Thursday, September 27, 2007

 

٣: ٤٧. نهمين هفته نامه: فراگير‌‌ ِ ٢٢ زيرْ بخش ِ تازه ي ِ خواندني، ديدني و شنيدني


يادداشت ويراستار

جمعه ششم ِ مهرماه ١٣٨٦

(بيست و هشتم سپتامبر ٢٠٠٧)

نهمين هفته نامه ي «ايران شناخت» را با ٢٢ زيربخش خواندني و ديدني و شنيدني، به خوانندگان ارجمند اين تارنما و دوستداران ِ فرهنگ ِ ايراني پيشكش مي كنم. پذيرفته باد!

گفتاوَرد از داده هاي اين تارنما بي هيچ گونه ديگرگون گرداني ي متن و با يادكرد از خاستگاه، آزادست.


Copyright © 2005-2007. All rights reserved.



١. سه بخش ِ ديگر از «ناتني‌ها»ي استاد پرويز رجبي


الف. ناتنی ها (٤٠)
کوششی دیگر بر ناتنی سازی
از جنس ایران دوستانه



پیش تر دربارۀ مرداد و امرداد نوشته بودم و گروهی پنداشته بودند که تیشه برداشته ام و افتاده ام به جان ایران!
امروز آهنگ آن را دارم که دشمنان «ناتنی» دیگری برای خودم بتراشم:
من هرگز به خیام نخواهم گفت سراپرده ساز،
به عطار، داروفروش یا داروساز،
به فردوسی، پردیسی،
به حافظ، ازبردارنده،
به ابوریحان، پدر گل،
به اصفهان، سپاهان،
و ...
و به ابن سینا، پورسینا نخواهم گفت!
بیم آن را دارم که بیش از این ناتنی و سرگشته شوم در این ناتنی سرا!
در روزگار کامپیوتر که نام ها را می شناسد و نه احساس های عاطفی غیرمترقبه را.
می شنوم، «تومان» یا «ریال» را هم می خواهند «نور» بنامند. نه چون یکی مغولی است به معنی «ده هزار» و دومی مغربی است و تقلبی از «رؤیال» (= شاهی).
به جنگ خاطرات مردم رفتن و «مُهر»های «مهرانگیز» را ربودن هم هنجاری است در سرزمین «ناتنی سازان»!
گویا «دانه درشت ترین» دشواری ما برآیند همین نام هاست... و هرچه زودتر باید ذهن مردم را بلدزِر بیندازیم و هموار و تخت کنیم، تا خیالمان تخت شود...
شاید هم چون از سر نادانی، به «امرداد» گفته ایم «مرداد» مرگ و میر را واگیر کرده ایم...
نه! من در همدان هرگز از زنی که زنبیل به دست می گذرد، سراع آرامگاه پورسینا را نخواهم گرفت... و در شیراز هرگز خواجه را «ازبردارنده» نخواهم خواند...
باد شُرطۀ من از جنسی دیگر است و با همین نام...


ب. ناتنی ها (٤١)
یاد سگ های محله مان به خیر!


دو روز است که روزنوشت تازه ای ندارم. یعنی دستم به نوشتن نرفته است. امروز خیلی فکر کردم که چرا دستم با قلم بیگانگی می کند. هوا دارد خنک می شود. فصل دارد عوض می شود. شکر کردم که هنوز فصل ها سر جای خودشان هستند. به یاد فصل های دوران مدرسه و دبیرستان افتادم.
و به یاد سگ های آشنای محله.
بعد به یاد کلی مردم آشنا.
و به یاد درخت های بید آشنا.
و بعد به یاد درخت آلبالوی حیاطمان افتادم که تک تک زخم های تنه اش را می شناختم.
و بعد به یاد آوردم که همیشه فکر می کردم که کلاغ هایی را که می بینم، همان کلاغ های همیشگی هستند. آشنای آشنا.
ما غریبه نداشتیم.
سگ های محله احساس غربت نمی کردند.
و پاسبان ها بدون این که همه شاعر باشند، همه می دانستند که ما بچه های پدر و مادرهایمان هستیم.
توی کوچه ها و خیابان ها به همه سلام می کردیم و از همه سفارش می گرفتیم که به پدر و مادرهایمان حتما سلام برسانیم.
یک روز با دوچرخه ای که اجاره کرده بودم، سر پیچ خیابان خوردم زمین و رکاب دوچرخه شکست. بیچاره شدم و نشستم کنار جوی آب، در پناه بیدی که می شناختمش، تا غصه ام را از رهگذرهای آشنا پنهان کنم. سرم را انداخته بودم پایین. هم غصه می خوردم و هم به مورچه های آشنا نگاه می کردم...
ناگهان مردی واقعا غریبه سرم را میان دو دستش گرفت و از غصه ام پرسید... گفتمش... دو چرخه را از زمین آشنا برداشت و بعد دستم را گرفت و بعد با هم رفتیم به دکانی که دوچرخه را اجاره کرده بودم. بعد با صاحب دکان حرف زد و پولی کف دستش گذاشت. بعد آمد به طرفم و با دستش زد به پشتم و گفت: «تمام شد. برو». نگاه کردم به صاحب دکان. لبخند داشت. وقتی که سرم را برگرداندم، مرد بیگانۀ آشنا رفته بود.
بعد از این فکرها، ناگهان احساس کردم که بد جوری حتی با خودم ناتنی شده ام. معنی واژه ها عوض شده اند.
کلاغ ها سرسنگین شده اند و احساس می کنم که من قهراند.
ستاره ها به آسمان دیگری کوچ کرده اند.
مورچه ها احساس غربت می کنند و دیگر من هم لهجۀ آن ها را نمی فهمم.
می خواهم از دوست داشتن حرف بزنم. می ترسم رهگذرهای ناتنی با لهجۀ من بیگانه باشند. دیگر حتی نمی توانم از رهگذری بپرسم که ساعت چند است...
دیروز در بانک جلو پیشخوان صف بود. لنگ لنگان خودم را رساندم به پیشخوان، تا تکیه بدهم. مردی با صدایی عصبی اعتراض کرد که چرا نوبت را رعایت نمی کنم. گفتم:
«رعایت خواهم کرد. فقط احتیاج به تکیه‌دادن داشتم.»
با خشونت گفت:
«خدا به دادتان ميرسد، نه حقّ ِ من»!
ناگهان دلم براي سگ‌هاي تني ِ محلۀ كودكي‌ام تنگ‌شد ...


ناتنی ها (٤٢)
یاد ِ یار ِ مهربان و بوی ِ جوی ِ مولیانم آرزوست


در حدود چهارده سالی که در آلمان زیستم، هر وقت که به شهر می رفتم، تقریبا همیشه شاهد چند چشم انداز همانند در جلو کلیساها، بنای هزار سالۀ شهرداری و دیگر بناهای کهنسال بودم: گروهی گردشگر پرسال سرهایشان را بلند کرده بودند و چشم دوخته بودند به در و دیوار بنایی که در پیش روی خود داشتند... و احساس می کردم که هرآن آب دهانشان از شعف خواهد چکید...
این گردشگرها معمولا بازنشسته ها هستند که مدام در حال پرس و جو هستند که در کدام شهر، کدام یادگار خیال انگیز وجود دارد، تا در مرخصی سالانۀ خود به چند شهر سر بزنند، تا مبادا وطن و یا قاره از یادشان برود...
سال اول انقلاب که در و دیوار پر بود از شعار و شور و حال انقلاب، بر آن شدم که سفرنامه ای بنویسم به نام «سفرنامۀ خیابان انقلاب» و از میدان فوزیه یا شهناز (میدان امام حسین) تا میدان ٢٤ اسفند (میدان انقلاب) را با همۀ یادگارها و شور و حال ها و خاطرات شبانه روزش بریزم روی کاغذ. برنامه ام این بود که حتی چند شبی را هم در این خیابان بگذرانم و مانند سیاحان با دستی پر به خانه برگردم...
متاسفنه زندگیم به گونه ای دگرگون شد که هرگز این برنامه عملی نشد... تا سرانجام برآن شدم، چون دیگر پای رفتنم نیست، در اتوموبیل یکی از دوستان سفری کوتاه بکنم به خیابان لاله زار. از گور بی نشان شهرداری تا استانبول. خیال می کردم هر اتفاقی که افتاده باشد، زمان سپری شده کوتاه تر از آن است که بتواند از خود رسوب چشمگیری برجای بگذارد...
عجب! حتی گور لاله زار هفتاد کفن پوسانده بود...
با بغضی در گلو از همراهم خواستم تا هرچه زودتر سفر را به پایان برساند. بعد در حالی که به گورستان هزاران خاطرۀ بی کفن و دفن فکر می کردم، فکر کردم به گزارشی از تاریخ:
در سال ٤٩٢ پیش از میلاد داریوش گروهی از اسیران یونانی را با خود به ایران آورد و در سال٤٠ میلادی آپولونیوس یونانی، در ایران گورسنگی را یونانی یافت با این متن:
«ما که روزگاری در میان امواج ژرف دریای اژه شراع می کشیدیم، امروز در دشت هموار اکباتان به خواب رفته ایم.
دیر زی ای میهن ما ارتریا که زمانی شهرۀ آفاق بودی.
دیر زی ای آتن، ای بانوی همسایۀ ارتریا .
دیر زی تو ای دریای عزیز».
و فکر کردم به کسی که در حسرت دیدار میهن، پیش از مرگ در غربت، سوگنامه ای از خود برجای گذاشته است، با عطر دل انگیز مفهوم «میهن». اگر این گورسنگ از یکی از بازماندگان صاحب گور هم بوده باشد، مفهوم میهن دست نخوره می ماند. با همان عطر دل انگیز...
بعد از همراهم خواستم تا مرا به خیابان محبوبم سقاباشی ببرد، تا دست کم تب سفر را بی هوده تحمل نکرده باشم...
خیابان سقا باشی را با چیزی از جنس دروغ عوض کرده بودند. دخترکی یکی دوساله نگاهم را به خودش دوخت. به نظرم طنّاز آمد و به یاد طنز تلخی افتادم که حکایت سرزمین مرا سرانجام رونق خواهد بخشید.
تنها نام سقاباشی چراغ دریایی خاموشی بود که بر جای مانده بود. این چراغ دریایی را در لاله زار هم دیدم... اما یقین دارم که نسل پس از من از این دو چراغ خاموش هم نشانی نخواهد یافت...
ما ناتنی های غریبی هستیم. عمارت زیبای شهرداری را خراب می کنیم، تا بدل آن را برای اشباح و پریان شب در بیابان بسازیم.
ما تا از دست ندهیم، حسرت نمی خوریم...
تخمه کدو و سماق را در تورنتو بیشتر دوست داریم و چراغ دریایی گم‌شده خود می پنداریم...
ما با شتابی شگفت انگیز در حال قتل عام خاطرات خود هستیم...
ما از آلبوم عکس خوشمان می آید...
دوربین های عکاسی دیجیتال مانند وبا دارد به همه سرایت می کند و شگفت انگیز این که برای گرفتن عکس از ناتنی ها...
می پرسی به چه فکر می کنم؟...
بازهم به یاد دخترکی یکی دوساله می افتم که نگاهم را به خودش دوخت و به نظرم طنّاز آمد. او حکایت سرزمین مرا سرانجام رونق خواهد بخشید.


با فروتنی
پرویز رجبی


٢ . تلاش‌هاي ِ تازه‌ي ِ سُلطه‌جويان ِ باختري براي ِ فروپاشاندن ِ ايران از درون


در سال‌هاي اخير، بارها خبرها و گزارشهايي را در باره‌ي ِ توطئه‌چيني‌هاي ِ نهادهاي ِ قدرت در آمريكا و ديگرْ كشورهاي باختري براي دامن زدن به بحران ِ ساختگي‌ي ِ قومي در ايران و كوشش در راستاي ِ تكّه‌پاره‌كردن و فروپاشاندن ِ ميهن ِ ما از درون (به اصطلاح "بالكانيزه‌كردن") بوده‌ايم.
اكنون شاهد ِ تازه‌اي از اين دسيسه‌هاي تباهكارانه، اين بار با دستْ‌اندركاري‌ي ِ نهادهاي نظامي و سياسي‌ي ِ سُلطه جوي ِ آلماني به دست آمده‌است. گزارشي از اين جريان ايرانْ‌ستيزانه را در نشاني‌ي زير، بخوانيد:
http://www.mellimazhabi.org/tarjomeh/2009bhshti.htm


٣. ويژه‌نامه‌اي ديدني و خواندني براي بزرگْ‌داشت ِ هفتادْسالگي‌ي ِ شاهنامه‌پژوه ِ بزرگ ِ روزگارمان

بانو نوشين شاهرخي، نويسنده، پژوهشگر و ناقد ِ ادبي‌ي ِ مقيم آلمان، ويژه‌نامه‌اي سزاوار براي بزرگْ‌داشت ِ جشن ِ هفتادسالگي‌ي ِ استاد دكتر جلال خالقي مطلق شاهنامه‌پژوه ِ بزرگ ِ روزگارمان و ويراستار ِ بهترين متن ِ شاهنامه تا كنون، نشرداده‌است كه مجموعه‌اي از گفتارها از خود ِ او و ديگران و تصويرهايي از استاد را دربرمي‌گيرد. اين مجموعه‌ي ارزشمند را در نشاني‌ي زير ببينيد و بخوانيد:www.noufe.com


٤. بررسي‌ و نقد ِ يك كتاب ِ ارزشمند از دوران ِ قاجار در شناخت ِ جامعه‌ي ايران


خاطرات تاجُ‌‌السّلطنه نوشته‌ی تاجُِ‌‌السّلطنه دختر ناصرالدّین شاه، یکی از اسناد مهم تاریخی ـ فرهنگی و اجتماعی‌ي دوره‌ی قاجار به‌حساب می‌آید. از سرای سلطنتی و زندگی ناصرالدّین ‌شاه گرفته تا شیوه‌ی زندگی، فرهنگ، رفتار و گفتار زنان حرم در این خاطرات بازتاب‌می‌یابند.
نوشين شاهرخي، بررسي و نقدي روشنگر و خواندني، درباره‌ي اين كتاب نوشته، كه در نشاني‌ي زير، آمده‌است:
http://www.shahrzadnews.org/article.php5?id=585


٥. سفري به ژرفاي ِ اسطوره و تاريخ

نيلوفر و مسعود لقمان، همراه با گروهي از دوستداران ِ شناخت ِ بهتر ِ ايران، سفر ِ كاوشگرانه ي روشنگر و ارزشمندي به جايگاه بازمانده ي آتشكده ي بزرگ ِ باستاني ي آذرْگُشْنَسْپ در آذربايجان ِ باختري و نيز شهر ِ باستاني ي همدان كرده اند. نشاني ي رهنمون گزارش اين سفر را همراه با ۶۱ تصوير (يا – به گفته ي فرستنده – "فرتوره") در اين جا مي آورم:
گزارش سفر آذرگشنسپ و همدان
http://rouznamak.blogfa.com/post-148.aspx


٦. انجمن ِ جهاني‌ي ِ پژوهش‌هاي ايران‌ْشناختي برخواهدگزارد: همايشي دو روزه با عنوان ِ ايران و پژوهشهاي ايراني در سده‌ي ِ بيستم
Iran and Iranian Studies in the 20th Century


در هفته‌اي كه گذشت، آقاي منصور بُنكداريان از دفتر ِ انجمن ِ جهاني‌ي ِ پژوهش‌هاي ِ ايرانْ‌شناختي، فراخوان ِ برگزاري‌ي ِ همايشي با عنوان ِ يادكرده را به اين دفتر فرستادند كه با سپاس گزاري از آگاهي‌رساني‌ي ِ ايشان، در اين درآمد، بدان پيوندمي‌دهم.
برپايي‌ي ِ چنين نشستي كه فراگير ِ سخنْ‌راني‌ها و گفت و شنودهاي شماري از نامداران و كوشندگان اين رشته، در نخستين سال‌هاي پس از پايان ِ سده‌ي بيستم ِ ميلادي خواهدبود، رويدادي سزاوارست و گونه‌اي جمعْ‌بندي‌ي ِ كوشش‌ها و كُنش‌هاي ايرانْ‌شناختي در سده‌ي ِ پشت ِ سر، به شمارخواهدآمد.
اين همايش در روزهاي جمعه و شنبه ٢٧ و ٢٨ مهرماه ١٣٨٦ در دانشگاه ِ تورنتو در كانادا برگزارخواهدشد.
Programme
Friday, 19 October 2007
Saturday, 20 October 2007
براي خواندن ِ متن ِ كامل ِ فراخوان ِ اين همايش و آگاهي از موضوع ِ سخنراني‌ها و ديدن ِ تصوير ِ سخنْ‌‌رانان، به نشاني‌ي ِ زير، روي‌بياوريد:
http://iranianstudies.ca/conferences_20century.htm

٧ . «حال ِ جهان بين كه سرانش كه اند!»


هرچند «دستور ِ كار» و – رساتر بگويم – «خويشكاري»‌ي ِ من در سامان‌ْبخشي و نشر ِ داده‌هاي ِ اين تارنما – چُنان كه از نامش برمي‌آيد و همه‌ي ِ درآمدهاي ِ آن گواهي مي‌دهند – آگاهي‌رساني در زمينه‌ي ِ كوشش‌ها و كُنِش‌هاي ِ ايرانْ‌شناختي است و "سياست" و "گفتمان ِ سياسي" – به مفهوم ِ روزْمَرّه‌ي ِ آن – در اين گستره جايي‌ندارد، گاه موردهايي پيش‌مي‌آيند كه گفتارها يا كردارهاي ِ پاره‌اي از "اهل ِ سياست" (و البتّه "اهل ِ رياست"!) با ارزش‌هاي انساني و فرهنگي‌ي ما برخورد و ناهمخواني دارند و ما را در انديشه فرو مي‌برند كه به راستي اينان كيانند كه عنان ِ سرنوشت ما را به دور از خواست و مصلحت ِ ما در دست دارند.
نيازي به بازْگفتن نيست و همه مي‌دانند كه امروز چه كساني با عنوان ِ خودْبرگزيده‌ي "سران ِ جهان" در همه‌ي ِ سويه‌هاي زندگي و فرهنگ جهانيان و از جمله ما ايرانيان، تأثيرمي‌گذارند و چگونگي‌ي ِ زندگي‌ي ِ اكنوني و آينده‌ي ِ ما را رقمْ‌مي‌زنند. بي گمان يكي از اصلي‌ترين ِ اين مورد ها را بايد در كاركرد ِ به اصطلاح دولتْ‌مردان و مجموع ِ نهادهاي سياسي و اقتصادي‌ي ِ فرمانْ‌روا بر آمريكا و نماينده و سالار ِ كنوني‌ي ِ همه‌ي آنها "جُرج دبليو بوش" بازْجُست. در چند سال ِ اخير، نمونه‌هاي بسياري از گفتار و كردار ِ زيانْ‌بار ِ اينان در حقّ ِ مردم جهان و ما ايرانيان در رسانه‌هاي جهاني نشريافته و برآيند ِ آنها در چشمْ‌انداز ِ هولناك ِ توفان ِ جنگ و جنون و درياي ِ ناپيداكرانه‌ي ِ آتش و خون در افغانستان و عراق، در برابر ِ ديدگان ِ از وحشت دريده‌ي ِ ماست! در مورد ِ ميهن ِ رنج و شكنج ديده‌ي ِ ما نيز سخنان ِ تهديدآميز و گزارش ِ كژانديشي‌هاي اينان و سالارشان، هر دم گوش‌هاي خسته‌ي ما را مي‌آزارند و جانمان را بيش از پيش به درد مي‌آورند.
براي بازهم بهتر شناختن ِ اين به اصطلاح "سران!" و پي‌بردن به اندازه‌ي آگاهي و دريافت شان از رويدادهاي جهاني كه مُدّعي‌ي رهبري‌ي ِ آنند، نيمْ‌نگاهي به گفته‌ي ِ خندستاني‌ي اخير ِ "بوش" در مورد ِ نلسون ماندلا بسنده‌است. مطلب را – هرگاه تاكنون بدان برنخورده باشيد – در نشاني‌ي زير ببينيد و بخوانيد:
بنياد نلسون ماندلا پس از سخنان بوش اطمينان داد که ماندلا هنوز زنده است
* * *
نظامي‌ي گنجه‌اي، سخنْ‌سالار ِ زبان و ادب ِ فارسي و آفريدگار ِ پنج گنج ِ جاودانه، در سروده‌ي ِ اخلاقي-عرفاني‌ي ِ خود مَخزنُ‌الاسرار، سخن ِ رسا و شيوايي دارد كه سختْ گوياي حال ِ كنوني‌ي ما در برخورد ِ با اين گونه "سران ِ جهان!" است. انگار كه او هم اكنون در كنار ِ ما در برابر ِ "جام ِ جهان‌ْنما" نشسته و به اين گونه ياوه‌گويي‌ها گوشْ‌فراداده و از رنج و خشم به خود پيچيده و دردمندانه بانگ برآورده‌باشد:
«حال ِ جهان بين كه سرانَش كه اند!
نامْ‌زد و نامْ‌وَرانش كه‌اند!
بادشوند ار به چراغي رسند!
دودشوند ار به دماغي رسند!
عيبْ‌خَرَند اين دو سه ناموسْ‌گر!
بي هنر و بر هنر افسوسْ‌گر!»


٨. درس ِ سودمند ِ ديگري در زمينه‌ي ِ روزنامه‌نگاري و شگردهاي ِ كار در رسانه‌ها


پيش از اين، بخش‌هايي از آموزش‌هاي روزنامه‌نگاري، نوشته‌ي مسعود لقمان را در اين تارنما بازْنشردادم. وي نشاني‌ي ِ پيوند به دنباله ي ِ اين درس‌ها را با عنوان ِ مباني‌ي ِ روزنامه‌نگاري (١) درس ِ سوم، منابع ِ خبري در اين هفته، بدين دفتر فرستاد كه با سپاس‌ْگزاري از او در پي مي‌آورم:
http://rouznamak.blogfa.com/post-149 .aspx

رويْ‌كرد بدين آموزش‌ها، نه تنها براي حرفه‌اي‌ها و سر و كار داران ِ سرراست با اين زمينه، بلكه براي همه‌ي ِ اهل اين روزگار – كه خواه ناخواه با رسانه‌ها پيونددارند – سودمندست و مي تواند به شناخت ِ درست‌تر ِ شگردهاي كار ِ رسانه‌ها و چگونگي‌ي ِ داده‌هاي خبري، ياري‌برساند.


٠۹ پژوهشي رسا و روشنگر در شناخت ِ يك همْ‌كردْواژه‌ي ‌ِ بحثْ‌انگيز در آموزه‌ي ِ زرتشتي



استاد دكتر علي اكبر جعفري، اين هفته نير مهرورزانه، متن ِ يكي ديگر از پژوهش‌هاي ِ ارزنده‌ي خود را به اين دفتر فرستاده‌اند كه با سپاس فراوان از ايشان، در پي مي‌آورم و همه ي خوانندگان ِ گرامي و پژوهشگر ِ اين تارنما را به خواندن ِ آن و بهره‌گيري از آن، فرامي‌خوانم.

