كان جهاني دگرم
خون دل موج زند در جگرم چون ياقوت / شهريارا چكنم لعلم و والاگهرم
در پايان اين نوشتا، اين پرسش مطرح است كه آيا مي توان به همه ي پندارها، حتّا اگر خرافي باشند باور آورد؟
باشد كه سيزده هم چون سايرعددها بزيد؛ بي آنكه بر چهره ا ش مهر ِ شومي زده شود. اميد است كه هرروزتان نوروز گردد ، نوروزي كه معناي پيوند آدمي با همه ي پاك سرشتي ها و نيكي ها باشد. سبز باشيد چون چمنزاران و گندم زاران، روان و پاك باشيد چون آبها .
* * *
جشن زنانه ي سيزده بدر


گزيده‌اي از پرسش و پاسخ با دكتر رضا مرادي غياث آبادي در نشست‌هاي سخنراني هفتگي در بنياد فرهنگي جمشيد
بازنويسي از روي نوار:، به كوشش: ويدا حساميان


چون از عبارت جالب «جشن زنانه» نام برديد، ابتدا در باره اين احتمال توضيح دهيد. --

-- اين احتمال نيست؛ بلكه شواهد مردم‌نگاري و منابع مكتوب در يكي- دو سده پيشين، جاي ترديد در آن باقي نمي‌گذارد. ادوارد پولاك، پزشك اتريشي ناصرالدين‌شاه و معلم مدرسه دارالفنون در سفرنامه خود به سال 1243 خورشيدي (1865 ميلادي) گزارش كرده است كه زنان تهراني در روز سيزده‌بدر به آييني كهن به دشت و صحرا مي‌روند و دولت وقت براي جلوگيري از اينكار، عوارضي وضع كرده و مبلغي از زنان دريافت مي‌كند. ماري شيل، همسر وزير مختار بريتانيا در ايران در سفرنامه خود به سال 1228 خورشيدي (1850 ميلادي) نقل كرده است كه زنان براي سيزده‌بدر به سنت قديم به باغ سفارتخانه بريتانيا مي‌آيند و بجز باغبان‌ها، هيچ مرد ديگري در آنجا نيست. همچنين قهرمان ميرزا عين‌السلطنه در روزنامه خاطرات خود شرح مي‌دهد كه هنگام عزيمت به شميران در سال 1287 خورشيدي (1326 قمري) ديده است كه زنان به سيزده‌بدر آمده بودند و سبزي‌هاي صحرايي را مي‌چيدند در حاليكه مردان به زراعت رفته بودند.بجز اسناد مكتوب، توجه به باورهاي مردم‌شناختي نيز از زنانه بودن سيزده‌بدر حكايت مي‌كند. در افغانستان، روز سوم و يا سيزدهم فروردين را «نوروز زنان» مي‌نامند. در آسياي ميانه و نواحي ورارود، برخي از روزهاي نوروزي به «هوروزا» ايزدبانوي سغدي آب‌ها وابسته است و زنان براي بزرگداشت او به دشت و طبيعت مي‌روند. در بسياري نواحي، مراسم فال‌گيري سيزده‌بدر، منحصراً بدست زنان انجام مي‌شود. در سنگسرِ سمنان، زنان آش مخصوصي به مناسبت اين روز مي‌پزند. در ميان ارامنه فريدن، تازه‌عروسان با جامه اَروسي (عروسي) خود در مراسم حاضر مي‌شوند. در سنگسر و نيز در تبرستان و مازندران، پسران جوان به نامزدها و دلداده‌هاي خود هديه‌هايي پيشكش مي‌كنند. همه اين شواهد كه به طور خلاصه گفته آمد، بر زنانه بودن جشن سيزده ‌بدر دلالت مي‌كنند كه بعدها مردان نيز خود را از آن بي‌بهره نكرده‌اند. (البته اميدوارم اين سخنان موجب نشود كه خانم‌هاي گرامي، پس از نوروز و اسفندگان، در انتظار هديه ديگري باشند كه ديگر از توان ما خارج است.)


چرا اين مراسم در روز سيزدهم فروردين برگزار مي‌شود؟ --


بسياري از آيين‌هاي ملي در سرزمين‌هاي ايراني، به شيوه‌هاي گوناگون و در زمان‌هاي مختلفي برگزار مي‌شود.--
اما از آنجا كه شيوه رايج در تهران، بيشتر در رسانه‌ها بازتاب مي‌يابد، تصوّر مي‌شود كه همين شيوه در همه‌جا و در ميان همه مردمان روايي دارد. براي نمونه، افزودن ماهي سرخ به سفره هفت‌سين، ابتكار ناهنجاري بود كه سوداگران در تهران رواج دادند و به لطف تلويزيون، در شهرهاي بزرگ هم فراگيرشد. در بسياري از شهرها و روستاهاي دورافتاده كه به امواج مخرب تلويزيون دسترس نداشته‌اند، چنين بدعتي كاملاً ناشناخته است و آيين‌هاي ايراني كه پيوندي عميق با پاسداشت زيست‌بوم و گراميداشت همه موجودات هستي دارد، هيچ ارتباطي با چنين قتل‌عام گسترده‌اي ندارند.
هر چند فراگيرترين شكل برگزاري اين جشن در سيزدهمين فروردين‌ماه است اما گونه‌هاي ديگري از آن نيز شناخته شده است. در برخي نواحي استان سمنان، خوزستان و بختياري، در چهاردهم فروردين و به نام «چارده‌بدر» برگزار مي‌شود. در باختر افغانستان، در نخستين چارشنبه سال و در نواحي استان كرمان در نخستين شنبه سال نو انجام مي‌شود. هم‌ميهنان ارمني در سيزدهمين روز ژانويه، و ارمنيان فريدن اصفهان در سيزدهم ماه فوريه چنين جشني را با نام «دِرِنـدِز» يا «دريانداراج» برگزار مي‌كنند. البته روحانيت مسيحي براي اين آيين كهن، توجيهي ديني نيز پديد آورده و سيزدهم ژانويه را روز نامگذاري عيسي ناميده است. مراسم روز «كيپور» در نزد يهوديان نيز شباهت‌هايي با سيزده‌بدر دارد. برگزاري سيزده‌بدر در سيزدهمين روز ماه قمري صفر نيز در نواحي گوناگون و در منابع مكتوب سده‌هاي اخير ديده شده است. همچنين از گفتارهاي ابوريحان بيروني در آثارالباقيه چنين برمي‌آيد كه گويا در زمان او، آييني شبيه به سيزده‌بدر در ششم فروردين ماه برگزار مي‌شده است.
به گمان من، وظيفه پژوهشگران و رسانه‌ها است كه در شرح و گزارش آيين‌هاي ملي، تنها به شيوه رايج در تهران، بسنده نكنند و آنرا گونه اصيل و باستاني هر آييني ندانند. وظيفه بزرگ ما براي دوري جستن از تفرقه‌هاي قومي و ايجاد همبستگي ملي، توجه و احترام به تمامي شيوه‌هاي گوناگون برگزاري آيين‌هاي ايراني در همه سرزمين‌ها و بازگو نمودن آنها است. شايد كوتاهي‌هاي رسانه‌هاي دولتي و تلويزيون داخلي ايران در اين زمينه توجيه‌پذير باشد، اما براي دوستداران و دلسوزان فرهنگ ايران، بخشودني نيست.


قدمت سيزده‌بدر چقدر است؟ --

-- براي بررسي ديرينگي جشن سيزده‌بدر، ما با يك خلأ درازمدت در منابع و اسناد مكتوب روبرو هستيم. از همين روي، برخي پژوهشگران بر اين گمانند كه اين جشن ديرينگي‌اي بيش از يك يا دو سده ندارد. تمامي منابع مكتوبي كه به گزارش صريح سيزده‌بدر (در فروردين يا صفر) پرداخته‌اند، متعلق به عصر قاجاريه هستند. اما دو شاهد ديگر نشان‌دهنده ديرينگي بسيار زياد اين جشن است. يكي آيين‌هاي بسيار گسترش‌يافته و متنوع و گوناگون سيزده‌بدر است كه بر پايه قواعد مردم‌شناسانه و فرهنگ عامه، هر چقدر دامنه گسترش باوري فراخ‌تر و شيوه‌هاي برگزاري آن متفاوت‌تر باشد، نشان‌دهنده ديرينگي بيشتر آن است و ديگري، مراسم مشابهي است كه به موجب كتيبه‌هاي باستاني سومري و بابلي (اكدي) از آن آگاهي داريم. بموجب اين گزارش‌هاي مكتوب، آيين‌هاي سال نو در سومر با نام «زَگموگ» و در بابل با نام «اَكيتو»، دوازده روز به درازا مي‌كشيده و در روز سيزدهم جشني در آغوش طبيعت مي‌آراسته‌اند. بدين ترتيب تصور مي‌شود كه سيزده‌بدر داراي سابقه‌اي دستكم چهارهزار ساله است.


-- چه ارتباطي بين اين جشن و عدد سيزده و نحسي ي آن وجود دارد؟


-- در باورهاي ايراني هر يك از روزهاي ماه خورشيدي از آنِ يكي از ايزدان و مينويان است و تمامي روزهاي سال خجسته و فرخنده هستند. نحس بودن عدد سيزده، ارتباطي با فرهنگ ايراني ندارد و متعلق به جوامع غربي و اروپايي است و پس از آشنايي و گسترش روابط ايرانيان با اروپاييان از عصر صفوي به بعد، به ايران راه يافته است. مي‌دانيم كه باور به نحس بودن عدد سيزده، علي رغم پيشرفت‌هاي همه‌جانبه علمي و تكنولوژيكي هنوز هم عميقاً در غرب متداول است و ايرانيان با اينكه سخنان فراواني در باره نحس بودن عدد سيزده را شنيده‌اند، اما مي‌دانيم كه چنين باوري در نزد عموم مردم رواج گسترده ندارد و اگر دائماً در رسانه‌ها تبليغ نشود، خواهيم ديد كه چنين اعتقادي كمتر از زبان مردم شنيده مي‌شود.
اما از سوي ديگر، عدد سيزده در نزد ايرانيان و جوامع كهن، بخاطر خاصيت بخش‌ناپذيري آن، عددي «بد قلق» دانسته مي‌شده است. در حالي كه عدد دوازده از قابليت بخش‌پذيري بسيار بالايي برخوردار بوده و به پنج مقسوم كامل و چهار مقسوم با خارج قسمت غير گنگ، قابل تقسيم است. البته سخن در باره ويژگي‌هاي خاص و جالب اعدادي همچون سه، پنج، هفت، دوازده، سي، چهل، هفتاد و دو، بسيار است كه بايد در فرصت ديگري به آنها پرداخت.
اما انتخاب سيزده براي اين جشن ايرانيان، نه به دليل نحس بودن آن، بلكه از آن روي است كه روز سيزدهم هر ماه خورشيدي در گاهشماري‌هاي ايراني از آن ايزد «تيشتَـر»، ايزد آورنده باران و سال خوب، است. (در گاهشماري سيستاني «تيركيانوا»، در سغدي «تيشيج»، در خوارزمي «چيريج») ايرانيان اين روز را براي خجستگي بسيار آن انتخاب كرده‌اند و اينكه در برخي نواحي نيز كه سيزده‌بدر را در روز چارشنبه برگزار مي‌كنند هم به همين سبب بوده است. چرا كه روز چارشنبه‌ در ايران باستان با نام «تيشتَر شيد» شناخته مي‌شده و در نتيجه پيوندي ميان چارشنبه و روز سيزدهم وجود دارد.


-- دليل برگزاري سيزده‌بدر چيست؟


-- سيزده‌بدر، سه دليل شناخته‌شده دارد. يكي اين كه آخرين روز جشن‌هاي نوروزي است و همانگونه كه پيش از اين گفته شد، سابقه‌اي دست كم چهار هزار ساله دارد. دليل دوم در اين است كه در اين روز عملاً نيمسال دوم زراعي آغاز مي‌شده است. سومين دليل چنين است كه سيزدهم فروردين، نخستين «تيشتر روز» سال است. در اين روز، مردمان ايراني براي نيايش و گراميداشت تيشتر، ايزد باران‌آور و نويد‌بخش سال نيك، به كشتزارها و مزارع خود مي‌رفته و در زمين تازه‌روييده و سرسبز و آكنده از انبوه گل‌ها و گياهان صحرايي، به شادي و ترانه‌سرايي و پايكوبي مي‌پرداخته‌اند و از گردآوري سبزه‌هاي صحرايي و پختن آش و خوراكي‌هاي ويژه (در افغانستان به نام «آش ابودُردا») غافل نمي‌شدند. به سخن ديگر، سيزده‌بدر از نسخه‌هاي جشن‌هاي تيرگان و آبريزگان است.
گويا نشانه‌هايي از بعضي روابط آزاد و خارج از عرف يا ازدواج مقدس در سيزده‌بدر وجود داشته است؟اين خاص سيزده‌بدر نبوده و عموماً مربوط به همه آيين‌هاي نوزايي طبيعت است كه از ابتداي اسفندماه آغاز مي‌شده و با تفاوت‌هايي در زمان و شيوه‌ها، در سراسر آسياي غربي رواج داشته است. فعلاً زمان مناسبي براي اين بحث نيست.


-- اگر سيزده‌بدر با نخستين تيشتر روز سال ارتباط دارد، آيا در مواقعي كه آغاز سال در مبدأ ديگري بوده، باز هم اين جشن برگزار مي‌شده است؟


-- ما از برگزاري آيين‌هايي مشابه با سيزده‌بدر بر بنياد گاهشماري‌هاي ديگر آگاهي داريم. جشن تيرگان در سيزدهمين روز تابستان، بازمانده نخستين تيشتر روز سال در كهن‌ترين گاهشماري شناخته‌شده ايراني، يعني گاهشماري گاهنباري است كه در آن سال، از ابتداي تابستان آغاز مي‌شده است. آيين قالي شويان اردهال كاشان در سيزدهمين روز پاييز (امروزه در دومين آدينه مهرماه) بازمانده جشن ستايش و نيايشي براي اين ايزد بزرگ ايرانيان است و مي‌دانيم علي رغم اينكه به اين آيين رنگ مذهبي داده‌اند، امّا هنوز هم پيوندي ژرف با مراسم نيايش آب و آب‌بازي تيرگاني دارد و تنها مراسم مذهبي است كه با گاهشماري خورشيدي سنجيده مي‌شود. هم‌ميهنان گيلاني و مازندراني بر بنياد گاهشماري كهن ديلمي و طبري، آيين‌هايي شبيه به اين را در سيزدهمين روز تيرماه خود (برابر با بيست و هفتم و دوازدهم آبان‌ماه) به نام‌هاي «گالشي جشن» و «تير ماه سينزده» (sinzdah) انجام مي‌دهند. اما سيزدهمين روز سالي با مبدأ آغاز زمستان، امروزه در ميان هم‌ميهنان ارمني در روز سيزدهم سال نو ِ ميلادي برگزار مي‌شود.


-- مراسمي كه در سيزده‌بدر انجام مي‌شده است، چيست و چه دلايلي داشته است؟


-- بخشي از آيين سيزده‌بدر را، باورداشت‌هايي تشكيل مي‌دهد كه به نوعي با «تقدير و سرنوشت» در پيوند است. نمونه اينها عبارت است از فال‌گوش ايستادن، فال‌گيري (به ويژه فال كوزه)، گره زدن سبزه و گشودن آن، بخت‌گشايي (كه به ويژه در سمرقند و بخارا رايج است) و نمونه‌هاي پرشمار ديگر. چنين اعتقادهايي تنها منحصر به سيزده‌بدر نيست بلكه با «آغاز يك مرحله جديد» در پيوند است. و در اين جا آغاز سال نو، آن مرحله جديد است. چنين باورهاي مرتبط با بخت و تقدير، از اعتقادهاي بسيار كهن و همچنان زنده و پايدار «زروانيِ» ايرانيان سرچشمه مي‌گيرد. همه مردمان در آغاز هر مرحله جديد در زندگي و روزگار خود، به نوعي در جستجو و گمانه‌زني براي آينده هستند. بسيارند كساني كه يك واقعه نيك يا بد در بامداد يك روز، در نخستين روز هفته، در نخستين روز ازدواج، در نخستين روز شغل جديد و در بسياري هنگام‌هاي ديگر را به كل آن روز يا واقعه تعميم مي‌دهند و به «فال نيك» يا بد مي‌گيرند. حتي عبارت‌هاي تهنيت‌آميز و نيك‌خواهي كه مردمان در آغاز روز يا سال به يكديگر مي‌گويند نيز گونه‌هايي از همين باورها است. چنين مراسمي كه عموماً به «پيش‌بيني آينده» يا «تأثيرگذاري بر آينده» مربوط است، تنها متعلق به سيزده‌بدر نيست و در چارشنبه‌سوري و ديگر مناسبت‌هاي نوروزي ديده مي‌شود.
علاوه بر اين، آيين‌هاي سيزده‌بدر بمانند چارشنبه‌سوري و نوروز، بسيار پرشمار، زيبا و دوست‌داشتني هستند. بازي‌هاي گروهي، ترانه‌ها و رقص‌هاي دسته‌جمعي، گردآوري گياهان صحرايي، خوراك‌پزي‌هاي عمومي، بادبادك‌پراني، سواركاري، نمايش‌هاي شاد، هماوردجويي‌هاي جوانان و آب‌پاشي و آب‌بازي (كه اين آخري در ميان «پارسيوان»‌هاي پاكستان سخت رايج است) بخشي از آن آيين‌هاست.
همانگونه كه شباهتي بين چارشنبه‌سوري و نوروز امروزيِ متداول در تهران و شهرهاي بزرگ، با شيوه‌هاي اصيل و كهن آن وجود ندارد، سيزده‌بدر امروزي نيز تنها نامي از يك جشن كهن را برخود داشته و هيچ شباهتي به آيين كهن و يادگار نياكان ما ندارد. نحوه اجراي اين جشن، مانند بسياري از ديگر آيين‌هاي ايراني، عميقاً از شيوه اصيل و باستاني خود دور شده است و به شكل فعلي آن، داراي سابقه تاريخي در ايران نيست. اگر در گذشته مادران و پدران ما، سبزه‌هاي نوروزي خود را در اين روز به صحرا مي‌برده و براي احترام به زمين و گياه، آنرا در آغوش زمين مي‌كاشته‌اند، امروزه ما آنرا بسوي يكديگر پرتاب مي‌كنيم و تكه‌تكه‌اش مي‌كنيم.
سيزده‌بدرِ پيشينيان ما، روزي براي ستايش تيشتر، براي طلب باران فراوان در سال پيش رو، براي گرامي داشت و پاكيزگي طبيعت و مظاهر آن، و زيست‌ْ بوم مقدّس آنان بوده است. در حالي كه امروزه روز ويراني و تباهي طبيعت است. بر اين باورم كه براي سپندارمذ ايران، براي ايزدبانوي زمين سرسبز، هيچ روزي غم‌انگيزتر از سيزده‌بدر امروزي ما نيست.


نوشته شده در سه شنبه 8 فروردين1385ساعت 21:52 توسط رضا مرادي غياث‌آبادي

Wednesday, March 29, 2006

 

292. فصلنامه ي تاريخ ِ ايران ِ باستان: جلد ِ اوّل در شبكه ي ِ جهاني





يادداشت ِ ويراستار



دانش ايران شناسي (شاخه اي از خاورشناسي) -- كه از چند سده پيش از اين در دانشگاهها و پژوهشگاههاي كشورهاي غربي پايه گذاري شد – به رَغْم ِ پاره اي هدفهاي استعماري و جهان گشايانه كه در پس ِ پشت ِ آن جاي داشت، دستاوردهاي بايسته و شايسته اي نيز عرضه كرد و در سده ي بيستم ميلادي با روي آوري ي شماري از دانشگاهيان و فرهيختگان ايراني بدان، به چرخشگاه تاريخي ي مهمّي رسيد و فرصتهاي ارزشمندي براي شناخت درست و دقيق و سامانمند ِ پيشينه ي تاريخي و فرهنگي ي مردم ميهن ما فراهم آورد.
اكنون در سده ي بيست و يكم در پي گيري ي آن فرايند، نسلهاي نورسيده اي از ايران شناسان ايراني به ميدان آمده و با بهره گيري از آزمونهاي پيشگامان خود در غرب و در ايران، اين خويشكاري ي سترگ را برعهده گرفته اند. گُسترش شگفت رسانه ها و امكانهاي چاپ و انتشار و نيز نشر الكترونيك در اين زمان، چيستي و درونمايه ي كار هاي اينان را يكسره ديگرگون كرده و شتاب بايسته ي زمان را بدانها بخشيده است.
دكتر تورج دريايي، استاد دانشگاه كاليفرنيا، يكي از اين كوشندگان جوان و پوياست كه تاكنون گفتارها و كتابهاي بسياري از او نشريافته است. او در كنار طرح هاي پژوهشي ي پيشينش – كه درگذشته در همين تارنما بدان اشاره كردم – به تازگي همگام با شماري از پويندگان اين راه در ايران و فراسوي آن، به كار ِ نشر ِ فصلنامه ي ِ تاريخ ايران باستان به دو زبان در شبكه ي جهاني همّت گماشته و امروز در پيامي، مژده ي شادي بخش ِ انتشار ِ جلد اوّل ِ آن (اسفند 1384) را به اين دفتر رسانده است. من در ضمن شادباش گفتن به او و همكارانش و آرزوي پايايي و پويايي شان در اين كوشش ارزنده، با سپاس از وي، در دنباله ي اين يادداشت، به آوردن فهرستي از نامهاي دست اندكاران تدوين اين دفتر دانش و پژوهش بسنده مي كنم و خوانندگان گرامي ي اين صفحه را براي راه يابي به متن فصلنامه و برخورداري از گفتارهاي آن، به نشاني ي آن در شبكه، بازبُرد مي دهم.


جليل دوستخواه


دهم فروردين ماه 1385

* * *

سردبیران



دکتر تورج دریایی- دانشگاه ایالتی کالیفرنیا فولرتون
دکتر مهرداد قدرت دیزجی - دانشگاه ارومیه

دکتر روزبه زرّین کوب - دانشگاه تهران


هیئت تحریریه علمی


دکتر محمد تقی ایمان پور - دانشگاه فردوسی مشهد
دکتر رحیم شایگان - دانشگاه کالیفرنیا لوس انجلس
دکتر کامیار عبدی - دارتمودث کالج
دکتر سارا علینیا - دانشگاه یوانینا
دکتر علی موسوی - دانشگاه برکلی


هیئت تحریریه


خداداد رضاخانی - دانشگاه کالیفرنیا- لوس انجلس
هاله عمرانی - دانشگاه کالیفرنیا- لوس انجلس


Editors



Dr. Touraj Daryaee (California State University, Fullerton)

Dr. M.Gh. Dizaji (University of Urumia)

Dr. Roozbeh Zarrinkoob (University of Tehran)



Academic Review Board



Dr. K. Abdi (Dartmouth College)

Dr. S. Alinia (University of Ioannina)

Dr. M.T. Imanpour (University of Ferdowsi, Mashad)

Dr. A. Mousavi (University of California, Berkeley)

Dr. R. Shayegan (University of California, Los Angeles)



Editorial and Technical



Ms. Haleh Emrani (University of California, Los Angeles)

Mr. Khodadad Rezakhani (Univ. of California, Los Angeles)



نشاني در شبكه ي جهاني (اينترنت):

http://www.iranancienthistory.com/


Tuesday, March 28, 2006

 

291. باغبان ِ باغ ِ سبز ِ شعر: "اين جايم و ريشه هاي جانم آن جاست!"



رضا مقصدي، باغبان ِ باغ ِ سبز ِ شعر


يادداشت ويراستار


دوشنبه ي گذشته در درآمد ِ 288 از نوروزينه ها در تاريخ ِ ادب ِ فارسي سخن گفتم و دو سروده ي تازه از كيومرث نويدي را بازنشر دادم. امروز هم دوست شاعر ارجمندم رضا مقصدي بيست ترانه (رباعي) از خود را همراه با خوشنويسي ي چهارتا از آنها به شاباش نوروز از آلمان به اين دفتر فرستاده است كه با خشنودي و سپاس فراوان از او، در اين صفحه مي آورم.
مقصدي فرزند گيلان هميشه بهار و شاعر ِ شعرهاي غنايي ي سرشار از سرسبزي ي زادگاهش و مهرورزي ي انساني است. او در اين روزگار ِ آتش و خون و جنگ و جنون، خيّام وار به شادكامي ي ناديرپاي آدمي مي انديشد و حافظانه صَلاي سخن ِ عشق درمي دهد تا پژواك بانگ ترنّم و تغنّي اش در كران تا كران جهان بپيچد و جانهاي پريشان امروزيان را با خيالْ نقش هاي زيباي شعرش آرامش و آسايش بخشد و ميراثي گران و سرشار از عاطفه و آدمي خويي از اين عصر، براي آيندگان برجاي بگذارد. ترانه هاي شورمندانه و زُلال مقصدي، شعرهايي نيست كه يك بار بخواني و بگذري يا گهگاه از سر ِ اتّفاق، رويكردي بدانها داشته باشي. اين سروده هاي برآمده از ژرفاي دل و جان، به اندرون هر خسته دلي راه مي يابند و جا خوش مي كنند و مونس و همدم روزان و شبان او مي شوند و چنان با سرشت ِ خواننده درمي آميزند و با زمزمه هاي خاموش وار دروني ي او اين هماني مي يابند كه پرده ي دوگانگي به يك سو مي رود و خود را سراينده ي آنها احساس مي كند و با شاعر به گونه اي همذات انگاري مي رسد.
از رضا مقصدي، پيش از اين، دفترهاي شعر ِ كسي ميان ِ علفها دو فصل منتظر است و نفس ِ نازك ِ نيلوفر و خطابه ي سبز (دو دفتر در يك جلد) و با آينه دوباره مُداراكن و نيز شماري شعر هاي ِ پراكنده در نشريّه هاي چاپي و الكترونيك منتشرشده است.
براي اين شاعر ِ مهر و مردمي و سرود و غنا، پويايي و پايداري آرزو مي كنم. باغ شعرش همچون گذشته، هميشه بهار و پُربار باد! ج. د. - هشتم فروردين 1385










Monday, March 27, 2006

 

290. جشن ِ جهانْ شمول ِ نوروز: راه پيمايي و نمايش ِ نوروزي ي ِ ايرانيان در نيويورك



انديشه ي نيك، گفتار نيك و كردار نيك

گرامي داشت ِ فرمان جاودانه ي كورش بزرگ


يادداشت ويراستار

نوروز جشن بزرگ ِ آغاز ِ بهاران و سال ِ نو ِ ايراني، گذشته از آن كه از روزگاران باستان تا بدين زمان در ايران و جهان ايراني (سرزمين هاي همسايه يا نزديك به ايران) به گستردگي برگزار مي شده است و هنوز هم مي شود، در اين دوران به سبب كوچ ِ ميليوني ي ايرانيان به سرزمين هايي از اسكانديناويا تا كاليفرنيا و از كانادا تا استراليا، بيش از پيش جنبه ي ِ جهان شمول به خود گرفته و در هر شهر و ناحيه اي از اين فراخناي جغرافيايي با ويژگي هايي گرامي داشته مي شود و رويكرد جهانيان را به خود فرامي خوانَد، تا جايي كه در بسياري از جاها، دولت هاي ايالتي يا ملّي، روز 21 مارچ برابر با نوروز را در گاه شمار رسمي ي خود نشانه گذاري كرده اند و بسياري از سران دولتها، همه ساله در اين هنگام، پبامهاي شادباش براي ايرانيان مي فرستند. امسال نيز مانند سالهاي پيش، رسانه هاي جهاني، گزارش هاي فراوان و گوناگوني از اين رويداد ِ شورانگيز نشردادند.
امسال دومين سالي است كه ايرانيان ساكن نيويورك راه پيمايي و كاروان شادي ي نوروزي ي بزرگي را تدارك ديدند و با شكوه ِ هرچه تمام تر به اجرا درآوردند. امروز مجموعه تصويرهايي از اين جشن فرخنده به دفتر من رسيد كه شماري از آنها را با سپاسگزاري از فرستنده، دوست ارجمند آقاي عبدالرّضا سالك، براي آگاهي ي خوانندگان ِ اين تارنما در پي مي آورم. ج. د.

پيك نوروزي سوار بر ارابه ي سپيدش مژده ي بهار مي آورد

نگاهبانان خوان ِ نوروزي، يادگار ِ جاودانه ي نياكان

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم!

ارج شناسي ي زنان هنرمند روزگارمان

دست افشاني و پاي كوبي به شاباش ِ نوروز


اصفهان نيمي از جهان گفتند

نيمي از وصف ِ اصفهان گفتند

درفش ِ كاويان، يادگار ِ شكوه ِ نياكان



رقصي چُنين ميانه ي مَيدانَم آرزوست!





ارج گزاري به پور ِ سينا




دانشجويان ايراني ي دانشگاه جُرج واشنگتن

هنگام اجراي رقص ِ آتش

پرويز صيّاد در جامه ي صمد

زرتشتيان، پيروان انديشه و خِرَد ِ زرتشت


 

289. نوروز و گاه شمار ِ خورشيدي ي ايراني: گُفتماني بنيادشناختي



يادداشت ويراستار


آنچه در اين درآمد خواهدآمد، متن فراخوان ِ فرستاده ي ِ دوست پژوهنده ي ارجمند آقاي دكتر تورج پارسي در مورد ِ گاه شمار ِ خورشيدي ي ايراني و خاستگاه آن و پيوندش با نوروز و پاسخ ِ نگارنده ي اين يادداشت بدان است كه پيشتر زير شماره ي 287 در همين صفحه نشريافته بود و سپس به دليل يك نابهنجاري ي فنّي، از صفحه ناپديد شد. امروز آقاي دكتر پارسي، متن هاي دوگانه ي فراخوان خود و پاسخ مرا -- كه براي نشر در تارنماي خود آماده كرده اند -- همراه با چند سطرتوضيح، ديگرباره به اين دفتر فرستادند كه به سبب بايستگي ي رويكرد به درونمايه ي آن با سپاس از ايشان، در زير شماره ي 289 در اين صفحه بازنشرمي دهم. ج. د.
* * *
نخستين پاسخ را استاد جليل دوستخواه در سايت ايران شناخت
http://www.iranshenakht.blogspot.com/
به فراخوان دادند كه توجه همگان را به قلم استاد جلب مى كنيم .
سه نكته را هم نيازست يادآور بشوم :
يك. كار پر ارزش زنده يادان پورداود و ارباب كيخسرو و... بر كسي پوشيده نيست.
دو. در جمله ي " كردهاي عراق، سوريه و تركيّه، حركت كاوه عليه ضحّاك را (كه پادشاهي ايراني قلمدادش مي كنند) مبدأ قرارداده و با همه ي من كراني شان، اين همّت را داشته اند كه نوروزشان نام و نشاني عربي نداشته باشد."، منظور دينى است؛ چرا كه نوروز يك جشن بهارى و غير ديني است و پيوندي با هويّت ملّي ما دارد ، از اين ديدگاه فراخوان مطرح شده است.
سه. دو روزنامه ي سوئدي به نام هاي
Dagens Nyheter
و
Svenska Dagbladet
موضوع مورد نظر را چاپ كرده بودند و استكهلميان -- كه يك سايت ايراني است -- از دو روزنامه ي سوئدي نقل قول كرده بود.
http://www.stockholmian.com/news/persiska/2006/03march/046_encrypt.htm


تورج پارسي
Saturday, March 25, 2006

نامه ي ِ دكتر تورج پارسي از سوئد

[پس از عنوان ]
تعيين ِ تاريخ ِ رفتن ِ محمّد از مكّه به مدينه و پيوندش با نوروز در اين جا (سوئد)، هميشه مورد پرسش بوده است؛ چه از سوي ِ جوانان ِ ايراني ِ بزرگ شده در سوئد و چه از سوي ِ سوئديها. ايرانيان مي گويند: "نوروز آنچنان قديمي است كه نمي توان تاريخي براي آن آورد. پس چرا داد و سنّش از سال ِ مسيحي كمترست؟" يا مي گويند: "نوروز يادماني است از جمشيد. پس چرا بر پيشاني اش نام ِ محمّد حكّ شده است؟
*
در تاريخ سه شنبه 11 فروردين 1304 خورشيدي برابر با 31 مارس 1925 ميلادي با كوشش و تلاش ِ آدماني همچون استادپورداود، ارباب كيخسرو شاهرخ و ديگران، قانوي از تصويب مجلس شوراي ملّي گذشت كه بر طبق آن، نام ماه هاي پارسي به جاي ماه هاي تازي به كار گرفته شد. امّا نتوانستند يا نخواستند يا شرايط همراه نگشت تا كهنسالي ِ نوروز را بنمايانند. فقط بسنده شد به اين كه نوروز جمشيدي است. امّا امروز اين نقص بزرگ آشكارتر گشته است. كردهاي عراق، سوريه و تركيّه، حركت كاوه عليه ضحّاك را (كه پادشاهي ايراني قلمدادش مي كنند) مبدأ قرارداده و با همه ي من كراني شان، اين همّت را داشته اند كه نوروزشان نام و نشاني عربي نداشته باشد. ما در اين مورد، با فراخواني از پژوهشگران مسؤول، جوياي راه ِ برون رفت از اين مُعضل تاريخي شده ايم تا بتوان با كمك يونسكو اين جشن بهاري را با تاريخ درست و دقيق كه در آن، بينش انساني در اوج است، جهاني اعلام كرد؛ چرا كه نوروز برخوردار از اين بار تاريخي است.


