Monday, March 31, 2008
نغمه های ِ نوروزي و بهاري در سبزه زاران ِ سيزده به در: پيوست ِ پانزدهم بر درآمد ِ ٣: ٧٢، زيربخش ِ ١
Sunday, March 30, 2008
نمايش ِ بخشي از شاهنامهي ِ فردوسي در پاريس - فراخواني به يك برنامه ي ِ فرهنگي - هنري ي ِ مشترك ِ ايرانيان و فرانسويان


به زبان فرانسه
کارگردان: محمود شاهعلی
متن ِ فرانسهي ِ فراخوان ِ اين برنامهي ِ فرهنگي-هنري را كه براي پنجشنبه ١٥ فروردين (٣ آوريل تداركديده

برگردان ِ فارسيي ِ فراخوان را همراه با پيشْگفتار ِ كاركردان، در اين جا بخوانيد ↓
خانه متالوس ها و تئاتر حماسه
با حمایت بنیاد بومارشه برگزارمیکند:
اجرای صحنه ای و موزیکال ِ شاهنامه
متن نمایشی از: محمود شاهعلی
با همْکاریي ِ : کلر ـ لیز شاربونیه
بربنیاد ِ سرودهي ِ حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی
دوشنبه ١٩فروردين ١٣٨٧
(٧ آوريل ٢٠٠٨)
از ساعت ِ ١٥ تا ٢٣
همکاران نمایش :
هوگو آلبینیاک ، الوال ، بنجامن باکله ، کریم بوزیوان، ماریا پیا براچّیهروه دوبوآ ، گزاویه ـ والری گوتیه ، سینتیا گاوا، هانری کوشمن ، کاترین کوپسیو وسکی، دانتیلا لابّه کاررا، سیریل لوی ـ پرووانسال، سرژ بون سله ، آرسا رئیس، پیر ریموند ، گزاویه سوبستر و عمر یامی.
کارگردانی و هدایت صحنه : محمود شاهعلی
موسیقی : کریستین کوتچی
با همکاری ي ِ: کریستوف سوران
فضای صحنه ای: اریک نوسبیکر
نور: ایو دریان
نشاني:
Maison des métallos
94 rue jean Pierre Timbaud-75011-Paris
www.maisondesmetallos.org
شمارهي ِ تلفن برای ذخيرهي ِجا:
٠١٤٧٠٠٢٥٢٠
« تو این را دروغ و فسانه مَخوان
به یکْسان رَو ِشْن ِ زمانه مَدان
ازو هرچه اندر خورد با خِرَد
دگر بر رَه ِ رَمز معنيبَرَد.»
(فردوسي)
هر ملتی در طول ِ زندگی ِ اجتماعی ِ خود متنهایی آفریدهاست تا به واسطهي ِ آنها بتواند حضور ِ خود را اعلام دارد، سنّتها و آداب و شعائر ِ خود را حفظ کند و دانستهها و باورهای خود را انتقالدهد، هویّت ِ خود را شکل بخشد و جهانْبینی ِ خود را بیاندارد.
این متنها در قالب ِ قصّه، افسانه و حماسه، ستونهای گزیرناپذیری هستند که هر ملتی، فرهنگ خود را بر آنها بنامی نهد و حضور ِ خود را به عنوان ِ ملتی و سازندهي ِ مدنیّتی به ثبوت میرساند.
امّا در میان ِ این متنها، کمْ یابند متنها و اثرهايی که شکوفایی ِ آنها به قلمْرو ِ جامعه و خاستْگاه اصلی ِ خویش محدودنمانند، بلکه به سراسر ِ تمدّن ِ بشری گسترشیابند.
همچنین نادرند نوابغی که به نیروی ِ هنر ِ خود و به واسطهي ِ جهانْبینی و انسانْنگری ِ فراگسترده و جهانْرَوای ِ خود، توانستهباشند بر بنیاد ِ این متنها، گنجینههای ِ ارجمند ِ معنوی و فلسفی و هنری بیافرینند، از خطّههای ِ جغرافیایی برگذرند و مرزهای زمان و مكان را درنوردند. این متنها دیگر متعلّق به قبیله یا فرقه یا ملت، نیستند؛ بلکه به همهي ِ جهان تعلقمییابند.
شاهنامه، حماسهي ِ ملیي ِ ایرانیان، یکی از این گنجینهها و فردوسی (٣١٩- ٣٩٨ ه. خ./٩٤٠- ١٠١٩م.)، یکی از این نوابغ است.
شاهنامه به نحو ِ ناعادلانه و شگفتيانگیزی در میان ِ تودهي ِ مردم ِ مغربْزمین، ناشناختهماندهاست؛ درحالی که یکی از زندهترین حماسههای ِ همهي ِ دورانها محسوبمیشود. از کرانههای ِ آمویه تا بمبئی، از دامنههای هندوکُش تا دجله و فرات، ميلیونها زن و مرد، در ضمن ِ ستایش ِ قهرمانان و ابراز ِ بیزاری از بدْکُنشان، هویّت ِ خود را در قهرمانان ِ شاهنامه بازمیشناسند. در مرگ قهرمانان میگریند و به عشقهاي ِ آنان، درود و ستایش میفرستند.
ویژگیي ِ شاهنامه در اندیشههاییست که از آن برمی ترواد. این اثر از شور و هیجان ِ نیک یا بد لبْریزست. شور و هیجانهايی که همواره در وضعیّت ِ دستْنخورده و سربهمُهر ِ خویشند و قهرمانان را به پیش میرانند و به کُنش برمیانگیزند. انسان معمّاست و کلید ِ این معمّا (/چیستان)، همانا اختیار ِ انسانیي ِ اوست. شاهنامه به یُمْن ِ نیروی ِ کاوِشْگر ِ خود، از محدودهي ِ پرسشهای آدمیانی که به یک کشور یا به یک طبقه یا وضعیّت ِ اجتماعیي ِ خاصّی متعلقند، فراترمیرود و به انسانی که جهانْرَواست؛ یعنی به انسان ِ دیروز و انسان ِ امروز و انسان ِ همیشه و همه جا میپردازد.
ضَحّاک، روح ِ خود را به اهریمن میفروشد. فاوست نیز در فرهنگ ِ دیگری به همین کُنِش دستمییازد. آیا «جنایت ِ نخستین» ِ ضحّاک، ریشه در همان شیفتگی ندارد که «جنایت ِ نخستین» ِ مکبث داشت؟ آيا فرانک با گریختن از قبیلهي ِ قاتلان، در نجات ِ فرزند ِ خود نمی کوشد، به همان سان که در کتاب ِ مقدّس، مریم، کودک خود را از مرگ می رهاند؟ آيا حکایت ِ فریدون که سرزمین ِ خود را میان فرزندان تقسیممیکند، ماجرای کسی همچون شاه لیر را فرایاد ما نمی آورد؟ به طور ِ قطع، مکبث در کُنِش ِ انجامْیافتهي ِ خود، همانْقدر اسکاتلندی ست که ضحّاک ایرانی یا فاوست آلمانی ست.
بیشکّ شاهنامه یکی از انسانیترین حماسههاست. قهرمانان در این اثر، نه خدا هستند و نه موجوداتی مغلوب و قربانیي ِ امیال و بوالهوسیهای ِ خدایان. کُنِش ِ آنان، کنش ِ انسانهایی ست آزاد. آنان برای پیوستن به قلمْرو ِ خدایان (نور و روشنایی) یا به قلمْرو اهریمن و ديوان (سیاهی و ظلمت)، صاحبْاختیار ِ گزینشهای ِ خویشتناند.
محمود شاهعلی
برگردان ِ م.سحر
خاستگاه: راياپيامي از محمّد جلالي چيمه (م. سحر) - پاريس
تازههايي دربارهي زندگي و كارنامهي ِ «آدميّت» و ارزيابيي پايگاه ِ او در تاريخْنگاري: پيوستي بر يادوارهي ِ او
يكشنبه يازدهم فروردين ١٣٨٧ خورشيدي
(سيام مارس ٢٠٠٨)
در پي ِ نشر ِ اندوهْيادي براي زندهياد دكتر فريدون آدميّت،
امروز نيز تازههايي به اين دفتر رسيد كه حكايت از
مرگ دوبارهي ِ مورّخ: حکایت ِ «فریدون آدمیّت» و آدمیّت ِ ما انسانها!

یکی از اتفاق های دردآور ِ دیگر فرهنگی ِ ما، دو بار مردن انسان های بزرگ این سرزمین است. دومین مرگ، مرگ طبیعی ست که سراغ هر فردی می آید و هرچند بسیار اتفاقی ناخوشایند است؛ ولي آن را به عنوان سرنوشت محتوم تمامی موجودات باور کرده ایم و با آن کنار آمده ایم. امّا اولی، اتفاقی که ناخوشایندتر از مرگ طبیعی ست، مرگی ست که طبیعتِ ما انسان ها باعث ایجاد آن می شود و این مرگِ غیرطبیعی را برای آدم های

دیروز وقتی خبر درگذشت دکتر فریدون آدمیّت را به دوستان (که اغلب هم از اهالی فرهنگ و ادب هستند) تسلیت می گفتم، بعضی ها با تعجب از من می پرسیدند که: "خدایش بیامرزد؛ ولی اصلاً مگر این آقا زنده بوده؟!"

*
شب که سایت های خبری و فرهنگی داخل کشور را برای پیدا کردن جزئیات بیشتر از خبر درگذشت تأثربرانگیز دکتر آدمیت دنبال می نمودم، با کمال حیرت مشاهده نمودم که تقریباً هیچ سایت رسمی ِ خبری، (حتی خبرگزاری های دانشجویی و دانشگاهی)، این خبر دردآور را بازتاب نداده بودند. انگار خبر مرگ استادِ مسلم تاریخ معاصر ایران
در هیاهوی گستردۀ نکوهش فیلم ساختۀ نمایندۀ مجلس هلند در مورد پیامبر اسلام گم شده بود.*
یادم آمد که استاد فریدون آدمیّت را ما آدم های قدرناشناس، سال هاست که به خاک سپرده ایم. اصلاً ما آدمیّت ِ خویش را نیز سال هاست که از یاد برده و با آن وداع کرده ایم.
یادم آمد که ٣٠ سال انتظار برای اجازۀ نشر کتاب های تاریخی ِ ارزشمند یک استاد، که به واقع هر سطر این کتب به مثابه یک سند گرانقدر تاریخی ست، زمان کمی نیست. ٣٠ سال خود یک تاریخ است. تاریخی که باید به آن پرداخت و نقش آن را در فراموشی ِ یک ملت از هویت، اصالت و آدمیت خویش، و از دوری جستن ِ از مردان و زنان بزرگ و نامی، به پژوهش نشست.

باری،
حکایت فریدون آدمیّت و آدمیّت ِ ما انسان ها، حکایتی تلخ و پایان ناپذیر است. آدمیان در زندگی کوتاه خویش با نقشی که از خود در تاریخ می گذارند، بر صفحۀ تاریخ حک شده و جاودانه می مانند ...
و در این میان، سهم فریدون آدمیّت بیش از یک مورّخ است. او که پایه گذار نگاهی جدید به دانش تاریخنگاری و آن همانا استفاده از ابزار روش شناسانۀ علمی بود، خود جزئی از تاریخ معاصر ایران است که نقش شگرفی را از خود در این تاریخ بر جای گزارده است.
یادش گرامی باد!
پیام جهانگیری
١١ فروردین ماه ٢٥٦٧
Saturday, March 29, 2008
«آدميّت» چشم از جهان فروبست: گزارشي اندوه بار از تهران
دكتر فريدون آدميّت در اول امرداد ١٢٩٩ خورشيدي در تهران متولد شدوسرانجام در ساعت ٣ بعدازظهر شنبه دهم فروردين ١٣٨٧ در بیمارستان تهران کلینبک درگذشت. از محصلين نمونه مدرسه دارالفنون بود. بعد در دوره متوسطه توانست يك ساله دو كلاس بخواند. در همين دوران پدرش را از دست داد. از دبيرستان به دانشكده حقوق و علوم سياسي رفت و در خرداد ١٣٢١ فارغ التحصيل شد. پايان نامه دانشگاهي آدميّت به بررسي زندگي سياسي ميرزا تقي خان اميركبير اختصاص يافت كه دو سال بعد با مقدمه استادش محمود محمود در سال ١٣٢٣در تهران منتشر شد؛ اين كتاب هنوز پس از ٦٣ سال از انتشارش در شناخت اميركبير و عصر او يگانه مانده است و از نوادر اين كه آدميّت اين كتاب را در ٢١ سالگي نوشت.
آدميّت در دوراني كه دانشجوي دانشكده حقوق بود به خدمت وزارت خارجه درآمد و نخستين مأموريّت اداري او در سال ١٣٢٣ دبيري در سفارت ايران در لندن بود. در دوران مأموريت پنج ساله در لندن در دانشكده علوم سياسي و اقتصاد لندن ،تاريخ سياسي و فلسفه سياسي خواند و سرانجام در دسامبر ١٩٤١ دكتراي خود را دريافت كرد. پس از بازگشت به ايران در فروردين ١٣٣٠ به مأموريت در نمايندگي ايران در سازمان ملل متّحد رفت، در دوران مأموريتش در سازمان ملل متّحد كتاب جزاير بحرين: تحقيق در تاريخ ديپلماسي و حقوق بين الملل را به انگليسي نوشت و در نيويورك منتشركرد.
پس از بازگشت از سازمان ملل در مهر ماه ١٣٣٩ سفير ايران در لاهه و دو سال بعد سفير ايران در هندوستان شد. در كنار اين فعاليّتها دكتر آدميّت ٢٠ سالي سمت ِ داور بين المللي در « ديوان دائمي حكميّت» دادگاه لاهه را داشت.
نامِ دكتر آدميّت در عرصهي ِ تاريخ نگاري در ايران با نوآوري و ويژگيهاي خاص او آميخته است. امروز هيچ محققي را پيدا نمي كنيم كه بخواهد در زمينه مشروطيّت كار كند و محتاج آثار آدميّت نباشد.
از ميان آثار دكتر آدميّت كتاب « اميركبير و ايران» جايگاه خاصّي دارد و بيش از همه آثارش تجديد چاپ شده است.
« اميركبير و ايران» نمونهي ِ يك زندگينامهي سياسي در تاريخ نويسيي ِ نوين است. عنوان كتاب با مضامين آن دقيقا مي خواند. بدين معني كه شخصّيت يك دولتْمدار در كلّ ِ تاريخ مورد سنجش و تحقيق قرارگرفتهاست و از نظرگاه تاريخ تحليلي در سبك نگارش، فصل تازه اي در تاريخْنگاري نو مي گشايد. در اين كتاب دكتر آدميّت عوامل پرورش شخصيّت فردي و سياسي ميرزا تقي خان و رگه هاي روانْشناختيي ِ او را به دست مي دهد؛ تحوّل فكري وي را در برخورد با تمدّن غربي بازمينمايد و به كارنامهي ِ دوران زمامْداريي ِ او مي پردازد. روش حكومت و « نظم ميرزا تقي خاني»، تأسيسات نظامي ، اصلاحات سياسي و اقتصادي و مالي و نشر دانش و فرهنگ جديد را در بر مي گيرد. اميركبير و ايران اثري است كه مي ماند به روزگاران.
دو نمونه از سلوك فردي و اجتماعي او را به نقل از هُما ناطق در اينجا مي آورم:
« آزادمنشي دكتر آدميّت در خدمت ِ رسمي، قرينهي ِ استقلال رأي و آزادمنشيي ِ علميي ِ اوست. فقط در ٤٢ سالگي بود كه از شغل فعّال رسمي دامن فراچيد و سپس در يك نامهي ِ سه كلمه اي ( نه كمتر، نه بيشتر) به وزارت خارجه نوشت: " تقاضاي بازنشستگي دارم" ، اين جملهي ِ او ضربالمثل شد. ديگرْ نمونهي ِ رفتار او كناره گيرياش از هيأت دبيران كانون نويسندگان است. در ١٣٥٧ جماعت نويسندگان از نو گرد هم آمدند و براي بار دوم آن كانون را به عنوان يك كانون صنفي به راه انداختند. رياست نخستين جلسه عمومي را آدميّت پذيرفت كه مورد تأييد و احترام همه بود. انتخاب اعضاي هيأت دبيران هم انجام شد؛ امّا كانون به جاي آن كه در جهت مسئوليّت صنفياش پيش برود كه مي توانست مفيد باشد، عرصهي ِ درگيريهاي گوناگون، از جمله برخوردهاي فرقهاي گشت. آدميّت مي گفت: " اغلب اين حضرات نه به آزادي قلم و آزادي عقيده اعتقاد دارند، نه به خصلت صنفيي ِ كانون، نه به قواعد دمكراسي." پس كنارهگرفت و هرگز بازنگشت.»
درست گرداني ي يك نادرستي: پيوستي بر درآمد ِ٣: ٧٢،زيرْ بخش ٢٦
يادداشت ِ ويراستار
شنبه ١٠ فروردين ماه ١٣٨٧ خورشيدي
(٢٩مارس ٢٠٠٨)
http://www.iranian.com/Features/Dec97/Persian/index.html
http://www.iranian.com/talattof.html
http://en.wikipedia.org/wiki/Persian_language#Local_names
بازْنشاندن ِ يك استاد ِ ممتاز ِ ديگر و بي بهرهگذاشتن ِ دانشجويان از حضور او در دانشگاه و ميهن: پيوستي بر درآمد ِ ٣: ٧٢،زيرْ بخش ٢٥


دكترغلامرضا وطنْدوست، استاد برجستهي تاريخ ِ معاصر، براي تدريس در دانشگاه ِ واشنگتن، ايران را به مقصد ِ آمريكا ترككرد.

از ايشان، بيش از ٥٠ جلد كتاب دربارهي ِ تاريخ ِ معاصر چاپشدهاست.
Friday, March 28, 2008
رنگين كماني از مهرْسرودهای ِ نوروزي و بهاري: پيوست ِ چهاردهم بر درآمد ِ ٣: ٧٢، زيربخش ِ ١
چند پيام ِ نوروزي از هم ميهنان و چند ترانه ي شاد ِ بومي برای ِ نوروز و بهار از خوانندگان ديروز و امروز: پيوست ِ سيزدهم بر درآمد ِ ٣: ٧٢، زيربخش ِ ١
Thursday, March 27, 2008
٣: ٧٢. سي و دومين هفته نامه: فراگير ِ ٣٢ زيرْ بخش ِ تازه ي ِ خواندني، ديدني و شنيدني
يادداشت ويراستار
جمعه ٩ فروردين ماه ١٣٨٧ خورشيدي
(٢٨ مارس ٢٠٠٨)
گفتاوَرد از دادههاي اين تارنما بي هيچگونه ديگرگونگردانيي متن و با يادكرد از خاستگاه، آزادست.
You can use any part of site's content as long as it is referenced to this site.No need for permission to use the site as a link.
All rights reserved.
١. ايران را از ياد نبريم و پاسْداريم
ای که داری سینه چون آیینه پاک / گنج ها داری تو در این آب و خاک
تا جهانی خیره بر فرهنگ توست / گر به پاسش دل نبندی ننگ توست
(فریدون توللی)
از حاصل دوران های خوش و ناخوش زندگی است که ملتی شکیبایی و فرزانگی میآموزد. قوم ایرانی در سراسر تاریخ خود، از اندیشیدن و چاره جستن باز ناایستاده است. دلیل زنده بودن ملتی نیز همین است. آن همه مردان غیرتمند، آن همه گوینده و نویسنده و حکیم و عارف، پرورده این آب و خاک هستند. به تولای نام اینان است که ما به ایرانی بودن افتخار می کنیم.
در افسانه ها آمده است که ققنوس مرغی است خوش رنگ و خوش آواز که منقار او سیصد و شصت سوراخ دارد و بر کوه بلندی در مقابل باد نشیند و صداهای عجیب از منقار او بر آید.
گفته اند که هزار سال عمر کند و چون سال هزارم به سر آید و عمرش به آخر برسد، هیزم فراوانی گرد آورد و بر بالای آن بنشیند و شروع به خواندن بکند و مست گردد و بال بر هم بزند، بدان گونه که آتشی از بال او بجهد و در هیزم افتد و آو در آتش خود بسوزد و از خاکسترش تخمی بیرون آید و از آن ققنوسی دیگر به وجود آید.
بین افسانه ققنوس و سرگذشت ایران تشابهی می توان دید. ایران نیز بارها به مانند آن مرغ در آتش خود سوخته و باز از خاکستر خویش زائیده شده است. ایران سرزمین شگفت آوری است. تاریخ او از نظر رنگارنگی و گوناگونی کم نظیر است. بزرگ ترین مردان و پست ترین مردان در این آب و خاک پرورده شده اند. حوادثی که بر سر او آمده بدان گونه است که در خور کشور برگزیده و بزرگی است. فتح های درخشان داشته است و شکست های شرم آور، مصیبت های بسیار و کامروائی های بسیار.
گوئی روزگار همه ی بلاها و بازی های خود را بر ایران آزموده است. او را بارها بر لب پرتگاه برده و باز از افتادن بازش داشته. ایران شاید جان سخت ترین کشور دنیا باشد، چون دوره هایی بوده است که با نیمه جانی زندگی کرده اما از نفس نیفتاده و چون بیمارانی که می خواهند نزدیکان خود را بیازمایند، درست در همان لحظه که همه از او امید بر گرفته بودند، چشم گشوده و زندگی را از سر گرفته است.
به رغم تلخ کامی ها، ما حق داریم که به کشور خود بنازیم. کمر ما در زیر تاریخ خم شده است ولی همین تاریخ به ما نیرو می دهد و ما را باز می دارد که از پای در افتیم. کسانی که در زندگی خویش رنج نکشیده اند سزاوار سعادت نیستند. تراژدی همواره در شان سرنوشت های بزرگ بوده است. ملت ها نیز چنین اند. آن چه ملتی را آبدیده و پخته و شایسته ی احترام می کند، تنها پیروزی های او نیست، مصیبت ها و نامرادی های او نیز هست.
از حاصل دوران های خوش و ناخوش زندگی است که ملتی شکیبایی و فرزانگی میآموزد. قوم ایرانی در سراسر تاریخ خود، از اندیشیدن و چاره جستن باز ناایستاده است. دلیل زنده بودن ملتی نیز همین است. آن همه مردان غیرتمند، آن همه گوینده و نویسنده و حکیم و عارف، پرورده این آب و خاک هستند. به تولای نام اینان است که ما به ایرانی بودن افتخار می کنیم.
نباید بگذاریم که مشکل های گذرنده و نهیب های زمانه، گذشته را از یاد ما ببرد. ما امروز بیش از هر زمان دیگر نیازمند آنیم که از شکوه و غنای تاریخی خود الهام بگیریم. خوشبختانه ضربه هایی که بر سر ایران فرود آمده است، هرگز بدان گونه نبوده که او را از گذشته خود جدا سازد.
حمله تازیان، شاهنشاهی ساسانی را از هم فرو ریخت، کاخ ها خراب شد و گنج ها به باد رفت، اما روح ایرانی مسخر نگردید. ایران طی قرن ها به دست فرمانروایان غیر ایرانی حکم گزاری شده است ولی چه باک، عرب و ترک و مغول و تاتار، چون میهمانانی بودند که چند صباحی بر سر سفره ایران نشستند، آمدند و رفتند. بی آنکه ایران را با خود ببرند.
در همان زمان هایی که پیکر ایران لخته لخته شده بود و هر پاره آن در سلطه حاکم خودی یا بیگانه ای بود، روح او پهناور و تجزیه ناپذیر مانده بود. ایران همواره استوارتر و ریشه دارتر از آن بوده که به نژاد یا مسلک سلطان یا خان یا فاتحی اعتنا کند. قلمرو ایران قلمرو فرهنگی بوده و تمدن و زبان مرزهای او را مشخص می داشته اند. تاریخ جاودانی هر ملتی تاریخ تمدن و فکر اوست. مابقی وقایع گذرنده ای هستند که ارزش آنها سنجیده نمی شود، مگر در کمکی که به بهبود زندگی و تامین رفاه مردم زمان خود کرده اند. تاریخ واقعی، تاریخ سیر بشریت به سوی ارتقا است. از این رو ما چون به گذشته خود نگاه می افکنیم، چندان بدان کاری نداریم که فلان عهد چه کسی بر ایران حکم می رانده یا مرزبانان این سرزمین در کدام خط پاسداری می کرده اند. سیر معنوی قوم ایرانی و جنبش ها و کوشش های او برای ما مهم است. ما دوران اعتلای ایران را دورانی می دانیم که تمدن و فرهنگ به شکفتگی گرائیده و دوران انحطاط او دورانی که تمدن و فرهنگ دستخوش رکود و فساد گردیده است. فی المثل عصر سامانی به مراتب درخشان تر از دوران نادر شاه افشار است و زیان خاندان صفوی برای ایران کمتر از سود آنان نیست.
اگر گمان کنیم که کهنگی کشور ایران مانع می گردد که ما نو شویم و با نیازمندی های دنیای امروز هم آهنگی یابیم، اشتباه بزرگی است. بر عکس گذشته ی بارور، کشور ما پایه ی محکمی است برای آنکه ستون های آینده بر آن قرار بگیرد. ما هرچه در اقتباس تمدن جدید و علم و فن جدید بیشتر بکوشیم، بیشتر احتیاج خواهیم داشت که از گذشته ی خود مدد و نیرو بگیریم، برای آنکه پایمان نلغزد و برای آنکه خود را نبازیم و سرگردان نشویم.
از سوی دیگر ذخائر فکری و معنوی کشور ما کارنامه چند هزار ساله پدران ما و شرح مردانگی ها و کوشش ها و خطاها و شکست های آنان، ما را بر می انگیزد که ایران را بدان گونه که شایسته نام بلند او و مقتضای دنیای امروز است بسازیم. ایران سزاوار آنست که خوشبخت و سرفراز باشد و برای آنکه خوشبخت و سرفراز گردد، باید هم به خود وفادار بماند و هم به استیلای علم بر جهان کنونی ایمان بیاورد و در آموختن آنچه نمی داند غفلت نورزد.
بر گرفته از کتاب ایران را از یاد نبریم
خاستگاه: راياپيامي از آرياپور / پسر ِ ايران - تهران
٢. گزارش ِ اجراي يك برنامهي ِ پيانونوازيي ِ ايراني در آمستردام
چندي پيش آگاهينامهي برنامهي تكْنوازيي ِ پيانو از پژمان اكبرزاده، روزنامهنگار، برنامهساز ِ راديو و هنرمند در هلند را در همين تارنما، نشردادم. اكنون گزارشي ويديويي از آن برنامه – كه در يازدهم اسفند ماه گذشته (يكم مارس ٢٠٠٨) در آمستردام اجراشد – به اين دفتر رسيدهاست كه نشانيي ِ پيوند بدان را در زير ميآورم:
Short Video/Report of Persian Piano Recital in Amsterdam
Bethanienklooster, March 1st, 2008
http://radiozamaaneh.com/movie/2008/03/post_85.html
خاستگاه: رايا پيامي از پژمان اكبرزاده ، آمستردام - هلند
۳. راياپيام يا رايانامه؟
مسعود لقمان نوشتهاست:
"متداول است که رایانامه را به جای ایمیل به کار می برند و بهتر است واژه رایاپیام را به جای کامنت به کاربریم. هرچند که ممکن است ترجمه دقیقی از عبارت کامنت نباشد اما نیاز فارسی زبان را به خوبی برطرف می کند و منظور را کاملا می رساند. پس جایگزین خوبی به جای واژه کامنت است. پس رایانامه به جای ایمیل درست است و رایاپیام به جای کامنت درست است و به کار بردن یکی به جای دیگری جز آشفته کردن زبان نیست."
ويراستار مينگارد:
واژهي ِ نامه، دو كاربُرد ِ عمده دارد: يكي به تنهايي يا با پيوستي در پي ِ آن به معنيي ِ متني (با شرحي كم يا بيش) كه كسي به كسي مينويسد و يا از سوي ِ نهادي به كسي نوشتهميشود (نامهي ِ شخصي، نامهي ِ دوستانه، نامهي ِ عاشفانه، نامهي ِ اداري، نامهي ِ رسمي و جزآن كه برابر با واژهي ِ انگليسيي ِ Letter است) و ديگري در تركيب با واژهاي پيش از آن كه مفهوم ِ كتاب، منظومه و مانند ِ آن را ميرساند (شاهنامه، ساقينامه، اندوهنامه، رنجْنامه و جزآن).
امّا واژهي ِ پيام، خواه به تنهايي، خواه در تركيب (هرچند كه گاه مفهومي نزديك به نامه مييابد)، بيشتر به معناي ِ متني كوتاه براي انتقال ِ درونْمايهاي با بايستگيي ِ فوري (به تعبيري امروزين، داراي ِ تاريخ ِ مصرف)، به
به جاي واژهي ِ انگليسيي ِ
٤. اشاره و سفارشي به خواندن يك رُمان ِ تازهي ِ ايراني: برداشت ِ يك كارشناس و ناقد ِ ادبي
مجيد روشنگر، كارشناس و ناقد ِ ادبي و سردبير ِ فصلْنامهي ِ معتبر ِ فرهنگي و ادبيي ِ بررسي ِ كتاب، نوشتهاست:
«... اگر كتاب ِ چهرهي ِ پنهان ِعشق، نوشتهي ِ سيامك گلشيري را بهدستآوردي، بخوان. رُمان ِ بسيارخوبيست و جا دارد دربارهي ِ آن صحبت شود.»
خاستگاه: راياپيامي از مجيد روشنگر
٥. يك دزديي ِ بزرگ ِ فرهنگي در همسايگيي ِ ايران!
در تاريخ خوانده ايم كه انوري ابيوردي، چكامهسراي نامدار ِ سدهي ِ ششم هجري قمري، روزي از راهي ميگذشت. مردي را ديد كه در برابر گروهي از مردم، سرگرم ِ خواندن ِ شعرهايي از اوست. با شگفتيزدگي و خشنودي از اين كه شعرهايش چنين مردمْپسند شدهاست، گام سستكرد و به شنيدن ِ شعرخوانيي ِ آن مرد، درايستاد. آنگاه ار او پرسيد: "اين شعرها كه خواندي، از كيست؟" مرد پاسخداد: "از انوريست." شاعر پرسيد: "انوري كيست؟ آيا او را ميشناسي؟" مرد ِ شعرخوان، با بيشرميي تمام پاسخداد: "انوري خود ِ منم!" انوري – كه از فريبْكاري و گستاخيي ِ او سختْ برآشفتهبود – گفت: "شعرْدزدي شنيدهبوديم؛ امّا شاعرْدزدي نشنيدهبوديم!"
حالا حكايت ِ اين شيخان ِعرب ِ فرمانْروا بر سرزمينهاي همسايهي ِ ميهن ِ ماست كه به بركت ِ دلارهاي نفتي، حكومت و دم و دستگاهي يافتهاند و برآنند تا آنچه را كه در تاريخ و فرهنگ ِ خود ندارند، يا در بازارمكّارهي ِ جهاني در ساخت و پاخت با سوداگران آزمند، بخرند و انگ و رنگ ِ خود را بر بخشهايي از موزهها و مجموعهها بزنند و يا با دروغْپردازي و دستْيازي به گنج ِ شايگان ِ فرهنگ ِ كهنْبُنياد ِ همسايهي ِ ايرانيي ِ خود، صاحب شوند و مُهر ِ «عربي!» يا «عربي – اسلامي» را نقش و شناسهي آن كنند. يك روز تلاش ميكنند تا به خيال ِ خام ِ خود، نام ِ ناميي ِ خليج ِ فارس را با گِل ِ نامي ساختگي بپوشانند! روز ِ ديگر، سوداي ِ چيرگي بر جزيرههاي ايرانيي ِ خليج ِ فارس را در سر ميپرورند و يا از مسلمان بودن ِ بيشتر ِ جمعيّت ِ ايران ِ امروز، بهرهگيريي ِ نيرنگْبازانه ميكنند و با هزينهكردن ِ دلارهاي نفتي، در موزههاي جهان، دستْآوردهاي ِ فرهنگ و هنر ِ ايرانيان را در بخشي زير ِ عنوان ِ «هنرهاي ِ اسلامي» ردهبنديميكنند؛ در حالي كه در هيچ يك از آن موزهها، بخشهايي همچون "هنرهاي يهودي / مسيحي / بودايي (و مانند ِ آنها)" ديدهنميشود.
و سرانجام، روزي نيز شاهد ِ آنيم كه دولت ِ نفتيي ِ «كويت»، دست به يك دزديي ِ آشكار و رسواي ِ فرهنگي زده و با انتشار ِ تمبري با خيالْنگارهاي از چهرهي ِ پور ِ سينا (/ ابوعلي سينا/ ابن سينا)، پزشك، دانشمند و فيلسوف ِ بلندْآوازه و جهانْشناختهي ِ ايراني، عنوان ِ خندستانيي ِ "ذكري مرور الف عام علي مولد ابن سينا فيلسوف الدّولةالعربيّةالاسلاميّة و طبيبها" (يادوارهي ِ هزارمين سال ِ زادْروز ِ ابن ِ سينا، فيلسوف و پزشك ِ دولت ِ عربيي ِ اسلامي) را بر آن نهادهاست!
زهي گستاخي و بيشرمي! بهراستي جاي ِ حافظ ِ بزرگمان خاليست كه بگويد: «يا رب اين نودَولتان را بر خر ِ خودْشان نشان!...»
خاستگاه ِ خبر و تصوير ِ تمبر ِ كويتي: راياپيامي از دكتر تورج پارسي
ويراستار ميافزايد: دانشمندان، فيلسوفان، اديبان و هنرمندان – در هرجا كه زادهشده و اثرهاشان را به هر زبان كه نوشته و پيرو هر كيش و مرامي كه باشند – پيش از هر نسبت و عنواني كه بدانها دادهشود، وابسته به جامعهي بشرياند و هيچ كس و هيچ دستگاهي، نميتواند آنان را به استناد ِ زبان ِ نگارش ِ تأليفها يا جايي كه در آن اقامتگزيده و دانش آموختهاند و يا دين و مذهبي كه بدان باورداشتهاند، به انحصار ِ كشور يا قوم يا دين ِ ويژهاي درآوَرَد و در مقولهي ِ خاصّي از اين گونه وابستگيها، ردهبنديكند. پورسينا نيز از اين حكم ِ كلّي جدا نيست. او كه در سال ِ ٣٧٠ ه. ق. از پدري ايراني و مسلمان به نام عبدالله از مردم بلخ (در شمال افغانستان كنوني) و مادري ايراني و مسلمان به نام ِ ستاره از مردم ِ روستاي ِ خورميثن در نزديكيي ِ شهر ِ ايرانيي ِ بُخارا (در ازبكستان كنوني) زادهشد و در بزرگْسالي اثرهاي جهانْشمولش را هم به فارسي – زبان ِ مادرياش – و هم به عربي – زبان ِ جهاني و دانشيي ِ روزگارش – نوشت. سپس، بسياري از آن اثرها در درازناي ِ هزارهي گذشته به شماري از زبانهاي ِ زندهي ِ جهان برگرداندهشد؛ چنان كه ترجمهي ِ لاتينيي ِدانشنامهي ِ نامدار ِ او قانون در پزشكي، چندين سده، كتاب ِ درسيي ِ دانشگاههاي اروپا بود. امّا جز عربها، هيچ قومي، شخصيّت ِ او را مصادرهنكرد و ندزديد و به سرزمين و تيره و تبار ِ خود وابسته نشمرد. ملّتهاي متمدّن، او را يك دانشمند و پزشك و فيلسوف ِ ايرانيي ِ جهاني و در خدمت ِ نوع ِ بشر دانستند و با همين عنوان (نه با هيچ عنوان ِ ساختگيي ِ ديگري)، گرامي داشتند و ميدارند. براي نمونه، بنگريد به اين تمبر ِ يادواره و گراميداشت ِ پورسينا كه در لهستان و بي هيچ نشاني از مصادرهي ِ شخصيّت او به سود ِ تهيّهكنندگانش چاپخششدهاست و آن را با