Ali A. Jafarey,Buena Park, Southern California

WHAT DOES 'KHVAETVADATHA' MEAN?


The word 'khvaetvadatha' occurs only for five times in the entire Avestan text:
(1) Yasna 12.9. It is within a well-known phrase of the Koshti prayers. It says "âstuyê daênâm vanguhîm mâzdayasnîm fraspâyaokhedhrâm nidhâsnaethishem 'khvaetvadathâm' ashaonîm ...." The phrase praises the Mazdayasni Good Religion because it is, verbatim, "throwing-off-yoke, putting-down-weapon, 'khvaetvadatha', and righteous."
(2) Vispered 3.1-4. After calling his seven officiating companion priests -- hâvanân (pounder) âthrevakhsh (fire-promoter), fraberetar (procurer), âsnatar (washer), raethwishkara (mixer) âberet (water-carrier), and sraoshavarez (discipline-worker) -- to duty, the zaotar (invoker) calls other representatives of the congregation and wants them to be prepared for the congregational ceremony. They are an athravan (professional priest), a warrior, a prosperous settler, a house chief, a settlement chief, a district chief, and a country chief, and then (verbatim) "I want a good-thinking, good-speaking, good-working young man to stand by; I want a word-speaking (speaker), 'khvaetvadatha,' country-traveling young man to stand by; [and] I want a genius itinerant to stand by." He then continues: "I want the mistress of the house to stand by; I want a woman good in thoughts, good in words, good in deeds, well-educated, authority on religious affairs, progressively serene like the women who belong to you, Wise God, and righteous to stand by; [and] I want a man righteous, good in thoughts, good in words, good in deeds, knowing well the religion he has chosen, and not a blind follower to stand by." He concludes his call: "It is these people who, with their actions, promote the world though righteousness." The congregational ceremony begins with the invoker reciting the Gathas and the people join the prayer.
(3) Aiwisruthrem Gâh 7-9) repeats the above list from 'athravan' onwards by venerating the same personalities instead of calling them to stand by.
(4) Yasht 24.16-17 has it paraphrased from the 'havanan' to 'the mistress of the house.'
(5) Vendidad 8.12-13: "O Creator of the Material, O Righteous, with which urine the corpse-bearers should wash their hair and body -- the urine of a sheep, bull, man or woman?" Ahura Mazda replied: "The urine of sheep or bull, and not of a man or woman, [even/unless(?)] he is 'khvaetvadatha' (masculine) and she is 'khvaetvadathi' (feminine).
The word 'khvaetvadatha' has been derived in two ways:
(1) By Western scholars from 'khvaetu,' meaning 'family, next-of-kin' and 'vadatha,' meaning 'marriage'. It means 'next-of-kin marriage, consanguineous marriage.' All these Western scholars, and now a few Zoroastrians, take it to mean 'a marriage within a family,' amounting to a matrimony between father and daughter, mother and son, brother and sister, and between two cousins. They quote a few historical instances in which members of royal families are shown as practicing the custom. It may be mentioned that the word 'vadatha' does not occur outside the combination of 'khvaetvadatha' in any Avestan text and does not have its Sanskrit form in the vast Sanskrit literature. It has been artificially 'construed' by a Western scholar from the last letter 'u' or 'v' of 'khvaetu' plus 'v' of the supposed 'vadatha.' The basis for the derivation has been the reported meaning it has taken in Pahlavi 'khvedodah.' Grammatically v plus v is equal to one 'v' (v + v = v), and therefore, instead of a khvaetu-vadatha or khvaetav-vadatha, we have 'khvaetvadatha.' Keeping this very point in mind, one cannot easily accept the Western interpretation. There are other points that point in another direction.

(2) By Zoroastrian scholars from 'khvaetu' meaning 'relative, relationship' and 'datha' meaning 'giving'. It means 'giving relationship, family connection' and also 'self-devoted.' (Ervad K.E. Kanga). For these scholars, it is khvaetva-datha, and not khvaetva-vadhatha. The grammatical construction by Zoroastrian scholars is easier and clearer.
Since all scholars agree that the first part of the compound is 'khvaetu' or 'khvaetav,' let us look at it in its contexts:
"Khvaetu/khvaetav" is derived by all scholars from "khva" (Sanskrit "sva") meaning 'own, self'. The Sanskrit equivalent is 'svetu' and it means 'self-reliant, self-supporting, independent.' Dr. Irach J.S. Taraporewala finds 'svatava,' meaning 'self-powered' as the Sanskrit form of 'khaetav' and presents his theory that the 'Self-reliant' were the "the first or highest grade of the Disciples of Zarathushtra." (The Divine Songs of Zarathushtra, Bombay, 1951, page 252). Pahlavi Khvadtây and Khudây and Persian khodây, meaning 'lord, master, God' comes from khvatav. Haptanghaiti has "khvaetât" meaning "family tie" and Sanskrit has "svatâ" meaning "ownership."
Khvaetu occurs, with two exceptions, in the Gathic texts only. It is not a later Avestan term. It is mentioned for eight times in the Gathas: Song 5.1 (= Yasna 32.1), 6.3-4 (= 33.3-4), 8.4 (= 43.4), 11.1 (= 46.1), 11.5 (= 46.5), 14.7 (= 49.7), and 17.4 (= 53.4). Twice in the Haptanghaiti: Song 6.5 (Yasna 39.5) and 7.4 (40.4). Twice outside the Gathic texts-Yasna 20.1 and Yasht 24.44.
Zarathushtra divides human society on geographical basis. They are 'demâna,' meaning 'house,' 'vis' meaning 'settlement,' 'shoithra' meaning 'district,' 'dakhyu' meaning 'land,' and 'gâo' or 'bûmi' meaning the earth. House is inhabited by 'khvaetu' to form the first and smallest 'independent, self-supporting' human unit, the FAMILY. 'Verezena' are those who are 'enclosed' within larger settlements of vis, shoithra and dakhyu. 'Airyaman,' literally ‘close companionship’ makes up the world fellowship within any of the above mentioned geographical units. 'Geush vâstra' (world settler) or 'vâstrya-fshuyant' (prospering-settler) also denotes the useful inhabitants on the earth at large.
The geographical classification is of great significance. It is a unique way of eliminating professional and racial superiority and acknowledging equality between all humans. It is the Zarathushtrian way of equality of those who make this good earth of our prosperous and worth living. It is this very geographical division, which was destroyed when the priests and princes, who penetrated the Fellowship, gained control. They re-introduced their age-old Indo-Iranian custom of professional classification and its resulting caste system in later days. The price the Zarathushtrian Fellowship paid was the loss of freedom and equality by both men and women. The priests became the 'spiritual' seniors and the princes the 'material' superiors -- both to feed free on the products produced by the third and fourth in rank, the prospering settlers (vâstrya-fshuyants) and the roving artisans (huiti) -- the very parasitic practice Zarathushtra had risen to eliminate by teaching them to settle.
"Khvaetu", literally meaning 'self-supporting,' stands for 'family' in the Gathas. Most of the scholars agree on this point. The reason is that a person, by him/herself, is not self-supporting. It is the family, which is the first and foremost unit of society that supports itself. It consisted in an ancient Iranian family -- and still consists in rural Iran -- of parents, children and their wives, and grandchildren. They are blood related next-of-kin. Should we take that 'khvaetvadatha,' a term absent in the Gathas and the Haptanghaiti, is made of the Gathic 'khvaetu' and the artificially improvised 'vadhatha,' it would mean marriage within a family, between blood related next-of-kin members. Then the Western scholars and those Zoroastrians who follow them are right in rendering it as "consanguineous marriage,' and that 'in the medieval [Sassanian and post-Sassanian} period it became the technical term for incestuous matrimony." (Dr. Jamsheed K. Choksy in 'Purity and Pollution in Zoroastrianism, Triumph over Evil,' University of Texas Press, Austin, 1989, 89 & 140).
The only difficulty lies that it does not fit into any of the above five Avestan references. It stands clearly out of context. Even Prof. Mary Boyce, who supplies ample evidence concerning incestuous marriages among Zoroastrian rulers and priests, doubts its inclusion in the Koshti prayers (Yasna 12.9) (A History of Zoroastrianism, Vol. I, Leiden , 1975, page 254, note 24).
The reason I have not tried to translate it and have left is as 'khvaetvadatha' in my above translation of the pieces in which the word occurs, has been to leave it for the reader to see cited texts and decide for him or her self, whether it fits context or not.
It may be emphatically pointed out here that the Koshti prayers are not only daily prayers but are to be done every time of the day one stands to pray. Were ‘khvaetvadatha’ to mean ‘next-of-kind marriage,’ it would have become the order of the day and every person would have carried it out. It should have become the most popular way of marriage, so much so that it would have been on every lip – the Zoroastrians taking pride and their antagonists condemning them for their “incestuous” sin/crime. History shows that it has not been so, and that is one the main reasons to look for an alternative meaning.
The other alternative is to take 'khvaetva' as 'independent' or 'independence,' the way it has been used in Sanskrit and add 'datha' meaning 'giving'. The Pahlavi transliteration of the word in its archaic form is 'khvetuk-das' and that shows that whatever the notion the Zoroastrians of the medieval period held about the term, they thought the Avestan compound to be 'khvaetu-datha' and not 'khvaetva-vadatha." It should, therefore, be rendered as 'independence-giving, rendering one self-supporting, helping one to become self-reliant.' Let us now replace 'khvaetvadatha' with 'giving-self-reliance' and read the entire phrase of the Koshti prayer:
"… throwing-off-yoke, putting-down-weapon, 'self-reliance-giving', and righteous." The phrase in Vispered 3.3 should read: "I want a good-thinking, good-speaking, good-working youth to stand by; I want a word-speaking, 'self-reliance-giving,' country-traveling youth to stand by; [and] I want a genius itinerant." The same applies to Aiwisruthrem Gah and Yasht 24.17. The reading runs much smoother and has a fitting meaning.
The context of the Vispered, Aiwisruthrem Gah and Yasht 24 shows that a 'khvaetvadatha' youth was a special active member of the society. He was eloquent in speech and traveled much. He appears to be a 'preacher' more than any one else mentioned in the list. He then is the person who taught others to 'choose' the Good Religion because it is this religion, which helps one to "throw off the enslaving yoke, keep down war weapons, become self-reliant and free from dependence, and be a righteous person." My translation runs: "I appreciate the Good Religion of worshiping the Wise One, which overthrows yokes yet sheaths swords, teaches self-reliance and is righteous." (Fravarane, I Choose for Myself The Zoroastrian Religion, California Zoroastrian Center, Westminster, 1988)
The passage in the Vendidad would then show that there were men and women who had learned self-reliance and that they were held high for purification rights. Otherwise, the Vendidad passage should be translated to mean that the poor corpse bears ('khandhias' in Parsi Gujarati) had to be purified by the urine of their next-of-kin spouses!
Let us examine the question from another angle. If the next-of-kin marriage was a meritorious deed, then Zarathushtra and his companions should have set the best example. But Avesta and Pahlavi writings do not show any consanguineous marriages among them. Parents of Zarathushtra belonged to two different far-flung families. Zarathushtra had no blood relation with his wife Hvovi. Their daughter Pouruchista married a not-related Jamaspa. Vishtaspa married Hutaosa who had 'many brothers' and belonged to Naotari clan. In the entire Farvardin Yasht of some 300 foremost 'Zoroastrians-by-Choice,' none are shown as married within their families. There is not a single trace of within family or within community marriage in the Avesta. Above all, there is no commandment in the Gathas and/or other any Avestan writing that encourages within family or within community marriages and/or prohibiting outside family or community marriages. Khvaetvadatha does NOT play any part in marriage. That is the reason it is absent in the marriage passages in the Avesta.
The Avestan/Sanskrit root for marriage is "vaz/vah" or "vad/vadh". The word means to "conduct, carry (in a carriage)" because the bride was 'conveyed' from her parental house to a new house, usually the house of parents-in-law. The Hindu custom of making sure that there is no consanguineous link between the bride and bridegroom stems from this practice. The practice of the bride leaving her parental house for the house of her spouse is still wide spread throughout the vast Indo-Iranian territory among Hindus and Muslims of a common cultural heritage. It provides a sad scene to see her leave her birth and youth place and next-of-kin parents, brothers and sisters -- and in case of Hindus, every blood related person -- for a new strange home.
The Gatha has both 'vaz' and 'vad'. It occurs in the famous marriage sermon of Zarathushtra at the wedding of his daughter Pouruchista. He says :
"These words I speak to the charming brides, and to you, bridegrooms ..." The word is 'vazyamnâbio' qualifying 'kainibyo'. It has been translated by all as 'marrying maidens, charming brides, nubile maidens' or equivalent. For the bridegroom the word comes from the root 'vad' -- vademno. (Song 17.5 = 53.5).
Yasht 17.59 has 'vad'. "The third time Ashi Vanguhi (Post-Gathic Female Yazata of Good Reward) greatly cries: The worst deed that tyrant men do is to keep maidens for long without marrying (uzvadayeinti) them and making them pregnant. ".
The Vendidad has two instances, both from 'vad.' "Should a person of the same faith, brother or friend, approach another, seeking goods, young woman or knowledge ... He who has come for young woman, should be wed (up ... vadhayaeti) to her. ..." (4.44) "...What is the punishment for the person who hits an otter ... so hard that life departs its body? ... He must righteously and piously conduct in marriage (up ... vadhayaeti) for righteous men virgin girls ... his sisters or daughters of over 15 years of age who have earrings in ear." (14.1 & 15)
All the above-mentioned instances carry the inherent thought of the wife being married to a person outside the girl’s family and that she was conveyed (vaz or vad, to conduct, convey) out of her parental house. Had there been a family and relative affair, the statements would have been different. They would have reflected a happening within the house, and no one to be 'conveyed' from one house to another. Leave alone next-of-kin wedlock within the family, arranged marriages, especially between near relatives -- cousins or even further -- are as old as the Indo-Iranian days and well beyond. But marriage within family is not Indo-Iranian for sure. The question of next-of-kin marriage is absent in the Avesta -- -the Gathas or the earlier and later parts.
As far as the Pahlavi term of 'khvedodah' is concerned, I would expect those who are better scholars -- or claim to be better scholars -- in the Pahlavi lore than I am, to come forward and solve the problem. To me the Gathas and those parts of the Avesta, which follow the Gathic teachings, are efficient enough to solve each and every problem I face.
While the Western scholars have provided us with instances of royal incestuous marriages from Greek and Christian sources, they have not ventured into the Islamic world to pull out any evidence. If at all, this was a widely practiced custom among Zoroastrians, Arab and Iranian Muslims writers, especially the Iranians who were converts from Zoroastrianism to Islam, would not have spared their former co-religionists. They would have written volumes on the subject with usual exaggeration. They have not, simply because it was not a practice.

If this was the custom then one should ask why 'Yadi Rana' of the famous Qisseh-ye Sanjan did not make this a condition for granting the Zoroastrians the refuge they were requesting? Why did he insist on a trifle matter instead -- the marriage ceremony be performed in the evening and not earlier? Were not the Zoroastrians of the Sassanian period known for the reported consanguineous marriage by their next-door neighbors, the Hindus? Or was the practice so confined to a small high circle of Sassanian aristocrats that it was not known by outsiders? Hindus are very sensitive about marriage between consanguineous relatives. Yadi Rana could not be an exception.
This, however, does not mean that marriages among relatives did not take place. It did, and still does, among Iranians. Also, marriage between two Zoroastrians was definitely preferred to the one marrying outside the religious circle. These were and are natural tendencies and a prevailing custom among many peoples, no matter to what religion they belong. At the same time, there is no evidence at all that one should not marry a non-Zoroastrian, especially one who would join his or spouse to choose the Good Religion. Mixed marriages among Sassanian princes and princesses. as reported by historians, were quite common. Right now many mixed marriages, handled with wisdom, among Zoroastrians have won non-Zoroastrian spouses to this side, or at least have the children be raised as Zoroastrians. In certain religions, especially the very missionary ones, mixed marriages are a good means of 'conversion.'
To conclude, 'khvaetvadatha' in the Avestan context and concept cannot mean 'consanguineous marriage'. It cannot mean 'marriage within the religious community' either because 'khvaetu' is not community but is well defined to mean only 'family.' It is far fetched to have it as 'khvaetu-vadatha.' The only meaning that fits the contexts is 'self-reliance-giving,' or any synonymous term. It fits well the Koshti prayers and it fits well the people who were called upon to take an active part in the congregational ceremony. Although used only once in a late Gathic supplementary text (Yasna 12.9) and again four times in the later Avesta, it carries a noble meaning of liberty and confidence, a noble meaning that has given it a placid place in the daily Koshti prayers -- to remind one of 'haithyâ vareshtâm hyat vasnâ ferashotemem' piece from the Gathas in which one declares: "I am, Wise One, Your praiser and shall continue to regard myself so, as long as I have the strength and the will through righteousness. This shall promote the laws of life through good mind, for 'true actions make life most renovated as god wishes'." It is a daily reminder to continue to work for maintaining the life on earth ever fresh, ever new, ever good, ever subtle, ever sublime. It is this spirit which promotes one to become "khvaetvadatha", a promoter of self-reliance.


Posted: 30 May 1999
Re-posted: 25 November 2000
Re-posted:19 April 2004
*
The article appeared in Persian in my boook "Payâm-e Zartosht," Sâzemân-e Zanân-e Zartoshti, Tehran, 1346 (1967). Its English version was posted on 30th May 1999 on six Zoroastrian Internet groups and will appear in my "Essays by Jafarey," Books N Bits, Cypress, 2007.




١٠. جشنواره‌ي ِ هنرهاي ِ ادبي‌ي ِ معاصر ِ ايراني: گزارشي از نيلوفر طالبي


Iranian Literary Arts Festival
In collaboration with Beyond PersiaNovember 13-17, 2007 at Theater Artaud, 450 Florida, San Francisco.
Tuesday November 13
Film Screenings:Beyond Persia curated films (6-8pm)Part I of “The Mirror of the Soul“, Nasser Saffarian’s trilogy on Forough Farrokhzad (8-9)The House is Black by Forough Farrokhzad (9-9:30)
Wednesday November 14
Film Screenings:Beyond Persia curated films (6-8)Part II of Nasser Saffarian’s trilogy on Farrokhzad (7-8)“Shamlu, Poet of Freedom” by Moslem Mansouri (8-9)
Thursday November 15
Art Opening and reception, exhibit curated by Beyond Persia (7pm)World Premier of ICARUS/RISE (8-9)A multimedia theatrical piece based on new Iranian poetry. Connects the myth of Icarus with the migration of Iranians, and the solitary journey of the artist/migrant in the quest for freedom.
Created by Niloufar TalebiOriginal Score by Bobak SalehiChoreography and video by Alex KetleyPercussion, Ian Ding Cello, Kristina ForesterLighting Design, Allen WillnerDramaturg, Zack RogowPost Show Party
Friday November 16
Art Opening and reception, exhibit curated by Beyond Persia (7pm)ICARUS/RISE (8-9)Post Show Party
Saturday November 17
Bookstore (11 am-4 pm)Panel 1: “Literature and Performance” (11-12:15)With Ram Devineni, Zack Rogow, Niloufar TalebiPanel 2: “Iranian literature as World Literature” (12:30-1:45)With Martin Riker, Fatemeh Keshavarz, Richard Jeffrey NewmanKeynote Talk (2-3:15)Moniru Ravanipur: “Why is Iranian Literature not World Literature (yet)”Book Signing (3:20-4)Moniru Ravanipur, Fatemeh Keshavarz, Richard Jeffrey Newman, Ram Devineni…
Gala Celebration:Reception and Art Auction (6-7)ICARUS/RISE (7-8)Gala Dinner and Live Entertainment (8-11:30)


١١. دو پژوهش ِ ارزشمند درباره‌ي تاريخ و زبان و فرهنگ ايرانيان


http://www.azargoshnasp.net/recent_history/atoor/responseasgharzadeh/asghrazadehresponse.htm
*
http://www.azargoshnasp.net/Pasokhbehanirani/mowlanavapanturkan.htm




١٢. انقلاب ِ ايراني، نمايشي در بريتانيا: فراخواني از «ميراث ِ ايران»


THE PERSIAN REVOLUTION
Play by Mehrdad Seyf
23 October - 8 December 2007Birmingham , Cambridge , Coventry , Crawley, Edinburgh , Leicester, Liverpool, LondonFollowing the sell-out success of Majnoun, 30 Bird embark on a national tour with a witty and haunting new take on Iranian history with their new play.