با مهر ِ هميشگي
تورج پارسي
* * *
پاسخ جليل دوستخواه از استراليا


1. كاربُرد ِ گاه شمار ِ خورشيدي ي ايراني با پذيرفتن ِ آغاز آن در زمان ِ كوچ پيامبر اسلام از مكّه به مدينه، هيچ ديگرگوني در چيستي و ارزش ِ فرهنگي ي نوروز پديد نياورده است. 2. اين گاه شمار - كه اكنون 1385 سال از آغاز آن مي گذرد - چشم پوشيده از خاستگاه زماني ي آن، يك گاه شمار ِ ويژه ي ايرانيان و دنباله ي منطقي ي گاه شمارهاي نياكان آنان در روزگاران باستان است. ديگر كشورهاي مسلمان (عرب و جُز آن) دو گاه شمار هجري ي قمري (كه اكنون سال 1427 آن است) و ميلادي را به كار مي برند. گاه شمار خورشيدي ي كنوني، همان است كه خيّام و دانشمندان همكارش، آن را بر بنياد دانشي ي استواري سامان بخشيدند و رساترين و دقيق ترين گاه شمار در جهان به شمار مي آيد. كنارگذاشتن ِ اين گاه شمار، به منزله ي بازگشت از پويش در راستاي پيشرفت تاريخي است. 3. پذيرش نامهاي ايراني ي باستاني براي ماه هاي دوازده گانه ي سال در اين گاه شمار از سوي مجلس شوراي ملّي ي ايران، به همين منظور ِ نگاه داشت ِ ويژگي ي ايراني ي آن بوده است؛ هرچند كه خاستگاه زماني اش اسلامي و هجري باشد. اين كاري درست و ستودني بوده است؛ وگرنه ما نيز همچون همسايگان و هم زبانان و هم فرهنگان افغان مان هنور نام ماه ها را به گونه ي حَمَل، ثَور، جَوزا، سرطان، اسد، سنبله، ميزان، عقرب، قَوس، جَدْي، دَلْو و حوت به كار مي برديم كه هيچ پيوندي با فرهنگ ايراني ندارد. 4. از همه ي اينها گذشته، بيشترين شمار مردم ايران مسلمانند و تغيير شمار ِ سال در گاه شمار كنوني و جاي گزين كردن آن با شمار سالي بر بنياد رويدادي در ايران باستان، براي آنان پذيرفتني نيست. پس اگر سنجه ي ما در اين جُستار، مردم سالارانه و بر پايه ي اصل ِ گرامي داشتن ِ باور و خواست ِ بيشترين شمار مردمان باشد، ناگزير بايد بپذيريم كه ديگرگون ساختن ِ شمار ِ سال در گاه شمار خورشيدي ي كنوني ي ميهنمان درست و بخردانه نيست. ما نمي توانيم در اتاقي دربسته بنشينيم و به انگيزه ي احساس ملّي و ميهني ي پرشور و باستان گرايانه و آرمانشهرجويانه مان به جاي همه ي مردم سرزمين مان تصميم بگيريم. اين كار ِ نادرست را دولت پادشاهي ي آيران در واپسين سالهاي بودنش كرد كه مردم ايران، هرگز آن را جدّي نگرفتند و به دل نپذيرفتند و تنها چند سالي در نهادهاي دولتي و حكومتي با تحميل از بالا به كار رفت. 5. تغيير شمار ِ سال در گاه شمار خورشيدي ي ايراني ي كنوني، از ديدگاه پژوهشهاي تاريخي ي وابسته به چهارده سده ي اخير نيز مايه ي آشفتگي و سردرگمي و نابساماني خواهد شد و رويكرد ِ پژوهندگان به سندهاي اين دوران را دچار اختلال خواهدكرد. 6. براي دوستداران مرده ريگ باستاني ي ايرانيان، جاي هيچ گونه نگراني نيست. نوروز، همچون ديگر آيينهاي ديرينه، جشني ايراني و در همان حال، جهاني و انساني است و نام هيچ شخص تاريخي ي معيّن ِ وابسته به هيچ كيش و فرقه اي بر پيشاني ي آن كنده گري نشده است و نخواهدشد. همه ي تيره هاي قومي ي ايراني و پاي بندان به همه ي كيشها در ايران جغرافيائي ي كنوني و ايران فرهنگي ي بس بزرگتر، نوروز را با رويكردي فراقومي و فراديني پذيره مي شوند و برمي گزارند و روايت شاهنامه را براي بنيادگذاشتن اين آيين در فراسوي تاريخ و به وسيله ي جمشيد، شهريار اسطورگي، پشتوانه ي آن مي شناسند. 7. پژوهشهاي فرهنگ شناختي ي ايراني، به روشني نشان مي دهد كه نوروز آيين و يادماني بسيار كهن بنيادست. به گفته ي زنده ياد سيّد ابوالقاسم انجوي شيرازي: "تاريخ نبود كه نوروز بود." پس، كاربُرذ ِ گاه شمار ِ خورشيدي ي كنوني با سرآغاز ِ جُز ايراني اش در چهارده سده ي پيش از اين، نخواهدتوانست پيشينه ي بسيار كهن ِ آن در درازناي هزاره هاي پيش تاريخي و تاريخي فرو پوشاند و از يادها ببرد. هم آميزي ي دو سويه ي ايراني و جز ايراني در شكل بخشي به صورت قراردادي و پذيرفته ي اين آيين شكوهمند، يكي از شگفتي هاي تاريخ فرهنگ ماست و نشان مي دهد كه نياكان ما با چه مايه از هوشمندي و خِرَدوَرزي و فرهيختگي، در هنگامه هاي هولناكي كه همه ي فرهنگ بزرگ ايراني در گستره ي توفان هاي سهمگين و بنيادبرانداز قرار گرفته بود، توانستند از پوسته و لايه ي بيروني چشم بپوشند و بُن مايه و درون مايه را همچون مردمك چشم خويش پاس بدارند و نسل به نسل تا به امروز برسانند. فرهنگ و زبان و ادب ايراني، امروز با نابساماني ها و پيچيدگي هاي سختي رو به روست كه گره گشايي از آنها نيازمند همّت و توش و توان و كوشش و كُنِش ِ همه ي ايرانيان است و سخن گفتن از "مُعضل" ِ ايراني نبودن ِ سرآغاز ِ گاه شمار ِ خورشيدي ي ايراني ي كنوني، در برابر آنها، يك سرگرمي بيش نيست و هيچ گونه جايگاهي در زنجيره كوششهاي بايسته براي پاسداري از ارزشهاي اين فرهنگ ندارد و تنها به دل مشغولي به "نقش ايوان" و غافل ماندن از "پاي بست ِ ويران ِ خانه" مي مانَد.
سخن خود را با اين اميد به پايان مي آورم كه همه ي ما ايرانيان -- خواه در ميهن، خواه در فراسوي مرزهاي آن -- به جاي جُستار ِ آرمان شهري خيالي در گذشته ي دور و پرستش شيفته وار و چشم بسته ي ِ همه ي ميراث ِ نياكان و عرب ستيزي و تُرك زدايي و مانند ِ آن، به پاسداري ي آگاهانه و انتقادي از ارجمندترين بخش هاي اين ميراث بپردازيم و با بهره گيري از اين گنج شايگان، زندگي ي امروزمان را رساتر و سرشارتر كنيم و شالوده ي استواري براي آينده بريزيم و سربلند از اين پويايي و كوشايي، نوبت كارهاي كارستان ِ آينده را به نسل هاي پسين بسپاريم. چُنين باد!


تانزويل، كوينزلند - استراليا
نوروز 1385 خورشيدي ي ايراني

Sunday, March 26, 2006

 

288. نوروزينه ها: دو سروده ي تازه


يادداشت ويراستار

نوروز همواره انگيزه و خاستگاه آفرينش اثرهاي ادبي براي شاعران، نويسندگان ، نگارگران، خُنياگران و ديگر هنرمندان ايراني بوده است كه بخشي از آن ها به روزگار ما هم رسيده است. در اين گونه اثرها، افزون بر شور و شادمانگي ي به پذيره ي نوروز فرخنده و بهاران خجسته رفتن، گرته اي از چهره ي زمانه ي هنرمند و رويدادهاي آن نيز به نمايش درآمده است كه مي تواند ما پسينيان را بدان روزگاران سپري شده بكشاند و در كنار ِ نياكان ارجمندمان بنشاند و با شادي ها و اندوههاي آنان دمساز و همدل گرداند.
دوران ما نيز از اين فرآيند ِ آفرينش اثرهاي ادبي و هنري جدا نيست و اين كار درخشان و ماندگار ادامه دارد. در دهه هاي گذشته، نمونه هاي والاي اين پديدآورده ها را در ميان كارهاي نيما يوشيج، شاملو، اخوان ثالث، هوشنگ ابتهاج و ديگران ديده ايم و اكنون نيز به موردهاي تازه اي برمي خوريم.
تازه ترين مثال ها از اين گونه كارها، دو سروده از كيومرث نويدي شاعر ايراني ي شهربند ِ كشور ِ آلمان است. يكي از اين دو، شعري است كوتاه با ساختار و حال و هوايي امروزينه و ديگري چكامه اي است بلند به شيوه و شگرد اين شاخه از ادب كهن فارسي كه سراينده عنوان ِ قصيده ي عاشقي را براي آن برگزيده است. سراينده در اين هر دو اثر، افزون بر بازتابانيدن شور و سوداي دل خويش در هنگام ِ نوروز ِ بزرگ ِ ايرانيان و پيمان نوكردن با راه نوردان سترگ ادب كهن ميهنش، رنج و شكنج خود و مردم روزگارش در درگيري با رويدادهاي سهمگين اين عصر را نيز به نمايش درآورده و يادگاري ديگر در زمره ي اين گونه اثرها برجاگذاشته است.
متن ِ اين دو سروده را براي آگاهي و بهره مندي ي خوانندگان اين تارنما به گُفتاوَرد از نشريّه ي خبري ي ِ الكترونبك ِ اخبار ِ روز در پي مي آورم.

ج. د.
دوشنبه، هفتم فروردين 1385

دو سروده از:
كيومرث نويدي



اين ساغر شرنگ نهانی


با سيب کوچک سرخي
که گونه های کودک من را
به گاه خنده می ماند،
با آفتاب و ماهی و آئينه
با سنبل و با سبزه و سرود
و خنده های زنم،
با هزار ناز و به عرياني،
آن جا،
بهار ميان سفره نشسته َست


امّا، نشسته باز هم
هزارها نوبرگ سوخته،
اين جا،
در سينه ي ِ شکسته ي ِ روز ِ من،
زين سال های هميشه خزاني.
آن جا،
در هفت سين خانة ما،
ياد بهار را
چندين نشانه در ميانه است؛
اين جا، امّا،
در سينه ي ِ شکسته ي ِ روز ِ من
اين قلب، خون شده ست
آري،
تنها نشان شمايان؛
آه ای هزارها بربادرفتگان
در خاک خفتگان
انبوه نوجوانه های خزاني!
تنها
نشان شمايان باد
در سينه ي ِ شکسته ي ِ روز ِ من،
اين قلب، خون شده
باري
اين ساغَر ِ شَرَنگ ِ نهاني.
-----------------------------------------
گُفتاوَرد از:
اخبار روز: www.iran-chabar.de
جمعه ۴ فروردين ١٣٨۵ – ٢۴ مارس ٢٠٠۶


قصیده ي ِ عاشقی



این قصیده را تقدیم می کنم به همه عزیزانی که به خاطر طرح پارلمان در تبعید ایرانیان٬ به من اظهار لطف کرده ان
د و به ویژه مهربان ناشناخته ای که در پالتاگ فرهنگ و گفت و گو٬ ضمن اظهار لطف به سروده های من،
اظهار نگرانی کرد که رویکردم به سیاست٬ مرا از سرودن باز دارد.


از خود به در شدم، به تماشای عاشقی؛
آتش گرفته، مستِ تمنّای عاشقی.
آغوش ِ جان گشوده، دیگر، به بیکران؛
زین جای عاشقی، تا آن جای عاشقی.
گردانده ام عنان را، از باغ سرو و بید؛
زی شیرْزارْ بیشه یِ اَفرای عاشقی.
اندیشه ام کشاندهَ ست٬ دیگر، به راه ِ نو؛
زی فتح ِ آن چَکادِ بُلندایِ ِعاشقی.
سقف از فلک شکافم٬ اکنون٬ به تَن تَنن؛
طرح افکنم نوین از سیمای عاشقی.(1)


فردوسی ِ سِتُرگم! یادت به جاودان٬
مانَد به دهر و شیوه یِ شیوای عاشقی.
خیّام جان! بنوشم جامی به یاد تو؛
ریزم به خاک جرعهَ ی در پای عاشقی.
ای مولوی! بزن نی زین نی سِتان عشق؛
پر کن جهان ز بانگ ِ هَراهای عاشقی.
سعدی به راه آور من را به نَرد ِعشق؛
تا زُبده تر شوم در تُرنای عاشقی.
حافظ! عزیز من! دل من! جان من! بزن
آتش به جان من، به گُدازای عاشقی.
فرزانگیت سوخت مرا تا به استخوان؛
من شعله ام کنون٬ ز جفاهای عاشقی.
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق*
ثبت است نام او چو به طُغرای عاشقی.
ایرج بیا که عارفم امشب فرا رسید؛
از نوبهار حُسن تَوَلاّی عاشقی.
* *
یادی کنم دگر٬ اخوان جان! بهل، کنون: (2)
از یوشِ زادگاه و ز نیمای عاشقی.
از شاملو نویسم و از عشق آبی اش (3)
آبی کنم جهان زین دیبای عاشقی.
از صادق٬ از هدایت مان هم دمی زنم:
آن خودکشنده تشنه یِ دریای عاشقی
توضیح علّت خودکشی اش را نوشته او٬
در بوف کور، مرغک تنهای عاشقی.
گلشیری اش پی آمد و راه وُرا گرفت؛
با فتح نامه ای ز مُغی های عاشقی.
آه ای فروغ عشق و شعور از زنانگیت،
بردیم تا به اوج تقاضای عاشقی.
* *
جمشیدجان!(4) بدران این پرده های وَهْم؛
عریان شود که، بل، زن ِ رویای عاشقی.
عریان کُنش که بوسه زنان بر تنِ خدا،
عریان شویم، مرد توانای عاشقی.
این پیرمرد ِ خِنزِری(5)از خود به در کنیم
از خود به در شویم و بُرنای عاشقی.
کشتندمان ز شرم ِ تمنّای جسممان
این کِرمَکان گَندِ ریاهای عاشقی:
ما نطفه بستگانِ هم آغوشیِ ِ دو تن؛
ما زادگان لذّت بی تای عاشقی.
* *
از نیچه پُر شده ام، برکش حجاب ماه!
عریان شویم تا که به سودای عاشقی.
از من بنوش جرعه ای ای ماهْ روی من!
سیراب شو ز شربت اعلای عاشقی.
بگذار تا بنوشمت، از خود به در شوم،
چاوش شوم به هَی هَی و ها های عاشقی.
نوروز آمده، هَله! جامی به هم زنیم؛
بانوی ِ عشقْ تو، من آقای ِعاشقی.
چون جاگرفته ام به دلت، در امان منم؛
رویینه ام به مامن اَولای عاشقی.
پروا نِهَم ز سر، دگر از عشق دم زنم؛
پروای هرچه، غیر از پروای عاشقی.
* *
آن پیر را که «هیچ»(6)به ما گفت در ورود؛
بیرون کنیم از دلِ آن جای عاشقی.
شاعر منم که آه جهانی ست در دلم؛
«خال لبش» (7) کجاست؟ هیچای عاشقی!
خون از زمین برآرم و با نور آفتاب،
شیرش کنم به کامِ نوزای عاشقی.
زاِحساس هیچ او به وطن، هیچ ما شدیم؛
هیچینه زار، میهن مولای عاشقی.
مولای عشق! زرتُشت! مستم تو کرده ای
نور از رُخَت گرفت این انشای عاشقی.
با قصد و اختیارت(8) سازی تو این جهان
زی نور می بری این دنیای عاشقی.
زرتُشت جان! برآور از این گُمی ِ مان،
تا رو کنیم سوی اهورای عاشقی.
روشن شود جهان، چو بیامیزمت به مهر،
با کانت و راسل، آن یل دانای عاشقی.


شب را نگاه کن که چه سان چتر گُستَرَد
با رنگ خویش، بر همه جاجای عاشقی.
* *
اما به در شویم هله! مایان از این ظُلام،
ما زادگان میهن پایای عاشقی.
ما گورزادگانیم، از گور در شویم؛
رؤیت کنیم نَومَهِ رَخشای عاشقی.
در گور خویش مانده و از کِرمِ «من» پریم.
خالی شویم زی پُری از «مایِ» عاشقی.
تا فرد نیستیم، ز اندیشه خالی ایم:
جزیی ز بُهتِ جمعی ِ کانای عاشقی.
اندیشه گر شویم، جوجو، به سوی دوست؛
جاری شویم تا که به دریای عاشقی.
یک زنده، یک نوآور ِ چالاک ِ چاره جو،
نوجوی راه و رسم و دواهای عاشقی.
از خود به در شویم و از این زنده-مردگی
پَرّان شویم با پر عَنقای عاشقی.


این پارلمان که طرحش تبعید را گرفت،
طرحی ست زی بنایِ ِ شورای عاشقی.
آمد که بازگیرد آن شَرحِه شَرحِه را
از چنگِ قاتلانِ ابنای عاشقی.
آمد که باز سازد هیچینه گشته را،
با سعی دست و کوشش پاهای عاشقی.
* *
منعم مکن، اگر که کمی هم به راه عشق،
دم از گِله زنم وُ ز تقوای عاشقی:
یعقوب وار وااَسَفاها همی زنم*
در هجر ِ روی ِ یوسف ِ زیبای ِ عاشقی.
ترسم برادران غیورش قبا کنند*
پیراهنش، بریده به بالای عاشقی.
آمد که راه جوید و بُن بست، خود، شدهَ ست:
آن کس که خواندمان به صَلاهای عاشقی.
* *
دم از یگانگی زدم اکنون، جداسرم:
گویم کمی کنون، ز جداهای عاشقی.
هیمن! هژار! بی کَسِ بی کس فسرده ام!(9)
کُردیم ما و گُرد صفاهای عاشقی.


بی که س! هیمه ن! ماموستا هه ژار!
کردین ئیمه، گُردی ته وانای ئاشقی.
هه نبانه که ت (10)پره ماموستا هه ژار!
له شیئر و هه لمه ت و ئالای ئاشقی.
آلاکه مان نه که وی له و شاخه کانمان،
هم درد و تاسه مان، له هیوای ئاشقی.
یه ک پاره مله تین نه قه ومیک ژیر و ژار،
خومان بنه ره تین، به ئه یرای (11) ئاشقی.


ما پاره ملّتانیم (12) نَ اقوام خوار و زار
ایران بنائی از همه تاهای عاشقی.
از کُرد و از عرب، ز بلوچ و ز ترکمن
از فارس که گشتهَ ست میان رای عاشقی.
از آذریِ ِ تُرک زبان راه عشق پرس
ستار و باقرش، دو لواهای عاشقی.
از ساعدیِ ِ ترک بگو ای صمد، سخن؛
وز شهریار ِ دل شده، تنهای عاشقی.
این پاره ملّتان همه سی مرغ گشته اند:
سیمرغ گشته ای به فراهای عاشقی.

* *
دستی به جام باده و دستی به زلف یار""
رقصی کنیم، ما همه همپای عاشقی.
چوپی کشان، گندم و جو، رج به رج شویم(13)
چرخان شویم سوی هواهای عاشقی.


نوروزتان مبارک ای مردمان مهر!
پویندگان راه خداهای عاشقی!

* *
گفتم که حافظا! تو چه بینی به شعر من؟
وین صَیحه های سرکش سُرنای عاشقی؟
با خنده گفت: با همه یِ لغزه های کار،
وان لرزه های شََیهه یِ کَرنای عاشقی،
شکر شکن شوند همه طوطیان هند*
زین قند پارسی و حلوای عاشقی. (14)


از 24 تا 26 اسفند 84 ، دارمشتات (آلمان)
----------------------------------------------------------------
* همه مصرع هائی هستند از حافظ
1- اشاره است به این مصرع حافظ: فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم.
2- اشاره است به این بیت اخوان، در یکی از اخوانیاتش: در انتهای این قدمائی شعر/ یادی کنیم حضرت نیما را
3- اشاره به این سطر از شاملو: آی عشق! آی عشق! رنگ آبی چهره ات پیدا نیست.
4- جمشید طاهری پور که با رمزگشائی از بوف کور صادق هدایت، کاری کارستان کرده است. می توانید در سایتهای ایران امروز و ایران گلوبال بخوانیدش.
5- اشاره است به پیرمرد خنزر پنزری بوف کور هدایت.
6- در هواپیما، خبرنگاری از خمینی پرسید: چه احساسی دارید از این که پس این همه سال، به وطن باز می گردید؟ و شنیدیم همه: هیچ!
7- اشاره است به این مصرع از ترهات خمینی: من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم.
8- بن مایه جهان بینی زردشت که شهرستانی، در الملل و النحل، آن را شرح داده است: تقسیم پویش های جهان انسان به دو سپهر قصد و اختیار و خبط و اتفاق است. به طرحی برای نجات از بن بست 3 در سایت ایران گلوبال رجوع کنید.
9- شاعران بزرگ کرد. ترجمه تکه کردی شعر این است: پس از خطاب به آن سه شاعر بزگوار می آید : کردیم ما گرد توانای عاشقی ٬ ماموستا هه ژار هنبانه (انبان) تو پر است از شعر و حمله (تلاش) و پرچم عاشقی ٬ پرچممان فرو نیفتد از کوهستان ها مان و نیز درد و اشتیاقمان در آرزوی عاشقی ٬ ما یک پاره ملتیم. نه قومی پست و زار ٬ خود ما بن رج (بن پایه) «ای رای» عاشقی هستیم؛ ای را در زیر توضح داده شده است.
10- هه نبانه: انبان. ماموستا هه ژار نام فرهنگ کردی به کردی به فارسی خود را گذاشته است هه نبانه ی به ورینه: انبان درویشی. و این درویش، این دهخدای کرد، کار یک فرهنگستان را یک تنه کرده است؛ آن هم دوزبانه.
11- ئه ی را: ایرا: اینجا به کردی. زنده یاد بهاالدین دولتشاهی، یک پیرمرد بازنشسته آکادمی ندیده کرمانشاهی بیست سال آخر عمرش را گذاشت روی کشف رمز زامیادیشت اوستا. شرحش مفصل است. به زودی در مقاله ای پیرامون مسئله کرد، در این باره خواهم نوشت. هم او ایران و توران را در تقابل با هم معنا کرده است: در یک شاخه هند و ایرانی انشقاقی روی داده است. آنها که مانده اند خود را ایرائی (اینجائی) نامیده اند و جدا شدگان را توریائی (توریده ها: قهر کرده ها) توریدن (توریان) هنوز در کردی کاربرد دارد و در گیلکی هم تور یعنی دیوانه. و باید توجه کرد که در آلمانی و انگلیس هم اینجا می شود هی یر.
12- پاره ملت را معادلی برای (ساب ناسیون) گرفته ام. امیدوارم این اصطلاح مشکل نام نهادن بر پاره ملت های ایرانی را حل کند. در همان مقاله که ذکرش رفت، در این باره بیشتر توضیح خواهم داد.
13- چوپی رقص کردیست. و گنم و جو (گندم و جو) اصطلاحی برای یک در میان دست هم را گرفتن زنان و مردان در چوپی. گه نم و جو ده س بگرین! گندم و جو دست هم را بگیریم.
14- و یک توضیح: شاعران و نویسندگانی که در این قصیده نامشان را برده ام، کسانی هستند که بیشترین تاثیر را بر من و شعرم داشته اند؛ و این به این معنا نیست که من برای دیگران ارزشی قائل نیستم: رودکی، سنایی، قائانی، خاقانی، ناصر خسرو، شاعران سبک هندی و حتی عنصری ها و عسجدی ها و فرخی ها، یعنی شاعران به اصطلاح درباریِ دیگدان از نقره زننده همه در بنای فرهنگی که به ما رسیده است نقش داشته اند و از معاصرها همه عزیزانی که درگذشته اند و آنان که زنده اند و من از همه شان هم آموخته ام. دلم نیامد نامی از اسماعیل جان خوئی و بانو سیمین بهبهانی، در کنار درگذشتگان بیاورم. وگرنه از این دو هم بسیار آموخته ام و نیز از دولت آبادی و درویشیان و براهنی و گلستان و عباس میلانی و مانی، شمس لنگرودی، حمیدرضا رحیمی و..... زنده باشند هنوز سالهای سال
.

Saturday, March 25, 2006

 

287. ششم فروردين (خُرداد روز) : زادْروز ِ زرتشت و روز ِ پدر



يادداشت ويراستار

در گاه شمار ِ ديني ي ايرانيان باستان و زرتشتيان كنوني، خُرداد روز (روز ِ ششم) از ماه فرورين، به عنوان زادْ روز ِ زرتشت نشانه گذاري شده است. چنان كه پيشتر در گفتاري از دكتر تورج پارسي در همين صفحه آمد، اين روز را نوروز بزرگ و نوروز ويژه نيز ناميده اند.

زرتشت انديشه ورز و راهنمايي زميني و انساني


پژوهنده ي ارجمند آقاي دكتر شاهين سپنتا، در گفتاري كه در تارنماي ( يا -- به تعبير ايشان -- تارنگار) ايران نامه نشريافته، اين روز را به منزله ي روز ِ پدر پيش نهاده اند.
زرتشت در فراسوي ِ باورمندي ي پيروان كيش مزداپرستي به پيام آوري اش، كهن ترين انديشه ورز آزادْمنش و خِرَدباور و پاي بند به حقّ ديگرانديشي و گزينش بر بنياد شناخت و دريافت شخصي و شاعر گاهان سراي در تاريخ فرهنگ ايراني است و جهان انديشه و فرهنگ و هنر نيز او را بدين شايستگي ها مي شناسد و ارج مي گزارد. نيچه و اشتراوس و ديگران، خردمندانه و پرشور بدو روي آورده و دهها تن از بزرگترين ايران شناسان جهان، همه ي توش و توان ِ دانشي و پژوهشي ي خود را به كار ِ شناخت ِ انديشه و هنر والاي اين شگفت مرد ِ تاريخ فرهنگ باستاني ي ما گماشته اند. دانشگاه آكسفورد انگلستان نيز در فرهنگ فلسفي ي خود، زرتشت را كهن ترين فيلسوف جهان شناسانده است.
پس مي بينيم كه "بيهوده سخن بدين درازي نَبُوَد" و پيشنهاد دكتر سپنتا براي شناختن زادْ روز اين يگانه مرد (هرچند بر بنياد سنّت و قرارداد ) همچون روز ِ پدر، چه پايه و پشتوانه ي سرشار و استواري دارد.
با گرامي داشت اين روز ِ بادماني و سپاس گزاري از دكتر سپنتا كه گفتار سزاوار خود را مهرورزانه به اين دفنر فرستاده اند، متن آن را براي برخورداري ي خوانندگان اين تارنما در اين صفحه بازنشر مي دهم.


جليل دوستخواه
ششم فروردين 1385


به مناسبت ششم فروردین ماه ، زاد روز ِ زرتشت ، پدر ِ مينَوی ِ ایرانیان


دکتر شاهین سپنتا

انگاره اي از زرتشت در جواني



ششم فروردین ماه ، زادْ روز اشو زرتشت است . ابرمردی که پیامش بی هیچ اغراق اثراتی سازنده ، پوینده و بی مانند در سیر تکامل اندیشه و خرد در ایران و حهان گذاشت و همه آیین ها و فرهنگ های پس از او خواسته و ناخواسته تاثیراتی ژرف و ریشه ای از پیام او گرفته اند.
زرتشت را به عنوان نخستین پیام آور خرد ، شادی و آزادی ، همگان با هر دین و آیینی که دارند می ستایند و از این نگاه می توان صرف نظر از دین و مذهب او را پدر مینوی ایرانیان و همه اهل خرد در سراسر جهان نامید و شاید زادروز او بهترین گزینه برای ارج نهادن به جایگاه « پدر » در فرهنگ ایرانیان و « روز پدر » باشد .
به همین مناسبت ، با هم و با نگاهی متفاوت پیام زندگی ساز او را باز خوانی خواهیم نمود :


نگاهی گذرا به زندگی زرتشت :


زرتشت، پیامبر ایرانی 3774 سال پیش ( 1768 سال پیش از زایش عیسا ) در ششمین روز از فروردین ماه و در دوران پادشاهی لهراسب کیانی در خاک پاک سرزمین پهناور ایران دیده به گیتی گشود.
او از 15 سالگی به درستی باور های مردم و پرستش خدایان گوناگون تردید کرد و در 20 سالگی به آغوش طبیعت رفت و با یاری اندیشه نیک ، گام در راه شناخت پروردگار یگانه نهاد . او در 30 سالگی بر آن شد تا راهی را که بر گزیده بود، به مردمان بنمایاند . در آغاز و در 12 سال نخست گسترش آیینش با دشمنی و مخالفت خرافه پرستان ، کز اندیشان و امیران محلی رو به رو شد و سرانجام در 42 سالگی به همراه پیروانش مجبور به مهاجرت به بلخ شد . در آن جا پیام خود را به آگاهی گشتاسپ پادشاه کیانی رساند و پس از آن که مورد پشتیبانی او قرار گرفت به تدریج توانست پذیرندگان آیینش را افزایش دهد . زرتشت در 77 سالگی از روی آزادگی ، ایرانیان را از دادن باژ به بیگانگان منع نمود . از این روی دشمنی و کینه تورانیان با ایرانیان و شخص زرتشت گسترش یافت و در دومین یورش تورانی ها به بلخ در حالی که زرتشت در نیایشگاه مشغول نیایش بود به فرمان ارجاسب تورانی ، مزدوری به نام « توربراتور » خنجر کین خویش را بر پشت او فرود آورد و به این ترتیب زندگانی پر بار پیام آور آزادی و خرد به پایان رسید .
*
با این همه مشعل فروزانی که او افروخت تا این زمان همچنان پر فروز ، روشنگر راه پویندگان و جویندگان راستی است . آیین های یادبود جان سپاری زرتشت همه ساله در 5 دی ماه در ایران و سراسر جهان برگزار می شود و بر پایه دیدگاه جدید پژوهشگران ، مزار شریف زرتشت در افغانستان امروزی و در نزدیکی بلخ ، در « مزار شریف » می باشد و زائران فراوان دارد.