خاستگاه ِ تصوير ِ تمبر ِ لهستاني: دانشْنامهي ِ ويكيپديا
٦. گنجينهي ِ سرشار و عظيم ِ فرهنگ ِ ايراني و انساني در يك موزهي ِ بزرگ
موزهي عظيم ِ اِرميتاژ (/ هِرميتِيج) در شهر ِ بزرگ ِ سنت پيترزبورگ روسيّه – كه در دويست و پنجاه سال ِ پيش از اين بنيادگذاري شدهاست – در شش ساختمان ِ غولْپيكر در كرانهي ِ رود ِ نِوا
(Neva)
جاي دارد و ٣ ميليون اثر فرهنگي و هنري از سراسر ِ جهان و از جمله ايران از عصر ِ ديرينهسنگي تا اين روزگار را دربرميگيرد. بخش ِ ايران ِ اين گنج ِ شايگان، بسيار سرشارست و بسياري از داشتههاي آن در جهان، يگانهاست. براي نمونه، كهنترين فرش ِ ايرانيي ِ بازمانده از روزگار ِ هخامنشيان (نامْبُردار به فرش ِ پازيريك) در آن جا نگاهداريميشود.
براي آشنايي با اين گنجينه، به تارنماي رهنمون بدان در شبكهي ِ جهاني، روي بياوريد ↓
http://www.hermitagemuseum.org/html_En/index.html
نماي فرش ِ پازيريك
نماي ِ دو روي ِ سكّهي ِ پورانْدُخت، شهريارْبانوي ِ ساساني
خاستگاه: ِ راياپيامي از ياغش كاظمي با پيوند به تارنماي او ↓
http://asha.blogsky.com/
٧. پايگاه ِ والاي ِ زنان در فرهنگ ِ كهن ِ ايراني
در تارنماي ِ از اين اوستا بخوانيد ↓
http://asha.blogsky.com/
خاستگاه: راياپيامي از ياغش كاظمي
٨. چالش با «گوگل» در شبكهي ِ جهاني: نگرش و تحليلي از ديدگاهي ديگر
آقاي دكتر رضا مُرادي غياثآبادي در بخشي از پيامي به اين نگارنده، نوشتهاند:
«…اما نکتهي ِ دیگری که جسارتاً عرضميکنم، این است که خبر دستْکاری در گوگل برای نام خلیج فارس را در ایرانْشناخت و چندین جای دیگر خواندم و نامه های زیادی نیز که با آب و تاب اینرا تعریف می کردند، به دستم رسید. متأسّفانه من با این دوستان همْرأی نیستم؛ بلکه بر این باورم که چنین کارهایی هیچ تفاوتی با اعمال تروریستی، سانسور، فشار و جعل ندارد. هر دو به یک اندازه نادرست است. کسانی که در محیط وب چنین کارهایی میکنند، اگر دستشان می رسید و قدرتش را داشتند، حتماً به ترور و حذف انسانها و اندیشهها نیز رویمیآوردند. امیدوارم این دوستان به این نکته نیز توجّهداشتهباشند که اگر کسان دیگری که با آنان همسو نیستند و نظری مخالف دارند، همین کار را با نام خلیج فارس انجام دهند، در واکنش به آنان چه چیزی می توانند بگویند؟ آیا استفاده از چنین ابزارهایی برای ما پسندیده و برای دیگران ناپسندست؟ در عین حال، این را نیز میدانیم که نام "خلیج عربی" در متون تاریخی برای دریای سرخ یا احمر به کار میرفته و با این شیوه سدّی نیز در راه کسانی که در آن باره مایل به مطالعه هستند، ایجاد می شود. از همه اینها گذشته، گوگل و دیگر بنیادهای مشابه به زودی این ویروسهای ایرانی را خنثی میکنند و تنها بدنامیاش برای ما میماند.»
خاستگاه: راياپيامي از دكتر رضا مُرادي غياثآبادي
٩. «داستاني نه تازه»: گفت و شنودي با "شيرين عبادي" دربارهي ِ پُرسْمانهاي سياسي و چالشهاي اجتماعي در ايران ديروز و امروز و فردا
پای صحبت بانوی صلح
مصاحبه اختصاصی از رضا رحیم پور
خانم شیرین عبادی به مدت سه روز (از پنجم تا هفتم نوامبر ٢٠٠٥)
مهمان رسمی " انجمن قلم دانمارک" بودند.
رضا رحیم پور خبرنگارآزاد، نویسنده و از سال ١٩٩٧ عضو انجمن قلم دانمارک است. این مصاحبهي ِ اختصاصی با خانم شیرین عبادی در کپنهاگ و به تاریخ ٧ نوامبر ٢٠٠٥انجام شده است.
متن ِ كامل ِ اين گفت و شنود ِ بحثْانگيز و چون و چرابردار را در اين جا بخوانيد ↓
http://www.newsecularism.com/2008/0308-B/031508-Shirin-Ebaadi-Interview.htm
خاستگاه: راياپيامي از پيام جهانگيري
١٠. گزارشي از كارنامهي ِ يك ايرانْشناس ِ بزرگ
پایگاه اینترنتی مطالعات زبانهای ایرانی با نشر ِ اين گزارش در بخش پژوهشگران، روزآمد شد ↓

والتر برونو هنينگ
● فهرست آثار والتر برونو هنينگ 1908-1967
خاستگاه: راياپيامي از ايمان خدافرد
١١. آرمانْشهر ِحافظ در ژرفاكاويهاي ِ پرويز رجبي (٨٢-٨٧) : كوششي ديگرْگونه برايِ راهيابي به هزارتوهاي ِ شعر ِِ شگفت ِ حافظ
در اين جا بخوانيد ↓
http://parvizrajabi.blogspot.com/
خاستگاه: راياپيامهايي از دكتر پرويز رجبي
١٢. رويْكردي ديگر به مولويشناسي و چگونگيي ِ پيوند ِ مولوي و شمس
به مناسبت بزرگداشت هشتصدمین سالگرد مولوی
افلاتون مولانای سقراط - مولانا افلاتون شمس
این روزها، شاهد یکی از با شکوه ترین و گسترده ترین بزرگداشت هاي جهانی هستم که در شناساندن یکی از مفاخر فرهنگی سرزمین ما مولوی«جلال الدین محمد بلخی»برگزار می گردد. مردم کشورهای مختلف و حتی دولت هایشان در برگزاری و عظمت بخشیدن به این بزرگداشت هر یک سهمی بر عهده گرفته و کوشش فراوانی می کنند که البته باید از آنها سپاسگزار بود. اما در این میان وامدار سپاس دیگری هستیم، به کسانی که پس از هشتصد سال مولوی را با عزت و احترام از شرق به غرب آوردند و در شناساندن این بزرگ مرد فرهنگ ایران به جهانیان همت به خرج دادند، آنها هستند که در واقع پایۀ گذاران واقعی این بزرگداشت می باشند.
آنچه در این زمینه بایستی گفته شود و من در جایگاه یک ایرانی آن را بیان می کنم؛ این است که سهم بزرگ شناساندن مولوی در سطح جهانی از آن ایرانیان مهاجر بویژه آنانی است که در امریکا ساکنند. آنها بودند که با نشان دادن قابلیت های ارزشمند خود در خارج از کشور، فرهنگ کهنسال و بزرگان سرزمین خود را نیز به جهانیان عرضه می کنند و می شناسانند.
بی سبب نیست که امروزه وقتی سخن از ایران به میان می آید، حتی رهبران جهان نیز بدون استثناء با بزرگی از ایرانیان و فرهنگ شکوهمندشان یاد می کنند که ما این مورد را هم وامدار ایرانیانی هستیم که در سه دهه اخیر در خارج از ایران به سر می برند.
تحسین من و همۀ ایرانیان ارمغان آنانی باد که می کوشند تا ایران و ایرانی را چنانکه بودند و هنوز هم هستند، به جهانیان بشناسانند.
آنچه در این مقال گفتنی است و من آنرا طی مقاله ای تحت عنوان« پس از مولانا، جلال الدین محمد بلخی، جایگاه عمر خیام نیشابوری را به جهانیان بشناسانیم»تقدیم هموطنانم کرده ام، تکرار و تاکید می کنم؛ بکوشیم تا دیگر بزرگان سرزمینمان را که هر یک در مقام خود قابل ستایش هستند به جهانیان بشناسانیم.
در گنجینه ادب و فرهنگ ایران نامداران بسیاری هستند که هر یک می توانند مانند ستاره ای تابناک بر تارک فرهنگ و ادب جهان بدرخشند. رازی ها، ابن سیناها، بیرونی ها، خیام ها، خوارزمی ها و فردوسی ها حافظ ها و دهها و صدها بزرگ مردان دیگر کشورمان که به آنان مفتخریم به جهانیان بشناسانیم تا بیش از پیش ارزش والای فرهنگ سرزمینمان روشن گردد.
مقدّمه
من در این نوشته به کوتاهی به سیر تحولات دو نهاد فکری بشر«فلسفه و عرفان»و روند حرکت آنها از زمان شکوفایی شان اشاره خواهم کرد. دو نهادی که در دو مسیر مختلف با یک هدف غایی به حرکت در آمدند، اما در طول زمان یکی از آنها، یعنی فلسفه در اوج سرفرازی قرار گرفته و قافله سالارانش در سطح جهانی جاودانه شده اند. دیگری(عرفان)در درازای زمان از آن ارج و قربی که شایسته اش بود، برخوردار نگردیده و روز به روز هم در میان تار و پود گذشتۀ پر پیچ و خم و در لابلای شطحیات سراپا غلو آمیزی که در بارۀ بزرگانشان عنوان کرده اند سرگردان مانده است.
نگاه دیگر من معطوف به دو نماد شاخص این دو نهاد فکری، یعنی«سقراط و شمس»از یک طرف و دو شاگرد نام آور آنها «افلاتون و مولوی» از سوی دیگر خواهد بود. عملکرد این دو شاگرد در شناساندن استادان خویش، نشر افکار و اندیشه های آنان و تأثیر پذیری و بازدهی آنان از آموخته هایشان را بازشکافی خواهم کرد. به عبارت دیگر هدف از این نوشته به گونه ای مقایسه ای است؛ میان«شمس و مولوی» و «سقراط و افلاتون» و رابطۀ آنها با یکدیگر و تأثیری که هر یک بر دیگری داشته است. اینکه چرا شهرت افلاتون به ارجمندی استادش سقراط بر می گردد، ولی شهرت مولوی بی توجه به ارزش های والای شمس و تلاش های او برای مولوی کردن شاگرد خود، مد نظر قرار نمی گیرد.
1- فلسفه و عرفان
دو نهاد فلسفه و عرفان هر دو از دیر باز دوش به دوش هم در حرکت هستند و در طول تاریخ و در گذر ایام نیز هر دو مورد عناد و حمله دین و دینمداران قرار داشتند. با این حال می بینیم که فلسفه با تمام ضربات سخت و جانفرسایی که از دین و دینمداران خورده، همچنان به راه خود ادامه می دهد و تا آنجایی که مقدور است، می کوشد خود را از دین و دینمداران دور نگه دارد و استقلال خود را محفوظ بدارد. اما نهاد عرفان با وجود این که از ضربات دین و دینمداران بی نصیب نمانده است، در بیشتر ایام خود را به دامان دین آویخته و گاه لباس آغشته به موهومات دین را بر تن پوشیده تا بتواند به زندگی خود حتی در خلوت خاموشی پر از ابهامش ادامه دهد.
با این که عرفا نیز مانند فیلسوفان حرف های ارزشمندی برای گفتن دارند و آمال نهایی آنها نیز از آغاز پیدایش، تکامل انسان و ارج گزاری به انسانیت بوده که از این بابت، هم سری پر شور تر از فیلسوفان داشتند و هم بزرگان سرفرازی از میانشان بر خاسته است. با این حال می بینیم که این نهاد به مرور زمان از قافلۀ معرفت دور مانده است.
می دانیم که سه نهاد دین و فلسفه و عرفان پا به پای هم به حرکت در آمده اند. اینکه کدام یک از این سه نهاد، یعنی دین یا فلسفه و یا عرفان متقدم بر دیگری هستند، تا کنون یک نظریه قطعی داده نشده است. چرا که هر سه آنها از زمان پیدایش تفکر و اندیشه پا به عرصه گذاشته اند و هر سه نیز قدمتی به درازای عمر شروع اندیشه ورزی بشر دارند.
اما آنچه به نظر می رسد؛ با توجه به ماهیت آنها، حضور دین می بایستی متاخر از فلسفه و عرفان باشد. اگر اندکی با تعمق به محتوای آنها توجه شود، می توان گفت که فلسفه به معنای شناخت، نخستین نهادی است که پا به میدان گذاشته و در پی آن عرفان با همان هدف، اما در مسیر جداگانه وارد عرصه شده است. پس از آن دو بود که نوبت به دین رسیده که به صورت طبیعی از درون کنجکاوی های فلسفی و عرفانی سر بر آورده است. با این تفاوت که دین با حضور خود در صحنه، ادعای سردمداری کرده و خود را تنها نهاد راهبر زندگی بشر شمرده است. با همین ادعا نیز بخش عظیمی از تلاش خود را برای از میان بردن دو رقیب سر سخت خود، فلسفه و عرفان به کار گرفته و تا پای جان به دشمنی فیلسوفان و عارفان بر خاسته است. در عین حال نیز در این جدال، بسیاری موارد عرفان را نیز به کمک گرفته و همراه هم و مشترکاٌ به جنگ فلسفه رفته اند که خود حکایت دیگری است. چنانکه مولوی نیز در این عرصه به یاری دینمداران آمده و گفته است که :
پای استدلالیان چوبین بود / پای چوبین سخت بی تمکین بود
سه نهاد، دین و فلسفه و عرفان که فعالانه در اندیشۀ انسان حضور دارند، هیچ یک به تنهایی قادر به بروز درونی و نمایش بیرونی نیستند. یعنی اینکه دین بدون فلسفه، فلسفه بدون عرفان و عرفان بدون دین کارساز نیستند. اگر پیغمبران را بانی پیدایش ادیان بدانیم، بدون شک اینان در زمان خود و در جایگاهشان یک فیلسوف بودند. همچنانکه که با نگرش به افکار و اندیشه هایشان می بینیم که همزمان با پیغمبر و فیلسوف بودن، عارف نیز بوده اند. غرض این نیست که یک پیغمبر یک فیلسوف یا یک عارف تمام عیار است. نه، منظور اینست که هر پیغمبری با افکار و اندیشه های فلسفی و عرفانی خود که به آن رنگ و جلای ایمان می دهد، هم با فلسفه و هم با عرفان آشنایی و سر و کار داشته و از آن دو در پیشبرد آئین خود بهره برده است.
اینکه چرا یکی پیغمبر می شود، ولی فیلسوف یا عارف نمی شود، دلیل آن نیز روشن است، زیرا وجود هر یک از آنان به زمان و مکان و شرایط روزگارشان بستگی دارد. سقراط در محیط و شرایط یونان زمان خود، فیلسوف می شود. حال آنکه در محیط مصر و در میان قوم یهود، موسی در لباس پیغمبری ظاهر می گردد. مردم یونان دین و آئین خود را داشته و با آزادی از این یا آن دین و آئین پیروی می کردند و نیازی به پیغمبر نداشتند. اما قوم یهود اسیر در مصر، برای نجات خود از اسارت نیاز به یک منجی یا پیغمبر داشت که آنها را از اسارت نجات دهد، نه یک فیلسوف که آنان را به شناخت حقایق آشنا سازد.
از عجایب روزگار اینست که هیچ دینی بدون پشتیبانی مبانی فلسفه و دیدگاههای عرفانی نبوده است. همچنانکه هیچ پیغمبری بی آنکه فیلسوف باشد و در عین حال عارفانه بیاندیشد، کار دین اش به سامان نرسیده است. مهمتر از همه اینکه هیچ فیلسوفی بی توجه به دین و عرفان نبوده است. چنانکه یک عارف نیز هم دین دار است و هم با فلسفه سر و کار دارد. به عبارت دیگر دین و فلسفه و عرفان مانند پیغمبر و فیلسوف و عارف چنان در هم آمیخته اند که خط مرزی برای آنها نمی توان قائل شد.
با این توضیحات کوتاه بی آنکه کاری به نهاد دین و مطلق گرایی این نهاد داشته باشیم، می پردازیم به دو نماد فلسفه و عرفان.
2- این بخش را با نگاهی به دو نماد شاخص عرفان و فلسفه، یعنی«شمس و سقراط» و«مولوی و افلاتون» آغاز می کنم. به این معنا که دو نماد نامدار این دو نهاد را با ویژگی هایشان، تعریف می کنیم و در عین حال با مقایسۀ عملکرد هر یک از آنها به روند حرکت این دو نهاد می پردازیم.
الف - شمس
شخصیت شمس تبریزی، همانند بسیاری از بزرگان صاحب اندیشۀ ایرانی، در میان تاریکی های زمان پنهان و زیر خاکستر رمز و رازهای نا شناخته مانده است. اگر چه نه می توان به درون تاریکی گذشته رفت و نه اینکه خاکستر رمز و رازها را از سیمای این بزرگ مرد عالم بشریت کنار زد تا اندیشه های ناب او آشکار گردد. با این همه، می توان در لابلای گفته ها و نوشته هایی که از دیگران مانده است، سیمای روشن تری از او به تصویر کشید و تا اندازه ای به افکار و اندیشه های وی پی برد و حق بزرگی که او به گردن فرهنگ و سیر تحولات بخشی از اندیشه های بشر دارد، ادا نمود.
شمس تبریزی، یکی از ریشه های ستبر درخت تنومند عرفان است. او بود که نهال عرفان را با پروراندن مولانا، پر بارتر نمود و میوۀ شیرین آن را به کام جهانیان ارمغان کرد، اگر چه خود او در زیر پوشش سنگین رمز و رازهای زمانه مدفون شد و پنهان ماند.
با اینکه پژوهشگران کوشیده اند که با یافتن اسناد و مدارک باقی مانده از دوران شمس تا حد امکان به شناخت او برسند. اما، به علل مختلف، بویژه عنادی که مردمان عصر شمس و پس از آن با وی داشته اند و بویژه به سبب دشمنی نهاد دین با عرفان، یافته های آنها محدود مانده است و این شناسایی آنطوری که مطلوب جویندگان حقیقت باشد، جوابگو نمی باشد. با این همه اگر بتوان با دو بال تخیل و تفکر به درون همین مانده های کوچک سر زد و یا در آسمان بیکران کتاب فاخر مثنوی و دیوان کبیر و فیه و مافیه و مقالات شمس پرواز کرد، به یقین آنچه را که تاکنون نیافته ایم می یابیم و می توانیم شبحی از ارزش این اندیشمند بزرگ به دست آوریم.
خوشبختانه تلاش پژوهشگران و محققین ارجمند، زیر بنای این جستجو را برای ما فراهم کرده است. در عین حال در لابلای مثنوی معنوی و دیوان کبیر و فیه ما فیه و مقالات شمس نیز رد پای او را به خوبی و آشکارا می توانیم پیدا کنیم و پی بگیریم و توشه ای کافی برای این سیر و سلوک در جهت شناخت تازۀ او به دست آوریم.
شمس تبریزی کیست؟ او جستجوگر کنجکاوی بود که برای شناخت حقیقت راه دراز و ناهمواری را پیموده و با بیشتر بزرگان روزگار خود نشست و بر خاست کرده و از هر یک از آنان به قدر کافی آموخته و با سیر و سلوک درونی خود، روزنه هایی به سوی روشنایی حقیقت به دست آورده بود. با این وصف این مرد کنجکاو و جستجوگر، برای رسیدن به روشنایی بیشتر، همچنان خود را نیازمند می دید و دست از سفر و جستجو بر نمی داشت.
او در گشت و گذارهایش با شخصیت های بزرگی که نام و یاد آنها با عرفان گره خورده و بسیاری از عرفا در پیروی از آنها سنگ تمام گذاشته اند، دیدار و گفتگوها داشته است. در شأن بزرگان نامدارشان سخنان بس شگفت انگیز بر زبان رانده است. چنانکه در مورد«شیخ محیی الدین محمد ابن عربی» شیخ اکبر و یکی از بزرگترین اندیشمندان عرفان، با جملات کوتاه ولی پر معنا یاد می کند و می گوید : «نیکو همدرد بود، نیکو مونس بود. شگرف مردی بود، شیخ محمد. اما در متابعت نبود».
ابن عربی خود یکی از اعجوبه های عرفان است که بیش از هر عارفی در بارۀ اش سخن گفته و رساله نوشته شده است، زیرا عرفان نظری را او تنظیم و به رهروان این مکتب ارائه داده است.
شمس تبریزی که از دوستان ابن عربی به شمار می رفت، در دیدارهایش آنچنان با سخنان سنجیده و تند و تیز خود او را تحت تأثیر قرار می داد که این بزرگ مرد دنیای عرفان با فروتنی خطاب به او می گفت : «ای فرزند تازیانه قوی می زنی!» یعنی قوی می رانی.
اگر نگاهی به گفتگوهای او با ابن عربی بیاندازیم و دلیل خطاب فوق را بیابیم، شخصیت بارز شمس بهتر آشکار می شود. در مقالات شمس در دو نوبت به این خطاب اشاره شده است :
1- در سخن شیخ محمد این بسیار آمدی که «فلانی خطا کرده و فلان خطا کرد.» و آن گاه او را دیدمی خطا کردی. وقتی با او بنمودمی، سر فرو انداختی، گفتی«فرزند تازیانه قوی می زنی.»
2- روزی، با این افتاده بودیم که« هر حدیث که هست، نظیر آن در قرآن باشد، این حدیث صحیح باشد». او(ابن عربی) حدیثی روایت کرد و گفت «نظیر این در قرآن کجاست؟». من دیدم که آن دم او را حالتی است. خواستم که او را از آن«تفرقه به جمع آرم». به سخنی که مناسب این سئوال او باشد. گفتم:«آن حدیث که می فرمایی، اختلاف است که حدیث هست یا نه. اما نظیر این حدیث که العلماء کنفس وحده، در قرآن کجاست؟»
او پنداشت که من از او سئوال می کنم. زود جواب گفت که«انما المومنون اخوه»، بعد از آن به خود فرو رفت. دانست که غرض من سئوال نبود، غرض من چه بود. می گوید «ای فرزند، تازیانه قوی می زنی!ِ»
اول«فرزند»می گفت، آخر«فرزند»می گفت و خنده اش می گرفت : یعنی«چه جای فرزند است!ِ» (به نقل از مقالات شمس: جعفر مدرس صادقی)
با نگاهی به گفتگوی های سنجیدۀ شمس با ابن عربی و اینکه شمس حدوداٌ بیست و پنج سال از او کوچکتر بود و به همین علت نیز احتمالاٌ ابن عربی وی را فرزند خطاب می کند، نشان دهندۀ فضل و دانش اوست. فضل و دانشی که پیش از دیدارهایش با بزرگترین عارف عصر خود از گلستان رنگارنگ عارفان دیگر و از اشراق درونی خود اندوخته بود. بی جهت نیست که در یک دیدار نه چندان طولانی انقلابی در درون مولوی بر پا می کند که حاصل آن، پا به عرصه گذاشتن یکی از بزرگترین عارفان جهان می شود.
هنر و هنرمندی ویژۀ شمس در این بود که او بر عکس عارفان دیگر که در گلستان عرفان، برای بذر افشانی افکار و اندیشه های خود، عارفانی را که صاحب نام و منزلتی بودند، دست چین می کردند. او به حاشیۀ این گلستان پر از گل و ریحان می رود و گلی را انتخاب می کند که هنوز عطر دلاویز عرفانش به مشام کسی نرسیده بود.
او برای شکوفاندن این گل روزها و هفته ها و ماهها با گرمای جانبخش معرفت و حکمت خود می کوشد و آرام آرام او را می پروراند. از جوهر رمز و رازها و اسرار آشکار و پنهان آنقدر به پای او می ریزد تا وی را شکوفا سازد و به گلی تبدیل کند که رنگ و بو و جلوه و عطر دلاویزش همۀ عارفان پیشین و پسین را به تحیر بیاندازد.
گلی که او انتخاب کرده بود مولوی ما« جلال الدین محمد بلخی» بود. شیخ و مفتی و واعظ صاحب درس و مسجد و منبری با پیروانی که از پدر به ارث برده بود. شیخی که به سبب عزت و احترامی که از پیش برایش فراهم شده بود، هر کسی را به وسوسه می انداخت که عمر خود را به خوبی و خوشی و راحتی با سرسپردگانی که به او رسیده بودند به سر برساند. اما او با پیدا شدن شمس این نعمتها را رها می سازد و قدم به وادی پر اسراری می گذارد که دوست و دشمن به شماتت او بر می خیزند.
مکتب عرفان و سیر و سلوک در این وادی بیکران، هر جوانی را پیر و هر پیری را زمین گیر می سازد تا به سوی مرگ بکشاند. مرد میدان می خواهد که این راه دور و دراز و پر پیچ و خم را طی کند و بسر منزل مقصود برسد. یعنی در خدا فنا شود به این امید که در او بقاء یابد.
بسیاری بودند که سالیان سال در این گذر پرسه زدند و از یک منزل به منزل دیگر نرسیدند. بسیاری هم در گذر از این کوره راه خویشتن خویش را گم کردند. نه از خود و نه از توشه هایی که در سفرهای بی پایانشان به دوش گرفته بودند، اثری بر جا گذاشته باشند.
عرفان شناختی است که با «در خود فرو رفتن» و «سیر و سلوک درونی» یعنی «اشراق»حاصل می گردد. در عالم اندیشه و در پهنۀ تفکرات ناب انسانی، این مکتب گرانبهاترین مکتب فکری بود که پا به عرصه وجود گذاشته است. اما، آنهایی که به غلط خود را عارف و مکتب شان را عرفان نامیدند، با ادعای کرامات و جمع آوری مریدان و دهها دعوی دیگر، این مکتب معنوی را در سر آغاز بالندگی به مسلخ کشاندند و مُرده ریگشان نیز نصیب تصوف و دراویش شد که خود داستانی است پر ملال.
شمس پیش از دیدن مولوی در طول سفرهای پی در پی خود همانطور که گفته شد با دهها و صدها عارف نشست و برخاست داشته است. آدم شناسی یکی از ویژگی های او بود و اینکه در طول عمر پر بار خود بسیاری را دیده و آزمایش کرده بود، ولی هیچ یک از آنها را به شاگردی نپذیرفته بود. گفتنی است که او در طی سفرهای مکررش که بدان دلیل او را«شمس پرنده»یا«شیخ پرنده»می خواندند، به جستجوی مرید و شاگرد نبود، بلکه در پی یافتن استاد بود که بیشتر بیاموزد. چنانکه خود گوید : «من مُرید نگیرم. من شیخ می گیرم، نه هر شیخ. شیخ کامل».
اکثر آنهایی که عارف بودند و یا ادعای عارفی می کردند، هر یک پایگاهی داشتند و مریدانی به گردشان جمع بودند. اهمیت و اعتبار هر عارفی به رونق خانگاهش و کثرت مریدانش وابسته بود. کم بودند عارفانی که چشم دلشان به دنبال مرید نباشند و یا نکوشند که نامشان و آوازۀ خانقاهشان بر سر زبانها بیفتد تا هم جویندگان پیر و جوان به درگاهشان سرازیر گردد و هم جهانگشایان و فرمانروایان را به خانقاه خود بکشانند. چنانکه در شرح حال بسیاری از بزرگان این طایفه مانند شیخ ابوالحسن خرقانی و سلطان محمود غزنوی و یا نوۀ شیخ صفی الدین اردبیلی، خواجه سلطان علی و امیر تیمور لنگ آمده است.
اما شمس، نه خانقاهی داشت و نه مریدی. او بود و عزم راسخش که از محضر این عارف به درگاه آن عارف برود تا بیاموزد. پس از آن هم در تنهایی خود به جستجوی آنچه که از استادان نیاموخته بود بپردازد. در سرگذشت او و از جملات کوتاهش این آگاهی را می یابیم که او را شاگردی نبود. تنها باری که برای خود شاگرد پذیرفت، مولانا بود.
رسم اینست که استادان پله به پله به تعلیم و تربیت شاگردان می پردازند، بخصوص در مکتب عرفان. چنانکه خوانده ایم که فلان شیخ یا عارف و یا پیر دهها سال شاگردی شیخ فلان طریقت را کرده بود. این شاگردانی که این همه ایام در محضر اساتید می نشستند، یا استادشان میلی چندان به شاگردی آنها نمی داشت، یا اینکه شاگرد استعدادی کافی برای آموختن از خود نشان نمی داد و یا اینکه استاد هنری برای آموختن نداشت. لاجرم سالیان دراز عمر این شاگردان در محضر این استاد و آن پیر تلف می شد، بی آنکه گلی در دامان آنان پرورده شود.
در باره شمس و مولوی این موضوع کاملاٌ فرق می کند. هم استاد میل به آموزش نشان می داد و هم شاگرد مستعد آموختن بود. زمان مرشدی و مریدی یا استادی و شاگردی شمس و مولوی آنقدر دراز نبود. لذا چاره ای نیست جز این که بپذیریم که هر دوی آنها، از استثناهای روزگار بودند.
در رابطۀ استادی و شاگردی و تأثیر گذاری آنها در یکدیگر، اگر بخواهیم در طول زمان به گونه ای همتایی برای شمس پیدا کنیم، سقراط بهترین کسی است که در این جایگاه قرار می گیرد. چرا که سقراط یکی از استادانی است که نامش با شاگرد خود افلاتون گره خورده است. آنچنانکه هیچ یک بدون دیگری به شهرتی که دارند نمی رسیدند
سقراط با اینکه پدر فلسفه یونان به شمار می رود، هیچ نوشتۀ فلسفی از شخص او در دست نیست. به زبان دیگر او به صورت شفاهی به فلسفه می پرداخت و آنهایی که فلسفه را از او آموخته اند، کسانی بودند که فلسفه را از زبان او می شنیدند. اگر بخواهیم به درستی جایگاه سقراط را در میان فلاسفه پیدا کنیم، باید به این نکته اشاره کنیم که سقراط اندیشیدن یا روش اندیشۀ فلسفی را به شاگردان خود می آموخت. کاری که در نوع خود بسیار حائز اهمیت است. ارزش این شیوه، وقتی روشن تر میشود که می بینیم هنوز هم گفتمان نوع سقراطی(دیالکتیک) متداول و بهترین شیوه ای برای «فلسفیدن» است.
پس از مرگ سقراط بود که به همت شاگرد نامدارش افلاتون نام و پایگاه او در عالم فلسفه آشکار شد. اگر افلاتون چنین همتی به خرج نمی داد، نام سقراط نیز بر تارک فلسفۀ یونان و جهان نمی تابید، بگذریم از اینکه شاگردان دیگرش مانند گزنفون نیز در این راه قدمهایی برداشته اند، اما این افلاتون بود که سقراط را «سقراط» کرد.
سقراط و افلاتون و آنچه از این دو به جا مانده است، چنان با هم آمیخته اند که تشخیص بین استاد و شاگرد به سختی ممکن است. هنوز هم بسیاری از صاحب نظران در اینکه کدام بخش از سخنانی که افلاتون به سقراط نسبت داده، از آن سقراط و کدام بخش از آن متعلق به شاگرد او افلاتون است، در شک و تردید هستند.
با اینکه پیش از سقراط فیلسوفان دیگری هم در یونان بودند که بسیاری از آنها صاحب نام و دارای اندیشه های نابی بودند، با این حال وقتی صحبت فلسفۀ یونان به میان می آید، از سه غولی نام می برند که هنوز هم زینت بخش دفتر زرین فلسفۀ جهان و بویژه یونان است. سه تنی که با سقراط آغاز می شود، با افلاتون تداوم پیدا می کند و با ارسطو پایان می پذیرد.
استادی که شاگرد و شاگرد شاگردش بزرگترین تأثیر را در تاریخ فلسفه از خود به جا گذاشته اند. افلاتون یکی از شاگردان سقراط بود. شاگردی که خود نیز در ذاتش تفکرات فلسفی داشت. اگر افلاتون به سقراط نمی پرداخت و افکار و اندیشه های فلسفی او را به کتابت نمی کشید بی شک جز داستان نوشیدن جام شوکران چیزی از سقراط باقی نمی ماند و چه بسا آن داستان نیز ازیادها می رفت. به یقین یکی از بزرگترین فضیلت های افلاتون درگردآوری آثار شفاهی سقراط بود، بویژه اینکه با فروتنی هر آنچه از استاد شنیده بود و حتی هر آنچه از او آموخته و در دریای افکار و اندیشه های خود پرورانده بود، از زبان استادش عنوان کرده است تا حق استادش را در تعلیم و تربیت خویش و در حد کمال به جای آورده باشد.
پ - تفاوت شمس و سقراط
سقراط یکی از فیلسوفانی بود که در انتخاب شاگرد بسیار آسان گیر بود. هر کسی که علاقمند به فلسفه بود، در تعلیم او کوتاهی نمی کرد. اینکه در میان شاگردان متعدد او افلاتونی پیدا شد، شانس سقراط و بخت فلسفه بود که بتواند ببالد و تنومند شود و در گستره جهان پراکنده گردد.
تفاوت عمدۀ شمس با سقراط در این است که شمس در انتخاب شاگرد بر خلاف سقراط بسیار سخت گیر بود. ما این امر را در سرگذشت او می خوانیم. چنانکه خود نیز به زبان خویش به این امر اعتراف می کند و به صراحت می گوید :
- من مرید نگیرم. مرا بسیار در پیچ کردند که«مرید شویم و خرقه بده»، گریختم. در عقبم آمدند منزلی و آنچه آوردند، آنجا ریختند و فایده نبود و رفتم.(مقالات شمس، جعفر مدرس)
فرق دیگر شمس با سقراط در نحوۀ پذیرش مرگ است. سقراط را به دلیل منحرف کردن جوانان به مرگ محکوم کردند و او با آغوش باز آن را استقبال کرد. شمس نیز به دلیل منحرف کردن شیخ طایفه و مفتی شریعت و واعظ صاحب منبر به مرگ محکوم شد و او هم مرگ را به جان پذیرا شد. وقتی او را که در محضر تنها شاگردش مولانا بود، به بیرون احضار می کنند. به آرامی می گوید :
«برای کشتنم می خوانند» و از خانه بیرون می رود. پس از آن اثری جز چند قطره خون بر زمین از او باقی نمی ماند.
سقراط در میان شاگردانش که در بدرقۀ استاد خود اشک می ریختند، سفر آخرت خود را آغاز کرد. حال آنکه شمس در تنهایی خود و در حالی که به روایتی تنها شاگردش مولوی خبر از جان باختن استادش را نداشت، و به همین دلیل در بدرقۀ سفر آخرت او شرکت نمی کند، جان می دهد.
و بنا به قول دیگر : مولوی در پی شمس به دم در می آید و صدای نهیب شمس را می شنود به وقتی که او را چاقو می زدند، اما به دلیل نا معلومی بیرون نمی رود.
3 - تفاوت افلاتون و مولوی
افلاتون 28 ساله که حدود ده سال از محضر سقراط آموخته بود، پس از مرگ او به یک سفر 12 سالۀ دور دنیای آن روزگاران می رود تا آنچه را که از استاد خود نیاموخته بود، در محضر اساتید دیگر بیاموزد. همو پس از سالها که به پختگی می رسد، افکار و اندیشه های خود را در قالب آموخته های خود از سقراط به هم می ریزد و به نگارش در می آورد. تا نام استاد خود را بلند آوازه سازد و در پرتو نام بلند او، افکار و اندیشه های خود را نیز بنمایاند که چهرۀ جاودانه ای از خود و استادش به جهانیان عرضه کند.
ویژگی و ارزش والای افلاتون در این است که پس از پختگی و کامل شدن چنان به سقراط می پردازد و خود را با گفتار و تعلیمات او در هم می آمیزد که نام افلاتون بدون ذکر سقراط جلوه ای نداشته باشد. او با بازگو کردن درس های سقراط و چه بسا درس هایی که از دیگران آموخته بود و یا خود بدان ها آگاهی پیدا کرده بود، استادش را ارج می نهد، محترم و محتشم می سازد تا شاگردش نیز در بزرگی استاد از احترام و حشمت برخوردار شود.
اما مولوی در آثارش رد پایی هم از آموخته های خویش از استادش به جا نمی گذارد، حتی در دیوان غزلیاتش نیز که آن را به نام شمس ملبس کرده و بسیار از او نام برده است، جز شیفتگی و دلبستگی خود به او، از بزرگی و منزلت مقام وی سخنی نگفته است. حال آنکه با نگاهی گذرا به مقالاتی که از شمس باقی مانده است، هر انسان فهیمی درک می کند که در لابلای سروده های او چه در مثنوی و چه در دیوانش پرتو اندیشه های شمس است که آشکارا می درخشد و همین انوار درخشان است که مولوی را به حد یک عارف بزرگ و یک اندیشمند فرهیخته جلوگر می سازد.
مولوی مانند عاشقی جلوه می کند که به حد کمال از معشوق خود کامیاب شده و او را در جسم و جان خود می کشاند و می خواهد فقط شیرینی او را به دیگران هم منتقل کند. اینکه چرا مولانا حتی کوچکترین اشاره ای به آموخته های خود از شمس نمی کند، جای شگفتی است! آیا او با کتمان کردن این اسرار می خواست جان استادش را حفظ کند؟ آیا قصد داشت سخنان بی پروای استادش را در قالبی ارائه کند که تحمل آن برای دیگران تحمل پذیر باشد؟ آیا می خواست با لعابی شیرین تلخی سخنان استادش را از میان بردارد؟
اینها و دهها پرسش بی پاسخ دیگر می تواند علل کنار گذاشتن نام شمس در لابلای موضوعاتی که مطرح می کرد باشد. به عنوان مثال مولوی نظریات کفر آمیز شمس را در کتاب مثنوی خود بدون نام بردن از شمس مطرح می کند. سپس در مقام پاسخگویی خطاب عتاب آمیز خود را بر سر «شمس»ی که در قالب یک موجود خیالی و با نام و نشانهای متفاوت مطرح کرده بود می ریزد. حال آنکه به نظر می رسد که قصد مولانا بازگو کردن سخنان پیر خود بوده و پاسخگویی اش نیز فقط فرار از عواقب پرسش هایی بود که می پنداشت، بایستی مطرح گردد و در عین حال، کفرگویی محسوب نگردد.
افلاتون با آزادی نسبی که در اثر دمکراسی در یونان وجود داشت، سخنان استادش را بازگو می کند. اما سخنان سقراط بویژه آنچه از زبان او توسط افلاتون بازگو شده است، با سخنان شمس و شرایط روزگار او و مشکلات دورانش فرق می کرد. یعنی در مقابل حکومت دمکراسی یونان زمان سقراط و افلاتون، در شرق و در زمان شمس و مولوی، تعصب مذهبی حاکم بر دنیای اسلام بود. خلیفه مسلمین در مقر خلافت خود، بغداد و فرمانروایان ترک متعصب مسلمان شده نیز زمام امور بسیاری از سرزمینهای قلمرو اسلامی را با فقهایی همچون«فخر رازی»ها میچرخاندند. در چنین اوضاع و احوالی دل شیر می خواست که بتواند سخنان شمس را به آن گونه که از زبان او و بخصوص در خلوت و تنهایی جاری شده بود بر ملا کند.
بی شک، در حسن نیت مولوی نمی شود تردید کرد و او را از این بابت مورد سرزنش قرار داد. ارزش والای او در این است که آنچه از شمس آموخته بود، بدون ذکر نام شمس به کتابت کشید به این نیت که جان او را از گزند دشمنان که دشمنی آشکار آنها را به چشم خود دیده بود، در امان بدارد. افلاتون شیوۀ برخورد سقراط را با مسائل مربوط به فلسفه و راه رسیدن به شناخت را مطرح می کرد. حال آنکه مولانا سخنان تیز و تند شمس و برخورد او را با معضلاتی مطرح می نمود که هر یک از آنها به تنهایی کفر مطلق محسوب می شد. او می بایستی این هنر را داشته باشد که بتواند در شرایط اختناق روزگار خود و در حضور موج عظیم متعصبین قشری که گرداگردش پراکنده بودند، این سخنانرا آشکار سازد.
فرق مولوی با افلاتون به همان میزان است که بین شمس و سقراط تفاوت وجود دارد. مولوی بی آنکه جامۀ کفر را به تن شمس بپوشاند و او را در مظان اتهام قرار دهد، آنچه را از او آموخته بود به زبانی که فهم آن برای همگان آسان باشد بازگو کرد و کوشید با به نعل و به میخ زدن تا آنجایی که مقدور بود، تندی افکار و اندیشه های شمس را بگیرد. به این منظور نیز شیوۀ خاصی را برگزید که خود این شیوه نیز تا آنروز هرگز به کار گرفته نشده بود. روش مولوی برای بازگو کردن افکار و اندیشه های شمس را می توان در لابلای قصه های مثنوی به سادگی ملاحظه کرد.
او در این شیوه، نخست کفرگویی های شمس را از زبان این و آن مطرح می کند و سپس به پاسخ گویی آنها می پردازد تا به قول معروف هر کسی هر چه را پسندید انتخاب کند. این شیوۀ گفتمان، شیوۀ ابداعی مولوی است و پیش از او هیچ کسی به این گونه سخن پراکنی نکرده بود. نگاه کنید به قصۀ موسی و شبان که به چه زیبایی از عهدۀ این امر بر می آید.
بی جهت نیست که با لاپوشانی هایی که توسط مولوی و شرح و تفسیری که علاقمندان او برای در امان نگهداشتن آثارش از تیغ تیز تکفیر متشرعین به کار برده شده بود، تا زمانهای بس دراز داشتن و خواندن مثنوی از نظر شرعی حرام محسوب می شد و چه بسا اکنون نیز چنین است. فراموش نکنیم که آثار مولوی یکی از تنها آثاری است که متشرعین آن را آنقدر نجس می شمردند که با انبر آن را جا به جا می کردند.
آنچه در این میان حائز اهمیت است و پژوهشگران کمتر بدان پرداخته اند، این است که سقراط به دلیل کفرگویی از طرف دولت آتن محکوم به مرگ می شود، ولی افلاتون پس از چندین سال آن محکوم به مرگ را به عنوان یک قهرمان به همان جامعه می قبولاند. در حالیکه مولوی نمی تواند شمس محکوم به مرگ دسیسه گران را حتی به دوستداران خود بقبولاند. چنانکه می بینیم، نام سقراط با همۀ بزرگی افلاتون، در تمام دوران بالای سر او خود نمایی می کند. در حالیکه مولوی با همۀ کوششی که برای زنده نگهداشتن نام شمس به کار برد، جز افسانه سرایی های عامیانه یادی از او نمی شود. گویی شمس تند بادی بود که در گذر زندگی مولوی وزیده و رفته است.
دیگر مسأله ای که در این باره گفتنی است، این است که هم مریدان مولوی و هم دوستداران او، بیشتر به شماتت شمس پرداخته اند تا به هنر و هنرمندی او در پروراندن مولوی. گویی اگر هم شمس نبود، مولوی«مولوی» می شد. در حالیکه چنین نیست و مولانا تربیت شدۀ شمسی است که او را علاوه بر این که از قیل و قال مدرسه و مسجد و منبر بیرون کشید، در عین حال به مسیری انداخت و در جایگاهی نشاند که نام و یادش تا ابد جاودانه بماند. . بقول استاد شهریار:
نی همین برطبع مُلا آفرین/ آفرین، بر شمسِ«ِمُلا-آفرین»
4- شمس و مولوی
در سرگذشت این دو اعجوبه عرفان تنها صحبتی که می شود، دگرگونی حال مولوی پس از دیدار شمس است. این که این دگرگونی به چه مناسبت و یا تحت چه مسائلی و چه تعلیماتی بوده است، هیچ کس سخن نمی گوید. با اینکه امروزه مقالات شمس در دسترس ماست و سخنان کوتاه و پر معنای او را می خوانیم و با وجود اینکه با نگاهی ژرف به مثنوی معنوی رگه های بسیاری از همین کلمات کوتاه شمس را در قصه های آن می یابیم، اما کمترین اشاره ای به اینکه مولوی مانند افلاتون که فلسفۀ استادش را بیان می کند، نمی کنیم. وظیفۀ جویندگان اینجاست که بکوشند و رد پای شمس را در قصه های مولوی پیدا کنند.
آنچه مسلم است در دیدار نخستین شمس و مولوی و دیگر نشست های آن دو مسائلی مطرح می شود که زیر بنای آثاری می شود که از مولوی باقی مانده است. مولانا چکیدۀ مسائل مطرح شده در این دیدارها را در آثار خود بازگو می کند. منتهی به شیوه ای که کمترین گزندی از آن به استادش نرسد. شاید هم این خواستۀ خود شمس بود که نام و یادی از تعلیمات او به میان نیاید که او خود را بی نیاز از آن می دید. شاید هم می دانست که رنگ و بوی هر گلی به هنر باغبان و قدر و منزلت هر بزرگی به میزان ارزش استاد او وابسته است. بنابراین، برایش همینقدر کافی بوده که مولوی همت کند و سخنانش را بپراکند.
شمس و مولوی، سقراط و افلاتون با این که به گذشته های دور تعلق دارند، اما همچنان از تارک عرفان و فلسفه نور افشانی می کنند. با اینکه بعد از سقراط و افلاتون هزاران فیلسوف آمده و رفته اند و بسیاری از آنها نیز صاحب اندیشه های ژرفی بودند، ولی نام این دو تن هنوز که هنوز است، زیر بنای آموزش مدارس فلسفه میباشد. چنانکه شمس و مولوی نیر در تمام این ایام با وجود پیدا شدن عرفای نامدار دیگری همچنان در بلندای مکتب عرفان قرار دارند و روز به روز هم جلوۀ بیشتری می یابند.
خوشبختانه امروز به همت جمعی از دوستداران مولوی این بزرگ مرد مکتب عرفان در جایگاهی که شایستۀ مقام و منزلت اوست قرار گرفته است. اما دریغ است در چنین فرصت استثنایی جایگاه شمس روشن نگردد و او نیز همراه تنها شاگرد خود بر کرسی افتخار ننشیند.
مولوی، افلاتون شمس است. همانطور که افلاتون، نام سقراط را بر تارک فلسفه نشانده است، مولوی نیز می بایستی چنان می کرد. می دانیم که او در حد توان خود و موقعیت زمانش کوشش کرده بود که شمس را در مقامی که شایستۀ اوست بنشاند. به نظر من کوتاهی از پی آمدگان مولوی بود که به این امر بی التفاتی نشان دادند و در شناساندن ارزش هنر و اثر شمس در ساختن مولوی کوتاهی کرده اند. آنچه سبب شهرت سقراط بود، تنها نوشته های افلاتون نبود، بلکه نشر نوشته های افلاتون توسط دوستدارانش بود که باعث شناسایی بزرگی سقراط گردید. در حالی که دوستداران مولوی تا به امروز در نشان دادن تلاشی که شمس برای مولانا شدن مولوی کرده است کمترین قدمی بر نداشته اند.
اگر بر خلاف گذشتگان نگاهمان را دقیقتر به زمانی بیاندازیم که شمس با حضور خود باعث دگرگونی مولوی می شود. بی شک بهتر می توانیم به ارزش حضور او در زندگی عرفانی مولوی پی ببریم. کاری به نوشته های سطحی و عامیانه ای که در بارۀ دیدار این دو تن کرده اند نداریم، بلکه می خواهیم این دیدار را از دریچه ای نگاه کنیم که منطبق با واقعیتها باشد.
قصه هایی که از سر آغاز دیدار این دو عارف بزرگ ذکر کرده اند را همه می دانند. این قصه ها در بهترین وضع می تواند در قالب کرامات عرفا گنجانده شوند و ما را با آنها کاری نیست. زیرا نظایر آن را در تذکره اولیاء عطار به فراوانی می یابیم که پاسخگوی پرسش هیچ پژوهشگری نیستند. قرار دادن ارتباط شمس و مولوی در ردیف آن شیخی که تنها هنرش در مکتب عرفان، اشک ریختن در پشت بام و جاری شدن اشکهایش از ناودان بود، بی احترامی به شمس و بی ارزش جلوه دادن هنر اوست. سخن از دیداری است که سبب می گردد، شیخ و مفتی و واعظ معتبری، کلاس درس و مسجد و منبر را رها می کند و به چنان شوریدگی می افتد که کارش به رقص و پایکوبی می کشد و به شعر و شاعری که در مذهب او حرام است می پردازد. چنین شوریدگی را نمی توان در یک برخورد ساده، چنانکه در شرح حال این دیدار آمده است قرار داد. آنانی که شوریدگی مولوی را از شنیدن سخنی دانسته اند، بسیار ساده انگارند. شوریدگی و دگرگونی مولوی در یک دیدار و از یک سخن حاصل نگردیده است. آن دو بنا به روایاتی معتبر، چهل شبانه روز و به قولی سه ماه به دور از قیل و قال مدرسه و دید و بازدیدهای مریدان و به خلوت و تنهایی پناه برده و با هم به گفتگو نشسته بودند. در این شبانه روز ها، بین مولوی و شمس چه گذشته است بر هیچ کس مکشوف نیست. قدر مسلم در این ایام مولوی گوش به سخنان شمس سپرده و با افکار و اندیشه های او بهتر و بیشتر آشنا شده و خود نیز نظراتش را ارائه داده است. آنچه از حاصل این دیدار می دانیم، دگرگونی مولوی است، نه از یک جمله ای که حتی در روایت آن اختلاف وجود دارد.
شمس برای ساختن شخصیتی همانند مولوی بایستی بسیار کوشیده باشد. این نیست که«با پرتاب کردن کتابهای مولانا به درون حوض آب و خشک بیرون کشیدنشان از آب» و یا گفتن اینکه «آیا بایزید بزرگتر است یا مصطفا؟» مولوی یک باره دگرگون شده و به «مولوی» تبدیل گردیده باشد.
در روایاتی آمده است، این دو در زمان اقامت خانوادۀ مولوی در ارزنجان که شمس هم در آنجا ساکن بود، یکدیگر را ملاقات کرده اند. در مقالات شمس نیز آمده است که در حلب یا دمشق چه بسا در محضر ابن عربی یکدیگر را دیده بودند. شمس بر خلاف آنچه در تذکره نامه ها و یا در شرح حال مولانا بدان اشاره شده، عارف گمنامی نبوده است. او در گشت و گذار خود به دلیل شهرتی که داشت با بسیاری از عارفان بزرگ زمان خود رفت و آمد و نشست و برخاست داشته است.
با بزرگان سرشناس این طایفه مانند ابن عربی، اوحدی کرمانی، شیخ شهاب هریوه و بسیار دیگر که همگی از عارفان و فلاسفۀ نامدار بودند، دوستی و ارتباط داشته. به یقین برای مولوی که چندین سال از جوانی خود را در شام(حلب و دمشق) سپری کرده است، اگر هم از محضر شمس استفاده نکرده باشد، بی شک از مقام و منزلت وی آگاه و از احترامی که در نزد بزرگان طایفه داشته با خبر بوده است.
بگذارید از زاویۀ دیگری به موضوع نگاه کنیم. مولانا چه در زمان زنده بودنش و چه پس از در گذشت او، در چنبرۀ نفوذ کسانی قرار داشت که او را مقتداء و قطب و مرشد و پیر خود می دانستند و به روال آنروزگاران معرکه دار مکتبش بودند. چه بسا در این اندیشه که با باز کردن طریقتی به نام او، دنبال کراماتی می گشتند تا بتوانند او را در صدر طریقت بنشانند که دیدار و دگرگونی حال مولوی را از زمرۀ این کرامات قلمداد کرده اند.
پیر و مرشد هر طریقتی، از دید مریدان آن طریقت و بخصوص آنانی که پس از درگذشت پیر و مرشد خود، عهده دار ادارۀ طریقت می شوند، علاقه ای به این که به پیش از سر سلسلۀ طریقت خود التفاتی نشان دهند ندارند. هدف اطرافیان مولوی این بود که طریقتی بنام«مولویه» با سر«سلسله – گی» مولوی بر پا دارند. لذا این طریقت بایستی فقط با مولوی آغاز گردد، بی آنکه به پیش از او توجه گردد. این که مولوی در بر پایی این طریقت شریکی داشته باشد، به نظر آنها قابل قبول نبود. بخصوص این که این شریک کسی مانند شمس باشد که نه تنها مریدان او را بر نمی تابیدند، بلکه حکومت وقت نیز که رعایت شریعت را برای حکمرانی خود از الزامات می دانست، او را نمی پسندید. به قول استاد محمد علی نجفی دست پنهانی عوامل حکومت در کشته شدن شمس از دید کسانی که از شرایط آن زمان آگاهند به روشنی دیده می شود. (به نقل از فصلنامه کاوه)
سلطان ولد پسر مولوی که پس از او پیر و مرشد مریدان می گردد و جانشینان او چه از نظر حفظ موقعیت سر سلسله طریقت خود و چه با توجه به جو حاکم زمان و شرایط مکان، تا آنجایی که امکان داشت، از توجه به شمس و تأثیر او بر مولوی پرهیز کردند که البته چندان ایرادی بر آنها وارد نیست. به کسانی هم که سالیان دراز پس از سر جنبانان طریقت مولویه در این باره سکوت اختیار نموده اند، با توجه اقتدار شریعتمداران در ممالک اسلامی ایرادی نمی توان گرفت. اما بر ما این ایراد وارد است که اگر بخواهیم همچنان در شناساندن چهره ای که باعث و بانی ظهور شخصیتی مانند مولوی شده است، سکوت کنیم و نخواهیم ارزش واقعی مقام «شمس» را آشکار سازیم *
مولوی به زبان خود تا آنجا که مقدور بود، کوشیده است که شمس را بشناساند، اما دیگران که می بایستی راه او را ادامه می دادند از خود همتی نشان نداده اند. در حقیقت«مولوی» که افلاتون«شمس» بود، در حد افلاتون تلاش کرده است، ولی دوستداران او مانند دوستداران افلاتون همت نداشتند و کار مولوی را دنبال نکردند. «پیروان»افلاتون شمس،«همت» دوستداران افلاتون سقراط را نداشت که کار او را پی بگیرند.
اگر نخواهیم به جای عیب و ایراد گرفتن از پیشینیان که در مورد شناساندن شمس کوتاهی کرده اند، قدم مفید و مثبتی برداریم. روزنه هایی در دست هست، به خوبی می شود از طریق این روزنه ها واقعیتها را آشکار ساخت.
اولین روزنه را خود مولوی برای ما گشوده است. آثار مکتوب او پر است از ادب و احترام و ارج نهادن به شمس. شمسی که تا حد خدایی او را ستایش می کند. چنین ستایشی آن هم از جانب شخصی مانند مولوی، هزاران معنا می تواند داشته باشد که یکی از آنها مقام و منزلت استادی اوست بر مولانا. پس مقام و منزلت شمس برای مولوی، کمتر از سقراط برای افلاتون نبوده است.
دومین روزنه ای که در دست داریم، مقالات شمس است که نسخه ای از آن توسط فرزند مولوی سلطان ولد تهیه و تنظیم شده است. وقتی به درون مقالات سر می کشیم و آثار مولوی را کنار آن می گذریم، می بینیم که بسیاری از گفته های مولوی در آثارش، از زبان شمس تراوش کرده است و خود این موضوع نشان می دهد که چقدر مولوی تحت ثأثیر سخنان و افکار و اندیشه های شمس بوده است. بگذریم از این که شیوه ای که مولوی در ارائۀ نظرات شمس برگزیده است، به گونه ای با شیوۀ افلاتون در ارائۀ نظرات سقراط مشابهت دارد. یعنی همانطور که ما نمی دانیم کدام یک از گفتار افلاتون متعلق به سقراط و کدام یک سخن خود اوست، در آثار مولوی نیز مشکل است میان سخنان شمس و مولانا تفاوت گذاشت.
سومین روزنه این است که شمس علاوه بر چهل شبانه روز یا سه ماه خلوت گزینی با مولوی، شانزده ماه در نخستین سفر خود با مولوی محشور بوده است. آنچه در این مدت از مولوی به ظهور می رسد، شور و حالی است که در اثر تعلیمات شمس پیدا می کند. یعنی پای کوبی و دست افشانی است و رها کردن قیل و قال مدرسه. پس از رفتن شمس، تازه شوریدگی واقعی مولوی با تأمل و تعمق از آنچه از او آموخته بود، به بار می نشیند و مولوی ساز می شود.
به سخن دیگر با بودن شمس، مولوی شور ظاهری خود را به بروز داده بود. بدین معنا که از گذشته اش و از تار پود افکار و اندیشه های پیشین خود رها شده و به دنیای تازه ای قدم گذاشته بود. اما با رفتن شمس شور و حال درونی او ظاهر می شود و آنچه از جوش و خروش در درون او می گذاشت، اندک اندک به بیرون میتراود و آن زمانیست که مولوی«مولوی»می شود.
اگر نخواهیم به روزنه های دیگری نگاه کنیم و به همین سه مورد بسنده کنیم، می بینیم که تأثیر شمس بر مولوی بیش از آن است که تا کنون همۀ ما به آن توجه نشان داده ایم و بیش از تأثیری است که سقراط بر افلاتون گذاشته است. بخصوص اگر به این نکته نیز توجه کنیم که افلاتون تنها شاگرد سقراط نبوده و تنها هم به او اکتفا نکرده است، بلکه او پس از سقراط دوازده سال دور جهان گشت و از اساتید دیگر نیز بهره گرفت. در حالیکه مولوی در دگرگونی حال خود تنها استادش شمس بود و پس از او نیز هیچ استادی در تعلیم او سهمی بر عهده نداشته است.
حال با این توضیحات، می توانیم به یک نتیجۀ برسیم، و آن این که در مولوی شدن مولوی هیچ کسی جز شمس دخالت نداشته است. کنار گذاشتن شمس از مولوی خطایی بزرگ و گناهی عظیمی است و غیر قابل بخشش در حق شخصیتی که خود مولوی بیش از همه در نشان دادن بزرگی او سعی کرده و سنگ تمام گذاشته است.
قدر مسلم، نهادن شمس در جایگاهی که شایستۀ اوست، کمترین لطمه ای به مقام و منزلت مولوی وارد نمی کند. چنانکه افلاتون هم بدون در نظر گرفتن مقام ارجمند سقراط افلاتون است. بنابراین، جا دارد که ما نیز تصور نادرست خود را از جایگاه شمس، همچون یک درویش ژنده پوش و دورگرد و حتی به قولی لاابالی! بیرون بکشیم و به جایگاه یک استاد و پیر و مرشد و عارفی که شاگرد و مریدی مانند مولوی را به فرهنگ جهان هدیه کرده است بنشانیم و بشناسانیم. او را هم بزرگ و ارجمند بدانیم و بداریم که بی شک بدون نظر کیمیا اثر شمس تبریزی، نه ما و نه جهانیان «نادره گوهری» مانند مولوی را نمی توانستیم داشته باشیم.
پاریس - 20/01/ 2008
خاستگاه: راياپيامي از دكتر تورج پارسي
در همين زمينه، نگاهي كوتاه به زندگي و كارنامهي مولوي در يك فيلم ويديويي ↓
http://link.brightcove.com/services/link/bcpid1114158371/bclid1113465429/bctid1420196195
خاستگاه: راياپيامي از دكتر سيروس رزّاقيپور
١٣. برگي از تاريخ ِ ايران ِ معاصر: درگيريي ِ يك بانو در رنج و شكنج ِ مبارزهاي دشوار
مريم فيروز (فرمانفرماييان)، همسر نورالدّين کيانوری، دبير کل پيشين حزب توده ايران، روز چهارشنبه ۲۲ اسفند، در سن ۹۴ سالگی درتهران درگذشت. ↓
http://www.radiofarda.com/Article/2008/03/14/o2_firooz.html
خاستگاه: تارنماي راديو فردا
در همين زمينه، دو گفتار ديگر را – كه يكي «امضا محفوظ» و ديگري بي امضا نشريافتهاست – در اين دو جا بخوانيد ↓
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=14254
و
١٤. زبان مادری و کیستیي ِ ملی: دنبالهي ِ پژوهشي ارزنده و روشنگر
دنبالهي ِ پژوهش ِ مزدك بامدادان را با عنوان ِ ۲۴. "پیوستگی" و کیستی ِایرانی - زبان مادری و کیستی ِ ملی
در اين جا بخوانيد ↓
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/15632/
١٥. گزارشهايي از كوشش و كُنِش ِ يك ناشر ِ پُرتوان و كامْياب ِِ ايراني در آمريكا
در اين دو جا بخوانيد ↓
http://www.mazdapublisher.com/
و
http://www.humanities.uci.edu/persianstudies/
خاستگاه: راياپيامي از كامران جبّاري (مدير ِ انتشارات مزدا- كاليفرنيا)
١٦. هيجده ديدگاه در گفتْمان ِ پيچيدهي ِ «روشنفكري در ايران»
در روزنامهي ِ اعتماد، چاپ ِ تهران، شمارهي ِ ١٦٤١- بامداد ِ سه شنبه ٢٨ اسفند ١٣٨٦ آمدهاست:
گفتارهايي در باب روشنفکري
گفتارهايي در باب روشنفکري قرارست به نسبتي بپردازند که روشنفکران با مردم و قدرت برقرارميکنند. تلاش کرديم موضوع را با پرسشهايي روشن و مشخّص با نويسندگان در ميان بگذاريم تا حاصل کار، مجموعهيي منسجم -- ولو محدود به پرسشهايي خاص -- باشد. جز در مورد آقاي کيميايي که لطف فرمود و در آخرين لحظات همراه ما شد، بقيّهي ِ بزرگواران، به صورت مکتوب به محورها پرداختهاند يا به پرسشها پاسخ داده اند. اصرار ما بر مکتوب بودن و پرهيزمان از مصاحبه نيز دليلي نداشت جز تأکيد بر اين نکته که انديشه ها، هنگام مکتوب شدن، بسيار پختهتر از زمانياند که به زبان ميآيند. همين اصرار باعثشد كه امکان همْياريي ِ برخي ازعزيزان را ازدستبدهيم. طبق همان قاعدهي ِ هميشگي که کارهاي روزنامهنگارانه، همواره در «نوترين» دقيقهي ِ ممکن به انجام مي رسند، امکان انتشار مطالب برخي از بزرگواران ميسّرنشد و شرمندهي ِ رويشان مانديم. مِنْ باب ِ رعايت احتياط يادآوريميکنيم که ترتيب ِ انتشار ِ گفتارها، مبتني برهيچ ترجيحي نبوده و دليلي جز اقتضائات صفحهآرايي نداشتهاست.
در پي ِ اين يادداشت، شانزده گفتار ِ زير، آمدهاست:
١. سوسن شريعتي: كدام روشنفكر؟
٢. دكتر رضا داوري اردكاني: خزان ِ روشنفكري
. ٤. عبّاس مُخبِر: دُنْكيشوتهايي بر پهنهي ِ تاريخ
٥. دكتر بابك احمدي: روشنفكران، دولت و مردم
٦. حافظ موسوي: كارنامهي ِ روشنفكريي ِ ايراني در سه حركت
٧. مديا كاشيگر: مه ٦٨، چهل سال بعد
٨. م. س. حنايي كاشاني: سگها و گرگها، دانشگاهيان و روشنفكران
٩. يونس تراكمه: روشنفكريي ِ آل ِ احمدي
١٠. آندرو آستين- ترجمهي ِ افسانه نجمْآبادي: نهادينهكردن ِ ضدّ ِ روشنفكري
١١. جواد مُجابي: كارخانهي ِ فراموشيسازي مقابل ِ كافه آزادي
١٢. محمّدرضا تاجيك: روشنفكر ِ ايراني و قدرت
١٣. حسين فراستْخواه: ليبراليسم و روشنفكران
١٤. مسعود كيميايي: همان صدا، همان اركستر
١٥. سعيد عفيفي: بحثي دربارهي ِ رابطهي ِ متقابل ِ سينماي ايران و گرايشهاي ِ روشنفكري- كدام روشنفكر؟ كدام سينما؟
١٦. علياشرف درويشيان: نسبت ِ روشنفكري با ادبيّات
متن ِ گفتارهاي ِ شانزدهگانه را در اين جا بخوانيد ↓
نيلوفر بيضايی: ميرزا فتحعلي آخوندزاده، پيشْگام فكریي ِ مشروطه در چندين عرصه http://www.newsecularism.com/2008/C/032208-Nilu-Beizai-Akhundzadeh.htm
شمس الله مريجى: پيشْقراولان سكولاريسم در ايران (از ديد يک نويسندهي ِ مذهبی)
http://www.newsecularism.com/2008/0308-C/032208-Shamsollaah-Mariji-First-Secularists.htm
خاستگاه: راياپيامهايي از پيام جهانگيري- تهران و نيلوفر بيضايي - اتريش
١٧. داستان ِعشق، دربارهي ِ فرش ِ ايراني: فيلم كوتاهي از «عبّاس كيارستمي»
در اين جا ببينيد ↓
http://www.youtube.com/watch?v=vZmD04YSqhc
خاستگاه: راياپيامي از بهروز بيگدلي - بريزبن- استراليا
١٨. «پير ِ احمدآباد»: فيلمي ويديويي دربارهي ِ زندگي و پيكار ِ رهاييبخش ِ «دكتر محمّد مصدّق»- پيوستي بر درآمد ِ ٣:٧١، زيرْبخش ِ ٢٦
در اين جا ببينيد و بشنويد ↓
http://www.sharemation.com/bakhtar/Weblog/pirahmadabad4.html
خاستگاه: رايا پيامي از احمد رنّاسي - پاريس
١٩. رهنمود به يك جُنگ ِ بهاري و نوروزيي ِ ديگر با گراميداشت ِ ياد ِ نياكان ِ رنجْآزمودهي ِ ايرانيان
بهارانهي ِ تارنماي ِ از اين اوستا، دستْآورد ِ انديشه و گفتار و كردار ِ نيك ِ پژوهندهي ِ جوان، آقاي ياغش كاظمي را در اين جا ببينيد و بخوانيد و بشنويد ↓
http://asha.blogsky.com/
خاستگاه: راياپيامي از ياغش كاظمي - تهران
٢٠. طرح يك مشكل ِ بزرگ ِ اجتماعي، فرهنگي و هنري در جامعهي ِ ايران و فراخوان به كوششي مَدَني براي رودررويي با تباهكاري
عصر ِ نو، روزنامهي ِ بامداد ِ تهران در شمارهي ِ دوشنبه ۲۰ اسفند ۱۳۸۶ - ۱۰ مارس ۲۰۰۸ خود، گفتاري خواندني دارد از عمّار مَلِکی با عنوان ِ :
مهرْوَرزی با «مهرْجویی» (دربارهي ِ فيلم ِ "علی سنتوری" ساختهي ِ داريوش مهرجويي)
متن ِ اين گفتار ِ دلْسوزانه و چارهجويانه را در اين جا بخوانيد ↓
http://asre-nou.net/1386/esfand/20/m-mehrvarzi.html
خاستگاه: راياپيامي از دكتر كاظم ابهري، ادلايد - استرالياي ِ جنوبي
٢١. متن ِ كامل ِ فيلم ِ پويانماي «پرسپوليس»، ساختهي ِ "مرجان ساتراپي"
در اين جا ببينيد ↓
خاستگاه: راياپيامي از نيلوفر بيضايي - اتريش
٢٢. يك بانوي ِ دانشْآموخته و كارشناس ِ ايراني به سِمَت ِ «معاون ِ وزارت ِ امور ِ خارجهي ِ آمريكا» برگزيدهشد
گزارش ِ اين خبر را در اين جا بخوانيد ↓
http://tabnak.ir/pages/?cid=8165
خاستگاه: راياپيامي از فرامرز- تهران (بر بنياد ِ گزارشي در تارنماي ِ تابناك)
٢٣. «خيلي هزارتومان!»: طرحْطنزي به مناسبت ِ اعلام ِ خبر ِ چاپ ِ اسكناس ِ دههزارتوماني و شدّت ِ تورّم و افزايش ِ نرخ ها در ايران
خاستگاه: راياپيامي از هُرمَز مميّزي - تهران
٢٤. درخواست ِ یاری برای ِ نجات ِ میراث ِ کهن ِ ایران در منطقهي ِ «هُرمَزْ اردشیر»
شکايتْنامهي ِ شهروندان ِ استانهای ِ جنوب ِ غربیي ِ ايران و کانون ِ فرهنگیي ِ لُر ِ بختياری به يونسکو
متن ِ اين شكايتنامهي ِ مهمّ را در اين جا بخوانيد ↓
http://www.savepasargad.com/march/hormoz%20ardeshir.htm
در همين زمينه، سرپرست ِ كميتهي ِ بين الملليي ِ نجات ِ دشت ِ پاسارگاد در راياپيامي جداگانه، با خطابي همگاني به همْميهنان دوستدار ِ يادمانهاي كهن ِ تاريخي و فرهنگي، نوشتهاست:
«دوستان و همکاران ِ گرامی ام،
هُرْمَزْ اردشير به شما نياز دارد
لطفاً صدای آن را بازتاب دهيد!»
با مهر
شکوه ميرزادگي
خاستگاه: راياپيامي از دفتر ِ كميتهي ِ بين الملليي ِ نجات ِ دشت ِ پاسارگاد
٢٥. «مُرغ ِ سحر» در انتظار ِ روشنایی ِ صبح: اندوهْنوشتهي ِ جواني دلْسوخته و آيندهنگر براي كوچ ِ ناخواستهي ِ استادي ديگر از ميهن
یادداشتی برای زادروز زرتشت و کوچ استاد عزیزم دکترغلامرضا وطن دوست
به ترانهي ِ "مرغ ِ سحر، ناله سرکن..." گوشمیکنم و به شب ِ پیش، میاندیشم. به شب ِ غمْباری دیگر.
همیشه با خود اندیشیدهام که آیا بهتر نبود اشیاء و آثار ِ گرانْقدر و گرانْسنگ ِباستانیي ِ ایران که در موزههای خارج از کشور نگاهداریمی شوند، در خود ایران می ماندند و ما ایرانی های مدّعیي ِ فرهنگْدوستی و فرهنگ شناسی، خودمان از آنها نگاهداریمیکردیم و به آنها ارجمینهادیم؟
امّا هرگاه که به پارسه و پاسارگاد و دیگرْ مکانهای ارزشمند ِ تاریخیمان می روم، وقتی رفتار و برخورد و حتی شیوهي ِ نگریستن ِ ایرانیها به آثار ِ ملّیي ِ خود را با جهانْگردان ِ خارجی مقایسهمیکنم، پاسخ ِ پرسشم را بیشتر و بیشتر می یابم و قانع می شوم.
در زمینه های دیگر نیز نگاه ِ ما و برخوردمان به همین صورت است.
راستی ما که مردمانی پُرادعايیم، چرا از اتفاقهای مهمّ ِ اطرافمان این قدر ساده می گذریم؟ واقعاً چرا؟ چرا ما انسانها، حتی به اندازهي ِ پرنده هايی که به تماشای بادها می روند، به توفانهای دردآور و زجرآور اطرافمان توجّه نشاننمیدهیم؟
بچه که بودم، مادرْبزرگم – که ارتباط خوبی با ادبیّات داشت – مثلهای بهجايی میزد. یکی از مَثـَلهای مورد علاقهي ِ ایشان، "قدر ِ زر، زرگر شناسد، قدر ِ گوهر، گوهری" بود.
مفاهیم ِ مَثـَلهای بسیاری را از مادرْبزرگ پرسیده بودم و ایشان هم با حوصله، پاسخ ِ نوهي ِ کنجکاوشان را داده بودند؛ امّا توضیح ِ این مَثَل را به آینده واگذار کرده و فرموده بودند که مفهوم آن را زمانه برایت روشنخواهد ساخت.
*
بگذریم. این مقدّمه از همان زخمهای ذهنم است که به قول ِ هدایت "مثل خوره روح را آهسته در انزوا می خورد و می تراشد."
یکی از عزیزترین ِ عزیزانم – که روزی را یادم نمی آید که به ایشان نیندیشیدهباشم و بهراستی اگر در نوجوانی با این چراغ پرفروغ علم و ادب و معرفت، فرهیختهای به تمام معنیي ِ کلمه و الگوی زندگیام، آشنا نمی شدم نمی دانم امروز اساساً با قلم و کاغذ آشنایی داشتم یا نه – ساعاتی پیش، با پروازی سرد و غمگین، خاک ایران را ترک گفتند و به سمت دانشگاه واشینگتن پرواز کردند.
به این میاندیشم که چراغهای روشنیبخش ِ ما چه ساده در تاریکی، از این سرزمین میروند و ما همچنان زندگانیي ِعادیي ِ خود را میگذرانیم! اصلاً ً دردمان هم نمی آید! اصلاً ً هم به این نمیاندیشیم که دزدانی که به کشتن چراغ آمده اند، چه خوب از تاریکیي ِ حاصل از بیعاریي ِ ما سودمیجویند!
باری، استاد رفتند! استاد رفتند تا کلاسهای ِ درسی را که در سرزمین ِ سرد و غمْگرفتهي ِ خودشان با اشتیاق به آنها عشقمی ورزیدند و آن ها را از ایشان گرفتهاند، در جایی برپاکنند که گوهرشناسان قدر ِ آن را بدانند.
راستی چه اتفاق جالبی. استاد، در شب سالْروز ِ تولّد ِ زرتشت، فیلسوف ِ بزرگ ِ ایرانی که پیامْآور ِ خِرََدْگرایی و روشناییبخشی بود، از این سرزمین رفتند!
ما را چه شده است؟!
شبْیازان ِ چراغْکُش فعلاً ً آسودهبخوابند که چراغها را یکی پس از دیگری، خاموشکرده اند! امّا بیایید باور کنیم که روزی این مشعلهای روشناییبخش و گرمازا، اين گوهرهای ِ تبعیدیي ِ ما نیز– مانند آتش ِ مقدّس ِ زرتشت که در پی ِ آزار ِ بیگانگان، برای جلوگیری از خاموشیي ِ آن به اجبار، از این سرزمین به هندوستان کوچ داده شد و سپس در دوران رضاشاه به سرزمین ِ اصلیي ِ خویش بازگشت – روزی برخواهندگشت.
به ترانهي ِ "مُرغ ِ سحر، ناله سرکن..." (ترانهي ِ مورد ِ علاقهي ِ استاد دکتر وطن دوست) گوشمیکنم و به "مُرغ ِ سحری" که در انتظار ِ "روشناییي ِ صبح" است میاندیشم.
زادْروز ِ فیلسوف ِ خِرَدْمند ِ ایران بر شما خجستهباد!
پیام جهانگیری
سحرگاه ششم فروردین ماه ٢٥٦٧
خاستگاه: راياپيامي از پیام جهانگیری - تهران
٢٦. نام زبان ما به انگليسی چيست:
کامران تلطف
برگرفته از: روزنامه ي اعتماد- تهران، گفتاورد از شوراي گسترش زبان فارسي
http://www.etemaad.com/Released/86-12-28/241.htm
رساله در باب آزادي
پيش بيني و پيشگويي در علوم اجتماعي
در اين جا بخوانيد ↓
http://www.etemaad.com/Released/86-12-28/241.htm