Commissioned by
30 Bird Productions andIran Heritage Foundation
Supported by
Arts Council England
Introduction
The year is 1906 or so it seems and revolution is in the air. The Iranian monarchy is about to succumb to the will of the people as the country takes its first tentative steps towards democracy.Following the sell-out success of Majnoun, 30 Bird embark on a national tour with a witty and haunting new take on Iranian history. Surreal and darkly comic, The Persian Revolution puts a contemporary spin on the gripping events surrounding the establishment of the Middle East 's first secular parliament.'An enjoyable romp through revolutionary Persia .' Metro'Inventive and very funny.' Financial Times
Credits
Director: Mehrdad SeyfDesigner: Leslie TraversLighting Designer: Anna Watsonwww.30birdproductions.org
Venues, dates, box office
Warwick Arts Centre, The University of Warwick , Coventry CV4 7ALTue 23- Wed 24 October, 7.45pmTickets & information: 024 7652 4524 / www.warwickartscentre.co.ukPhoenix , 21 Upper Brown Street , Leicester LE1 5TEThu 25 October, 8pmTickets & information: 0116 255 4854 / www.phoenixarts.orgUnity Theatre, 1 Hope Place , Liverpool L1 9BGThu 1 November, 8pmTickets & information: 0151 709 4988 / www.unitytheatreliverpool.co.ukOval House Theatre, 52-54 Kennington Oval, London SE11 5SWTue 6- Sat 10 November*, 7.45pmTickets & information: 020 7582 0080 / www.ovalhouse.comThe Junction, Clifton Way , Cambridge CB1 7GXFri 16 November, 8pmTickets & information: 01223 511511 / www.junction.co.ukTraverse Theatre, Cambridge Street , Edinburgh EH1 2EDWed 21- Sat 24 November*, 8pmTickets & information: 0131 228 1404 / www.traverse.co.ukThe Hawth, Hawth Avenue , Crawley RH10 6YZThu 29 November*, 7.45pmTickets & information: 01293 553636 / www.hawth.co.ukBirmingham Repertory Theatre, Centenary Square, Broad Street , Birmingham B1 2EPFri 7- Sat 8 December*, 7.45pmTickets & information: 0121 236 4455 /www.birmingham-rep.co.uk*Meet the company: Fri 9 Nov, Weds 21 Nov, Thu 29 Nov, Fri 7 Dec. Free post show Q&A with the actors and artists.
Enquiries
Lucia Latimer, 30 Bird Productions, +44 (7941) 941737, lucia.latimer@30birdproductions.org, www.30birdproductions.org
If you wish not to receive any more emails from the Iran Heritage Foundation, please email your request to:
info@iranheritage.org


١٣. «ما ز ياران چشم ِ ياري داشتيم ...»: گزارشي از سردرگمي و ناخويشكاري‌ي ِ دست اندر كاران ِ نگاهباني از ميراث فرهنگ ملّي


http://www.chn.ir/news/?section=2&id=42064
در همين زمينه، نقد ِ دكتر تورج پارسي بر نوشته اي از دكتر محمّد ابراهيم باستاني پاريزي هم خواندني است:
آن كه گفت آرى و آن كه گفت نه! یادداشتی از دکتر تورج پارسى


١٤. گاهان ِ زرتشت، متن‌هاي نواوستايي و متن‌هاي زرتشتي‌ي ِ فارسي‌ي ِ ميانه در ديدْرس ِ دوستداران ِ فرهنگ ِ ايراني


Avesta-Zoroastrian Archives
"Zoroastrianism is the oldest of the revealed world-religions, and it has probably had more influence on mankind, directly and indirectly, than any other single faith." - Mary Boyce, Zoroastrians: Their Religious Beliefs and Practices (London: Routledge and Kegan Paul, 1979, p. 1)
"Zoroaster was thus the first to teach the doctrines of an individual judgment, Heaven and Hell, the future resurrection of the body, the general Last Judgment, and life everlasting for the reunited soul and body. These doctrines were to become familiar articles of faith to much of mankind, through borrowings by Judaism, Christianity and Islam; yet it is in Zoroastrianism itself that they have their fullest logical coherence....� - Mary Boyce, Op. Cit. p. 29.
http://www.avesta.org/


١٥. رخنه‌اي ديگر در ديوار ِ ميان ِ «درون‌ْْمرز» و «برونْ‌مرز»: گفتاري روشنگر از مجيد نفيسي

http://www.shahrvand.com/?c=117&a=1689


١٦. كوششي ديگر در شناخت ِ فروغ فرّخزاد: فراخوان ِ همايشي يك‌روزه در دانشگاه ِ پرينستون

[ISIS] Forough Goes West, Princeton University, Oct. 5, 2007

Dear Friends and Colleagues, Please join us at the upcoming Princeton University program, FOROUGH GOES WEST, an interdisciplinary, multi-media conference on the art, life, and legacy of Forough Farrokhzad. This event is free and open to the public and will take place between 9-5 p.m. on Oct.5, 2007 in 202 Jones Hall of the Department of Near Eastern Studies. More information is available at: www.foroughgoeswest.com Best regards,Jasmin DarznikCo-Organizer, "Forough Goes West"Doctoral CandidateDepartment of EnglishPrinceton University


١٧. كاري سزاوار در بازنگري‌ي ِ كارنامه‌ي ِ يكي ديگر از قربانيان ِ يك‌سونگري و جزمْ‌باوري‌ي سياسي - داريوش آشوري از خليل ملكي مي گويد:
به یاد خلیل ملکی
http://www.rouznamak.blogfa.com/post-151.aspx


١٨. چهره‌گشايي از خورشيد: نمايشي از ديدار ِ مولوي و شمس در لندن


RUMI: UNVEIL THE SUN

Play by Amrit Kent and Mohini Kent Noon
16, 17, 18 November 2007, 8pm


London premiere of play about the astonishing encounter between Jala al-Din Rumi and Shams al-Din Tabrizi, and the moment of transformation when Rumi became one of the greatest mystics the world has ever known.
http://www.iranheritage.com/



١٩. گزارش ٢٩ اُمين و فراخوان ِ ٣٠ اُمين نشست ِ شاهنامه‌پژوهي در شبكه‌ي ِ جهاني


بیست ونهمين نشست شاهنامه پژوهي در شبكۀ جهاني در تاریخ جمعه، سی ام شهریور هزار و سیصد و هشتاد وشش برابر با بیست ویکم سپتامبر دو هزار و هفت در تارنماي كتابخانۀ گويا برگزار گردید. متنِ ضبط شدۀ گفت و شنودهاي نشست بیست وهشتم را مي توانيد در اينجا بشنوید
نشست سی ام شاهنامه پژوهي در شبكۀ جهاني را در تاریخ جمعه، سیزدهم مهر هزاروسیصدوهشتادوشش برابر با پنجم اکتبر دو هزار و هفت از ساعت هشت و سی دقیقه شب به وقت سیدنی، برابر با دو پس از نیمروز به وقت ایران آغاز می کنیم. در این نشست بخش پادشاهی نوذر مورد بحث خواهد بود. برای شرکت در این نشستها، هیچ‌گونه محدودیتی وجود ندارد. لطفأ توجه فرمایید که نشست های آینده طبق روال نخستین با پالتاک برگزار خواهد شد. در پالتاک اتاق شاهنامه پژوهی را در زیر مجموعه های زیر می توانید بیابید:
Education
On line universities
Shahname-pajouhi

شاهنامۀ فردوسی در کتابخانۀ گویا


فهرست نام نویسندگان و شعرا در کتابخانۀ گویا

فهرست نام آثار موجود در کتابخانۀ گویا


Labels: شاهنامه


حکایت ِ سرزمین ِ من، نوشته‌ي ِ دكتر پرویز رجبی (خواندني و شنيدني) ٢٠.


مقاله‌ي ِ «حکایت ِ سرزمین ِ من» نوشته‌ي ِ دکتر پرویز رجبی را در سه بخش زیر بشنوید


بخش اول٬ حکایت سرزمین من را در اینجا بشنوید
بخش دوم٬ نامه به سحر را در اینجا بشنوید
بخش سوم٬ نامه به سارا را در اینجا بشنوید
اجرا: گیتی مهدوی
متن «حکایت سرزمین من» را در اینجا بخوانید
مجموعه آثار دکتر پرویز رجبی در کتابخانۀ گویا
فهرست نام نویسندگان و شعرا در کتابخانۀ گویا
فهرست نام آثار موجود در کتابخانۀ گویا
Labels: جامعه شناسی


٢١. تجاوز به حريم و محيط ِ زيست ِ خليج ِ فارس: گزارش و هُشدار


http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news1/14270/


٢٢. تاريخ در ادبيّات (بخش ٢)، پژوهشي از «علي ميرفطروس»


http://rouznamak.blogfa.com/post-152.aspx

Friday, September 21, 2007

 

٣ : ٤٦ . فراخوان ِ نمايش ِ اعتراضي ي ِ ضدّ ِ جنگ با ايران، در پاريس: بسيار مهمّ و فوري


"زهي كبوتر ِ سپيد ِ آشتي/ كه دل بَرَد سرود ِ جانْ فزاي ِ او
رسيد وقت ِ آن كه جُغد ِ جنگ را /
جداكنند سر به پيش ِ پاي ِ او!"

(م. - ت. بهار، ملك الشعرا)



يادداشت ويراستار


شنبه سي و يكم ِ شهريورماه ١٣٨٦
(بيست و دوم سپتامبر ٢٠٠٧)


گفتاوَرد از داده هاي اين تارنما بي هيچ گونه ديگرگون گرداني ي متن و با يادكرد از خاستگاه، آزادست.

Copyright © 2005-2007. All rights reserved



ديو ِ شوم و آدمي خوار جنگ كه هم اكنون مردم ِ بي گناه دو كشور همسايه يِ خاوري و باختري يِ ما، افغانستان و عراق را در توفاني از آتش و خون فروپيچيده است، اين بار به سوي ِ ميهن ِ رنج و شكنج ديده ي ِ ما تنوره مي كشد! رسانه هاي خبري از مدّتها پيش، گزارش ِ خوابهاي ِ اهريمني ي ِ آزمندان ِ جهانخوار و به ويژه جرگه ي ِ مشهور به "نئوكان ها" (نومحافظه كاران) در كاخ ِ سفيد ِ آمريكا و همدستان ِ سرمايه سالار ِ نفت خوارشان در ديگرْ پايتخت هاي غربي براي تازشي هولناك به ايران را نشرمي دهند كه خواب و آرام را از چشم و جان ِ هر ايراني و هر انسان ِ نيكْ دلي ربوده است.
سخنان اخير ِ رييس جمهور و وزير ِ خارجه ي فرانسه در همْ آوايي و همْ سويي با جنگ افروزان ِ آمريكايي، بر شدّت ِ اين هول و هراس افزوده و وجدانهاي بيدار را بيش از پيش، به تكاپو واداشته است. ايرانيان مقيم فرانسه كه از نزديك، شنونده ي اين سخنان گوش خراش و دلْ واپس كننده بوده اند، براي اعتراض به تلاشهاي جنگ افروزان و جهان سوزان، گام پيش گذاشته و تدارك يك نمايش ِ اعتراضي ي ضدّ جنگ با ايران در روز يكشنبه يكم مهرماه ١٣٨٦برابر با بيست و سوم سپتامبر ٢٠٠٧ را در پاريس ديده اند.
متني كه در پي مي آيد، فراخوان ِ اين نمايش ِ صلح جويانه و جنگ نكوهانه است كه امروز به اين دفتر رسيد و به سبب اهميّت و فوري بودن ِ پيام، بي درنگ به نشر ِ آن مي پردازم و از همه ي هم ميهنان گرامي در هر جاي جهان كه هستند، مصرّانه درخواست مي كنم با هر وسيله و رسانه اي كه در اختيار دارند به بازْنشر ِ اين فراخوان بپردازند و هرگاه مي توانند، نمايشهاي اعتراضي ي ِ همانند در برابر سفارتخانه يا كنسولگريهاي فرانسه و آمريكا ترتيب دهند و نامه ها و طومارهايي با خواست ِ پايان بخشيدن به هرگونه تهديد ِ ايران به جنگ و بمباران به مقام ها يا نمايندگان رسمي ي آن كشورها و نيز سازمان ملل متّحد و شوراي امنيّت آن و سازمانها و نهادهاي جهاني ي دفاع از حقوق بشر بفرستند و بكوشند تا پيش از روي دادن ِ فاجعه، جنگ افروزان ِ هار و لگام گسيخته را مهار زنند.

جليل دوستخواه

تانزويل - كوينزلند - استراليا

ساعت ِ يك و سي دقيقه ي بامداد روز شنبه سي و يكم شهريور ١٣٨٦
(سالْ روز ِ فاجعه ي تازش ِ حكومت ِ بعث ِ عراق به ايران و آغاز ِ جنگ ِ نكبت بار ِ هشت ساله)




جامعه ي ایرانیان مقیم فرانسه
88, rue des Entrepreneurs 75015 PARIS
تلفن : 0033148201489
فاکس : 0033148208263
irariane@wanadoo.fr





فراخوان به تظاهرات آرام


هم ميهنان گرامی!
اظهارات آقای وزير امور خارجه دولت جديد فرانسه در مصاحبهء راديوـ تلويزيونی روز١٦ سپتامبر، با ناباوری و حيرت ما روبه رو شد. نمی توانستيم باور كنيم يك مقام رسمی دولتی كه در دفاع از پرنسيپ های سياسی خود، چهار سا ل پيش حمله به سرزمين عراق را محكوم كرد وتاپايان دركنارافكارعمومی جهان ايستاد و رويداد ها، درستی سياستش را تا امروزگواهی داده است، ناگهان به آن سياست مثبت و واقع بين پشت كرده باشد.
امّا، مصاحبه واقعيّت دارد، وتهديد حمله به ايران بر زبان وزيرامورخارجه فرانسه جاری شده است؛ برزبان همان مقامی كه تا ديروز، به حرمت حفظ صلح، اعتبارسازمان ملل متحد وحقوق برابر ملل پای بند بود و برای خاموش كردن حريق در مناطق بحرانی جهان پيش قدم می شد.
اين كه آمريكايی ها در خاورميانه چه می خواهند و دنبال چه حادثه آفرينی ها می گردند موضوعی جداست و طبيعی است كه نمی تواند از نظر دقيق و موشكاف دولت مردان فرانسه دور بماند كه حركت ماجراجويانهء نو محافظه كاران، چه مشكلات داخلی و خارجی برای آن كشور و دنباله روان آنها پديد آورد و به چه حريقی در خاور ميانه دامن زد كه مهارساختن آن در افق نزديك ، به چشم نمی خورد و چه آسيبی به اعتبار نخست وزير سوسياليست انگليس زد.
وضع ايران در خاور ميانه با عراق و افغانستان فرق می كند. برپا كردن جنگ در ايران به منزلهء‌ روشن كردن جنگ جهانی است : در آن چه برزبان بوش هنگام اعلام طرح " سه محور شرارت" و برنامهء جنگ "خير وشر" گذشت ، تصادفی نبود كه پای روسيه و چين هم به ميان آمده بود. امّا واقعيّات هم گام با رؤياهای بلند پروازانهء رئيس جمهور حركت نكرد. در نخستين قدم، باتلاق عراق پيش پای ارتش آمريكا دهان باز كرد كه همچنان گشوده است و خون و آوار و آتش می طلبد. اگر در عراق، طی قريب چهارسال، بيش از يك ميليون انسان با گلوله و بمب وخمپاره به خاك ريخته اند، در خطای سياسی ـ نظامی ِ حمله به ايران با وسعتی كه دارد و بيش از ٧٠ ميليون جمعيت آن، ابعاد فاجعه را می توان تصوّركرد و فاجعهء انسانی و جهانی را كه به بار می آورد، اندازه گرفت. با پايان قرن بيستم، شيوه های جنگ استعماری برای استيلای قدرت ها بر كشورهای اشتها برانگيزهم كهنه و بی اثر شده است.
دنيای ما، خاصّه درآن مناطق كه قدرت ها حريم منافع خودرا می شناسند، بيش و پیش از جنگ، به آرامش و صلح و ترويج آزادی و دموكراسی و رفع انواع تبعيض نيازمند است. به جای شليك هر گلوله يا بمب، در اين كشورها، بايد به هموار ساختن راه استقرار شرايط برابری وارتقاء سطح فرهنگ و حضور حاكميّت مردم در امور كشورشان كمك كرد.
ما از كشور ميزبان خود انتظار داريم متناسب و در خور فرهنگ و تمدّنی كه به نام فرانسه دويست سال است بر جهان گسترده شده، به جهان و آينده آن بنگرد و دولت مدارانش هم چنان خستگی ناپذير، پرچم آزادی خواهی و ترويج دموكراسی را پيشاپيش حركت تمدّن معاصر به دوش بگيرند.
از شما هم میهنان ایرانی مقيم پاريس كه نگران وقايع جهان هستید وبه سرنوشت منطقه و ايران می انديشید، دعوت می كنيم با حضور درميدان "تروكادرو" برای دفاع ازصلح و جهان امن وبی جنگ و خون و آتش و آوار با ما همْ صدا شوید.


مکان : میدان تروکادرو
Parvis des Droits de l’homme au Trocadéro.
زمان: یکشنبه بيست و سوم سپتامبر- ساعت شانزده تا هيجده.


جامعه ي ایرانیان مقیم فرانسه

Thursday, September 20, 2007

 

٣: ٤٥. هشتمين هفته نامه: فراگير‌‌ ِ ١٨ زيرْ بخش ِ تازه ي ِ خواندني، ديدني و شنيدني



يادداشت ويراستار


جمعه سي اُم ِ شهريورماه ١٣٨٦
(بيست و يكم سپتامبر ٢٠٠٧)


گفتاوَرد از داده هاي اين تارنما بي هيچ گونه ديگرگون گرداني ي متن و با يادكرد از خاستگاه، آزادست.

Copyright © 2005-2007. All rights reserved

هفته نامه ي هشتم را كه ١٨ زيرْ بخش با تازه هاي گوناگون ايران شناختي از ايران و سرزمينهاي ديگر دارد، به خوانندگان ارجمند اين تارنما و دوستداران فرهنگ ايراني پيشكش مي كنم.


١. داريوش آشوري: درباره‌يِ هويّتِ ملّي و پروژه‌يِ ملّت‌سازي




http://ashouri.malakut.org/archives/2005/12/post_16.shtml


٢. بررسي ي كتابي، نوشته ي ِ بشيرسخاوَرز، نويسنده و پژوهنده ي افغان




٣. تازه هاي ادبي و فرهنگي در تارنماي ِ بوي ِ كاغذ به سردبيري ي مهدي جليل خاني - زنجان
http://www.jmahdi1.blogfa.com/


٤. ويژه‌نامه‌اي براي آنا آخماتووا، شاعرْبانوي بزرگ ِ روس


چندي پيش در همين تارنما گزارشي از برگزاري‌ي ِ شب ِ ويژه‌ي آنا آخماتووا در خانه‌ي هنرمندان تهران نشر دادم. اكنون آگاهي يافته ام كه علي دهباشي دست به ابتكار شايسته اي زده و شماره اي از ماهنامه‌ي بُخارا را ويژه‌نامه‌ي اين شاعربانوي بزرگ ِ سرزمين ِ همسايه‌ي شمالي‌ي ِ ميهنمان كرده‌است. متن ِ آگاهي‌نامه‌ي نشر ِ اين ويژه‌نامه را – كه دهباشي به اين دفتر فرستاده‌است– با "دستْ‌مَريزاد!" گفتن به او و همكارانش، در پي مي‌آورم.


مجله بخارا به دنبال برگزاری شب ماندلشتام و شب آخماتووا، شاعران روس ، ویژه نامه ای در نقد و بررسی آنا آخماتووا منتشر کرد.
آخماتووا در کنار ماندلشتام ، پاسترناک ، مایاکوفسکی و تسوتایوا از شاعران بزرگ روس و قرن بیستم به شمار می آید . انتشار اشعار او بیش از ٣٠ سال در شوروی ممنوع بود و در سالهای اخیر مجموعه اشعار وی مجدداٌ به همراه یادداشت ها و مقالاتش منشترشد .
در ویژه نامه بخارا برای آنا آخماتووا مقالاتی از ژوزف برودسکی ، لیدیا چوکفسکایا، آیزایا برلین ، نادژدا ماندلشتام ، آندره یی سینیاوسکی ، ولفانگ هسنر، ر یچارد مک کین و ... درباره زندگی ، آثار و اهمیت آخماتووا با ترجمه عبدالله کوثری ، فرزانه قوجلو ، ابراهیم یونسی ، احمد پوری ، محبوبه مهاجر ، لیلی کافی ، شیوا مقانلو ، پگاه احمدی ، احمد اخوت ، سعید فیروزآبادی ، نوشین مهاجرین و ... آمده است .
از دیگر بخش های خواندنی ویژه نامه آنا آخماتووا مقاله ساختار شعر آخماتووا نوشته پروین سلاچقه و مقالاتی دیگر از مهشید نونهالی ، گلبرگ برزین و ناهید طباطبائی است .
مقاله آخرین دیدارها با آخماتووا به همراه ترجمه بیست و دو شعر از وی از دیگر مطالب خواندنی این شماره است. همچنین آلبومی از عکس های آخماتووا از کودکی تا پایان زندگیش از ویژگی های دیگر این شماره است .



ویژه نامه آخماتووا به سردبیری علی دهباشی در پانصد و بیست صفحه از یکشنبه ٢٥ شهريور در کتابفروشی های تهران و شهرستان ها توزیع می شود.


٥. ده شعر ِ كوتاه از رضا مقصدي




در هفته‌نامه‌ي ِ هفتم، اندوه‌سرودي از اين سراينده را بازْنشردادم. اكنون ده شعر ِكوتاه ِ اين شاعر ِ مهرْباور و سبزْانديش ِ گيلاني را زيورْبخش ِ اين صفحه مي‌كنم.


اي آب های بندر «چمخاله»!
انسانی از تبار ِ شمایم.
*
۱
در آستانه ی در
دری گشوده به من باش


۲
دروازه را به روی شبم بستم.
گفتم: با آفتاب خاطره بنشینم.


٣
کشتی به آب بود
وقتی که چشم های تو توفان داشت


۴
وقتی تو نیستی
انگور در کجای ِ جهان است؟


۵
تا عشق هست
مثل پرنده یی
در ذهن هر درخت گذر دارم.


۶
شاداب کن مرا بگشا!
آغوش را به جانب ِ این آب.


۷
محبوب آب های بهاری!
بوی ترا دوباره به تن دارم!


٨
دیدار می کنی
چون صبح، از کناره ی پرچین.
بیدار می کنی
خواب ِ هزار خاطره ی دور دست را.


۹
نام ترا
بر بال یک نسیم نوشتم


۱۰
صیاد ِ لحظه های درخشنده!
دستی بر آر!
شادی، کنار توست.

از کتاب: نفس ِ نازک ِ نیلوفر


گفتاورد از:
سه‌شنبه ۲۰ شهريور ۱٣٨۶- ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۷


٦. تارنماي ويژه ي ِ موسيقي ي ِ ايراني به نام ِ «ايران ملودي»: جُنگي سرشار از آگاهيها، گفتارها و
رهنمودها


http://www.iranmelody.com/Farsi/ar/index37.htm


٧. دو فراخون از سوي بُنياد ِ ميراث ِ ايران براي يك نمايشگاه هنري و يك اجراي موسيقي



الف. نمايشگاه هنر ِ ايران معاصر در لندن



BROKEN PROMISES, FORBIDDEN DREAMS
An exhibition of contemporary Iranian art
4 - 8 October 2007Art London , Royal Hospital Road , London SW3An exhibition of contemporary Iranian art at Art London 2007, brings together a collection of over 100 paintings from some 30 Iranian artists, mostly living in Iran . These works express the environment of paradox, frustration and hope in which contemporary Iranian art thrives today.