آیین جهانی زرتشت :


زرتشت، خود انگیزه اش را برای یپام آوری ، نتیجه واکنشی طبیعی و منطقی در برابر آشفتگی ها و نا هنجاری های شدید جامعه می داند . آیینی که او بنیان نهاد ، پاسخی به نیاز ها و مشکلات مردم و درمانی بر دردهای کهنه آن ها بود . آیینی که زرتشت پرچم آن را در جهان بر افراشت پس از گذشت سده ها به همان تازگی روز نخست ، امروز نیز به بهترین شیوه و با رسایی تمام نه تنها شاهراه سرافرازی را در پیش پای هم میهنان ایرانی خود می گشاید بلکه با بینشی گسترده و اندیشه ای جهانی ، سربلندی و خوشبختی همه جهانیان را خواستار است و دست مهر و دوستی خویش را به سوی همه مردمان گیتی دراز می کند و خواهان است در راهی که پیش روی آن ها گشوده است ، همراه و همیارش باشند .
ایرانیان نیز با هر دین و آیینی ، زرتشت را به عنوان یک ایرانی اندیشمند و پیشرو و یک خردورز راهنما با تمام وجود دوست می دارند و آیینش را ارج می نهند.


رابطهء خداوند و انسان در آیین زرتشت :


در آیین زرتشت، خداوند یگانه هستی بخش انسان را به ویژه اگر پیرو راستی باشد « دوست » خود می داند . از این دیدگاه نه تنها اهورای مهربان ، جبار و مکار نیست و انسان را بنده ، عبد و عبید خود نمی داند و رابطه بندگی و بردگی بین خود و او برقرار نمی کند بلکه انسان را دوست ، یار و همکار خود دانسته و دوستان خوب خود را از داده های اهورایی چون نیک اندیشی ، توانگری ، رسایی و پایندگی بهره مند خواهد ساخت . بر این پایه انسان خوب ، بنده نیست بلکه دوست خوب خداست .در این مورد در گات ها ، یسنا، هات 31 ، بند 21 می خوانیم :
« خداوند جان و خرد از رسایی ، جاودانگی ، راستی ، توانایی و نیک اندیشی خود به کسی خواهد بخشید که در اندیشه و کردار ، دوست او باشد . »
*
از دیدگاه زرتشت، با چشم دل خداوند را در همه جا می توان دید .از این روی برای پرستش آفریدگار یکتا ، سوی یا جهتی خاص متصور نیست . از این دیدگاه سوی پرستش ( قبله ) روشنایی و پاکی است و فروغ هستی بخش یگانه در هر کجا که نور و روشنایی و پاکی باشد ، دل های پاک و نورانی را به سوی خود فرا می خواند .


جهان بینی ِ زرتشت :


نگرش زرتشت به جهان هستی نگرشی بر بنیان خرد است و بر این پایه می توان جهان بینی او را « جهان بینی خرد گرا » یا « جهان بینی علمی » نامید . بر این بنیان حتا « دین » نیز عین « دانش » است و این گونه تعریف می شود :
« دین یا دئنا یعنی تجزیه و تحلیل درونی پدیده های هستی بر پایه خرد و با آزادی کامل و بر این بنیان انسانی دین دار است که می بیند ، می اندیشد ، پرسش می کند ، تجزیه و تحلیل می کند و سر انجام به کمک اندیشه نیک و در راستای اشا ، آزادانه راه خود را بر می گزیند .»
زرتشت آن گونه که خود نیز در گات ها بیان می کند خداوند جان و خرد را نیز با یاری نیروی خرد و اندیشه شناخته است .در این مورد برای نمونه در گات ها ، یسنا ، هات 31 ، بند 8 ، می خوانیم :
« ای مزدا ، هنگامی که با یاری اندیشه خویش ، تو را سر آغاز و سرانجام هستی و سرچشمه منش نیک شناختم و آن گاه که تو را با چشم دل دیدم ، دریافتم که تویی آفریدگار راستین اشا و داور کردارهای جهانیان »
در برابر این تعریف ، تعریف دیگری از دین نیز در بین ملل و مذاهب دیگر پذیرفته شده است که بنیان آن بر وحی استوار است :
« دین مجموعه ای از دستورات و فرائض است که از سوی خدا به پیامبر وحی می شود و پیامبر به اذن خدا این دستورات و فرائض را برای سعادت و رستگاری بشر به او ابلاغ می کند . »


قانون اشا :


زرتشت با یاری خرد خود و تجزیه و تحلیل پدیده های هستی به وجود « خداوندگار جان و خرد » یا « هستی بخش دانا » یا « اهورا مزدا » پی می برد .
از دیدگاه زرتشت، « خداوند جان و خرد » جهان را بر بنیان قانون تغییر ناپذیری آفریده که بر همه چیز و همه جای جهان هستی حکم فرماست . او این نظام دقیق و ثابت حاکم بر جهان هستی را « اشا » می نامد .
حاکمیت قانون جهان شمول اشا بر جهان هستی از خواست و اراده آفریدگار بزرگ است. « اشا » در ذات آفریدگار « نظم مطلق » و « توانایی نظم دادن » است که به صورت نظم و قانون حاکم بر هستی تجلی کرده است .
این فروزه در انسان هم به صورت « توانایی نظم دادن » به زندگی ، محیط اطراف و پدیده های طبیعی پدیدار شده است . از این رو بر انسان نیز شایسته است تا پیوسته این توانایی را در خود پرورش دهد تا با « اشا » هماهنگ گردد و « راستی » را در خود بپروراند .
قانون « اشا » را « نظام هماهنگ کننده جهان هستی » نیز می نامند و هیچ پدیده ای از اتم تا کهکشان در گیتی نیست که بر پایه این نظام هماهنگ استوار نباشد. قانون اشا در حفظ سلامتی و تعادل جسمی و روانی انسان نیز حاکم است و از این دیدگاه تندرستی چیزی جز هماهنگی و سازگاری تن و روان با « قانون زندگی بخش اشا » نمی باشد .


آزادی و مسؤولیت انسان :


از دیدگاه زرتشت و در راستای قانون « اشا » ، انسان « اختیار » دارد تا با اندیشه روشن و با تجزیه و تحلیل درونی و با آزادی کامل ، به دور از هر گونه اجبار ، القاء ، عادت ، تقلید و سنت ، بهترین راه را در زندگی برگزیند .چنان که گفته شد از این دیدگاه اساساً دین به معنی تجزیه و تحلیل درونی پدیده ها بر پایه بر پایه خرد و با آزادی کامل است و انسانی دین دار است که می بیند ، می اندیشد ، تجزیه و تحلیل می کند و سرانجام به کمک اندیشه نیک آزادانه راه خود را بر می گزیند. بدیهی است که به واسطه همین آزادی در گزینش ، افراد نسبت به شیوه ای که بر می گزینند در هر دو جهان مادی و مینوی مسئول هستند و سرانجام بر اساس اصل « کنش و واکنش » نتیجه گزینش خود را با دقت و ظرافت تمام دریافت می کنند .
آرمان و ارزش چنین دیدگاهی آن جا ست که انسان های دارای اختیار بر بنیان حس « مسئولیت » شناسی ، در برابر جهان هستی افرادی « مسئول » هستند. اما در جهان بینی مبتنی بر وحی ، انسان ها پیش از آن که مسئول باشند ، « مکلف » هستند و « موظف » هستند تا احکام لایتغیر و فرائض از پیش طراحی شده را به جای آورند .
*
بر این بنیان ، زرتشت اندیشه ها و دریافت های « خود » را به صورت « سرود » هایی کاملا زمینی برای همگان بازگو نمود و هیچ کتاب یا بهتر بگوییم دستورات و احکام دگرگون ناپذیر به صورت متن مکتوب از خود به جای نگذاشت و در هیچ کجای این سرود ها یا « گات ها » سخن از باید ها و نباید ها نیست .به عبارت دیگر زرتشت واسطه سخن مرجعی بالاتر یا آسمانی نیست . او تنها یافته های خود را برای همگان بازگو می کند و در یسنا ، هات30 ، بند 2 ، یاد آور می شود :
« ای مردم گفتار نیک را بشنوید و با اندیشه روشن در آن بنگرید و میان نیک و بد خود داوری کنید ، زیرا پیش از آن که زمان از دست رود ، هر زن و مرد باید آزادانه راه راه خود را بر گزینید . باشد که به یاری خرد اهورایی در گزینش راه نیک کامران شوید. »
*
گات ها ، سرودهای زرتشت است و کتاب آسمانی آیین بهی نیست و پارسیان نیز اهل کتاب نیستند.چون بنیان پیام زرتشت بر « خرد » استوار است ، اساسا برای اثبات حقانیت خود و آگاه کردن مردم به هیچ معجزه ای نیاز نداشت و این بزرگ ترین معجزه زرتشت است
زرتشت پیام زمینی خود را برای انسان های زمینی با شیوایی در سروده هایی جاودانه اش به یادگار گذاشته است . گات ها اندیشه پرور و خردگراست و با پنداره های ناروا در ستیز است .گات ها بهترین و بی واسطه ترین مرجع شناخت زرتشت و اندیشه های اوست.
پیام گات ها بر سه بنیاد ساده ولی کامل « اندیشه نیک » ، « گفتار نیک » و « کردار نیک » خلاصه می شود. گات ها ، زمینی ، کلی ، منطقی ، عملی ، انسانی ، جهانی و ابدی است .
از دیدگاه زرتشت ، خداوند کینه توز ، انتقام جو ، خشمناک ، مجازات گر ، قهار ، ویران گر ، جبار و عذاب دهنده آدمی نیست بلکه خوبی و داد مطلق است و بدی در آستان او راه ندارد . اهورا مزدا برای همه خوشبختی می خواهد و از این روی « راه درست زیستن » را برای هر آن کس که نیک بیاندیشد ، باز می گذارد .
آنان که کژروی می کنند و « هنجار هستی » را نادیده می گیرند ، بر بنیان اصل متافیزیکی و فیزیکی « کنش و واکنش » یا « علت و معلول » نتیجه کارکرد خود را دریافت می دارند و این مجازاتی از پیش طراحی شده و از جانب آفریدگار نیست . این تنها بازتاب کنش خود آن هاست که به سویشان واکنش شده است .
از این دیدگاه، این آفریدگار نیست که جایگاهی به نام دوزخ برای شکنجه انسان پدید آورده باشد بلکه این خود انسان است که به واسطه عمل کرد خود ، در حوزه اندیشه خود را دوزخی یا بهشتی می پندارد .
*
بر این پایه ، بهشت یا « بهترین هستی » بازتاب اندیشه ، گفتار و کردار نیک انسان و دوزخ یا « بدترین هستی » بازتاب اندیشه، گفتار و کردار بد انسان است که هم زمان در هر دو جهان مادی و معنوی ( اصطلاحا این جهان و آن جهان ) به سوی بعد مادی ( تن ) و بعد معنوی یا مینوی ( روان ) انسان باز خواهد گشت .


پویایی و پیشرفت در آیین زرتشت :


در آیین زرتشت و در راستای قانون اشا ، نه تنها واپس گرایی به هیچ وجه روا نیست بلکه ایستایی و سکون نیز ناپسند شمرده می شود . اندیشه و خرد انسان ، تن و روان انسان ، جامعه انسانی ، محیط زندگی وبه طور کلی اخلاق ، فرهنگ و تمد بشری باید با یک حرکت پویا به سوی بهتر شدن ، نو شدن و توسعه تغییر کند . زرتشت با صدای بلند پیروانش را فرا می خواند تا جهان را نو و زندگانی را تازه نمایند. دراین مورد در گات ها ( سرودهای زرتشت ) ، یسنا ، هات 31، بند 9 می خوانیم :
« ای خداوند خرد ، بشود ما نیز چون یاران راستین تو در شمار کسانی باشیم که جهان را نو و زندگانی را تازه گردانند .... »


توسعهء اندیشه :


در آیین زرتشت و در راستای قانون اشا ، انسان برای برداشتن گام هایی هرچند کوچک در راه رسیدن به زندگی بهتر باید مراحل توسعه را بدون کم و کاستی طی کند و در آغاز باید از « توسعه اندبشه » آغاز نماید. آن گاه فروزه هایی همچون « پاکی و راستی » ، « توانایی سازنده » و « مهرورزی » را در و جود خود بپروراند تا « رسایی » و « پایندگی » نیز هم راستا با رشد هماهنگ فروزه هایا صفات یاد شده در نهادش فزونی یابد و او را به تدریج به معیار های یک انسان کامل و توسعه یافته نزدیک گرداند و بی شک این انسان های توسعه یافته هستند که می توانند به توسعه پایدار فرهنگی ، اجتماعی ، سیاسی و اقتصادی دست یابند و زندگی بهتر و جامعه ای مطلوب تر را بنیان نهند .


کار و کوشش و سازندگی :


از دیدگاه زرتشت یکی از موثرترین عوامل آبادانی جهان و پیشرفت زندگی که در سایه توسعه اندیشه به دست می آید و در نهایت به خوشبختی و شادکامی بشر منجر خواهد شد ، کار و کوشش پیگیر و خستگی نا پذیر انسان است . او همگان را فرا می خواند که در راستای قانون اشا و با یاری اندیشه نیک ، در حد توان خود برای پیشرفت بشریت تلاش کنند. در این مورد در گات ها ، یسنا ، هات 34 ، بند 14 ، می خوانیم :
« پاداشی گران بها از آن کسی است که در زندگی به کار و کوشش پردازد و در راه آبادانی و پیشرفت جهان بکوشد ... »


جهانی سرشار از صلح و دوستی :


زرتشت ضمن محترم شمردن « حق دفاع » برای همه انسان ها ، جنگ و دشمنی و خونریزی و تهاجم راچه در جهت کشور گشایی و جه به اسم گسترش دین، نادرست و مردود می شمارد . زرتشت به جهانی سرشار از صلح و دوستی و آسایش می اندیشید و آرزو داشت که همه انسان ها با پایبندی به راستی و درستی ، مهربانی و یگانگی و تفاهم را در میان خود گسترش دهند و « صلح و دوستی جهانی » تحقق یابد. در این مورد در گات ها ، یسنا، هات 29 ، بند 3 می فرماید :
« آن آموزگار نجات دهنده بشر باید بتواند – بر پایه قانون اشا – با مهربانی ، همبستگی و دوستی جهانی را پدید آورد . او نباید دینداران را در برابر گمراهان به جنگ و ستیز وا دارد ... »


احترام به حقوق بشر و حقوق برابر انسان ها :


از دیدگاه زرتشت همه انسان ها از هر نژاد ، ملیت ، قوم و با هر زبان ، رنگ پوست ، دین ، مرام و عقیده از حقوقی برابر برخوردارند . برتری طلبی دینی ، قومی ، نژادی ، زبانی و عقیدتی در این آیین جایی ندارد . زرتشت تنها عامل برتری دهنده انسان ها را ، راست و درست بودن ، پایبندی به قانون اشا و اندیشه نیک ، گفتار نیک و کردار نیک می داند.


حق آزادی اندیشه :


از دیدگاه زرتشت، خداوند جان و خرد همه انسان ها را اعم از زن و مرد آزاد آفریده است و آن ها را از نعمت آزادی و خرد برخوردار ساخته تا با بهره گیری از اندیشه خویش دیدگاه های گوناگون را ارزیابی نموده و با آزادی و اختیار کامل بهترین راه را در زندگی برگزیده و در آن مسیر گام بردارند .


حق آزادی بیان :


از دیدگاه زرتشت، از آن جا که همه انسان ها از حق آزادی در اندیشیدن برخوردارند همچنین حق دارند که ضمن احترام به عقاید و اندیشه های دیگران ، اندیشه های خویش را آزادانه مطرح ساخته و زمینه تبادل نظر آزاد را در سطح جامعه فراهم آورند.


حق آزادی در گزینش دین و راه و روش زندگی :


از دیدگاه زرتشت و در راستای قانون اشا ، همه انسان ها از حق آزادی در انتخاب دین و آیین مورد علاقه خویش برخوردارند . هیچ کس را نمی توان از پذیرش دین یا آیینی منع و یا به پذیرش دین و آیینی مجبور نمود.


حق تعیین سرنوشت :


از دیدگاه زرتشت، انسان ها موجوداتی نیستند که چون بازیچه ای سرنوشتشان از پیش بایشان مقدر شده باشد . از دیدگاه زرتشت این اراده انسان هاست که بر سرنوشتشان فرمان می راند و هرگز نمی توان حق تعیین سرنوشت افراد را از آن ها سلب نمود .


حقوق برابر زن و مرد :


از دیدگاه زرتشت، زن و مرد در همه مراحل زندگی از حقوقی برابر برخوردارند . زنان نیز چون مردان در کنار حق انتخاب شدن از حق انتخاب کردن برخوردارند . در طول زندگی مشترک نیز زن و مرد از کلیه حقوق و منافع مادی و معنوی به طور مساوی برخوردار خواهند بود . در اندیشه زرتشت ، مرد سالاری یا زن سالاری جایگاهی ندارد ، بلکه انسانیت محور و انسان سالاری حاکم است.


شادکامی و خوشبختی از دیدگاه زرتشت :


آیین زرتشت را آیین شادی نیز می نامند چون پیروان این آیین شادمان بودن و خوش زیستن را پیشه خود ساخته و از اندوه و افسردگی و سوگواری می پرهیزند .
از دیدگاه زرتشت جشن و سرور و شادمانی یکی از راه های نیایش و ستایش خداوند و نزدیکی به اوست . زرتشت یاران خود را شادمان و خشنود می خواهد زیرا به درستی آگاه است که در پرتو خشنودی و شادمانی ، تن و روان انسان نیرومند شده و شوق به کار و کوشش درآن فزونی می یابد .
از دیدگاه زرتشت، شادمانی و خشنودی واقعی تنها با کوشش و تلاش و از راه راستی به دست می اید و هرگز انسانی که از راه نا شایست خود را خوشبخت می پندارد به خوشبختی و شادمانی واقعی دست نیافته است . زرتشت در این مورد در گات ها ، یسنا ، هات 43 ، بند یکم ، می فرماید :
« ...خوشبختی از آن کسی است که خواهان خوشبختی دیگران است ... »
زرتشت یارانی شادمان، خشنود، خندان و خوشرو را دوست داشت وخود نیز پیوسته این گونه بود. زرتشت پیروانش را به داشتن اندیشه های نیک و مثبت فرا می خواند و خواهان این بود که پیروانش این اندیشه ها را در درون خود بارور سازند تا به شادمانی درونی ، آینده ای مطلوب و سرنوشتی مثبت دست یابند.
آرامش و شادمانی درونی پیروان زرتشت در طول سال به صورت برگزاری جشن های با شکوه و نشاط انگیزی مانند جشن های یزرگ نوروز ، مهرگان ، سده و جشن های ماهیانه و فصلی بسیار دیگر در سطح جامعه بروز خارجی می یابد .


پاسداشت ِ زیستْ بوم :


از دیدگاه زرتشت و در راستای قانون اشا ، انسان در برابر جهان هستی مسئول است و باید از تخریب منابع مادی و معنوی جهان هستی بپرهیزد . یکی از نمود های « اندیشه نیک » که در این آیین بر آن بسیار تاکید می شود پاسداشت زیست بوم یا حفظ محیط زیست است .
زرتشت همه پیروانش را فرا می خواند که آگاهانه و بر بنیان خرد و مسئولیت شناسی همه منابع تشکیل دهنده طبیعت به ویژه آب و خاک و هوا و منابع انرژی را پاس دارند .
هیچ کس حق ندارد به شیوه های گوناگون هوا را بیالاید و یا با استفاده نادرست و نابجا از منابع انرژی به محیط زیست و منابع انسانی و طبیعی آسیب وارد نماید.


حفظ حقوق جانوران و گیاهان :


از دیگر نمود های « اندیشه نیک » از دیدگاه زرتشت ، حفظ همه گونه های جانوری و گیاهی و زیستگاه آن هاست . همان گونه که قربانی کردن بی جهت حیوانات نا شایست است ، سایر جانداران نیز در حد ممکن و تا جایی که حضور آن ها برای طبیعت و محیط زندگی انسان و سایر زیستمندان تهدیدی محسوب نشود ، از کلیه حقوق طبیعی خویش برخوردار خواهند بود . زرتشت به زمینی سراسر سبز می اندیشید و یارانش را نیز فرا می خواند که به همه پدیده های هستی به دیده احترام بنگرند.


------------------------
منابعی برای مطالعه بیشتر :


1 - اوستا (کهن ترین سرودهای ایرانیان) ، گزارش و پژوهش دکتر جلیل دوستخواه ، انتشارات مروارید، تهران، چاپ نهم - 1384
2- گات ها ( سرودهای زرتشت) ، ترجمه و تفسیر موبد فیروز آذرگشسب ، انتشارات فروهر ، تهران ، 1351
3- برگردان گات ها ، موبد رستم شهزادی ، انتشارات فردوس ، تهران ، 1377
4 - دیدی نو از دینی کهن ( فلسفه زرتشت ) ، دکتر فرهنگ مهر، انتشارات جامی ، تهران ،
1375
۵ - بینش زرتشت، خداداد خنجری ، انتشارات تهران ، تهران ، 1375
6 – بدانیم و سربلند باشیم ( فشرده ای از آموزش های دین زرتشت ) ، دکتر منوچهر منوچهر پور، انتشارات فروهر ، تهران ، 1377

Friday, March 24, 2006

 

286. ايران در نقشه هاي كهن: نشر ِ يك سند ِ ايران شناختي در غرب



يادداشت ويراستار

به تازگي كتاب ايران شناختي ي ارزشمندي در زمينه ي جغرافياي تاريخي ي ايران با عنوان ِ نقشه هاى عمومى ايران در كشور هلند منتشر شده است. اين پژوهش، به كوشش ستودنى ي سيروس علايى، مهندس مشاور و پژوهشگر ايرانى ساكن انگلستان انجام پذيرفته است.

پژوهشگر جوان و پويا و كوشا پژمان اكبرزا ده، گفتاري به زبان انگليسي در شناساندن ِ اين اثر ارزشمند نوشته است كه در تارنماي پيوند درج گرديده و ترجمه ي فارسي ي آن نيز در شرق، روزنامه ي بامداد تهران نشريافته است.










پژمان اكبرزاده در كنار استاد احمد اقتداري د ر همايش خليج فارس در نهران

به سبب ِ اهميّت ِ شناساندن ِ اين پژوهش به همه ي پژوهشگران و دوستداران پژوهشهاي ايران شناختي، هردو روايت ِ فارسي و انگليسي ي اين بررسي و ارزيابي ي كتاب را با سپاس از پژمان كه آنها را به اين دفتر فرستاده است، در اين صفحه بازنشر مي دهم. ج. د.

پژمان اكبرزاده:


نقشه هاى كهن ايران در هلند


در طول تاريخ، نقشه هاى بسيارى از امپراتورى ايران توسط نقشه نگاران نامدار دنيا ترسيم شده است ولى عدم دسترسى به بيشتر آنها در يك مجموعه مدون با كيفيت مطلوب و شرح كامل هميشه نه تنها از سوى پژوهشگران بلكه عموم دوستداران تاريخ و جغرافياى ايران حس شده است. به تازگى انتشارات بريل (Brill Academic Publishers) در هلند كه در سال هاى گذشته اطلس هايى از نقشه هاى تاريخى آسياى جنوب شرقى، آسياى ميانى و جهان اسلام را منتشر ساخته، به چاپ كتابى نفيس و سيصد و سى صفحه اى با نام «نقشه هاى عمومى ايران» (General Maps of Persia) دست زده است. اين پروژه با كوشش ستودنى سيروس علايى، مهندس مشاور و پژوهشگر ايرانى ساكن انگلستان عملى شده است. او كه در ايران ديده به جهان گشوده، در دانشگاه فنى برلين تحصيل كرده و هشت سال نيز به تدريس در دانشگاه تهران اشتغال داشته است. علايى از زمانى كه از نو رهسپار اروپا شد همزمان با فعاليت در رشته اصلى اش، به پژوهش درباره پيشينه نقشه نگارى و گردآورى نقشه هاى كهن ايران پرداخت. نگاشتن درآمد «نقشه نگارى ايران» (Cartography of Persia) براى دانشنامه ايرانيكا در نيويورك نيز به عهده او بوده است. كتاب «نقشه هاى عمومى ايران» كه پيتر باربر مدير بخش نقشه كتابخانه بريتانيا آن را «دستاوردى بى نظير» ناميده و تونى كمپبل در گروه تبادل نظر MapHist نيز از آن به عنوان كتابى نام مى برد كه «پژوهشگران و علاقه مندان اثرى همچو آن نديده اند و از وجوه مختلف سندى است معتبر درباره هويت ملى ايرانيان» در دو بخش اصلى تدوين شده است. بخش نخست با گفتار «نقشه هاى بطلميوس از ايران» چشم اندازى تاريخى از موضوع كتاب به خواننده ارائه مى كند و همچنين اطلاعاتى درباره زندگى و آثار بطلميوس (به ويژه آنچه به ايران مربوط مى شود) در اختيار قرار مى دهد. در ادامه نقشه هايى از آسيا كه نقشه پنجم از آن معرف ايران نيز است و در كشورهاى مختلف اروپايى به چاپ رسيده اند درج شده است.


بخش دوم ويژه نقشه هاى عمومى و منطقه اى ايران است. نقشه هاى اين بخش بر اساس كشور تهيه كننده، در ده گروه دسته بندى شده اند: نقشه هاى ايتاليايى، هلندى- بلژيكى، فرانسوى، آلمانى، بريتانيايى، روسى، آمريكايى، ايرانى، تركى و اسپانيولى- پرتغالى. در پايان نيز نقشه اى كمياب كه ايران در آن به صورت يك گربه ايرانى نشان داده شده ارائه گشته است. مجموعاً بيش از چهارصد نقشه و دويست تصوير در كتاب درج شده و چنين به نظر مى رسد كه دست كم همه نقشه هاى مهم - از نقشه هاى بطلميوس در سال هاى پايانى سده پانزدهم ميلادى تا سال ۱۹۲۵ (زمان سرنگونى سلسله قاجار) - در آن آمده است. در پايان هر يك از گفتارهاى اصلى، جزئيات بيشتر مانند ديگر چاپ هاى موجود از نقشه ها، نقشه هاى مرتبط و توضيحات تاريخى آمده است. فهرست هاى مفصلى نيز كه در پايان كتاب قرار دارد به پژوهشگران و كتابداران اين امكان را مى دهد كه به آسانى نقشه مورد نظر خود را در هر دوره تاريخى بيابند. كتاب با توجه به طراحى زيبا و همچنين توازنى كه ميان جنبه هاى گوناگون تاريخ و جغرافيا در آن به چشم مى خورد علاوه بر متخصصان نقشه نگارى براى بخش گسترده ترى از علاقه مندان قابل استفاده است. نكته با اهميت براى ايرانيان و به ويژه جامعه علمى كشور، معرفى بسيارى از نقشه هاى پارسى در اين اثر و در واقع رهانيدن آنها از گمنامى و فراموشى است.به گفته سيروس علايى: «بايد در نظر داشت آن دسته از كتاب هاى علمى كه توسط ناشران معروف به چاپ مى رسد در مدتى كوتاه به بنيادهاى مهم شرق شناسى، جغرافيايى، نقشه نگارى و كتابخانه هاى بزرگ در سراسر دنيا راه پيدا مى كند و علاوه بر آنكه پژوهشگران در زمينه تاريخ و جغرافياى ايران را يارى مى دهد، معرف خوبى براى عظمت فرهنگ ايران خواهد بود.»در اينجا همچنين بايد يادى كرد از فعاليت هاى شادروان عباس سحاب كه در سال ۱۳۵۴ اطلسى سياه و سفيد از بخشى از نقشه هاى تاريخى ايران را براى نخستين بار در كشور به چاپ رساند.



3/24/2006
Publication of Old Maps of Persia (Iran) in The Netherlands

By Pejman AkbarzadehPersian Gulf Online Organization Rep. in Tehran


In the course of history, the Persian Empire has been extensively mapped by well-known cartographers of the world. However, the absence of a good carto-bibliography with adequate descriptions of such maps has always been deeply felt not only by scholars but by friends of the history and geography of Persia as well.
Order from amazon
Fortunately, Brill Academic Publishers of The Netherlands has recently succeeded to publish a superb book, entitled: "General Maps of Persia", with 330 pages, making such a work available. The same publisher had previously printed a range of atlases of the old maps of South-East Asia, Middle Asia and the Islamic world.
This book has been written by Cyrus Alai, a Persian (Iranian) consulting engineer and a scholar, living in London. He was born in Tehran, graduated from the Technical University of Berlin and lectured at the University of Tehran for eight years. Dr. Alai, when returning to Europe, collected old maps of Persia and studied the history of cartography, alongside his engineering work. The entry on Cartography of Persia in the Encyclopedia Iranica has been written by him.


Peter Barber, the Head of the Map Library / British Library writes: "It [this book] is most informative and clearly set out and looks lovely too – it seems destined for the scholar's library, the collector's bookshelf and the amateur's coffee table: a very rare achievement." Tony Campbell from the Maphist(ory) discussion group states: "Whether you are an interested amateur, a cartographic historian or a librarian, you can be assured that will have seen nothing like this book before…These maps are in different ways a potent symbol of the Iranian national identity."
The book has been arranged in two main sections. The first section 'Ptolemaic maps of Persia' begins with an historical background and includes information about the life and work of Ptolemy. The 'Fifth Map of Asia', which represents Persia, has been discussed in detail, supported by depicting several different editions of the above-mentioned Ptolemy's map.


The second section, covering other general and regional maps of Persia, has been divided into ten sub-sections according to the countries in which they have been produced: Italian, Dutch, French, Germanic, British, Russian, American, Persian, Turkish and Spanish/Portuguese maps. It closes with a curiosity map, showing Persia as a Persian cat.


The book contains more than 400 map entries and 200 illustrations. It seems that all the important general maps of Persia from the early editions of Ptolemy at the end of the fifteenth century until 1925, when the Qajar dynasty was overthrown, have been covered. At the end of each entry, further details concerning editions and variations, other related maps, historical notes and unique or important features are provided.


The large number of indexes at the end of the book should enable scholars and librarians to identify any map of Persia with ease. This book, with its beautiful design and a perfect balance between history and geography, will appeal not only to scholars, but to a wide range of readers.


An important fact for Persians (Iranians), particularly the scientific society of the country, is that the author has rescued many maps of Persia from obscurity. As Cyrus Alai states: "It should be noted that those scientific works published by well-known international academic publishers, like Brill, will reach every geographic and cartographic institution, foundation for oriental studies and major libraries worldwide. Thus, apart from helping scholars of the history and geography of Iran, this book will be a good presenter of the glorious culture of Persia."
We should also remember Mr. Abbas Sahab, who in 1975 for the first time produced an atlas in black-and-white, containing some of the old maps of Persia.
Regarding the terms "Persia" and "Iran" in Western languages see:http://sharghnewspaper.com/841010/html/societ.htm (in Persian) or http://www.payvand.com/news/05/sep/1166.html (in English)

Wednesday, March 22, 2006

 

285. نوروز: پژوهشي بنيادشناختني



يادداشت ويراستار


استاد علي اكبر جعفري با پيشينه ي چندين دهه پژوهش ِ گاهان شناختي و نشر ِ دهها گفتار و كتاب در اين زمينه و نيز در راستاي و شناخت متنهاي نواوستايي و ديگر بخش هاي فرهنگ و ادب ِ باستاني ي ايرانيان به دو زبان فارسي و انگليسي، نيازي به شناساندن ندارد و همه ي ايران دوستان و جُستارگران پيشينه ي فرهنگي ي ايراني، ايشان را به خوبي مي شناسند و با برداشت ها و تحليل هاي ژرفانگرانه شان آشنايند.
در پي چند گفتار نوروز شناختي كه در روزهاي اخير در اين صفحه آوردم، امروز گفتاري ارزنده و روشنگر از استاد به اين دفتر رسيد كه دريغم آمد آن را در اين جا بازنشر ندهم. پس با سپاس از ايشان و پيشكش ِ شادباش نوروزي به حضورشان، متن ِ گفتار را در پي مي آورم تا خوانندگان ِ ارجمند ِ اين صفحه نيز آن را بخوانند و از سرچشمه ي بينش و نگرش استاد سيراب شوند و ارج و پايگاه ِ نوروز را در گنجينه ي زرّين فرهنگ ملّي مان بهتر بشناسند. ج. د.