http://www.barackobama.com/2008/03/20/obama_statement_commemorating_1.php
Obama Statement Commemorating the Persian New Year
Chicago, IL March 20, 2008
On behalf of Michelle and my two daughters, I want to offer my best wishes to you for a happy and prosperous Persian New Year. Nowruz has been celebrated for at least 3,000 years by millions worldwide including over 1 million Iranian Americans in the United States. As I campaign across the country, I am frequently reminded of the tremendous contributions and aspirations of Iranian Americans. Iranian Americans have contributed to the social, economic, and cultural fabric of this nation. Together, we will help write the next chapter of the great American story. It is my great honor to celebrate this Persian New Year with you.
خاستگاه: راياپيامي از دكتر كاظم ابهري- ادلايد، استرالياي جنوبي
متن گزارش را در اين جا بخوانيد و تصويرهاي همايشها را ببينيد ↓
http://www.savepasargad.com/Nowrooz1387/sansour%20khabari_Nowrooz.htm
خاستگاه: راياپيامي از شكوه ميرزادگي - دنور، كلرادو- آمريكا
٣٠. ويژهنامهي ِ سيامين سال ِ آغاز تأليف و تدوين و نشر ِ «دانشنامهي ِ ايرانيكا»
درخت ِ دانش ِ بيپايان
دربارهي ِ
دانشنامهي ِ ايرانيكا
Encyclopaedia Iranica
١٤ جلد
Online:
http://www.iranica.com/newsite/articles/v13f3/v13f3004b.html
&
http://www.iranica.com/newsite/
بنيادگذار، سرپرست و مهينْويراستار
استاد دكتر احسان يارشاطر
«چو ديدار يابي به شاخ ِ سَخُن
بداني كه دانش نيايد به بُن»
(فردوسي)
بيشتر ِ ما ايرانيان – چه در ميهن، چه در فراسوي ِ آن – در نگاهباني از ميراث گرانْمايهي ِ فرهنگيمان كوتاهيي ِ بسياركردهايم و آنچه را كه بايد از تاريخ فرهنگ ِ هزاران سالهمان بدانيم و به ديگران نيز بشناسانيم، يا نميدانيم و نميشناسيم و يا دادههايي نادرست و آشفته و بدون ِ پشتوانهي ِ بااعتبار در ذهن ِ خود داريم و در همه جا بازميگوييم و ديگران را هم گمراهميكنيم.
امّا چنين نابساماني در برخورد با يادگارهاي كهن و گنجينهي ِ سرشار فرهنگيمان، نه تنها زيبندهي ِ ما نيست؛ بلكه در جهان ِ امروز، كار ِ ما را به بُنْبست و گمْشدگي در ديگرْ تمدّنها و فرهنگها خواهدكشاند. پس اگر ميخواهيم ايراني بمانيم و در همان حال – چنان كه سزاوار ِ ما و بايستهي ِ اين روزگارست – جهانيشويم، چارهاي جز اين نداريم كه بيدرنگ بهخودآييم و به جبران ِ غفلتهاي گذشته و تا كنونيمان، از يك سو با سنجههاي جهانْشمول ِ امروزين به شناختي فراگير و سامانْمند از گذشته و اكنون ِ فرهنگيمان بپرازيم و از سوي ِ ديگر با زبان و بياني جهاني، در شناساندن ِ پژوهيدهها و دريافتهها و دانستههامان به جهانيان بكوشيم تا همگان بدانند كه ما نوخاستگاني فرومايه و تهيدست نيستيم و كولهباري سرشار از گوهرهاي شبْچراغ ِ روزگاران داريم. *
در يك سدهي ِ اخير كه بر اثر ِ داد و ستد ِ فرهنگي با سرزمينهاي باختري، اندكي به خود آمدهايم، پارهاي از فرهيختگان و دانشورانمان كوشيدهاند كه در اين راه ِ درست، گامبردارند و هرچند كه با دشواريها و بازدارندههاي بسياري روبهرو بودهاند، از كوشش بازنايستاده و كامْيابي هاي نسبي بهدستآوردهاند كه زمينهساز ِ كارها و توفيقهاي ِ بيشتري بودهاست.
تأليف و تدوين و نشر ِ دانشنامهي ايرانيكا به زبان ِ جهانيي ِ انگليسي در يك كانون بزرگ ِ دانش و فرهنگ ِ امروز (دانشگاه كلمبيا - نيويورك) در سي سال ِ اخير، نقطهي ِ عطف ِ مهمّي در زنجيره كوششها و كُنِشهاي ِ ايرانيان ِ دانشور و فرهيخته، در سدهي ِ پشت ِ سر، بودهاست. اين گنجينهي عظيم ِ شناخت ِ ايران، اكنون به چهاردهمين جلد ِ خود رسيده و افزون بر آن، در شبكهي ِ جهاني نيز در پيوندْنشانيهاي ِ دادهشده در عنوان ِ اين نوشتار، در ديدْرَس ِ همگان قراردارد.
امروز مايهي ِ سرافرازيي هر ايراني در هر گوشهي ِ جهان است كه ميتواند در برخورد با هر كس، بگويد من ايرانيام و تاريخ و فرهنگي گرانْبار دارم و سند ِ پُراعتبار ِ آن هم، دانشنامهي ايرانيكا است. آري، ديگر روزگار ِ ياوهسرايي و پريشانْگويي دربارهي ايران، سپريشدهاست و ما با افتخار به عصر ِ دانشنامه رسيدهايم.
پس، اين خويشْكاريي ِ مليي ِ هريك از ماست كه در آستانهي سيسالگيي ِ آغاز ِ نشر ِ دانشنامهي ايرانيكا، آن را به خوبي بشناسيم و به درستي، به ديگران – ايراني و جُزْايراني – بشناسانيم و خدمت ِ سترگ و بزرگ استاد دكتر احسان يارشاطر و همكاران ِ نزديكش و صدها پژوهنده و دانشمند ِ نويسندهي ِ درآمدهاي ِ اين بزرگْترين شناختْنامهي ايران در همهي ِ تاريخ اين سرزمين را قدرْبشناسيم و ارجْبگزاريم.