Organised by
Iran Heritage Foundation
Sponsored by
Koli Collection
Introduction
The title, 'Broken Promises, Forbidden Deams,' expresses the paradox of frustration and hope which characterises the environment in which contemporary Iranian art thrives.Hardly a day goes by without Iran being mentioned in the Western press. However, rarely does this coverage refer to the artistic heritage of the country and, perhaps with the exception of Iranian cinema, even less rarely to its contemporary art. Yet Iran currently has one of the most vibrant and productive art scenes in the Middle East . The Tehran Museum of Modern Art is flourishing and commercial galleries in the capital and elsewhere in the country regularly hold exhibitions of paintings, drawings, photography and sculpture.In recent months, there has been an explosion of interest, led by the International auction houses, who are holding sales of Contemporary Middle Eastern art in Dubai , London and Paris . Western commercial galleries and dealers, realising the merit of these artists are rapidly following suit and this current ground-breaking exhibition at Art London, organised by the Iran Heritage Foundation, seeks to reinforce this exciting trend.But why now this interest in Contemporary Iranian art? Born of a long visual and cultural tradition stretching back to pre-Islamic times, today’s generation of Iranian artists, some of whom have Western training, are seeking to deconstruct, reconstruct and integrate formulaic and empiric rhetoric into new models of artistic expression. Where once calligraphy was the preserve of court artists and Qur’anic scribes, contemporary artists such as Golnaz Fathi and Farhad Moshiri have appropriated these symbols, at once depriving them of their textual meaning and cadence, and transforming them instead into a fully choreographed and rhythmic dance across the page. Photography, introduced into Iran in the 19th Century under Qajar patronage, forms the basis of collages in the work of Samira Alikhanzadeh, oozing with nostalgia, and at the same time laced with both melancholic and humorous connotations of the human condition. And such sentiments are graphically repeated in the several! further images in the show.It is perhaps this dichotomy of old and new, the strange and yet so utterly familiar which attracts a Western audience. Each work in this exhibition, whilst unmistakably betraying its traditional Iranian origins, simultaneously offers a fresh, raw and inspirational perspective on the world of its creators.
Artists Exhibited
Iman Afsarian, Shahriar Ahmadi, Samira Alikhanzadeh, Maryam Amini, Pooya Arianpour, Ali Chitsaz, Mostafa Dashti, Azarnoush Ebrahimi, Yaghoub Emdadian, Rana Farnoud, Golnaz Fathi, Neda Hadizadeh, Ahoo Hamedi, Mohammad Hamzeh, Farid Jahangir, Alireza Massoumi, Omid Massoumi, Shohreh Mehran, Ahmad Morshedlou, Farhad Moshiri, Manouchehr Motabar, Negar Orang, Tanya Pakzad, Hamid Pazouki, Amir Rad, Bijan Rafati, Anahita Rezvani-Rad, Rezvan Sadeghzadeh, Shideh Tami.
Opening times
Thursday & Monday 11am-8.30pmFriday, Saturday & Sunday 11am-8pmFor free admission please email http://au.f511.mail.yahoo.com/ym/Compose?To=rsvp@iranheritage.org before the 1st October for an entry card
Enquiries
The Iran Heritage Foundation, 5 Stanhope Gate, London W1K 1AH. +44 20 74934766 (tel), +44 20 74999293 (fax), http://au.f511.mail.yahoo.com/ym/Compose?To=info@iranheritage.org



ب. اجراي يك برنامه ي ِ موسيقي از استاد محمّدرضا لطفي و همكارانش در بزرگداشت ِ مولوي




Ustad Lotfi, courtesy Mohammad Shahrokhi

Other programmes:

Play by Amrit Kent and Mohini Kent Noon
USTAD MOHAMMAD REZA LOTFI INTERPRETS RUMI
Concert
September 2007
USTAD MOHAMMAD REZA LOTFI INTERPRETS RUMI
Concert
28 October 2007, 7.30pmQueen Elizabeth Hall, South Bank Centre, LondonOne of Iran 's living musical legends interprets the mystical poetry of Jalal al-Din Rumi


Organised by:
Iran Heritage Foundation and Nava Art Group

Introduction:


Ustad Mohammad Reza Lotfi (tar, setar, chant),Mohammad Ghavihelm (tombak, daf).Jalal al-Din Rumi's mystic poems have inspired musicians and artists of all genres throughout the world, arching over all culture, religion and language barriers reaching out and unifying millions of people of all ages.Grand Maestro Ustad Mohammad Reza Lotfi is one of Iran 's most authoritative and highly esteemed soloists whose works and teachings have influenced an almost entire younger generation of Iranian musicians. Generally regarded as a living legend, Ustad Lotfi is known as one of the most prolific living improvisers in classical Persian music to date. In a music tradition based on oral teachings Ustad Lotfi is considered to be a major link in the long chain of master musicians joining the past to the future.Accompanying Ustad Lotfi on tombak (goblet drum) and daf frame drum is the equally virtuoso percussionist. Mohammad Ghavihelm who lives and works in Paris has accompanied many of the grand maestros of classical Persian music as well as performing with other renowned percussionists such as Zakir Hussain. Ghavihelm has been collaborating with Ustad Lotfi over the past 20 years.

Tickets:
15 and 20 Pounds
Box office
South Bank Centre, +44 (871) 6632500 (daily 9am-8pm)and on-line www.southbankcentre.co.uk/how-to-book

Enquiries:
Fariborz Kiani, Nava Art Group, +44 (7956) 842628, http://au.f511.mail.yahoo.com/ym/Compose?To=Fariborz@navaarts.plus.com

If you wish not to receive any more emails from the Iran Heritage Foundation, please email your request to:



٨. فرهنگ ِ كوچك ِ واژه‌هاي ِ فارسي: برابرْنهادهاي ِ وامْ‌واژه‌هاي بيگانه


به كوشش ِ گروهي از ايرانيان ِ ساكن ِ بلژيك، فرهنگ ِ كوچكي از برابرْنهادها براي ِ وامْ‌واژه‌هاي بيگانه در زبان ِ فارسي فراهمْ‌آمده و سامانْ‌يافته‌است كه در ٢٢ برگ، به اين دفتر فرستاده اند.
نزديك به همه ي اين برابرْنهادها روان و روشن و پذيرفتني‌اند و پاره اي از آنها، همْ‌اكنون در زبان ِ نوشتار و – تا اندازه‌اي – در زبان ِ گفتار ِ فارسي‌زبانان كاربُرددارند.
كاستي‌ي ِ چشمْ‌گير ِ اين فرهنگ ِ كوچك – كه مي‌تواند الگو و نمونه‌اي براي كارهاي بزرگ‌تر و گسترده‌تري ازين دست باشد – الفبايي‌نبودن ِ درآمدهاي ِ آن‌ست.
http://derafsh-kaviyani.com/parsi/vajganparsi.pdf


۹. دومين بخش ِ گفت و شنود با دكتر جلال خالقي مطلق


بخش ِ يكم ِ گفت و شنود ِ نيلوفر و مسعود لقمان با استاد جلال خالقي مطلق را پيشتر در اين تارنما آوردم. اكنون نشاني ي ِ بخش ِ دوم ِ اين گفت و شنود ِ بسيارخواندني و آموزنده در گستره‌ي ِ شاهنامه‌پژوهي و شاهنامه‌شناسي را – كه در تارنماي ِ روزنامك و نير روزنامه‌ي ِ مردمْ‌سالاري نشريافته و مسعود آن را با مهر به اين دفتر فرستاده‌است – در اين جا مي آورم:




گفت و گو با دکتر جلال خالقی مطلق (بخش دوم)
http://rouznamak.blogfa.com/post-146.aspx


١٠. پژوهشي رسا و روشنگر در شناخت ِ يك كليدْواژه‌ي ‌ِ گاهاني


استاد دكترعلي اكبر جعفري با مهر بي دريغشان به اين نگارنده، متن ِ پژوهش ِ رهنمون و ارزنده‌ي خود درباره‌
ي كليدْواژه‌ي گاهاني ي سْپندْمينو
Spənta-Maînyu
را به اين دفتر فرستاده‌اند كه با سپاس فراوان از ايشان، در پي مي‌آورم و خوانندگان ِ گرامي و پژوهشگر ِ اين تارنما را به خواندن ِ آن و بهره‌گيري از آن، فرامي‌خوانم.



SPENTA-MAINU


Ali A. Jafarey,Buena Park, Southern California



As long as the simple Zoroastrian believed in God, Hormazd, and his adversary the evil one, Ahriman, things went without spenta mainyu. The more learned said that it was an appellation of Hormazd. And long before them, in the good old days of the Vendidad, Ahura Mazda, the most spenta mainyu, had anghra mainyu as his opponent. According to the Zurvanites, who were perhaps as old as the Achaemenians in the 6th century BC, and as young as the authors of Bundahishn and Vichitakiha- i Zatsparam in the 9th century AD, good and evil were twins begotten by Zurvan Akarna, Boundless Time. So the simple Zoroastrian was, more or less, following the tradition.


But with the advent of Zoroastrian studies, led and encouraged by Western scholars, a change set in. Studies of the Gathas and the later Avesta revealed that spenta mainyu was referred to as an entity. And since then, almost all Zoroastrians and those who are well acquainted with the Zarathushtrian religion know the term spenta mainyu. Because the Gathas and the later Avesta were translated into English and other European languages, mostly by Christian scholars who had the Holy Ghost or Holy Spirit in mind, the term has conventionally come to mean the Holy Spirit. The general notion about it is that it has an adversary, Anghra Mainyu, the evil spirit. The two are locked in a pitched life-and-death combat. The victory, of course, will go to the Holy Spirit. Meaning:


Spenta is derived by many philologists from an Avestan/Sanskrit root spi/shvi, meaning "to expand, swell, increase." Many, therefore, render it as "incremental. " The Pahlavi rendering of afzunik, meaning "increasing, " fully supports the translation. This is further strengthened by the later renderings mahattama (greatest), gurutama (most important), and particularly, vriddhi (increasing) in Sanskrit, and afzuni in Persian. There are other scholars who prefer to derive it from spit/shvit, to be bright, to be white, and consequently connect it with holiness. The renderings by most of these scholars range between beneficent, bounteous, bountiful, incremental, holy and virtuous. Each scholar has reasons for his/her rendering. While scholars have reason to differ, the familiar and convenient "holy" has been taken for granted to be the meaning so much so that fundamental Iranians, in their drive to purge Persian of all Arabic words, have replaced moghaddas with sepanta! "Holy" is in vogue, both with scholars and the laity.
I accept the traditional meaning on philological and contextual grounds. I render it as "progressive, promoting, promoter." As we shall see, it reflects the Gathic concept better. The Gathas emphatically advocate progress and advancement.
Mainyu is, as far as I know, derived by every scholar and Avesta/Sanskrit dictionary from man, meaning "to think, contemplate, meditate." Ervad Kanga gives "spirit, mind, brain" and Bartholomae gives "Geist, als Sitz des Denkens und Wollens – spirit/mind, the seat of thoughts and intentions." Even the Sanskrit dictionaries define it as "mind, zeal, spirit, mood, mettle." And "spirit" here only means "temper or disposition of mind" and NOT "a supernatural being or essence."
Although many know that yu is an agentive and instrumental suffix, none has bothered to translate it as "an instrument, a way, a mode of thinking," and therefore "mind, mentality." A few instances in the Gathas show that mainyu and manah are interchangeable (S 6:6 = Y 33.6; S 7:2 = Y34.2). Pahlavi and Persian do not help much because they have the same word as menok and minu except for a few times when menishn, thinking, has been used. The root for "think" is menidan. The Pahlavi literature shows its connection with "mind" and "mental." Sanskrit renderings of adrsyah, paralokih, even manasah (mental), and other synonyms point towards an "invisible, outer" entity. Whatever the earlier renderings, the scholars have taken the by-now-popular translation of "spirit" in the Christian sense as quite suitable to their interpretation of a perpetual war between the so-called twin spirits. It suits them better. A departure may well topple the dramatic dualistic theory.(1)
Many present Ahura Mazda as Spenta Mainyu and therefore elevate Anghra Mainyu to make him an adversary of the God of Good, and thus continue to write on the continuous fight between the two. As a result, Zoroastrians have been characterized by many as the people who believe in dualism.
As already pointed out, there was a time when the Zoroastrians believed in this dualistic "theology." The Vendidad tells us this and so do the writings written by and/or ascribed to the Sassanians and to those who followed them. New light on the Gathas and the later Avesta has changed views among intellectuals. But we see again a recession, because with the coming into prominence of a new class of Zoroastrian scholars with their academic roots in the dualistic scholarship of the later Avesta, the theory of the dualism of Ahura Mazda and His adversary is reappearing in certain quarters. Gathic Picture:
The Gathas provide us with an entirely different picture: The term "spenta mainyu" has been used fifteen times in the Gathas (S 1:1=Y 28:1; S 6:12=Y 33:12; S 8:2, 3, 6, 16=Y 43:2, 3, 6, 16; S 9: 7=Y 44:7; S 10:6=Y 45:6; S 12:1-6=Y 47:1-6; S 16:7=Y 51:7) and twice in Haptanghaiti, (Y 36:1-2), a later text composed in the Gathic dialect by a companion/s of Zarathushtra. In these writings, there is no trace of any adversary of God, or any struggle, combat, battle, or war between the so-called good and evil forces at the divine level. The Gathas do not mention anghra mainyu at all. In other words, anghra mainyu does not exist as a compound word, a formalized term, in any of the texts in the Gathic dialect -- not in the five Gathas (composed by Zarathushtra) , nor in Haptanghaiti (Y 35-41), Sarosh Hadokht (Y56), Fshusho Manthra (Y58), Fravarti (Y11.17 to Y13.3), and Yenghe Hatam! The dualism of "Good and Evil," highly dramatized in the later Avesta, is simply not related to the divine spenta mainyu. That dualism is a separate subject of human behavior on this earthly life and lies outside the scope of this article. Subtle Faculty:
Let us know first where spenta, mainyu, spenta manyu, and akin words occur in the Gathas:
Spenta (alone): S 2:7=Y 29:7; S 7:2=Y 34:2); S 8:3-5, 7,9,11, 13, 15=Y 43:3-5, 7, 9, 11, 13, 15; S 9:2=Y 44:2; S 10:11=Y45:11; S 11:9=Y46:9; S 12:3-4=Y47:3- 4; S 13:3,7=Y48:3, 7; S 16:16=Y51:16, 21.Mainyu (alone): S 3:3-5=Y 30:3-5; S 4:3, 7, 12, 21=Y 31:3, 7, 12, 21; S 6:9=Y 33:9; S 9:2=Y44:2; S 10:2=Y45:2; S 17:7=Y53:7.Spenta Mainyu: S 8:6=Y 43:6; S 9:7=Y 44:7; S 10:6=45:6; S 12:1, 5, 6=Y 47:1, 5, 6.Spenishta Mainyu: S 6:12=Y 33:12; S 8:2=Y 43:2; S 16:7=Y 51:7.Mainyu vohu: S 7:2=Y 34:2.Mainyu spenta:S 1:1= 28:1.Mainyu spenishta: S 3:5=Y 30:5; S 7:16=Y 43:16.Manyu: S 1:11=Y 28:11; S 4:9=Y 31:9; S 5:9=Y 32:9; S 9:11=Y44:11; S 12:8=Y45:8.Manyu vahishta: S 6:6=Y 33:6.Manyu spenishta: S 12:2=Y 47:2.
The above instances concern God, man, both, and occasionally âramaiti (serenity). But, as already said, spenta mainyu is related directly or indirectly, to God. One thing is evident: (a) Ahura Mazda is the establisher/ creator/parent of vohu manah (good mind), asha (righteousness) , Khshathra (dominion), and âramaiti (serenity), and grants haurvatât (wholeness), and ameretât (immortality) to the person who truly observes these principles; and (b) spenta mainyu and âtar (fire) belong to Ahura Mazda. These two are so subtly abstract that they are not a separate entity to be established or created. They are two divine faculties, thinking and illuminating.
Should one take all these instances one by one and at the same time, take into consideration the adjoining stanzas as well as the relative song, one would realize that the Gathas depict spenta mainyu as the subtle divine faculty of the continuous creation and expansion plan of Ahura Mazda. Zarathushtra, in his quest for truth, discovers that it is the "spenta mainyu" aspect of the Supreme Being that fashioned the joy-bringing world (S 12:7=Y 47:3). Above all, it was through spenishta mainyu that God "created the wondrous wisdom of good mind by means of righteousness. " (S 8:2=Y 43:2). In fact the entire quest enlightens Zarathushtra to realize that God is not simply spenta but spenishta, the most progressive (S 7:4,5,7,9,11, 13,15=Y 43:4, 5, 7, 9, 11, 13, 15). It made him realize his own self (S 8:7=Y 43:7) and know that the purpose of his acquiring knowledge was in quest of righteousness. (S 7:9=Y 43:9).
The progressive mentality plays a vital part in human progress. One may be "a person of very small means, a person of great strength" but if he is righteous, he has been promised the best. (S 12:4-5=Y47.4- 5). God grants "good to both these parties through the progressive mentality by means of fire (enlightenment) because with the growth of serenity and righteousness, it shall convert many a seeker." (S 12:6=Y47.6). "He receives the best from the most progressive mentality who speaks words of good mind with his tongue and performs, with his own hands, deeds of serenity." (S 12:2=Y47.2). Wholeness and immortality are "the refreshing splendid goals achieved through the best mind." (S 6:8-9=Y33.8- 9). "One whose soul is in accord with righteousness is a progressive person." (S 7:2=Y34.2). "The person who seeks the best life and prospers through righteousness is a great promoter and a treasure for all." (S9:2=Y 44.2) "One knowing the divine teachings is progressive and wise like the Wise One." (S 13:3=Y 48:3). A progressive person advocates putting down fury and checking violence, and wishes to strengthen the promotion of good mentality's actions. (S 13:7=Y48.7).
That is why Zarathushtra too "chooses for himself spenishta mainyu, the most progressive mentality of God, so that a new life is breathed into the physical body, serenity prevails throughout the divine dominion" (S 8:16=Y 43.16), and wholeness and immortality are achieved." (S 12:1=Y47.1) It is the progressive mentality that separates the two parties of mankind on earth -- the righteous who promote their world and the wrongful who retard their living (S 12:5=Y47.5). It is again the progressive mentality, which "enlightens" the wrongful to seek truth and ultimately become righteous (S 12:6=Y47.6).
This enlightenment is called fire, symbol of light, warmth, and energy, by the Gathas (S 11:7=Y46.7) and Haptanghaiti (Y36.1,3) It is this light, warmth, this energy that Zarathushtra prays that every benevolent person will have. He sings:
"Moreover, may the best of blessings come to the person who gives blessings to others. Wise One, may his knowledge grow throughout the days of his long life of joy through Your most progressive mentality, the mentality through which You created the wondrous wisdom of good mind by means of righteousness. " (S 8:2=Y43.2).
Asho Zarathushtra wants every person to be godlike, choose spenta mainyu, the enlightening light, the invigorating warmth, and the vitalizing energy, rather the intuitive mind to be creative, promoter, and progressive in our joy-bringing world. Spenta Mainyu is, the Gathas tell us, the guiding inspiration, the enlightening intuition, the constructive promotion in our good lives. It is the divine spark in us. Let us maintain and brighten it more. Let us, like Asho Zarathushtra, choose for ourselves spenta mainyu to make our mission of propagating mâñthra (the thought-provoking message of the divine Mâñthran, Zarathushtra) prevail in the "sun-bathed" dominion of God! Let us join him in a meditative prayer from the Gathas:
"Wise Lord, rise within me, grant me courage through serenity, good gifts of prayers through the most progressive mentality, full vigor through righteousness, and felicity through good mind.To support me, wide-watching Lord, reveal to me the force of Your sovereignty, the blessings of good mind. Show me through progressive serenity, righteous conceptions.Now as a dedication, I Zarathushtra offer to the Wise One the very life-breath of myself and the first fruits of my good mind, deeds, and words, gained through righteousness, with my ear to the divine voice; in fact, my whole strength." (S 6:12-14=Y33. 12-14).


___________________
(1) spirit noun [ME, fr. OF or L; OF, fr. L spiritus, lit., breath, fr. spirare to blow, breathe] (13c)1: an animating or vital principle held to give life to physical organisms2: a supernatural being or essence: asa cap : HOLY SPIRITb : SOULc : an often malevolent being that is bodiless but can become visible; specif : GHOSTd : a malevolent being that enters and possesses a human being.The above is the root and definition of “spirit” as given by the Merriam-Webster’s Dictionary. It is “the animating breath,” a Semitic theory. Such a definition is a far cry from “mainyu – the instrument of thinking.”


Ali A. Jafarey
First published and posted in 1989
Re-posted in 2001, 2003, 2004
and 30 August 2007.




١١. يك هزار و هفتادمين سال ِ زادْروز ِ ابوريحان بيروني دانشمند بزرگ ايران فرخنده باد!



ابوريحان محمّد بيروني دانشمند بزرگ ايراني در ٢٥ شهريور سال ٣١٦ خورشيدي در روستاي كوچكي به نام «بيرون» در خوارزم زاده شد و در ٢٢ آذر ٤٢٧ در شهر غزنه (در افغانستان امروز) درگذشت .
بيروني در رياضي، هيأت (كيهان شناسي) ، فيزيك، زمين شناسي و جغرافيا سرآمد دانشمندان عصر خود بود. است. دانشنامه ي علوم چاپ مسكو ابوريحان را دانشمند همه قرون و اعصار خوانده است. در بسياري از كشورها نام بيروني را بر دانشگاهها، دانشكده ها و تالار كتابخانه ها نهاده و به او لقب «استاد جاويد» داده اند. بيروني گردش خورشيد، گردش محوري زمين و جهات شمال و جنوب و شعاع ِ كره ي زمين را دقيقاً محاسبه و تعريف كرده است. خورشيد گرفتگي هشتم آوريل سال ١٠١٩ ميلادي را در كوههاي لغمان (درافغانستان كنوني) رصد و بررسي كرد و ماه گرفتگي ي سپتامبر همان سال را در در غزنه پژوهيد .