'Ali-Akbar Ja'fari


NOWRUZ




Nowruz in Persian means "New[-year]-day". It is the beginning of the year for the people of Afghanistan, Azerbaijan, Iran, Tajikistan and other common cultural heritage countries. It is also celebrated as the New Year by the people of the Iranian stock, particularly the Kurds, in the neighboring countries of Georgia, Iraq, Syria, and Turkey. It begins precisely with the beginning of spring on vernal equinox, on about March 21.
Tradition takes Nowruz as far back as 15,000 years--before the last ice age. King Jamshid (Yima/Yama of the Indo-Iranian lore) symbolizes the transition of the Indo-Iranians from animal hunting to animal husbandry and a more settled life in human history. Seasons played a vital part then. Everything depended on the four seasons. After a sever winter, the beginning of spring was a great occasion with mother nature rising up in a green robe of colorful flowers and the cattle delivering their young. It was the dawn of abundance. Jamshid is said to be the person who introduced Nowruz celebrations.
Avestan and later scriptures show that Zarathushtra improved, as early as 1725 B.C., the old Indo-Iranian calendar. The prevailing calendar was lunisolar. The lunar year is of 354 days. An intercalation of one month after every thirty months kept the calendar almost in line with the seasons. Zarathushtra, the Founder of the Good Religion, himself an astronomer, founded an observatory and he reformed the calendar by introducing an eleven-day intercalary period to make it into a lunisolar year of 365 days, 5 hours and a fraction. Later the year was made solely a solar year with each month of thirty days. An intercalation of five days, and a further addition of one day every four years, was introduced to make the year 365 days, 5 hours, and a fraction. Still later, the calendar was further corrected to be a purely solar year of 365 days 5 hr 48 min 45.5 sec. The year began precisely with the vernal equinox every time and therefore, there was no particular need of adding one day every four years and there was no need of a leap year. This was the best and most correct calendar produced that far, and we may add, this far.
Some 12 centuries later, in 487 BCE, Darius the Great of the Achaemenian dynasty celebrated the Nowruz at his newly built Persepolis in Iran. A recent research shows that it was a very special occasion. On that day, the first rays of the rising sun fell on the observatory in the great hall of audience at 06-30 a.m., an event which repeats itself once every 1400 years. It also happened to coincide with the Babylonian and Jewish new years. It was, therefore, a highly auspicious occasion for the ancient peoples. The Persepolis was the place the Achaemenian king received, on Nowruz, his peoples from all over the vast empire. The walls of the great royal palace depict the scenes of the celebrations.
We know that the Parthians celebrated the occasion but we do not know the details. It should have, more or less, followed the Achaemenian pattern. During the Sassanian time, preparations began at least 25 days before Nowruz. Twelve pillars of mud bricks, each dedicated to one month of the year, were erected in the royal court. Various vegetable seeds -- wheat, barley, lentils, beans, and others -- were sown on top of the pillars. They grew into luxurious greens by the New Year Day. The great king held his public audience and the High Priest of the empire was the first to greet him. Government officials followed next. Each person offered a gift and received a present. The audience lasted for five days, each day for the people of a certain profession. Then on the sixth day, called the Greater Nowruz, the king held his special audience. He received members of the Royal family and courtiers. Also a general amnesty was declared for convicts of minor crimes. The pillars were removed on the 16th day and the festival came to a close. The occasion was celebrated, on a lower level, by all peoples throughout the empire.
Since then, the peoples of the Iranian stock, whether Zarathushtrians, Jews, Christians, Muslims, Baha’is, or others, have celebrated Nowruz precisely at the time of vernal equinox, the first day of the first month, on about March 21.
Today, the ceremony has been simplified. Every house gets a thorough cleaning almost a month before. Wheat, barley, lentils, and other vegetables seeds are soaked to grow on china plates and round earthenware vessels some ten days in advance, so that the sprouts are three to four inches in height by Nowruz. A table is laid. It has a copy of the sacred book (the Gathas for Zarathushtrians), picture of Zarathushtra, a mirror, candles, incense burner, bowl of water with live gold fish, the plates and vessels with green sprouts, flowers, fruits, coins, bread, sugar cone, various grains, fresh vegetables, colorfully painted boiled eggs like the "Easter eggs," and above all, seven articles with their names beginning in Persian with the letter “s” or “sh”.


The usual things with s are vinegar, sumac, garlic, samanu (consistency of germinating wheat), apple, senjed (sorb?), and herbs. Those with sh include wine, sugar, syrup, honey, candy, milk, and rice-pudding. In other Asian countries, Africa, North America, Latin America, Europe, and Australasia, these may be substituted with English or other national or local languages, words that would alliterate, rhyme, or make mouths water. The seven articles are prominently exhibited in small bowls or plates on the table. The whole table, beautifully laid, symbolizes the Message and the Messenger, light, reflection, warmth, life, love, joy, production, prosperity, and nature. It is, in fact, a very elaborate thanksgiving table for all the good, beautifully bestowed by God.
Family members, all dressed in their best, sit around the table and eagerly await the announcement of the exact time of vernal equinox over radio or television. The head of the family recites the Nowruz prayers, and after the time is announced, each member kisses the other and wishes a Happy Nowruz. Elders give gifts to younger members. Next the rounds of visits to neighbors, relatives, and friends begin. Each visit is reciprocated.


Zarathushtra's Birthday and Nowruz festival are celebrated by Zarathushtrians at social centers on about 6 Farvardin (26 March). Singing and dancing is, more or less for the first two weeks, a daily routine. The festivity continues for 12 days, and on the 13th morning, the mass picnic to countryside begins. It is called sizdeh-be-dar, meaning "thirteen-in-the-outdoors." Cities and villages turn into ghost towns with almost all the inhabitants gone to enjoy the day in woods and mountains along stream and riversides. People sing, dance, and make merry. Girls of marriageable age tie wild grass tops into knots and make a wish that the following Nowruz may find them married and carrying their bonny babies!


Tuesday, March 21, 2006

 

284. خوان ِ نوروزي ي ِ زرتشتيان: پژوهشي آيينْ شناختي



هومَتَ (انديشه ي نيك) هوخْتَ ( گفتار ِ نيك) هووَرْشْتَ (كردار ِ نيك)


يادداشت ويراستار


آيين هاي ويژه اي كه تيره هاي قومي و گروه هاي ديني ي ِ گوناگون در گوشه و كنار ايران و در جهان ايراني، از سرزمين هاي فرازْ رود (آسياي ميانه) گرفته تا افغانستان و شبه قارّه ي هندوستان و بخش هايي از چين و جاهاي ديگر در نوروز برمي گزارند، طيف ِ گسترده اي را در بر مي گيرد كه از ديدگاه مردم شناسي و پژوهشهاي ايران شناختي، سزاوار ِ بازجست و تحقيقي دقيق است.
در اين ميان، زرتشتيان، پيروان و باورمندان ِ كيش ِ مزدايي، دين ِ باستاني ي ايرانيان، هم در ايران و هم در هندوستان و پاكستان و به تازگي در سرزمين هاي ديگر، پرشورترين نگاهبانان اين آيين هاي كهنْ بُنيادند و مي توان گفت كه بُن مايه ها و درون مايه هاي آنها را درست تر و بهتر از ديگر تيره ها و گروه ها پاس داشته اند و همه ساله با دقّت و دل سوزي ي تمام و در حدّ يك خويشكاري ي ديني
بهارانه، كار ِ بيژن اسدي پور
برمي گزارند.
دوست و همكار دانشور و پژوهشگرم آقاي دكتر تورج پارسي، گفتار ِ روشنگر و ارزنده اي در زمينه ي خوان ِ نوروزي ي زرتشتيان نوشته و با رويكرد ِ همدلانه و مهرورزانه ي هميشگي شان به ويراستار اين تارنما، متن ِ آن را از سوئد به اين دفتر فرستاده اند كه به فرخندگي ي اين روزهاي جشن نوروز و در پي ِ درآمدهاي ِ پيشين، با سپاس ِ فراوان از ايشان، همراه با چند تصوير افزوده، در پي مي آورم تا منظومه ي نوروزي ي اين تارنما، گسترده تر و رساتر و رهنمون تر گردد.


رامشگري، دست افشاني و پاي كوبي ي ايرانيان به شاباش ِ نوروز



لاله ي آزاد (شقايق) به هنگام نوروز در دشتها و كوه دامنه هاي ايران، مژده رسان بهاران است.


براي آگاهي ي بيشتر ِ خوانندگان ِ اين صفحه، يادآور مي شوم كه در همين زمينه، گفتاري ارزشمند با عنوان ِ نوروز در يك متن ِ پازند نوشته ي دستور كايوجي - پشوتن ميرزا به گزارش ِ نگارنده ي اين سطرها، در كتاب ِ ايران شناخت، يادنامه ي استاد آبراهام وَلِنتَين ويليامز جَكْسُن، صص 221 تا 226، در آستانه ي نوروز امسال از سوي نشر ِ آگَه در تهران انتشاريافت. ج. د.


خوان ِ نوروزي ِ زرتشتيان
دكتر تورج پارسي
خوان ِ نوروزي (هفت سين)



"هفت سيني را بياوريد." اين صدايي است كه هنوز در خور و بيابانك به گوش مى رسد،نشان مي دهد رسم دوره ي ساسانى اين بوده است كه در گاه ِ نوروز هفت سينى به نشانه ي هفت امشاسپند ازفراورده هاي طبيعى ىا ميوه ها و نقل و شيرينى پر مي كردند و پيرامون خوان نوروزى مي گذاشتند ، به مرور زمان هفت سيني به هفت سين تغيير شكل پيدا مي كند . زرتشتيان امروزه به آيين قديم خوان نوروزي را مي گسترانند ، ازآن جا كه نوروز جشن نمادي آفرينش ، نوزايي طبيعت و روز سپاس از همه داد و دهش هاست آنچه را بر خوان نوروزي مي گذارند بياني از نزديكي انسان به طبيعت است . زرتشتيان به دنبال جور كردن سين هاى هفتگانه نيستند . در روزهاي نوروزى زرتشتيان كنار آستانه ي در ِ خانه شمع روشن مي كنند و آويشن مي گذارند. ياد آور مى شود كه زرتشتيان پرتره ي زرتشت راهم بر خوان نوروزى مي گذارند چرا كه ششم فروردين زادْروز اونيز هست
آب : نشانواره روشني و پاكي است . هر كجا آب هست آباداني هم هست . چنانچه آبادي به جايي گفته مي شود كه آب در آن يافت شود وخانه و كاشانه اي برپا باشد . به جايي بيابان مي گوييم كه نه آب هست، نه آبادي، نه گلبانگ انساني. پس آبادي و آباداني ساختي از سازندگي و هستي يابي است. از سوي ديگر آب، نشانواره اناهيتا فرشته آب و فراواني و باروري است ، سخن فرجامين اينكه اب دومين آفرينش اهورايي است . در ظرف آب، برگ آويشن، يك دانه سيب يا انار يا نارنج و چند سكّه مى گزارند. تا روز ششم فروردين كه زادْروز زرتشت است دوبار آب ظرف را عوض مي كنند و ،همانطور كه سبزه به آب داده مي شود اين آب را روي درخت مي ريزند؛ به ويژه روي درخت ِ مورْد.
سبزه : سبزه نشانواره اي است از زايش وباروري و نوزايي وبركت در طبيعت. نمادي است از امشاسپند امرداد كه نگهبان گياهانست . در گاه ِ گواه گيران، پارچهء سبز به نشانواره زايش و باروري وبركت بر دوش اروس و داماد زرتشتي جا دارد . بيست و پنج روزپيش ازنوروز در دربار پادشاهان ساساني ، بر دوازده ستون از خشت خام به نشانه ي دوازده ماه سال ، دانه هاي گوناگون گياهي مي كاشتند. در روز ششم فروردين يا نوروز بزرگ كه مصادف است با زادروز زرتشت، برداشت محصول كرده و هر گياهي كه پربارتر بود، به فال نيك گرفته مى شد.
شير تازه : نشانواره اي است از زايش و يادي است از آفرينش انسان .
تخم مرغ رنگين : تخم و تخمه نمادي است از نطفه و نژاد . بياني است از نطفه باروري كه بايد جان گيرد و زندگي يابد .
آينه : نماد شكل يابي فَرَوَهَر ِ مينَوي با قالب مادّي يا زميني است . به همين دليل بر خوان نوروزي و سفره ء پيوند زناشويي جاي مي گيرد . نمادي است از زايش و هستي .
آتشدان يا مجمر آتش : نشانواره ي كانون گرم خانواده و دودمان است . آتش از آخشيج (عنصر) هاي مورد باور و اعتبار آريايى ها به ويژه ايرانيان است. در آتش صندل، عود، كُندُر و رازيانه مى ريزند تا فضاى خانه را خوشبو سازد.
نان : نان نشانواره بركت است. در دوره ساساني معمولا بر ناني كه در سفره نوروزي گذاشته مي شد، مي نوشتند افزون بادا!ناني كه امروزبا كنجد بر آن مبارك باد مي نويسند و بر خوانچه اروسي مي گذارند، در واقع يادمان سفره نوروزي و بركت خواهي است. به همين دليل خانواده ها معمولا يك روز پيش از نوروز به نيّت بركت خواهي نان مي پزند.
ــ كتاب ديني : اصولا هرخانواده دين باوري ، كتاب ديني خود را بر سفره مي نهد چرا كه كتاب نماد پارسايي و خِرَد است . برخي از مردم نيز شاهنامه و ديوان حافظ را بر خوان نوروزى مي نهند و زرتشتيان اوستا را.
شمع هاي فروزان : نور نشانه خِرَد و دانايي است. برپايي و پويايي خِرَد، گريزان شدن و نابود شدن اهريمن ناداني و كژخواهي است .
سمنو : بياني است از زايش گياهي. خوردن سمنو از بايسته هاي نوروزي است ، به همين دليل يك شبه آنرا از ريشهء گندم سبز با زحمت و سختي فراهم مي آورند .
سنجد : بياني است از عشق و دلدادگي كه پي آمدش ساخت زندگي زناشويي است.
تُنگ ماهي : نشانواره اناهيتا فرشته آب و باروري است . نمادي است از جنبش پويايي هستي .» كناره هاي برخي از بشقابهاي ويژه آيين هاي ديني با شكل ماهي و انار كه نشانواره هاي فرشته ء آب و فراواني است زينت يافته است.
در گذشته بر خوان نوروزي ِ زرتشتيان تنگ ماهي نبود ، به تازگي اينان نيز بر خوان نورزي تنگ ماهي سرخ مى گذارند
سيب: همچون سنجد راز و رمز عشق و دلدادگي را آوازه گرست . درفرهنگ مردم نيمي از آن زن و نيمه ي ديگر را مرد تعبير كرده اند . اين تعبيرشاعرانه ايست از همراه و همساز شدن و هم بختي زن و مرد.
انار : ميوه مقدسي است كه از دور دست تاريخ تا كنون مورد احترام ايرانيان است. به تعبير مردم كرمان انار ميوه بهشتي است اين ميوه با رنگ آتشين گلش و غنچه اي كه همانند آتشدان است، بايد در سفره ء نوروزي وجود داشته باشد . از سويي نشانواره اي است از اناهيتا فرشته فراواني وباروري .چرا كه او نطفهء همه ي مردان را پاك كند و زهدان همه ي زنان را براي زايش، بي الايش سازد . ا وست كه زايش همه زنان را آسان گرداند و به هنگام نياز، شير در پستان زنان باردار آورد.
پُردانگي ِ انار بيانگر بركت و باروري است و به همين دليل در ادبيّات ما ، سينه ي زنان تعبير شاعرانه يافته و به انار شباهت داده شده است. باستاني پاريزي در رويه ۳۰۷ خاتون هفت قلعه مي نويسد :يكي از پرشكوه ترين مراسم عروسي روستاهاي اصفهان انار زدن جلوي عروس است. وقتي كه عروس وارد محوطه ي خانه شد، داماد كه قبلا به اتفاق يك نفر از بزرگان فاميل روي پشت بام حجله رفته و دستمالي پر از گندم و جو و نخودچي و كشمش به كمر خود بسته شروع مي كند به پاشيدن آن روي سر ِ عروس و همراهان، تا وقتي عروس درست جلو ِ در ِحجله خانه قرار مي گيرد. آنگاه داماد اناري از جيب درآورده و جلوي پاي عروس به زمين مي زند و پايين مي آيد. مردم با اين كار آرزو مي كنند كه قدم عروس همچون دانه هاي بي شمار انارپرخيرو بركت باشد. از سوي ديگر انار بياني است از ورجاوندي و فرخندگي و نسلي كه بايد با اين پيوند تداوم بيابد.
سكّه : نمادي است از شهريور ايزد نگهبان فلزات و بياني است از بركت مادي.
گلاب : بياني است از بوي عشق و دلدادگي.
شراب: بياني است ازتازگى و تندرستي. از آشاميدنى هاي معمول ايران باستاني يكي شراب بود چنانچه در دوره هخامنشيان، مزد جنسي، آرد، گوشت و شراب بود، از آن جايى كه اسلام شراب را حرام دانست، هوشياري ايرانيان سركه را به روي خوان نشانيد !
مسعود سعد سلمان در باره ي نخستين روز فروردين يا اورمزد چنين سپارش مى كند :
امروز اورمزد است اى يار ِ مي گسار
برخيز و تازگي كن و آن جام باده آر
اي اورمزد روي بده ، روز اورمزد
آن مي كه شادمان كُنَدَم اورمزد وار
گل بيد مشك : گل ماه اسفند است. اگر گل بيد مشك در دسترس نباشد ظرفي از عرق بيد مشك مى گذارند
اسفند يا اسپند : از سپنتا كه واژه ايست اوستايي و به چم ِ مقدس است گرفته شده. اسپند تخم بوته اي است كه در ايران و كشورهاي جنوب آسيا مي رويد. در لاتين آنرا
Rute
نامند. در فرهنگ ايراني اين تخم بوته از سه ديدگاه مورد توجه است :
الف ــ گياهي است كه نام امشاسپند سپندارمذ را را بر خود دارد و به همين دليل ورجاوند و گرامي است و بر خوان نوروزي جاي مي گيرد ودر مكانهاي مذهبي بر آتش ريخته مي شودب ـــ دود و بوي اسفند به عنوان ماده پلشت زا به كار برده مي شود. در برخي از شهرستانها براي جلوگيري و دفع سرماخوردگي، خانه را با دود آن پَلَشتْ زَدايي مي كنند.
پ ــ به عنوان ماده اي كه از چشم زخم جلوگيري مي كند، مورد باور مردم است
ماست و پنيرو سبزي : به نشانه ى بركت.
كماج و نان شيرمال: به نشانه ي بركت.
شيريني و نقل و نبات : نموداري است از شيرين كامي. شايد هم يادمان كشف نيشكر باشد در دوره جمشيد. بيروني در آثارالباقيه به نقل از آذرباد موبد ِ بغداد گزارش مي كند كه: نيشكر در نوروز كشف شد و مردمان در نوروز و مهرگان شكر هديه فرستند.
آجيل يا لُرْك.
زرتشتيان در حالي كه رخت نو پوشيده اند در كنار خوان نوروزي به نيايش مي ايستند،

پس از سال تحويل به يكديگر شادباش مي گويند و شاخه هاي سرو يا گل به نشانه ي خرّمي و همگامي و همرنگ شدن با زايش طبيعت، به همديگر مي دهند. سپس به آينه نگاه كرده، گلاب به رخ مي زنند.
-----------------------------------------------------------------------

سرچشمه ها:
ـ گريشمن، ايران از آغاز تا اسلام، رويه ۱۰۵
ـ اوستا، نامهء مينوي ِ آيين ِ زرتشت، كرده ء يكم، رويه ء ۱۳۷، گزارش جليل دوستخواه
بيروني، آثار الباقيه، رويه ۲۸۱ -

------------------------------------------------------------------------

يادآوري

خوانندگان گرامي ي اين تارنما، مي توانند گاه شمار ِ سال 1385 خورشيدي را در نشاني ي زير، بيابند:

http://www.sarafiparsa.com/taghvim85.html


Monday, March 20, 2006

 

283. نخستين و ششمين روز ِ فروردين: پيشينه ي آييني و فرهنگي



يادداشت ويراستار
يكم فروردين 1385

در درآمد ِ 282، اشاره هايي به آيينهاي و يژه ي نوروزي آوردم. امروز گفتار ِ بنيادشناختي ي ارزنده اي از دوست ِ پژوهنده ي گرامي، آقاي دكتر تورج پارسي از سوئد به اين دفتر رسيد كه با سپاس فراوان از ايشان، متن ِ كامل ِ آن را همراه با چند تصوير ِ افزوده در اين صفحه مي آورم تا خوانندگان جُستارگر بتوانند رهيافت بهتري به سرچشمه هاي جشن بزرگ نوروز داشته باشند. ج. د.


نخستين روز
و
ششمين روز سال


دكتر تورج پارسي

سال را چهار فصل است ، هر فصل را درنظم كيهاني يا قانون ِ اشا تباري است . هر فصل فرزند زمان است با نامي و نشاني، بويي و رنگي، آوازي و خمي و چمي. هر فصل آغازي است، امّا تنها سالار فصل ها بهارست كه با رخت سبز تولّد مي شود و بر صدر مي نشيند. آفتابش از بند زمستان تار و تيره رهايي مي يابد تا به آن سلامي دوباره داده شود. بركت به زمين بر مي گردد ، پرنده و چرنده بر خوانش مي نشينند و زبان آهنگين به نيايش باز مي كنند. نسيم، نرم نرمك گيسوي چمن را با ترنّم و آرامشي بهارانه شانه مي كند. دل ِ آبي ِ عاشقان در امنيت خاطر مي خواند و به عشق و شيدايي مي انديشد . شب ِ آبي ِعاشقان در طراوت بهاري ، كليد صبح در چاه مي اندازد ؛ چرا كه شب را خود باري است و معنايي در فرهنگ آبي و مهربان ِعشق . بهار پيغام عاشقان را مي رساند ، آن كه عاشق نيست كيست؟
به سخن ِ "باب ديلن":
(Bob Dylan)
آن كه عاشق نيست يا آن كه به تولد دوباره اشتغال ندارد مشغول ِ مردن است.
يا به گفته ي ِ مولانا:
"آمد بهار ِ عاشقان تا خاكدان بُستان شود
آمد نداي ِ آسمان تا مرغ ِ جان پَرّان شود."
*
نخستين روز سال، يك آغازست؛ آغازي سرشاراز اميد و شادماني. رو در رويي باجهانتابي ِآفتاب، روزي را مي آغازد كه روزي ديگرست؛ زايشي تازه در نظام كيهاني يا قانون ِ اشا. در فرهنگ نياكاني ي ِ ما نخستين روز ماه و سال يا سر ِ سال، نام ِ اهوره مزدا را بر پيشاني دارد :
در ِ سروستان بازست؛ به سروستان چيست؟
اورمزدست خجسته سر ِ ماه و سر ِ سال
(منوچهري)
و مسعود سعد سلمان درباره ي چنين روز خجسته اي سپارش كرده است :
امروز اورمزدست اي يار مَي گُسار
برخيز و تازگي كن و آن جام باده آر
اي اورمزد روي بده روز اورمزد
آن مي كه شادمان كند اورمزد وار

و اورمزد روز همان روزي است كه جمشيد با تخت به فضا رفت و در گاهِ برگشت مردمان به گِردَش گِرد آمده و انجمن كرد ند و چنين روز فرخنده را نوروز نام نهادند. اين جشن فرّخ، يادمان روزگاراني است كه:
" گرما و سرما و پيري و مرگ و رشك در جهان نبود." 1
جهان انجمن شد بر آن تخت اوي/ شگفتي فرومانده از بخت ِ اوي
به جمشيد بر گوهر افشاندند/ مر آن روز را روز ِ نو خواندند»
سر ِ سال ِ نو يا هُرمَز ِ فَوْرَدين (/فَروَدين/فروردين) يا اورمزد روز از ماه ِ فروردين، بزرگان چه كردند؟
سر ِ سال ِ نو، هُرمَز ِ فَوْرَدين / برآسوده از رنجْ تن، دل ز كين
بزرگان به شادي بياراستند/ مَي و جام و رامشگران خواستند
چُنين جشن ِ فرّخ از آن روزگار/ به ما ماند ازآن خسروان يادگار

البته در اين خجسته گاه، مردمان آيين كهن نوروزي را كه نوشيدن باده باشد، به جا مي آوردند. مسعود سعد قطعه اي براي روز اورمزد سروده است :
امروز اورمَزدست اي يار ِ مَي گسار/ برخيز تازگي كن و آن جام ِ باده آر
اي اورمزدْ روي، بده روز ِ اورمَزد/ آن مَي كه شادمان كُنَدَم اورمزدْوار
تا بر نَشاط ِ مجلس ِ سلطان، ابوالملوك/ باشيم شادمان و نشينيم شادْخوار

چنان كه زنده ياد دكتر ماهيار نوابي استاد دانشگاه شيراز هم، همين آيين را ياد آور مي شود. يادش به خير باد كه چه شادمان اين شعر را در اُپسالا به موقع، زمزمه مي كرد و درهرگاه، سرزمين يخ و سرما را هوايى ديگر مي بخشيد.
مَي بايدمان خورد، ازيرا كه نشايد/ فرخنده چنين روزي بي مَي گذارنيش
گر مَي خوري و سرْت گران گردد زان مَي/ با جام ِ دگر چاره توان كرد گرانيش
آيين ِ كهن باشد مَي خوردن ِ نوروز/ آيين ِ كهن را بِمَهل تا بتـوانيش
2


پس بنا بر اين فلسفه و بنيان، شادي، اميد، شيدايي، روشنايي و ... با نام ِ اهوره مزدا توأم است وبه زباني ديگر، بياني است از خواست ِ او؛ چنان كه چكامه سراي زرتشتي، توران شهرياري (بهرامي) مي سرايد :
اهورا ، اهورا ، تو نيرو و نوري تو عشق و اميدي ، تو شادي و شوري
اهوره مزدا خداي زرتشت است ، زرتشت با انديشيدن اهوره مزدا را شناخت و به مهر و خويشكاري به ما آگاهانيد . زرتشت ما را آموزش داد كه اهوره مزدا زندگي بخش وخداي خِرَدَست. پيرتوس نيزبر پايه ي همين آموخته ها ، بنيان جهان بيني و جهان نگري خود را بر خِرَد گذاشت و خِرَد را تعين كننده ي مرز ميان درست يا نادرست يا به چَمي، مرزميان انديشه ي سْپِنْتَه مَينيو و انديشه ي اَنْگرَه مَينيو، نمودارداد . با اين انديشه خدا را از آن جهت پذيرفتني دانست كه آفريننده ء خِرَدست و خود خِرَدست . به همين دليل كار ِ سترگش را با نام ِ خداوند ِ جان و خِرَد، آغاز كرد .
خِرَد، خود داد است ، پس سه ويژگي ِ بنيادي ِ اهورايي،
هستي 1، خِرَد 2 و داد3 است كه معناي لغوي نام اوست. با اين برشمارش،
روز اول سال، داراي اين سه فروزه است
واژه ي اوستايي ِ رئوچنگه
raochangah
به چَم ِ فروغ جاوداني و هميشگي است. از همين ريشه و ماده، واژه هاي ِ روز ، روزگار ، روزن ، روزي (معرّب ِ آن رزق) و روشني ساخته شده است . با در نظرگرفتن اين اصل كه از سپيده دم تاريخ، روز ميدان كار آدمي شد، مي توان در بُعدي مادّي و در گستره اي بس شاعرانه معناي روز و روزي را مترادف دانست و به رابطه ي تنگاتنگ منطقي آن كه برآيند اشا يا نظم كيهاني است، آري گفت و آفريني بر پويايي انديشه ي نياكاني هديه كرد.
ششمين روز ِ ماه، خُرداد نام دارد كه به چَم ِ رسايي و درستي است. در روز ِ رسايي و درستي از ماه فروردين، اشو زرتشت يا به گفته ي عارف قزوينى، مهين دستور ِ دربار ِ خدايى چشم به دنيا مي گشايد يا به گفته ي زنده ياد حسين مسرور :
درخشيد خورشيد گيتي فروز
شب تيره ي آريان « گشت روز
اوبه جهان هستي لبخند زد و سي سال پس ازنخستين لبخندش، يعني درنوروز 3742 سال پيش با پيامش نگهبانان تاريكي را به لرزه انداخت و جنگ با خدايان پنداري را آغازيد. در عصر قدرت ساختگي خدايان، او با پيامي تازه و فراگير و اميدوار باگامي استوار پيش آمد؛ آنچنان كه پيامش در راستاي تاريخ انديشه و فردا و فرداهاي ديگ، همواره تازه و معاصرست. رستاخيز زرتشت ، تاريخ انديشه را رقم زد وسبزينه ي نوگرايي و آباداني جهان را ارمغان آورد . اگر انديشه انسان نو نمي شد، تاريخ از حركت باز مي ايستاد و فرهنگ به مرده ريگي ضد انسان تبديل مي شد. 3
اين نكته را يادآور مي شوم كه انديشه ي تابناك زرتشت ويژه ي آرياييان و سرزمين هاي آريايي نبوده است و نيست ، او انسان را بي در نظر گرفتن مرزهاي جغرافيايي وجنسيّت مورد خطاب قرار داد ه است. در اين گاه ِ بهاري ، دراين جشن و سرور نوروز جمشيدي و در شهر ِ روشن ِ خرداد روز از ماه فروردين با م . اميد خراساني يك صدا شويم و بر قلّه اي به قدّ و قامت خدا، برخوانيم، بلندبرخوانيم، در دستگاه ِ حماسي ِ شاهنامه برخوانيم، بلند برخوانيم :
هم اورمزد و هم ايزدانت پرستم/ هم آن فَرّه و فَرْوَهَر دوست دارم
به جان، پاكْ پيغمبر ِ باستانت/ كه پيري ست روشنْ نگر دوست دارم
گرانمايه زرتشت را من فزونتر/ زهر پير و پيغامبر دوست دارم
بشر بهتر از او نديد و نبيند/ من آن بهترين، از بشر دوست دارم
سه نيك ش بِهين رهنماي ِ جهان است/ مُفيدي چنين مختصر دوست دارم
اَبَر مرد ِ ايرانيي راهبر بود/ من ايراني ِ راهبر دوست دارم
نه كُشت و نه فرمان كشتن به كس داد/ ازاين روش هـم معتبر دوست دارم
من آن راستين پير را، گر چه رفته ست/ از افسانه آن سوي تر ، دوست دارم
---------------------------------
سرچشمه ها :
1گات ها تاليف و گزارش پورداود، رويه 96.
دكترماهيار نوابي ، مجموعه ي مقالات و چند شعر، به كوشش دكتر محمود طاووسي، انتشارات نويد ، 1377، شيراز.
آوازه ، در انتظار بهار، كيهان لندن، رويه ي ِ 5 شماره 849 نوروز 1380

Saturday, March 18, 2006

 

282. ز كوي ِ يار مي آيد نسيم ِ باد ِ نوروزي






سالروز ملّي كردن ِ صنعت نفت در ايران و ياد ِ دكتر محمّد مصدّق گرامي باد!