٣١. فرخندهبادي براي يكسالگيي ِ رسانهاي پويا و پيشْرَو و روزْآمد
نشريّهي الكترونيك ِ روزنامك به سردبيري و نويسندگي و تأليف و تدوين ِ مسعود لقمان و همسر و همكار ِ كوشاي او نيلوفر، در نوروز ِ امسال به يك سالگي رسيد. امّا براي ِ خوانندگان و پژوهندگان ِ دستْآوردهاي ِ اين رسانه، درستْآمد ِ سخن ِ شيواي ِ خواجهي بزرگ در «طيّ ِ زمان و مكان» و «يكشبه، رَه ِ صدساله رفتن» است.
روزنامك در همين دورهي ِ كوتاه، به سبب ِ ويژهكاريي ِ سردبير در فنّ ِ روزنامهنگاري و كوشش و كُنِش ِ دلْسوزانه و شورمندانه ي ِ او و همْگامانش توانستهاست به يك رسانهي ِ حرفهايي ِ پاسخْگوي ِ خواستاران ِ آگاهي و دانستن ِ بهدور از بازداري و وارونهنمايي در درونْمرز و برونْمرز، تبديلشود و خاستْگاه ِ بازْبُرد و پيوند در بسياري از رسانهها در سراسر ِ جهان قرارگيرد و كوششي كامْياب در راستاي ِ فروريختن ِ ديوار ِ ساختگيي ِ ميان ِ دوسوي ِ مرزهاي ِ ميهن به شمارآيد و به تحققيافتن ِ مفهوم ِ «ايران ِ فرهنگيي ِ جهاني»، ياريرساند. درآمدهاي ِ تارنماي ايرانْشناخت، خودْ گواه ِ راستين ِ درستيي ِ اين برداشت است و ويراستار، كامْيابيي ِ نسبيي خود در ورزيدن ِ خويشْكاريي ِ فرهنگياش را تا اندازهاي بدهْكار ِ بهرهگيري از دادههاي روشنگر و روزْآمد ِ اين رسانهي ِ پيشْرَو ميداند و سالْروز ِ آغاز به كار ِ آن را به سردبير و همْكارانش، فرخندهباد ميگويد و پايداري و پوياييي ِ هرچه بيشتر ِ آنان را آرزوميكند. چُنين باد!
*
به همين مناسبت، ويژهنامهاي فراگير ِ گزارش ِ سردبير و برداشتهاي شماري ازهمْكاران ِ وي و راهْپويان ِ فرهنگ، در روزنامك نشريافتهاست كه مي توانيد در اين جا بخوانيد ↓
گزارشی از یک سالگی روزنامک
http://rouznamak.blogfa.com/post-253.aspx
٣٢. بازْنشر ِ يك پژوهش ِ كليدي در گستره ي ِ شناخت ِ ادب و فرهنگ ِ ايران ِ باستان
كتاب ِ رهْ يافتي به گاهان ِ زرتشت و متن هاي نواوستايي، پژوهش ِ ارزشمند و رهنمون ِ دانشمند ِ آلماني هانس رايشلت كه از چند سال پيش از اين ناياب شده بود، سرانجام از سوي انتشارات ققنوس در تهران بازْچاپ شد و همين امروز شماري از آن به دفتر من رسيد. برتري ي اين چاپ بر چاپ ِ نخست ِ كتاب، بازْويرايي ي متن و درستْ گرداني ي پاره اي سهوها و ناروايي هاست كه بر اثر ِ دشواري ي كار ِ ماشين نويسي در چاپ ِ يكم ِ آن، برجامانده بود.
چشم همه ي دوستداران ِ فرهنگ ِ كهن ِ ايراني به نشر ِ تازه ي پژوهش ِ گاهان پژوه و اوستاشناس ِ نامدار ِ آلماني، روشن باد!
دو ترانه ي بلندآوازه برای ِ نوروز و بهار از دو خواننده ي نامدار: پيوست ِ دوازدهم بر درآمد ِ ٣: ٧٢، زيرْبخشِ١
پيام ِ فوري:گزارش ِ نشست ِ سی و ششم و فراخوان ِ نشست ِ سي و هفتم ِ شاهنامه پژوهي در شبكه ي جهاني
نشست سی و ششم شاهنامه پژوهي در شبكه ي جهاني در تاریخ جمعه، بیست و چهارم اسفند ماه سال ١٣٨٦ برابر با چهاردهم مارس ٢٠٠٨ در تارنماي كتابخانه ي گويا برگزار گردید. متنِ ضبط شدۀ گفت شنودهاي نشست سی و ششم را مي توانيد در اينجا بشنوید
نشست سی وهفتم را در تاریخ جمعه نهم فروردین ماه سال ١٣٨٧ برابر با بیست و هشتم مارس ٢٠٠٨ از ساعت نه و سی دقیقه شب به وقت سیدنی، برابر با سه پس از نیمروز به وقت ایران با پالتاک برگزار خواهیم کرد. در این نشست بخش رزم کاووس با شاه هاماوران مورد بحث خواهد بود. برای شرکت در این نشستها، هیچگونه محدودیتی وجود ندارد. لطفأ توجه فرمایید که نشست آینده با استفاده از برنامه ي پالتاک برگزار خواهد شد. پالتاک را از اینجا دانلود کنید وراهنمای ورود به اتاق شاهنامه پژوهی را در اینجا ببینید
واژه نامک نوشین
شاهنامه به روایت دکترمحمّد جعفر محجوب
شاهنامۀ فردوسی در کتابخانۀ گویا
فهرست نام نویسندگان و شعرا در کتابخانۀ گویا
فهرست نام آثار موجود در کتابخانۀ گویا
Wednesday, March 26, 2008
نيايشْ- سرودْواره يي كهنْ مايه برای ِ نوروز و بهار: پيوست ِ يازدهم بر درآمد ِ ٣: ٧٢، زيرْبخش ِ١

Tuesday, March 25, 2008
ترانه سزودهايي نوآيين برای ِ نوروز و بهار: پيوست ِ دهم بر درآمد ِ ٣: ٧٢، زيرْبخش ِ١
چهارشنبه ٧ فروردين ماه ١٣٨٧ خورشيدي
محمّد جلالي چيمه (م. سحر) شاعر ِ توانا و گشاده زبان و شورمند ِ ايراني، "شهربند" ِ غربت ِ پاريس، با همه شرنگ ِ دورماندگي از ميهن كه در كام ِ جان دارد، همواره راستْ قامت، نستوه، بيدادْستيز، آزادي ستا و دوستدار ِ مردمْ سالاري و آدمي خويي و آشتي و زندگي ي بزرگوارانه ي ايراني و انساني بوده و كارنامه ي شعري ي او، گواه ِ راستين ِ اين سخن است. (← http://msahar.blogspot.com/)
*
نشرداده است كه براي هرچه شكوهمندتركردن ِ اين جشنْ آيين ِ ديرينه ي ايراني، در اين پيوست بر جُنگ ِ نوروزي بازْنشرمي دهم.
نوروز ِ نامدار

هر جا گذر آوری دل افروزی تو
آن شادی نوشونده آن دانهء شوق
درخاک نیاکان پریروزی تو
نوروزی و پیک نوبهاری مارا
سرماشکنی شکوفه زاری مارا
یک سال ترا چشم به ره داشته ایم
تا باز نشاط ِ نوبر آری ما را
ای روز بزرگ ، در جهان نامت خوش
زی بستر یاس و نسترن گامت خوش
با صبر ِ بنفشه ، شوق ِ سوسن ، غم ِ گل
از قافلهء بهار پیغامت خوش
ای خوشتر از آن روز کزآن خوشتر نیست
نوروزی و خاک بی تو بارآور نیست
بی نو شدن تو نیست شادی در ابر
بی شوق تو چشمه سار خـُنیاگر نیست
نوروز منا زباستان می آیی
با خُنچهء نـَقل و داستان می آیی
با ما همه روزگار گو کج بازد
شادا که زکوی راستان می آیی
نوروز منا به هفت سینت سوگند
بر نوشــدن ِ نـوآفرینت سوگند
یکسان نِگــَرد به کـُفر و دین دیدهء تو
از دین به صفــا تری به دینت سوگند
نام تو و طرف جویبار و لب کشت
یاد تو و طرح باغ و تصویر بهشت
هم برلب «اهل دین» رود در مسجد
هم برلب «اهل کفر» در کنج ِ کِنشت
خوشتر ز هزار گنج و نقدینهء ما
نوروزی و نامــدار ِ دیرینهء ما
شادآ که صفای قدمت می ستـُرد
گـَرد از دل ما و زنگ از آئینهء ما
هم این جا همراه با بهترین آرزوها هدیهء نوروزی دوستان باد!
بیداد زمانه را زوالی خوش باد
آزادی و صلح را مجالی خوش باد
سالی نه اگر به شادمانی طی شد
سالی که فرا رسید سالی خوش باد
Monday, March 24, 2008
دو گفتار ِ بهاری و نوروزي ي ِ ديگر: پيوست ِ نهم بر درآمد ِ ٣: ٧٢، زيرْبخش ِ١

سه شنبه ٦ فروردين ماه ١٣٨٧ خورشيدي
(٢٥ مارس ٢٠٠٨)
بر پايه ي ِ سنّت هاي كهن ِ ايراني، ششم فروردين ماه، نوروز ِ بزرگ خوانده مي شود. در اين روز، آيين هاي ويژه اي برمي گزاردند. شهرياران در چنين روزي بزم ِ نوروزي ي ِ همگاني برپامي كردند و به ميان ِ انبوه ِ مردمان مي رفتند. زرتشتيان نيز بر پايه ي سنّت ِ خود، اين روز را زادْروز ِ زرتشت مي دانند و از روزگاران باستان تا كنون، در اين روز، در نيايشگاه هاي خود، جشنْ آيين ِ ويژه برگزارمي كردند و مي كنند.
*

در اين دو نشاني، بخوانيد و ببينيد و بشنويد ↓

Friday, March 21, 2008
شعرها و ِ گفتارهاي ِ بهاری و نوروزي ي ِ ديگر: پيوست ِ هشتم بر درآمد ِ ٣: ٧٢، زيرْبخش ِ١
گفتارهاي ِ نوروزي ديگر: پيوست ِ هفتم بر درآمد ِ ٣: ٧٢، زيرْبخش ِ١
نوروز که قرنهای دراز است بر همهی جشنهای جهان فخر میفروشد، از آن روست که قراردادي مصنوعی اجتماعی و يا يک جشن تحميلی سياسی نيست .جشن جهان است و روز شادمانی زمين ، آسمان و آفتاب ، وجوش ِشکفتنها و شور ِ زادنها وسرشار از هيجان ِ هر آغاز . ... نوروز دست مردم را میگيرد و از زير سقفها ، درهای بسته ، فضاهای خفه .... به دامن آزاد و بیکرانهی طبيعت میکشاند : گرم از بهار ، روشن از آفتاب ، لرزان از هيجان ِ آفرينش و آفريدن ، زيبا از هنرمندی باد و باران ، آراسته با شکوفه ، جوانه ، سبزه و معطر از : ?بوی باران ، بوی پونه ، بوی خاک ... شاخههای شسته ، باران خورده ، پاک? ..... نوروز تجديد خاطرهی بزرگی است ، خاطرهی خويشاوندی انسان با طبيعت . هر سال اين فرزند فراموشکار که سرگرم کارهای مصنوعی و ساختههای پيچيدهی خود ، مادر خويش را از ياد میبرد ، با ياد آوری وسوسه آميز نوروز ، به دامن وی باز میگردد و با او اين بازگشت و تجديد ديدار را جشن میگيرد .فرزند ، در دامن مادر ، خود را باز میيابد ؛ و مادر در کنار فرزند ، چهرهاش از شادی میشکفد ، اشک شوق میبارد ، فريادهای شادی میکشد ؛ جوان میشود ، حيات دوباره میگيرد ..... نوروز تنها فرصتی برای آسايش ، تفريح و خوش گذرانی نيست ؛ نياز ضروری جامعه ، خوراک حياتی يک ملت نيز هست ...در ان هنگام که مراسم نوروز را بهپا میداريم ، گويی خود را در همهی نوروزهايی که هر ساله در اين سرزمين بر پا میکردهاند ، حاضر میيابيم و در اين حال ، صحنههای تاريک و روشن و سياه و سفيد تاريخ ملت کهن ما در برابر دیدهگانمان ورق میخورد ، رژه میرود . ایمان به اینکه نوروز را ملت ما هر ساله در این سرزمین بر پا میداشته است ، این اندیشههای پر هیجان را در مغزمان بیدار میکند که : آری ، هرساله ! حتی همان سالی که اسکندر چهرهی این خاک را به خون ملت ما رنگین کرده بود ، در کنار شعلههای مهیبی که از تخت جمشید زبانه میکشید . همانجا ، همانوقت ، مردم مصیبت زدهی ما نوروز را جدیتر و با ايمان بيشتری بر پا میکردند ؛ آری ! هر ساله ! حتی همان سال که سربازان قتیبه بر کنارهی جیهون سرخ رنگ ، خيمه برافراشته بودند و مهلب خراسان را پياپی قتل عام می کرد ، در آرامش غمگين شهرهای مجروح و در کنار آتشکدههای سرد و خاموش ، نوروز را گرم و پر شور جشن میگرفتند . تاريخ از مردی در سيستان خبر میدهد که در آنهنگام که عرب سراسر اين سرزمين را در زير شمشير خليفهی جاهلی آرام کرده بود، از قتل عام شهرها و ويرانی خانهها و آوارگی سپاهيان میگفت و مردم را میگرياند و سپس چنگ خويش را بر میگرفت و میگفت : "ابا تيمار، اندکی شادی بايد!"
بـر چهره ی گـل نسيم نـوروز خوش است
Thursday, March 20, 2008
دو گفتار زيبا و شيواي ِ نوروزي: پيوست ِ ششم بر درآمد ِ ٣: ٧٢، زيرْبخش ِ١
پيام ِ نوروزي ي نخست وزير استرالیا > افزوده اي تازه دربارهي ِ نوروز: پيوست ِ پنجم بر درآمد ِ ٣: ٧٢، زيرْبخش ِ١
Wednesday, March 19, 2008
افزودهاي ِ تازهاي دربارهي ِ نوروز: پيوست ِ چهارم بر درآمد ِ ٣: ٧٢، زيرْبخش ِ ١
شادباش نوروزی کتابخانۀ گویا و شعر "عید آمد" سرودۀ مهدی اخوان ثالث "م. امید" را در اینجا بشنوید
متن شعر "عید آمد" را در اینجا بخوانید
نوروز ماندگار است تا يک جوانه باقيست
باقيست جمع جانان تا اين يگانه باقيست
بار دگر بريدند ناي و نواش اما
اين ساز مي نوازد تا يک ترانه باقيست
سينه به سينه گفتند کوتاه، تا شود شب
کوتاه مي شود شب وقتي فسانه باقيست
عيد است و نامه دارم از من رسان سلامي
بشتاب اي کبوتر تا آشيانه باقيست
گم کردمش نشانيش: يک خانه در خراسان،
يك باغ زير باران، يك چشمه در سمرقند،
پيداش کن پرنده ! تا اين نشانه باقيست
ميچينمت ستاره از آسمان کرمان
پرواز کن ستاره ! تا بام خانه باقيست
نور نگاه کورش بر بردگان بابل
بعد از هزارها سال در هگمتانه باقيست
زيباست حرف باران در کوچههاي تبريز
آواز مولوي هست تا يک چغانه باقيست
دود اجاق وصلي کو در سفر بر افراشت
بعد از هزار منزل در بلخ و بانه باقيست
در حيرتم که بعد از کشتار عشق اينک
در زير سقف تاريخ عطر زنانه باقيست
تازي وکينه توزي ، جهل وسياه روزي
نفرين بر آنکه عدلش با تازيانه باقيست
عصر دگر بر آيد اين نيز هم سر آيد
گر نيستت يقيني حدس و گمانه باقيست
يغمائيان ربودند محصول عمر ما را
بشتاب و کشت ميکن تا چند دانه باقيست
افراط کرد و تفريط اين ساربان گمراه
ايران من سفر خوش راه ميانه باقيست
سرودهاي از: عليرضا ميبدي
در فرهنگ های مختلف، این الگوهای فرهنگی ِ متفاوت هستند که موجب پیدایش تمدنی می شوند و یا باعث زوال و نابودی فرهنگ هایشان می گردند. امروزه ملت های حاضر در دنیا، الگوهای فرهنگی خود را به عنوان مهمترین عامل هویت ساز خود پاس می دارند چرا که موجودیت خود را برگرفته از آن الگوها و از آن مجموعۀ فرهنگی می دانند.
نوروز یکی از آن الگوهای والای فرهنگی ِ ملت ایران است که مجموعه ایست از باشکوه ترین ِ آئین ها و جشن های ثبت شده در تاریخ که یادآورِ تا همیشۀ ملتیست که به بلندای تاریخ، و در بلندای آن، دیرینگی و پایندگی داشته و خواهد داشت.
نوروز الگوی ورجاوند فرهنگیست که زاینده و پرورش دهندۀ کورش بزرگ است. فرزندی که نماد فرهنگ و تمدن ملتیست که از پایه گذاران تمدن بشریست.
نوروز را پاس می داریم تا یادمان باشد فرزند کدامین فرهنگ و تمدن هستیم.
نوروز را گرامی می داریم تا یادمان نرود گرانمایگی احترام تمدن ایران، مربوط به دوران باستان یا همان پیش از اسلام است.
نوروز را بزرگ می داریم تا فراموش نکنیم که این فرهنگ های دیگر بودند که برای کِتمان خُردی خود نیاز به دریوزگی فرهنگ و تمدن ایران داشته اند.
نوروز را فرخنده می داریم تا فریادها و دغدغه های دیگر فرزند پاک نژاد فرهنگ ایرانی، فردوسی فرّمند را در شاهکار سترگش شاهنامه، که همانا سند هویت، ملیت و فرهنگ ایرانیست، به گوش جان نیوشنده باشیم. دغدغه هایی که شنیدنش از پس ِ هزارۀ گذشته، امروزه مهمترین وظیفۀ هر ایرانیست.
نوروز را خجسته می داریم تا به مبارکیش به نبرد با خصم فرهنگ ایرانی برویم.
نوروز را تا همیشه شکوهمند می داریم تا فرّ و شکوه فرهنگ ایران را ما کوچکترین فرزندان این فرهنگِ بزرگ، پایا و مانا جاودانه سازیم.
نوروز دوهزار و پانصد وشصت وهفت همایون باد!
پیام جهانگیری
هرمزد روز از فروردین ماه برابر با یکم فروردین در گاهشماری ایرانی ست:
سر سال نو هرمزفرودین / بر آسوده از رنج تن ، دل زکین/
نوروز و آغاز سال نو، مناسبتهای جداگانهای هستند که با یکدیگر همزمان شدهاند.در سُغد باستان (و امروزه در میان ارمنیان) از نوروز با نام «نوسَرد»، «نَوَسَرد» و «نوسَرِد» یاد میشده است که به مانک «سال نو» میباشد.در زبان اوستایی نیز «سَرذَه» به مانک سال خورشیدی است. در بدخشان با نام «شگون بهار»، در شُغنان (تاجیکستان در کنارهی رود «پنج») به نام «خِدِر ایام» (بزرگترین روزها) و در بابل باستان و در نخستین روز ماه «نیسان» بنام جشن «اَکیتو»(سومری «زَگموگ») شناخته میشده است.با شکوهترین مراسم نوروزی، امروزه با نامهای «سِیرلاله»(جشن گل لاله)، «جَندَه بالا»(بالا کردن دَرَفش) در شهر مزار شریف افغانستان کنونی (آریانای باستان) و در نزدیکی بلخ کهن، همراه با برافراشتن درفشی برگرفته از درفش کاویانی ایران، برگزار میشود.
نوروز بزرگترين جشن ملى ايرانيان سابقه اى هزاران ساله دارد.
از گذشته هاى دور آريايى هاى ساكن در فلات ايران روز اول سال و آغاز بهار را به برگزارى مراسم ويژه و توأم با سرور و شادمانى اختصاص مى دادند. برخى پژوهشگران ، ريشه تاريخى اين جشن را به «جمشيد پيشدادى» نسبت مى دهند و نوروز را «نوروز جمشيدى» مى خوانند.اين گروه معتقدند كه جمشيدشاه بعداز يك سلسله اصلاحات اجتماعى بر تخت زرين نشست و فاصله بين دماوند تا بابل را در يك روز پيمود و آن روز (روز هرمزد) از فروردين ماه بود. چون مردم اين شگفتى از وى بديدند جشن گرفتند و آن روز را »نوروز» خواندند. اما عاملى كه «نوروز» را از ديگر جشن هاى ايران باستان جدا كرد و باعث ماندگارى آن تا امروز شد، «فلسفه وجودى نوروز» است: زايش و نوشدنى كه همزمان با سال جديد در طبيعت هم ديده مى شود.
دكتر ميرزايى جامعه شناس در اين باره مى گويد: «يكى از نمودهاى زندگى جمعى، برگزارى جشن ها و آيين هاى گروهى است، گردهم آمدن هايى كه به نيت نيايش و شكرگزارى و يا سرور و شادمانى شكل مى گيرند. برهمين اساس جشنها و آيينهاى جامعه ايران را هم مى توان به سه گروه عمده تقسيم بندى كرد: جشن ها و مناسبتهاى دينى و مذهبى - جشن هاى ملى و قهرمانى و جشن هاى باستانى و اسطورهاى.
جامعه ايران در گذشته به شادى به عنوان عنصر نيرو دهنده به روان انسان، توجه ويژهاى داشتند. آنها براساس آيين زرتشتى خود چهار جشن بزرگ و ويژه تيرگان ، مهرگان ، سده و اسپندگان را همراه با شادى و سرور و نيايش برگزار مى كردند.
دراين بين نوروز بنا به اصل تازگى بخشيدن به طبيعت و روح انسان همچنان پايدار ماند. گرچه باتوجه به قانون تغيير پديده هاى فرهنگى ، نوروز هم ناگزير نسبت به گذشته با دگرگونى هايى همراه است.به هرحال در آيينهاى باستانى ايران براى هر جشن «خوانى» گسترده مىشد كه داراى انواع خوراكىها بود. خوان نوروزى «هفت سين» نام داشت و مىبايست از بقيه خوانها رنگين تر باشد. اين سفره مــعــمـولاً چـندســاعــت مانــده به زمان تـــحويل ســـــال نو آمـــاده بود و بر صفحه اى بلندتر از سطح زمين چيده مى شد. همچنين ميزدپان (MAYZADPAN) به منظور پخش كردن خوراكىها در كنار سفره گماشته مىشد. اين خوان نوروزى برپايه عدد مقدس هفت بنا شده بود. توران شهريارى، سخنران جامعه زرتشتى معتقد است: «تقدس عدد هفت از آيين مهر يا ميتراست و به سالهاى دور باز مى گردد. در اين آيين هفت مرحله وجود داشت براى اينكه انسان به مقام عالى و آسمانى برسد. پس عدد هفت از پيش از زرتشت براى انسان عزيز بوده و در آيين هاى مختلف و به نمادهاى گوناگون ديده مى شود، مانند هفت آسمان ، هفت دريا ، هفت گياه و...» همچنين اسناد تاريخى از برپايى سفره هفت سين به ياد هفت امشاسپندان خبر مى دهند؛ طبق اين اسناد، هفت امشاسپندان مقدس عبارت بودند از:
اهورامزدا(به معنى سرور دانا)،
وهومن (انديشه نيك ) ،
ارديبهشت (پاكى وراستى )،
شهريور (شهريارى آرزو شده با كشور جاودانى )،
سپندارمزد (عشق و پارسايى ) ،
خرداد (رسايى و كمال ) و
امرداد (نگهبان گياهان).
اما در بسيارى از منابع تاريخى آمده است كه «هفت سين» نخست «هفت شين» بوده و بعدها به اين نام تغيير يافته است.شمع، شراب ، شيرينى ، شهد (عسل) ، شمشاد، شربت و شقايق يا شاخه نبات، اجزاى تشكيل دهنده سفره هفت شين بودند. برخى ديگر به وجود «هفت چين» در ايران پيش از اسلام اعتقاد دارند. سخنران جامعه زرتشتى در اين باره مى گويد: «در زمان هخامنشيان در نوروز به روى هفت ظرف چينى غذا مىگذاشتند كه به آن هفت چين يا هفت چيدنى مى گفتند.
بعدها در زمان ساسانيان هفت شين رسم متداول مردم ايران شد و شمشاد در كنار بقيه شين هاى نوروزى، به نشانه سبزى و جاودانگى برسر سفره قرارگرفت. بعد از سقوط ساسانيان وقتى كه مردم ايران اسلام را پذيرفتند، سعى كردند كه سنتها و آيينهاى باستانى خود را هم حفظ كنند.به همين دليل، چون در دين اسلام «شراب» حرام اعلام شده بود، آنها، خواهر و همزاد شراب را كه «سركه» مى شد انتخاب كردند و اينگونه شين به سين تغيير پيداكرد.» البته در اينباره تعابير مختلفى وجوددارد. چنانچه در كتاب فرورى آمده است: كه در روزگار ساسانيان، قابهاى زيباى منقوش و گرانبها از جنس كانولين، از چين به ايران وارد مىشد. يكى از كالاهاى مهم بازرگانى چين و ايران همين ظرفهايى بود كه بعدها به نام كشورى كه از آن آمده بودند «چينى» نام گذارى شد و به گويشى ديگر به شكل سينى و به صورت معرب «سينى» در ايران رواج يافتند.
به هر روى خوراكىهاى خاصى بر سفره هفت سين مىنشينند كه عبارتند از: سيب، سركه، سمنو، سماق، سير، سنجد و سبزى (سبزه)خوراكى هايى كه به نيت هاى گوناگون انتخاب شده اند:
سمنو: نماد زايش و بارورى گياهان است و از جوانه هاى تازه رسيده گندم تهيه مى شود.
سيب: هم نماد بارورى است و زايش. درگذشته سيب را درخم هاى ويژه اى نگهدارى مى كردند و قبل از نوروز به همديگر هديه مى دادند.
مى گويند كه سيب با زايش هم نسبت دارد، بدين صورت كه اغلب درويشى سيبى را از وسط نصف مى كرد و نيمى از آن را به زن و نيم ديگر را به شوهر مى داد و به اين ترتيب مرد از عقيم بودن و زن از نازايى رها مى شد.
سنجد: نماد عشق و دلباختگى است و از مقدمات اصلى تولدو زايندگى. عده اى عقيده دارند كه بوى برگ و شكوفه درخت سنجد محرك عشق است!
سبزه: نماد شادابى و سرسبزى و نشانگر زندگى بشر و پيوند او با طبيعت است.درگذشته سبزه ها را به تعداد هفت يا دوازده كه شمار مقدس برج هاست در قاب هاى گرانبها سبز مى كردند. در دوران باستان دركاخ پادشاهان ۲۰ روز پيش ازنوروز دوازده ستون را از خشت خام برمى آوردند و بر هريك از آنها يكى از غلات را مى كاشتند و خوب روييدن هريك را به فال نيك مى گرفتند و برآن بودند كه آن دانه درآن سال پربار خواهدبود. در روز ششم فروردين آنها را مى چيدند و به نشانه بركت و بارورى در تالارها پخش مى كردند.
سماق و سير نماد چاشنى و محرك شادى در زندگى به شمار مى روند. اما غير از اين گياهان و ميوه هاى سفره نشين، خوان نوروزى اجزاى ديگرى هم داشته است: دراين ميان « تخم مرغ» نماد زايش و آفرينش است و نشانه اى از نطفه و نژاد. «آينه» نماد روشنايى است و حتماً بايد در بالاى سفره جاى بگيرد. «آب و ماهى» نشانه بركت در زندگى هستند. ماهى به عنوان نشانه اسفندماه بر سفره گذاشته مى شود.
و «سكه» كه نمادى از امشاسپند شهريور (نگهبان فلزات) است و به نيت بركت و درآمد زياد انتخاب شده است.شاخه هاى سرو، دانه هاى انار، گل بيدمشك، شير نارنج، نان و پنير، شمعدان و... را هم مى توان جزو اجزاى ديگر سفره هفت سين دانست. «كتاب مقدس» هم يكى از پايه هاى اصلى خوان نوروزى است و براساس آن هرخانواده اى به تناسب مذهب خود، كتاب مقدسى را كه قبول دارد بر سفره مى گذارد.چنانچه مسلمانان قرآن، زرتشتيان اوستا و كليميان تورات را بر بالاى سفرههايشان جاى مىدهند. بر سر سفره زرتشتيان دركنار اسپند و سنجد، « آويشن» هم ديده مى شود كه به گفته موبد فيروزگرى خاصيت ضدعفونى كننده و دارويى دارد و به نيت سلامتى و بيشتر به حالت تبريك بر سر سفره گذاشته مى شود.
در هرصورت او پيروز است و نامش خجسته است و از نزد خدا مى آيد و خواهان نيكبختى است و با تندرستى و گوارايى وارد شده است و سال نو را به همراه آورده است
بن نوشتها :
1. تاریخ نوروز و گاهشماری ایران باستان - عبدالعظیم رضایی2. گاهشماری و جشنهای ایران باستان - هاشم رضی3. راهنمای زمان جشنها و گردهماییهای ملی ایران باستان - رضا مرادی غیاث آبادی
در همین زمینه :
لحظه ی تحویل سال ایرانی در شهرهای مهم جهان روی نقشه
نوروز در فرهنگ و تاریخ - محمود روح الامینی
نوروز در تاریخ و تقویم - یحیی ذکا
فلسفه ی آیین های نوروزی - پیرایه یغمایی
آیین های نوروزی، رمز رستاخیز و تجدید حیات آفرینش - علی بلوکباشی
نوروز جشن بازگشت به زندگی، جشن آفرینش، و جشن تجلی عناصر فرهنگ مدنی - دکتر بدرالزمان قریب
نوروز - جشن نوگردانی جهان و زندگی و آیین نمادین رستاخیز - جلیل دوستخواه
نوروز - پرویز ناتل خانلری
جهان ایرانی نوروزی رنگارنگ دارد - طاهره رحیمی
سفره هفت سین - هوشنگ طالع
نوروز و هنر - محمد میرشکرایی
نوروز در تاجیکستان
نوروز در افغانستان
نوروز در ازبکستان
نوروز در آذربایجان
نوروز در هند
نوروز در بوشهر
نوروز در بروجرد
نوروز در گیلان
نوروز در مازندران
نوروز در هرمزگان
نوروز در کردستان
نوروز در لرستان
نوروز در مرکز
Tuesday, March 18, 2008
يك ترانه ي زيبا و پويا و شورانگيز ِ نوروزي: پيوست ِ سوم بر درآمد ِ ٣: ٧٢، زيرْبخش ِ ١
http://www.parsfile.com/music/marzieh/Marzieh%20-%20Mina/WaveDump03[www.taraneha.com].mp3
Saturday, March 15, 2008
افزودهاي ِ تازهاي دربارهي ِ آيينهاي نوروزي: پيوست ِ دوم بر درآمد ِ ٣: ٧٢، زيرْبخش ِ ١
ديروز و امروز، خواندنيها، ديدنيها و شنيدنيهاي تازهاي دربارهي چهارشنبه سوري و نوروز به اين دفتر رسيد كه دريغم آمد آنها را بايگاني كنم و نشرنايافته بگذارم. پس، بر آن شدم كه همين امروز، پيش از رفتن به سفر ِ نوروزي، آنها را در پيوست ِ دوم بر درآمد ِ ٣: ٧٢، زيرْبخش ِ ١، نشردهم تا حكايت ِ «قباي ِ بعد از عيد!» تكرارنشود.
١. چهارشنبه سوري