تنديس ابوريحان بيروني در بوستان ِ لاله- تهران


در زمان بيروني، سامانيان بر شمال شرقي ايران شامل خراسان بزرگتر و خوارزم به پايتختي بخارا، زياريان بر گرگان و مازندران و مناطق اطراف، بوئيان بر ساير مناطق ايران تا بغداد، بازماندگان صفاريان بر سيستان و غزنويان بر جنوب ايران خاوري (مناطق مركزي و جنوبي افغانستان امروز) حكومت مي كردند و همه آنان مشوق دانش و ادبيات فارسي بودند و سامانيان بيش از ديگران در اين راه اهتمام داشتند. بيروني كه در جرجانيه خوارزم نزد ابونصر منصور تحصيل علم كرده بود مدتي نيز در گرگان تحت حمايت مادي و معنوي زياريان كه مرداويز سر دودمان آنها بود به تحقيق پرداخته بود و پس از آن تا پايان عمر در ايران خاوري آن زمان به پژوهش هاي علمي خود ادامه داد. با اين كه محمود غزنوي ميانه بسيار خوبي با بيروني نداشت و وسائل كافي براي تحقيق در اختيار او نبود؛ اين دانشمند لحظه اي از تلاش براي تكميل تحقيقات علمي خود دست نكشيد. بيروني كه بر زبانهاي يوناني، هندي، عربي و حتي «بربر» هم تسلط داشت كتب و رسالات متعدد كه شمار آنها را بيش از ١٤٦ گزارش كرده اند نوشت كه جمع سطور انها بالغ بر ١٣هزار است . مهمترين آثار او «تفهيم» در رياضيات و نجوم، «آثار باقيه» در تاريخ و جغرافيا، «قانون مسعودي» كه نوعي دانشنامه است و كتاب «هند» در باره اوضاع اين سرزمين از تاريخ و جغرافيا تا عادات و رسوم و طبقات اجتماعي آن. بيروني كتاب دانشنامه ي خود را به نام سلطان مسعود غزنوي حاكم وقت كرد، ولي هديه او را كه سه بار شتر سكه نقره بود نپذيرفت و به او نوشت كه كتاب را به خاطر خدمت به دانش و گسترش آن نوشته است، نه پول.
*
در زندگينامه ي ابوريحان بيروني آمده است كه او در آستانه ي چشم فروبستن از جهان، در بستر بيماري بود و پزشكان ِ درمانگر ِ او، آرامش ِ كامل و پرهيز از بحث و گفت و شنود ِ علمي با ديداركنندگان (بيمارْپُرسان) را براي او بايسته دانسته و سفارش كرده بودند. يكي از دوستان او – كه خود دانشمندي سزاوار بوده – نوشته است كه:
"براي بيمارْپُرسي، به خانه ي بيروني رفتم. همين كه چشمش به من افتاد، سخن از يك پرسش ِ مهمّ ِ دانشي را به ميان كشيد و ديدگاه ِ مرا پرسيد. پاسخ گويي بدو را آغازكردم كه كسي از خانواده ي او، بايستگي ي خاموشي و آرامش براي او را يادآورشد. ابوريحان كه سخن ِ آن خويشاوند را شنيد، با آزردگي از او پرسيد: "من نيار به دانستن ِ چگونگي ي ِ اين پرسش دارم. آيا آن را بدانم و بميرم، بهترست و يا آن كه ندانسته، درگذرم؟
به هر روي، سخني با او گفتم و با بدرودگويي، خانه اش را ترك كردم. هنوز به سر ِ كوچه نرسيده بودم كه صداي شيون، از خانه ي بيروني برخاست!" (براي خواندن بيشتر در اين زمينه، ← صَوتُ ابي الرّيحان /آواي ِ ابوريحان، نوشته ي دكتر غلامعلي كريمي، از انتشارات دانشگاه اصفهان)

چند روز پيش در واپسين يادگار از «استاد حسابي» - پيوست ِ دوم بر درآمد ِ ٣: ٤٤، زيرْبخش ِ ١٣، تصويري از زنده ياد دكتر محمود حسابي، دانشمند ِ نامدار ِ روزگارمان را نشردادم كه او را در واپسين دمهاي زندگي، در بستر ِ مرگ، كتاب به دست، نشان مي دهد. به راستي آيا اين تصوير، يادآور ِ كار ِ ابوريحان بيروني در بستر ِ مرگ نيست و نيز اندرز ِ گوهرين ِ فرزانه ي توس را فراياد نمي آورد؟ ("اگر جان همي خواهي افروختن/ زماني مياساي از آموختن/به دانش ز دانندگان راه جوي/ به گيتي بپوي و به هركس بگوي/ز هر دانشي چون سخن بشنوي/ ز ِ آموختن يكزمان نَغْنَوي/چو ديداريابي به شاخ ِ سَخُن/ بداني كه دانش نيايد به بُن")
چُنين است معناي ِ پويايي و پايداري ي فرهنگي در تاريخ ِ ميهن ِ ما.


١٢. نقد ِ يك خواننده ي «ايران شناخت» بر نوشته اي از ويراستار و پاسخي بدان

در يك راياپيام كه هفته‌ي پيش، از سوي آقاي پيام جهانگيري بدين دفتر رسيد، نويسنده پس از ابراز ِ مهر و همْ‌دلي نسبت به ويراستار، بر يكي از برداشت‌هاي او انگشت‌گذاشته و برداشت ِ انتقادي‌ي خويش را بيان داشته‌ است.
متن ِ پيام ِ اين همْ‌ميهن را با حذف ِ درآمد ِ آن – كه شناختنامه ي كوتاه ِ نويسنده و مهرْورزي ي او بدين پژوهنده است – در پي مي آورم و سپس، پاسخي كوتاه، بدان خواهم‌نوشت.


.........................................
استاد گرامی،
این‌جانب، پیام جهانگیری، همواره آثار و نوشته های شما، خصوصاً وبلاگتان را مطالعه می کنم و عشقتان به ایران و ایرانی و فرهنگ ایران را می ستایم.
دو شب ِ پیش، وبلاگ ِ شما را طبق عادت نگاه می کردم. به مقاله ای از دکترعبّاس توفیق (فرمان ِ عَزْل ِ دکتر مصدّق) – که گویا در فصل‌نامۀ ره آورد، مجلّۀ هنر و ادبيّات ايرانی، شمارۀ ٧٩، لُس آنجلس- تابستان ١٣٨٦هم چاپ گردیده باشد – برخوردم.
اجازه می خواهم تا فروتنانه، به عنوان شاگردی کوچک مطالبی را در پی بیاورم:
در ابتدای مقاله، جناب دکتر دوستخواه عزیز، مقدّمه ای نوشته بودید که هضم آن برایم بسیار دشوار بود.
استاد، این‌گونه نوشته بودید:
« فرمان ِعَزل ِ دکتر مصدّق كه خواندن آن، به ويژه در اين هنگام كه كسانی ميدان را خالی ديده و سوار بر مركب چوبين قلم به تاخت و تاز به مصدّق و ميراث ارجمند ِ ملّی ی او پرداخته اند، غنيمتی است و يك بار ديگر درستی‌ی ِ مَثل ِ"آفتاب را به گل نتوان پوشيد!" را نشان می دهد. متن اين گفتار ارزنده و روشنگر را برای آگاهی ی دوستداران حقيقت و پرهيزندگان از روزمرّگی و هياهوی بازارمكّاره ی سياست بازی در پی می آورم.»
*
استاد بزرگوار،
مگر نویسندۀ آسیب شناسی یک شکست در این پژوهش از منتقدین، دعوت به نقد علمی این پژوهش نکرده اند؟ حال چرا شما می گویید «... کسانی میدان را خالی دیده و سوار بر ...».
جناب دکتر دوستخواه عزیز، کار روشنفکری و قلم فرسایی در حوزۀ اندیشه گری و پژوهش را با کدامین میدان مقایسه می نمایید؟
مگر پنجاه سال در پوشانیدن نقایص و در مدح دکتر مصدّق ِ عزیز که دکتر میرفطروس به حق خدمات ارزندۀ وی را ذکر نموده و به دور از عصبیّت به پژوهش نشسته اند، دوستان و هم فکرانتان قلم نزده اند؟ چرا به قول شما در این طرفِ میدان ِ نبرد، کسی شما را به خالی نبودن رزم گاه، متهم نکرد؟
جناب دکتر دوستخواه گرامی، نوشته اید: «... برای آگاهی ی دوستداران حقيقت و پرهيزندگان از روزمرّگی و هياهوی بازارمكّاره ی سياست بازی ...»
چگونه است که این کار پژوهشی ِ گرانقدر را، که تنها با معیار علمی، قابل سنجش است با سنگِ محکِ سیاسی به پیشواز رفته اید؟
شناختی که من از دکتر میرفطروس عزیز دارم این است که هیچ گاه مجذوب و شیفتۀ روزمرّگی و هیاهوها نشده اند. عقل نقال – اصطلاح بسیار زیبا از خودشان – هرگز نتوانسته است جایگزین عقل نقادشان شود.
در بحبوحۀ انقلاب اسلامی، که می توان گفت قشر روشنفکری ما در یک انجماد فکری یا افسون شدگی اندیشه گری به سرمی برد، ایشان به عنوان متفکری پیشرو از "اسلام شناسی" و "حلاج" سخن گفتند.
اتفاقاً فرق روشن فکر ِ روشن بین، با روشن فکر ِ تاریک اندیش و ناکجاآبادی (البته شاید این ترکیب را نپذیرید) – اصطلاحی که در عین پارادوکسیکال بودن ِ واژه، می توان به نسل دوم و سوم روشنفکران بعد از مشروطۀ ایران اطلاق نمود – همین است.
باری جناب دکتر دوستخواه گرامی ام، متن مقالۀ مذکور را نیز خواندم. نوشتن در مورد این مقاله، خود مقاله ای را می طلبد که البته من اجازۀ جسارتِ پاسخ گویی به این مقاله را به عنوان یک شاگرد کوچک به خود نمی دهم؛ امّا همین بس که می توان گفت در این مقاله ضمن بررسی موارد حقوقی – که در اکثر موارد من نیز با آن موافقم – صراحتاً به اَعمالی غیرقانونی از دکتر مصدّق، مانند برگزاری همه پرسی که برخلاف قانون اساسی بوده و تعطیلی مجلس شورای ملی که باز هم عملی خلاف قانون بوده، اشاره شده است. ضمناً به این نکته که واپسین شاه قجر، ١٤ بار اقدام به تغییر نخست وزیران نموده نیز اشاره شده است. امّا از این مطلب که دکتر مصدّق‌ی که آن همه از مشروطه طلبی و قانون مندی وی در تاریخ نام برده شده، چرا در این موارد سکوت اختیار نموده است، ذکری به میان نیامده است. هرچند دکتر سنجابی در تاریخ شفاهی (حبیب لاجوردی) در مورد حق شاه در عزل مصدّق صراحتاً می گوید:
«آری شاه حق عزل مصدّق را داشت.»
آری، من هم با شما در شیوۀ دیکتاتورگونۀ سلسلۀ پهلوی هم رأی ام. ولی این پرسش تاریخی را نیز همواره در ذهن دارم که چرا متأسّفانه بسیاری از روشنفکران نسل دوم و سوم کشورمان، با از دست دادن فرصتی تاریخی که با حمایت حاکمان وقت در اختیارشان قرار داشت، هم خود به ناکجاآبادی ویران سقوط کردند و هم ملتی را با خود به قعر تاریکی فرو بردند و جالب آنست که هنوز هم با اصرار بر اشتباهات خویش، حاضر به بررسی عوامل سقوطِ تاریخی مان نیستند.
هرچند بودند بزرگانی مانند زنده یاد دکتر پرویز ناتل خانلری که با استفاده از فضای موجود تلاش و همت خود را صرف اعتلای ایران و نام و فرهنگش نمودند، شاهکاری که امروز وارثانی همچون شما ادامه دهندۀ آن راه هستید.
*
و امّا سخن آخر آن‌ که، حتی اگر دکتر مصدّق و یارانشان در وقایع سال ٣٢ به پیروزی می رسیدند، در بهترین حالت حتی اگر ایران به ایرانستان تبدیل نمی شد، ایران ِ تحت نفوذِ دیکتاتوری ِ شوروی، در سال ١٩٩١، تکّه تکّه و تبدیل به جمهوری های پراکنده ای می گردید و دیگر ایرانی نبود تا امروز از نام بلند آن سخن برانیم.
*
اگر این نامه را برایتان نوشتم، تنها به پای علاقه ای بگذارید که به شما و راه تان دارم.
براي جسارتم در این نقد، حتماً مرا خواهید بخشید.


شاگرد کوچکتان
پیام جهانگیری
١٥ شهریورماه ٢٥٦٦


پاسخ ِ ويراستار:


دوست ِ ناديده ي ارجمند،
با درود و سپاس از شما براي طرح ِ برداشتهاي انتقادي تان، مي نويسم:
يك) پس از نشر ِ گفتار ِ تشريحي و تحليلي‌ي ِ دكترتوفيق، با رويكرد به پاره‌اي اشاره‌ها از سوي ِ برخي از دوستان به برداشت ِ ويراستاراز آن گفتار، در درآمد ِ ٣: ٤١ (زيرْبخش ِ ١٢) يادداشتي را با عنوان ِ نگرشي دوباره به رويدادي مهمّ در تاريخ ِ معاصر ِ ايران: روي ِ ديگر ِ سكّه، نشردادم كه گمان مي‌برم روشنگري‌ي بيشتري باشد در مورد ِ آنچه پيشتر نوشته‌بودم.
دو) آشنايي‌ي من با ديدگاه‌ها و برداشت‌هاي آقاي ميرفطروس، به چند دهه پيش ازين بازمي‌گردد و كتاب‌هايي از ايشان را كه نام‌برده‌ايد و كارهاي ديگرشان را – كه خودشان با لطف برايم فرستاده‌اند – اندك‌زماني پس از نشر، خوانده و بررسيده و حتّا برآيند ِ بررسي و برداشت ِ خود درباره‌ي يكي يا دو تا از آن‌ها را در جاهايي نشرداده‌ام كه اكنون نشرگاه ِ آن‌ها را به ياد نمي‌آورم.
من با شخص ِ ايشان و هيچ پژوهنده‌ي ديگري– هر اندازه هم كه ناهمخواني‌ي ديدگاه داشته‌باشم – چالش و ستيزي ندارم و همواره كارها را با سنجه‌ي اندازه‌ي سودمندي‌شان براي فرهنگ و ادب و مصلحت جامعه و مردم؛ آن هم نه در چهارچوب ِ محدود ِ خود ِ اثر؛ بلكه در زمينه‌اي گسترده‌تر، بررسيده‌ام (نمونه‌اش بخش ١٤همين درآمد درباره ي كتاب ِ تازه‌ي آقاي ميرفطروس است). در مورد ِ زنجيره گفتارهاي موضوع ِ بحث نيز، روش ِ من همين بوده است و اين كار را در پهنه‌ي كارهايي – كم و بيش – همْ‌سنخ ِ آن كه در چند سال ِ اخير به عرصه‌ي نشر درآمده‌اند – نگريسته‌ام.
از سوي ِ ديگر، با آن كه به "نظريّه‌ي توطئه"
(Conspiracy‌ theory)
باوري ندارم و گرفتار ِ ماخولياي دايي‌جان ناپلئونيسم" هم نيستم، آزمون‌هاي شخصي و پژوهيده‌ها و خوانده‌هاي شصت ساله، به من آموخته‌اند كه به چشمان ِ بيرون‌نگر ِ خويش، اعتماد ِ چنداني نداشته‌باشم و با بينايي‌ي ِ ژرفاكاوتري، به كارها و گفتارها و كردارها بنگرم و "نيمْ‌كاسه"هاي "نهان" در زير ِ "كاسه"هاي ِ نگارين ِ "نمايان" و "پيچش ِ مو" در پس ِ پشت ِ انبوه ِ "مو"هاي آراسته و هموار را نيز بجويم و بپژوهم.
سه) بهترست بپردازم به اصل ِ مطلب و خُرده‌گيري‌هاي شما به تحليل دكتر توفيق و يادآورشوم كه خواست ِ نويسنده‌ي تحليل از كاربُرد ِ وصف ِ "غير ِ قانوني" براي برخي از تصميم‌گيري‌ها و اقدام‌هاي مصدّق و از جمله همه‌پرسي‌ي ِ ١٢ و ١٩ امرداد ١٣٣٢، دَورزدن ِ مانع‌هايي‌ست كه دربار و نهادهاي واپس‌گرا و مردم‌ستيز بر سر ِ راه ِ دولت پديدآورده و نام ِ "قانون" بر آنها نهاده‌بودند؛ وگرنه مصدّق – آن گوهر ِ انديشه‌ي ِ قانون‌مداري‌ي ِ جنبش ِ مشروطه‌خواهي و حقوق‌دان ِ ممتاز– پخته‌تر و آگاه‌تر و كارآزموده‌تر از آن بود كه دست به كاري خام بزند و روزه‌ي ِ شكّ‌دار بگيرد. او رهبري آزاديخواه و مردمْ‌سالاربود كه بناداشت همه‌ي كارهايش در چهارچوب قانون صورت گيرد و پرچم سرخ ِ هيچ انقلابي را بر دوش نمي كشيد؛ امّا در جايي كه بايسته‌ مي ‌دانست، به شيوه‌ي ويژه‌ي خود، انقلابي رفتارمي‌كرد كه هرآينه بازهم پشتوانه‌ي قانوني‌ي لازم (قانون ِ مردم و نه "فرمان"هاي ِ "قانونْ‌نما"ي همايوني!) را داشت. او روزي كه گماشتگان ِ نماينده‌نماي ِ درباري در مجلس، نگذاشتند سخن‌بگويد، مجلس را ترك‌گفت و در ميدان ِ بهارستان در ميان ِ انبوه ِ مردم و بر سر ِ دوش ِ آنان سخن‌راني‌كرد و آن جمله‌ي تاريخي را گفت كه: "مجلس، آنجاست كه مردم هستند!"





در مورد ِ بستن ِ مجلس ِ هفدهم نيز مصدّق، تصويب‌نامه يا بخش‌نامه‌ي دولتي صادرنكرد؛ بلكه به گونه‌اي سرراست به سرچشمه‌ي سرچشمه‌ها (مردم) روي‌آورد؛ يعني به نيرويي تكيه‌كرد كه اگر مجلس به راستي مجلس و نه مجمع ِ گماشتگان درباري بود، هستي‌اش بايست از آن نيرو پديدمي‌آمد. پس درواقع، مجلس ِهفدهم را رأي ِ بيشترين شركت‌كنندگان در همه‌پرسي تعطيل‌كرد ونه دستور ِ مصدّق و او كه بر ريزه‌كاري‌هاي قانوني و حقوقي‌يِ همه‌ي اين فرآيند، اِشراف و وقوف ِ كامل داشت، در آن زمستان ِ سياه ِ پس از تازش ِ دشمنان ِ ايران، در بيدادگاه ِ شاه‌فرموده‌ي "سلطنت‌آباد" (به راستي چه اسم ِ بامسمّايي!)، همه‌ي جريان را، نه خطاب به چكمه‌پوشان ِ سرسپرده ‌ي دربار، بلكه خطاب به ملّت ايران و داور ِ دلْ‌آگاه و هوشمند تاريخ (همان "غربال به دست"ي كه – به گفته‌ي "نيما" – "از عقب ِ كاروان مي‌آيد")، نكته به نكته و مو به مو بازگفت. پس دكتر مصدّق، آن زبان ِ گويا و شيواي ِ ايرانيان، هرگز "سكوت اختيارننمود" و حتّا در دوران ِ تلخ ِ حبس ِ خانگي هم با همه‌ي پيري و شكستگي و دلْ‌آزردگي‌اش، بي‌كارننشست و در كتاب‌هايي همچون خاطرات و تألّمات، حكايت ِ رنج و شكنج ِ خود و ملْتي را كه جان و دلش بدان بسته‌بود، بيان‌كرد.