جشن ِ بزرگ نوروز فرخنده و بهاران خجسته باد!


يادداشت ويراستار


اين روزها با سالروز دو رويداد بزرگ در تاريخ كهن و نو ِ ايران رو به روييم:
-- نخست سالروز 29 اسفند 1329، روز ِ تصويب ِ قانون ِ ملّي كردن ِ صنعت نفت ِ ميهنمان بر اثر خواست ِ همگاني ي ايرانيان و كوشش و رهبري ي دكتر محمّد مصدّق، تنها نخست وزير آزادمنش و مردم سالار در تاريخ ايران. هرچند كه دستاورد ِ اين مبارزه و پيروزي ي بزرگ و تاريخي، بر اثر ِ توطئه و تازش جهانخوران ِ آمريكايي و انگليسي با همدستي ي دربار خودفروخته ي پهلوي و ارتش ِ سرسپرده ي شاه و واپس گراترين نيروها در جامعه برباد رفت؛ امّا ياد ِ شكوهمند ِ آن رويداد و نام ِ بلند ِ مصدّق، تا به امروز به منزله ي ستاره ي رهنمون ِ همه ي مبارزه هاي آزادي خواهانه و رهايي جويانه ي ايرانيان و ديگر ملّتهاي گرفتار در دام ِ آزكامگي ي چپاولگران سرمايه سالار باختري، باقي مانده است و در آينده نيز خواهدماند.
-- دوم سالروز آيين ِ باستاني و جشن ِ بزرگ نوروز در سرآغاز بهار كه از هزاره ها پيش و از آغاز ِ شكل گيري ي ِ ايران همواره با شور و هيجاني وصف ناپذير از سوي همه ي ايرانيان و ايراني تياران و ايراني فرهنگان در ايران و ديگر سرزمينها برگزارشده است و مي شود و به منزله ي پيوند و پيمان نوكردن با همه ي ارزشهاي زندگي و ميراث فرهنگي است.


هيچ يك از تازشهاي بيگانگان و ستيزه هاي خودكامگان و خشك انديشان از ديرزمان تا كنون نتوانسته است ذرّه اي از ارج و شكوه اين آيين در چشم ايرانيان بكاهد و آنان را از برگزاري ي آن باز دارد.



دو نما از نوروز در تاجيكستان

درباره ي نوروز، درگذشته كتابها و گفتارهاي چندي نوشته شده است كه برخي از آنها را در دست داريم و با خواندن ِ آنها مي توانيم ريشه ها و بنيادهاي اين آيين ِ ديرينه را بشناسيم. نوشته هاي ابوريحان بيروني و حكيم عمر خيّام از جمله اين اثرهاست. همروزگاران ما نيز بيكار ننشسته و هرساله در اين هنگام و يا زمانهاي ديگر گزارشها و گفتارها و كتابهايي نشرداده اند. از آن ميان، اشاره مي كنم به كتاب ِ نوروز، جشن ِ نوزايش ِ آفرينش، پژوهش و نگارش ِ دكترعلي بلوكباشي (شماره ي 7 در مجموعه ي ِ از ايران چه مي دانم؟، تهران – دفتر ِ پژوهشهاي فرهنگي) كه در آن انبوهي از آگاهي هاي ارزشمند ِ نوروزشناختي فراهم آمده است.
نگارنده ي اين يادداشت نيز در نوروز سال گذشته، گفتاري با عنوان ِ نوروز، آيين ِ نوزايش ِ جان و جهان و زندگي را در فصلنامه ي الكترونيك واژه منتشركرد. متن ِ اين گفتار را مي توانيد با رويكرد به نشاني ي:
http://www.vajehmagazine.com/archive/5/jalil-doostkhah.php
بيابيد. اين گفتار، امسال نيز در دفتر ِ هنر، شماره ي 17، سال 12 و 13، چاپ كاليفرنيا بازچاپ شده است. مي توانيد آن را در نشاني ي زير هم بيابيد:
www.daftar-e-honar.com
*
نوروز نه تنها در ايران و در ميان ايرانيان دور از ميهن با پذيره اي گرم رو به رو مي شود، بلكه در سرزمين هايي چون تاجيكستان و افغانستان و جز آن نيز برگزار مي گردد و حتّا در جاي دوري چون آفريقاي جنوبي، گروهي از هندو تباران ِ كوچيده به آن كشور، همه ساله نوروز را با ويژگي هاي معمول در ايران و نشر ِ كارتهاي شادباش با عنوانهايي مانند ِ نوروز مبارك! گرامي مي دارند.
در ادب كهن و معاصر ِ ايران و دستكارهاي هنرمندان نيز، نوشته هاي روشنگر و سرودهاي پرشور و نگاره هايي در باره ي نوروز هست كه از ميان همه ي آنها، سخني از ابوريحان بيروني و غزل زيبايي از حافظ ِ شيراز و نگاره ي باغ ِ ايراني اثر هنرمند نامدار ِ معاصر دكتر نورالدّين زرّين كلك را نمونه وار در پايان ِ اين درآمد مي آورم. ج. د.

* * *

ابوريحان بيروني دانشمند نامدار ايراني در كتاب پارسي خود «التفهيم لاوائل صناعت التنجيم» مي‌نويسد:
"نوروز چيست؟ - نخستين روز است از فروردين ماه و از اين جهت، روز نو نام كرده‌اند؛ زيرا كه پيشاني سال نو است و آن چه از پس اوست از اين پنج روز [= پنج روز اول فروردين] همه جشن‌هاست. و ششم فروردين ماه را «نوروز بزرگ» دارند؛ زيرا كه خسروان بدان پنج روز حق‌هاي حشم و گروهان و بزرگان بگزاردندي و حاجت‌ها روا كردني، آن گاه بدين روز ششم خلوت كردندي خاصگان را. و اعتقاد پارسيان اندر نوروز نخستين آن است كه اول روزي است از زمانه و بدو، فلك آغازيد گشتن".
* * *
حافظ شيراز مي سرايد:
ز كوي يار مي آيد نسيم ِ باد ِ نوروزي
ازين باد ار مدد خواهي، چراغ دل برافروزي
چو گل گر خُرده اي داري، خدا را صرف ِ عشرت كن
كه قارون را غلط ها داد سوداي زراندوزي
سخن در پرده مي گويم چو گل از غنچه بيرون آي
كه بيش از پنج روزي نيست حكم ِ مير ِ نوروزي
مَيي دارم چو جان صافيّ و صوفي مي كند عيبش
خدايا هيچ عاقل را مبادا بخت ِ بد روزي
طريق ِ كام بخشي چيست؟ ترك ِ كام ِ خود كردن
كلاه ِ سروَري آن است كز اين ترك بر دوزي
ندانم نوحه ء قمري به طَرْف ِ جويبار از چيست
مگر او نيز همچون من غمي دارد شبانروزي
جداشد يار ِ شيرينت، كنون تنها نشين اي شمع
كه حكم ِ آسمان است اين، اگر سازي، وُ گر سوزي
به بُستان شو كه از بليل رموز ِ عشق گيري ياد
به مجلس آي كز حافظ غزل گفتن بياموزي



باع ِ ايراني

اثر : دكتر نورالدّين زرّين كلك



مجيد نفيسي: دو شعر



کوزه ي شاي: نوروزانه



بگذار تو را چون کوزه اي پُرکُنَد

و از دستهاي تو

چون دانه هاي خوشبوي شاي بردمد

نوروز خواهد آمد

و تو بر سفره ي هفت سين خواهي نشست

در آينه نگاه خواهي کرد

و همراه با ماهي ِ سرخ

از تَنگي ِ تُنگ ِ آب خواهي رَست

و از انزواي سنجد،

وقار سنبل،

اضطراب سير،

مستي سرکه،

و شادي سکّه، خواهي گذشت

و همراه خواجه ي ِ شيراز

از صداي عشق پر خواهي شد

و آنگاه، چه غم!

چون سيزده درآيد

بر آب روان خواهي شد

و از زيبايي لحظه هاي عشق

با دشت و آسمان سخن خواهي گفت.

* * *

دادگاه ِ لاهه





اگر به هلند مي روي،

از دادگاه لاهه ديدن کن

در يک شب باراني

پشت ِ در ِ بسته اش بايست

و از لابلاي ميله ها نگاه کن:

آن جا، در آن عمارت پر نور

کنار درخت هاي باران خورده

بيش از نيم قرن پيش، مردي کهنسال ايستاد

که از سرزمين ما آمده بود

تا در برابر غارتگران نفت

از ملّت خود دفاع کند


او هيچ کس را به گروگان نگرفت

و تنها چند قدم برداشت

تا به پشت ميز خطابه رسيد

گوش کن، گوش کن!

هنوز هم مي توان صدايش را شنيد

که به زبان زيباي فرانسه مي گويد:

“Mesdames et Messieurs!

!خانمها! آقايان!"


Friday, March 17, 2006

 

281. زهي كبوتر ِ سپيد ِ آشتي: بيستم مارچ، نمايش جهاني ي ضدّ جنگ


يادداشت ويراستار

گذشته از همه ي جنگهايي كه در سرتاسر ِ تاريخ در گستره ي جهان مايه ي تباهي و ويراني و موجب كشتار ميليونها انسان بيگناه شده و تنها بخشي از گزارشهاي آنها به ما رسيده است، در درازناي سده ي بيستم و همين چند سال آغاز ِ سده ي بيست و يكم ميلادي، جنگ هاي يكم و دوم جهاني، جنگ سياه و هولناك ويتنام، جنگ ويرانگر كُره، جنگ نكبت بار عراق با ايران، جنگ يكم آمريكا با عراق در هنگام اشغال كويت از سوي عراق، جنگ بسيار زيان بار يوگوسلاوي، جنگ دهشتناك آمريكا و همدستانش در عراق از سال 2003 تا كنون و دهها جنگ محلّي در آفريقا، آمريكاي لاتين، آسيا و منطقه ي آسيا- اقيانوسيّه، همه فاجعه هايي وصف ناپذير به زيان انسان و هستي و زيستْ بوم ِ او بوده است و چنان زيانهاي جاني و مالي و پي آمدهاي هولناكي به بار آورده اند كه در هيچ شرحي نمي گنجد و هيچ آمار و شماري نمي تواند به درستي گزارشگر بُعدهاي آنها باشد.
در برابر ِ اين آتش افروزي هاي آزمندان ِ جهانخوار و سرمايه سالاران ِ داراي كارآمدترين رزم افزارها (/كشتارافزارها)، مردم آشتي جوي و نيك خواه ِ جهان نيز بيكار ننشسته و در عين گرفتاري در شبكه ي پيچيده و سياه ِ طرح و توطئه هاي ِ جنگ افروزانه، پيوسته بانگ دلاويز صلح خواهي و جنگ ستيزي شان را بلند و بلندتر كرده اند و همچنان اميدوارند كه روزي بتوانند اين جهان را از لكه ي سياه جنگ ، پاك بشويند و اين واژه ي اهريمني را با تمام ِ بارها و يادهاي نفرت انگيزش، براي هميشه به زباله دان تاريخ بسپارند.
در سالهاي اخير، جنبش جهاني ي ضدّ جنگ، بيش از پيش گسترده شده و پوششي جهاني و همه زميني به خود گرفته است. هر سال در روز ِ بيستم ماه مارچ، راه پيمايي هاي پرشوري در بسياري از شهرهاي بزرگ جهان ترتيب داده مي شود و نيروهاي آشتي جوي و آدمي خوي در سرزمين هايي به گستردگي ي همه ي پنج قارّه ي گيتي، سرود ِ اشتي سرمي دهند و در برابر جنگ افروزان و مردم كشان زورمند، سينه سپرمي كنند تا بلكه آنان را از عرصه ي قدرت و زورگويي به آدميان برانند.
امسال نيز شاهد شكل گيري ي اين كوشش انساني و نيك خواهانه ايم كه قرارست در روز بيستم ماه مارچ ( برابر با بيست و نهم اسفند ماه) در 243 شهر ِ جهان به نمايش گذاشته شود. براي خواندن شرح اين رويداد بزرگ انساني، نگاه كنيد به تارنماي:
http://www.stopwar.org.uk/march20/events.asp


همزماني ي اين كوشش و كُنِش ِ فرخنده ي بشري با نوروز ِ بزرگ و جاودانه ي ما و آغاز ِ بهار ِ زندگي بخش در نيمكره ي شمالي، براي ما ايرانيان، ميراث داران فرهنگ و ادبي همواره آشتي جوي و آرامش خواه و زندگي ستاي، بسيار فرخنده است. باشد كه ما نيز دست در دست ديگر آدميان، بانگ صلح خواهي ي خود را هرچه رساتر برآوريم و اين آرزوي پرشور و ديرين انسان را جامه ي عمل بپوشانيم و از انديشه و گفتار به كردار برسانيم.
به فرخندگي ي اين روز ِ بزرگ جهاني، چكامه ي والا و جاودانه ي جُغد ِ جنگ، سروده ي زنده ياد محمّدتقي بهار (ملك الشعرا) را در پي مي آورم كه مايه ي غرور هر ايراني در اين كارزار ِ جهاني است. ج. د.

IN


March 2003 - March 2006 - Three Years Of War and Opposition in International mobilisation against the war and invasion of Iraq
















محمّد تقي بهار
(ملك الشّعرا)



جُغد ِ جنگ

فغان ز جُغد ِ جنگ و مُرغواي ِ او / كه تا ابد بريده باد ناي ِ او
بُريده باد ناي ِ او و تا ابد / شكسته و گُسسته پَرّ و پاي ِ او
ز ِ من بُريده يار ِ آشناي ِ من / كزو بُريده باد آشناي ِ او
چه باشد از بلاي ِ جنگ، صَعب تر/ كه كس امان نيابَد از بلاي ِ او
شراب ِ او ز خون ِ مرد ِ رنجبر/ وُ زاستخوان ِ كارگر غِذاي ِ او
همي زَنَد صَلاي ِ مرگ و نيست كس/ كه جان بَرَد ز صَدمَت ِ صَلاي ِ او
همي دَهَد نِداي ِ خَوف و مي رَسَد/ به هر دلي مَهابَت ِ نِداي ِ او
همي تند چو ديوپاي در جهان / به هر طرف كشيده تارهاي او
چو خَيل ِ مور گِرد ِ پارهء شكر / فُتَد به جان ِ آدمي عَناي ِ او
به هر زمين كه باد ِ جنگ بَروَزَد / به حلق ها گِرِه شود هواي ِ او
در آن زمان كه ناي ِ حَرب دردَمَد / زمانه بي نوا شود ز ناي ِ او
به گوشها خروش ِ تُندَر اوفتد / ز بانگ توپ و غُرّش و هُراي ِ او
جهان شود چو آسيا و دم به دم / به خون ِ تازه، گردد آسياي ِ او
رونده تانك همچو كوه ِ آتشين / هزار گوش كَركُنَد صداي ِ او
همي خَزَد چو اَژدَها و درچَكَد / به هر دلي شرنگ ِ جان گزاي ِ او
چو پَر بگسترد عُقاب ِ آهنين / شكار ِ اوست شهر و روستاي ِ او
هزار بيضه هر دمي فروهِلَد / اجل دَوان چو جوجه از قَفاي ِ او
كُلَنگ سان دِژ ِ پَرَنده بنگري / به هندسي صفوف ِ خوش نَماي ِ او
چو پاره پاره ابر كافگَنَد همي / تگرگ ِ مرگ، ابر ِ مرگ زاي ِ او
به هر كرانه دستگاهي آتشين / جَهيمي آفريده در فضاي ِ او
ز ِ دود و آتش و حَريق و زلزله / ز ِ اشك و آه و بانگ ِ هاي هاي ِ او
به رَزمگَه خداي ِ جنگ بگذرد / چو چشم ِ شير، لعل گون قَباي ِ او
اَمَل، جَهان ز ِ قَعقَعه يْ سِلاح ِ وي / اَجَل، دوان به سايه ي ِ لِواي ِ او
نهان به گَرد، مِغْفَر و كلاه ِ وي / به خون كشيده موزه و رَداي ِ او
به هر زمين كه بگذرد، بگستَرَد / نِهيب ِ مرگ و درد، وَيل و واي ِ او
دو چشم و گوش ِ دَهر، كور و كَر شود / چو بَرشود نَفير ِ كَرّ ِناي او


جهان خوران ِ گنج بَر به جنگ بَر، / مُسَلّطند و رنج و اِبتِلاي ِ او
بَقاي غول ِ جنگ هست درد ِ ما / فَناي ِ جنگبارگان دواي ِ او
ز ِ غول ِ جنگ و جنگبارگي بَتَر / سرشت ِ جنگباره و بقاي ِ او
اَلا حَذر ز ِ جنگ و جنگبارگي / كه آهريمن است مُقتَداي ِ او


نبيني آن كه ساختند از اَتُم / تمام تر سِليحي اَذكياي ِ او
لَهيبَش اَر به كوه ِ خاره بگذرد / شود دوپاره كوه از اِلتقاي ِ او
تَف ِ سَموم ِ او به دشت و دَر كُنَد / ز ِ جانور تَفيده تا گياي ِ او
شود چو شهر ِ لوط شُهره بُقْعَتي / كزين سِلاح داده شد جزاي ِ او
نمانَد ايچ جانْوَر به جاي بَر / نه كاخ و كوخ و مردم و سراي ِ او
به ژاپن اندرون، يكي دو بمب از آن / فُتاد و گشت باژگون بناي ِ او
تو گفتي آن كه دوزخ اندرو دهان / گُشاد و دَم بِرون زد اَژدَهاي ِ او
سپس به دَم فروكشيد سر به سر / ز ِ خلق و وَحش و طَير و چارپاي ِ او
شد آدمي به سان ِ مُرغ ِ بابْزَن / فَرَسْپ ِ خانه گشت گِردِناي ِ او


بُوَد يقين كه زي خراب رَه بَرَد / كسي كه شد غُراب رهنماي ِ او
به خاك ِ مشرق از چه رو زنند رَه / جهان خوران ِ غرب و اَولياي ِ او
گرفتم آن كه ديگ شد گُشاده سر / كجاست شرم ِ گربه و حياي ِ او؟!
كسي كه در دلش به جُز هواي ِ زَر / نيافريده بويه اي خداي ِ او
رفاه و ايمِني طمع مدار هان / ز ِ كشوري كه گشت مُبتلاي ِ او
به خويشتن هَوان و خواري افگَنَد / كسي كه در دل افگَنَد هواي ِ او
نِهَند منّت ِ نداده بر سَرَت / وُ گر دَهَند، چيست ماجَراي ِ او؟!
به نان ِ اَرْزَنَت بساز و كُن حَذَر / ز ِ گندم و جَو و مس و طلاي ِ او
به سان ِ كَه، كِه سوي ِ كَهرَبا رَوَد / رَوَد زَر ِ تو سوي ِ كيمياي ِ او
نه دوستيش خواهم و نه دشمني / نه ترسم از غُرور و كِبرياي ِ او
همه فريب و حيلَت است و رَهزَني / مخور فريب ِ جاه و اِعتِلاي ِ او
غِناي ِ اوست اشك ِ چشم ِ رنجبر /مَبين به چشم ِ ساده در غِناي ِ او
عَطاش را نخواهم و لِقاش را / كه شوم تر لِقايَش از عطاي ِ او
لِقاي ِ او پليد چون عَطاي ِ وي / عَطاي وي كَريه چون لِقاي ِ او


خُجسته روزگار ِ صُلح و ايمِني / شكفته مرز و باغ ِ دلگُشاي ِ او
خُجسته عهد ِ راستي و مردمي / فروغ ِ عشق و تابش و ضياي ِ او
خُجسته دَور ِ ياري و برادري / حيات ِ جاوداني و صفاي ِ او
فَناي ِ جنگ خواهم از خداي ِ خود / بَقاي ِ خلق بسته در فَناي ِ او


زِهي كبوتر ِ سَپيد ِ آشتي / كه دل بَرَد سرود ِ جان فزاي ِ او



رسيد وقت ِ آن كه جُغد ِ جنگ را / جُداكنند سر به پيش ِ پاي ِ او
* * *
بهار ِ طبع ِ من شكفته شد چو من / مَديح ِ صُلح گفتم و ثَناي ِ او
بر اين چَكامه آفرين كند كسي / كه پارسي شناسد و بهاي ِ او
بدين قصيده برگذشت شعر ِ من / ز ِ بِن دُرَيد و از اَما صَحاي ِ او
شد اقتدا به اوستاد ِ دامغان / " فَغان از اين غُراب ِ بَين و واي ِ او"


تابستان 1329 خورشيدي

--------------------------------------------------
ديوان بهار، جلد يكم، چاپ چهارم، انتشارات اميركبير - 1358

 

280. ادب و فرهنگ و هنر ايرانيان در غُربت: از اسكانديناويا تا كاليفرنيا

"از خلافْ آمد ِ عادت بطلب كام كه من
كسب ِ جمعيّت از آن زلف ِ پريشان كردم."
(حافظ)


يادداشت ويراستار

كوچ و غربت نشيني و شهربندي ي (با شهروندي اشتباه نشود) ميليوني ي ايرانيان در فراسوي مرزهاي ميهن در دهه هاي اخير، برخلاف ِ پنداشت و گمان ِ پاره اي از تحليلگران، نه تنها موجب تحليل رفتن ِ توان ِ ادبي، هنري و فرهنگي ي آنان در فرهنگ ِ سرزمينهاي ميزبانشان نشده؛ بلكه با برخورداري از جنبه ها و جلوه هايي از فرهنگهاي ديگر، مايه ي شكوفايي و آفرينش و برومندي ي ِ بيشتر در گستره اي جهاني و بسي فراخ تر از زادْبوم ِ ايشان گرديده است.
شمار ِ چشمگيري از ايرانيان مهاجر كه پيش از جلاي وطن، اهل قلم و ادب و هنر و فرهنگ بوده اند و يا تواناييهاي ايشان در اين زمينه ها، در همين دوران آشكار شده و به بار نشسته است، اكنون در سرزمينهايي از استراليا و نيوزيلند در نيمكره ي جنوبي تا اروپا و از اسكانديناويا تا آمريكا و كانادا در نيمكره ي شمالي سرگرم كوشش و كُنش اند و رنگين كماني از داستان كوتاه، رُمان، نمايشنامه، قيلمنامه، نقّاشي، موزيك، نمايش، فيلم و مقاله ها و مقوله هاي پژوهشي و ايران شناختي به زبان مادري و نيز به زبانهاي ديگر پديدآورده اند كه نه تنها در جامعه ي ايراني در تبعيد با پذيره اي گسترده رو به رو شده، بلكه -- به رغم ِ همه ي بازداريها و راه بندانها -- تا اندازه اي به درون مرز نيز راه يافته و به همه ي ايرانيان نشان داده است كه آنان چه پيوندهاي استوار و ناگسستني با ميهن خويش و بنيادها و ارزشهاي فرهنگي ي آن دارند و غربت ناگزير و ناخواسته، نتوانسته است كمترين خللي در اين پيوند و پيمان پديدآورد. گويي اين سخن ِ دلپذير ِ رضا مقصدي، شاعر ايراني ي مقيم ِ آلمان، زبان ِ حال ِ همه ي ايرانيان ِ دورافتاده از سرزمين مادري و پدري است؛ آن جا كه مي گويد: "اين جايم و ريشه هاي جانم آن جاست ..."
ايرانيان فرهيخته و فرهنگ ساز در اين ساليان دوري و رنجوري، بيكار ننشسته اند و هريك از آنان به فراخور استعداد و توش و توان خود، كوشيده است تا سنگي بر سنگ چين ِ ديگران بگذارد و كاخ ادب و فرهنگ مهاجرت را هرچه بلندتر و شكوهمندتر برافرازد. حتّا در يك جمع بندي ي نارسا، مي توان به ارزش و اهميّت اين كوشش و كُنِش ِ سازنده پي برد و "اين هنوز از نتايج ِ سحر است."
افزون بر اين، برخوردها و داد و ستدهاي نزديك ِ ايرانيان ِ فرهيخته ي مهاجر با فرهيختگان و آفرينشگران و پژوهندگان ِ جُز ايراني ي ِ روي آور به ادب و تاريخ و فرهنگ ايراني، ديگرگوني هاي ژرفي در كارهاي آنان پديدآورده است كه برآيندهاي مثبت ِ آنها در درازمدّت به سود ِ فرهنگ ِ خود ِ ما خواهدبود.
امروز صدها آفرينشگر و فرهيخته ي ايراني در گستره ي پهناوري از جهان سرگرم تلاشند و دهها ناشر در شهرهاي ِ مختلف به چاپخش ِ اثرهاي آنان همّت گماشته اند. افزون بر اين، رسانه هاي فرهنگي ي چاپي و الكترونيك ِ روزانه، هفتگي، ماهيانه، فصلي و ساليانه نيز در اين فرآيند ِ نقشي كارساز و بسيار اثربخش دارند و به ويژه نشريّه ها ي اينترنتي و تارنماها -- كه ديگر اكنون فهرست ِ نامهاشان زنجيره ي بلندي شده است -- سخت در خور ِ رويكردند و مي توان آنها را مژده رسان ِ عصر ِ روشنگري و نوزايش فرهنگ ايراني در هر دو سوي مرزهاي ميهن خواند كه همه بايد به پيشباز آن برويم.
از ميان ِ انبوه ِ اين رسانه ها، در اين جا، نمونه وار، به شناساندن ِ سه تا مي پردازم كه بخشي از بسيار و مُشتي از خروارند:
يك) باران، فصلنامه ي فرهنگ و ادبيّات كه از سوي نشر ِ باران (يكي از كارآمدترين ناشران ايراني ي برون مرزي به مديري ي مسعود مافان) در كشور سوئد منتشر مي شود. شماره ي 10 - زمستان 1384 اين فصلنامه، ويژه ي "حقوق بشر" است و بيش از سي تن از اهل فرهنگ و هنر و پژوهش با آن همكاري كرده و نوشتارها و گفتارهاي ارزنده اي را در آن نشرداده اند.


دو) بررسي ِ كتاب، ويژه ي ِ هنر و ادبيّات ، فصلنامه اي به سردبيري ي مجيد روشنگر كه پس از نشر
دوره ي يكم آن در تهران ِ سه دهه ي پيش، دوره ي جديدش از 15 سال پيش بي هيچ درنگي در لوس آنجلس منتشر شده است. شماره ي 46 - زمستان 1384 اين فصلنامه در 132 صفحه، دهها بررسي و نقد كتاب، شعر، داستان، بحث و پژوهش ادبي و فرهنگي به دو زبان فارسي و انگليسي را در بر مي گيرد.
در اين دفتر از فصلنامه، گفتاري از نگارنده ي اين صفحه درج شده، كه ويژه ي معرّفي ي مجموعه ي بزرگ ِ از ايران چه مي دانم؟ است. متن ِ اين گفتار را براي آگاهي ي خوانندگاني كه به بررسي كتاب دسترس نارند، در اين جا مي آورم:


شالوده ای استوار و سزاوار برای شناخت ِ ایران


از ایران چه می دانم؟


مجموعه ی دفترهای ایران شناختی


به سرپرستی و نظارت دکتر محمّد حسن خوشنویس


دفتر پژوهشهای فرهنگی، تهران، 1379 - 1384


61 جلد (دنباله دارد)