گفت و گو با استادان ثاقب فر، جنیدی، رجبی و اسلامی ندوشن درباره ی جشن سوری
در اين جا بخوانيد ↓
http://rouznamak.blogfa.com/post-252.aspx
خاستگاه: راياپيامي از مسعود لقمان (روزنامك)
و در اين جا ↓
بیایم چشن چهارشنبه سوری را آن گونه که شایسته فرهنگ نیاکانی ماست با هلهله؛ سرور و شادمانی بر پا نماییم؛ چند سال گذشته با عنوان مقابله و نوعی نافرمانی مدنی این چشن بدور از آیین و فرهنگ ایرانی در ایران برپا شده است اگر نیک نظر کنیم حرج و مرجی و سر وصداهایی که در این شب و شاید یک ماه پیش از آن به مناسبت چهارشنبه سوری برگزار می گردد نه نافرمانی مدنی است و نه اثرات مطلوبی داشته بل این نوع بی فرهنگی خود مقابله با نافرمانی مدنی است و به همبستگی ملی شدیدا لطمه می زند.
پس بیاییم تا وقت باقی است بوته جمع کنیم و در یک حرکت نمادین این جشن ملی را در محیطی شایسته آن و با فرهنگ ایرانی برگزار نماییم.
پریدن از بوته و خواندن ترانه؛ زردی من از تو؛ سرخی تو از من
فال گوش ایستادن
قاشق زنی
رقص و پای کوبی
این است مراسم فرهنگی چهارشنبه سوری
منتظر گفتار نیک شما هستم.
http://kavehirani.blogfa.com/
خاستگاه: راياپيامي از كاوه ايراني
٢. نوروز
"همه شاد و خندون
در اين جا ببينيد و بشنويد ↓
خاستگاه: راياپيامي از مازيار قويْدل
نوروز از ديدگاهي فلسفي - جامعهشناختي
منوچهرجمالی
جنبش زمان، برپا کردن جشن درهرروزیست. هرروزی ، نوروز است . « زمان » ، جایگاه و سرچشمه ( زما = پایکوبی و عروسی ) رقص و وصال است .هرروزی ، زمان ، نو میشود و نوشدن ، جشن است . « نو» مفهومیست که با « زادن ازنو» کار دارد . چیزی نو است ، که زاده میشود، و هر روزی ، بنا برفرهنگ ایران ، زاده میشود .حرکت زمان ، جشن پیدایش و زایش ، درهرروزاست ، نه ماتم و سوگِ « ناپایداری و گذر و فنای زمان » . روزی یا زمانی که زاده میشود، توانائی آفریدن دارد . هر « زمانی » ، « وَن» ، یا « بند » ، یا « یوغ = گردونه آفرینندگی= اصل عشق» یا « عروسی» است.جشن ِ عروسی در زمان ، تبدیل به « جشن نوزائی زمان » میگردد . زمان ، زنجیره به هم بسته عروسی و زادن ، عشق و آفرینندگیست . و این ، درست غایتی است که « جنبش سکولاریته » میخواهد به آن برسد . سکولاریته ، میکوشد ، برمفهوم « فنای زمان » که در ادیان نوری ، در فکرو روان و ضمیرمردمان جا انداخته اند، چیره گردد . تا این مفهوم ، دگرگون نگردد ، درگیتی نمیتوان بهشت ساخت . ملتی میتواند گیتی را تبدیل به جشنگاه کند ، که مفهوم زمانش را در فکر و در روان و درضمیر ، دگرگون سازد. به همین علت ، تغییر مفهوم « جشن نوروز» ، نقش بزرگی در آباد کردن جهان و در جهان آرائی ( = سیاست ) دارد . اینست که مفهوم « جشن » ، زیربنای جهان آرائی ( = سیاست) است . تغییرمفهوم جشن و نوزائی درفکرو در روان ودرضمیر ، جهان را میآراید . این فرهنگ جشن آفرینی است که باید در کاریز هرضمیری بجوشد تا بتوان جهان را آراست ( کاریز=فرهنگ) .
نوروزی که دیگر، روز نو نمِی آفرید
نوبودن ِنخستین روز، نوبودن ِیکروز نبود . نوروز، روزی بود که فطرتش « نو» بود ، و ازخود ، نو میزائید . نوروز ، با گذشت زمان ، کهنه نمیشد ، چون ویژگی « نوزائی » داشت . این مفهوم بزرگ و ژرف ، دیگر در روایتی که درشاهنامه ازنوروز آمده ، نیست . در شاهنامه ، روایتی ازجشن نوروز آمده ، که درست برضد فرهنگ اصیل ایرانست . این روایت ، زیر نفوذ الهیات زرتشتی به وجود آمده است ، و وظیفه ما آنست که برضد آن برخیزیم ، واین تحریف بنیادی را بزدائیم . الهیات زرتشتی دراین روایت ، جشن نوروز را ، متلازم با « روند هبوط انسان» میسازد . درجشن ، تخم تباهی و گناه نهفته است . جشن پیروزی خرد ، در باطن ، بیان پیدایش دیو آز وفزونخواهی و کبر و نخوتیست که از خرد و خواست انسانی پدیدارمیشود .
جشن پیروزیهای خرد و خواست انسانی ، بُن هبوط و سقوط انسانست . جشن پیروزی خرد انسان ، به شقه شدن انسان ازمیان ( به خود شکافتگی ، و ازخود بیگانگی ) میکشد . انسان ، گوهری جدا و گسسته از خدا دارد ، ولی درجشن ، درست به هوای « همگوهری با خدا » میافتد . جشن وسعادت، ویژگی گوهر خداست. و در زندگی به جشن همیشه رسیدن ، نفی فاصله میان خدا و انسانست . درجشن همیشگی ، انسان ، خدا میشود . جشن را باید درگیتی زدود ، تا انسان ، تفاوت گوهرخود را از خدا دریابد . درروایت ِ شاهنامه ، این روز، روزیست که انسان باید درانتظار پیآمدهای شوم گناهی باشد که ازکاربستن خردش در آفریدن مدنیت ، پدیدار خواهد شد . نوروز، روز پیدایش گناهیست که خرد انسانی ، دچارآن میگردد . خرد انسانی ، دراین روز ، که بُن همه روزهاست ، با برترین گناه وُجرمش ، آلوده میشود . به سخنی دیگر، طبیعت و فطرت خرد انسانی ، آنست که خود را سرچشمه مدنیت وحکومت و سعادت درگیتی میداند ، و این ، بزرگترین ُجرم و گناهست . این ، اندیشه موبدان زرتشتی ازنوروز واز جشن نوروزی بود . ولی این اندیشه ، درست برضد فرهنگ اصیل ایران بود. پیکار با « جشن نوروزی » ، با دین اسلام آغازنشد ، بلکه با همین موبدان آغازشد . نوروز ، جشن زمان و معنای زمانست ، نه جشنی که یادبود یک شخصیتی و رسولی و یک اتفاق تاریخی باشد . منسوب ساختن جشن نوروز به اشخاص ، نابود ساختن معنای اصیل زمان است . نوروز ، « بُن زمان » بود . یعنی این روز ، روز بعدی را از« خود» میزائید، و روز بعد نیز، جشن تولد روز بعد را باید گرفت . پس نوروز باخود ، جشن تولد هر روزی را پس ازخود میآورد . خود زائی زمان و طبعا گیتی و خدا، درزمان بود . این یک اندیشه سکولار است .ازاینگذشته ، اندیشه نوزائی ، پیوسته به اندیشه « نو اندیشی و رسیدن به بینش نوین » بود . با این اندیشه ، « خود زائی و خود آفرینی » ، در گوهر هرجانی و هرانسانی بود . ولی خدایان والاهان نوری ، میخواستند که « نیروی آفرینندگی را در خواست خود ، متمرکزسازند و منحصر به خود نمایند » . این بود که میبایستی به هر نحوه ای شده است ، معنای نوروز و معنای جشن ، ومعنای زمان را دگرگون سازند . این بود که روز نخست را که جشن نوزائی زمان ( و گیتی و خدا ) بود ، با نخستین جرم و گناه آمیختند، تا سراسر زمان ، آلوده و تباه بشود . درالهیات زرتشتی ، این نخستین روز ، روز ورود و تازش اهریمن به گیتی میشود . او ، ازهمان لحظه نخست ، گیتی و انسان را با گناه میآمیزد . این اندیشه در داستان جمشید درشاهنامه بازتابیده شده است .
برای شناختن مفهوم حقیقی « جشن نوروز»
و این که « هرروز، نوروز» است ،
باید « مفهوم زمان » را درضمیرخود تغییر بدهیم.
جشنهای ایران ، همه « جشن های زمان » بوده اند . ولی سپس کوشیده شده که ازآنها « جشنهای بزرگداشت اتفاقات وزاده شدن یا پیروزی ِ بزرگان ... » بسازند ، تا معنای اصیل « زمان » را بزدایند . « جشن زمان ، به معنای آنست که « حرکت زمان » ، بخودی خود ، جشن دارد . پیشرفت زمان ، و جنبش و رویش و افزایش جهان وجانست و طبعا به خودی خود ، جشن وشادیست . به عبارت دیگر، جشن ، سکولاراست . جشن، بیان ِ « حرکت زمان » است . اینکه سپس ، به « جهان گذرا » ، جان « سپنجی » گفتند ، خوارشماری همان « سپنتا مینوئی » بود که درگیتی ، خود را میگسترد و میافزود .« سپنج=سه پنج» ، مانند « سپند= سه پند» ، به معنای « سه خوشه و سه تخم و سه زهدانی » است که بُن پیدایش جهان شمرده میشد . جهان سپنجی ، همان جهان سپنتائی است که « رویش و زایش و گسترش خدا در زمان و درگیتی » میباشد . خدا ، در زمان ، خود را گیتی میکند (خودرا آسمان ابری و آب و زمین و گیاه و جانور و انسان میکند و در پایان باز، تخم خدا = سپند میشود » . خدا ، از زمان و ازگیتی و از تحول و نوشوی ، جداشدنی نیست . تغییر و تحول و نوشوی ، ویژگی خداست . با نسبت دادن جشنهای زمان ، به اشخاص و اتفاقات تاریخی ، خود زمان ، دیگر جشن نداشت ، بلکه عمل آن شخص یا اتفاق آن حادثه ، معنا به زمان میداد . بدینسان خدا و بُن آفریننده و نوسازنده گیتی ، از زمان و گیتی ، پاره و گسسته ساخته میشد . ازاین پس ، حرکت زمان ، گسترش روزبروزخود خدا نیست و طبعا ، جشن سازنیست ، بلکه یک اتفاق ، یک عمل یا امر شخص هست که جشن وسعادت وشادی میسازد . با چنین جشن هائی ، حرکت زمان ، بیخدا میشود ، و ارزش خود را در تحول و تغییر از دست میدهد . زمان ، ازاین پس ، گذرا یا فانی و بی معنا میشود . تا ما معنائی را که فرهنگ ایران ، به زمان ( خودگستری بُن آفریننده جهان= سه پنت = سه پنج درزمان ) میداد نشناسیم ، پدیده « جشن » که درایران ، « معنا و غایت زندگی » بوده است ، نخواهیم فهمید . غایت و معنای زندگی انسان درفرهنگ ایران ، پیدایش همین بُن آفریننده ، پیدایش همین « عشق ازلی خدایان دربُن هستی او » میباشد .
برای درک دقیق مفهوم زمان، باید با همین « نوروز» آغازکرد . چون زمان ، درفرهنگ ایران ، همیشه درتغییریافتن ، « نو» میشود ، و« پیشرفت » میکند .« نوروز » برای ما ، فقط یکروز، از سراسر روزهای سالست . البته پس از گذشتن نوروز، روزهای دیگر میآیند و « آنچه روز نو » بوده است ، کهنه و بیات میشود ، وباید سالی درانتظارنشست تا باز، یک روز نوروزی بیاید . درست این مفهوم زمان ، مفهوم امروزی ما از زمانست ، نه مفهوم آنها از زمان . برای آنها ، نوروز ، تنها یکمین روز سال و تنها یکروز از سال نبود . بلکه نوروز ، بُن زمان و زهدان زمان و« بند زمان» بود ، که روزبعدی را میزائید ، میزوئید ، میآفرید . خود زائی و خود آفرینی ، درخودِ زمان بود . بدینسان مشخص میشود که زمان ، روند رویش و بلندی یابی( تعالی =معراج) و پیشرفت و فراخ شوی کل گیتی بود ، چون دراین جهان بینی ، کل جهان جان ، ماهیت گیاهی داشت .
چنانکه دیده میشود ، واژه های « گیاه» و « گیتی » و « جان= گیان »، دارای پیشوند « گی » هستند که نام خود سیمرغ بوده است (مرغی که پرهای ابلق دارد . اینها همه گسترش یا پرهای او هستند . ازاین رو« گیاه » ، تنها گیاه ، به معنای امروزه نبود ، بلکه آب و زمین و جانورو انسان و خدا ، همه ، گوهر گیاهی داشتند . سیمرغ که برفراز درخت « وَن وس تخمک » می نشیند ، به معنای آنست که سیمرغ ، اینهمانی با تخمهای درخت زندگی دارد ، و خوشه ایست که دارای همه تخمهای درخت هستی است . وقتی همه جهان هستی را گیاهی میگرفتند که ازیک بُن در زمان میروید ، این تصویر ، به کلی با جهانی که از« امر وخواست وکلمه ِ یک اِلاه » خلق میشود ، به کلی فرق داشت . البته این تصویر، یک تصویر انتزاعی بود . تصویر نگاری نبود ، بلکه « صورت ادیشی » بود . آنها درصورت ، میاندیشیدند . ازجمله اینکه ، تازه شوی یا فرشکرد ، خویشکاری هرروزه این درخت زمان و درخت هستی بود . مفهوم رستاخیز یا فرشکرد ، در «آخرالزمان » ، اندیشه ای بود که ادیان نوری جایگزین این مفهوم ساختند ، و اندیشه اصلی را مسخ و تحریف ساختند . هرروز ، شاخه ای تازه و نو ازاین بُن میروید . این بُن ، درهرچه میآفریند ، هست . ازاین رو هرچه میآفریند ، همانند و برابر با او ، نیروی آفرینندگی دارد . نیروی آفریننده یا نوشوی یا فرشکرد در هر جانی ، درهرانسانی ، درهر روزی و زمانی هست . به سعادت و شادی و خوشی حقیقی نباید صبرکرد تا پس ازمرگ ودرجائیکه زمان به آخر میرسد ( فراسوی زمان ) بدان رسید . سعادت و شادی و خوشی حقیقی ، همان گسترش و رویش و پیدایش در زمان است . سعادت و شادی ، همان فرشگرد و نوشوی در هرروزی است . هر روزی ، نوروزاست . هر روزی ، رستاخیزاست . هر روزی ، جشن و سعادت و شادی است . وما نیازبه فرشگرد روزانه در زمان و درگیتی داریم . تصویر رستاخیزو بهشت در فراسوی زمان ، باید در افکارها و ضمیرها دور ریخته شود . ما نیاز به فرهنگی داریم که فرشگرد یا رستاخیز را از فراسوی زمان ، باز به روند زمان بازگرداند . این همان « جنبش سکولاریته » است . شادی و جشن و سعادت ، پدیده ایست ضروری ، در زمان و از زمان . این نیاز است که مارا بدان میکشاند که درپی رستاخیزو فرشگرد فرهنگ ایران برویم ، چون ما سعادت و شادی و بهی و خوشی و آشتی و شکوفائی نقد ، در گیتی و درزمان میخواهیم .
واین نیاز به « رستاخیزفرهنگ اصیل ایران » ، نیازیست که جامعه را در ژرفایش تکان داده و فراگرفته است ، ودیگر جامعه را رها نخواهد کرد. این نیاز، نیاز نیرومند ، به « جستجوی خود » است، و انسان و ملت ، آنچیزیست که از بُن ِ وجودش ، میجوید . ولی برای برآوردن این نیاز، مردم درگامهای نخستین ، گرفتاریک مُشت دروغ و تحریف میشوند. « هنروبزرگی وخرد آفریننده » مارا ، هزاره ها تحقیرکرده اند ، و زشت ساخته اند و گناه وجرم بزرگ خوانده اند ، و تا توانسته اند آنهارا نکوهیده اند . پدیده « جشن »، به ویژه « جشن نوروز » ، که درفرهنگ ایران ، « بُن زمان و آفرینش» شمرده میشود ، بکلی زشت و تباه و منفی ساخته شده است . موبدان زرتشتی که رابطه بسیارنا به هنجاری با جشن بطورکلی، و جشن نوروز به ویژه ، داشته اند ، این پدیده را در روایتی که ازدوره ساسانیان ، بدست فردوسی افتاده است ، به کلی مسخ و تحریف ساخته اند . و امروزه در درک معنای ِجشن نوروز، و برپا داشتن جشن نوروز، همه ازاین « بخش تحریف شده شاهنامه » الهام میگیرند .
مسئله حقیقت ، همیشه مسئله « کشف حقیقت در دروغ و فریب » است . هر حقیقتی و فرهنگی ، دراثر کششی که دارد ، بلافاصله از قدرتمندان و قدرت پرستان ، ابزاری برای پیشبرد هدفهایشان ساخته میشود . فرهنگ ایران هم هزاره ها ابزار قدرتهای سیاسی و دینی و اقتصادی شده است و ما با توده ای از این تحریفات و مسخسازیها روبروئیم . اینست که باید راه و روش ِ کشف حقیقت را در دروع و فریب و مسخسازی پیداکرد. دلیری ، جستجوی حقیقت درست در فریبها و دروغهاست . سیاست ، با مُشت برسر مردمان میکوبد ، ولی فرهنگ ، تلنگر به جانها میزند . سیاست ، درفرهنگ ، ابزارقدرت می بیند . فرهنگ ، چشمه ایست که از ژرفای ضمیر مردمان میجوشد و روان میگردد و میخواهد ، جهان را در آبیاری کردن ، بیاراید. فرهنگ ، درپی جهان آرائیست ( نظم در زیبائی وزیبائی درنظم خودجوش )، نه درپی سیاستمداری و قدرتیابی وتهدید و خشونت و شکنجه گری .
برای شناختن مفهوم حقیقی« جشن نوروز»
باید «مفهوم زمان » را در ذهن خود تغییر بدهیم
چنان که آمد ، جشنهای ایران ، همه « جشنهای زمان» بوده اند، نه « جشنهای بزرگداشت اشخاص» ، نه «جشن اتفاقات بزرگ تاریخی » . حرکت زمان ، روند « زاده شده خدا یا سیمرغ یا رپیتاوین که دخترجوان نی نواز میباشد » میباشد ، پس زمان ، به خودی خودش ، جشن است، چون این خداست که نوبه نو، زاده میشود ، و جشن زادن را میگیر. ما درجشن« زاد روز» ، متوجه « کسی هستیم که زاده شده است » . درحالیکه « زاج سور» ، جشنی بوده است که مادر هم، مرکزتوجه جشن بوده است . این جشن ، همانسان جشن عمل زاینده و همچنین جشن پیدایش زاده شده است . جشن زاد روز ، باید جشنی باشد که « مادروفرزند باهم ، جشن بگیرند . زاد روز، جشن آفریننده با آفریده باهمست. هر روزی ، خدا ، بهره ای ازگیتی وجان میشود و این پیوند همیشگی میان خدا و آفریده ، جشن هردو باهمست . تا ما معنای فرهنگ خود را از « زمان » نشناسیم ، پدیده « جش »، که درایران « معنا و غایت زندگی » بوده است ، نخواهیم فهمید .
« نوروز» برای ما ، یک روز از زمانست . نوروز، نقطه « آغاز روزهای دیگردرهرسالیست » که بدنبال آن، یکی پس از دیگری میآید، ولی هیچیک ازآنها دیگر، ویژگی « نوبودن » ندارد . با نوروز، روزی که نو باشد ، پایان می یابد . البته پس ازگذشتن ، نوروز، هرچه روزها بیشتر میشوند، نوروز ، دورترو کهنه ترمیشود ، ونوروز، طبعا فراموش میشود، و باید درانتظار سال دیگر و نوروزی دیگر، و « نوشدن طبیعت بطورکلی » درانتظارچشم به راه بود . با نوروز ، « نوبودن » ، پایان می یابد . درست این مفهوم زمان ، مفهوم آنها از زمان نبوده است . برای آنها ، « نوروز» ، تنها روز یکم سال تازه نبوده است ، بلکه « بُن زمان » بوده است، که روزهای بعدی ، یکی پس از دیگری ، ازآن بُن میرویند و میزایند. درفرهنگ ایران بطورکلی، آفریننده ، برابر با آفریده است . آفریده ، همان نیروی آفرینندگی را دارد که آفریننده اش ، داشته است . خالق و مخلوق به مفهوم ادیان نوری و ابراهیمی ، که خالق ، نا برابر با مخلوقست ، و قدرت خلاقه ، منحصرا در وجود خالق میماند ، درفرهنگ ایران ، وجود نداشته است . گیتی شدن خدا ، یعنی افشانده شدن نیروی آفرینندگی ازخدا درگیتی ( درهمه جانها ) . خدا ، درگیتی شدن) گی، در گیاه ودر گیان ودرگیتی شدن ، یک معنای گیتی، نان است )، خدا میشود. ، دو پدیده « روئیدن و زائیدن » نوروز ، یک تخم و بذر، بسخنی دیگر، « بُن »است، و روزهای بعدی ، شاخه هائی هستند که ازاین« بُن » ، میرویند .نوروز، بریده و گسسته از « روزبعدی که میآید » نیست ، بلکه متصل به آنست ، وازنیروی آفریینده که درانجام نوروزهست ، روزتازه ای زاده میشود . بدینسان مشخص میشود که « زمان» ، « روند روئیدن و بلندی یافتن و رشد و پیشرفت وفراخی یافتن گیاهی» است . البته در فرهنگ ایران باهم بشیوه ای اینهمانی داده میشد ، و معنای « آفریدن » ازآن ، گرفته میشد .از نوروز ، روزهای دیگر، میروید و میزاید و بسخنی دیگر، آفریده میشود و میافزاید . در فرهنگ ایران ، دو پدیده « روئیدن و زائیدن » باهم آمیخته شده اند و مفهوم پیدایش و آفریدن را پدید آورده اند . همیشه پدیده زائیدن ، پدیده روئیدن را در ذهن برمیانگیزد ، و پدیده روئیدن ، پدیده زائیدن را در ضمیر فرامیخواند . و روئیدن و زائیدن نیز ، همیشه با « شادی و جشن » آمیخته است . پیدایش یافتن بطورکلی در فرهنگ ایران ، شادی زا و رقص آور و سرخوش کننده است . « هستی یافتن درگیتی ودرزمان » ، « شادشدن » است . این اندیشه درست برضد ادیان ابراهیمی و ادیان نوری و بودائی است . با این اندیشه بنیادی ، بنیاد ِ سکولاریته گذارده میشود .در فرهنگ ایران به « زمان، یا زمان بیکرانه » ، زرون zarvan میگفتند . ازسوئی به کاشتن، « زریتونتن » و از سوی دیگر، به زائیدن zarhonitan زرهونیتن گفته میشد . افغانیها و فرارودیها به ویار، یا آنچه زن بارداربشدت به آن هوس میکند ، زروانه میگویند ، و به گل خیری، که گل رام است ، ورد الزروانی گفته میشود ، و « رام » ، نخستین زاده سیمرغست . البته دراستان خراسان به واژه ِ « یکم » ، زروَنه گفته میشود، چون مقصود ، آنچه تازه زاده شده است میباشد .
پس بخوبی دیده میشود که « زروان ، یا زمان بیکرانه » با ترکیب روندهای روئیدن و زائیدن کاردارد . اینکه به زروان ، زمان بیکرانه میگویند ، ما ازآن چنین میفهمیم که مقصود ، زمان بی انتها ، زمان بی آغاز و بی پایان است . ولی « کرانیدن » هنوز درکردی ، به معنای گسستن و پاره کردن است . زمان بیکرانه ، دراصل، به معنای « زمانی بوده است که همه زمانها به هم چسبیده و آمیخته اند، و ازهمدیگر، پاره ناشدنی هستند . وقتی زمان را نمیشود ازهم گسست و پاره کرد ، هیچ چیزی و هیچ جانی و هیچ بخشی ازجهان را نمیشود ازهم پاره کرد ، چون همه ازیک تخم میرویند . وقتی زمان را نمیشود ازهم گسست ، دوجهان ( جهان گذرا و جهان جاوید ) وجود ندارد . آسمان ، گوهری جدا با زمین ندارد . روشنی از تاریکی ، بریده نیست. خدا ، ازگیتی بریده نیست . جهان جان ، همه یک جهان است . همه بخشهای جهان ، آسمان + آب + زمین + گیاه + جانور+ انسان + خدا ، همه به هم متصل و آمیخته اند . این اندیشه ایست که سپس در عرفان ایرانی زنده بجای میماند . وقتی خدا و همه جهان جان به من متصلند ، و با من آمیخته اند ، پس چرا من احساس جداشدگی میکنم؟ پس چرا مردم ازهم جدایند ؟ پس چرا خدا نیاز به واسطه دارد ؟ پس چرا خالق ، گوهری جز مخلوق دارد ؟ پس چرا نام « جدائی » هست ؟ وهرانسانی دراثر این احساس پارگی و جدائی و غربتست که مینالد، چون درواقع ، او از جان ِجهان و ازخدا ، جدا نیست . این همان « ازخود بیگانگی » است . دربُن خود هرانسانی ، خود او، جان جهان و خدا و معنی و غایت هست. این همان « جدا افتادن از نیستان نزد مولوی » است . مولوی جهان را دراین آمیختگی ودر اتصال انسان وجان با خدا ، یا با بُن هستی می بیند:
همه در بخت ، شکفته ، همه با لطف تو خفته
همه « دروصل » ، بگفته که : خدایا تو کجائی ؟
همه همخوابه رحمت ، همه پرورده نعمت
همه شه زاده دولت ، شده در دلق گدائی
چومن ، این وصل بدیدم ، همه آفاق دویدم
طلبیدم ، نشنیدم که چه بُد نام « جدائی »
این مفهوم « زمان بیکرانه » ازکجا آمده بود ؟ واژه « زرونzrvan »، به معنای« بند ِ نی » هم هست .البته ، معنای « زر» ، دراصل ، همان « نی » بوده است ، چنانچه در ترکی به زر، « آلتون= آل+ تون » گفته میشود ، که به معنای« زهدان سیمرغ » است. به نی نهاوندی ، زریره میگویند ( زر+ ایره = سه نای = سئنا ) .زمان ، « بند های نی » است . این تصویر « بند نی » ، در فرهنگ زنخدائی ایران ، معانی بسیارژرفی داشته است . بند نی ، محصل اتصال دوبخش نای بهمست . اصطلاح ِ « بند نای » ، به فاصله میان دوبند نی گفته میشود . این تصویربند نای ، نقش بنیادی را در مفهوم زمان، برای ایرانیان بازی میکرده است . درخت زمان که درخت زندگی نیزهست ، نائی بوده است که پُراز بندهای نی است . آنها براین باوربودند که این بند = وَن = بَن ، اصل آفریننده هست . وقتی یک بخش روئید، و به انجامش رسید ، این بند= ون ، پیدا میشود . و« انجام» یک چیزی ، آخرو پایان و انتهای آن چیز نیست ، بلکه هرانجامی ، جایگاه اتصال و جایگاه آفرینندگیست . به سخنی دیگر،« کمال » یک چیز ، نهایت و پایان آن چیز نیست ، بلکه « اصل میان = اصل آفریننده » است که بخش دوم آن چیز را میآفریند. مفهوم « کمال » در ادیان نوری ، به کلی با مفهوم « کمال » درفرهنگ ایران ، فرق دارد . در فرهنگ ایران ، درکمال ، بُن نوشوی هست . چنانچه همان واژه « انجام » ، که درفارسی ، به معنای پایان و آخر است ، درکردی ، « هه نجامه » که همان واژه است ، به معنای « لولا » است . « هنج کردن » ، به هم رسانیدن و متصل ساختن دوچیزبه همست . انجام هرچیزی ، آن جا نیست که آنچیز، پایان می یابد ، بلکه آنجائیست که به چیزدیگر، بسته ولولا میشود . انجام هربرهه ای از زمان ، جائیست که به زمان تازه ای ، لولا میشود . افزوده براین ، معنائی دیگرهم این نقطه اتصال داشته است که ازبین رفته است ، این نقطه انجام ، درست خودش، اصل آفریننده بخش تازه است . به همین علت « انجمن » که « هنجمن » باشد ، به معنای « مینوی متصل سازنده مردمان باهم + و اصل آفریننده اندیشه های تازه در سنتزآنها با همدیگردرهمپرسی» است . و « انگ » هم که همان « تنبوشه یا ممرآب ازسفالست » برای آنست که جریان آب را ازیکجا به جای دیگر، متصل میسازد. به همین علت نیز به « شیره و عصاره » که ماده چسبنده و متصل سازنده است ، « انگ » میگویند ( انگبین ). و « انگاردن و انگاشتن » نیز ، ازهمین هنجیدن و انگیدن میآید، که متصل ساختن تصاویر و داستانها و اتقاقات و بخشها به همست . پس « انجام زمان» ، آخر و پایان و نهایت زمان نیست ، بلکه این انجام ، ویژگی اتصال و بسته شدن دارد ، وافزده براین ، « انجام » ، هنج و هنگ (= آهنگ)، و یژگی آفرینندگی هم دارد . زمان ، هیچگاه پاره نمیشود ، بلکه همیشه امتداد می یابد . این به معنای آنست که جان و هستی ، هیچگاه مرگ ندارد ، بلکه آنچه هست ، جان ، همیشه ازخود ، درانجام ، خودرا ازنو میآفریند . طبعا « نوروز» هم ، همین ویژگی را دارد . « بند = وَن » معنای ژرفتری دارد و این معنا ، در نامی که به منزل بیست و دوم قمر داده شده است ، باقی مانده است .
درمیان ِ منازل قمر، منزل بیست و دوم ، « بند» خوانده میشود و درپهلوی همین منزل ، « یوغ » نام دارد . بنابراین،« بند» ، همان «یوغ» است . این برابری بند با یوغ ، مارا به معنای اصلی راهبری میکند . هنوز نیز درفارسی به « جفت گاو که بجهت زراعت یا بردن گردونه و ارابه بکار برده میشود ، که همان یوغست ، یک بند هم میگویند . ایرانیان براین باور بودند که آفرینندگی ، گردونه ایست – یایوغیست - که دونیرو، که همان سیمرغ و بهرام باشند ( سپنتامینو+ انگره مینو)، آنرامیکشند ، واین بند را « سیم = لاو = یوغ = جفت آفرید= همزاد = درخت ذوالقرنین = گلچهره و اورنگ = بهروج الصنم = اخوان= پیروز و بهروز..» مینامیدند . انگره مینو ، درفرهنگ ایران ، اصل زشتی و تباهی نبود ، ودر دین زرتشتی ، چنین معنائی یافت .چنانکه « انجرک » که همان « انگرک» باشد، مرزنگوش است که گل ارتا واهیشت است و « عنقر» هم که همان « انگره » است ، مرزنگوش وگل ارتاست. همزاد ( که همان یوغ یا جفت آفرید یا –لاو- باشد ) برای زرتشت والهیات زرتشتی ، دو اصل متضاد خیروشرّمیشوند که باهم درستیزند، چون بکلی ازهم « بریده و گسسته وکرانمندند » . به عبارت دیگر، بُن جهان ، که بند و« وَن » یا « اصل عشق » بود ، تبدیل به « بُن پارگی و ستیزو نا پیوستنی» میشود . درحالیکه فرهنگ ایران انگره مینو و سپنتا مینو را دونیروی گوناگون میدانست که فقط در « هم آهنگی باهم » میتوانند بیافرینند و دراین هم آهنگی ، اصل خیر بودند . بدی وشرّ و تباهی ، هنگامی پدید میآید که این دونیرو، « ناهم آهنگ » بشوند . این همآهنگی را ، « اندازه » ، و آن ناهم آهنگی را « بی اندازه » مینامیدند. شرِّ و تباهی و بدی درفرهنگ ایران ، یک اصل نبود ، بلکه وقتی دواسب یا دوگاو که گردونه را میکشند، باهم دیگر درنظم ندوند و نتازند ( اندازه = هم تازه ) آنگاه بدی و تباهی و شرّ پیدایش می یابد . بدین معنا درفرهنگ ایران ، نه اهریمن ، به معنای الهیات زرتشتی وجود داشت ، و نه شیطان و ابلیس به معنای یهودیت و اسلام . عشق یا مهر درفرهنگ ایران ، همآهنگی است که سرچشمه جنبش و آفرینندگی و نیکی است . اینست که تصویر « یوغ یا جفت آفرید یا بند » بیان همآهنگی و اندازه است . زرتشت ومانی ، این یوغ یا همزاد را تبدیل به دواصل متضاد تاریکی و روشنائی ، شرّ وخیر.. کردند و با این برداشت از « همزاد یا یوغ » ، دوتاگرائی ( ثنویت ) درتاریخ ایران ، پیدایش یافت . بریدن ( کرانیدن) روشنی از تاریکی ، که همان کرانیدن زمان بود ، به انواع « ثنویت ها » رسید که برغم محسناتش ، پیچیدگیهای فراوان داشت . آن سه تا یکتائی ، بیان « وحدت و یگانگی کثرت درهمآهنگی » بود که در مفهوم « اندازه = باهم تاختن = هم روشی = همبغی » بازتابیده میشد . البته درک اجتماع و جهان آرائی ( سیاست ) و انسان و حقوق و قوانین برپایه اصل همآهنگی( اندازه ) ، ویژگی بنیادی فرهنگ ایران بوده است ، که با چیرگی الهیات زرتشتی ، از همه گستره ها تبعید گردید . این اصل هم آهنگی واندازه است که برضد « تمرکز و انحصارقدرت و انحصار آفرینندگی و انحصاراصالت » است .
این بند یا یوغ یا همزاد یا سیم ، بیان ِ بُن ِ « عشق همیشگی میان دونیروی کیهانی بود » که در هرجانی وهرانسانی ، هست . این« بستگی و پیوند ، میان دو اصل جهان » ، اصل سوم شمرده میشد . درهر « بندی ازنی » ، یا از زمان ، میان دوبخش ، این سه اصل، که نماد عشق آفریننده باشد ، بودند. پیوند این سه اصل باهم ، بیان « عشق ازلی» بودند ، که زمان و جهان جان و انسان ازآن میروئید .
این بود که پایان و انجام روزها ، « رام + بهرام + ارتا فرورد» در هرشبی بودند . اینها، بند و محل اتصال یک روز به روز دیگر بودند . هرروزی، یک بند نای بود که انجامش ، یک بند میروئید، و ازاین بند ، روز دیگر، پیدایش می یافت ومیروئید . همینگونه ، هرماهی، درپایانش این بند بود ، که یک ماه سی روزه را ، به ماه سیروزه دیگر، می بست ، و ماه دیگر ازهمین بند ، ازهمین سه تای یکتا میروئید . همینسان در انجام زندگی انسان هم ، مرگ نبود ، بلکه سه روز پس از آنچه مرگ خوانده میشد ، بند نائی بود ، که ازآن، زندگی تازه میروئید . اصل نوشوی و رستاخیزنده و فرشگرد ، درخود حرکت زمان و جان و انسان بود . قدرتی فراسوی او نبود که نوکند و رستاخیز بیاورد. کسی انتظار قائم و مهدی و صاحب الزمان را نمیکشید . این اندیشه های هوشیدر وهوشیدرماه و سوشیانس را الهیات زرتشتی اختراع کرده است ، چون اصالت و آفرینندگی را ، از جان انسانها حذف کرده است . درواقع ، زندگی فراسوی این گیتی نیز،امتداد همین زندگی درگیتی بود ، و جهان دیگر، پیوسته و چسبیده با گیتی بود . البته درمیان هرفرد انسانی نیز ، همین بند یا یوغ یا سیمرغ و بهرام بود ، چنانکه « جم که ییما » باشد، همان معنای «همزاد» را دارد، که چنانکه گفته میشود ، معنای دوقلو ندارد ، بلکه به معنای « اصل مهریست که میآفریند » . درهرانسانی ، این « ون » یا این « بُن آفریننده » هست، که همیشه می بافد و میریسد ( وَن، درکردی، به معنای نخ و بند و بافت ) است . « فه ناندن » به معنای نهادن اساس + ایجاد کردن+ کوک کردن ساعت است، تا ازسر زمان به راه بیفتد . در بُن انسان، نیروی نو آفرینی ونیروی موءسس هست .
خوب دیده میشود که دراین مفهوم زمان ، خبری و اثری ، از« گذرابودن = فنا »، به معنای نابود شدن و گم کردن و از دست دادن نیست . دراین مفهوم زمان ، فقط رشد و پیشرفت و گسترش خدا یا بُن جهان هست، وطبعا، سرچشمه شادی و مهرهست .
ودرست « جم » که « ییما» باشد، خودش همین « جفت آفرید=همزاد» هست. و درشاهنامه ، این اندشه روئیدن جمشید از کیومرث ، باقی مانده است . کیومرث ، که دراصل « گیامرتن » باشد ، هرچند درالهیات زرتشتی ودرشاهنامه ، یک شخص شده است، ولی درواقع ، به معنای « گیاه مردم = مهرگیاه » بوده است که همان « ون = بند = یوغ » یا بُن انسانست . به همین علت دیده میشود که کیومرث درشاهنامه « اصل مهر، شمرده میشود که همه کیهان اورا دوست میدارند ودد ودام همه گرد او جمع میشوند » . سیامک و هوشنگ و تهمورث ، که درشاهنامه به شکل سه شاه درآمده اند ، همان « بند» میان کیومرث و جمشیدند . سیامک ، سیمرغست ، هوشنگ ، بهمن است، و تهمورث ، بهرام است . جمشید ( جم وجما ) ، ازبهروج الصنم ، یعنی بهروز و سیمرغ و بهمن که میان آندوست ، میروید . این اندیشه ها، برغم تحریفاتی که موبدان کرده اند ، درنام گیاهان باقی میماند .
جم اسپرم از شاه اسپرم میروید . جم از« بُن کیهان = ازعشق بهرام و سیمرغ = ازمهرگیاه » می روید .
وَخش ، به معنای کلمه+ وحی + روح است.
فراموش نشود که واژه روئیدن( درآلمانی wachsen) ،
آنها در« وخش » ، پدیده های بزرگ شدن و پیشرفت را درمی یافتند . انسان، موقعی پیشرفت میکند یا بزرگ میشود که ازبُنی که درتخم اوهست ، بروید . این تخم زمان ، در بُن هرجانی بود .
نه تنها ،« وخش » ، نمو کردن و رشد کردن بود ، بلکه بالیدن و پرواز کردن هم بود . این بود که انسان ، دارای « فره ورد = آنچه فرامی بالد » بود . فره ورد یا فروهر، به معنای « فرا روئیدن و فرابالیدن » است . گیاه درفرابالیدن ، خوشه ای میشود و این خوشه ، مرغیست که بسوی سیمرغ پروازمیکند . ازاین رو ، بینش و اندیشیدن ، همیشه به شکل پرواز و معراج انسان درک میشد . هرانسانی ، دراندیشیدن و یافتن بینش، به معراج میرفت. معراج و بینش انسانی ، ازهم جدا ناپذیر بودند . معراج ، خویشکاری برگزیده ای و پیامبری نبود ، بلکه ویژگی همه انسانها بود . بینش بنیادی هرانسانی ، بینش معراجی بود .به قول مولوی:
تو مرغ چهارپری تا برآسمان پری
تو ازکجا وره بام و نردبان زکجا
همای ضمیر، مرغ ضمیر، همان قوای ضمیرند، که بنا برفرهنگ ایران ، چهارتا یند ، که پرهای تخم انسان شمرده میشدند. تخم سیمرغ ، درهرانسانی افشانده شده بود . هرکسی ، رابطه مستقیم با بُن بینش کیهانی داشت ونیازبه نردبان( رسول و انبیاءومظاهرالهی ندارد ) .
الهیات زرتشتی برضد این « پروازمستقیم هرانسانی، یا معراج هرانسان دربینش » بود . ازاین رو ، برضد این « معراج بینش مستقیم انسانی »، بسیار میجنگیدند . چنا نکه تحریف این اندیشه از موبدان، درداستان جمشید و داستان کاوس درشاهنامه دیده میشود .
در داستان کاوس درشاهنامه ، معراج بینش به آسمان ، گناه کبیره ساخته میشود . هیچ انسانی نباید به فکر « معراج به سیمرغ = ارتا فرورد » بیفتد . این کار، فقط ویژه زرتشت است . در داستان جمشید درشاهنامه ، معراج ، کاری دیوی ساخته میشود . این دیوان، که تباهکاران هستند ، به فرمان جمشید ، اورا به آسمان میبرند و برمیگردانند . بینش جمشیدی که ازخردش ، مدنیت و حکومت را میسازد ، با همکاری دیوان صورت می پذیرد . شوم بختی جمشید درست ازهمین جا آغازمیشود که به دیوان امر میکند ، اورا به آسمان ببرند . او ، خودش نمیتواند به آسمان پروازکند . او، چهارپر ضمیر را ندارد . جشن نوروز، که این معراج بینش است ، با همکاری دیوان ممکن میگردد . جمشید ، قوای دیوان را بکار میبرد تا به معراج برود . به عبارت دیگر، بینشهای خردی که برای حکومتگری و ایجاد مدنیت بکار برده است ، همه آلوده با تاریکی دیوانست .
ما از واژه « وخش » سخن میگفتیم . وخشیدن ، « پروازکردن به آسمان » بود . اصلا واژه « خوشه » ، همان « قوش » است که یکی ازنامهای هماست . درترکی به هما ، « بوغدایتو= بوغدای + دایتو) میگویند که به معنای « خدای خوشه گندم » است . نام « درویش که دری+ غوش » باشد همه به معنای « سه خوشه » است و هم به معنای « سیمرغ = سه + مرغ » است . درویشان، پیروان سیمرغ بودند، که همان « مغان و خرمدینان» باشند .
مثلا سپاری ،خوشه گندم وجو است و کبوتر، سپاروک نامیده میشود ( برهان قاطع ) و نام منزل چهاردهم ماه ، آُسپور است که نشان رسیدن ماه به کمالش هست. تبدیل خوشه گیاه به مرغ و پرواز ومعراج ، در رسیدن گیاه به کمال ، دراین سه واژه به خوبی نمایانست . این تجربه که خوشه به آسمان میرود ، در همان واژه « مینو » نیز میماند . تخم در زمین که مینو است ، بهشت فرازآسمان میشود ، که باز « مینو» است . آسمان ، جایگاه « آفرینندگی تخم ، بازروئی خوشه » است . خود واژه آس یا اس ( پیشوند آسمان ) ، دربلوچی به معنای « آتش» است، و درکردی « هاس » به خوشه کاردو گفته میشود .
همچنین « وََخش » ، به معنای افروختن و برق زدن و زبانه کشیدن بکاربرده میشد . و بالاخره به معنای «شکوفه کردن و خودرا بازکردن و گشودن » بود که متلازم «خندیدن و شادی کردن » است . دراین رابطه است که میتوان « تجربه موسی را در کوه سینا = سئنا » فهمید . او خدا را در بوته افروخته می بیند که نمیسوزد . خدا درکوه سینا ، همان سئنا بود که زبانه وخوشه درخت زندگی است .
تخم زمان ، در روئیدن ، درآب شدن ، در جان شدن درگیاه و جانور و انسان ، میافزاید و شادی میآورد و میدرخشد . این بود که در روئیدن ، کل زندگی ، احساس شادی میکرد . پیدایش بینش درانسان، احساس رویش تخم ، احساس شادی ، احساس تعالی و سبکشدگی و پرواز به آسمان و احسای « همپرس شدن باخدایان درانجمن خدایان » را میکرد . این بود که بینشی که ازانسان میروئید و میزائید ( دین ) ، که تجربه زایش خدا ازخود باشد ، انسان را سرخوش و شاد و دیوانه میکند . واژه دین ، هنوز درکردی دارای سه معنیست 1- آبستن 2- دیدن و بینش 3- دیوانه
این بود که وارونه اندیشه « گذرا بودن گیتی درالهیات زرتشتی » ، هرروز ، روز نو روئی و نو افزائی و نوزائی و طبعا جشن تازه بود . نوشوی وفرشگرد ، هر روز بود ، و مانند ادیان نوری ، به آخرت یا پایان زمان یا فراسوی گیتی ، تبعید نشده بود .
تبعید و طرد خدایان از زمان
از روزی که الهیات زرتشتی ، روزنوروز را ، روز تاختن اهریمن به گیتی شمرد ، جشن نوروز، و « بُن زمان»
نگاهی کوتاه به داستان جمشید درشاهنامه
داستان جمشید در شاهنامه ، دارای سه بخش گوناگونست . بخش آغازش ، از ملحقات مهرگرایانست ، که آهن و تیغ و شمشیر برنده را هسته آئین خود ساخته بودند. و ازآنجا که جمشید ، در فرهنگ زنخدائی ایران ، نخستین انسان بوده ، و طبعا نماد فطرت و بُن انسان بطورکلی بوده است ، این کار، بدان معنا بوده است که مهرگرایان ، فطرت انسان را جنگ و ستیزمیدانسته اند . البته الهیات زرتشتی نیز همین اندیشه را با تغییر گرانیگاه پذیرفته است . میتراس ، در نقشهای برجسته غرب ، با تیغ دریک دستش و آتش سوزان ، در دست دیگرش زاده میشود . این نخستین تحریف در داستانست که باید دور ریخت . البته جشن دراین راستا ، معنای « کام بردن از قربانی خونی » دارد . انسان، وقتی به امر خدا میکشد (= ذبح مقدس ) آنگاه جشن میگیرد . همین جشن را میتراس با خدای خورشید باهم ، درکناریک میزمیگیرند و درست پوست گاوی را که قربانی کرده اند ، روی میز میاندازند که سفره جشنشان باشد. همین پوست گاو، یا « ُگش » است که کاوه برضد ضحاک که همان میتراس است ، بر سردرفشی میکند که در اصل « درفش ُگش » خوانده میشده است ، و سپس درفش کاویان شده است . همین جش میترائیست که به ادیان ابراهیمی به ارث میرسد .دراین ادیان ، خونریختن و عذاب دادن به اراده اِلاه ، شادی آوروجشن است .
همچنین « ایجاد طبقات به وسیله جمشید » برای فطری ساختن طبقات است که ساخته و پرداخته موبدان زرتشتی بود ، و هیچ ربطی به فرهنگ اصیل ایران ، و هیچ ربطی به فردوسی ندارد.
روایت شاهنامه ، هنگامی راستای سیمرغی میگیرد که جمشید ، ریسمان می بافد و جامه میسازد . جامه ، که پیوند تاروپود بود است ، درفرهنگ ایران ، بزرگترین نماد مهر است . بخشیدن جامه به کسی ، نماد اوج مهرورزی به اوست . ازاینجاست که جشن ، درراستای فرهنگ سیمرغی آغازمیشود . درفرهنگ سیمرغی، مهرو جشن ازهم جدا ناپذیرند . اینست که میان شب، که گاه « جشن وصال بهرام و ارتافرورد » است ، ایوی سروت ریما = سرود نای ماه خوانده میشود ( جشن که همان واژه ِ یسنا باشد، به معنای سرود نای است ). مهر، جداناپذیراز جشن و موسیقی و رقص است . نه تنها روز نو ، از عشق ورزی بهرام با ارتا فرورد، و جشن وصال آن دو ، زاده میشود ، بلکه این جشن عشق ، اصل پیدایش سال ، اصل پیدایش زمان در هرماه ، اصل پیدایش انسان، یعنی جمشید درگیتی ، و اصل پیدایش خورشید در هرروز است . و « جمشید » به معنی جم ، فرزند «شید= شیت » ، یعنی نای ، یعنی سیمرغ ، یعنی موسیقی و رقص و آوازاست . چون شید یا شیت به معنای نای است ، و از همین واژه ، واژه « چیت » که پارچه باشد ، ساخته شده است ، چون پارچه را درآغازاز الیاف نی میساخته اند. همانسان که ازصوف که نی بود ، جامه صوف میساخته اند . صوفی ، به معنای پیرو سیمرغ یا « نای به + سه نای » است . گوهرجمشید که فرزند نای به یعنی سیمرغست ، موسیقی و رقص و آوازوشعر، یعنی جشن است .
پس ازآنکه جمشید خشت را که بُن خانه و مدنیت و شهرآرائی و حکومت ( خشتره ) است را باخردش ساخت . پس ازآنکه با خردش سنگهای قیمتی را از خارا برون آورد و بویهای خوش را از گیاهان و گلها یافت ، و داروی همه را جست و یافت و بیماریهارا برانداخت و کشتی برای گذر از دریاها ساخت....
همه کردنیها چو آمد پدید / به گیتی جز ازخویشتن کس ندید
چو آن کارهای وی آمد بجای / زجای مهی برترآورد پای
پس از این پیروزیها برپایه خردخود ، اورا غرور و کبر فرا میگیرد و ازاینجاست که جشن بینشش را که پروازش به آسمان میگیرد و این معراج بینش است که جشن نوروز میباشد ، ولی این معراج بینش وخرد ، پیایند ضمیر خودش نیست . بلکه او تختی میسازد که دیوان ناپاک ( نجس) اورا به آسمان و معراج میبرند .
به فرّ کیانی یکی تخت ساخت / چه مایه بدو گوهراندرنشاخت
که چون خواستی ، دیو برداشتی / زهامون بگردون برافراشتی
جهان، انجمن شد بر ِ تخت اوي / فرومانده از فرّه بخت اوي
به جمشید بر، گوهر افشاندند/ مرآن را ، روز نو خواندند
روزی که با یاری دیوان به معراج بینش خرد خود میرود ، و با گناه وناپاکی آلوده میشود ، روز نوروز است . این جشن معراج ، این جشن نوروزیست که بُن تمرد و طغیان و « منی کردن ، به معنای مسخ شده آن» میگردد.
یکایک به تخت مهی بنگرید به گیتی، جزازخویشتن را ندید
منی کردآن شاه یزدان شناس/ زیزدان بپیچید و شد ناسپاس
چنین گفت با سالخورده مهان / که جز خویشتن را ندانم جهان
هنر درجهان ازمن آمد پدید / چو من نامور، تخت شاهی ندید
جهان را بخوبی من آراستم / چنان گشت گیتی که من خواستم
و درست با« پیدایش این منی درجشن نوروز » است که حکم اعدام او بدست ضحاک ، صادرمیگردد .
چو ضحاکش آورد ناگه به چنگ/ پدید آمد آن شاه ناپاک دین
به ارّه مراورا به دو نیم کرد / جهان را ازاو، پاک بی بیم کرد
ضحاکی که باخرد خود نمیتواند بجوید و بیندیشد ، و برای جبران این کار، اهریمن را آموزگارخود میکند تا درس قدرترانی براساس خونخواری به او بیاموزد ، کسیست که عهده دار مجازات جمشید میگردد که ناپاکدین است ، چون با خرد خود ، حکومت و قانون ومدنیت را میسازد . ضحاک ، همان میتراس یا خدای « پیمان بر بنیاد ذبح مقدس یا قربانی خونی » است . این الاهان هستند که « حق حکومت آفرینی بر پایه خرد انسانی» را از مردمان میگیرند . با خرد خود، برای ایجاد جشن درگیتی و درزمان ، ناپاکدینی است . ایران ، هزاره هاست که درانتظار خیزش « انسان جمشیدی » است که با خرد خود، میتواند حکومت و بهشت و جشن را درگیتی بسازد .
Friday, March 14, 2008
پيشينهي برگزاريي ِ آيينهاي نوروزي در گذشت ِ روزگاران: پيوست ِ يكم بر درآمد ِ ٣: ٧٢، زيرْبخش ِ ١
يادداشت ويراستار
جمعه ٢٤ اسفند ماه ١٣٨٦ خورشيدي
(١٤ مارس ٢٠٠٨)
امروز پس از نشر ِ ويژهنامهي نوروزي، نشانيي پيوند به نشرگاه ِ گفتار ِ پژوهشيي ِ روشنگر و رهنموني از پژوهندهي ِ ارجمند ِ ايرانْشناس دكتر عليقلي محمودي بختياري
از تهران به اين دفتر رسيد كه در اين پيوست، ميآورم.چكيدهي ِ اين گفتار، چُنين است:
شيوهي ِ برگزاريي نوروز از نوشتههاي تاريخ نويسان دراينباره "جاحط بصري" و "ابوريحان بيروني" و معرّفي اشعار شعراي پارسي دراين مورد: خاقاني، منوچهري، فرخي.
متن ِ كامل ِ گفتار را در اين جا بخوانيد ↓
http://rouznamak.blogfa.com/post-251.aspx
خاستگاه: راياپيامي از مسعود لقمان (از دفتر ِ تارنماي ِ روزنامك)
Thursday, March 13, 2008
٣ ٧١. سي و يكمين هفته نامه: فراگير ِ ٢٦ زيرْ بخش ِ تازه ي ِ خواندني، ديدني و شنيدني
در آستانهي ِ نوروزيم. اين فرخنده يادگار ِ نياكانمان را پيشاپيش به همهي ِ ايرانيان، به گرمي شادباش مي گويم.
چون چند روزي براي ديدار ِعزيزانم و بهويژه نوهي ِ نازنين ِ هفتْماههام بهتا در نخستين نوروز ِ زندگي اش،
در سفر خواهمبود.
از خوانندگان گراميي ِ ايرانْشناخت، پوزشميخواهم كه در جمعه دوم فروردين١٣٨٧، نخواهمتوانست دادههاي تارنما را روزْآمدكنم.
پس، با پيشْكش ِ نمايي نمونهوار از باغهاي شكوفان ميهنمان در نوروز
نوروزي فرخنده و سالي سرشار از شادكامي و بهروزي براي همْميهنان ِ ارجمندمان آرزوميكنم. چُنينباد!
يادداشت ويراستار
جمعه ٢٤ اسفند ماه ١٣٨٦ خورشيدي
(١٤ مارس ٢٠٠٨)
گفتاوَرد از دادههاي اين تارنما بي هيچگونه ديگرگونگردانيي متن و با يادكرد از خاستگاه، آزادست.
You can use any part of site's content as long as it is referenced to this site.No need for permission to use the site as a link.
Copyright © 2005-2008
All rights reserved.
١. «نوروز شد كه جوشْزَنَد خون ِ باغها / وز بوي ِ گل، پَريزَده گردد دماغها» (صائب ِ تبريزي/اصفهاني)
در پي ِ هزاران نوروز از سپيدهدم ِ اسطوره و تاريخ تا به امروز، اينك نوروزي ديگر از راه ميرسد تا كولهبار ِ سنگين و سرشارش را لختي بر زمين فرونهد و بگشايد و طومار ِ بلند ِ آرمانها و آرزوها و كاميابيها و شاديها و ناكاميها و اندوههاي ِ ديرينگان را براي ِ امروزيان بازخوانَد و يادآورشود كه كيستند و از كجا آمدهاند و از زبان ِ آن «پير ِ چنگي»، سفارشكند كه: "با اين همه غمان، اندكي شادي بايذ!"
به هنگام ِ نوروز، نه تنها "نفس ِ باد ِ صبا مُشكْفَشان خواهدشد" و "خون ِ باغها جوشخواهدزد"، بلكه، جان و جهان ِ درونيي ِ هر ايراني در ميهن يا هر جاي ِ ديگر ِ اين گوي ِ زمين، سودايي و هيجانْزده ميشود. اين ديگر، حكايت يك جشنْآيين ِعادي و بهجايآوردن ِ برخي از رسمهاي ِ سنّتي نيست. نه؛ اين بخشي از سويههاي ِ زيستْ شناختيي ِهستيي ِهر ايراني از كودكي تا سالْخوردگي شدهاست. كدام يك از ماست كه در اندرون ِ شاد يا ناشاد ِ خود، گنج ِ شايگاني از خاطرههاي ِ نازَدودَني را نگاهنداشتهباشد و در هر نوروز، آنها را از برابر ِ چشم ِ دل نگذرانَد و به شور و هيجان نيايد؟ آري، زيادهگويي نيست اگر گفتهشود كه نوروز نيروي رازْآميز ِ پويايي و پيگيري و نوزايش در فرآيند ِ زندگانيي ِ هر ايراني و همهي ِ ايرانيان و ايرانيفرهنگان از هر تيره و تبار و با هر پايگاه ِ اجتماعي و گرايش ِ ديني و مرامي در دَرونْسو و بِرونْسوي ِ مرزهاي ِ جغرافياييي ِ كنونيست و رنگينْكمان ِ يگانگيي ِ فرهنگيي ِ جاودانهي ِ آنان را از كران تا كران ِ افق، به نمايش و جلوه درميآورد.
پس گراميبداريم اين يادگار ِ هَماره زنده و تازهنفس ِ هزارههاي ِ گمْشده را و آيينهاي زيبا و نمادينش را با شكوهمندي ِ هرچه تمامْتر برگزاريم و همچون مُردهريگي گرانْبها به آيندگان بسپاريم.
«نوروز» در بايگانيي ِ ايرانْشناخت:
جُنگ ِ نوروزي: "نَفَس ِ باد ِ صَبا مُشكْفَشان خواهدشد! ..." (درآمد ِ ٢: ٢٩٢) و پيوستهاي دهگانهي ِ آن را با رويْكرد به گزينهي
ِMarch 2007
در بخش ِ «نوشتههاي ِ پيشين» در ستون ِ راست ِ همين تارنما، ببينيد و بخوانيد و بشنويد.
*
ترانه ي زيبا و پويا و شورانگيز ِ والس ِ نوروزي به زبان فارسي و گويش گيلكي ، يادگار ِ نغمه سرايي ي خُنياگر نامدار ميهنمان، زندهياد احمد آشورپور (هزاردستان گيلان)، در اینجا بشنوید
*
برای شنیدن ِ ديگرْ آهنگهای نوروزی و تصویرهای زییائی از ایران اینجا را بفشاريد.
*
افزوده اي ارمغان ِ گيتي مهدوي:
غزل "عید بر عاشقان مبارک باد" سرودۀ مولوی و غزل"عید آمد و آن ماه دل افروز نیامد" سرودۀ خواجوی کرمانی را در اینجا بشنوید
اجرا: گیتی مهدوی
غزل "عید بر عاشقان مبارک باد" را در اینجا بخوانید
وغزل"عید آمد و آن ماه دل افروز نیامد" را در اینجا بخوانید
*
افزودهي ِ دوم:
روي ِ ديگر ِ سكّه - سخني به فارسيي ِ اصفهاني از زندهياد اكبر جمشيدي دربارهي ِ نوروز ِ مردم ِ بينوا و رنجْبُردار
مِثلي مار ِس
نِزيكي عَيدِسا مَشْ مَمدَلي پِريشونِس
يه چشمي اون پُري اشگِس، يكيش پُري خونِس
اِزين كه شيش تا بچِه پُشتي هم زَنِش زايدِس
بيچاره بدجوري اِز كاري خود، پِشيمونِس
اِزين گِروني آ اين كمْحقوقي، حق با اونِِس
اِگِر سَرِش هَمِهش اِز غُصّه تو گِريبونِس
تو اين جهان و تو اين روزِگاري وانَفسا
به مِثلي بنده و مَشْ مَمدَلي فراوونِس
ميدوني عِلّتي فقر آ گِروني اِز چيچي يِس
اِز اون كه مُحتَكِرِس آ شاگردي شيطونِس
با ريشي مِشگي آ انگشتِري عَقيق آ قُبا
ميياد تو بازار آ تو بِخْيالِد مُسَلمونِس
به ظاهِرِش كه نيگاميكوني، ميگوي تو دِلِد
اِگِر تو دنيا يه مردي حَسابي يِس، اونِس
آدِم مي ياد تا بِفَمِد كودوم خُبِس، كي بَدِس،
غوروبي عُمرِس آ اين شعله رو به پايونِس
كِسي كه گولميزِنِد اينا اونا جمشيدي،
به مِثلي مارِس آ بدجوري آفِتي جونِس
خاستگاه: راياپيامي از نازنين جمشيديان
* * *
... و سرانجام، سهم كوچك ِ نگارنده ي اين يادداشت، گفتاري با عنوان ِ نوروز، جشن ِ نوگرداني ي جهان و زندگي و آيين ِ نمادين ِ رستاخير را در اینجا بشنوید و در اینجا بخوانید