دكتر كريم سنجابي هم با همه‌ي حقوق‌داني‌اش، در بيان ِ اين كه «آری شاه حق عزل مصدّق را داشت.»، سُرنا را از سرِ گشادش زد و نگفت كه شاه بر پايه‌ي كدام قانون، اين "حق" را داشت: قانون ِ اساسي‌ي ِ مشروطه و يا وصله‌ي ناهمرنگي كه گماشتگان ِ شاه در سال ١٣٢٨(درست چهار سال پيش از هنگام ِ وقوع ِ شبيخون ِ تاراج‌ گران) بر آن چسبانيدند؟! پيداست كه شاه و راهنمايانش پيش‌بيني‌ي چنان روز ِ مبادايي را مي‌كردند كه با پيش‌ دستي به قانون‌تراشي پرداختند تا در گير و دار ِ معركه، بتوانند بر تباهكاري‌ي ِ خود، جامه‌ي "قانون!" بپوشانند.
دكتر توفيق، به هيچ كار ِ خلاف قانوني از سوي مصدّق، اشاره‌نكرده، بلكه تنها موردهايي را كه مصدّقْ‌ستيزان با چنين عنواني از آن يادمي‌كنند و تا كنون، آنها را براي به كرسي نشاندن ِ ادّعاهاي بي‌پشتوانه‌شان، پيراهن عثمان كرده‌اند، بر‌شمرده‌است. اشاره‌ي او به اين كه واپسين شاه قاجار، "١٤ بار اقدام به تغییر نخست وزیران نموده "، نه براي نشان دادن ِ راه ِ گريزي به مدافعان ِ اقدام ِ به تمام ِ معني "قانون‌شكنانه"ي شاه است؛ بلكه او مي‌خواهد استناد ِ مدافعان، به چنان پيشينه‌اي را ناموجّه بشمارد و بگويد كه نه احمد شاه و نه محمّدرضا شاه و نه هيچ شاه ديگري پس از مشروطه و تصويب قانون اساسي‌ي آن، حقّ چنين كاري را بدون تصويب مجلس (آن هم مجلسي راستين و نماينده‌ي ملْت و نه مجتمع ِ سرسپردگان ِ دربار)، داشته‌است.
بگذريم از اين كه در آن شبيخون، "فرمان ِ عَزل" تنها نقابي بود بر دستور ِ ارتشي‌ي ِ تازش به پايگاه ِ نخست ‌وزير ِ قانوني؛ وگرنه در كجاي جهان رسم‌بوده است كه چنين فرماني را نه به وسيله‌ي پيكي اداري و در روز ِ روشن، بلكه به دست ِ يك ارتشي (نصيري) و شبْ‌هنگام (نيمه‌شب ِ ٢٥ امرداد ١٣٣٢) ابلاغ كنند و سه روز ِ بعد، براي به كرسي‌نشاندن ِ آن، خانه و دفتر ِ كار ِ رئيس ِ دولت را با نيروهاي ارتشي و تانكها محاصره‌كنند و به خمپاره ببندند و سپس چاقوكشان و غوغائيان را به تاراج آن گسيل‌دارند؟!
چهار) بي‌مناسبت نيست كه در اين جا اشاره‌اي داشته‌باشم به مطلبي ديگر در اشاره به كارنامه‌ي ِ مصدّق ‌(هرچند جدا از مورد ِ موضوع ِ بحث ِ من در اين يادداشت). آقاي دكتر جلال متيني ، به‌تازگي (در فصل‌نامه‌ي ِ ايرانْ‌ شناسي، ١٩: ١، بهار ١٣٨٦به سردبيري‌ي ِ خود ِ وي) به گزينش ِ دكترمصدّق به عنوان ِ مرد ِ سال ِ ١٩٥١ از سويِ مجلْه‌ي تايم آمريكا و چاپ ِ عكس وي بر جلد ِ شماره‌ي ٧ ژانويه‌ي ِ ١٩٥٢ آن نشريّه، پرداخته و به درستي يادآورشده‌است كه آن گزينش، نه براي ستايش و بزرگْ‌داشت ِ مصدّق، بلكه به منظور ِ نكوهش ِ او بوده؛ زيرا در زير ِ آن عكس، آمده‌است: مرد ِ سال: او چرخ‌هاي هرج و مرج را روغن‌ْزد!
سردبير ِ ايرانْ‌شناسي، به ايرانياني كه پس از بيش از نيمْ‌سده، هنوز دچار توهّم ِ افتخارآميزبودن ِ آن اقدام ِ تايم براي ميهن‌شان هستند، آگاهي‌مي‌دهد كه مجلّه‌ي آمريكايي ، درهمان شماره‌اش، گفتاري دارد در سرزنش ِ انديشه و گفتار و كردار ِ نخست‌وزير ِ آن هنگام ِ ايران. آن‌گاه تصوير ِ متن ِ انگليسي‌ي ِ گفتار‌ ِ تايم و ترجمه‌ي فارسي‌ي آن از دكتر سيروس ابراهيم‌زاده را آورده‌است. امّا اين به اصطلاح گفتار ِ ماهنامه‌ي ِ بلندْآوازه‌ي آمريكايي، چيزي جز يك قصّه‌ي ِ مبتذل ِ تهوّع آور نيست و سوز و گداز ِ آزمندان ِ سرمايه سالار و نفتْ‌خواران ِ زخمْ‌خورده از كُنِش ِ تاريخي‌ي دكتر محمّد مصدّق در ملّي كردن ِ صنعت ِ نفت ِ ايران را به روشني بازمي‌تاباند. براي نمايش ِ اندازه ي ابتذال ِ اين نوشته، تنها بندي از آن را در اين جا بازمي آورم كه مشت نمونه‌ي خروارست. (متن ِ كامل ِ آن را مي توان در ايرانْ‌شناسي، شماره ي ِ يادكرده و يا در كتاب ِ مصدّق در ديوان ِ بين المللي ِ لاهه، نوشته‌ي سيروس ابراهيم‌زاده، خواند):
"... روش ِ حكومت ِ او [مصدّق] هم مخصوص ِ به خود ِ او بود. مثلاً وقتي مي خواست استانْ‌داران ِ خود را جا به جا كند، نام ِ هريك از استان‌ها را بر روي تكّه كاغذي مي‌نوشت، آنها را در كاسه‌اي قرارمي‌داد و سپس از هر استانْ‌داري مي‌خواست كه يكي از آن تكّه كاغذها را بردارد. هر استانْ‌داري به جلو مي‌رفت و به استانْ‌داري‌ي ِ‌ استاني كه نامش را برداشته‌بود، انتخاب‌مي‌شد ..." (ايرانْ‌شناسي، شماره‌ي پيشْ‌گفته، ص ١٥٩).
چُنين است حكايت ِ مرد ِ سال برگزيدن ِ سوداگران آمريكايي. همانا از دشمنان ِ سود و سوداي ايرانيان، جُز اين هم انتظاري نمي‌رفت و نمي‌رود. آنچه آنان در اشاره به كار ِ مصدّق، "روغن‌زدن ِ چرخ‌هاي هرج و مرج" ناميده اند، كوشش ِ ملّتي غارت‌زده براي بازپس‌گرفتن ِ حق ّ ِ خويش از غارتگران است كه در تقابل ِ آشكار با قانون ِ جنگل ِ سرمايه‌سالاران ِ جهاني قرارمي گيرد. امّا بي ذرّه‌اي اغراق، بايدگفت كه مصدّق ِ واقعي (با همه‌ي ِ قوّتها و ضعف‌هايش)، از ديدگاه ِ ايرانيان ِ ميهنْ‌دوست، مرد ِ مردستان ِ روزگار ِ خود و يك ايراني‌ي ِ نمونه در همه‌ي تاريخ اين سرزمين به شمار مي‌رود و خواهدرفت. نكوهش ِ مصدّق از سوي ِ دشمنان ِ ايران، بهترين ستايش از اوست. اين نيز گفتني‌است كه چندين دهه بعد، سرانجام رئيس جمهور و وزير ِ امور ِ خارجه‌ي ِ آمريكا (بيل كلينتون و مادلين آلبرايت) به ستايشي ديرهنگام از مصدّق پرداختند و اعتراف‌كردند كه دست‌ اندر كاران ِ سياست ِ آمريكا در دهه ي پنجاه ِ سده‌ي گذشته، با اجراي كودتاي ضدّ دولت مصدّق، تنها فرصتي را كه ايرانيان براي دست‌يابي به مردم‌سالاري داشتند، از آنان گرفتند!
پنج) تاريخ را با "اگر" نمي‌توان‌نوشت. در باره‌ي اين كه نوشته‌اند "اگر مصدّق در كارش پيروزمي‌شد، كار به فروپاشي‌ي ايران و تسلّط ِ شوروي‌هاي آن ز‌مان بر آن مي‌انجاميد"، نخست بايد گفت كه اين درست، همان بهانه و دست‌آويز ِ رسمي و اعلام‌شده‌ي توطئه‌چينان ِ بيگانه و همدستان ِ ايراني‌نماشان براي ِ طرحْ‌افكني‌ي ِ آن كودتاي شوم و در تنگنا قراردادن و واداربه تسليم كردن ِ ايران ِ زير ِ رهبري‌ي ِ دولت ِ ملّي و مردمْ‌سالار ِ مصدّق بود كه در رسانه‌هاي آن زمان نشريافت و با آب و تاب ِ فريبنده‌اي از آن سخن‌گفته‌شد؛ وگرنه جغرافياي سياسي‌ي جهان ِ آن روز، در شرايط ِ پس از جنگ دوم ِ جهاني، هرگز اجازه‌ي چنان كاري را به شوروي‌ها نمي‌داد؛ همچنان كه چند سال ِ پيش از آن هم – به رغم ِ حضور ِ ارتش ِ سرخ در ايران و كرّ و فرّ ِ يك ساله‌اي كه كردند – نتوانستند كاري از پيش ببرند. دوم اين كه بايد پرسيد: مگر چيرگي‌ي ِ سوداگران چپاول‌ْگر ِ باختري بر ايران در دوران ِ بيست و پنج ساله‌ي پس از آن رويداد ِ شوم (كه چرخ پويايي‌ي جامعه‌ي ايران را از حركت بازداشت و زمينه‌ساز ِ پيچ و تاب‌ها و گرفتاري‌هاي پس از آن شد)، كم‌تر از سلطه‌ي ِ روسها زيان‌بخش و تباه‌كارانه بود؟
شش) حرف ِ آخر اين كه مصدّق ِ واقعي، يك انسان ِ ايراني بود با همه ي ِ سويه‌هاي ِ گوناگوني كه هركس مي‌تواند در زندگي و كارش داشته‌باشد. او نه تافته‌ي جدابافته و نه يك قدّيس ِ بَري از خطا، بلكه يك ايراني‌ي فرهيخته و آزاده و ايرانْ‌دوست و نجيب و يك مردمْ‌سالار و سياست‌مدار و مبارز ِ سرسخت و نستوه در راه ِ آرمانِ والاي ِ ايراني‌بودن و ايراني‌ماندن، بود. از سرگذشت و كارنامه‌ي سرشارش، درس‌ها مي‌توان آموخت.
پس گرامي‌ بداريم نام بلند و ياد ِ ماندگار ِ او را و دفتر ِ زرّين ِ زندگاني‌اش را ژرف‌ْبكاويم و نكته به نكته‌ي انديشه و گفتار و كردارش را با ديدي انتقادي و به دور از هرگونه افراط و تفريط بررسيم و عياربسنجيم و از ستيز ِ با او – كه نام و يادش مايه ي سرافرازي‌ي ِهرايراني‌ست – به بوي هر سود و سودايي كه باشد، بپرهيزيم. همچنين، از سوي ِ ديگر بام درنغلتيم و مصدّق را از واقعيّت ِ مادّي و محسوس و ملموس ِ تاريخي و ظرف ِ زماني و مكاني اش، دورنگردانيم و نام ِ او را در كنار ِ نام ِ هيچ يك از قهرمانان ِ اسطورگي يا تاريخي‌مان نگذاريم؛ بلكه همواره به او به منزله ي ِ يك انسان ِ اجتماعي و سياسي‌ي ِ واقعي در عصر ِ جديد بنگريم.
به گفته‌ي ِ درست ِ يكي از فرهيختگان روزگارمان: "... بازی ِ زمان، چند قهرمان را هم در آستین ِ ایرانی نهاده ‌است. کاوه و بابک را. و در روزگار ِ نزدیک به ما دکتر مصدّق را. و شگفت‌انگیزاست که ایرانی خسته‌نمی‌شود از به نیش کشیدن ِ آرزوهای خود. حتی هنگامی که دندان‌هایش می ریزند و ناگزیر باید از لثه‌هایش استفاده‌کند...
به گمان من این هنجار، واقعیّت‌ها را کوچک ‌کرده‌ و بسا که برای رویارویی با واقعیّت‌ها، به لطیفه‌ها میدان داده است...
باید بیاید روزی که ما از خودمان بیشتر انتظارداشته‌باشیم، تا از کاوه و بابک..."
(↓گفتار ِ ارزشمند و خواندني‌ي ِ استاد پرويز رجبي در همين زمينه، در زيربخش ِ ١٣ همين درآمد).
*
در پايان ِ فيلم ِ شكوهمندي به نام ِ اسپارتاكوس – كه چنددهه پيش از اين در هاليوود توليدشد – صحنه‌ي ِ پرشوري هست كه گماشتگان ِ فرمان‌روايان ِ رُمي در ميان ِ انبوه ِ بردگان به پرس و جو مي‌پردازند تا اسپارتاكوس رهبر ِ جنبش و شورش ِ بردگان را بيابند. امّا از هريك از بردگان كه سراغ ِ او را مي‌گيرند، پاسخ‌مي‌دهد: "منم اسپارتاكوس!"
هريك از ما ايرانيان نيز، نيازمند ِ پديدآوردن ِ چنان شايستگي‌هايي در خود هستيم كه به جاي ِ خيالْ پروري با خاطره‌ي ِِ مصدّق، بتوانيم در بزنگاه ِ هر رويدادي، استوار بايستيم و در پاسخ به هر خودكامه‌اي، با سرافرازي بگوييم: "منم دكتر مصدّق!"
آري، مصدّق را بايد از "يك تن" به "يك ملّت" تبديل‌كنيم. چُنين باد!


١٣. كالبَدشكافي‌ي ِ نابه‌هنجاريهاي ِ رفتاري‌ي ِ ما ايرانيان


اين هفته نيز دو يادداشت ِ تازه از مجموعه‌ي خواندني‌ي ِ "ناتني‌ها"ي استاد رجبي به اين دفتر رسيد كه نويسنده در آن‌ها بر پاره‌اي از‌ نابه‌هنجاري‌هاي رفتاري‌ي ِ بسيار ناروا و دردسرْآفرين ِ ما ايرانيان از ديرزمان تا به امروز انگشت‌گذاشته و همچون پزشكي چيره‌دست، به كالبَدشكافي‌ي ِ آن پرداخته است. به سخن ِ ديگر، او آيينه‌اي نهانْ‌نما در برابر ِ چهره‌ي ِ ما گرفته‌است تا نه همين بيرون ِ آشكار ِ آراسته (و گاه حتّا "ناآراسته"!) مان، بلكه درون ِ آشفته‌ي ِ ناپيدامان را بنگريم و بار ِ ديگر، به خود آييم و از خويش بپرسيم كه ما چيستيم و كيستيم و در جهان ِ پيچيده‌ي ِ امروز و جهان ِ پيچيده‌تر ِ فردا، چه مي‌خواهيم‌بكنيم.
پس، گفتارهِِاي ِ هُشدارگونه‌ي ِِ اين آيينه‌دار ِ آگاه را ارج‌بشناسيم و او را سپاس‌بگزاريم و به آموزش ِ وي، ژرف بينديشيم.


الف) چَسب ِ زخم؟!
(ناتنی ها - ٣٨)


امروز دوست نازنینی توبیخم کرد که چرا چند روز پشت سر هم دربارۀ «ناتنی ها» می نویسم و بعد ناگهان چند روز به شعر و یا قصّه می پردازم. پاسخ غیرمترقبه ام این است: برای این که از پای نیفتم!...


در دورۀ اسلامی ِ تاریخ ِ ایران بیش از دوازده سده، فرمان‌روایان ِغیرایرانی در ایران حکومت‌کرده‌اند. فرمان‌روایانی که کم و بیش از یک قالب درآمده بوده اند: ظالم، خودرای، خودخواه، شاهدباز و حرم باره، خشک اندیش، بی ملاحظه و «لوس»!
و شگفت‌انگیزاست که ایران هرگز مستعمره نبوده‌است و ایرانی هرگز این احساس را به خود راه نداده‌است که رعیّت ِ فرمان‌روایی بیگانه است... و هرگز هیچ فرمان‌روایی، نه تنها نتوانسته‌است، به جز در حرم‌سرای خود، فرهنگ غیرِ ایرانی ِ خود را پیاده کند؛ بلکه نظام دیوان اداری و حکومتی ِ او همواره در دست ایرانیان بوده‌است.

امّا در طول بیش از دوازده سده، اگر فرمان‌روایان در قالبی یکسان شکل گرفته اند، مردم ایران، زیردستان این فرمان‌روایان نیز چاره ای جز خوردن به قالب یکسان را نداشته‌اند. یعنی ایران بیش‌ از دوازده قرن کارگاه یکسان‌سازی و – به تعبیرِ من– «ناتنی سازی» بوده است!
هنگامی که قرن ها ناگزیر از یکسان‌بودن در عواطف ِ ناتنی باشی، به مرور، خود نیز، در ظاهر، تبدیل به تندیسی قالبی می‌شوی. حکومت‌ها می‌خواسته‌اند، خواه حوصلۀ ستایش از آنان را داشته باشی و خواه نه، همواره طرف ِ ستایش تو باشند و چاپلوسی تو.
حکومت‌ها از خاطرات راستین خود همیشه نفرت داشته اند و گریخته اند و تو هم ناگزیر بوده ای که این خاطرات راستین را به باد فراموشی بسپاری و خودت را عادت بدهی به خاطرات دروغ و ناتنی.
در این میان، به طرز ِ غریبی، در هر سطحی که بوده ای، بنیۀ فرهنگی بسیار نیرومندت، به گونه ای خودکار، از یک‌ سوی ترا از نابودی رهانیده‌است و از سوی دیگر فرمان‌روایت را نیازمند تو کرده‌است. او هرگز به این نیاز اعتراف‌نکرده‌است. امّا همین که اصل ِ خودش را فراموش‌کرده‌است، اعترافی ظریف است. تو هم مهندس بناهای باشکوه او بوده ای و هم معمار ساختمان فکری او!
اما تو متاسّفانه، هم در قفس ِ قالب ِ خود فکر کرده ای و هم دست‌آوردهای قالبی داشته‌ای. آن هم به قدر نیاز روز ِ فرمان‌روایت و خودت و در فضایی سخت شرطی. حاصل، این که تو هم ناخودآگاه به اندیشه های موقت ِ قالبی و ناکارآمد خوگرفته‌ای. شده ای سایه ای از فرمان‌روایان گذشته ات. امّا سایه ای بی تاج و تخت. در وادی ِ ناتنی ِ ناتنی‌ها...
و دیری نخواهدگذشت که با خودت نیز احساس ناتنی‌بودن خواهی‌کرد. بی آن‌ که «شاید» تقصیری چندان داشته باشی.
می‌بینم که سخت دل به قهرمانان اساطیری و تاریخی بسته ای. به کاوه و آن یکی بابک. در حالی که از هیچ کدام نشانی تنی نداری...
خوشبختانه دست‌ْمایۀ فرهنگی تو بسیار غنی است. تا کنون، همین دست‌ْمایه از تو انسان سادۀ ایرانی، انسانی ساخته است که نا گفته، لگام فرهنگ پنهان خود را در دست دارد و همواره توانسته‌است با ساده ترین شیوۀ ممکن – حتی گاهی و یا اغلب ناخودآگاه – فرهنگ خود را به سرمنزلی در نزدیکی ِ مقصود برساند.
حضور ِ پنهان ِ هنر مقاومت ِ مردم ِعامی ِ ایران را به آسانی نمی توان شناخت. مردم ایران، بی آن که شمشیرهای خود را از رو ببندند، حتی گاهی با آفریدن واژه ها و اصطلاح های نو، هنر مقاومت خود را به نمایش گذاشته‌اند. اما متاسّفانه این هنر، فقط زمانی پا به میدان می‌گذارد که دشمنی را در چند قدمی خود احساس‌کند. به محض رفع خطر، مقاومت نیز از میدان بیرون می رود و سنگرها را ترک می کند و به استراحت می پردازد و اصلا در اندیشۀ روز مبادا نیست. به عبارت دیگر، این هنر ایرانی مانند واکسن و سرم عمل می کند. و یا چسب ِ زخم!
این خلق و خوی ایرانی، مانند «چسب ِ زخم» قرن‌ها تنها به گونۀ مانع ِ رسیدن ِ آسیب ِ بیشتر به زخم‌ها عمل‌کرده است... و خوب هم عمل‌کرده‌است. امّا، همْ‌زمان، خوی ِ دیگری را هم پرورده است: احساس ِ ناتنی کردن و ناتنی بودن با هر پدیده‌ای را. ایرانی از مقاومت و پَدافند خسته‌نشده‌است؛ امّا از آفند اغلب خسته‌بوده‌است. البته زمان نیز کار ِ خودش را کرده‌است. همین بازی ِ زمان، چند قهرمان را هم در آستین ِ ایرانی نهاده‌است. کاوه و بابک را. و در روزگار ِ نزدیک به ما دکتر مصدّق را.
و شگفت‌انگیزاست که ایرانی خسته‌نمی‌شود از به نیش کشیدن ِ آرزوهای خود. حتی هنگامی که دندان‌هایش می ریزند و ناگزیر باید از لثه‌هایش استفاده‌کند...
به گمان من این هنجار، واقعیّت‌ها را کوچک‌کرده‌است و بسا که برای رویارویی با واقعیّت‌ها، به لطیفه‌ها میدان داده است...
باید بیاید روزی که ما از خودمان بیشتر انتظارداشته‌باشیم، تا از کاوه و بابک...
نا تنی‌ها دارند ما را از پای درمی‌آورند. تا کی می‌خواهیم، هنگامی که کسی از زنده یا مرده بودن مرحوم پدرمان می پرسد، با گشاده رویی بگوییم:
عمرش را داد به شما!


ب) بازهم چسب زخم!


(ناتنی ها - ٣٩)


به حرمت قلم سوگند که من غُر نمی زنم!
حرف هایی هستند که باید در میانشان بگذاریم سرانجام. غریبه بازی بس است!
در ایران که سفر می کنی، به هر شهری که وارد می شوی، سه چیز بی درنگ می زند توی ذوقت. و بی درنگ از خودت می پرسی، ملتی را که هنر بی مثالش شهرۀ آفاقش کرده است و ملتی را که هنرش زینت موزه های جهان است، چه شده است که خودش را با روی آوردن به بی هنری بر سر زبان ها می اندازد؟...
منظورم صنایع دستی نیست که هرچه شلخته تر باشد، نیش توریست غربی را بیشتر باز می کند، که خود بحثی جدا می خواهد...
منظورم سه چیز با مصرف صد در صد داخلی است:
١. جدول کشی کنار خیابان ها،
٢. تندیس جانوران در کنار مبلمان شهری در فضاهای سبز و پارک ها،
٣. و مسجدها و نیایشگاه هایی که ساختشان در سال های اخیر رشد فزاینده ای یافته است.
امروز می خواهیم، خیلی خودمانی، به این سه پدیدۀ کهنه و نو بپردازیم:
يك) وارد هر شهر که می شویم، می بینیم که کوشش شده است، بدون توجه به بزرگ و کوچکی شهر، در ورودی و خروجی شهر با بولوارهای پت و پهن و درازی برای شهر هویتی سازگار با مدنیت روزگار را فراهم آورند. در این ساخت و ساز، چون با هیچ تدبیری نتوانسته اند از «دندون موشی» شدن و در نتیجه زشتی جدول های دو کنار بولوارها و خیابان ها جلوگیری کنند، پس از سال ها فکر و دلْ‌مشغولی، به این نتیجه رسیده اند که ریخت ناهنجار جدول ها را با رنگ های به تناوب در کنار هم نشسته زینت ببخشند. با صرف هزاران لیتر رنک روغن در سطح کشور. در حالی که می شد با نکاستن بی اندازه از سیمان جدول ها، علاج واقعه را پیش از وقوع کنند. همه می دانیم که سیمان هرچه بیشتر آب ببیند، استوارتر می شود. دیده ایم که این جدول ها در اروپا با گذشت زمان مانند سنگ شده اند. ما هم می توانیم، عادت کاستن از سیمان را جانشین رنگ کنیم. البته رنگ نیز زیبایی خودش را دارد. اما نه هنگامی که جانشین چسب زخم می شود!
دو) برای زیبا سازی فضاهای شهری، به گونه ای روزافزون، از تندیس «قالبی» (سیمانی) استفاده می شود. و کارگاه های تولیدی انواع اردک و گوزن و آهو و اسب و اژدها و گاهی دایناسور و «لولو» برای شهرداری ها تولید می کنند و بیننده را از هرچه اردک و گوزن و آهو و اسب و اژدها و گاهی دایناسور می ترسانند! آن هم در سرزمینی که موزه های جهان به داشتن چند تندیس ایرانی فخر می فروشنند. من خودم عاشق اسب هستم. اما از تندیس دو اسب در دروازۀ پارک شطرنج در آجودانیۀ تهران وحشت می کنم.
سه) مسجدها را به تازگی به گونه ای می سازند که گویا قصد شرکت در مسابقۀ زشت ترین معماری جهان را دارند. در سرزمین گلدسته ها و ایوان ها و محراب های تاریخ... پیداست که مسجدهای قدیم، از شاهکارهای معماری ایران و گاهی جهان هستند. برخلاف کشور نوپای امارات، مسجدهای روزگارما نمونه های برجسته ای هستند از پریشانی مهر و نگاه ما به باورهای دینی . ساخت مناره ها کار نزدیک ترین آهنگر ان محل است. و روکاری به حساب کاشی آن ها کاری است بر عهدۀ آینده ای نامعلوم (نمونۀ بارز، در بزرگراه صدر در قلب تهران). این هنجار گاهی، مخصوصا در شهرهای ساحلی گیلان و مازندران و در ایستگاه های راه آهن ، آدمی را دچار حیرت می کند. گویی در میان آبادی های نزدیک و گاهی چسبیده به هم کرانۀ خزر مسابقه ای برای انتخاب بدترین معمار بنای مذهبی در کار است. چ ند سال پیش که میزبان خانم پروفسور کخ، ایران شناس بزرگ آلمانی که برای نخستین بار به ایران آمده بود، بودم، می گفت که پیش از آمدن به ایران فکر می کرده است که تهران شهر مناره هاست! و بعد مسجدهایی را نشانم می داد که با بیدلی هرچه تمام تر همزاد گنبدها و گلدسته های تاریخ دورۀ اسلامی ما شده اند. مسجدی را هم که در خیابان میرداماد اندکی به هنجار ساخته ایم، برای اجاره است به کسانی که می توانند حتی در مرگ کسان خود فخر بفروشند... در قرن ما چه شده است که اصطلاح بسیار زیبای گلدسته فراموشمان شده است؟
این سه پدیده کنار دستم بود. وگرنه حرف زیاد است! هر سه پدیده نشانه های بارزی هستند از نگاه ناتنی ما به یکدیگر.
چندی پیش در جاده ای، چند متر دورتر قهوه خانه ای، در پارکینگی که یک دیزی سرای بسیار مفلوک و مثل خودم به زحمت روی پا ایستاده داشت، چیزی حیرت انگیز دیدم که برای گزارش آن حتما کم می آورم. مددی! البته عکس هایی که سام برداشت به دادم خواهند رسید. دو تریلی به اصطلاح تخت و دراز در جلوی دیزی سرا پارک کرده بودند. محمولۀ هریک یک مناره! گلدسته هایی چند قفسه به طول تخت تریلی! طناب پیچ به دو طرف که مبادا بیفتند به پایین و قل بخورند توی دره! راننده تعجب کرده بود که سام عکس می گیرد.
مناره ها ساخت کارخانجات مناره سازی بابل بودند. برای مسجدی در کرمانشاه! از حلبی. براق. تو خالی. پنجره های گلدسته مشبک. قطر هر مناره به عرض تخت تریلی. انعکاس نور خورشید غیرقابل توصیف. لابد که این دو را باید در محل سوار بر بدنه ای دیگر بکنند. از بتون. با جرثقیلی مدرن. حتما ساخت ژاپن. یادم آمد که مناره های ساخت این کارخانه را در جاهای دیگری هم دیده بودم و فکر نکرده بودم که توخالی هستند.
نرنجیم. این حرف ها را باید گفت، که خواهم گفت. واهمه ای از رنجشتان ندارم! ترسم از موقعیت آیندگان این کشور است...