بایستگی ی شناخت ِ ایران برای استوارنگاه داشتن و هرچه گسترده تر و ژرف تر ساختن پیوند ِ ایرانیان و به ویژه نسل های جوان با میهن کهن سال ِ خویش، امری است که همگان بدان باور دارند و بر آن تأکیدمی ورزند. امّا اکنون دیرزمانی است که روزگار ِ گفتارها و نوشتارهای احساسی و ملّی - میهنی و کلّی گویی هایی در ستایش میهن و طرح ِ شعارگونه هایی همچون "هنر نزد ِ ایرانیان است و بس!" (1) سپری شده است.
در پی دیگرگونی های اجتماعی و فرهنگی و سیاسی ی دهه های اخیر و گسترش شگفت و انفجارگونه ی آگاهی ها و شبکه ی عظیم رسانه های جهانی و تأثیرگذاری ی ِ مهارناپذیر ِ آنها در همه ی ِ جامعه های
بشری و از جمله در میهن ما، نیاز به دیگرگون ساختن شیوه های رویکرد به ایران و شناخت همه ی سویه های ِ جغرافیایی، تاریخی، فرهنگی، ادبی، هنری، اقتصادی، مردم شناختی، جامعه شناختی و سیاسی ی آن نیز سخت محسوس و چشم گیر شده است.
ایران کنونی به منزله ی ِ یک سرزمین ِ پهناور در باختر ِ قارّه ی ِ آسیا (منطقه ای که در جغرافیای ِ سیاسی ی ِ امروز ِ جهان، خاور ِ میانه خوانده می شود) و میهن و زیست بوم ِ مردمانی با گوناگونی ی ِ قومی و زنجیره ای از تیره و تبارها؛ امّا با پیشینه ی ِ بسیار کهن و فراتاریخی ی ِ فرهنگی و اجتماعی و رنگین کمانی از گنجینه های ادبی و یادمان های هنری ی مشترک، هنوز هزاران جنبه و نکته ی نا شناخته و شناختنی دارد.
ناخت ِ همه ی ِ این ناشناخته ها و شناختنی ها – اگر هم برای اهل ِ پزوهش و کاوش، از راه دست یابی به خاستگاه ها و پُشتوانه های دانشگاهی ی ِ خودی و بیگانه، شدنی باشد -- بی گمان برای همگان و به ویژه برای جوانان و ناویژه کاران میسّر و یا – دست ِ کم -- آسان نیست. بر این پایه، هرگاه آگاهانیدن توده ی انبوه و روزافزون تشنگان آگاهی از گذشته و حال ایران و دانستن ِ جزء به حزء ِ دانستنی ها را یک ضرورت ِ مُبرم و نیاز ِ انکارناپذیر این روزگار بشناسیم، آنگاه ناگزیر باید بپذیریم که چاره گران را چاره و تدبیری درست و دقیق و این زمانی باید؛ چرا که از شیوه ها و شگرد های کهنه و منسوخ دیگر کاری برنمی آید.
امروز برای شناخت ِ روزآمد و جهان شمول ِ ایران ِ گذشته و معاصر، باید مشعل ِ دانش و پژوهش در دست، همه ی ِ هزارتوها و سردابه های ِ اسطوره و حماسه و کیش و فرهنگ ِ ایرانیان وهمه ی ِ شگفتی ها و ویزگی ها و رازواره های طبیعی و زیستْ بومی و زیستْ محیطی ی این سرزمین را با درنگ و بُردباری ی ِ هرچه تمام تر کاوید و بررسید و پژوهید و آنگاه داده ها و دستاوردها ی چُنین کوشش و کُنِشی را با رَوِشمَندی و سامان بخشی ی ِ پسندیده و سودمند ِ امروزین فراهم آورد و در دسترس ِ جویندگان و پُرسندگان و تشنگان ِ بینش و دانش و آگاهی قرارداد.
چُنین فَرایندی، بی گمان یک خویشکاری ی ِ بزرگ ِ انسانی و ملّی و فرهنگی برای هر ایرانی ی ِ امروز و به ویژه دست اندرکاران ِ فرهنگ و ادب و هنر است و غفلت و کوتاهی در وَرزیدن ِ آن بر هیچ کس بخشودنی نیست. بازیچه نیست! آینده ی ایران و سرنوشت ِ نسل های جوان ِ آن و ضمانت ِ ماندگاری ی ِ مُرده ریگ ِ نیاکان و گنج ِ شایگان ِ دستاوردهای ِ پیشینیان و اکنونیان، همه در گرو ِ ورزیدن ِ دلسوزانه ی ِ این خویشکاری است. سیسِرو خطیب ِ تامدار ِ رُم ِ باستان در جایی گفته است: "با انکار ِ آنچه پیش از شما روی داده است، شما همیشه یک کودک باقی خواهیدماند." می توان در زمینه ی ِ موضوع ِ این نوشته، سخن ِ عبرت آموز ِ خطیب ِ رُمی را چنین بازپرداخت : " هر ملّتی که میراث ِ فرهنگی ی ِ خود را به درستی نشناسد و یا انکارکند، همواره در خامی ی ِ نخستین ِ خود باقی خواهد ماند!"
هرچند از یک سو جای بسی دریغ و تأسُّف است که در دهه های پشت ِ سر، دست اندرکاران با همه هَیابانگ ِ فرهنگی شان و به رَغم ِ در قبضه ی ِ اختیار داشتن ِ همه ی ِ امکان ها و توش و توان های لازم برای ِ این کار، گامی سزاوار در این راه برنداشته اند؛ امّا از سوی دیگر، جای ِ خشنودی و سپاس است که دوستداران و دلسوزان راستین ِ ایران و میراث ِ گرانبار و ارزش های والای ِ آن، به سودا و صرافت ِ خویش و بی چشم داشت ِ یاری از هیچ دستگاه یا دست اندر کاری و با امکان های محدود خود، بدین کار ِ شگرف کمر ِ همّت بسته اند. نمونه های ِ امیدبخش ِ این کُنِش های خودجوش و پراکنده، امّا اثرگذار و سودمند را در سالهای گذشته در شکل ها و قالب های گوناگون دیده ایم.
در این میان، یکی از سامانمَندترین و پُر ثمرترین برنامه ها را دفتر ِ پژوهشهای فرهنگی به سر -پرستی ی ِ دکتر محمّد حسن خوشنویس طرح ریخته و آرام و پی گیر و بُردبار و به دور از هیاهو و آوازه گری به اجرا در آورده است و با کامیابی ادامه می دهد. مجموعه ی ِ از ایران چه می دانم؟ ( با اقتباسی سزاوار از نام ِ مجموعه ی ِ فرانسوی ی
que sais je?
به معني ي ِ چه می دانم؟ (که چند جلد ِ از آن هم به فارسی ترجمه شد و نشریافت) در سال 1379 با انتشار نخستین دفتر ِ آن زیر عنوان ِ گُستره ی فرهنگی و مرزهای تاریخی ی ِ ایران زمین، پژوهش ِ دکتر ناصر تکمیل همایون به ایرانیان شناسانده شد و تنها در درازنای پنج سال، شمار ِ دفترهای نشریافته ی ِ آن به 61 رسید. با رویکرد به درونمایه ی ِ این دفترها -- که بدانها اشاره خواهم کرد -- چُنین توفیقی را در زمانی بدین اندازه کوتاه، نمی توان دست ِ کم گرفت و جا دارد که به دکتر خوشنویس و همکارانش دست مریزاد و صد آفرین بگوییم.
دفترهای از ایران چه می دانم؟ با بُرش ِ رُقعی (14 × 20 سانتیمتر)، کاغذ سفید و جلد ِ نرم و رنگی با بهایی به نسبت ارزان نشر می یابد. هر دفتر میان 100 تا 120 صفحه دارد و افزون بر متن، نقشه ها و طرح ها و تصویرها و جدول های مناسب و لازم برای ِ روشنگری ی بیشتر ِ داده های ِ متن را نیز در بر می گیرد.
درون مایه ی هر دفتر، از یادداشت سرپرست در یک صفحه (که بیانگر آرمان و آماج ناشر از نشر ِ این مجموعه است) درآمد ِ پژوهنده ( که رهنمودی است به آنچه در متن خواهدآمد)، متن ِ دفتر ( فراگیر ِ چندین بخش و زیربخش)، سخن ِ پایانی (چکیده ی متن و جمع بندی ی ِ داده ها و برداشت های آن) و سرانجام پی نویس (مشتمل بر یادداشت ها و روشنگری های پژوهنده و بازبُردهای او به خاستگاه ها و پشتوانه های کارش برای رهنمونی ی خواننده به کوشش و پژوهش بیشتر در موضوع ِ متن و وابسته های بدان).
گُستره ی ِ پژوهش ها در دفترهای این مجموعه، رنگین کمانی از دانستنی های وابسته به ایرانزمین و مردمان و ساکنان آن و سویه های گوناگون ِ زندگی ی مادّی و معنوی شان را از کهن ترین روزگارها تا امروز را به نمایش می گذارد و هرچند دست اندرکاران و پژوهندگان این مجموعه در باره ی کارشان لاف و گزاف نمی گویند و عنوان و لقبی جز آنچه گفته شد، برای آن تعیین نمی کنند، می توان گفت که با ادامه ی نشر ِ آن، در آینده گونه ای دانشنامه ی ساده برای کاربُرد ِ همگانی تلقّی خواهدشد.
-برای آن که خواننده ی این نوشته آشنایی ی بیشتری با مجموعه ی از ایران چه می دانم؟ پیداکند، نام ِ شماری از دفتر های نشریافته ی آن و پزوهندگان آنها را (افزون بر دفتر یکم که پیشتر از آن نام بردم)، در این جا می آورم:
جزیره ء قشم صدف ِ ناشکافتهء خلیج فارس (2 / علی بلوکباشی).
تخت ِ جمشید (3 / حسین سلطان زاده).
آبسکون یا جزیزه ء آشوراده (4 / دکتر ناصر تکمیل همایون).
قالی شویان، مَناسک ِ نمادین ِ قالی شویی در مشهد ِ اَردَهال (5 / علی بلوکباشی).
سرگذشت ِ د ریای ِ مازندران (6 / دکتر ناصر تکمیل همایون).
نوروز جشن ِ نوزایی ِ آفرینش (7 / علی بلوکباشی ).
فرش ِ ایران (8 / فضل الله حشمتی رضوی).
کتیبه های ایران باستان (9 / محمّد تقی راشد محصّل).
خلیج فارس (10 / دکتر ناصر تکمیل- همایون).
بازارهای ایرانی (11 / حسین سلطان زاده).
مرزهای ایران در دوره ء معاصر (13 / دکتر ناصر تکمیل همایون).
سامانیان، دوره ء شکوفایی ِ فرهنگ ِ ایرانی – اسلامی (15 / دکتر محمّد رضا ناجی).
کلیساهای ارامنه ء ایران (17 / لینا ملکیان).
فرآيند ِ تكوين حماسه ي ايران پيش از فردوسي (58/جليل دوستخواه)
شناخت نامه ي فردوسي و شاهنامه (61/ جليل دوستخواه)

بررسی و تحلیل ِ انتقادی ی ِ درون مایه ها و داده های ِ یکایک ِ دفترهای این مجموعه ی ِ پُر تَنَوّع، مجال های گسترده و تخصّص های ِ گوناگون می خواهد که اکنون و در این جا فراهم نیست. این کار ِ سزاوار و بایسته را باید اهل ِ فرهنگ و تاریخ و ادب (در همه ی زمینه های موضوعی ی ِ این دفترها)، در فرصت های جداگانه بر دست گیرند. چُنین کاری از یک سو، گونه ای سپاسگزاری از پدید آورندگان ِ مجموعه و از سوی دیگر کوششی بایسته برای ِ ارزیابی و به محک زدن ِ برداشت های ِ آنان و کمک به بازویرایی ی ِ کارهای آنها در چاپ های بعدی و نیز یاری رساندن به خوانندگان ِ این دفترها خواهد بود تا آنچه را خوانده اند مطلق و قطعی و حرف ِ آخر نپندارند و سخن ِ زرّین ِ فرزانه ی باستانی ی ایران بزرگمهر ِ بَختِگان را آویزه ی گوش سازند که:
"همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر نزاده اند!"
در سالهای اخیر، هم در ایران و هم در جامعه های ایرانی ی ِ برون مرزی، مادران و پدران زیادی را دیده ایم که نگران ِ آینده ی فرهنگی ی فرزندان خود و ناآگاهی ی ایشان از دانستنی های لازم برای هر ایرانی اند و خواستارند که رسانه های لازم و مناسب برای آگاهانیدن ایشان را بیابند. در این راستا کارهای پراکنده ای هم صورت پذیرفته است؛ امّا انصاف باید داد که تاکنون هیچ کاری بدین سان گسترده و دقیق و سامانمَند و رهنمون و مناسب حال برای نوجوانان و جوانان عرضه نشده است و مجموعه ی کنونی پاسخی است رسا بدین خواست همه ی پدران و مادران و پرداختن به مطالعه ی پی گیر آنها می تواند هر خواننده ی جوانی را از پراکنده گویی های ناسزاوار و -- چه بسا -- گمراه کننده در باره ی ایران رهایی بخشد و زمینه ساز ِ پزوهش های دانشی تر و پژوهشی تر او در راستای ایران شناسی در سال های بَرومندی و پختگی و فرهیختگی ی وی گردد. (2)
-----------------------------------------------------
1. این عبارت مشهور، نگاشت ِ دستکاری شده و ناویراسته ی نیم بیتی از شاهنامه است. نگاشت اصلی و درست ِ آن چُنین است: " هنر نیز ز ایرانیان است و بس."
2. برای آشنایی ی بیشتر با مجموعه ی از ایران چه می دانم؟ نگاه کنید به:
www.iranculturestudies.com
و برای تماس با ناشر ِ مجموعه ( دفتر پژوهشهای فرهنگی) و سفارش کتاب، به نشانی های زیر پیام بفرستید:
crb@kanoon.net
و
crb-iran@kanoon.net

سه) دفتر هنر، ويژه نامه براي شاعران، نويسندگان و هنرمندان

اين دفترها از بيش از يك دهه پيش از اين، با كوشش و همّت ِ بلند بيژن اسدي پور، هنرمند ِ نامدار ايراني، نخست در نيوجرزي و سپس در كاليفرنيا نشريافته است.
و هريك از آنها مجموعه اي است سنگين و رنگين و چشم نواز و خواندني و به يا دماندني در باره ي زندگي و كارنامه ي يكي از شايستگان ادب و هنر و فرهنگ ايران معاصر و مي توان آنها را رنگين كمان ادب و فرهنگ ناميد.
تازه ترين دفتر از اين زنجيره دفترها، شماره ي 17، سال 12 و 13اسفندماه 1384 ، ويژه ي جواد مُجابي، شاعر، نويسنده، طنزنويس، روزنامه نگار، پژوهنده و ناقد ِ ادبي است.
در اين دفتر، مانند شانزده دفتر ِ پيش از آن، گفتارها و بررسي ها و پژوهش هاي بسياري همراه با تصويرها و طرح هاي ديدني و يادماني به چاپ رسيده و بخشي از تاريخ ادب و فرهنگ معاصر ايران را به شايسته ترين شيوه اي به ثبت رسانيده است. بي گمان، آيندگان پژوهنده در تاريخ ادب و فرهنگ زمان ما، سخت بدهكار و سپاسگزار ِ بيژن اسدي پور خواهندبود.
سردبير گرامي ي دفترِ هنر، با لطف ِ هميشگي اش نسبت به دارنده ي اين قلم، در سرآغاز اين شماره، در بخش ِ سخن ِ نخست، به مناسبت ِ همزماني ي تاريخ نشر دفتر با جشن ِ ملّي ي نوروز، گفتاري از او را كه در نوروز پارسال زير عنوان ِ نوروز، آيين ِ نوزايش ِ جان و جهان و زندگي در فصلنامه ي الكترونيك واژه ، شماره ي 5 درج گرديد، بازنشركرده كه مايه ي سپاس ِ فراوان ِ نويسنده است.
از بازآوردن ِ متن ِ اين گفتار در اين صفحه، خودداري مي ورزم و تنها براي آگاهي ي كساني كه بدان دسترس نداشته اند و ندارند، نشاني ي واژه را در اين جا مي آورم تا در بخش ِ بايگاني (آرشيو) آن به سراغ ِ شماره ي 5 بروند و گفتار را در آن بيابند:
www.vajehmagazine.com

Thursday, March 16, 2006

 

279. يادي از فرزانه ي بزرگ روزگارمان در جهان كتاب



يادداشت ويراستار

ماهنامه ي جهان كتاب، شماره ي 202، بهمن 1384 ،به تازگي از تهران به اين دفتر رسيد. در اين دفتر نيز همچون همه ي شماره هاي پيشين اين ماهنامه، بررسي ها

و نقدها و گزارش ها و آگاهي نامه هايي سودمند و رهنمون در گُستره ي كتاب و تازه هاي نشر درج گرديده كه هريك چراغي است فراراه پويندگان و جويندگان ِ دوستدار ِ كتاب و دانش و فرهنگ. بحث در چگونگي ي ساختار و درونمايه ي كتابهاي الكترونيك نير كه در اين سالها دارد آرام آرام همپاي نشر چاپي مي شود، در اين ماهنامه به ميان آمده است.
نگارنده ي اين سطرها، در اين دفتر گفتاري دارد با عنوان ِ از "فرهنگ ِ فارسي" (تأليف دكتر محمّد مُعين) تا هزارپيشه اي به نام ِ "فرهنگ ِ جامع ِ اميركبير" در نقد ِ درونمايه و ساختار ِ يك "سي دي" با نامي برساخته و دهان پُركُن كه پايه ي آن بر روايتي ديگرگون كرده از اثر بزرك ِ استاد ِ زنده ياد دكتر محمّد مُعين به نام ِ فرهنگ ِ فارسي قرار دارد. تدوين كنندگان ِ اين روايت، افزون بر دستكاري ها و دخالت هاي ناروا در متن ِ آن فرهنگ نامدار، با افزودن چند فرهنگ و مجموعه و كتاب، نام ِ اصلي ي كتاب را نيز در سايه گذاشته و در انبوه ِ هم كنار گذاشته هاي ناهمگون، گم و گور كرده و حقّ ِ معنوي و فرهنگي ي مؤلّف ِ دانشمند و نيز حقّ همگاني ي فارسي زبانان نسبت به اين ميراث ِ بزرگ فرهنگي را زير ِ پا گذاشته اند!
با سپاس از سردبير جهان كتاب براي درج اين نقد در ماهنامه (كه متأسّفانه به دليلي فنّي نتوانستم متن ِ آن را به اين صفحه بياورم)، چند تصوير يادماني از فرزانه ي يگانه ي روزگارمان دكتر محمّد مُعين را براي ارج گزاري ي خدمت عظيم او و بزرگداشت ِ خاطره اش ، در پي مي آورم. يادش گرامي و راهش پُررهرو باد! ج. د.









دكتر محمّد مُعين، مؤلّف ِ فرهنگ فارسي در شش جلد














دكتر مُعين، هنگام عزيمت به پاريس براي شركت در كنگره ي جهاني ي خاورشناسان،
فرودگاه مهرآباد تهران- دوم ارديبهشت 1340. نفر سمت چپ ِ استاد، نگارنده ي اين يادداشت است.

















دكتر مُعين، هنگام كار در سازمان ِ لغت نامه ي دهخدا




















دكتر مُعين در دفتر ِ سازمان ِ لغت نامه ي دهخدا





















دكتر مُعين درهنگام ِ بيهوشي ي اندوهبار پنج ساله (سالهاي چهل و پنج تا پنجاه) بر تخت ِ بيمارستان ِ فيروزگر در تهران

Tuesday, March 14, 2006

 

278. مترجمي سزاوار و پُركار در دام ِ رباخواران: فراخوان براي ياري رساني




يادداشت ويراستار


احمد گلشيري مترجم پويا و سخت كوشي كه از بيش از چهل سال پيش از اين به نرجمه ي زنجيره اي از بهترين گزينه هاي داستان از داستان نويسان تراز ِ يكم جهان و همراه با آن نقدهاي بُنيادين ِ ناقدان ِ سرشناس جهاني سرگرم بوده و به راستي رنگين كماني از برگردان اين شاخه از ادب معاصر دنيا به زبان فارسي پديد آورده، از مدّتها پيش از اين دچار رنج و شكنجي تاب نياوردني شده است.
گلشيري كه براي چاپ همه ي ترجمه هايش در يك مجموعه ي سامانمند، با تنگناها و گرفتاريهاي پايان ناپذير ِ صنعت ِ نشر رو به رو شده بود، چندين سال پيش تصميم گرفت كه با وام گرفتن، خود بدين كار دست بزند. امّا مبلغ ِ وام گرفته اش به هدر رفت و كاري هم صورت نپذيرفت و سپس براثر ِ افزوده شدن ِ تصاعدي ي ِ ربح بر اصل ِ مبلغ ِ وام گرفته، رقم ِ كلّ ِ بدهكاري اش پيوسته زياد شده و اكنون به بيش از چهارصد ميليون ريال/ چهل ميليون تومان رسيده است (كه همانا پيوسته در افزايش خواهد بود).
رباخواران طلبكار، دست در دست نهادهاي مُجري ي "عدالت!" و "قانون!"، در اين سالها تلخكامي هايي براي اين مرد ِ فرهنگ و ادب پديدآورده اند كه كمتر كسي آنها را تاب تواند آورد. ( بنا به خواست ِ خود ِ احمد، از بازگفتن ِ ريزه كاري هاي اين برخوردها و رفتارها در اين جا معذورم.)
يكي دو هفته پيش، شماري از نويسندگان و مترجمان و هنرمندان ميهنمان، در غياب ِ هرگونه چاره انديشي و ياري رساني از سوي نهادهاي دست اندر كار ِ فرهنگ و ادب و پيوسته پيچيده تر شدن ِ وضع ِ گلشيري، در يك فراخوان ِ همگاني از هم ميهنان خواستند كه مترجم گرفتار را تنها نگذارند و چشم به راه هيچ معجزي نمانند؛ بلكه خود دامن همّت بر كمر زنند و به هر اندازه كه توانايي دارند، كمك مالي ي نقد به حساب بانكي ي ِ زير:
Account No. : 2/200/3116
Parastoo Golshiri
SWIFT CODE : MELIIRTHIFN
Bank Melli Iran
Isfahan BranchTel. No. : 0098 0311 2220038
واريز نمايند تا مترجم بدهكار بتواند شرّ رباخواران را از سر ِ خود دور كند و بار ديگر با بهره گيري از دهها سال كارآزمودگي و چيره دستي در كار ادب و فرهنگ، خدمت شايسته اش را از سر بگيرد و به دستاوردهاي بهتر و بيشتري برسد.
در پي پخش آن فراخوان از راه ِ پست ِ الكترونيك، شماري از دريافت كنندگان فرهنگ دوست و همدل با مترجم رنج كشيده، از سراسر جهان، دست به كار شدند و هريك به سهم خود، پرداخت مبلغي را به حساب تعيين شده، برعهده گرفتند كه مايه ي خشنودي و سپاس فراوان است. امّا تا رسيدن به نقطه ي پايان اين فرآيند ياري رساني، راهي در پيش است كه پيمودن آن به انديشه و كردار نيك ِ يكايك ِ آگاه شوندگان از اين پيشامد ِ ناگو ار بستگي دارد.
كانون پژوهشهاي ايران شناختي، گام گذاشتن در اين راه و كوشش براي پايان بخشيدن به آنچه را كه بر سر مترجم نامدار و سزاوار ميهنمان آمده است، يكي از خويشكاري هاي خود مي شمارد و با آوردن ِ كارنامه ي كوتاه و فهرست ِعنوانهاي هفده جلد از ترجمه هاي گلشيري (به گُفتاورد از فراخوان ِ پيش گفته) و نيز تصوير ِ روكش جلد ِ شماري از آنها، همه ي خوانندگان اين تارنما و به وسيله ي آنان، همه ي هم ميهناني را كه ايشان مي شناسند و بدانان دسترس دارند، فرا مي خواند كه بي درنگ دست ياري به سوي مترجم توانا و شايسته ي ايراني درازكنند و درد و رنج او را -- به گفته ي شاملوي بزرگ -- "درد ِ مشترك" همه ي اهل فرهنگ بدانند و از هيچ كمكي در اين زمينه كوتاهي نورزند. همّت ِ بلند، بدرقه ي راه ِ همه ي ياريگران نيك دل باد! ج. د.





Literary Biography


Ahmad Golshiri is a member of The Writers’ Association of Iran. He was born in Kermanshah, a town in the west of Iran. For three years he was editor of the cultural magazine, Paik, and for five years he was a translator in Channel Two of the National Television of Iran. Among the scripts that he translated were several plays of the Theatre of the Absurd. In Iran he is known mostly for four volumes of collections of short stories and criticism, Fiction and Criticism of Fiction. These contain some of the best-known short stories of world literature and critical writing about them by critics such as Lionel Trilling, Robert Penn Warren and Cleanth Brooks. Among the stories in these volumes are Chekhov’s The Lady with the Little Dog” , James Joyce’s “The Dead” , Hemingway’s “The Killers”, Tolstoy’s “The Death of Ivan Ilych” , Kafka’s “ The Judgment”, Albert Camu's “The Guest”, and Thomas Mann’s “The Railway Accident”.
*
Some of the novels & short story collections translated into Persian by Ahmad Golshiri:


In Evil Hour by Gabriel Garcia Marquez
Sergeant Getulio by Joao Ubaldo Ribeiro
Pedro Paramo by Juan Rulfo
The Hunger by Knut Hamsun
Who Killed Palomino Molero by Mario Vargas Llosa
The Time of the Hero by Mario Vargas Llosa
Of Love and Other Demons by Gabriel Garcia Marquez
Eternal Curse on the Reader of these Pages by Manuel Puig
The Widows by Ariel Dorfman
My Life by Anton Chekhov
The Duel by Anton Chekhov
Nine Stories by J.D. Salinger
Innocent Erendira and Other Stories, by Gabriel Garcia Marquez
Strange Pilgnims, by Gabriel Garcia Marquez
The Best Short Stories ( with an introduction ) by Anton Chekhov
The Best Short Stories ( with an introduction ) by Ernest Hemingway
The Best Short Stories ( with an introduction ) by Gabriel Garcia Marquez


 

277. ايران ِ پيوسته و يكپارچه، خار ِ چشم ِ آزمندان ِ جهان خوار




يادداشت ويراستار

يگانگي و همبستگي ي تاريخي، سياسي، و فرهنگي ي ايرانيان در فراسوي پاره اي ديگرساني هاي زباني و اجتماعي در ميان تيره ها و قوم هاي زيرشاخه ي اين مجموعه كه از هزاران سال پيش از اين، مايه ي پايداري و پويايي ي كلّ ِ آنان و بازدارنده ي دست يازي هاي آزمندان و كشورگشايان تازشگر و از ميان رفتن ِ ارزشهاي جهان شمول و جاودانه ي فرهنگ و هستي ي ايراني بوده است و نياكان ما در تلخ ترين روزگاران، در پرتو ِ آن آبديده و كارآزموده شدند و سرافراز باقي ماندند، همواره خار چشم ِ دُژمنشان بوده است در هريك از مرحله هاي تاريخي كه آزمندان جهان خوار چشم ِ طمع به تمام يا بخشي از قلمرو ايران دوخته اند، گام ِ نخست را در راه تفرقه افكني ي قومي در ايران برداشته اند. نسل هاي معاصر نيز بارها با اين آزمون تلخ رو به رو شده و به رغم برخي ناكاميها و شكست ها، توانسته اند از يكپارچگي ي ميهن خويش دفاع كنند و توطئه هاي رنگارنگ ِ تباهكاران را سترون كنند.
اكنون نيز مانند گذشته هاي دور و نزديك با همان خواست ِ شوم ِ بدانديشان رو به روييم و هر روزه بوي دل آزار دسيسه هاي تازه را از گوشه و كنار و از رسانه هاي فريبكار جهاني مي شنويم.
امّا خوشبختانه دل آگاهان و پژوهندگان ژرفانگر، در دام اين فريبكاري ها نمي افتند و با دل سوزي ي هرچه تمامتر، در اين راستا به روشنگري مي پردازند تا مجال تباهكاري از زنجيربافان و دام گستران گرفته شود.
يكي از اينان، پژوهشگر ارجمند رضا مرادي غياث آبادي است كه پيش از اين در همين صفحه به برخي از كارها و كوششهاي او اشاره كرده ام. وي به تازگي گفتاري روشنگر و ارزنده را در همين زمينه، با عنوان همبستگي ديرين مردمان ايراني در تارنماي خود به نام ِ پژوهش هاي ايراني نشرداده و نشاني ي آن را با مهر، براي بازنشر در اين صفحه، به دفتر من فرستاده است
http://ghiasabadi.blogfa.com/post-48.aspx
متن گفتار او را با سپاس در پي مي آورم. ج. د.


همبستگي ديرين مردمان ايراني


پرسش‌هاي خانم ساناي گرامي (در پيام‌هاي چارشنبه‌سوري) و نيز برنامه ‌نظرخواهيِ تفرقه‌انگيز وب‌سايت بي‌بي‌سي به نام چهارشنبه‌سوري در جمهوري آذرآبادگان، مرا برآن داشت تا چند سطري در اين باره قلمي كنم.
وب‌سايت بي‌بي‌سي، كوشيده است تا به بهانه پرداختن به جشن چهارشنبه‌سوري، مانند هميشه به ايجاد و گسترش دعواها و ادعاهاي قومي در ايران دامن زند. خوانندگان آن نوشتار، به خوبي درمي‌يابند كه درون‌مايه آن، بجاي پرداختن به عنوان انتخاب‌شده كه همانا چهارشنبه‌سوري باشد، به مضاميني تفرقه‌افكنانه در ميان مردمان ايراني پرداخته است و همراه با آن به طرح يك نظرخواهي پرداخته و از همه مردم براي بيان ديدگاه‌هاي خود، استقبال كرده است. ديدگاه‌هايي كه مي‌بايد از صافي «سانسور» بي‌بي‌سي بگذرد و اعتراض‌ها و انتقادهاي مردم ايران، جايي براي عرضه در آن «تريبون آزاد» را نداشته باشند. بي‌بي‌سي از يك سو به بهانه نظرخواهي پيرامون چارشنبه‌سوري، عملاً به گسترش تفرقه و جدايي در ميان ايرانيان پرداخته است و آنرا دامن مي‌زند؛ و از سوي ديگر نام مجعول و ساختگي «جمهوري آذرآبادگان» را براي نخستين بار بكار مي‌گيرد تا خود دستاويزي ديگر براي ايجاد نزاع‌هاي قومي در آينده شود. بهره‌گيري از نام‌هاي مجعول، شيوه ديرينه و شناخته‌شده بي‌بي‌سي و كشور متبوع آن بوده و نمونه‌هاي ديگر آن (همانند تغيير نام خليج فارس) را خوانندگان بياد دارند.
اين روش بي‌بي‌سي براي خوانندگان و شنوندگان تيز‌نگر آن، ناشناخته نيست. هنوز زمان زيادي از ايجاد يك درگيري در ميان مردمان خوزستان بر سر نام اروندرود نمي‌گذرد. فتنه‌اي كه آنهم بدست بي‌بي‌سي و گفتگوهايي با «صاحب‌نظران» و نظرخواهي از مردمِ تحريك‌شده انجام شده بود و از اين نمونه‌ها بس فراوان است.
هر چند شماري از هم‌ميهنان ما متوجه برنامه و اهداف مشخص بي‌بي‌سي براي تفرقه‌افكني در ميان ايرانيان نمي‌شوند و با اظهارنظرهاي عجولانه خود به اين آتش‌بياران ياري مي‌رسانند؛ اما نگارنده بر اين باور است كه چنين شگردهايي هرگز در ايران پا‌ نمي‌گيرد و همبستگي شكوهمند و ديرينه مردمان ايراني، هرگز با چنين توطئه‌هاي زيركانه‌اي، خدشه‌دار نمي‌شود.
ايرانيان در گذر هزاران سال ثابت كرده‌اند كه بيشتر از ديگران، تحمل اقوام و اديان و باورهاي گوناگون را داشته‌اند و دارند. هم‌ميهنان ما مي‌دانند كه در بسياري از شهرهاي ايران‌زمين، همچون اصفهان، اروميه، اراك و يزد، از ديرباز مسلمانان و مسيحيان و زرتشتيان و كليميان و يارسان و اسماعيليان و خرمدينان و اماميان و بسياري ديگر، صدها و هزاران سال با آشتي و تفاهمِ متقابل با يكديگر زندگي كرده‌اند و هيچگاه در ميان آنان نسل‌كشي و قتل و غارت پيش نيامده است.
كدام كس ديده و شنيده است كه در ايران منازعات خونباري همانند آنچه در آلمان، در روسيه، در هند، در اسرائيل، در بوسني و در عراق روي داد؛ براه افتاده باشد؟ خشونت و درگيري كه سهل است؛ مردمان ما از هر قوم و ديني كه باشند، حتي در برگزاري آيين‌هاي اجتماعي و ديني با يكديگر ياري و همزيستي آشتي‌جويانه داشته‌اند و دارند. همه ايرانيان ديده‌اند و مي‌دانند كه مسلمانان همراه با يهوديان به زيارت دانيال و حبقوق و استر و مردخاي مي‌شتابند. مسيحيان همراه با شيعيان در سوگواري حسين سينه مي‌زنند و اشك مي‌ريزند. زرتشتيان مريم‌آباد يزد، زيارتگاه امام رضا برمي‌سازند. اهل حق كرمانشاه در كليساي مسيحيان، سرود نيايش و آمرزش مي‌خوانند و بسياري از مردمان، در آتشكده زرتشتيان به نيايش مزدا مي‌نشينند و ياور «جمع‌خانه‌»هاي اسماعيليان مي‌شوند. ما در غم و شادي و محنت خود، هميشه در كنار هم بوده‌ايم و خواهيم بود.
چه كسي مي‌تواند بين اقوامي جدايي ايجاد كند كه حتي به هنگام ازدواج (برخلاف بسياري ملت‌هاي ديگر) مناسبات و وابستگي‌هاي قوميتي را در نظر نمي‌گيرند و از همين روي در هر خانداني، بسيارند كساني كه يكي به فارسي، دوبيتي‌هاي باباي همدان و غزل‌هاي پاكباز شيراز را برمي‌سرايد و ديگري به تركيِ آذربايجاني، حماسه سوزناك كوراوغلو را. يكي به كردي، ترانه‌هاي سوزناك «ماموستا»ي اورامانات و «عالي‌نژاد» شهر صحنه را بر‌مي‌خواند و ديگري به لري، آوازهاي پر احساس برزيگريِ بختياري را. يكي به گيلكي، آواي خيال‌انگيز مسعودي را سر داده است و ديگري حماسه‌هاي پر غرور بلوچ را.
مگر مي‌توان در ميان ايرانيان، به دنبال رگ و ريشه و خون و نژاد جستجو كرد؟ مگر اقوام ايراني همچو نژادپرستان و قبيله‌پرستان، براي خود تابوها و هنجارهاي خاص قبيله‌اي داشته‌اند؟ اگر هم گاهي نغمه‌هايي ناساز و قهر‌آلود از گوشه‌اي شنيده مي‌شود، فقط و فقط رنجش‌هايي است كه از «شرايط زمانه» برگرفته شده و تنها گله‌ها و شكايت‌ها و درد دل‌هاي زودگذرِ اعضاي يك خانواده است و نه بيشتر.
اما از سوي ديگر، بيگانگان سلطه‌جو و حاكمان تماميت‌خواه، همواره كوشيده‌اند به هر شيوه ممكن و براي افزايش قدرت سلطه و حاكميت خود، در ميان مردمان ايراني بهانه‌ها و دستاويزهاي گوناگوني را بترشاند و رواج دهند تا موجب جدايي و تفرقه آنان شوند و همزيستي شكوهمند و غرورآفرين آنان را خدشه‌دار كنند. ايرانيان نيز در گذر تاريخ پرآشوب خود آموخته‌اند كه همواره در برابر هر عاملي كه بخواهد پيكر يكپارچه و تنومند و يگانه آنان را پاره‌پاره كند، بيشتر از گذشته ايستادگي كنند و بر همبستگي خود پاي بفشارند. كه اگر چنين نبود، امروزه ايراني هم نبود. ايران هميشه هست و خواهد بود، چرا كه «يك پيكر يگانه» است و چون «رئيس‌ علي دلواري» بسيار دارد.