اين هم سخني گوهرين از استادي بزرگ در روزگار ِ ما در تقابل با گفتار ِ بزرگترين دشمن نوروز و شادمانيي ايرانيان:
به گفتهي ِ زندهياد دکتر پرويز ناتل خانلری:
" نوروز از بوته آزمايش تاريخ سربلند بيرون آمده، از فراز و نشيبها گذشته، در برابر يورش بیگانگان ايستادگی کرده و هنوز چون ستارهای بر پيشانی تاريخ درخشان فرهنگ ايران می درخشد."
امّا همهي ِ نامْوران در طول تاریخ، نظر دکتر خانلری را نداشته اند.
حجةالاسلام امام محمّدغزالی در پایان سالهای ٤٠٠ هجری (همْروزگار با فردوسي!)، وقتي مشاهده می كند که دکانها در ايام نوروز پر از نقل و ميوه های رنگ رنگ و وسايل تفريحی و شادي بخش است، در کتاب ِ کیمیای سعادتِ خود، در زير عنوان ِ"مُنکرات ِ بازارها"، مي نويسد:
«... آن که به خرنده دروغ گويند و عيب کالا پنهان دارند و ترازو سنگ و چوب گز راست ندارند و در کالا غش در کنند و چنگ و چغانه فروشند و صورت حيوانات فروشند برای کودکان در عيد، و شمشير و سپر ِ چوبين فروشند برای نوروز، و بوق سفالين برای سده و کلاه و قبای ابريشمين فروشند برای جامه ی مردان ، و جامه رفوکرده و گاز رشته فروشند و فرا نمايند که نو است و هم چنين هر چه در آن تلبيسی باشد ، و مجمره و کوزه و ديوان و اوانی سيم و زر فروشند و امثال اين.
و امّا صورت حيوان حرام است و آنچه برای سده و نوروز فروشند چون سپر و شمشير چوبين و بوق سفالين ، اين در نفس خود حرام نیست؛ ولیکن اظهار شعار گبران است که مخالف شرع است و از اين جهت نشايد بلکه افراط کردن در آراستن بازار به سبب نوروز و قطایف بسيار کردن تکلف های نو ساختن برای نوروز نشايد ، بلکه نوروز و سده بايد که مندرس شود و کسی نام آن نبرد تا گروهی از سلف گفته اند که روزه بايد داشت تا از آن طعامها خوردن نيايد و شب سده چراغ فرانبايدگرفت تا اصلا" آتش نبيند و محققان گفتهاند روزه داشتن اين روز هم ذکر اين روز بود و نشايد که نام اين روز برند به هيچ وجه؛ بلکه با روزهاي ديگر برابر بايدداشت و شب سده همچنين ، چنان که از او خود نام و نشان نماند .»
(امام محمّد غزالی ، کميای سعادت ، تصحيح احمد آرام ، جلد اول ، صص ٤٧٨ ـ ٤٧٩)
خاستگاه: راياپيامي از مسعود ناظم با پيوند به اين تارنما ↓
http://www.sedehlenjan.com/index.php?
*
هزارسال پس از غزالي، سَده و چهارشنبه سوري و نوروز و ديگرْ جشنْآيينهاي شورانگيز و شاديبخش و زندگيستايانهي ايراني، همچنان زنده و پويا و پايدارست؛ همان گونه كه جانشينان ِ آن امام نيز، سخن ِ او را بازميگويند ↓
http://www.youtube.com/watch?v=l_uTfuI2Pt8
خاستگاه: راياپيامي از مهرانگيز رساپور (م. پگاه)
٢. بررسي و نقد ِ دوكتاب از يك نويسنده، پژوهنده و ناقد ِ ادبي
نوشين شاهرخي: بررسي ي زنْ آزاري در قصّه ها و تاريخ از شكوفه تقي، نشر ِ باران
در اين جا ↓
http://www.shahrzadnews.org/article.php5?id=878
و بررسي ي جايگاه و نقش ِ زنان در حاجي باباي اصفهاني اثر جيمز موريه، ترجمهي ميرزا حبيب اصفهانيِ با عنوان ِ بردگان ِ پوشيدهروي در حاجي باباي اصفهاني
در اين جا ↓
http://www.shahrzadnews.org/article.php5?id=866
خاستگاه: رايا پيامي از نوشين شاهرخي با پيوند به نشريّهي ِ شهرزاد نيوز در شبكهي جهاني
۳. پژوهشي در كليدْواژههاي ِ موزيك ِ بزم و رزم در شاهنامه
در اين جا ↓
http://rouznamak.blogfa.com/http://rouznamak.blogfa.com/post-247.aspx
خاستگاه: راياپيامي از پيام جهانگيري
٤. ديدنيها و شناختنيهاي ِ جزيرهي ِ خارك، از چشم ِ دوربين و از دست و قلم ِ يك پژوهشْگر
ايران ِ ما با يادمانهاي گرانْمايهي ِ فرهنگي و هنرياش، شناختنيست و با همهي كارهاي ِ انجاميافته در اين زمينه، هنوز نياز به شناختن دارد. امّا اين كار ِ كارستان، تنها با نشستن در كتابخانه و پژوهش ِ در تاريخ و دفتر و ديوان – كه همانا به جاي ِ خود، ارزشْمندست – شدني نيست و سري سودايي و جاني شيفته و عزمي استوار و كولهبار سفر و پاشنههاي ِ بركشيده براي ِ پژوهش ِ ميداني و "جُستن، يافتن و بهاختيار ِ خويش برگزيدن" (شاملو) و شناختن، ميخواهد.خوشْبختانه "هنوز جويندگان، هستند اندر وطن / كه كار ِ ايرانْشناخت، مَدَد ازيشان بَرَد" (از زبان ِ همْشهريام جمالالدّين عبدالرّزّاق با گرتهبرداري از بيتي سرودهي ِ او). دوست ِ پژوهندهي ِ ارجمندم آقاي دكتر رضا مُرادي غياثْآبادي، يكي از اين جويندگان است. او – كه به تازگي، سفري كاوشْگرانه به جزيرهي ِ خارك، اين (به گفتهي ِ آل ِ احمد) "دُرّ ِ يتيم ِ خليج ِ فارس" داشته – بخشي از دستْآورد ِ سفرش را در ٣٦ نماي ِ ديدني از آن جا، ثبتْكرده و براي همگانيكردن ِ آنها در شبكهي ِ جهاني جايْگذاشتهاست.
هنگامي كه راياپيام ِ مهرْآميز ِ او با نشانيي ِ راهيابي به اين نماها، به دفترم رسيد و آنها را ديدم، در ضمن ِ شادمانگي، آه از نهادم برآمد و – از شما چه پنهان – به حال ِ فرستنده غبطهخوردم و حسرتْْبُردم و – ناگزير– به ديدن ِ نماها در همين گوشهي ِ غربتْگاه ِ دورافتادهام – كه "شهربند" ِ ناخواستهي ِ آنم – بسندهكردم؛ امّا در نهانگاه دلم، خيالْنگارهاي پديدآوردم و سپهريوار، "قايقي ساختم و بر آب انداختم" تا از همين درياي مرجان – چشمْانداز ِ غريبانهي ِ كنونيام – پاروزنان، خود را به خليج ِ نيلْگون فارس برسانم و پاي بر خاك ِ آن جزيرهي ِ زيبا بگذارم و دكتر مُرادي را در كرانهي ِ نخلستان ِ شكوهمندي بيابم و هيجانْزده، بانگْبرآورم كه:
"رضا! آمدم. خيالْكردي كه راهم دورست و نميآيم؟! امّا مهرم به ايران و شورم به بوسهزدن بر خاك ِ پُرگهر ِ مُشكْبار ِ آن، افزونتر از آنست كه از دوريي ِ راه و دل به دريا زدن، بهراسم و از آمدن، چشمبپوشم. ديدي كه به پيمانم پايْبندبودم و آمدم!"
*
همين كه گيج و سودازده، از كارگاه ِ خيال بيرونآمدم و ديگرْباره، چشم بر نماهاي زيباي ِ آن آبخوست ِ جنوبگان ِ ميهن دوختم، اين بيت ِ نسبتداده به باباي ِ سوختهدل ِ همدان را زبان ِ حال ِ خود ساختم و اندوهْگينانه زير ِ لب زمزمهكردم:
"گرَم دستْرَس نَبي كايم تِه وينُم / بِشَم آنان بِوينُم كه تِه وينَن!"
*
نماهاي ٣٦ گانه از جزيرهي ِ خارك را در اين جا ببينيد ↓ http://picasaweb.google.com/ghiasabadi/Khark
*
گزارش ِ رهنمون و خواندنيي ِ دكتر مُرادي در بارهي ِ كاوشهايش در خارك، در زير ِ عنوان ِ يادداشتهاي ِ خارك را نيز در اين جا بخوانيد ↓
http://www.ghiasabadi.com/khark.html
٥. آگاهيرساني از دادههاي ِ تازه در يك پايگاه ِ ايرانْشناختي
در راياپيامي از ايمان خدافرد، بنيادگذار و سرپرست ِ پایگاه ِ اینترنتیي ِ مطالعات ِ زبانهای ِ ایرانی
http://www.ilssw.com/
آمدهاست:
پایگاه ِ اینترنتیي ِ مطالعات ِ زبانهای ِ ایرانی، با دو نوشتهي ِ تازه، در بخش ِ پژوهشْگران (گزارش ِ كارنامهي ِ دو بانوي ِ پژوهنده)، روزآمد شد.
در اين جا بخوانيد ↓
١
● دکتر ژالهء آموزگار
٢
● دکتر زهرهء زرشناس
٦. بررسي و پژوهش براي ِ شناخت ِ ساختار و كاربُرد ِ چند واژه در شاهنامه
پژوهندهي ِ ژرفاكاو و نكتهسنج، آقاي داريوش آشوري، از چندي پيش، بررسي و پژوهشي سودمند را با عنوان پيجويي ِ معنا و ريشهيِ ِ چند لغت در شاهنامه، آغازكرده و در تارنماي خود به نام ِ «جُستار» و نيز مجلّهي ِ الكترونيك ِ «واژه»، پيگرفتهاست. آقاي آشوري براي هرچه گستردهتركردن ِ دامنهي ِ اين پژوهش – كه تا كنون سه بخش از آن انتشاريافته – ديگران را نيز به پويه در اين راه فراخواندهاست كه تا كنون آقاي دكتر محمّد حيدري ملايري، نگارندهي ِ اين يادداشت و چند تن ِ ديگر، در اين تحقيق شركتكرده و برداشتهاي خود را بيانداشتهاند. امّا اين كوشش و پژوهش به سرانجام نرسيده و پروندهي ِ اين گفتمان سودمند، همچنان گشودهاست. براي ِ خواندن ِ نشريافتههاي ِ پيشين،
http://www.ashouri.malakut.org/
را ببينيد و هرگاه برداشتي ديگرگونه و گِرِهگشا داريد، به رايا نشانيي ِ (پست ِ الكترونيك ِ) شناساندهشده در همين تارنما، به آقاي آشوري بنويسيد تا در آينده، با سنجش و جمعبنديي ِ برداشتها و دريافتهاي ِ گوناگون ِ هرچه بيشتري، بتوانند به برآيند ِ بهتري برسند.
خاستگاه: ِ راياپيامي از داريوش آشوري
٧. يادي از قمر، بانوی هنر و نیکْکرداری
در پي ِ نشر ِ گزارش ِ انتشار ِ دفتر ِ هنر، ويژهي ِ قمرالملوك وزيري در نوروز ِ ١٣٨٧، به گفتاري خواندني و رهنمون به زندگي و منش ِ والاي اين هنرمند ِ بلندآوازه از استاد دكتر تورج پارسي برخوردم كه براي ِ آگاهيي ِ بيشتر ِ خوانندگان ِ ارجمند، در اين جا، بدان پيوند مي دهم ↓
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=14115
٨. پژوهشهايي براي ِ شناخت ِ دو بخش ِ مهمّ از آيينهاي نوروزي: چهارشنبهسوري و سفرهي هفتْسين
در اين جا بخوانيد ↓
http://ariapars.persianblog.ir/post/177
خاستگاه: راياپيامي از آريا كياني با بازبُرد به تارنماي ِ كورش محسني با عنوان ِ تاريخ ِ ايران / تاريخ، جشنها و زبان ِ پارسي
٩. شبهاي ِ ويژه براي شناخت يك فيلم ساز، انسان شناس و داستان نويس و يك داستانْنويس ِ پيشْگام ِ فرانسوي در تهران
آگاهينامههاي زير، در اين هفته از تهران به اين دفتر رسيد:
١
شب ژان روش
بخارا با همكاري فرهنگستان هنر و انجمن جامعه شناسي ايران برگزار مي كند : « شب ژان روش » ساعت 5 بعد از ظهر دوشنبه بيستم اسفند ماه در مركز هنر پژوهي نقش جهان واقع در خيابان ولي عصر ـ ضلع جنوبي پارك ساعي جنب شهر كتاب پلاك 1101 برگزار مي شود .
در شب ژان روش ، علي بلوكباشي ، دكتر ناصر فكوهي ، محمد تهامي نژاد ، علي دهباشي ، مهرداد اسكويي و پيروز كلانتري دربارة موضوعاتي همچون : مردم شناس ، سينماگر و سينماي مردم نگار ، تناقض روش در سينماي مستند، رفتار شناسي فرهنگي در فيلم هاي خبري ، ژان روش و سينماي مستند مدرن سخن خواهند گفت . *
ژان روش فيلم ساز ، انسان شناس و داستان نويس فرانسوي 120 فيلم ساخت و چندين كتاب در زمينه هاي انسان شناسي و فيلم تأليف كرد.
ژان روش در سن 86 سالگي در سال 2004 در آفريقا در يك تصادف رانندگي كشته شد . آثار درخشان ژان روش يكي از منابع درجه اول در حوزه مردم شناسي به شمار مي رود.
٢
شب « آلن رب گريه »
زندگي و آثار «آلن رب گريه» نويسنده فرانسوي در مركز هنر پژوهي نقش جهان مورد بررسي قرار مي گيرد.
بهمن نامورمطلق ،بابك معين ،حسن بلخاري ،رضا سيد حسيني، علي دهباشي، اسماعيل بني اردلان و رويا رزاقي درباره اين نويسنده آوانگارد فرانسوي سخن خواهند گفت .
«آلن رب گريه» نويسنده و فيلمساز فرانسوي و يکي از بنيانگذاران و نظريهپردازان جنبش ادبي" رمان نو"است كه ماه گذشته در سن 85 سالگي بر اثر بيماري قلبي درگذشت.
گرايش فكري رب گريه را مي توان به فلاسفه آلمانی به ويژه هايدگر منتسب كرد و كه در عين حال از شيوة داستان نويسي کافکا نيز تأثير گرفته است . مي توان گفت كه او با تمايز ميان واقعيت و رئاليسم به پست مدرنيست ها نزديك تر بود ربگريه با انتشار رمان « پاككنها» در سال 1954 و انتشار مجموعه مقالات پراكندهاش ديدگاه هايش را به طور جدي درباره جنبش « رمان نو » مطرح كرد .
اين برنامه را مجله بخارا با همكاري مركز هنرپژوهي نقش جهان وابسته به فرهنگستان هنر برگزار مي كند . علاقه مندان مي توانند چهارشنبه 22 اسفند ، از ساعت 17 تا 19 به مركز هنر پژوهي نقش جهان واقع در خيابان ولي ِعصر، ضلع جنوبي پارك ساعي ، پلاك 1101 مراجعه كنند.
خاستگاه: راياپيامهايي از علي دهباشي
١٠. تحليل انتقاديي ِ يك پژوهشْگر ِ ايراني از چگونگيي ِ نگرش ِ نوخاورشناسان به حماسهي ِ ملّي ي ِ ايران
Mahmoud Omidsalar's presentation
Mahmoud Omidsalar, guest speaker for the Hamid & Christina Moghadam Program in Iranian Studies spoke at Stanford on October 17, 2007. Below you will find his talk entitled Poetics and Projection: Nationalist and Neo-orientalist interpretations of Iran's national epic the Shahnameh.
در اين جا بخوانيد ↓
http://ica.stanford.edu/iranianstudies/mahmoud-omidsalars-presentationhttp://ica.stanford.edu/files/Poetics%20and%20Projection.pdf
خاستگاه: راياپيامي از پيام جهانگيري
١١. آرمانْشهر ِحافظ در ژرفاكاويهاي ِ پرويز رجبي (٧٨-٨١) : كوششي ديگرْگونه برايِ راهيابي به هزارتوهاي ِ شعر ِِ شگفت ِ حافظ
در اين جا بخوانيد ↓
خاستگاه: راياپيامهايي از دكتر پرويز رجبي
دو يادآوريي ِ ويراستار:
١. در متن ِ شمارهي ِ٨٠، يك سهو (برهمخوردن ِ ترتيب ِ دو واژه) پيشآمده و نيم بيتي از غزل ِ خواجه، بدين گونه آمدهاست:
غرور حسن مگر اجازت نداد ای گل
كه نگاشت ِ درست ِ آن را با اجازهي ِ استاد، در اين جا ميآورم:
غرور ِ حُسن، اجازت مگر نداد اي گل
١٢. دفتر ِ پُرمايهي تازهاي از ادب ِ ايرانيان ِ دور از ميهن
آگاهينامهي ِ مُژدهرسان ِ زير، دوشنبهي ِ گذشته به اين دفتر رسيد:
شمارههاي ِ ١٧ و ١٨ فصلْنامهی باران در سوئد منتشر شد.
info@baran.st
شمارهی جدید فصلْنامهی باران با سرسخن مسعود مافان و همچنین مقالهای از طارق علی (ترجمه منوچهر اردلان) و اباویت براتاستروم با عنوان کفرگویی لسینگ در کلیسای فمینیسم(رباب محب) آغاز میشود.
در بخش «زندان»، گفت و گویی با خانم فروغ لطفی، مادر یکی از جانباختگان دههی شصت (گفت و گو از: سعید افشار) و پارهای از خاطرات زندان عفت ماهباز آمده است.
بخش «داستان»، آثاری از محمود فلکی داستاننویس ساکن آلمان، قدسی قاضینور داستاننویس ساکن هلند و بهرام مرادی داستاننویس ساکن آلمان، و بخش «شعر»، آثاری از شیدا محمدی، ماندانا زندیان، تیرداد نصری و اکبر ذوالقرنین را دربرگرفته است.
در بخش «نقد ... نظر ... مقاله» نیز این مقالات چاپ شده است: نماد بیگانگی ما (محمد بهارلو)، دیو در فرهنگ شفاهی و مذهبی ایران (شکوفه تقی)، پوشیدهنویسی در ادبیات فارسی (نسیم خاکسار)، شعر بهار و تاریخچهی مجلس شورای ملی (شهین سراج)، برای آزادی هیچ قیمتی گران نیست (نوال السعداوی- ترجمه علی شفیعی)، نگاهی به رمان عقرب روی پلههای راهآهن اندیمشک (بهروز شیدا)، نگاهی به رمان آنجل لیدیز، نوشتهی خسرو دوامی (علی صیامی)، ادبیات واقعیتگریز و ادبیات تعبیری (لاورنس پرین- با ترجمه ابوالقاسم گلستانی)، زنان خاطرهنویس در تبعید (عزتالسادات گوشهگیر)، نگاهی به رمان بره گمشده راعی (پاکسیما مجوزی) و کشتار دگراندیشان در ایران (رضا اغنمی).
در بخش «اندیشه»، چهار مقاله ارائه شده است: آزمونی در پرسیدن: فرانتس کافکا و ژان پل سارتر (آرامش دوستدار)، سفرنامهی میرزا ابوالحسنخان ایلچی (کرامتالله راسخ)، اقتصاد ایران به کدام سو؟ (احمد علوی) و کسروی و گفتمان فلسفی تجدد (سعید گلکار).
در این شماره در بخش «بازتاب و خبر»، نقدی از ساناز اقتصادینیا بر داستان کوتاهی از شکوفه تقی، یادداشتی از روحانگیز شریفینیا، نویسندهی رمان چه کسی باور میکند رستم در پاسخ به چند نکته مطرح شده در نقد و بررسی نیره توکلی بر رمان وی که در شماره ١٤و ١٥ منتشر شده بود، و همچنین انتقادی از کوشیار پارسی، داستان نویس ساکن هلند از یک خبر منتشر شده در باران و همراه با آن ارائه اطلاعاتی مبسوط از ترجمه آثار شاعران و داستاننویسان معاصر ایران به زبان هلندی، چاپ و منتشر شده است. صفحات پایانی شمارههای ١٧ و ١٨ به چند خبر فرهنگی و معرفی چند کتاب اختصاص دارد.
باران را از کتابفروشیهای محل اقامت خود و یا از طریق نشر باران میتوانید تهیهکنید. باران برای ادامه انتشار خود نیاز به گسترش تعداد مشترکین خود دارد. با مشترک شدن فصلْنامهی باران، هر شماره تازه آن را در در ِ منزل خود دریافت خواهیدکرد.
خاستگاه: راياپيامي از مسعود مافان (مدير ِ نشر ِ باران - سوئد)
١٣. بخش ِ ويژهي ِ «موزهي ِ هنر» در تهران: يك فيلم ويديويي
Art museum in Tehran!
در اين جا ببينيد ↓
خاستگاه: راياپيامي از دكتر سيروس رزّاقيپور
١٤. «حيلت رهاكن عاشقا ...»: برنامهاي از ساز وسرود ِ بانوان ِ هنرمند ِ ايراني از سوي ِ خانهي ِ فرهنگ ايران در كانادا
در اين جا ببينيد و بشنويد ↓
http://www.youtube.com/watch?v=HTudbZRGhqE&feature=email
خاستگاه: راياپيامي از دكتر سيروس رزّاقيپور
١٥. گزارشي از كوشش ِ يك جوان ايراني براي ِ بازگردانيدن ِ نام ِ «خليج ِ فارس» به "گوگل"
پندار يوسفي، با كُنِش ِ دانشي و فنّيي ِ خود، نام ِ درست و تاريخيي ِ خليج فارس را در پايگاه ِ «گوگل»، جايْگزين ِ نام ِ ساختگي و خندستانيي ِ پيشتر بهكاربرده براي آن كردهاست.
براي پيبردن به چگونگيي ِ دستْآورد ِ ستودنيي ِ اين جوان ِ ايراني، تركيب ِ ساختگيي ِ
اين كار ِ شما، سه پيوند ِ يادكرده را در صدر ِ صفحهي ِ "جست و جوي ِ گوگل" قرارخواهدداد و نام ِ دروغين ِ بهكاربُردهي ِ دروغْزنان را براي هميشه، به زبالهدان ِ تاريخ خواهدفرستاد.»
خاستگاه: راياپيامهايي از دكتر سيروس رزّاقيپور و اسد هفشجاني
آگاهيهاي ِافزوده:
براي ِ آگاهيهاي گستردهتر دربارهي ِ خليج فارس، بدين جا رويبياوريد ↓
http://en.wikipedia.org/wiki/Persian_Gulf
http://www.parseek.com/arabian_gulf.htm
*
در تارنماي ِ اخير، آمدهاست:
١٦. يادوارهاي براي «احمد كسروي» در سالْگرد ِ كشتار ِ او
تارنماي روزنامك در گفتاري زير ِ عنوان ِ قتل ِ کسروی، قتل ِ فرهنگ بود، به مناسبت شصت و دومین سالْگرد ترور احمد کسروی، به زندگي و كارنامهي ِ تاريخْنگار، پژوهنده و ناقد ِ فرهنگي و اجتماعيي ِ روزگارمان، زندهياد احمد كسروي تبريزي پرداختهاست.
متن ِ اين يادواره را در اين جا بخوانيد ↓
http://rouznamak.blogfa.com/post-249.aspx
همچنين براي آگاهيي ِ بيشتر دربارهي ِ كسروي، به تارنمايي به نام ِ او، رويبياوريد ↓
http://www.kasravi.info/
خاستگاه: راياپيامي از مسعود لقمان
١٧. بازهم حكايت ِ دريغْانگيز ِ فارسيستيزي در زادگاه و پرورشگاه ِ شاعران و نويسندگان ِ نامْدار ِ فارسيزبان
مبادا به فارسي، سخنگفتهباشي!
روزگار ِ غريبيست نازنين!»
(گرتهبرداري از شعر ِ بلندآوازهي ِ احمد شاملو)
وبلاگ هاي فارسي «پرشین بلاگ» و «بلاگفا» در افغانستان فيلتر شدند!
دلیل این فیلترینگ، نگرانی مسئولین شرکت افغان تلکام از گسترش و ترویج زبان فارسی عنوان شده است
تبریز نیوز، سرویس جهان - جهان نيوز: اخیرا شرکت مخابراتی افغان تلیکام دو سِرْوِر ارائه دهنده خدمات وبلاگ نویسی فارسی، «پرشین بلاگ» و «بلاگفا» را به روی مشترکینی که از خدمات اینترنتی این شرکت استفاده می کنند، فیلتر کرده است.به گزارش«جهان» با بروز مشكل براي كاربران افغاني ابتدا آن ها تصور می کردند این موضوع ممکن است یک مشکل فنی باشد. به همین دلیل در کابل تعداد زیادی از مشترکین افغان تلکام نسبت به این مشکل شکایت داشته و با مرکز خدمات این شرکت تماس گرفته و شکایت شان را مطرح کردند. اما پس ازگذشت حدود دو ماه این مشکل حل نشد و در تماس با مرکز خدمات مشترکین افغان تلکام،برخی از کارمندان این شرکت مسایل امنیتی و اخلاقی را نیز در بستن این سرویس دهنده ها مطرح کرده اند. با توجه به این که پرشین بلاگ و بلاگفا هر دو در داخل ایران و بر مبنای قوانین این کشور فعالیت می کنند، مسایل غیر اخلاقی به هیچ عنوان نمی تواند در وبلاگ های اعضای این دو سرویس دهنده در معرض نمایش درآید. در صورت استفاده غیراخلاقی هر عضو از فضای وبلاگش، ظرف یک هفته و به صورت خودکار وبلاگ متخلف بسته می شود. گفتنی است سرانجام وقتی شکایت های عده ای از مشترکین افغان تلکام در کابل به نتیجه نرسید، آنان مجبور شدند موضوع را به صورت جدی تر پیگیری کنند. تا اینکه برخی افراد و منابع نزدیک به این شرکت به صورت غیر رسمی فاش کردنده اند که سرویس دهنده پرشین بلاگ و بلاگفا عمدا و آگاهانه از سوی مسئولین شرکت افغان تلکام فیلتر و بسته شده اند. دلیل این فیلترینگ، نگرانی مسئولین شرکت افغان تلکام از گسترش و ترویج زبان فارسی عنوان شده است. گفته می شود، برخی از اعضای هیات مدیره شرکت افغان تلکام و مخصوصا جمال ناصر نورزی رئیس شرکت افغان تلکام و همچنین وزیر مخابرات امیرزی سنگین با عبدالکریم خرم وزیر فرهنگ در یک تیم زباني،سیاسی و اقتصادی قراردارند. طی روزهای گذشته اقدام وزیر فرهنگ با برکناری یک خبرنگار و مجازات یکی از مدیران تلویزیون ملی افغانستان به جرم استفاده از واژه های فارسی «دانشگاه»، «دانشکده» و «دانشجو» موجی از مخالفت و تنش را در افغانستان به راه انداخت.سرویس ارائه دهنده خدمات وبلاگ نویسی فارسی پرشین بلاگ و بلاگفا دو شرکت ایرانی می باشد که به صورت رایگان و بدون محدودیت فضایی را جهت ایجاد وبلاگ شخصی دراینترنت در اختیار هر یک از اعضای خود قرار می دهند. بر مبنای اعلام رسمی این دوشرکت، بیش از یک میلیون عضو در سرویس دهنده پرشین بلاگ و بلاگفا دارای وبلاگ شخصی هستند. همچنین بر مبنای آمار رسمی ارائه شده از سوی این دو سرویس دهنده، نزدیک به 20 هزار عضو از کشور افغانستان نیز در پرشین بلاگ و بلاگفا صاحب وبلاگ هستند. فیلترینگ و سانسور صدها هزار وبلاگ فارسی، تنها به معنای ستیز با یکی از زبان های ملی و رسمی افغانستان و محروم کردن مشترکین شرکت افغان تلکام از این منابعارزشمند است و حقوق مشترکین این شرکت را که هزینه استفاده از اینترنت را قبلا به صورت پیش پرداخت به شرکت تحویل داده اند، نیز نقض کرده است. شرکت افغان تلکام تا یک هفته پیش که شرکت افغان بیسیم ارائه خدمات اینترنتی اش را آغاز نکرده بود،نخستین و تنها شرکت خصوصی مخابراتی در افغانستان بود که از سه سال پیش به این سو به مشترکینش خدمات اینترنتی بیسیم ارائه می کرد. در حال حاضر، مشترکین این شرکت با پرداخت 2000 افغانی (40 دلار) در ماه، می توانند به صورت نامحدود از خدمات اینترنتی افغان تلکام استفاده نمایند. اما اکثر مشترکین افغان تلکام معتقدند پرداخت این مبلغ در برابر خدمات اینترنتی این شرکت که بسیار بی کیفیت و دچار نوسان است، زیاد می باشد.
خاستگاه: راياپيامي از اين نشاني ↓
paniranism2@yahoo.com
١٨. شاهنامه از ديدگاه ِ اهل ِ هنرهاي نمايشي و موزيك
نگاه تازه: شاهنامه در تئاتر، موسيقی و سينمای ايران
محمد ضرغامی و محمدرضا کاظمی
http://www.radiofarda.com/Article/2008/03/04/f1_fresh_glance_shahnameh.html
و در اين جا ↓
بشنوید
خاستگاه: تارنماي راديو فردا
١٩. رهنمود به چگونگيي ِ رابطهي ِ ايران و آمريكا: گفت و شنود با يك استاد و كارشناس
در اين نشانيها بخوانيد ↓
http://asre-nou.net/1386/esfand/15/m-amirahmadi.html
http://kargozaaran.com/ShowNews.php?2926
خاستگاه: راياپيامي از رامين امينابراهيمي
٢٠. فراخوان بُنياد ِ پژوهشهاي ايراني در دانشگاه جُرج واشينگتن براي سخنرانيي ساليانهي ِ نوروزي
On the occasion of the arrival of Nowrûz,
Wishing peace, freedom, justice, and happiness for all,
The Foundation for Iranian Studies cordially invites our colleagues to our
Annual Nowrûz Lecture by a Distinguished Scholar of Iranian Studies
The George Washington University
The Foundation for Iranian Studies
The Annual Noruz Lecture Series
by a Distinguished Scholar of Iranian Studies
Professor Sa'id Amir-Arjomand
State University of New York , Stony Brook
Islam and Constitutional Democracy in Iran
Monday, March 17, 2008, 7pm - 8:30pm
Funger Hall—Room 108
The George Washington University
2201 G Street, NW , Washington , DC
Followed by a Reception
Adjoining the Lecture Hall
خاستگاه: راياپيامي از غلام افخمي
٢١. چند ترانهي ِ نوروزي از «شبنم ثريّا» و ديگرْ خوانندگان ِ تاجيك در فيلمهاي ِ ويديويي
در اين جا ببينيد و بشنويد ↓
http://www.youtube.com/watch?v=PeSdXoofGYs&mode=related&search
خاستگاه: راياپيامي از بهمن و مهرآور مرزباني، همراه با شادباش نوروزي
٢٢. يك كاميابيي ِ فرهنگيي ِ تازه در تهران: نشر ِ «بُخارا - ٦٤»
آگاهينامهي زير، سهشنبهي اين هفته، از تهران به اين دفتر رسيد:
بُخارا در آستانهي ِ نوروز منتشر شد.
شصت و چهارمين شماره بخارا در 675 صفحه از روز پنج شنبه 23 اسفند ماه در كتابفروشي ها در دسترس علاقمندان خواهد بود .
آنچه در اين شماره مي خوانيد :
يادداشت سردبير
قصة پر غصه ما / علي دهباشي
سرمقاله
معيارهاي دوگانه / دكتر هوشنگ دولت آبادي
فلسفه
نبوغ ادبي افلاطون / هرولد بلوم / محبوبه مهاجر
پژوهش
گزارشي ساده از سنگ نوشته هاي كردير/ دكتر ژاله آموزگار
زبان شناسي
همبستگي زبان و اجتماع / دكتر محمد رضا باطني
نقد ادبي
اميدي ندارم . واهمه اي ندارم . من آزاده ام ( دربارة كازانتزاكيس ) مينو مشيري
فكر ادبيات وجود نداشت ... / دوريس لسينگ / صفدر تقي زاده
برندگان جايزه نوبل ادبيات در بيست سال اخير / صفدر تقي زاده
دوريس لسينگ ،رمان نويس انگليسي / صفدر تقي زاده
مارسل پروست در كابورگ ـ بلبك / اولين بلوك ـ دانو / سحر كريمي مهر
جشن نامه دكتر جلال خالقي مطلق / علي دهباشي
گزارش مراسم جشن رونمايي شاهنامه فردوسي / پروانه ساجدي
اداي دين به فردوسي و شاهنامه / دكتر جلال خالقي مطلق
خوش باد اين نيكبختي ( متن سخنراني ) ايرج افشار
دربارة كتاب سخن هاي ديرينه / نازبانو تركاشوند
ايرانشناسي
تازه ها و پاره هاي ايران شناسي ( 57 ) ايرج افشار
ميهمان نوازي و مداراي مذهبي مردم ايرن در زمان شاه عباس / دكتر منوچهر پارسا دوست
مراسم جشن نوروز به روايت ناصرالدين شاه / فاطمه قاضيها
پيشينه اي تاريخي از انتقال دانش و فرهنگ بين اتريش و ايران / دكتر افسانه گشتر (جليل زاده ) / ياسمين ثقفي
در غرب چه خبر ؟ ( 48 ) مهندس ايرج هاشمي زاده
دو سند درباره باغ قلهك ( از اسناد نصرت الدوله ) بهمن بياني
خاستگاه: راياپيامي از علي دهباشي
٢٣. كتابخانههاي همگاني از «كتابهاي نامطلوب» (؟!) خالي مي شوند! ...
دو گزارش درباره ي اين كُنِش ِ فرهنگ ستيزانه را بخوانيد.
عبّاس معروفي:
http://www.radiofarda.com/Article/2008/03/11/f4_book_Maroufi_remove.html و
فرج سركوهي:
http://www.radiofarda.com/Article/2008/03/11/f1_book_Iran.html
خاستگاه: تارنماي ِ راديو فردا
و نيز در همين زمينه، گفتار ِ سيّد ابوالحسن مختاباد كارشناس كتاب و ناشر:
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2008/03/080311_ba-am-libraries.shtml
٢٤. دين ِ فردوسي (؟): پيگيريي ِ يك گفتمان ِ ديرينه
به مناسبت ٢٥ اسفندماه، پایان ِ سرایش ِ شاهنامه
در اين جا بخوانيد ↓
http://rouznamak.blogfa.com/post-250.aspx
خاستگاه: راياپيامي از مسعود لقمان
٢٥. «روز ِ درختْكاري» و فاجعهاي زيستْمحيطي در چشمانداز: دردْنامهاي هُشداردهنده از يك ايرانيي ِ دلْسوخته
دكتر تورج پارسي
"!"هر درختى به خاك مى افتد / رشته اى از حيات مى گسلد
۱۵ اسفند زادروزاستاد زنده يادمان پورداود است ، چراغى كه هميشه فروزان خواهد بود ، روشنايي چراغش بر خردباوران خجسته باد!
۱۵ اسفند جشن درخت كارى هم هست. به همين مناسبت نگاهى به جنگل و محيط زيست ايران و جهان انداختم به تمام معنا خسته و كوفته و غمگين برگشته ام. ما با حراج بى سابقه ىمحيط زيست، ميراث فرهنگى و... روبروييم .اين فاجعه يك سونامى ممتد است ، به راستى به كجا مى برند ما را؟
ثعالبى در رويه ۱۰۱ تاريخ خود مى نويسد :
"بيشتر كشش درونى كيقباد ( كي كواد ) به آبادانى بود . وى آبادى را به زندگانى مانند مى كرد و ويرانى را به مرگ و ناپسند مى دانست كه يك ارش*از زمينى را ناكاشته و افتاده ببيند و آن را به فال بد مى گرفت چنانچه كه زمين آباد را نكو فال مى پنداشت . وى دوست مى داشت كه هنگام سرسبزى و شادابى كشتزارها بر جاهاى بلند بنشيند و بر آن مناظر بنگرد "
و اينك ازآبادى ها بيابان مى سازيم !
«ماگرفتار خُرده عقلانيم
آورندى همه خرابى را
دستشان گر رسد همى شويند
پهنه ى آسمان آبى را!»
(ونديداد گلشنى)
با در نظر گرفتن اينكه هشتاد درسد كشور ما در كمربند خشك قراردارد، هر درختى كه بريده شود ميدان خشكى را افزون ساخته كه پديده هاى آن چشمگيرخواهد بود .آمار۵۰ سال اخير نشان مى دهد كه ما " چيزى حدود ۲۱ مليون هكتار جنگل و حدود ۹۰ مليون هكتار مرتع داشتيم . ۳/۵مليون هكتاراز جنگل هاى حوزه درياى مازندران جنگل هاى صنعتى بودند ۱۲ تا ۱۵ مليون هكتار جنگل هاى حوزه ى زاگرس بوده است .حدود ۳۰۰هزار هكتار جنگل هاى ارسباران داشتيم كه از غنى ترين جنگل هاى جهان به لحاظ ژنتيكى هستند .چيزى حدود ۵۰۰ تا ۶۰۰هزار هكتار در حوزه فلات مركزى جنگل داشتيم . شوربختانه در سى سال اخير بنا به گزارش دولتى جنگل هاى كشوربه ۱۲ ميليون كاهش يافته است. پديده ى اين فاجعه برافتادن نسل برخى از جانوران وحشى ، آلودگى محيط زيست است .
كرمى تاكيد مى كند كه آمارهاى دولتى بسيار خوشبينانه است : بر اساس گفته ها در سال ۱۳۵۸ يعنى يكسال پس از انقلاب ۱۸ تا ۲۱ مليون هگتار جنگل در كشور وجود داشته است . بنابر بر آمارهاى سازمان دولتى اكنون ۱۲ مليون هكتار جنگل وجود دارد در حالى كه فائوFAO* بر اساس عكس هاى فضايي كه در اختيار دارد ميزان جنگل ها را با عكس هاى سال ها پيش مقايسه و اعلام نموده است كه "آن دسته از جنگل هاى ايران كه مى توان به آنها جنگل ناميد تنها ۷ مليون هكتارست"
كرمى مى افزايد بر اساس آمار FAO ايران در كمتر از ربع قرن ، بيش از دوسوم جنگل هاى خود را از دست داده است بخش قابل توجه اى از جنگل هاى شمال كشور ، قديمى ترين جنگل هاى دنيا هستند ، سه مليون سال قدمت دارند ، جنگل هاى سرخ دار مازندران ، از جنگل هاى آمازون ، سوماترا و گينه هم قديمى ترند . جنگلى كه سه مليون سال در اين منطقه زندگى كرده در ربع قرن نابود شده است.
به تاييد آنچه كه در بالا آمده است اخيرا "دانشگاه كلمبيا با همكارى دانشگاه ييل دست به پژوهشى درباره ى وضعيت محيط زيست كشورهاى جهان زده است . اين كشور ها بر اساس شاخص هاى پايدارى ، محيط زيست كشور ها را رتبه بندى كرده اند در اين ميان ايران در بين ۱۴۶ كشور جهان رتبه ى ۱۳۲را كسب كرده است "!
پس از اين بررسى ها درغمى جارى كه به گفته ى محمد عاصمى :
«باغبان چين به ابرو، پريشان
سر پرانديشه ، دل سخت لرزان
باغ پژمرده، گلزار مرده
روشنى، جان به تارى سپرده
خنده ها رفته، فرياد مانده
داد مغلوب ِ بيداد مانده!»
به ياد شعر ِ نغز ِ پزشك ِ شاعر ونديداد گلشنى افتادم كه با خطى خوش از لندن به اين قلم نوشت:
«هر درختى به خاك مىافتد / رشتهاى از حيات مىگسلد!»
در پيوند با اين مهمّ، توجّه ِ خواننده را به نوشته ى زير كه درچند سال پيش آنرا نوشتهام جلبمىكنم:
از سرو كاشمر تا كُنار
و گيرچ اليگودرز
دقيقي توسي چهار خصلت برگزيده به گيتي از همه خوبي و زشتي. كاكومي خوام بُدونم تو چه انتخابي كِردي؟
لب ياقوت فام و ناله ي ني / شراب خلر و كيش زرتشتي!
با شگرد اين معلم باذوق ، دقيقي توسي شاعر قرن پنجم كه هزار بيت از سروده هايش در شاهنامه فردوسي آمده است يك جورايي هميشه در كلاس ما حضور داشت و با كلام هميشه گرم اين شاعر شاد دل همه ي شاعران را معاصرحس مي كرديم يادم مي آيد كه شمرده مي گفت : اين انسان كه دقيقي باشد مي خواهد ساختارگيتي را زيبا ، زنده و پويا بسازد و ببيند ، در نتيجه آنچه كه انديشه ضمانت بكند برمي گزيند تا در ساخت جهان انباز گشته و با نيرويي كارآمد ره را طي بكند. كارنامه اساسي و كرداريش به شكل تعيين كننده گزينش دين بهي است در نتيجه با اين گزينش دربرابر انسان و محيط اجتماعي و طبيعي مسئول مي شود . اين انسان نمي تواند مويه گر لحظه ها بشود ، بلكه مي زيد تا شاد باشد و اين دريافت درستي است از هستي.. بر اصل چنين دريافتي است كه دركنار گزينش آزادانه ي دين ، به نشانه ي آدم زنده لب ياقوت فام و ناله ي چنگ و شراب لعل يا به گفته شما مردان رند شراب خلر رانيز بخشي از زندگي زندگان مي داند .
چند روز پيش كه داشتم كتاب ها را توي كارتن جا مي دادم كه روز چياكشي ( اسباب كشي ) آماده باشند و پسرم خيالش راحت باشد كه درست برنامه ريزي شده است ، كنار كارتون ها نشستم و كتاب مزديسنا و ادب پارسي راكه تز دكتراي زنده ياد استاد معين است باز كردم و چند صفحه اي را در زنگ تفريح ! مرور كردم :
ديدم دقيقي البته توسي نه از جنس بهبهانيش ! زرتشت را به درخت مانند كرده است :
چويك چند گاهي برآمد برين
درختي پديد آمد اندر زمين از ايوان گشتاسب تا پيش كاخ
درختي گشن بيخ و بسيار شاخ
همه برگ وي پند و بارش خرد
كسي كو چنان برخورد كي مرد
خب تصويري زنده و جاودانه است ، چنين آدمي را مرگ نيست ، ماندگارست ، چرا كه گشن بيخ و بسيار شاخ است .اين در مورد زرتشت تنها روا نيست بلكه هر آدمي كه از چنين ويژگي برخوردار باشد ماندگارست همان گونه كه فردوسي نيز به زباني ديگر گفته است : تو داد و دهش كن فريدون تويي
مي گوينداين خرد با ر كه زرتشت باشد ، هنگامي كه گشتاسب كياني دين بهي را برگزيد درخت سروي كاشت و برآن تاريخ اين رويداد بزرگ رانوشت :
يكي سرو آزاد را زردهشت/ به پيش در آذر به اندر بكشت
نبشتش بر آن زاد سرو سهي / كه پذرفت گشتاسب دين بهي
گواه كرد مرسرو آزاد را / چنين گستراند خرد داد را
اين درخت كه به سرو كاشمر نامور گشت به گفته ي ثعالبي " در سايه آن زيادت از ده هزار گوسفند قرار گرفتي ... وچندان مرغ گوناگون بر آن شاخه ها ماوا داشتند كه عدد ايشان كس در ضبط حساب نتواند آورد ". البته ثعالبي كاشت درخت را به گشتاسب نسبت مي دهد اما آنچه كه اين سرو را نامدار تاريخ كرده است به گفته ي دقيقي توسي آنست كه :
يكي سرو آزاد را زردهشت / به پيش در ِ آذر اندر بكشت
سروكهن ، كهن سايه شد تاجايي كه آوازه اش به گوش متوكل عباسي رسيد . دراين هنگام ساختمان جعفريه را آغاز كرده بودند متوكل نامه اي به خواجه ابوالطبيب وامير طاهر ابن عبدالله مي نويسد كه درخت را ببرند و به بغداد بفرستند " آنچنانكه شاخه اي نيز از آن كم نشود " تا در بغداد درودگران دوباره آنرا برپاسازند كه خليفه آنرا ببيند ! ، پس از تماشاي حضرت ايشان در ساختمان جعفريه بكار برده شود !
خب درختي است كهن سال و مردمان باوردارند كه زرتشت آنرا كاشته است و اگر روا بود كه دندانه هاي اره اي بر تنه ي آن كه به گفته ي دقيقي توسي : "كه برگرد او برنگشتي كمند " بيفتد به كهن سالي نمي بايد رسيد . با درخواست ودستور متوكل عباسي مردم بي تفاوت نماندند چنانچه زرتشتيان يا به گفته ي كتاب » گبركان جمله جمع شدند و خواجه عبدالطبيب را گفتند ما پنجاه هزار زر نيشابورخزانه ي خليفه را خدمت كنيم ، درخواه تا از بن بريدن درخت درگذرد چه هزار سال زيادست تا اين درخت را كشته بودند ".
درخواست مردمان پذيرفته نشد ، حكم ، حكم خليفه بود ، اره اي بر تنه درخت كارگر افتاد و در وحشت و نگراني مردمان به زمين بيفتاد و چون بيفتاد » در آن حدود زمين بلرزيد و كاريزها و بناها ي بسيار خلل كرد « ....... سرانجام با هزينه ي پانسد هزار درم بر هزاروسي سد اشتر گذاشته از كاشمر به جعفريه بردند . نزديكي هاي جعفريه كه رسيدند ، غلامان متوكل را كشته بودند. مردمان آنرا به حساب بريدن سرو كاشمر گذاشتند !
البته در شعر دقيقي از بن بريدن درخت نشانه اي نيست و تاريخ قتل متوكل عباسى هم با تاريخ قطع سرو كاشمر همخوانى ندارد اما مردمان به چه منظور به آن پرداخته اند ؟ درخت كاشمر نشانواره چه چيزي است ؟ آيادرخت است و اعتبارمحيط زيست و پاگيري نظام كشاورزي؟ يا نشانواره ي باور و هويت مردمان است.. يا هردو ؟ .
اي دادار استومند ، اي اشون
كجاست سومين جايي كه زمين در آنجا بيشتر از همه جا شادكام است ؟
اهورامزدا پاسخ داد :
اي سپيتمان زرتشت
چنين جايي آنجاست كه اشويي هرچه بيشتر گندم و گياه و درختان ميوه بكارد .
آيا اين شعر زنده ياد حميد مصدق ، مى تواند بخشى از پاسخ ما باشد ؟
سرو ِ كاشمر
از سرو كاشمر ،
و از اعتقاد مردم ايران ،
از نذرو بذل و بخشش آنان ،
در پاي سرو.
در خشم شد خليفه و فرمان داد ،
تا سرو را ،
از بن برآوردند ،
و قهر و خشم مردم ايران را ،
به هيچ نشمردند .
باري خليفه بغدادي ،
آن برگزيده شيوه شدادي ،
بر باد رفت حتا ،
نام خليفۀ خودخواه خود پرست ،
از ياد رفت .
اما در كاشمر هنوز ،
در ذهن هر خردورايراني ،
سروي به پاست ،
آن سرو ،
سرفرازتر از هرچه سرو ،
پابرجاست .
همين سروست كه در ايران باستان نشانه رسمي مي شود بر سنگ نگاره هاي تخت جمشيد و بر فرش مي نشيند ودر مجموع معناي آزادگي و ناميرايي را بيان مي كند
*
كتاب ديگري كه دراين چياكشي فرصتي شد تا مرور تازه اي بشود فردوسي نامه يا مردم و قهرمانان شاهنامه بودكه يكي از كارهاي بزرگ زنده ياد انجوي شيرازي است
دراين كتاب كه بيشتر از ذهنيت مردمان پديد آمده و سينه به سينه گشته است گزارشي هست از سيف الله احمدي چهل و هفت ساله ، كشاورز ساكن دستگرده ي گلپايگان ،شهريور ۱۳۵۴.
سيف الله احمدي چهل و هفت ساله روايت ميكند كه : منوچهر روزي با ياران به شكار رفت ، پس از شكار در چادرش خوابيد و درخواب ديد كه چند نفر مرد تبر به دست مي خواهند درختي را كه سيمرغ بر آن آشيان دارد بيندازند .
سيمرغ سرمي رسد و مي پرسد : اي آدميزادگان چكار داريد مي كنيد ؟ چرا مي خواهيد اين درخت رابيندازيد ؟ آن چند نفر اعتنايي نكرده به كار خود ادامه دادند . سيمرغ گفت : اي آدميزادگان بدبخت ! بدانيد اين درخت ، درخت مقدسي است ، چونكه به دست حضرت زرتشت كاشته شده است ! اما آدميزادگان باز هم اعتنا نكردند و كمي از ريشه درخت را زدند بطوريكه از آن خون جاري شد ! سيمرغ رفت و يك سنگ هفتسد مني را به منقار گرفت و روي سر آن چند نفر پرتاب كرد . منوچهر از ترس سنگ هراسان از خواب پريد و خواب را براي وزيرش تعريف كرد و گفت هر طور كه شده بايد درخت را پيدا كنيم . پس از پنج سال جستجو در كوه هاي ايران نه تنها آن درخت را بلكه درختاني چند از آن نوع پيدا كرد . به دستور منوچهر شاه همه جا جار زدند كه اين درختان نظركرده ي حضرت زرتشتند وكسي حق بريدن آنهارا ندارد ودر هردو روايت درخت و زرتشت واژه كليدي هستند :
در يك روايت نام درخت سروست. در روايت ديگر درخت نامي ندارد. در روايت درخت بي نام ، سيمرغ ازآن نگهباني مي كند ولي از درخت سرو مردمان. اما پيدا شدن منوچهر پيشدادي در روايت درخت بي نام شگفت انگيزست چراكه زرتشت دردوره كيانيان مي زيسته وآيين خود را در زمان پادشاهي گشتاسب اعلام مي كند ولي در ذهن دور پرواز مردم پيوستي ويژه مي آفريند !
آقاي احمدي سپس ادامه مي دهد كه :امروزه در هنده از توابع اليگودرز درختان خودروي زيادي وجود دارد كه به آنها درخت گيرچ مي گويند و همه ي آنها را نظر كرده مي دانند . مردم معتقدند اين درختان را هم حضرت زرتشت خودش كاشته است . حتا اگر اين درختان خشك بشوند كسي جرات نمي كند دست به شاخ و برگشان بزند . درخت گيرچ ميوه اي شبيه آلبالو دارد كه در فصل پاييز مي رسد و بسيار خوشمزه است . ميوه آنها خريد و فروش نمي شود و اين درختان هر جا كه روئيده باشند ، مردم حق دارند ميوه آنهارا بچينند و بخورند چون نظر كرده هستند .
اما درخت كنار Konaar ، فرهنگ معين آنرا ازتيره عناب ها دانسته با بلندايي بين يك متر تا يك و نيم متر با شاخه هايي بي كرك و برگ هايي كوچك و نوك تيز و گل هايي به رنگ آبي كه برگ هاي كوبيده ي آنرا سدر گويند و... تا آنجايي كه به ياد مي آورد درخت كنار بلندايي ازيك تا هشت متر دارد اما از رنگ آبي گل آن چيزي را بياد نياورد .ميوه ي سرخرنگ ورسيده وخوردني آن به اندازه ي يك آلبالوي درشت است. ميوه كنار را خشك و
اما چرا پاي كنار بهبهان درين قضيه باز شد؟ هنگام كشيدن جاده اهواز ـ بهبهان ـ شيراز كه در بخش غربي اين شهر واقع است درخت كناري در ميان جاده قرار داشت و مي بايد كه آنرا قطع كرد تا كار جاده كشي ادامه يابد .اين كنار بهبهاني نه عمري هزار ساله داشت و نه گردش همچون سرو كاشمربود كه اسير كمند نشود ، باوجود حال كسي دست به تبر يا اره نشد چرا كه مي گفتند : بريدن درخت نومد دارد ! تا سرانجام غريبه اي پول زياد ي گرفت و اره به تنه ي كنار گذاشت و آن كرد كه مى گويند بر سرو كاشمر رفت . فرداي آنروز چو افتاد كه ناگهاني مردغريبه مرد ! كوچك و بزرگ گفتند كه : بريدن درخت نومد دارد !
اما درخت و اصولا درخت كاري در فرهنگ ايرانزمين
آباداني و كاشتن درخت ، گل وسبزه و نگهباني از آن از بايسته هاي ايرانيان باستان بود به طوريكه در فرهنگ ديني امشاسپند امرتات يا امرداد به معناي بي مرگي است كه نگهبان و موكل است بر گياهان و نباتات . در زراتشت نامه سخني است از امرتات در باره ي نگهداري درختان و نباتات :
سخن گفت درباره ي رستني
كه زرتشت گويد ابا هرتني
نبايد به بيداد كردن تباه
به بيهوده بركندن از جايگاه
كزو راحت مردم و چهارپاست
تبه كردن او را نه راه خداست
پس از آنگه زهرگونه يي پند داد
زراتشت را از ره دين و داد
بر اين بنيان و اساس است كه ايرانيان باستان در روز تولد يا زناشويي و حتا روز مرگ در گذشتگان سه درخت مي كاشتند و شايد بتوان گفت كه اين زيباترين و شاعرانه ترين گام در راه نگهباني محيط زيست است آنهم در سرزميني كه هميشه با بي آبي دست به گريبان بوده است . بر اصل تقويت كشاورزي است كه ايرانيان مرداب ها را مي خشكانيدند و نه تنها خود كشت مي كردند بلكه به تمام مناطق امپراتوري نيز توصيه مي شد چنانچه كاشت يك نوع مو را در دمشق و پسته در حلب .كنجد درمصرو برنج در ميانرودان را رواج دادند .
در اين فرهنگ درخت مترادف است باباغ و بستان و باغ بستان نيز صفاتي همچون بهشت برين در پي مي آورد . باغ هاي ايراني در درازاي تاريخ نامور بودند چنانچه باغ هاي بسيار زيباي شاهنشاهي كه در آن ها شكارگاه ها ،
پاي باغ هاي ايراني به جهان فرازمند موسيقي هم كشيده مي شود و باربد در سي لحن مشهور خود باغ سياوشان ، بآغ شهريار ، باغ شيرين ، بستان شيرين سروستان و .. را معناي موسيقيايي مي بخشد روايتي ازفردوسي هست درباره ي ره يابي باربد به دربار شاهانه ي موسيقي پرور خسروپرويزي . فردوسي مي گويد كه باربد نوازنده و خواننده ي بي نام ونشان مي خواست نواي خوش خود را به گوش خسرو پرويز برساند اما بدون اجازه ى سركش كه بزرگ رامشگر زمانه بود كسي نمي توانست به مجلس شاهانه ره بيابد . اماباربد تلاش خود را كردتا سرانجام با كمك يكي ازباغبانان دريك شب بهارى كه بنا بود خسرو و نديمانش در آن باغ بسر برند رختي سبز پوشيد و بر بالاي درخت سروي پنهان شد ، چون مجلس گرم شد ، بربت يا رود را به صدا در آورد و خواند :
زننده بدان سرو ، برداشت رود / همان ساخته ي خسرواني سرود
يكي نغز دستان بزد بر درخت / كزان خيره شد مرد بيدار بخت
سرودي به آواز خوش بركشيد / كه اكنون تو خوانيش داد آفريد
اهل مجلس شگفت زده شدند ، در پي آن بر آمدند كه زننده يا نوازنده و خواننده را بيابند ، چون نتوانستند رامشگر را پيدا كنند خسرو پرويز يا به قول فردوسي مرد بيدار بخت مي گويد اين نوا از ديو نمي تواند باشد بلكه از فرشته ايست . چون مجلس در سكوت فرو رفت باز رامشگر افسونكار يا به قول پرويز فرشته بنواخت و بخواند :
همي سبز در سبز خواني كنون بدين گونه سازند مردان فسون
پرويزبا شنيدن دوباره آواز بر پاى خاست و گفت :
بجوييد در باغ تا اين كجاست / همه باغ و گلشن چپ و دست راست
دهان و برش پر زگوهر كنم / بر اين رود سازانش مهتر كنم
آب آبروست و آباداني معمولا در باغ هاي ايراني جويباران يا شاهرگ هاي سرشار از آب درميان باغ جريان داشته اند مثلا در نارنجستان قوام در شيرازهم امروزه از همين قانون تبعيت دارد كه نشانه اي ازاعتبار آب و تقدس آب است كه پپوندي ناگسستني با رستني ها دارد .در اينجا نيازست كه يادآور شود كه در فرهنگ ايراني انسان و طبيعت هردو صاحب اعتبارند نه تنها آب بلكه آنچه بر مبناي قانون اشا در چرخش است ارزشمند و مقدس است در هات ۴۲ يسنه اوستا آب ها ، راه ها ، كوه ها ، درياچه ها، كشتزارها، مزدا و زرتشت ، زمين ، آسمان ، باد ، منش نيك ، مرغ پران و...... ستوده شده اند و نگهداشت آنچه كه هستي ناميده مي شود سپارش شده است .
در پتت يا توبه نامه ي زرتشتيان آمده است :
از هرگونه گناهي كه من نسبت به امرداد امشاسپند در گيتي مرتكب شده ام ، پشيمان گشته ، توبه مي كنم . از جمله اگر درخت جواني را بريده يا برو ميوه نارسيده چيده ام .
تقدس درخت و گياه هنوز در ايران اعتبار خود را دارد و درختان و گياهاني چند مانند اسفند ، هوم ، گل سرخ ، نسترن زرد و سپيد ، چنار ، كنار و انار ، مو ، سرو ، توت و سنجد ، گز، سرو و چنارگرامي داشته مي شوند .
اين تقدس و اعتبار و حفظ محيط زيست است كه در فرهنگ ما روز ۱۵ اسفند روز جشن درخت كاري مي شود ، درخت مي كاشتند تا نيكي و دير زيوي درو كنند .
علم در جلد پنجم رويه ۴۹۳خاطراتش مي نوسد امروز جمعه۵۴-۱۲-۱۵ جشن درخت كاري بود صبح در يكي از تپه هاي بلند شهستان پهلوي پنجاه درخت بلوط به ميمنت پنجاهمين سال سلتنت پهلوي غرس شد ..
در پايان اين نوشته نكته اى را بيفزايم كه تقدس ,در پاك نگريستن و نگهبانى از طبيعت است و به ياد بياوريم گفته ى شاتوبريان را که :
جنگل ها پيش از انسان بوجود آمدند و بيابان ها پس از او!
و در روي يك قوطى شير يك زبانزد سرخ پوستى به سوئدىنوشته شده بود :
Behandla jorden väl,
den är inte en gåva från dina föräldrar ،
utan ett lån från dina barn !
از زمين خوب نگهدارى كن ،
اين هديه اى از سوى پدر و مادرت نيست
بلكه وامى است كه از فرزندانت گرفته اى .( ترجمه از سوئدى )
در پايان از شما همراه ، همگام ،خواننده ى گرامى اين درد نامه مى پرسم : آيا ما به زودى به بيابان نمى رسيم ؟
به اين سايت ها رجوع شده است :
http://www.mazandnume.com/?PNID=V2671
گروه محيط زيست دانشگاه آزاد اسلامي واحد همدان
http://ec.europa.eu/environment/index_sv.htm
http://www.greenpeace.org/international/
Thursday, Aug 25, 2005
تاريخ ثعالبى پاره نخست ، ثعالبى نيشابورى ترجمه محمد فضائلى نشر نقره ۱۳۶۸
مزديسنا و ادب فارسى ، دكتر معين ، جلد دوم انتشارات دانشگاه تهران ۱۳۶۳
يسنه، هات ۴۲ در اوستا كهن ترين سرودها و متن هاى ايرانى، گزارش و پژوهش جليل دوستخواه، چاپ يازدهم، ۱۳٨۶ انتشارات مرواريد - تهران
*فائوFAO يا سازمان خوار بار و كشاورزى ملل متحد از سازمان هاى بين الملى است كه در زمينه ى توسعه ى كشاورزى كار مى كند . مركز آن در شهر رم است .
* ارش arsh : واحدى است براى اندازه گيرى طول ، از آرنج تا سر انگشت - فرهنگ معين
* از آب تا درخت و مرد پرهيزكار از اين قلم رجوع بشود
خاستگاه: راياپيامي از دكتر تورج پارسي
٢٦. واپسين روز ِ اسفندماه: روزي بزرگ و فراموشنشدني در تاريخ ِ معاصر ِ ايران
٢٩اسفند ١٣٢٩ روزي بزرگ در تاريخ معاصر ِ ايران و بخشي نازدودني از خاطره و حافظهي ِ همگانيي ايرانيان است. پنجاه و هفت سال ِ پيش از اين، در چنين روزي، مجلس ِ شوراي ِ ملّي، قانون ِ ملّيكردن ِ صنعت ِ نفت ايران را – كه مبارز ِ نستوه، زندهياد دكتر محمّد مصدّق تدوين و پيگيري كردهبود – از تصويب گذراند و فصل ِ نويني در زندگيي ِ ملّت ايران آغازشد.
گرامي بداريم خاطرهي ِ اين پيروزيي ِ شكوهمند و ياد ِ مصدّق و همهي آسيبديدگان و جانباختگان در راه ِ بازستاندن ِ حقّ ِ ملّت ِ ايران از تاراجگران ِ بيگانه را.
Sunday, March 09, 2008
آگاهينامه ي ِ همايش «جشن ِ نوروز» گزارشي از تهران - پيوست ِ درآمد ِ ٣: ٧٠، زيرْ بخش ِ ٢٣