با فروتنی


پرویز رجبی


١٤. تاريخ در ادبّيات: پژوهشي تازه در باره‌ي بازتاب رويدادهاي تاريخي در متن‌هاي ادبي



تاريخ در ادبيّات، نام ِ كتاب ِ تازه ي علي ميرفطروس است. آنچه در پي مي آيد، نخست پيشگفتار كتاب و سپس نشاني ي پيوند به گفتاري در بررسي ي اين اثرست.


پیشگفتار

در کشاکش همهء هجوم ها و حملات اقوام مختلف به ایران، خودآگاهی ملّی ایرانیان و خصوصاً زبان فارسی، در سنگر شعر توانست به حیات و هستی خویش ادامه دهد.* در درون شعر فارسی، تاریخ اجتماعی ایران، نفس می کشد.
* شعر، رابطهء تنگاتنگی با تاریخ دارد، با این تفاوت که تاریخ، رویدادها و حوادث را بیان می کند، امّا شعر، حالات، روحیات و عواطف انسانها را.
* آنهمه « شاهنامه » ها نشانهء بیداری تاریخی و همّت بلند نیاکان ما در ثبت و ضبط خاطره های قومی جهت حفظ و تداوم حافظهء تاریخی ملت ما بوده است چرا که: قوم بی خاطره، فاقد هویّتِ تاریخی است.
http://rouznamak.blogfa.com/post-147.aspx


١٥. پيوندهايي به شماري فيلم كوتاه ويديويي، اسلايد، تصوير و گزارش درباره‌ي ايران



This link provides series of short videos about Iran, by Matt Laur of MSNBC covering various aspects of Iranian lives - Including politics, society, and women.





١٦. گفتاري خواندني در ستايش ِ شكّ وَرْزي و نكوهش ِ جَزمْ باوري
ابتذال شرّ، عنوان ِ گفتاري خواندني و روشنگرست از بهزاد مهرانی. در آغار ِ اين گفتار آمده است:
• یک چیز را نمی توان منکر شد و آن این‌که تاریخ بشر از این یقین های ساده و سرراست، بسیار آسیب دیده است. شک را گناه نابخشوده دانستن وخود را حقیقت مطلق عالم شناختن، بسیار تلفات مادی و معنوی از انسان گرفته است؛ تلفاتی بیشتر از این آمار و ارقام. و این واقعیّتی است کتمان ناکردنی
...
دنباله‌ي اين گفتار را در نشاني‌ي زير، بخوانيد:
اخبار روز: سه‌شنبه ۲۷ شهريور ۱٣٨۶- ۱٨ سپتامبر ۲۰۰۷
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=11359


١٧. گفتاري خواندني و سزاوار درباره‌ي ايرج ميرزا، شاعر طنز و زيبايي



کانون ايرانيان لندن، روز جمعه‌ي گذشته، با سخنراني ي ِ دکتر محمّد علي همايون کاتوزيان، پيرامون شعر ايرج ميرزا شاعر معاصر، جمعي از ايرانيان علاقه مند به ادبيّات را گرد هم آورد.
قبل از آغاز سخنراني، علي افشار، ويلونيست ايراني به همراهي تمبک، قطعاتي را به یاد بانو الهه اجرا کرد.
سپس دکتر کاتوزيان سخنانش را با عنوان "ايرج ميرزا، شاعر طنز و زيبائي" با معرّفي ي ِ او و ديگرْ شاعران همْ‌دوره اش آغاز کرد.




دنباله‌ي سخن ِ دكتر كاتوزيان را در نشاني‌ي زير، بخوانيد:
http://www.roozonline.com/archives/2007/09/post_3987.php


١٨. نگاهي ديگر به كارنامه‌ي سرشار ِ بيژن اسدي‌پور، طرحْ‌طنزْنگار ِ هنرمند ِ روزگارمان




از بيژن اسدي‌پور و دستْ‌آوردهاي والاي هنري و فرهنگي‌اش، پيش از اين در همين تارنما سخن‌گفته‌ام. اكنون بازهم فرصت ِ آشنايي‌ي بيشتري با او پيش‌آمده‌است. فيروزه خطيبي با بيژن به گفت و شنود نشسته‌است و محمّد كريم‌زاده، در گفتاري به شناخت ِ بهتر ِ جهان ِ هنر ِ اين هنرمند ايراني‌ي ِ گرفتار غربت از ميهن، ياري ‌رسانده ‌است.
متنِ ِ گفت و شنود و گفتار ِ يادكرده را در نشاني‌ي زير، مي‌توان شنيد و خواند:
http://www.daftar-e-honar.org/

Wednesday, September 19, 2007

 

يادگار ِ ديگري از «نوشين» و يارانش - پيوستي بر درآمد ِ ٣: ٤٤، زيرْبخش ِ ١



يادداشت ويراستار


چهارشنبه ٢٨ شهريورماه ١٣٨٦
(١٩ سپتامبر ٢٠٠٧)

امروز تصوير تازه اي از هنرمند ِ فرهيخته و اديب ِ بزرگ ِ روزگارمان، زنده ياد عبدالحسين نوشين به دستم رسيد كه به عنوان ِ پيوستي بر درآمد ِ ٣: ٤٤، زيرْبخش ِ ١، به دوستداران فرهنگ ايران پيشكش مي كنم.

از چپ به راست: لُرتا (هنرمند نامدار و همسر و همكار نوشين)، عبدالحسين
نوشين، بزرگ علوي و صادق هدايت
در جايي در دامنه ي البرز

 

واپسين يادگار از «استاد حسابي» - پيوست ِ دوم بر درآمد ِ ٣: ٤٤، زيرْبخش ِ ١٣



يادداشت ويراستار

چهارشنبه ٢٨ شهريورماه ١٣٨٦
(١٩ سپتامبر ٢٠٠٧)

پس از نشر ِ درآمد ِ٣: ٤٤، زيرْبخش ِ ١٣و پيوست ِ يكم آن، امروز دوست ارجمندم گيتي بانو مهدوي، تصويري يگانه و ديدني از زنده ياد دكتر محمود حسابي (واپسين يادگار ِ آن فرزانه ي بزرگ ِ روزگارمان) را كه به دست آورده، با مهر بدين دفتر فرستاده است. دريغم آمد، آن را بازْنشرندهم. پس با سپاسگزاري از او در اين پيوست مي آورمش.
در اين ميان، فرصت يك روشنگري و يا درستْ گرداني (احتمالي) هم پيش آمد. در درآمد ِ٣: ٤٤، زيرْبخش ِ ١٣ گفته شده بود كه دكتر حسابي در بيمارستاني در پاريس درگذشت. امّا در نوشته ي آمده در زير ِ اين تصوير تازه، جاي ِ خاموشي ي او «بيمارستان دانشگاه ژنو» دانسته شده است. بر من روشن نيست كه خاستگاههاي اين دو روايت ِ ناهمخوان چيست و تنها براي يادآوري، به اين اختلاف اشاره كردم.



در زير ِ تصوير آمده است:
تصويري از آخرين لحظات ِ حيات ِ پرفسور حسابي

شام در كنار ِ تخت ِ استاد سرد شده است؛ ظاهراً ديگر نيازي به خوردن ِ غذا نيست! پزشكان و مسؤولان ِ بيمارستان دانشگاه، به اين نتيجه رسيده اند كه معالجه روي قلب ِ استاد، ديگر اثري ندارد! لذا آنژيوكت ِ تزريق ِ چند دارو براي ادامه ي تپش ِ قلب را از رگ ِ دست ِ راست و آنژيوكت ِ تزريق ِ مُسكّن ِ درد را از دست ِ چپ ِ ايشان خارج كرده و حتّا ماسك ِ تأمين ِ اكسيژن را -- كه ريه ها ديگر قادر به تأمين ِ آن نبودند -- برداشته اند و تنها سنسورهاي تپش ِ قلب روشن است.
شگفت اين كه در چُنين حالتي، پزشكان و متخصّصين ِ بيمارستان ِ كانتونال ِ دانشگاه ِ ژنو، در كمال ِ حيرت مي ديدند كه پرفسورحسابي در آخرين لحظات حيات[هم] به چيزي جز مطالعه و افزايش ِ دانش ِ خويش، نمي انديشد
اين تصوير ِ منحصر به فرد را يكي از كاركنان ِ خود ِ بيمارستان به عنوان ِ يك تصوير ِ تكان دهنده و تأثيرگذار، ثبت كرده است.

Saturday, September 15, 2007

 

پيوستي بر درآمد ِ ٣: ٤٤، زيرْبخش ِ ١٣


يادداشت ويراستار


شنبه بيست و چهارم ِ شهريورماه ١٣٨٦
(پانزدهم سپتامبر ٢٠٠٧)


ديروز در زيرْبخش ِ ١٣ از درآمد ِ ٣: ٤٤، از كارنامه ي زنده ياد دكتر محمود حسابي در گستره ي ِ رياضي


و فيزيك سخن گفتم؛ امّا فراموش كردم كه به سويه ي ارزشمند ِ ديگري از كوشش و كُنِش ِ آن دانشمند ِ والاپايگاه بپردازم. امروز به جبران ِ آن فروگذاري، اين پيوست بر آن درآمد را نشرمي دهم تا حقّ ِ آن فرهيخته ي روزگار مان را به بايستگي گزارده باشم.


دكتر حسابي، در كنار ِ كارهاي ِ علمي اش، به كار ِ فرهنگ و ادب و به ويژه زبان و زبانْ شناسي نيز سختْ دلْ مشغول بود و در اين عرصه نيز كاري كارستان كرد كه هيچ دست ِ كمي از دستاورد ِ يك استاد ِ ويژه كار در زمينه ي زبان و ادب ندارد. مي توان كار ِ او در اين زمينه را پُل ِ پيوندي در ميان ِ «علم»
(Science)
و شاخه ي زباني- ادبي ي ِ «دانشهاي انساني»
(Humanities)
ارزيابيد.
او از ديدگاهي فراگير و جهانْ شمول، بدين امر مي نگريست و با مهر ِ فراوانش به فرهنگ ِ ايران و زبان ِ فارسي، مي كوشيد تا توانمندي هاي هنوز به خوبي ناشناخته ي اين زبان را در خانواده ي زبانهاي نامْ بُردار به "هندو-اروپايي" آشكارگرداند و به همگان بشناساند و نشان دهد كه گنجينه ي ِ پشتوانه هاي اين زبان تا چه اندازه سرشارست.


دكتر حسابي در اين زمينه، به كاري بسيار ارجمند دست زد و فرهنگي ممتاز و كليدي با عنوان فرهنگ ِ واژگان انگليسي به فارسي يا -- به كوتاهي -- فرهنگ ِ حسابي، ساخت و پرداخت كه سرشت و ساختار ِ آن با همه ي ديگرْ فرهنگهاي داراي چُنين عنواني ناهمْ سان است.


او براي برابرگذاري ي واژگان فارسي در ترجمه ي واژگان انگليسي، به واژه هاي فارسي ي كنوني و وامْ واژه هاي رايج در اين زبان بسنده نكرده و همه ي گنجينه ي اين زبان را با دقت ِ بسيار و ژرفاكاوي ي دانشورانه و دلْ سوزانه، زير و رو كرده و بررسيده است تا فراتر از آسان گيري ها و شتابزدگي ها و بيرونْ نگريهاي روزْمرّه، به همْ ميهنان خود و جهانيان نشان دهد كه «زبان فارسي" به تمام معناي واژه، يعني چه. به راستي بايد گفت كه او به شايستگي از پس ِ اين كار ِ گرانْ سنگ برآمده و يادگاري ماندگار به گنجور ِ زبان و ادب ِ فارسي سپرده است كه ازين پس، هيچ ايراني ي پژوهنده و ژرفاكاو و هيچ پژوهشگر ِ جُزْايراني ي روي آور به اين زبان، از آن بي نياز نخواهدبود.
دكتر حسابي در كار ِ فراهمْ آوري و سامان بخشي ي درونْ مايه ي اين فرهنگ ِ ارجمند، به وارونه ي "غوره نشده، مويز شدگان" ِ روزگار ِ ما، دچار ِ جزمْ انديشي و يكْ سو نگري ي زياده روانه نشده، اصل ِ بنيادين ِ پويايي و نوزايش ِ هميشگي ي زبان را از ياد نبرده و هيچ گاه به كار ِ بي ثمر و دست و پاگير ِ "سَره نويسي" و چسباندن ِ واژگان ِ مُرده ي روزگاران ِ سپري شده به زبان ِ زنده ي امروزين نپرداخته است.

* * *

سخن خود را كوتاه مي كنم و خوانندگان ارجمند را براي آشنايي ي بيشتر با برداشتها و ديدگاههاي زبانْ شناختي ي دكتر حسابي، به خواندن ِ گفتار ِ روشنگري از او در اين زمينه كه گفتاوَردي است از تارنمايي به نام "پارسي مان"، فرامي خوانم.

http://www.paarsimaan.com/index.php?option=com_content&task=view&id=67&Itemid=68


نوشتاری از استاد حسابی درباره‌ی توانایی‌های زبان پارسی



در کارنامه‌یِ جهان، هر دوره‌ای ویژگی‌هایی داشته است. در آغاز، آدمیان زندگی زندی داشتند و دوران افسانه‌ها بوده است. پس از پیدایش كشاورزی، دوره‌ی ده‌نشینی و شهرنشینی آغاز شده است. سپس دوران كشورگشایی‌ها و پادشاهی‌های بزرگ مانند پادشاهی‌‌های هخامنشیان و اسكندر و شاهنشاهی رم بوده است. پس از آن، دوره‌ی یورشِ بربری بدین كشورها و فروریختنِ شهری‌گریِ آن‌ها بوده است. سپس دوره‌یِ رستاخیزِ شهری‌گری است كه به نامِ دوره‌یِ نواندیشی یا بازخیزی شناخته شده است. تا آن دوره مردمانِ گوناگون دارایِ ابزارهایِ كار و پیكارِ یك‌سان بودند. می‌گویند كه ابزارهایِ جنگیِ سربازانِ رومی و بربرهایِ ژرمنی با هم ناسانی نداشته و ناهم‌سانی تنها در خودداری و سامان‌گری و خویش‌کاری سپاهیانِ رومی بوده كه پیروزی را برایِ آن‌ها به ارمغان آورده است. هم‌چنین ابزارهایِ جنگی ِ تاراج‌گرانِ مغول و مردمانِ شهری‌گر، چندان نایک‌سان نبوده‌اند.
از دورانِ بازخیزی به این سو، مردمانِ باختری كم‌كم به پیش‌رفت‌های فیاری و ساختن ابزار نوین رسیدند و پس از گذشت یكی دو سده، ابزارِ كارِ آن‌ها به اندازه‌ای رسا شد كه مردمانِ دیگر را یارای ایستادگی در برابر یورش‌هایِ آن‌ها نبود. هم‌زمان با این پیش‌رفتِ فَیاری، دگرگونی بزرگی در فرهنگ و زبان مردمان باختری پیدا شد؛ زیرا برای گفتن دانسته‌های تازه، ناگزیر به داشتن واژه‌های نوینی بودند و كم‌كم زبان‌های اروپایی دارای نیروی بزرگی برای بازنمودنِ گزاره‌ها و جُستارهای گوناگون گردیدند.
در آغاز سده‌یِ بیستم، مردمانِ باختر پی به وا‌ماندگی خود بردند و كوشیدند كه این وا‌ماندگی را شیان كنند. بازدارنده‌های بسیاری سر راه این كوشش‌ها بود و از این دست، نداشتن زبانی بود كه برای بازنماییِ جُستارهایِ دانشی آماده باشد. برخی مردمان چاره را در پذیرفتنِ یكی از زبان‌هایِ بیگانه برای بازنماییِ جُستارها دیدند؛ مانند هندوستان، ولی مردمانِ دیگر به انگیزه‌یِ داشتن یادگارهایِ بزرگِ فرهنگی نتوانستند این را بپذیرند كه یك نمونه‌یِ آن، كشور ایران است.
برای برخی زبان‌ها، به انگیزه‌یِ ساختمان ویژه‌یِ آن‌ها، شِیانِ كم‌بودِ واژه‌های دانشی، كاری بس دشوار و شاید نشدنی است، مانند زبان‌های سامی- كه نماری به ساختمانِ آن‌ها خواهیم كرد.
باید خاطرنشان كرد كه شمارِ واژه‌ها در زبان‌های اَنیرانی، در هر كدام از رشته‌های دانشین بسیار بسیار است و گاهی نزدیکِ میلیون است. پیدا كردنِ واژه‌هایی در برابر آن‌ها، كاری نیست كه بشود بدون داشتن یك روشِ دانشینِ استوار به انجام رسانید و نمی‌شود از روی هم‌سانی و دست به دست کردن و نزدیکی و برآورد در این كارِ پُردامنه به جایی رسید و این كار باید از روی پایه‌هایِ دانشِ ویژه‌ای انجام گیرد تا هنگامِ کار، به بن‌بست برنخورد.
برای این كه بتوان در یك زبان به آسانی واژه‌هایی در برابر واژه‌های بی‌شمار دانشین یافت، باید چنین آسالهایِ دانشینی در آن زبان باشد. می‌خواهیم نشان دهیم كه چنین بن‌پایه‌هایی در زبان پارسی هست و از این سو، زبان پارسی زبانی است توانا، اگرچه برخی زبان‌ها - گو این كه از سوی‌های دیگر پیشینه‌یِ درخشانِ ادبی دارند - ولی در باره‌یِ واژه‌هایِ دانشین ناتوان هستند. اكنون از دو گونه زبان كه در اروپا و خاورِ نزدیك هستند سخن می‌گوییم كه بر این پایه‌اند: زبان‌هایِ هندواروپایی (Ino-European) و زبان‌هایِ سامی (Simic) [زبان‌هایِ عبری، تازی، اكدی، سریانی، آرامی و…]. زبانِ پارسی از خانواده‌یِ زبان‌هایِ هندواروپایی است.
در زبان‌هایِ سامی واژه‌ها بر پایه‌یِ ریشه‌هایِ سه نویسه‌ای یا چهار نویسه‌ای قرار دارند كه به نام سه‌تایی و چهارتایی گفته می‌شوند و برگیریِ واژه‌های گوناگون بر پایه‌یِ دِگرشِ ریختی است كه به این ریشه‌ها داده می‌شود و به نام درها خوانده می‌شود. پس شمار واژه‌هایی كه بودن‌شان در این زبان‌ها شدنی است، با شمار ریشه‌های سه‌تایی و چهارتایی پیوندی سرراست دارد. پس باید بسنجیم كه بیشینه‌یِ شمارِ ریشه‌هایِ سه‌تایی چند تا است. برای این كار یك روش اَنگارشی به نام جبرِ هم‌نهشتی (Combinatoire Algebre) به كار می‌بریم. در این رشته، گزاره‌ای است بدین گونه: هرگاه بخواهیم از میان شماری چیز، شمارِ از پیش نمایانی مانندِ K چیز برگزینیم و بخواهیم بدانیم چند جور می‌شود این K چیزِ گوناگون را از میان آن همه‌یِ n چیز برگزید، پاسخ این پرسش چنین است:
اگر شمارِ شایش‌های گزینش را به p نشان دهیم، این شمار می‌شود:
P = n (n-1) (n-2) …. (n-k+1)
برای نمونه اگر بخواهیم از میان پنج نویسه‌، دو نویسه‌ را برگزینیم، این جا n = 5 و k=2 و P برابرِ است با:
(P = 5*4 = 20)
پس می‌توان 2 نویسه‌ را 20 جور از میان 5 نویسه‌ برگزید به گونه‌ای كه چیدمانِ گذاشتنِ 2 نویسه‌ نیز پاس داشته شود.
اكنون می‌خواهیم ببینیم كه از میان 28 نویسه‌یِ‌ الفبای سامی، چند درآمیزه‌یِ سه نویسه‌‌ا‌ی می‌توان درآورد. این شمارِ سه‌تایی‌های برهنه برابر می‌شود با:
P = 28 * 27 * 26 = 19656
پس بیشینه‌یِ شمارِ ریشه‌های سه‌تاییِ برهنه برابرِ 19656 (نوزده هزار و شش‌سد و پنجاه و شش) است و نمی‌تواند بیش از این شمار، ریشه‌ی سه‌تایی در این زبان باشد. درباره‌یِ ریشه‌هایِ چهارتایی می‌دانیم كه شمارِ آن‌ها كم است و نزدیکِ پنج درسدِ شمارِ ریشه‌های سه‌تایی است، پس شمارِ آن‌ها نزدیکِ 1000 است. چون ریشه‌هایی سه‌تایی نیز هستند كه به جای سه نویسه‌ تنها دو نویسه‌ دارند كه یكی از آن‌ها بسامد شده است؛ مانند کارواژه‌یِ (شَدَّ) كه نویسه‌‌ی «د» دوبار به كار رفته است. از این رو بر شمارِ ریشه‌هایی كه در بالا سنجش شده است، چندهزار می‌افزاییم و رویِ هم شماره‌یِ بزرگ‌ترِ بیست و پنج هزار (25000) ریشه را می‌پذیریم.
چنان كه گفته شد، در زبان‌های سامی از هر کارواژه‌یِ سه‌تاییِ برهنه می‌توان با دگرشِ ریختی آن و یا افزودنِ چند نویسه‌، واژه‌های دیگری از راهِ برگیری ساخت كه بر پایه‌یِ ده دروازه‌یِ روا می‌باشد، مانندِ
کارواژه، فاعَلَ، اَفَعلَ، تَفَعّلَ، تَفاعَلَ، اِنفَعَلَ، اِفتَعَلَ، اِفعَلَّ، اِفعالَّ، اِستَفعَلَ …
از هر كدام از کارواژه‌ها، نام‌های گوناگونی برگرفته می‌شود:
نخست، نام‌های جای و زمان؛ دوم، نامِ ابزار؛ سوم، نام شیوه؛ چهارم، نام پیشه؛ پنجم، نامِ ستاک؛ ششم، زاب (كه ساختمانِ آن ده ریختِ روا دارد)؛ هفتم، رنگ؛ هشتم، نامِ بستگی؛ نهم نامِ آرِش. با در نگر گرفتن همه‌ی گونه‌های برگرفتنِ واژگان، به این می‌رسیم كه از هر ریشه‌ای دستِ بالا هفتاد برگرفته می‌توان به دست آورد. پس هر گاه شمارِ ریشه‌ها را كه از 25000 كم‌تر است در هفتاد بس‌شمریم ، دستِ بالا شماره‌یِ واژه‌هایی كه به دست می‌آید
1750000 = 70 × 25000
(یك میلیون و هفتصد و پنجاه هزار) واژه است.
هیچ‌گاه همه‌ی هفتاد برگرفته برای هر ریشه‌ای روا و هنجار نیست و شماره‌ای كه به دست آمده است، بیشینه‌یِ واژه‌هایی است كه ساختنِ آن‌ها شدنی است، نه این كه همه‌ی واژه‌هایی كه بر پایه‌یِ الگوی زبان ساخته‌شدنی است، به راستی باشنده هستند. با این همه، باز اندکی به این شماره‌یِ به دست آمده می‌افزاییم و آن را به دو میلیون می‌رسانیم. پس شایشِ ساختن واژه‌هایی بیش از این، در ساختمانِ این زبان نیست.
یک دشواری كه در فراگرفتنِ این گونه زبان‌ها است، این است كه برای چیرگی بر آن باید دست‌ِكم بیست و پنج هزار ریشه را از برداشت و این كار برای همه شدنی نیست، اگر چه برای سخن‌ورانِ آن زبان، چه رسد به كسانی كه با آن زبان بیگانه هستند. اكنون اگر شمارِ واژه‌های بایسته‌یِ آن از دو میلیون شماره بگذرد، دیگر در ساختار این زبان راهی برای گفتنِ یك آرِشِ نو باشنده نیست مگر این كه آرِشِ تازه را با یك گزاره بنمایانیم. به این انگیزه است كه در فرهنگ‌های واژه‌ از یك زبان اروپایی به زبان تازی می‌بینیم كه انبوهی از واژگان با یك گزاره بازنمود شده است، نه با یك واژه! برایِ نمونه واژه‌یِ Confronation كه در پارسی آن را می‌شود به "روبه‌رویی" برگرداند، در فرهنگ‌های فرانسه یا انگلیسی به تازی، چنین ترزبانی شده است:
«جعل الشهود و جاهاً و المقابله بین اقولهم!»
واژه‌یِ Permeabtlity كه می‌توان آن را در پارسی با واژه‌یِ «تراوایی» برگرداند، در فرهنگ‌های تازی چنین ترزبانی شده است:
«امكان قابلیة الترشح»
کاستیِ دیگر در این گونه‌ زبان‌‌ها، این است كه چون شمارِ واژگان كم‌تر از شمارِ آرِش‌های بایسته است و باید شمار بسیاری آرِش‌ها میان شمارِ كم‌تر واژگان بخش شود، پس به هر واژه‌ای چند آرِش بسته می‌شود ولی پیش‌نیازِ بنیادینِ یك زبانِ دانشین این است كه هر واژه‌ای تنها به یك آرِش نشان‌گری بكند تا هیچ گونه سردرگمی در فهمیدن جُستارهایِ دانشین باقی نماند. به گونه‌ای كه یكی از استادان دانشمند دانشگاه می‌گفتند، در یكی از گاه‌نامه‌های انیرانی خوانده‌اند كه در برابر ِواژگانِ بی‌شمار ِدانشین كه در رشته‌هایِ گوناگون باشنده است، فرهنگستانِ مصر كه در تنگناهای یاد شده در بالا مانده است، چنین نگر داده است كه باید از به كار بردن آیین‌های زبان تازی در باره‌یِ واژگانِ دانشین چشم پوشید و از آیین‌هایِ زبان‌هایِ هندواروپایی سود برد. برایِ نمونه، در مورد واژه‌یِ Cephalopode كه به جانوران نرم‌تنی گفته می‌شود مانند «اختاپوس» كه سر و پای آن‌ها به هم پیوسته است و در پارسی به آن‌ها «سرپاوران» گفته شده است، سرانجام واژه‌یِ «رأس رجلی» را پیش‌نهاد كرده‌اند كه این درآمیزه به هیچ روی تازی نیست. برای واژه‌یِ Mollusque كه در پارسی «نرم‌تنان» گفته می‌شود، در تازی یك گزاره به كار می‌رود:
«حیوان عادم الفقار!»
بخش دوم سخنِ ما در پیوند به ساختمان زبان‌های هندواروپایی است. می‌خواهیم ببینیم چگونه در این زبان‌ها می‌شود شمار بسیار بسیاری واژه‌ی دانشین را به آسانی ساخت. زبان‌های هندواروپایی دارای شمار كمی ریشه نزدیکِ هزار و پانسد تا می‌باشند و دارای کم و بیش دویست و پنجاه پیش‌وند و نزدیک شش‌سد پسوند هستند كه با افزودنِ آن‌ها به بنِ ریشه می‌توان واژگانِ دیگری ساخت. برایِ نمونه، از ریشه‌ی «رو» می‌توان واژه‌های «پیش‌رو» و «پیشرفت» را با پیش‌وند «پیش»، و واژه‌های «روند» و «روال» و «رفتار» و «روش» را با پسوندهای اند و ار و اش ساخت. در این نمونه، دیدید كه ریشه‌ی «رو» به دو ریخت آمده است: یكی «رو» و دیگری «رف». با گمانِ این كه از این دگردیسیِ ریشه‌ها چشم پوشیم و شمار ریشه‌ها را همان هزار و پانسد بگیریم، درآمیزه‌یِ آن‌ها با دویست و پنجاه پیشوند، شمارِ ) 375000= 250 × 1500 (سیصد و هفتاد و پنج هزار واژه را به دست می‌دهد. اینك هر كدام از واژه‌هایی كه بدین گونه به دست آمده است را می‌توان با یك پسوند درآمیخت. برایِ نمونه، از واژه‌ی «خودگذشته» كه از پیشوند «خود» و ریشه‌ی «گذشت» درست شده است، می‌توان واژه‌ی «خودگذشتگی» را با افزودن پسوند «گی» به دست آورد و واژه‌ی «پیش‌گفتار» را از پیشوند «پیش» و ریشه‌ی «گفت» و پسوند«ار» به دست آورد. هرگاه 375000 واژه‌ای را كه از درآمیختنِ 1500 ریشه با 250 پیشوند به دست آمده است با 600 پسوند درآمیزیم، شمارِ واژه‌هایی كه به دست می‌آید، می‌شود (225000000 = 600 × 375000 (دویست و بیست و پنج میلیون. باید واژه‌هایی را كه از درآمیختنِ ریشه با پس‌وند‌های تنها به دست می‌آید نیز سنجید كه می‌شود (900000 = 600 × 1500 (نُه‌سد هزار. پس سرِهمِ واژه‌هایی كه تنها از درآمیختنِ ریشه‌ها با پیش‌وندها و پس‌وندها به دست می‌آید، می‌شود:
226275000 = 900000+375000 225000000+
پس دویست و بیست و شش میلیون و دویست و هفتاد و پنج هزار واژه. در این سنجش تنها درآمیزه‌یِ ریشه‌ها را با پیشوندها و پسوندها در نگریدیم، آن هم تنها با یكی از واگویش‌‌های هر ریشه. ولی درآمیزه‌هایِ دیگری نیز هست مانندِ درآمیزه‌یِ نام با کارواژه (مانندِ پیاده‌رو) و نام با نام (مانندِ خردپیشه) و نام با زاب (مانندِ روشن‌دل) و کارواژه با کارواژه (مانندِ گفت‌ُ‌گو) و درآمیزه‌هایِ بسیارِ دیگر درنگریده نشده و اگر همه‌ی درآمیزه‌هایِ شدنی را در زبان‌های هندواروپایی بخواهیم به شمار آوریم، شمار واژه‌هایی كه شاید باشنده باشد، مرز هویدایی ندارد و نكته‌ی چشم‌گیر این است كه برای دریافتنِ این میلیون‌ها واژه تنها نیاز به فراگرفتن 1500 ریشه و 850 پیش‌وند و پس‌وند داریم، در جایی که دیدیم در یك زبان سامی برای دریافتنِ دو میلیون واژه باید دست‌كم 25000 ریشه را از برداشت و آیین‌هایِ پیچیده‌یِ گردانشِ کارواژه‌ها و برگرفتن را نیز فراگرفت و در یاد داشت.
رمزِ تواناییِ زبان‌هایِ هندواروپایی در یافتن واژه‌های دانشین و بیان آرِش‌ها همان است كه گفته شد. زبان پارسی یكی از زبان‌های هندواروپایی است و دارای همان ریشه‌ها و همان پیش‌وندها و پس‌وندها است. واگوییِ نویسه‌‌‌ها در زبان‌های گوناگونِ هندواروپایی نایک‌سان است ولی این ناهم‌سانی‌ها بر پایه‌یِ شیوه‌ای استوار است. توانایی‌ای كه در هر زبان هندواروپایی هست، مانند یونانی و لاتین و آلمانی و فرانسوی و انگلیسی، در زبانِ پارسی هم همان توانایی هست. روش دانشین در این زبان‌ها بررسی شده و آماده است و برای زبان پارسی به كار بردن آن‌ها بسیار ساده است. برای برگزیدن یك واژه‌ی دانشین در زبان پارسی تنها باید واژه‌ای را كه در یكی از شاخه‌های زبان‌های هندواروپایی هست با شاخه‌ی پارسی هم‌سنجی كنیم و با آن هم‌آهنگ سازیم.