دوستان گرامي، اين صفحه را همراه با ديدگاه‌هاي خود براي دوستان ديگر و نيز براي بي‌بي‌سي بفرستيد.
نوشته شده در سه شنبه 23 اسفند1384ساعت 20:42 توسط رضا مرادي غياث‌آبادي

Wednesday, March 08, 2006

 

276. ترجمه ي تازه اي از شاهنامه ي فردوسي: بررسي و نقد






يادداشت ويراستار


شاهنامه ي فردوسي، حماسه ي بزرگ ملّي ي ايرانيان، از همان آغاز سرايش و نشر آن در بيش از يك هزاره پيش از اين، نه تنها با رويكرد و پذيره ي پرشور ِ همه ي ايرانيان رو به رو گرديد، بلكه در ميان جُز ايرانيان نيز پايگاه والايي يافت و به زودي ترجمه هايي از گزيده هايي از آن، آغاز شد. كهن ترين ترجمه از اين شاهكار بزرگ انديشه و خِرَد و فرهنگ، ترجمه ي خلاصه اي از آن به زبان عربي، زبان فراگير و جهان شمول ِ نخستين سده هاي پس از اسلام است كه فتح پسر علي بُنداري ِ اصفهاني در آغاز سده ي هفتم هجري انجام داد و از آن جا كه از روي كهن ترين نگاشت ِ شاهنامه ترجمه شده، تا به امروز يكي از پشتوانه هاي مهمّ ويرايش ِ متن اين اثر به شمار مي آيد (نگا. پيشگفتار دكتر جلال خالقي مطلق بر دفتر يكم شاهنامه با ويرايش خود او). امّا بيشتر ترجمه هاي شاهنامه به زبانهاي غربي و برخي از زبانهاي شرقي مانند چيني و ژاپني در يكي دو سده ي اخير انجام پذيرفته است (نگا. ايرج افشار، كتابشناسي ِ فردوسي، بخش ترجمه ها).


كوشش براي ترجمه ي حماسه ي ايران به زبان انگليسي نيز از سده ي نوزدهم ميلادي آغاز شد و در تمام سده ي بيستم ادامه يافت و اكنون در سده ي بيست و يكم نير پي گرفته مي شود (نگا. افشار، همان.).
تاكنون ترجمه هاي زيادي از تمام يا بخشهايي از شاهنامه به انگليسي نشريافته است كه هركدام ويژگيها و قوّت ها و ضعف هاي خود را دارند و موضوع بررسي و بحث و نقد كارشناسان ادبي بوده اند و هستند. از ترجمه هاي تازه ي شاهنامه در يكي دو دهه ي اخير مي توان به ترجمه ي رستم و سهراب، كار ِ جروم كلينتون آمريكايي يادكرد ( نگا. نقد ِ نگارنده ي اين سطرها بر اين ترجمه در كتاب حماسه ي ايران، يادماني از فراسوي هزاره ها، آگاه، تهران - 1380). مترجم ديگر شاهنامه كه كارش دامنه ي گسترده تري دارد، شاعر ِ انگليسي ي زاده ي پرتسموت و استاد دانشگاه اوهايو در آمريكا، ديك ديويس است. اين شاهنامه پژوه و مترجم پي گير، پيش از اين ترجمه ي داستان سياوش را در مجموعه ي جيبي ي پنگوئن منتشر كرده است. افزون بر اين كتاب پژوهشي ي ارزشمندي از او را در زمينه ي ساختار شاهنامه خوانده ايم با عنوان:
EPIC AND SEDITION, The Case of Ferdowsi's Shahnameh
نشريافته است.


دكتر ديويس كه در سالهاي 1970 تا 1978 در ايران مي زيسته، اين كتاب را به همسر ايراني اش بانو افخم دربندي كه او را انگيزه ي مهرورزي اش به ايران و شعر ِ آن خوانده و نيز به دو فرزندش مريم و مهري پيشكش كرده است. او در اين اثر درخشانش، رويكردي ژرف و ساختارشناختي به شاهنامه و زمينه ها و پشتوانه هاي آن دارد و بسياري نكته هاي كليد را در اين اثر عظيم به خوبي دريافته و با چيره دستي ي تمام تجزيه و تحليل كرده است. افزون بر اين، به چالش با پيشينيان خود -- از جمله هم ميهنش ادوارد براون -- پرداخته و ناتواني هاي آنها و نارسايي هاي كارهاشان را در برخورد با شاهنامه و دريافت ساختار ِ راستين ِ آن، آفتابي كرده است. (براي آشنايي ي بيشتر با ديدگاه ها و دريافت هاي اين پژوهشگر در كتاب يادكرده، نگا. نقد ِ تحليلي و ارزيابي ي نگارنده ي اين سطرها درباره ي آن در حماسه ي
ايران
...، پيش گفته).
به تازگي نيز ترجمه ي متن كامل شاهنامه از ديك ديويس در آمريكا از سوي انتشارات وايكينگ چاپخش شده است. اين ترجمه هنوز به دفتر من نرسيده است و بررسي ي انتقادي و بحث كار شناختي درباره ي آن را به فرصتي ديگر وامي گذارم.
امّا خبريافتم كه نشريّه ي آمريكايي وال ستريت جُرنال در شماره ي ِ هفتم مارچ 2006 خود متن يك بررسي ي كلّي و معرّفي ي اجمالي از اين ترجمه را به قلم بانوي شاعر و پژوهشگر ايراني ي ساكن آمريكا رؤيا حكّاكيان نشرداده است.
با سپاس از رؤياي گرامي كه تصوير متن نوشته اش در وال ستريت جُرنال را به اين دفتر فرستاده است، آن را همراه با تصويرهايي كه خود بر آن افزوده ام، براي آگاهي ي خوانندگان ارجمند ِ اين تارنما در پي مي آورم.













March 7, 2006



BOOKS





The Great Poem That Came Out of Persia









By: ROYA HAKAKIAN









March 7, 2006; Page D8


My earliest memories of the Shahnameh, the greatest work ever written in the Persian language, belong to my childhood in Iran. I and other girls in my elementary school recited verses of the epic poem, rounding out our chests and puffing our cheeks in our best effort to strike the pose of peacocks brimming with pride. Too young to grasp the book's literary merits, we nonetheless understood it to be the deed to our nation's glory.



No other work captures so much of Iran's history or of the Iranian sensibility.
If it were possible, Iranians would raise the Shahnameh on flagpoles and swear allegiance to it. No other book captures so much of Iran's history while revealing the innermost workings of the Iranian sensibility and preoccupations. The Shahnameh has attained its revered status not only because of the truths it speaks but also because it embodies something that goes unspoken: the struggle of Iranians to maintain their identity.
Some 300 years after the Arab invasion of Persia in the seventh century, with Arabic growing in influence, Abolqasem Ferdowsi vowed to create a text that would ensure the continuity of Persian heritage and bolster the language. It was a task that, upon its triumphant conclusion, inspired this famous line attributed to the poet: "Thirty years of suffering and I have resurrected Persianness through my Persian."
Despite its cherished status among Iranians, the Shahnameh remains unfamiliar to much of the rest of the world. A brief primer: Weaving together mythical and historical elements, drawing on oral and written sources, the Shahnameh runs to more than 50,000 lines, in rhymed couplets. It begins with the beginnings: when the first king of the world, living in the mountains and wearing leopard skin, set out to civilize his subjects. Ferdowsi chronicles Persia's royal dynasties, and the exploits of their kings and noble warriors -- all the while trying to entertain the audience.
This is not as daunting as it might sound. Indeed, the Shahnameh is more likely to strike a familiar chord with Westerners than do many Iranian artistic exports -- which tend to be celebrated here only if they are exotic and mysterious. European and American urbanites who cannot fathom life without a BlackBerry may embrace Sufi poetry and its advocacy of a life of poverty and seclusion. Or they may feel entranced by Iranian cinema and its overtly naïve depictions of villagers who, despite their abject conditions, never fail to greet each other and grow two boxes of geraniums by their front doors.


DETAILS


SHAHNAMEHBy Abolqasem Ferdowsi, Translated by Dick Davis(Viking, 886 pages, $45)
The poet Ferdowsi, by contrast, is hardly exotic; he is the sort of masterly raconteur that Westerners will immediately recognize. In the veins of his characters beat the passions known by humankind: envy, fear, anger and, above all, love. The valiant and tragic heroes of the Shahnameh bring Homer's Hector to mind; its foolish kings are reminiscent of Lear; its women, not in the least oppressed or subservient, conjure Cleopatra. And the poem's amorous tales resonate across the centuries, as when the beautiful Tahmineh pleads with the heroic Rostam: "If you desire me, I am yours, and none / Shall see or hear of me this day on; / Desire destroys my mind, I long to bear / Within my woman's womb your son and heir."
A poet himself, Dick Davis has boldly executed an abridged translation of the Shahnameh in prose. Mr. Davis, who has dedicated himself to the study of the Shahnameh for many years, retells the majority of its stories -- but instead of working in verse, Mr. Davis gives us a Shahnameh in prose, dotted with poetic interludes. Those readers who know the Shahnameh in its original form will surely miss the stunning beauty of its language and the intoxicating poetic rhythms that, for generations, have enabled even the uneducated to commit its verse to memory.
This largely prose version of the Shahnameh is daring -- and not entirely successful. Now Ferdowsi appears as a rushed narrator who has little control over the pace of his story. Another problem: The repetitions that, in verse, appear to be an element of Ferdowsi's rhetorical style seem, in prose, like simple redundancies. But the most noticeable change in this rendering of the Shahnameh is the absence of Ferdowsi himself. His asides and comments on the story he is telling serve as the unifying backbone of the entire work, yet his voice is much reduced here.
These shortcomings stem not from heedlessness but from hard choices that Mr. Davis has had to make. In a luminous earlier work on the Shahnameh, "Epic and Sedition," Mr. Davis proved himself keenly aware of the book's inner workings, assessing previously neglected themes within the Shahnameh in a way that has earned him a place among the leading scholars of Ferdowsi in the Western world. Clearly, Mr. Davis decided that, even though it meant taking liberties with the classic form of the Shahnameh, shortening it and rendering the story in prose would bring Ferdowsi's work to a wider English-speaking audience than it has ever previously enjoyed in more literal translations.
Given the troubles over Iran's nuclear program roiling the world today, the Shahnameh is a more compelling document than ever: Nothing makes knowing a people more urgent than the threat of war with them. In the growing thicket of experts, pundits and books on Iran, most of which do nothing but obscure the country and its inhabitants, the Shahnameh, explosive with nonatomic adventures, is the quickest, most reliable route to knowing the heart of Iran -- perhaps not of its rulers, but certainly of its people.

----------------------------------------------------------------------------------------
Ms. Hakakian is the author of two books of poetry in Persian and the memoir "Journey From the Land of No: A Girlhood Caught in Revolutionary Iran" (Crown, 2004).


Tuesday, March 07, 2006

 

275. شاعربانوي باستاني ي ِ يوناني در ترجمه اي از شاعربانوي ِ امروز ِ ايراني



به فرخندگي ي ِ هشتم مارچ، روز ِ جهاني ي زن


كوششي در شناخت ِ يك شاعربانوي ِ باستاني ي ِ يوناني




شناخت ِ فرهنگ ِ ايران از ديدگاهي امروزين، تنها در چهارچوب ِ دستاوردهاي ِ خود ِ ايرانيان محدود نمي ماند و گستره هاي بزرگتر ِ شناخت ِ فرهنگ و ادب ِ ديگرْ ملّتها و شناساندن ِ آن به ايرانيان و همه ي فارسي زبانان را نيز دربرمي گيرد.
امروز هيچ ايراني نمي تواند ادّعاي فرهيختگي و روزآمدي كند؛ مگر آن كه با همه ي فرهنگها و فرهيختگان ِ ديگرْ قومها (شاعران، داستان پردازان، نمايشنامه نويسان، اهل هنرهاي نمايشي، نگارگران و تنديس سازان، تاريخ نگاران، فيلسوفان و پژوهندگان) پيوندي تنگاتنگ داشته باشد و آفريده هاي انديشگي، هنري، ادبي، و فلسفي ي ِ آنان را نيك بشناسد و به رسايي ي ِ هرچه تمامتر، به هم ميهنان و هم زبانان ِ خويش بشناساند.
شاعرْبانوي ارجمند ِ روزگارمان و سردبير ِ فرهيخته ي فصلنامه ي الكترونيك ِ واژه، مهرانگيز رساپور (م. پَگاه)، يكي از رهروان ِ شايسته ي ِ اين راه است. يكي از كوششهاي تازه ي او، ترجمه ي گفتاري از ريچارد جنكينز در باره ي سافو، شاعرْبانوي باستاني ي يوناني ي ِ سده ي ِ هفتم ِ پيش از ميلادست كه مترجم همراه با شعري از خود، به نام دختر ِ سه هزار ساله، سافو نشرداده است. براي آگاهي ي خوانندگان ّ فرهنگ دوست ِ اين تارنما، نشاني هاي دو گانه ي رهنمون به متن ِ گفتار و شعر را با سپاس فراوان از مهرانگيز كه آنها را به اين دفتر فرستاده است، در پي مي آورم. ج. د.

http://farhang.iran-emrooz.net/index.php?/farhang/more/6961/

http://farhang.iran-emrooz.net/index.php?/farhang/more/7302/

Monday, March 06, 2006

 

274. نگاشت ِ درست و يكسان ِ "نوروز" به خطّ ِ لاتين: يك يادآوري ي ِ بايسته



يادداشت ويراستار

پژوهنده ي ارجمند آقاي دكتر بهرام گرامي، نوشتار ِ روشنگرانه و بايسته ي زير را به اين دفتر فرستاده اند كه با سپاس از ايشان، به خواست ِ آگاه گرداني ي شمار ِ بيشتري از هم ميهنان و پاي بندي به هماهنگي و يگانگي در كار ِ نگاشت ِ واژه ي نوروز، شناخت واژه ي فرهنگي ي ايرانيان، به دبيره ي ِ لاتين و درست شناساندن ِ آن به جهانيان، متن ِ آن را در اين صفحه مي آورم. ج. د.



نوروز = Nowruz


گوناگونی در نوشتن کلمه نوروز با الفبای لاتین بسیاری از غیرایرانیان را به این گمان انداخته که سال نو ایرانی نام و نشان درستی ندارد و یا گروه های مختلف ایرانی سال نو متفاوتی را جشن می گیرند. برای یکنواختی در معرفی این آیین بزرگ باستانی به جهانیان و به نشانهء وحدت ملی و همزبانی در جامعه جهانی ایرانی، همگان نوروز را به صورت Nowruz بنویسیم.
نوروز = Nowruz
دکتر بهرام گرامی
bgrami@yahoo.com


به دنبال انتشار مطالب قبلی در مورد نوروز و نحوه نوشتن آن با الفبای لاتین و از جهت اهمیّتی که این موضوع برای جامعه جهانی ایرانیان در چشم غیر ایرانیان دارد، چند نکته زیر را فهرست وار به آگاهی هموطنان ارجمند می رساند:


اول - شیوه ي نگارش نوروز به صورت:
Nowruz
مطلقا تمایل و ترجیح شخصی نیست و اگر در خلال بحث پیرامون این موضوع از کسان و مراجعی نام برده می شود، صرفاً از جهت مرتبه والا و مقام رفیعی است که این کسان و مراجع در زمینه مورد بحث داشته اند و ذکر نام و نشان آن ها پشتوانه نظرات آنان است.


دوم - پژوهشگر نامور ایرانی زنده یاد دکتر محمّد مقدّم در رساله دکترای خود زیر عنوان "ریشه های هند واروپایی جشن های سال نو ایرانی" که در سال 1938 (قبل از جنگ جهانی دوم) به دانشگاه Princeton
آمریکا ارائه نموده، نوشتن ِ نوروز را به صورت:
Nowruz
توصیه نموده است.


سوم - دکتر احسان یارشاطر، بنیانگذار دائرةالمعارف ایرانیکا، نیز که بیش از نیم قرن است در کسوت استادی دانشگاه تهران و دانشگاه کلمبیا فعالانه و با سرفرازی ایران را به جهانیان می شناساند، با علم و آگاهی از دانش آواشناسی "
(Phonetics)
و به قول خودشان " پس از تأملات و ملاحظات بسیار"، نتیجه گرفته اند که نوروز یک کلمه است (نه با خط تیره و نه با فاصله بین "نو" و "روز") و توصیه نموده اند که نه فقط در زبان انگلیسی و در آمریکا بلکه در زبان های اروپایی به صورت:
Nowruz
نوشته شود.


چهارم - برخلاف ِ تصوّر ِ برخي از هم ميهنان، سه حرف ِ اوّل ِ كلمه ي "نوروز"، نه مانند ِ
Now
به معني ي "حالا"، بلكه مانند:
Know
به مفهوم ِ "دانستن" ، تلفّظ مي شود.
نیز در سه حرف بعدی، "و" تلفّظی شبیه به تلفّظ ِ:
u
در كلمه ي ِ
Sushi
دارد.
البته مطلب بیش از اینهاست و مِعیار همان نظر اساتید اهل فن در این مورد می باشد.


پنجم - يونسكو نيز همين طرز نگارش و تلفّظ ِ نوروز را
را تصویب نموده و در مکاتبات خود با ده کشور حوزه ي نوروز، آن را به کار می برد (كه باید گرایش های تلفّظی این کشورها هم در نظر گرفته شود).


ششم - بسیاری از نهادهای عمده آموزشی و فرهنگی در داخل و خارج کشور مانند سازمان میراث فرهنگی کشور، دفتر پژوهش های فرهنگی (تهران) و بنیاد میراث ایران وابسته به دانشگاه آکسفورد در انگلستان و اغلب رسانه های خبری نگارش کلمه نوروز را به شکل:
Nowruz
برگزیده اند.


هفتم - کاخ سفید نیز در پیام تبریک نوروزی ي رئیس جمهور آمریکا به ایرانیان مقیم آمریکا، کلمه ي
:نوروز را به صورت
Nowruz
به کار برده است.


هشتم - این که هر کس به دلخواه و سلیقه خود نوروز را به گونه ای بنویسد، شاید برای خود ما موضوع کم اهمیّتی باشد؛ ولی در چشم غیر ایرانی ها سخت عجیب می نماید، به طوری که بسیاری از خارجی ها گمان می کنند که یا سال نو ِ ایرانی نام و نشان درستی ندارد و اصل وریشه و معنی آن برای خود ما ایرانی ها درست روشن نیست و یا گروه های مختلف ایرانی سال نو متفاوتی را جشن می گیرند. حقیقت آن است که نحوه نوشتن این کلمه آن قدر مهمّ نیست که یکنواختی آن در معرّفی این آیین بزرگ باستانی
به جهانیان اهمیّت دارد. به نشانه ي وحدت ملی و همزبانی با جامعه جهانی ایرانی، همگان نوروز را به صورت:
Nowruz
بنويسيم.



Nowruz


(The proper spelling of the Iranian New Year)
Upon the recommendation of prominent Iranian scholars, most Iranian societies and foundations outside Iran, Iranian Cultural Heritage Organization and Cultural Research Bureau (Tehran), and upon the approval of the United Nations Educational, Scientific and Cultural Organization (UNESCO), and most importantly, for the consistency within the International Iranian Community, we should all write the name of the Iranian New Year with this spelling:
Nowruz


----------------------------------------------
نقل این مقاله، جزیی یا کلی، با ذکر مأخذ آزاد است:
نشریه پژواک (چاپ کالیفرنیا)، شماره 177، اول مارس 2006، صفحه 1 و 2.

 

273. دوماهنامه ي روزنه ي نوروزي در شبكه ي جهاني




يادداشت ويراستار


دو ماهنامه ي الكترونيك روزنه به سردبيري ي بانوي فرهيخته و جويا و پويا و كوشا شيرين طبيب زاده،
شماره ي نوروزي /مارچ- اپريل ِ خود را همچون دسته گلي دماغ پرور در شبكه ي جهاني جاي داد و مَشام ِ جان ِ دوستداران فرهنگ و هنر و ادب را عطرآگين كرد:
http://www.rozanehmagazine.com/
*
در اين شماره ي روزنه، همچون همه ي شماره هاي پيشين ِ آن، انبوهي از گزارشها و گفتارها و گفت و شنودهاي خواندني به دو زبان فارسي و انگليسي و تصويرها و نگاره هاي ديدني درج گرديده است. يكي از خواندني ترين بخش هاي اين شماره ي دوماهنامه، مرور و تحليل ِ سردبير در كتاب دو جلدي ي روزها در راه، اثر
ارجمند شاهرخ مسكوب است كه در آستانه ي يكمين سال ِ خاموشي
ي اندوه بار او نشر مي يابد و به خواننده فرصت مي دهد تا بار ديگر با آن شاهين ِ بلند پرواز انديشه و فرهنگ، پيمان نوكند و از سطر سطر ِ نوشته هاي او در اين كتاب و رنگين كمان دستاوردهاي آگاهي و هوشمندي و پژوهش والاي آن يگانه ي روزگارمان، به ويژه در گستره ي شاهنامه پژوهي و فردوسي شناسي، درسها بياموزد و سرمايه و توش و توان ِ پژوهش بيندوزد و معناي درست ِ ايران دوستي را دريابد.
ديگر بخش هاي اين مجموعه ي فرهنگي ي روزآمد و پُربار نيز همه خواندني و دل پذير و رهنمون به فراخناي انديشه و خِرَد و دانش و ادب و فرهنگ و آشنايي با سنّتهاي ديرينه ي نوروزي است و در آستانه ي نوروز خجسته و نوزايي ي جان و جهان، شور و پويايي ي زندگي را در جان خواننده مي دمد.
نشر ِ اين روزنه ي نو را به بانوي روزنه بان گرامي، شادباش و فرخنده باد مي گويم و اميدوارم كه در اين راه زرّين دير بپايد و از عهده ي اين خويشكاري ي شايسته فرهنگي نيك برآيد و از تكرار همين روزنه ها، دروازه اي فراخ به فرهنگ گرانبار ايراني در متن فرهنگ جهان شمول انساني بگشايد. چُنين باد!
خوانندگان دوستدار ادب و فرهنگ و هنر را به خواندن روزنه و ارج شناسي و قدرداني ي خدمت والاي بانو طبيب زاده از راه تماس با دفتر ِ روزنه و اهل قلم و شعر و داستان و پژوهش را به همكاري با سردبير براي هرچه سرشارتر كردن ِ اين دوماهنامه فرامي خوانم.

Sunday, March 05, 2006

 

272. كارنامه ي هنري ي ِ بانويي ايراني در فيلمي از هاليوود



يادداشت ويراستار


به تازگي نمايشگاهي از كارهاي مُكرّمه قنبري بانوي نگارگر ابراني در لوس آنجلس برپاگرديد و با پذيره ي گرم ِ هنردوستان رو به رو شد. دست اندركاران ِ بنگاه سينمايي ي فوكس در هاليوود بر اثر آشنايي با ارزش كارهاي اين بانوي هنرمند، بر آن شده اند كه فيلمي از زندگي و دستاورد ِ هنري ي او توليد كنند و اكنون در حال زمينه چيني و تدارك اين كارند.
زنده ياد مُكرّمه قنبري در روستاي دريكنده در نزديكي ي شهر بابل در مازندران مي زيست و يك زندگي ي ساده ي روستايي داشت و حتّا از سواد خواندن و نوشتن بي بهره بود. با اين حال، ويژگي ي شگفتي آور و آفرين برانگيز ِ كار ِ او اين بود كه تنها در واپسين دهه ي زندگاني ي هفتاد و هفت ساله اش به نقّاشي پرداخت و به زودي كارهايش در چندين نمايشگاه و موزه در ايران و كشورهاي ديگر به نمايش درآمد و رويكرد ِ ناقدان ِ هنري را به خود فراخواند و جايزه هاي چندي را از آن ِ خويش كرد. افزون بر آن، فيلمساز ايراني ابراهيم مختاري فيلم مستندي به نام ِ مُكرّمه: خاطره ها و رؤياها از زندگي و كارنامه ي هنري ي او ساخت. همچنين بانوي كارگردان آمريكايي هالي، فيلم مستند ديگري از او توليدكرد.
به مناسبت هشتم مارچ، روز جهاني ي زن و سخن در ميان بودن از شايستگي هاي زنان در گستره هاي گوناگون زندگي ي فرهنگي، هنري، ادبي و اجتماعي و بايستگي ي پايان بخشي به سامان سنّتي ي ناديده گرفتن حقّ هاي زنان، در اين جا به گرامي داشت ِ خاطره ي اين بانوي هنرمند مي پردازم و زندگي نامه ي كوتاه او را به دو زبان فارسي و انگليسي در پي مي آورم. خوانندگان گرامي ي اين صفحه براي آگاهي ي بيشتر از كارنامه ي مُكرّمه قنبري و ديدن تصوير برخي از نگاره هايش، مي توانند به تارنماي ويژه ي او بنگرند:
http://www.mokarrameh.com/painting.htm

مريل سْتريپ بانوي هنرمند آمريكايي كه قرارست نقش ِ مُكرّمه را در فيلم آينده ي فوكس بازي كند



مُکرّمه قنبری در سال 1307 در روستای" دریکنده " استان مازندران دیده به جهان گشود.
به اقرار خودش , جوشش درونی وی برای خلق طرح ها و تصاویر از همان زمان کودکی و به صورت بازی با گِل و خاک خود را آشکار می ساخت.این میل باطنی بعد ها به صورت آرایشگری به خصوص آرایش عروس های دهکده ادامه پیدا کرد.
وی که از سن ده سالگی شروع به کار کرده و روزگار پر شیب و فرازی را می پیمود تا سن 67 سالگی تصمیمی برای نقاشی کردن نداشت و در طول این سال ها 9 بچه تربیت کرده و به عنوان خیاط ، آرایشگر، ماما، طبیب محل به فعالیت می پرداخت. تا زمانی که بر اثر یک حادثه شور و جوشش درونی وی نمود بیرونی یافت :
مُکرّمه گاو محبوبی داشت که برای چرانیدن آن مجبور بود روزانه مسافتي طولانی را بپیماید، پس از چندی وی بیمار شد و فرزندانش که نگران سلامتی مادر بودند بدون اطلاع قبلی وی اقدام به فروش حیوان کردند . پس از آن زمان مُکرّمه بسیار غمگین شد و برای غلبه بر احساساتش به نقاشی پناه برد . او که حتی قادر به خواندن و نوشتن نبود , بدون هیچ گونه آموزش رسمی دست به خلق تصاویری فوق العاده زد.
اولین کارش را که پرتره ای از یک گاو بود، با گل و خاک روی سنگ نقاشی کرد. سپس تمام دیوارهای خانه، درها، کدوهای حلوایی و هر آنچه را می توانست پیدا کند، انباشته از طرح و رنگ می کرد تا زمانی که یکی از پسرانش که ماهانه برای ملاقات مادر از تهران روانه دریکنده می شد برای وی رنگ و کاغذ خرید. از همان روز تا پیش از مرگ، مُکرّمه به شکل خستگی ناپذیری نقاشی کرد.
اکنون تمام خانه اش مملو از نقاشی هایی است که هر کدام راوی داستان تلخ و شیرین از کتاب هایی چون قرآن و زندگی خودش می باشند و ماجراهای زندگی خودش همچون اعتراض همیشگی وی که چرااو را مجبور کردند در سن پایین همسر چهارم مردی میانسال شود .
مُکرّمه در مصاحبه ای با بانو هالي ( کارگردان امریکایی که فیلم مستندی از زندگی ي او ساخته است ) چنین می گوید :
"به مدت چهار سال تنها شب ها نقاشی می کردم و هرگاه میهمان ناخواندهای سر می رسید به سرعت همه وسایلم را پنهان می کردم .... زیرا ذهنیت آن ها چنین بود که کاغذ و رنگ و قلم به چه درد یک کشاورز می خورد ؟. من همیشه کاری برای انجام دادن دارم , در خانه هم کار می کنم هم نقاشی. هیچ گاه بیکار و بیهوده نزیستم , حتی مانند سایر خانم ها , عادتی به خواب ظهر ندارم ."
نخستین نمایشگاه مُکرّمه در سال 1374 در گالری سیحون بر پا شد و پس از آن هر ساله چنین نمایشگاه هایی را در همان گالری برگزار می کرد . هم چنین در سال 1384 نمایشگاه نقاشی در لس انجلس بر پا شد .
وی در فستیوال فیلم رشد جایزه مخصوص هیئت داوران را به همراه جایزه ویزه فستیوال ادبی-هنری روستا دریافت کرد .هم چنین در سال 2001 به عنوان بانوی نقاش سال کشور سوئد انتخاب شد .
" مُکرّمه - خاطره ها و رؤیاها " نام فیلم مستندی است درباره زندگی و آثار مُکرّمه که توسط کارگردان نامی ایرانی " ابراهیم مختاری " کارگردانی شده و در چندین فستیوال بین المللی به نمايش درآمده است..
سرانجام بانو" مُکرّمه قنبری " در 02/08/1384 چشم از جهان فروبست .
یادش گرامی باد!

* * *


Mokarrameh Ghanbari was born in 1928 in Darikandeh village, Mazandaran Province in the North of Iran.A self-confessed passion since childhood for creative patterns and designs, resulted in her experimenting with mud and clay. Her interest then extended to bridal make-up for women from nearby villages. Most fascinating of all, however, is that she began painting on paper, as she does today, at the ripe old age of 70.Unable to read and write, she began painting without any formal training. She even painted on the walls, doors and windows of her residence. Her painting of Imam Reza has found its way into the houses of many people of Darikandeh village. A large painting of Imam Reza's Shrine, which is about 150x100 cm (60x40 in), is kept in a local Husseinieh, where it is respected and revered by the local people .Mokarrameh's first painting exhibition was held in Seyhoun Art Gallery in 1995, Tehran. She subsequently held several such exhibition in the same gallery (1996, 1997. 1998, 2001).She won the jury's special award at the Roshd Film Festival along with a special prize of the art-literature village festival; also she was chosen as the women of the year 2001 by 12th International Conference of Iranian Women's Studies Foundation."Mokarrameh - dreams and memories " is the name of a documentary regarding her life and works, directed by well-known Iranian director, Ebrahim Mokhtari. It has been screened at several international festivals .
Mokarrameh Ghanbari died at the age of 77 on October 24 in Babol . She was buried in her house.

 

271. چكامه ي "زن بودن": به شاباش ِ روز ِ جهاني ي ِ زن



يادداشت ويراستار

در آستانه ي هشتم مارچ، روز ِ جهاني ي ِ زن، نشريّه ي الكترونيك ِ فرهنگ ِ ايراني
www.PersianCultureS.com
دست به ابتكار شايسته اي زده و شعري با عنوان چه قدر خوب است زن بودن از سروده هاي ِ مهرانگيز رساپور (م. پَگاه)، بانوي فرهيخته، شاعر، ناقد و تحليل گر ادبي و سردبير ِ جُستارگر و كوشا و پوياي فصلنامه ي ِ الكترونيك ِ واژه
www.vajehmagazine.com
را نشر داده است كه من آن را با سپاس از مهرانگيز گرامي، به شاباش ِ اين روز فرخنده در پي مي آورم و عنوان ِ چكامه ي زن بودن را سزاوار ِ آن مي دانم. ج. د.




مهرانگيز رساپور( م . پگاه)


چقدر زن بودن خوب است


قسم به صبح نيرومند
قسم به تشخيص دهندگان
قسم به آخرين نگاهِ انسان
که حقيقت است اين سخن
. . . واين سخن
حقيقت است


. . . آنگاه
که ستارگان همه چشم می‌شوند
وزمين يکسره پوست می‌شود
وماه جيغ می‌کشد
و خورشيد غسل می‌کند
فاتحانه !
چقدر . . .


آنگاه
که بستر، افتخارمرد می‌شود
وملحفه مواج می‌شود ازيک زلال متلاطم
وهمه چيز
ازيک حس سپيدِ زلال حرف می‌زند
قناری ، سپيد می‌خواند
برگ ، سپيد می‌ريزد
باد ، سپيد می‌آيد
و مار نيشش را سپيد می‌کند
وپوستِ زن می ‌درخشد
ازحرارت
چقدر . . .