يكشنبه نوزدهم اسفند ماه ١٣٨٦ خورشيدي
(نهم ِ مارس ٢٠٠٨)
Saturday, March 08, 2008
گزارشي ديگر: پيوست ِ دوم بر درآمد ِ ٣: ٧٠، زيرْ بخش ِ ١٤
اهدای جایزه اولاف پالمه به خواهر پروین اردلان
مأموران امنیتی از خروج «پروین اردلان» از ایران ممانعت کردند و به همین دلیل جایزه ي «اولاف پالمه» به خواهرش اهدا شد.
عصر روز پنجشنبه شانزدهم اسفند (ششم مارس) مراسم اهدای جایزه سال ۲۰۰۷ اولاف پالمه به پروین اردلان، از فعالان حقوق زنان در ایران، در استکهلم برگزارشد و لوح ِ افتخار ِ جايزه، از سوي ِ همسر ِ زنده ياد «اولاف پالمه» به جاي «پروين اردلان»، به خواهرش «شيرين اردلان» داده شد.

Thursday, March 06, 2008
دو گزارش تازهرسيده: پيوستي بر درآمد ِ ٣: ٧٠، زيرْ بخش ِ ١٤
يادداشت ويراستار
جمعه ١٧ اسفند ماه ١٣٨٦ خورشيدي
(٧ مارس ٢٠٠٨)
امروز، اندك زماني پس از نشر ِ درآمد ِ ٣: ٧٠، دو آگاهي نامه، در دو راياپيام ِ جداگانه، به اين دفتر رسيد كه درونْ مايه ي هر دو، به گفتمان ِ برابري ي ِ حق هاي زنان با مردان و موضوع ِ هشتم ماه مارس، روز جهاني ي زنان (← زيرْ بخش ِ ١٤ در همان درآمد) وابستگي دارد. دريغم آمد كه اين دو نورسيده را بگذارم براي ِ درآمد ِ بعدي و بر آن شدم كه در پيوستي بر آخرين درآمد ِ همين امروز نشريافته، بياورم.
١
پروين اردلان
http://www.radiomihan.net/
خاستگاه: راياپيام ِ حميد حميدي از دفتر ِ راديو ميهن
٢
هنرمند نامدار و طرحْ طنزنگار ِ توانا، شناخته تر و بلندْآوازه تر از آن است كه نياز به سخن گفتن در باره ي او باشد. او كه افزون بر دفترها و مجموعه هاي بسيار از كارهاي ِ يادماني اش، از سالها پيش به نشر ِ دفتر ِ هنر، همّت گماشته و رنگين كماني از فرهنگ و هنر ِ ايران در ويژه نامه هايي براي سرآمدان ِ ادب و هنر در سده ي اخير، در آسمان ِ فرهنگ ِ روزگارمان نفش زده است (پيش از اين ١٧ دفتر)، اكنون، هم زمان با صدمين سال جنبش و خيزش آزادي خواهانه و نوجويانه ي زنان و مردان ِ ايراني و يكصدمين سالروز ِ نمايش هاي ستم ستيزانه و دادخواهانه ي زنان جهان و ايران، به سراغ ِ بانوي ِ هنرمند ِ شايسته و جسور و پيشگام در خنياگري در اجتماع ِ زنان و مردان، بانوي ِ جاودان ياد قمرالملوك وزيري رفته و هيجدهمين دفتر ِ هنر را ويژه ي زندگي و هنر ِ او كرده است كه در نوروز ِ پيش ِ رو، نشرخواهديافت.


٣: ٧٠. سياُمين هفته نامه: فراگير ِ ٢٨ زيرْ بخش ِ تازه ي ِ خواندني، ديدني و شنيدني
*يادآوري*
براي ِ پرهيز ِ از بازْآوردن ِ پيدرپي ِ عبارت ِ سپاسْگزاري در زير ِ هريك از زيرْبخشهاي ِ برگرفته از پيامهاي ِ دوستان و يا رسانهها، ازين پس، تنها به آوردن ِ واژهي ِ خاستگاه و نام ِ كسان يا رسانههاي ِ الكترونيك و چاپي – كه به مفهوم ِ سپاسْگزاري نيز هست – بسنده خواهمكرد.
يادداشت ويراستار
جمعه ١٧ اسفند ماه ١٣٨٦ خورشيدي
(٧ مارس ٢٠٠٨)
گفتاوَرد از دادههاي اين تارنما بي هيچگونه ديگرگونگردانيي متن و با يادكرد از خاستگاه، آزادست.
You can use any part of site's content as long as it is referenced to this site.No need for permission to use the site as a link.
All rights reserved.
١. دو جايزه براي يك فيلمْساز ِ ايراني
http://www.radiofarda.com/Article/2008/02/23/f4_Cesar_awards_persepolis_France.html

در جشنوارهي ِ سزار
خاستگاه: تارنماي ِ راديو فردا
٢. كتاب ِ تازهاي از يك پژوهنده و روزنامهنگار ِ كهنهكار
ديداري با دکتر صدرالدين الهي
در لوس آنجلس به مناسبت انتشار کتاب تازه اش
نشريافته به همّت بيژن خليلي مدير شرکت کتاب وهما سرشار روزنامه نگار سرشناس ايراني.
در اين دو جا بخوانيد ↓
http://www.roozonline.com/archives/2008/02/post_6378.php
http://shopping.ketab.com/addprod.asp?id=19408&cat=1&pgs=1
خاستگاه: نشريّهي ِ روز در شبكهي جهاني و پايگاه ِ "گوگل".
۳. چند اجرا از موزيك ِ سنّتي و محلّيي ِ ايران در فيلمهاي ويديويي
در اين دو جا ببينيد و بشنويد ↓
http://www.youtube.com/watch?v=17wue10S0l0&feature=related
http://www.youtube.com/watch?v=mWxn4yOl960&feature=related
خاستگاه: راياپيامي از دكتر سيروس رزّاقيپور
٤. به پيشباز ِ سال ِ نو ِ ايراني: زمان ِ آغاز ِ سال در ١٤١ شهر ِ جهان
در اين دو جا بخوانيد ↓
http://www.persiancultures.com/New%20Years/1387_persian_new_year_starting_time_in_the_world.htm
http://www.persiancultures.com/New%20Years/Persian%20New%20Years.html
خاستگاه:
و فيلم ِ كوتاه و بسيار زيباي ِ بالهي ِ بابك از هنرمندان ِ بالهي ِ ايران را در اين جا تماشاكنيد ↓
http://www.youtube.com/watch?v=kHIHsRjZDG0
خاستگاه: راياپيامي از دكتر سيروس رزّاقيپور
٦. نقش ِ مهمّ و كليديي ِ موسيقي در جنبش ِ مشروطهخواهي
در اين جا بشنويد ↓
http://www.jadidonline.com/images/stories/flash_multimedia/Mashrouteh_Music_test/musi_mashrout_high.html
خاستگاه: راياپيامي از دكتر سيروس رزّاقيپور
٧. به من بگو: چرا؟ - پرسشي بزرگ و برآمده از ژرفاي دلهاي سوخته
«... آه، اي صداي ِ زنداني،
اي آخرين صداي ِ صداها،
آيا شكوه ِ يأس ِ تو هرگز،
از هيچ سوي ِ اين شب ِ منفور،
نقبي به سوي ِ نور نخواهدزد؟»
(فروغ فرّخزاد، آيههاي ِ زميني در: تولّدي ديگر)
http://rouznamak2.persiangig.ir/video/TellMeWhy.wmv
In my dream
در رؤیاهایم
Children sing
A song of love for every boy and girl
The fields are green
I wake and all I see
Is a world full of people in need
Does it have to be like this?
Tell me: why?
Is there something I have missed?
Tell me: why?
Because I don’t understand
When so many need somebody we don’t give a helping hand
Tell me: why?
Every day
I ask myself:
What will I have to do to be a man?
Do I have to stand and fight?
To prove to everybody who I am?
Is that what my life is for?
To waste in a world full of war?
Does it have to be like this?
Tell me: why?
Is there something I have missed?
Tell me: why?
Because I don’t understand
When so many need somebody we don’t give a helping hand
Tell me: why?
خاستگاه: راياپيامي از پيام جهانگيري و تارنماي ِ روزنامك
٨. پيام ِ شادباشي از دوستي نيكْمنش و مهرْوَرز براي ِ رويدادي فرهنگي
در پي نشر ِ خبر ِ چاپخش ِ دوم ِ كتاب ِ رهيافتي به گاهان ِ زرتشت و متنْهاي ِ نواوستايي، پژوهش ِ هانس رايشلت در درآمد ِ هفتهي ِ پيش، دوست ِ فرهيختهي ِ ارجمند، آقاي دكتر تورج پارسي، با مهر ِ هميشگيشان به اين كوشنده، در شاباشْپيامي از سوئد، همراه با نماي اين گل ِ زيبا
و نيز نشانيي ِ پيوند به يك فيلم ِ ويديويي از خُنياگريي ِ بانويي هنرمند – كه با سخن ِ جاودانهي ِ خداوندگار ِ حماسهي ِ ملّيمان آغازميشود –
http://www.jadidonline.com/images/stories/flash_multimedia/Hoorvash_singer_test/hoorvashr_high.html
اين رويداد ِ فرهنگي را به او و همهي ِ دوستداران ِ فرهنگ ِ ايراني، فرخندهباد گفتهاند:
بهروزى از آن كسى است كه ديگران را به بهروزى برساند. (يَسْنَه، هات ۴۳- كردهي ِ ۱)
... درود.
چاپ دوم ِ رهيافتي به گاهان زرتشت و متنهاي نواوستايي، سرانجام به دست دوستداران رسيد. دست مريزاد! هرچه بر قلمرو ِ روشنايي افزوده گردد از دامنه ى تاريكى كاستهخواهدشد. سپاسْگزارى مىكنم از قلمى كه لختى نياسايد. شادمانى بىاندازه ام در يكايك واژگان آشكارست. به همين مناسبت، كارْ كرد ِ هورْوَش خليلى، شيرْزن ِايرانى را پيشكشمىكنم كه سخن ِ پير ِ توس را بر زبان دارد. از اين جا نيز، هزاران باره به همه ى زنان اَشَوَن ِ گيتى درود مىفرستم.
با مهرهميشگى
تورج پارسى
٩. فصلْنامهي ِ «سيميا» دوگانه شد: گزارشي از تهران
دومين شمارۀ سيميا كه اختصاص يافته است به ويژه نامه بهرام بيضايي و تئاتر در 364 صفحه از روز شنبه 11 اسفندماه در كتابفروشي ها عرضه مي شود .
اين شماره سيميا به مناسبت اجراي نمايشنامة « افرا» به مسائل تئاتر و بيضايي پرداخته است . نگاهي به فهرست مطالب اين شماره سيميا مي اندازيم :
ياداشت سردبير / علي دهباشي 3
درباره ي اين ويژه نامه / حميد امجد 5
براي زادروز بهرام بيضايي / اكبر رادي 10
يادداشت بهرام بيضايي در سوگ اكبر رادي 12
سالْشمار ِ زندگي و آثار بهرام بيضايي 15
بهرام بيضايي ؛ آثار اوليه / ژيزل كاپوشينسكي / بابك تبرايي 43
بهرام بيضايي ؛ نمايشنامه نويس / محمد رحمانيان 53
بيضايي ناشناخته / محمد چرم شير 65
بيضايي معاصر / حميد امجد 71
بهرام بيضايي ، گنوستي سيسم مدرن و كاربرد اجتماعي / دكتر بهرام جاسمي 81
بازي براي بيضايي / رضا كيانيان 89
« چهار صندوق » در پرتو رويدادهاي تاريخي ايران ( دهه هاي بيست تا چهل ) / افشين هاشمي 99
نگاهي كوتاه به استعاره ي تن پوشي و بدل پوشي در نمايشنامه ي « ندبه » / فارس باقري 119
درس هاي « سهراب كشي » / محمد چرم شير 129
از جهان پاكان در پي اصل گم شده / حميد امجد 137
ميزگرد درباره « ميراث » و « ضيافت / 165
پرسشي به نام « مرگ يزد گرد » / دكتر رضا براهني 189
سينما و تئاتر بدون تجربه كردن مي ميرند / حميد امجد و احمد پايداري 199
بانو آئويي چالش بنيادين هستي / شهرام جعفري نژاد 217
كارنامه ي بندار بيدخش سخنداني و زيبايي / ايرج كريمي 225
درنگي بر دو تئاتر از بهرام بيضايي / حميد امجد 231
بازانديشي جهان كهن / حميد امجد 247
شب هزار و يكم ملتي كه تا قصه مي گويد ، زنده است / شهرام جعفري 265
... در توضيح سياسي نبودن / محمد رحمانيان287
افرا در انتظار / مژده شمسايي 297
درس هاي « افرا » / محمد رحمانيان 301
روايتگري قصه در « افرا » / اصغر عبداللهي 307
يادداشتي بر نمايشنامه ي « افرا ، يا روز مي گذرد » رساله در باب نجات / محمد رضايي راد 317
درباره ي بازي در نمايش « افرا» / افشين هاشمي 327
گفتگو با بيضايي درباره افرا / حميد امجد 337
علي دهباشي در بخشي از سرمقاله خود با عنوان « بيضايي و تئاتر ملي » چنين مي نويسد : « نام بهرام بيضايي كه كارنامه هنري اش به نيم قرن مي رسد بيش از هر نمايشنامه نويس ديگري با تئاتر ملي ايران گره خورده است . رويكرد بيضايي با تئاتر ملي رويكردي نه صرفاٌ از سر احساس و عشق به سرزمينش بلكه پاسخ به ضرورتي اجتناب ناپذير بوده است . بيضايي بيش از هر نمايشنامه نويسي دغدغة نمايش ايراني داشته و در پي آن بوده تا آنچه اجرا مي شود به دل مردم راه يابد اما هرگز نخواسته و بر سر آن نبوده تا براي دست يابي به چنين هدفي حدي براي فهم مردم تعريف و معلوم كند. او از آن دسته هنرمنداني است كه هرگز فرهنگ متوسط را تاب نياورده و همين بيانگر حرمت او به مخاطب خود است .
در واقع با نگاهي به نمايشنامههاي بيضايي ، خواه آنها كه بر صحنة تالارهاي نمايش ايران به اجرا درآمدند و خواه آنها كه بدون اجرا منتشرشدند ، درمي يابيم كه بيضايي از همان آغاز راه دلْمشغول تئاتر ملي به عنوان جوهر هويت فرهنگي بوده است . او همواره خواسته سنت تاريخي و فرهنگي ايران را به بارزترين شيوه حفظ و آن را با جوهر نمايش تلفيق كند . ارتباط تماشاگر با نمايش براي بيضايي اهميت غايي دارد و از همين روست كه زبان نقشي كليدي در آثارش ، به ويژه در عرصة نمايشنامه نويسي ، ايفا مي كند.
آنچه آثار بهرام بيضايي را نسبت به ديگر همتاهاي خود ويژگي مي بخشد نگاه اوست به تئاتر ملي ، هويت فرهنگي چند هزار ساله و سنت تاريخي ايران. اين نگاه به هيچ روي صرفاٌ از سر شيفتگي نيست بلكه با هوشمندي ، فهم زباني و درك موقعيت خاص اجتماعي در هنگام خلق نمايشنامه و اجراي آن همراه مي شود. بيضايي در هيچ زماني ، حتي هنگامي كه تاريخ ايران قديم را روايت مي كند ، از عصر خود جدا نمي شود و شايد بتوان گفت كه راز ماندگاري آثارش همين است . او با حفظ جوهر درام ، تلفيق آن با زبان فارسي و نگاهي نافذ به زمانة خود راوي تاريخ مي شود. او نمايشناه نويسي ايراني است ، با نگاهي كاملاٌ شرقي كه از « هر چه رنگ تعلق پذيرد » بيزار است . غايت بيضايي خود بودن است ، پس از آن روست كه مي گويد « من فقط فيلم نمي سازم ؛ من هر كاري انجام مي دهم تا بتوانم خودم را بيان كنم. اگر نتوان فيلم بسازم تئاتر كار مي كنم ، اگر امكان كار تئاتر نباشد ، مي نويسم و اگر نتوانم اين كار را بكنم ، كتاب مي خوانم يا درس مي دهم يا با خودم موسيقي زمزمه مي كنم . به هر حال در هر زماني كاري انجام مي دهم . منظور از تمام اينها شكل دادن به انديشه هايم است و اگر بخت ياري كند انتقال انديشه هايم به شما و همين طور گرفتن انديشه از شما . » و او به هيچ روي نمي ترسد از اين كه قضاوتش كنند . او هنرمندي است كه مي كوشد بيشترين بهره و تأثير را از زبان فارسي ، تاريخ ايراني و هويت فرهنگي خود برگيرد و همان را به مخاطبش انتقال دهد.
اما جدا از همه ويژگي هاي بيضايي به عنوان نمايشنامه نويس و فيلسماز ، با مرور زندگي او و فراز و نشيب هايش ، پايمردي انساني را شاهديم كه از شكست نمي هراسد ، از تجربه خسته نمي شود ، هنر را محدود به اين نمي داند كه فقط در ميانه باشد و نامش بر سر زبانها ، آن هم به هر بهايي. آنچه او به نسل امروز مي آموزد، كار است و تلاش، اميد و عشق به ايران ، زبان فارسي، هويّت فرهنگي و حفظ سنت تاريخي. بيضايي در يك كلام راز ماندگاري انسان است.
و اما درباره اين شماره ، نخست بايد از حميد امجد سپاسگزار باشم كه از الف تا ي كار دشوار ويژه نامه را همچون يك سردبير متعهد شد و به پايان رساند . و ديگر از نويسندگان و همكاراني كه در مراحل گوناگون انتشار اين شماره ما را مدد رساندند و سرانجام از عليرضا رئيس دانا ، مدير انتشارات نگاه ، كه نقشي مهم در انتشار اين شماره داشت.»
گفتني است كه شماره اول فصلْنامۀ سيميا به ماكس فريش نمايشنامه نويس سوئيسي اختصاص يافته بود.
خاستگاه: راياپيامي از علي دهباشي
١٠. سرودهايي از همْميهنان ِ زرتشتي در ستايش راستي و نيكي
در اين جا ببينيد و بشنويد ↓
١٢. بررسي و نقد ِ نمايشْنامهاي با برداشت از يك سوگْنامه درِ شاهنامه
در اين جا ↓
تازیانه بهرام، کوبهی بیدارگر (جُستاری از استاد مرتضی ثاقب فر)
http://rouznamak.blogfa.com/post-243.aspx
زندهياد ارسلان پوریا (راست) و مرتضی ثاقب فر (چپ)، ١٣٧٠
خاستگاه: راياپيامي از مسعود لقمان و تارنماي ِ روزنامك
١٣. كتابي دربارهي ِ «كورش»، بيبهره از "حقّ ِ بازْنشر"!
گفت و شنود ِ نگار خبرنگار کميته نجات پاسارگاد با سيّدعلی صالحی، شاعر معاصر ايران، به دليل ِ بازداشته شدن کتاب ِ کوروش منم شهريار روشناييها از سومين بازْنشر را در اين جا بخوانيد ↓
http://www.savepasargad.com/
صالحي در ميانهي ِ اين گفت و شنود، در پاسخ به اين پرسش ِ مصاحبهگر كه: "در مجموعه « شهریار روشنایی
ها » گاهی از واژ های عربی ( واردات زبان عرب در زبان مادری ما ) استفاده شده است . در پاکیزه کردن متن از این لغات ، تلاش کرده بودید ؟"، سخني خواندني و رويْكردْبَرانگيز دارد با عنوان ِ گزینش ایدئولوژیک ِ کلمات، به ترور ِ زبان مُنجرمیشود كه من آن را در اين جا، بازْنشرميدهم و بر آن، تأكيدميوَرزَم و همْميهناني (بهويژه جواناني) را كه در سالهاي اخير، با شور ِ «ايرانْپرستانه»، در رسانهها سخن از"پاكْسازيي ِ زبان ِ فارسي" و "سَرهنويسي" به ميان ميآورند، به ژرفْانديشي در آن، فراميخوانم:
"... زبان، هدف نیست، زبان ابزارست. کسی که سخن ِ آن راهبر را بازْسرودهاست، اسمش « سیّد علی صالحی» است. اسمی مطلقاً عربی كه هیچ ربطی به بینش و روش ِ او ندارد. من شوونیست نبودهام و نیستم. زبان برای من « خانۀ اندیشه » نیست، زبان مَرکب اندیشه است. این نوع زیادهرویها و تعصّبات، روح ِ شعر را میکشد و ما را به سوی نوعی ایدئولوژی ِ قوم پَرَستانه هُلْمي دهد. نمی شود معاصر بودن را قربانی ِ علایق ِ دهقانی ِ خود، کنیم. همۀ زبانهای بشری، خویشاوند ِ نزدیک به یکدیگرند. من وسعت ِ خلاقیّت خود را قربانی ِ پاکْسازی ِ واژهها نمیکنم. از واژه پاکْسازی بدم میآید. به مفهوم ِ سانسور خیلی نزدیکاست. یادمان باشد كه اسم کوچک ِ فردوسی خالق ِ شاهنامه « کامبیز» نبوده؛ ابوالقاسم بودهاست. این بازیهای نوسويانه، ریشه در نفرتهای سیاسی دارد. نگران هم نباید بود که ای بیداد، زبان ما عربی شد، رفت! زبان پارسی، به دلیل ِ آن مَدار ِ فطری و تاریخی ِ خود، هرگز « اسیر » نخواهد شد؛ بلکه نیکیها را میگیرد و خود را کاملمیکند. ما در فارسی ِ امروز، لغات ِ شبه ِ عربی داریم؛ امّا جملۀ عربی نداریم. مثلاً آیا « استعمال دخانیّات ممنوع است!» یک جملۀ عربیاست؟ خیر، در سراسر ِ جوامع ِ عربی، چنین جملهای بیان یا نوشته نمی شود؛ در حالی که استعمال، دُخان و ممنوع کاملاً عربیاند. زبان فارسی ریشه در هارمونی و شعر دارد و با تسامح و حوصله در طول زمان، زبان اقوام متجاوز را دفعکرده و حتّی روی آن زبانها اثرگذاشتهاست. بابِلیها عربشدند، قبطیها عربشدند، رومیهاي ِ سوریه، عرب شدند؛ امّا مردم ِ ما زنده و وفادار به فرهنگ ِ خود ماندند؛ چون وَزن ِ مَدَنیّت ِ ما بیشتربود. این زبان، از قدرتی برخورداراست که حتّی واژۀ فرانسوی « بسیج » را در کام ِ خود مستحیلمیکند. گفتم « مستحیل »! حالا من چهقدر بگردم تا بتوانم مثل اهل ِ کابل یا دوشنبه، برای مستحیل ، جانشین ِ خودی بیابم ؟ مهمّ، غلبۀ اندیشهاست در مقام ِ راکب ِ زبان. در این جهان بی مرز، فایدهای ندارد که « کش لقمه» را جانشین « پیتزا» کنیم. لااقل در خلق ِ شعر و برای من، ظلمی مضاعفاست. من هارمونی ِ کلمۀ پیتزا را بر نشخوار بدشکل ِ «کش لقمه»، ترجیحمیدهم. چینی ها هم سعیمیکنند از ورود ِ کلمات ِ بیگانه (؟!) به زبان خود جلوگیری کنند؛ تا آنجا که اسامی ِ آدمها را هم به چینی ترجمهمیکنند! حالا اگر از سر ِ قضا، معنای ِ چینی ِ «جُرج بوش» شد « مائوتسه تونگ»، آن وقت تکلیفچیست؟ من به خانوادۀ مشترک ِ بشری و به انسان فکرمیکنم؛ نه به گزینش ِ ایدئولوژیک ِ کلمات. این نوع گزینشها، ِکورکورانه به ترور ِ زبان، مُنجرمیشود."
افزودهي ِ ويراستار:
گنجينهي ِ سرشار ِ تكْواژههاي زبان ِ فارسيي ِ دري در تمام ِ شاخهها و گويشهاي ِ آن و پشتوانهي ِ عظيم ِ ادبي و فرهنگياش از يك سو و توان ِ شگفت ِ تركيبْسازي در اين زبان، اين امكان را به فارسيزبانان ِ امروزين ميدهد كه بينياز از سَرهنويسيي ِ تكلّفآميز و يا خودْباختگي در برابر ِ وامْواژههاي بيگانه، پيشْرفتهترين و روزْآمدترين بايستههاي زبانيي ِ كنونيي ِ خود را در همين گنج ِ شايگان، بازيابند و در هيچ گسترهاي، درنمانند. تنها اندكي دلْسوزي و سامانْپذيري درخور و برازندهي ِ ماست. چُنينباد!
خاستگاه: تارنماي كميتهي ِ نجات ِ پاسارگادِ
١٤. سرودي براي هشتم مارس، روز ِ جهانيي ِ زن در يكصدمين سال برپايي ي اين همايش
برای دیدن روی عکس و یا اینجا کلیک کنید
برای برابرْحقوقیي ِ زنان با مردان، تلاش کنیم!
هشت مارس،روز جهانی زن، بر زنان و مردان مبارک باد!
خاستگاه: تارنماي راديو ميهن
پيشينهي ِ روز ِ زن در ايران و جهان را در اين دو جا بخوانيد ↓
http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85_%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3
http://en.wikipedia.org/wiki/International_Women%E2%80%99s_Day
بیانیه دانشجویان آزادی خواه و برابری طلب دانشگاه های سراسر ایران پیرامون ۸ مارس روز جهانی زن
http://www.akhbar-rooz.com/news.jsp?essayId=13993
خاستگاه: نشريّهي ِ الكترونيك ِ اخبار ِ روز
http://www.akhbar-rooz.com/
و گفتاري شيوا و خواندني از شيرين مؤمني با عنوان ِ روايتي از هشت مارس و ماه اسفند را در اين جا بخوانيد ↓
http://www.roozonline.com/archives/2008/03/post_6452.php
خاستگاه: نشريّهي ِ الكترونيك ِ روز
متن ِ كامل ِ گزارش را در اين جا بخوانيد ↓
http://www.irandokht.com/news/readnews.php?newsID=38851
خاستگاه: راياپيامي از دكتر كاظم ابهري (دانشگاه ِ ادلايد در استرالياي جنوبي)
١٥. گزارش ِ متن ِ كامل ِ سنگْنوشتهي ِ داريوش ِ يكم هخامنشي در بَغِستان (/ بيستون)
پایگاه ِ مطالعات ِ زبانهای ِ ایرانی در شبكه ي جهاني، با یک نوشتهي ِ تازه، روزْآمد شد. ↓
● کتیبهء بیستون (برگرفته از: فرمانهای شاهنشاهان هخامنشی، رلف نارمن شارپ، پازینه، پائیز ١٣٨٢) ↓
http://www.ilssw.com/
خاستگاه: راياپيامي از ايمان خدافرد (سرپرست ِ پايگاه)
١٦. يك قلم از هزينهي ِ دلارهاي بادْآوردهي ِ شيخهاي ِ نفتيي ِ "نودولت" در خليج فارس: پرداخت ِ «٥٢٥ ميليون دلار» براي ِ كرايهي ِ سيسالهي ِِ يك نام!
كوتاهْكردهي ِ خبر، اين است:
The Louvre Museum in Paris, France recently announced that it had sold the rights to use its famous name to a new museum in the United Arab Emirates. The government of Abu Dhabi, the capital of the United Arab Emirates paid $525 million to be able to use the name for the next 30 years. The museum is in the process of being built on an island in the Persian Gulf and will be known as The Louvre Abu Dhabi.
متن ِ گستردهي ِ آن را در اين جا بخوانيد ↓
http://artsociety.suite101.com/article.cfm/the_louvre_sells_its_name
خاستگاه: راياپيامي از دكتر كاظم ابهري
١٧. نقدي بر «خُلقيّات ِ ما ايرانيان»، اثري از "جمالزاده"
در اين جا بخوانيد ↓
http://www.fakouhi.com/node/1972
خاستگاه: راياپيامي از پيام جهانگيري
١٨. آشنايي با كارنامهي ِ يك پژوهندهي ِ جامعهشناس: گفتوشنودي با دكترعبدالحسین نیکْگهر
در اين جا بخوانيد ↓
http://www.fakouhi.com/node/1971
خاستگاه: پيوند به تارنماي ِ «انسانْشناسي و فرهنگ» در راياپيامي از پيام جهانگيري
١٩. رهنمود به نشست ِ شاهنامهخواني و شاهنامهپژوهيي ِ «انجمن ِ دوستداران ِ شاهنامهي ِ فردوسي» در شبكهي ِ جهاني

در اين جا ↓
خاستگاه: راياپيامي از اردلان عنصري، دبير ِ انجمن و تارنماي ِ «سراي ِ شاهنامه»:
http://www.shahnameh.com/
٢٠. گزارش ِ همايشي دانشگاهي در بارهي ِ يك گفتمان ِ مهمّ ِ ملّي
در درآمد ِ ٣:٦٩، زيرْبخش ِ٧، فراخوان ِ همايش ِ گفتمان ِ درياي ِ مازندران در دانشگاه تهران را بازْنشردادم. اكنون گزارش ِ آن همايش و متن ِ كامل ِ سخنْرانيها را كه در اين هفته از تهران به اين دفتر رسيد، نشرميدهم. در اين نشانيها بخوانيد ↓
http://sasanian.blogfa.com/post-231.aspx
http://reirazi.persianblog.ir/post/234
خاستگاه: راياپيامي از محسن ِ قاسميشاد با پيوند به تارنماي ِ تاریخ و ادبیات ایران زمین
جستاری در زمینه ی تاریخ و ادبیات و فرهنگ ایران زمین
٢١. نيمْنگاهي به زندگي وكارنامهي ِ يك هنرمند ِ روزگارمان

آیدین آغداشلو [Aydin Aghdashlou] در سال ۱۳۱۹ ه. خ. در رشت به دنیا آمد . پدرش از مهاجران قفقازی بود و در ۱٢سالگیي ِ آیدین درگذشت و وی از آن زمان با مادرش زندگی میکرد. در جوانی با پری وزیریتبار، هنرپیشهي ِ تئاتر و سینما، با شهرت ِ هنریي ِ شهره آغداشلو، ازدواج کرد؛ ولی این ازدواج به جدایی انجامید و آیدین آغداشلو، ديگرْباره در سال ۱۳۵۹ با فیروزه اطهاری ، دانشْآموختهي ِ رشتهي ِ معماری -- که از دانشجویان خود او بود -- ازدواج کرد و صاحب یک دختر و یک پسر به نامهای تارا و تکین شد. او در حال حاضر در تهران است و خانواده اش در تورنتوی کانادا ساکن هستند.
آغداشلو از پنج سالگی به نقاشی روی آورد و در ۱۴ سالگی نقاشیهایش در کتابهای درسی چاپ میشد و بعدها نقاشی و گرافیک حرفه اصلی او شد و در رشتهي ِ نقاشی از دانشگاه تهران ، دانشْآموخته شد و از آن تاریخ تا کنون به خلق اثرهاي ِ هنری و تدریس نقاشی و تاریخ هنر در دانشگاه اشتغال دارد. او افزون بر خلق اثرهايي ارزشمند در حوزهي ِ نقاشی و گرافیک، در زمینهي ِ تئاتر و سینما نیز صاحبْنظرست.
اثر ِ زیر از مجموعه اي با عنوان ِ خاطراتِ انهدام
The Memories of Distruction
نمونه اي از كارهاي این هنرمند است ↓
خاستگاه: راياپيام ِ سيامك از گروه ِ روزنه
٢٢. در گوشهاي از جهان ِ پُرتَنِش، فاجعهي ِ انسانيي هولناكي رو به گسترش است. به ياريي ِ بيپناهان بشتابيم!
خوانندگان ِ ارجمند را به خواندن متن ِ زير و امضاي ِ دادخواستْنامهاي – كه نشانيي ِ پيوند بدان در متن، آمدهاست – فراميخوانم. باشد كه در اين كارزار ِ بزرگ ِ انساني سهمي كوچك برعهدهگيريم و به منزلهي ِ آدميزاد از «مِحنَت ِ ديگران» ناآگاه و «بيغم» نمانيم و بتوانيم در كاستن از رنج و شكنج ِ فاجعهزدگان، تأثيرگذارباشيم تا نام ِ «آدمي» شايستهي ِ ما باشد.
Dear friends,
Gaza and Israel are on the brink of all-out war - before it's too late, let's raise a massive global outcry for a ceasefire to stop the violence and protect civilians:
Sign the Emergency Petition
The Gaza-Israel crisis is out of control. It's come to this: bloody full-scale invasion, or a cease-fire.1 With rockets raining down on both sides, Israel launched a ground assault into the Gaza Strip this weekend.2 Three Israelis and over a hundred Palestinians, many of them civilians and children, lie dead already.3 The next 48 hours are crucial -- Israel's cabinet will discuss a larger invasion Wednesday. But Hamas floated a Gaza ceasefire months ago, and 64% of Israelis support the idea.4 Both sides know they are in a battle for global legitimacy, and international opinion counts. We need a massive global outcry for a cease-fire now -- sign our new emergency petition below, then forward this message to friends and family. We will deliver our petition to senior Israeli and Palestinian leaders this week, as well as in a major billboard campaign: http://www.avaaz.org/en/gaza_ceasefire_now/6.php?cl=58896467This is not just a war but a growing humanitarian crisis. Last month we met with EU Middle East envoy Marc Otte and senior advisers in European member states to deliver our 100,000-strong call for an internationally-overseen opening of the Gaza crossings to break the siege of Gaza, and we have seen progress since from the international community.5 But the crisis is escalating, and citizens on both sides are desperate for safety. Many experts believe that without a ceasefire to stabilize Gaza, there is no chance for achieving a comprehensive peace and a fair two-state deal. While the US still maintains no-one must talk to Hamas, Israel itself has begun to break that taboo. Public reports and our own contacts indicate that European and Arab officials now support a Gaza ceasefire, as does Palestinian President Abbas. Like the Hezbollah-Israel war of 2006, this conflict is spinning out of control. Just as it did then, international pressure can help achieve a ceasefire today. The combatants take public opinion very seriously. So let's send a united g