. . . آنگاه
که سقف خيره می‌شود به بستر
متفکرانه !
« سقف بودن، اما
محکوم به خشک بودن
افتخار نيست »


. . . آنگاه
که لذت
درپهنای مقدس خود
پخش می‌شود
وستارگان همه سبز می‌شوند
وآسمان
حرير سُرمه‌ای ‌اش را
به تن می‌کشد
و ماهِ سرخ می‌طلبد
وپائيز
آبی
از مدار
خارج می‌گردد
چقدر . . .


مثلثِ لذت را
يک نهادِ بلند قامت اندازه ‌می‌گيرد
زاويه‌های حاده
به خطوطِ هندسی افتخار می‌دهند
وسايه تَرَک برمی‌دارد
از درک . . . !
چقدر . . . چقدر. . .


ستاره ‌ی اقبال دروغ است
ستاره‌ ی اقبال يک نشاطِ نفرينی است
بنفشه ی اقبال بگوئيم
که هم طلايی دارد
هم بنفش


چقدر زن بودن خوب است
آنگاه که زن
هم طلايی حرف می زند
هم بنفش !


چقدر زن بودن خوب است
آنگاه که زن
قلم را فتح می‌کند
وزمان خود را
از دو سو
کنار می‌کشد
و راه می‌دهد به عشق
وفرشته ‌ی وحی
به افق متوسل می‌شود
« برود از اول بيايد » !


وعشق گيومه را باز می‌کند :
« حجم يک نقطه
نمی‌تواند بيش از يک نقطه باشد
آدم کوچولوها !
صفر قد نمی‌کشد
آدم کوچولوها !
شاعرانِ ِ عجول !
شاعرانی که شتابزده اشک می‌ريزيد !
با شهرت‌هايتان عکس بگيريد
به يادگار
شهرتِ شما مقطوع ‌النسل است »
( و گيومه را
بنگ !
می‌بندد )


زن ، پيامبران را به بستر می‌برد . . . واضحانه !


چقدر زن بودن خوب است
آنگاه
که مشرق ، خورشيد در بغل
می‌نگرد مغرب را . . . فاضلانه !
و زن با شهامتی ربانی
بلند می‌شود
و از زمين . . . فاصله می‌گيرد
وبر پوستِ مشعشع خود دست می‌کشد
و تپش‌های لقاحی پُربار را
زير ِجناغ ِ قدرتِ خود
لمس می‌کند
و درمنافذِ پوستش
کف می‌کند
لذت !
و می‌خواند :
« نقطه ی تقاطع زن است
کليد برق زن است
چِفتِ در زن است
موج ، زن است
زمين زن است
ببين چگونه می زايد . . . می زايد . . . می زايد
عشق می‌ مکد
وشاه بيتِ غزل خود را می ‌سرايد :
" انسان"
" انسان" شاه بيتِ غزل خاک است » !
* * *
آن شادمانی از سر ِآن شاخه نيفتد !
وسوسه‌های مقدس !
ستاره بر سرتان چسباند‌ه‌‌‌ايد ؟
آی خورشيد !
نامش را پولک دوزی کرده است
تاريکی !
علف ، علف ، علف . . .
چه ريسه ی ابريشمينی می روی . . . برای نسيم
رقص در کمرت چنبره بسته است
برقص
پروانه !


چقدر ، چقدر ، چقدر. . .
زن بودن . . . خوب است !

______________

* اين شعر، با نام " واين سخن حقيقت است"، درکتابِ" پرنده ديگر، نه" درج گرديده است.


Saturday, March 04, 2006

 

270. پژواك فرهنگ ِ باستاني ي ايرانيان ... : گفتاري در "همازُر"




گفتاري ايران شناختي در «هَمازُر»*، نشريّه ي سازمان ِ جهاني ي زرتشتيان

HAMAZOR: Publiction of the World Zoroastrian Organisation

هَمازُر، نشريِّه ي سازمان ِ جهاني ي زرتشتيان -- كه در كراچي منتشرمي شود -- در شماره ي چهارم سال چهل و يكم خود (سال ِ 2005 ميلادي) كه به تازگي از چاپ درآمد و نسخه اي از آن، دو روز پيش به اين دفتر رسيد، گفتاري فارسي از نگارنده ي اين صفحه را با عنوان: پژواك ِ فرهنگ ِ باستاني ي ِ ايرانيان در ادب ِ هزاره ي ِ پسين، در ميانه ي همه ي گفتارهاي انگليسي زبانش گنجانيده است.

اين گفتار متن ِ سخنراني ي نگارنده است در گردهمايي ي ايرانيان شهربند ِ (با «شهروند» اشتباه نشود) سيدني در استراليا كه بر پايه ي فراخوان ِ «خانه ي فرهنگ ايران در استراليا» و «انجمن دوستداران دانشنامه ي ايران در منطقه ي استراليا - آسيا»، در 23 ماه اكتبر سال پيش در سيدني برگزار گرديد و نخست در تاريخ 6 نوامبر 2005 همان سال در درآمد ِ شماره 151 همين تارنما نشريافت و سپس در 17 آبان ماه 1384/20 نوامبر، در تارنماي خبري ي اخبار روز درج گرديد و اكنون «هَمازُر» نشر ِ سوم ِ آن را عهده دار گرديده است. (خواننده ي اين صفحه، مي تواند متن گفتار را با رفتن ِ به بخش نوشته هاي پيشين در ستون راست همين صفحه در ميان ِ نوشته هاي ماه نوامبر سال گذشته بيابد و نيازي به دوباره كاري و بازآوردن ِ آن در متن اين صفحه نمي بينم.)

براي آگاهي ي خوانندگان گرامي و آشنايي بيشترشان با كوشش هاي گروه ناشران ِ «هَمازُر»، نشاني ي تارنماي آنان را در اين جا مي آورم:

www.w-z-o.org

---------------------------

«هَمازُر» تركيب واژه اي به زبان ِ فارسي ي ميانه (/پهلوي) است به معناي «هم توان/ هم نيرو/ در توش و توان با هم پيوسته» كه كاربُرد ِ آن در ميان زرتشتيان پايدار مانده است و در ديدارهاشان، به يكديگر مي گويند: «هَمازُز بيم» (/هم توان و هم پيمان و ياور يكديگر باشيم!).


Thursday, March 02, 2006

 

269. كوششي براي روزآمدكردن ِ پژوهشهاي ايران شناختي: گردهمايي ي دانشگاهي ي يك روزه



يادداشت ويراستار


امروز با خشنودي خبريافتم كه دانشگاه دولتي ي كاليفرنيا، فولرتُن، گردهمايي پژوهشي ي يك روزه اي را به منظور بررسي ي زمينه هاي باستان شناسي، تاريخ و كيش روزگار هخامنشيان در هيجدهم مارچ (27 اسفند) تدارك ديده است. فرصت خوبي است براي برداشتن گامهاي تازه اي در راستاي شناخت ِ هرچه بهتر ِ يكي از درخشان ترين و مهم ترين دوره هاي تاريخ كهن ميهن مان و روزآمدكردن ِ داده هاي پژوهشي ي پيشين در اين گستره ي فرهنگ و تمدّن ِ ايراني. اميد مي رود كه مجموعه سخنرانيهاي اين نشست علمي، هرچه زودتر نشريابد تا بي بهره ماندگان از حضور در نشست نيز بتوانند از دستاورد ِ كوشش هاي پژوهندگان بهره مند گردند.
با سپاس فراوان از دوست و همكار گرامي آقاي دكتر تورج دريايي كه در زمينه چيني ي برگزاري ي اين گردهمايي نقشي بسزا داشته و آگاهينامه ي آن را به اين دفتر فرستاده اند، متن آن را براي آگاهي ي خوانندگان اين صفحه در پي مي آورم. ج. د.







The World of Ancient Persia:
Achaemenid Archaeology, History and Religion


One Day Seminar at California State University, Fullerton
March 18, 2006
Ruby Gerontology Building, 13


California State University, Fullerton
Department of History
Fullerton, CA 92834-6846


Sponsored by
History Department, CSUF
Iranica Institute
Iranian Cultural Center of Orange County
Rastegar Family Foundation
College of Humanities and Social Sciences


Introductions
10:00-10:30am


Dr. Thomas Klammer
Dean of Humanities and Social Sciences, CSUF:
Introduction


Dr. Touraj Daryaee
Professor of Ancient History, CSUF:
Achaemenid Persia in the context of World History


Session I
Achaemenid Persians: Native and Western Perspectives
10:30-12:00


James Harrington, Graduate Student, CSUF:
Peacocking out of Asia: An analysis of the Greco/Barbarian Dichotomy in Greek Literature


Warren Soward, Graduate Student, CSUF
Achaemenid Blooper Reel: Cinematic Portrayals of Ancient Persia

Khodadad Rezakhani, Graduate Student, UCLA
Pre-Bardiya Religion of Persia: Observations on Behistun Inscription


Session II
The Persian Religious World
1:30-3:00pm


Dr. Jennifer Rose, Professor of Zoroastrianism
"Excellent in soul and nobly bred to grandeur": Contemporary External

Claremont, Graduate:
University Texts relating to Achaemenid Belief and Practice


Dr. Touraj Daryaee, Professor of Ancient History, CSUF:
When Achaemenid Kings Become Gods: The Post-Imperial Tradition at Persis/Parsa

Session III
In Search of Achaemenid Persians
3:30-6:00


Dr. M. Rahim Shayegan, Professor of Iranian Studies, UCLA:
Bardiya and Gaumata and the Issue of Succession in the Early
Achaemenid Empire


Dr. Kamyar Abdi, Professor of Anthropology, Dartmouth College:
In Search of Pre-Imperial Persians


Dr. Ali Mousavi, Archaeology Associate,UC Berkeley :
The Archaeology of Achaemenid Period: An Assessment
* * *
Closing Comments


Dr. Touraj Daryaee
Professor of Ancient History, CSUF
* * *
Parking Information: Interactive Map
Click on Ruby Gerontology Building
http://parking.fullerton.edu/maps.htm
Parking is Free

Wednesday, March 01, 2006

 

268. زبان ِ فارسي: زباني مستقلّ و ساختارمَند



يادداشت ويراستار


نشريّه ي الكترونيك اخبار ِ روز در شماره ي چهارشنبه دهم اسفندماه 1384 خود گفتار زير را -- كه روشنگري ي نگارنده ي اين سطرها در مورد ِ نوشته ي آقاي آيدين تبريزي در شماره ي دوشنبه هشتم اسفند همان نشريه است -- درج كرده است كه متن آن ر ب سپاس از آقاي خسرو باقرپور و همكارانش، براي آگاهي ي خوانندگان اين تارنما، در اين جا بازمي آورم. ج. د.




چند يادآوري ي بايسته درباره ي ِ استقلال ِ ساختاري ي ِ زبان ِ فارسي


• زبان فارسي با توانايي ي شگفت و بسيار گسترده ي تركيب سازي اش – خواه از تركيب ِ نامها يا نامها و صفتها يا نامها با حرفهاي افزوده، خواه از پيوستن واژه ها با "وَند" ها -- داراي چنان پويايي ي خيره كننده و گنجينه ي گرانباري است كه زبان عربي با همه ي دم و دستگاه اشتقاقي اش به گردِ پاي آن هم نمي رسد تا چه رسد به اين كه كسي زبان نيرومند فارسي را شاخه اي از زبان عربي بينگارد!


جليل دوستخواه


اخبار روز: http://www.iran-chabar.de/
چهارشنبه ١٠ اسفند ١٣٨۴ – اول مارس ٢٠٠۶


در اخبار ِ روز ِ دوشنبه هشتم اسفند 1384 گفتاري با عنوان ِ "چرا در هزار سال حكومت تركان بر ايران، فارسي زبان ِ رايج بود و نه تركي؟!" نوشته ي آقاي آيدين تبريزي درج گرديده است.
نويسنده ي اين گفتار، مانند برخي ديگر از هم ميهنان آذربايجاني ي ما بر بايستگي ي رسمي شدن ِ زبان ِ تركي ي آذري به منزله ي زبان ِ مادري ي مردم آذربايجان در گستره ي آموزش و پرورش تاكيد تمام ورزيده است كه همانا حقّ ِ طبيعي و انساني و پذيرفتني ي آنان است. امّا در فرايند ِ بحث و تحليل خود، از يك سو با پيش كشيدن ِ برخي نگرشهاي رسمي ي فرمانروايان و دولتمردان رسمي ي پيشين و نيش و كنايه زدن به حاكمان معزول (و بلكه معدوم) به تكرار، سخن از نژادپرستي و ايران گرايي و باستان خواهي به ميان مي آورد و از سوي ديگر، پاي در حوزه ي شناخت ِ ساختاري و دستوري ي زبان فارسي مي گذارد و برداشتهايي را به خواننده عرضه مي كند كه در خور ِ بحث و نقدي بنيادين و كارشناختي است و پاره اي از آنها آشكارا با دريافت هاي زبان شناختي و داده هاي تاريخي ناهمخواني دارد.
در مورد ِ نكته ي نخست، نويسنده به گونه اي سخن مي گويد كه گويي مردم آذربايجان ايراني نيستند و ايرانيان سرزمين ِ آنان را به اشغال درآورده و زبان فارسي را بر مردم تركي زبان شده ي آن ناحيه تحميل كرده باشند. او اين پيشينه ي تاريخي (و حتّا پيش تاريخي) ي بسيار كهن را كه مردم آذربايجان و اران (كه امروز نام آذربايجان به منزله ي يك كشور مستقل بر آن چسبانده شده است)، همواره ايراني بوده اند و زبان مادري و بومي ي آنان نيز -- به شرحي كه در كتاب بسيار علمي و ارزشمند ِ زنده ياد احمد كسروي ي تبريزي به نام آذري يا زبان باستان آذربايجان آمده – آذري نام داشته و گويشي از زبان فارسي به شمار مي آمده كه هنوز برخي از شاخه ها و نشانه هاي آن در گويش هاي پاره اي از روستاهاي آن منطقه برجا مانده و تنها در سده هاي نخست پس از اسلام و بر اثر پاره اي جا به جايي هاي قومي، شاخه اي از زبان تركي (كه براي بازشناسي ي آن از زبان مردم تركيّه، تركي ي آذري خوانده مي شود) جايگزين ِ آن گويش ِ كهن ِ فارسي بنياد گرديده و تا به امروز پاييده است. پس بحث زبان ِ مادري ي مردم آذربايجان را نبايد با مساله ي ساختگي ي قومي و نژادي درآميخت و خطّي جداساز در ميان آذربايجان و ايران كشيد. گذشته از مرده ريگ فرهنگي ي هزاره هاي دور، زبان و ادب فارسي ي هزاره ي اخير، چهره هاي ادبي ي والا و سرآمدي همچون نظامي ي گنجه اي و همروزگارانش خاقاني ي شرواني، مجيرالدّين بيلقاني، قطران تبريزي (همان كه در هنگام سفر ناصر خسرو به آذربايجان، پرسشهاي زباني و ادبي ي خود را با استاد ادب و شعر ِ قُباديان در ميان گذاشت)، همام تبريزي، اوحدي ي مراغه اي (يا اصفهاني) و بسياري ديگر را زاده و پرورده ي آذربايجان مي شناسد و سخني از اين خندستاني تر نيست كه كسي اين بزرگان را تنها به دليل آن كه پسينيان ايشان تركي زبان شده اند، جُز ايراني بخواند و در تقابل با ايران بداند. هرگاه آذربايجان در مفهوم و مقياس گسترده ي كهنش بخشي از همان ايراني نيست كه نظامي سخن سالار بزرگ در وصف و ستايش آن مي گويد:
"همه عالم تن است و ايران دل/ نيست گوينده زين قياس، خجل/ چون كه ايران دل ِ زمين باشد/ دل ز تن به بُوَد، يقين باشد."
پس بفرماييد ايران كجاست؟
شهريار تبريزي شاعر معاصر كه در كنار سرايش منظومه ي والاي حيدربابايه سلام به زبان مادري اش تركي، بيشتر ِ نزديك به تمام شعرهايش را به زبان ِ ادبي و فرهنگي ي ملّي اش فارسي سرود و با پيشگام ِ شعر معاصر فارسي نيما يوشيج انس و الفت و داد و ستدي ژرف و گسترده داشت، در جايي به اين تفاوت زباني ي آذربايجانيان با ديگر هم ميهنان ايراني شان اشاره اي دارد و مي گويد: "اختلاف ِ لهجه، مليّت نزايد بهر ِ كس!"
امّا نكته ي دومي كه نويسنده ي گفتار، به گستردگي بدان مي پردازد، هنجار و ساختار زبان ِ فارسي است. وي در پرداختن بدين نكته، نمايي زبان شناختي به سخنش مي دهد؛ امّا در همان نگاه نخست، مي توان دريافت كه برداشتهايش از واقعيّت ِ كالبد و درونمايه ي اين زبان و چگونگي ي هم آميزي ي آن با وامْ واژه هاي عربي در تمام هزاره ي كاربُردش به دور است و چُنان جمع بندي هايي ازگفتارش مي كند كه مي تواند خواننده ي كمتر آشنا با بُنيادها و سنجه هاي اين زبان را دچار ذهن آشوبي و گمراهي
گرداند.
بررسي ي انتقادي ي چنين رويكردهايي در گفتار يادكرده، در حدّ ِ گنجايش يادداشت كنوني نيست و من نيز مجال و فرصت اين كار را ندارم و تنها به سبب اهميّت موضوع به دو سه فقره از آنها مي پردازم.
نويسنده از "نزديكي و قابليّت ِ تطابق زبان فارسي با زبان عربي" سخن مي گويد و با قطعي و مُحرز انگاشتن ِ اين برداشت، مي نويسد: "همين نزديكي و قابليّت تطابق ِ زبان فارسي با عربي بود كه آن را كاملا در زبان عربي حلّ نمود و امروزه فارسي نه به عنوان ِ يك زبان مستقل كه به عنوان ِ لهجه اي از زبان عربي شناخته مي شود."
چنين حُكمي درباره ي زبان فارسي تا بدان اندازه ناروا و پرت و بيگانه با ابتدايي ترين سنجه هاي زبان شناختي است كه بي گمان كساني مرا به سبب ِ پرداختن به گفتاري از اين دست و هزينه كردن ِ وقت ِ كمياب و ارزشمند در بررسي ي انتقادي ي آن، نكوهش خواهند كرد. امّا از آن جا كه پاي ِ زبان فارسي، اين ميراث گوهرين ِ فردوسي ها، بيهقي ها، ناصرخسروها، نظامي ها، حافظ ها، سعدي ها، نيما يوشيج ها، شاملوها، اخوان ها، سپهري ها و فرّخ زادها در ميان است و بيم ِ شبهه افكني در برخي از ذهنها و به كژراهه كشاندن آنها مي رود، انديشه و دل و جانم راه نمي دهد كه خاموش بنشينم و روشنگري نكنم.
نويسنده در بيان اين سخن، يا مفهوم راستين ِ تعبيرهايي همچون "قابليّت ِ تطابق" و "كاملا حلّ شده بودن ِ يك زبان در زبان ِ ديگر" و "تفاوت ِ يك زبان ِ مستقل از زباني وابسته و در مقام لهجه اي از زباني ديگر" را در نظر ندارد و يا دانسته و با ناديده گرفتن ِ ساده ترين اصلهاي زبان شناختي، به خود اجازه مي دهد كه ميراث تاريخي و فرهنگي ي ميليونها ايراني و هزاران شاعر و نويسنده و تاريخ نگار و دانشمند و پژوهشگر و ناقد ادبي را چنين بي پروا به بازي و ريشخند بگيرد و با خاك راه يكسان كند!
نگارنده ي گفتار در اشاره به اثرهاي دانشوران و فيلسوفان و مورّخان ِ كهن ايراني، بي آن كه نمونه و شاهد مثالي بياورد و يا از كسي نام ببرد، مي نويسد: " تنها فعل ها و فاعل ها هستند كه فارسي هستند و تمام اصطلاحات علمي، فلسفي، عرفاني و مذهبي به زبان عربي هستند."
آشكارست كه در نخستين سده هاي پس از اسلام و در پيامد ِ آن تازش ِ گسترده و فروپاشي ي همه ي نهادهاي فرهنگي و ادبي ي پيشين، تا كمر راست كردن ِ زبان فارسي ي نو به منزله ي فرزند و دنباله ي طبيعي ي زبان فارسي ي ميانه، به سبب ِ گستردگي و توانمندي ي زبان عربي در پايگاه زبان جهان شمول آن روزگاران، بسياري از اثرهاي ايرانيان به زبان عربي نگاشته مي شد و در شماري از نوشتارهاي فارسي نيز زياده روي در كاربُرد ِ وامْ واژه هاي ِ عربي چشم گيرست. امّا آيا مي توان حكم كلْي داد و بيهقي ها و ميرزا مهدي خان مُنشي ها را در يك راستا ارزيابيد و همتراز شمرد؟ آيا مي توان كوششهاي والاي ابن سينا و ديگر دانشوران و فرهيختگان را در جهت ساختن و به كار بردن ِ واژگان و تركيبهاي فارسي به جاي عربي يكسره ناديده گرفت؟
نويسنده با نگاهي به پوسته ي زبان فارسي و ميزان ِ (گاه بالاي ِ) كاربُرد ِ وامْ واژه هاي عربي در آن و غافل از تفاوت هاي بنيادين ساختاري در ميان ِ زبان ِ هندو-اروپايي ي فارسي و زبان ِ سامي ي عربي، حكم بر نزديكي و قابليّت ِ تطابق زبان فارسي با زبان عربي" مي دهد و در اين برداشت ِ بكلّي نادرست ِ خويش تا حدّ ِ "لهجه" اي از زبان ِ عربي شمردن ِ زبان ِ فارسي پيش مي رود! گويي هرگز فكرش را نكرده باشد كه كسي به سراغش خواهد رفت و از او خواهد پرسيد كه: "مفهوم ِ زبان شناختي ي ِ "لهجه" چيست و چگونه يك زبان ِ هندو- اروپايي با هنجار و ساختار ويژه اش، مي تواند لهجه اي از يك زبان سامي با ساخت و پرداختي بكلّي ديگرگونه باشد؟"
هرگاه سنجه ي چنين برداشت ِ نادرستي، همان نگاه ِ برون نگر و بدون دقّت علمي به كاربُرد ِ وامْ واژه هاي عربي در زبان فارسي باشد، ناچار بايد زبان جهان شمول انگليسي را نيز كه هزاران وامْ واژه از نزديك به تمام ِ زبانهاي خاور و باختر جهان (با ساختارهاي زباني ي يكسره متفاوت) و از جمله از همين زبانهاي فارسي و عربي بدان راه يافته و كاربُردهاي گوناگون ِ روزمرّه دارد، "لهجه" اي از هريك از آن زبانها شمرد! ناگفته پيداست كه چنين انگاشت و برداشتي بكلّي ناسزاوار و غير علمي است.
بله، زبان فارسي ي نو، خود زماني "گويش" ي از زبان فارسي ي ميانه (/پهلوي) بود كه پدر راستين ِ آن به شمار مي آمد ( و نه زبان ِ سامي ي عربي!). امّا اين حكايت چهارده سده پيش از اين است و نه روايت امروز. آن گويش ِ پويا، در فرايند ِ زندگي ي اجتماعي و فرهنگي ي ايرانيان باليد و برومند شد و به كالبد ِ سيمرغي درآمد كه بر گستره ي سرزمينهاي ايراني پرگشود و پرواز آغازكرد. بر كرانه ي آمو دريا سايه افكند و رودكي را پرورد. بر باره ي توس نشست و خداوندگار سخن، فردوسي را بر چكاد ِ حماسه نشاند. در قُباديان و يمگان دره، ناصرِ خسرو ِ ارج شناس ِ "پُربها دُرّ ِ لفظ ِ دري" را بر اورنگ ادب و دانش و فلسفه جاي داد. در بيهق ِ سبزوار، بيهقي را پاسدار تاريخ نگاري ي راستين گردانيد. در نيشابور خيّام بزرگ را خداوند ِ دانش و فرهنگ كرد. در كوهساران بلند ِ اران و قفقاز، نظامي و خاقاني را مرتبه ي سالاري ي سخن بخشيد. در بلخ، مولوي، خداوندگار عشق و عرفان را زاد و سپس در قونيِه همدل و همراز شمس تبريزي كرد. در تبريز قطران و همام و شمس و ساعدي را پرورد. در شيراز سعدي و حافظ را به تغزّل و ترنّم گويا كرد. در اصفهان، كرانه ي زاينده رود را جمال و كمال بخشيد. در كوهستان البرز، نيما يوشيج را پيشگام شعر نو كرد. در تهران، هدايت بزرگ را پرورد و شاملو، اخوان، سپهري، فرّخ زاد، آتشي و ديگران ِ گردآمده از گوشه و كنار ايران زمين را رهروان ِ پويا و پايدار ِ راه ِ شعر و فرهنگ گردانيد.
اين زبان توانمند و پرمايه كه روزگاري در قلمروي از كرانه ي اقيانوس هند و مرز چين در خاور تا مرزهاي خاوري ي اروپا در باختر و از مرزهاي جنوبي ي روسيّه در شمال تا خليج فارس و مرزهاي شمالي ي سرزمينهاي عربي در جنوب رايج بود، به رَغْم ِ همه ي داد و ستدهاي ناگزيرش با زبان عربي و راه يابي ي شمار زيادي از واژه ها و گاه تركيبهاي آن در دستگاه واژگانش، تا به امروز بر بنياد ساختاري ي خود استوار و مستقل و پويا و بالنده مانده و به شايستگي از عهده ي خويشكاري هاي چندگانه ي ويژه و همگاني اش برآمده است.
توانمندي و استقلال زبان فارسي از زبان عربي ( و نيز ديگر زبانها) سخني نيست كه تنها ما ايرانيان فارسي زبان از سر ِ دلبستگي و مهرورزي مان به زبان مادري بگوييم. اين "قولي است كه جملگي برآنند" و حتّا آگاهان عرب بدان گواهي مي دهند. زنده ياد مُحي الدّين عالم پور روزنامه نگار ِ تاجيك، در سفري به مصر، از يك استاد ايران شناس دانشگاه قاهره پرسيده بود: " چه شد كه شما مصريان با آن پيشينه ي فرهنگ و تمدّن بسيار كهن خود، از زبان و ادب باستاني تان جدا مانديد و زبان عربي را به منزله ي زبان رسمي ي خود پذيرفتيد؟". استاد مصري در پاسخ گفته بود: " سبب ِ اين امر آن بود كه ما فردوسي و شاهنامه نداشتيم!"
زبان فارسي با توانايي ي شگفت و بسيار گسترده ي تركيب سازي اش – خواه از تركيب ِ نامها يا نامها و صفتها يا نامها با حرفهاي افزوده، خواه از پيوستن واژه ها با "وَند" ها -- داراي چنان پويايي ي خيره كننده و گنجينه ي گرانباري است كه زبان عربي با همه ي دم و دستگاه اشتقاقي اش به گرد ِ پاي آن هم نمي رسد تا چه رسد به اين كه كسي زبان نيرومند فارسي را شاخه اي از زبان عربي بينگارد! تازه همين زبان عربي به كوشش دانشمندان و زبان شناسان و فرهنگ نويسان ايزاني در درازناي سده ها شكل گرفت و از يك زبان قبيلگي ي اندك مايه به زباني جهاني تبديل گرديد. انبوه وامْ واژه هاي فارسي در عربي كه حتّا به قرآن نيز راه يافته است (نگا. آرتور جفري، واژه هاي دخيل در قرآن مجيد، ترجمۀ دكتر فريدون بدره اي، توس، تهران – 1372)، خود يكي از مايه هاي نيروگرفتن ِ زبان عربي بوده است.
در سده ي اخير زبان فارسي، دگرديسي هاي بسيار يافته و تا اندازه ي زيادي راه كمال پيموده و به گونه اي پختگي و سختگي و فرهيختگي ي نسبي در پاسخ گويي به نيازهاي روز افزون ِ ادبي، فرهنگي و علمي رسيده است و خوشبختانه اين فرايند ِ سازندگي همچنان ادامه دارد؛ هرچند كه هنوز نابساماني هاي بسيار در كار است و كوشندگان راه درازي براي پيمودن در پيش ِ پا دارند.
در يك جمع بندي ي كلّي، در نيمه ي پُر ِ بُطري، كاهش تدريجي ي كاربُرد ِ افراطي و بي بند و بار ِ وامْ واژه هاي بيگانه (عربي و غربي) و پرهيز ِ روز افزون از قلمبه گويي و پيچيده نويسي و كوشش براي جايگزيني ي واژه هاي بيگانه با معادل هايي از تك واژه ها يا تركيبهاي رسا و گوياي فارسي را مي بينيم. البتّه افراط كاري هاي تندروان و سره نويسان، به اين فرآيند آسيب مي رساند و نه تنها گرهي را نمي گشايد؛ بلكه كار را به درغلتيدن از سوي ِ ديگر ِ بام مي كشاند.
امّا در نيمه ي خالي ي بُطري، از يك سو بازماندگان ِ ديرآمده ي منشيان عهد شاه ِ شهيد را مي بينيم كه به چيزي جز همان زبان مُغلق و نفس گير ِ عربي مآب و فضل فروشانه رضايت نمي دهند و از سوي ديگر، به شيفتگان و خودباختگان در برابر ِ زبانهاي بيگانه ي غربي و به ويژه انگليسي برمي خوريم كه به دستاويز همگامي با جهان صنغتي و به اصطلاح پيشرفته و متمدّن غرب و درواقع بر اثر ِ ناخويشكاري نسبت به ارزشهاي زبان و فرهنگ ملّي و همرنگ شدن با جماعت، انبوهي از واژه ها و تركيبها و تعبيرهاي بيگانه را در گفتارها و نوشتارهاشان به كار مي برند و معجون و ملقمه اي پديدمي آورند كه به طنز از آن با عنوان ِ "فارگليسي" يادمي شود. درباره ي هر دو نيمه ي بُطري، در گفتاري با عنوان ِ زبان ِ فارسي از آشوب تا سامان به گستردگي و با آوردن ِ شاهد ِ مثالهاي بسيار سخن گفته ام كه در فصلنامه ي الكترونيك واژه، شماره ي 6، پاييز 1384 نشريافته است و نيازي به تكرار درونمايه ي آن گفتار در اين جا نيست. نشاني ي واژه چنين است:
http://www.vajehmagazine.com/
*
با همه ي اينها، بايد گفت كه آنچه به استقلال ساختاري ي يك زبان آسيب مي رساند، بيش از آن كه كاربُرد ِ وامْ واژه هاي بيگانه باشد، بهره گيري از فاعده هاي دستوري ي آن زبانهاست. به كار بردن ِ شيوه هاي جمع بندي ي واژه هاي عربي و يا رعايت ِ انطباق صفت و موصوف در حالت تانيث و جز آن (خواه براي واژه هاي عربي تبار، خواه براي واژه هاي فارسي)، از جمله ي اين كارهاي زيانبار و استقلال شكن است كه هنوز نمونه هاي فراواني از آن را در ميان اهل زبان مي بينيم.
امّا برداشت و داوري ي قطعي ي نويسنده ي گفتار مورد ِ بحث در نامستقل شمردن ِ و حلّ شده بودن ِ كامل ِ آن در زبان عربي، ادّعايي بي پايه و نارواست و زبان فارسي، حتّا با درگيري در برخي از نابساماني هاي كنوني اش، زباني است مستقل و هيچ رابطه ي ساختاري و دستوري با زبان سامي ي عربي ندارد و آشوبهاي هنوز برجا مانده در آن نيز، با دل سوزيهاي بيشتر و بهره گيري از همه ي گنجايش هاي به كارنگرفته اش، برطرف شدني است. چُنين باد!

This page is powered by Blogger. Isn't yours?