Thursday, September 13, 2007

 

٣: ٤٤. هفتمين هفته نامه: فراگير ِ ١٧ زير بخش ِ تازه ي ِ خواندني، ديدني و شنيدني



يادداشت ويراستار


جمعه بيست و سوم ِ شهريورماه ١٣٨٦


(چهاردهم سپتامبر ٢٠٠٧)


گفتاوَرد از داده هاي اين تارنما بي هيچ گونه ديگرگون گرداني ي متن و با يادكرد از خاستگاه، آزادست.



Copyright © 2005-2007. All rights reserved




١. عبدالحسين نوشين، فرهيخته، هنرمند و پژوهشگري بزرگ، قرباني ي "سياست" و "ايدئولوژي"

عبدالحسين نوشين و صادق هدايت

]تنها تصويري كه توانستم از نوشين بيابم، همين است. نمي دانم "جارو"ي ميان تصوير، چه حكايتي دارد.[


عبدالحسين نوشين هنرمند نامدار و بُنيادگذار ِ نمايش ِ نوين و جهاني در ايران، يكي از چهره هاي شاخص و استعدادهاي سرشار ِ روزگار ِ ما بود كه شوربختانه قرباني ي دستگاه ِ تباهكار ِ ايدئولوژي و سياست (چپ و راستش تفاوتي ندارد) شد. او كه مي رفت تا همگام با همسر هنرمندش لُرِتا و شمار ديگري از هنرمندان – كه بيشتر، دست‌ْْپروردگان ِ اين زوج ِ هنري بودند – عصر ِ هنري‌ي ِ تازه‌اي را در ميهن ِ ما آغازكند، در سال‌هاي آخر ِ دهه‌ي ِ بيست، به سبب ِ درگيري در جريان ِ سياسي‌ي ِ چپ ِ آن روزگار، نخست به زندان افتاد و سپس با فرار از زندان، به شوروي پناه‌بُرد.
نوشين در دوران ِ تبعيد، هرچند همواره در آرزوي ِ پي‌گيري‌ي ِ كار ِ هنري‌اش مي‌سوخت، بيكارننشست و با پيوستن به جمع ِ ويراستاران ِ شاهنامه ي فردوسي در آكادمي ي علوم شوروي، سويه ي ادبي و پژوهشي‌ي ِ استعدادش را به نمايش ‌گذاشت. البتّه "نارفيقان" ِ كشور ِ ميزبان، به دستاويز ِ پرهيز از خلل واردآوردن در به اصطلاح "روابط ِ حُسن ِ همجواري" (؟!) با نظام ِ پادشاهي‌ي همسايه‌ي جنوبي‌شان، نام ِ نامي‌ي ِ نوشين را – كه خار ِ چشم ِ كارگزاران ِ وقت در ايران بود – به گِل پوشانده و بر جلد ِ شاهنامه ي چاپ ِ مسكو، ع. فردوس را به جاي آن گذاشته بودند!
استاد ِ زنده يادم دكتر محمّد مُعين در سفري براي شركت در كنگره ي جهانيي خاورشناسان، در مسكو نوشين را ديده بود و آن "جگرْآزرده" از نيش ِ "كژدم ِ غُربت"، شمّه اي از "گِله‌هاي ِ شب ِ فِراق" را پنهاني و به دور از چشم و گوش ِ گماشتگان ِ"كا. گ. ب." با "پيك ِ صبح" ِ آمده از ميهن، در ميان نهاده‌بود. استاد مُعين، در بازگشتِ از آن سفر، روزي در دفتر ِ "فرهنگ ِ فارسي"، حكايت ِ دردمندانه‌ي ِ رنج و شكنج ِ آن بزرگْ‌مرد را برايم بازگفت. از جمله اين كه گفته بود: "سالهاست در حسرت اين كه به من اجازه دهند شبي، وَلو براي پنج دقيقه بر صحنه‌ي ِ نمايش ِ بالشوي تآتر پديدارشوم، مي‌سوزم!"
*
از نوشين بزرگ، كتاب ِ بسيارارزنده‌ي ِ واژه نامك، در گزارش واژه‌هاي دشوار ِ شاهنامه، بر جا مانده‌است كه دسته ‌كليد‌ ِِ قفلْ‌‌گشايي‌ است در دست ِ هر پژوهنده‌ي ِ حماسه‌ي ِ ملّي‌ي ِ ايران.




نوشته‌ي ِ زير را – كه فراگير ِ آگاهي‌هاي ِ چشمْ‌گيري از زندگي‌ي ِ فرهنگي و هنري‌ي ِ نوشين و همْ‌دوره‌هايش در دهه‌هاي ِ دوم و سوم ِ اين سده‌ي ِ خورشيدي است – همْ‌ميهن ِ ارجمندي (كه متأسّفانه نامش را در رايانگرم گم‌كردم) به اين دفتر فرستاده‌است كه با سپاس از او، در اين جا مي آورم.


نوشین بزرگ ترین كارگردان و هنرپیشه ي ِ بی رقیب ِ ميهن ِ ماست


نوشین با ارانی و بزرگ علوی در مجلۀ موسیقی با هدایت، صبحی، خانلری، فرزاد، مجتبی مینوی و روبیك گریگوریان در تماس كاری و فكری بود. هدایت و مینوی هر یك از لحاظی، دو شخصیّت قوی در این جمع به نظر می رسیدند. با نیما كه غُدّ و خودْ رای بود، سر ِ سازگاری نداشتند. خانلری در میان آن ها جوان تر و فرزاد گوشه گیرتر بود. صبحی شوخ و دنیا دیده و سردوگرم چشیده و شیرین سخن بود. فرهنگیان چاپلوسی مانند فروزانفر، اورنگ، حكمت، صدیق اعلم، صورتگر، مرآت، شفق و یاسمی و امتْال آنها كه عتبه بوس رضا خان بودند و نیز دستگاه پرورش افكار، سخت مورد استهزای این جوانان دانا و هوشمند بودند. در مجلۀ موسیقی، در واقع دنباله اپوزیسیون زندان قصر رحل اقامت افكنده بود؛ ولی بعدها هر یك راه دیگری رفتند: نوشین و هدایت به اصول انسانی خود وفادار ماندند، مجتبی مینوی در ایام جنگ، گویندۀ رادیو بی . بی. سی شد و تنها به نام محققی عالی مقام، از او نامی باقی مانده است.
صبحی سرانجام قصّه‌گوی رادیو شد. نیما از دوستان كهنه كناره گرفت و چهره خود را به عنوان شاعر نوآور انقلابی حفظ كرد و از جبهه سائی پرهیز داشت. خانلری پس از دورانی رو آوردن به نثر، به سوی دستگاه رفت و از نازپروردگان دربار محمّد رضا و فرح شد. روبیك گریگوریان ویلونیست پرقریحه به امریكا رفت...


متن ِ كامل ِ اين گفتار را در اين نشاني بخوانيد:
http://www.ghadimiha.com/?id=-1387349721


٢. نقدي ساختارشناختي بر دو شعر ِ سروده ي ِ مجيد نفيسي


نوشته ي ِ علی صیامی


متن شعرها را در اين جا:
http://asar.name/2000/08/blog-post_4379.html
و نقد ِ آنها را در اين جا:
http://asar.name/2000/09/blog-post_04.html
بخوانيد.


٣. داستاني از نويسنده اي همْ روزگارمان با صداي او




محمّد کلباسی زاده ي اصفهان است. او از دهه‌ی چهل آغاز به چاپ نقدها و داستان‌هایش در مجلّه هاي ادبی کرد و با پيوستن به جَرگه ي جُنگ ِ اصفهان، راه و روش ویژه‌ی خود را یافت. کلباسی در داستان‌هایش مضمون‌های اجتماعی را بازتاب می‌دهد. از كارهاي او می‌توان به مجموعه ي داستان سرباز کوچک، سال ۱۳۵۸ (که متأسفانه پس از آن دیگر اجازه ي چاپ نگرفت)، مجموعه ي داستان مثل سایه، مثل آب، سال ۱۳۸۰ و ترجمه‌ی مشترک با م. دانشور با عنوان ِ ادبیات و سنّت‌های کلاسیک (در دو جلد ) اشاره کرد. کلباسی همچنین شماري گفتار و نقد ِ ادبي دارد که در نشریّه هاي لوح، آدینه، زنده‌رود، کارنامه، ایرانشناسی و جُز آن، چاپ شده است. يكي از درحشان ترين بررسيها و نقدهاي ادبي ي او رنج ِ آز: نگاهي ديگر به داستان ِ رستم و سهراب ِ شاهنامه نام دارد كه خود، آن را در دومين همايش ايران شناختي در دانشگاه ِ سيدني در استراليا ( ١٧ تا ٢٦ بهمن ١٣٧٦) خواند و سپس، نخست در فصلنامه ي ايران شناسي ١٠: ١، مريلند، آمريكا - بهار ١٣٧٧ و ديگرباره در ماهنامه ي ِ كارنامه ١: ٨، تهران - آبان و آذر ١٣٧٨ به چاپ رساند.


داستان دادا نوشته ي ِ محمّد کلباسی را با صدای نویسنده در اینجا بشنوید
متن داستان را در اینجا بخوانید


خاستگاه:

http://www.ketabkhaneyegooya.blogspot.com/

http://www.radiozamaneh.org/literature/2007/08/post_373.html


٤. رُستمْ زادي يا "سِزاريَن": رويكردي بنيادْشناختي


در شاهنامه ي فردوسي، درباره ي زادن ِ رُستم، فرزند ِ زال و رودابه، چُنين آمده است:
]هنگام ِ فرارسيدن ِ زمان ِ زايش ِ رودابه، زايمان به گونه اي طبيعي صورت نمي‌پذيرد و رودابه‌ي ِ باردار ِ رستم ، دچار ِ رنج و شكنجي سخت مي‌شود. پس زال، ناگزير سيمرغ، پرورش‌كار و ياور ِ خود را فرامي‌خواند و از او چاره مي جويد و سيمرغ، شيوه ي زايمان ِ غير ِ طبيعي را بدو مي آموزد و زال، با همْ‌دستي‌ي كارآزمودگان، اين كار ِ شگفت و دشوار را به سرانجام مي‌رساند.[
".......................................
نيايد به گيتي ز راه ِ زَهِش / به فرمان ِ دادار ِ نيكي‌دَهِش
بياور يكي خنجر ِ آبْ‌گون / يكي مرد ِ بينادل ِ پُرفَسون
نُخُستين به مَي ماه را مست‌كن / ز ِ دل بيم و انديشه را پَست‌كن
تو منگر كه بينادل افسون‌كند / به صندوق تا شير بيرون‌كند
بكافَد تُهي‌گاه ِ سَرو ِ سَهي / نباشد مرو را ز ِ دردْ آگهي
وُزان پس بدوز آن كجا كرد چاك / ز ِ دل دوركن ترس و تيمار و باك
گيايي كه گويمْت با شير و مُشك / بكوب و بكن هر سه در سايه خُشك
بساي و بيالاي بر خستگي‌ش / ببيني همان روز پيوستگي‌ش
برو مال از آن پس، يكي پَرّ ِ من / خُجسته‌بُود سايه‌ي ِ فَرّ ِ من
...........................................
بيامد يكي موبَدي چربْ‌دست / مر آن ماهْ‌رُخ را به مَي كرد مست
بكافيد بي‌رنج پَهلوي ِ ماه / بتابيد مَر بچّه را سر ز ِ راه
چُنان بي‌گزندش بِرون‌آويد / كه كس در جهان اين شگفتي نديد
...........................................
"
(شاهنامه، به كوشش ِ جلال خالقي مطلق، دفتر ِ يكم، صص ٢٦٦- ٢٦٧)


چنان كه در اين بيتها مي بينيم، فردوسي نام ِ ويژه اي بدين شيوه ي زايمان نداده و – تا جايي كه من مي دانم – در ديگرْ خاستگاههاي فرهنگ كهن ما، سخني از اين روش گفته نشده و نمونه اي از آن، آورده نشده است.
در دوران ما، در كليدواژه هاي دانش ِ پزشكي، وامْ واژه ي "سِزاريَن" (به پيروي از باختريان) به كار مي رود وعموم مردم نيز چيزي جز آن نمي گويند. تنها جداگانگي، زبانْ زدِ مردم سيستان (هم شهريان رُستم) است كه اين گونه زادن ِ كودك را "رستمْ زادي" مي گويند.



A caesarean section (AE cesarean section), or c-section, is a form of childbirth in which a surgical incision is made through a mother's abdomen (laparotomy) and uterus (hysterotomy) to deliver one or more babies. It is usually performed when a vaginal delivery would put the baby's or mother's life or health at risk, although in recent times it has been also performed upon request.
http://en.wikipedia.org/wiki/Cesarean



اين درآمد، ١٢ زيربخش دارد كه بخش دهم آن
[Caesareans in fiction]
(سزارين در داستان)
ناميده شده و در آن، آمده است:



The first caesarean section according to mythology was performed by Apollo on his lover Coronis when he delivered Asklepios.
In Persian mythology, Rudaba's labour of Rostam was prolonged due to the extraordinary size of her baby. Zal, her lover and husband, was certain that his wife would die in labour. Rudaba was near death when Zal decided to summon the Simurgh. The Simurgh appeared and instructed him upon how to perform a caesarean section, thus saving Rudaba and the child, who later on became one of the greatest Persian heroes.
A caesarean section appears in Shakespeare's play Macbeth. Macbeth hears a prophecy that "none of woman born shall harm Macbeth," an impossibility, but later finds out that MacDuff was "from his mother's womb untimely ripp'd," the product of a caesarean section birth (not unlike Robert II of Scotland).
The stillborn child of character Katherine Barkley is delivered by caesarean section in the Hemingway novel A Farewell to Arms.
In the video game Metal Gear Solid 3: Snake Eater, a main character called 'The Boss' exposes a c-section scar to Naked Snake (The player's character). The scar is possibly from a blundered procedure and runs from the abdomen to the breasts, and is in the shape of a snake.
In Alexandra Ripley's "Scarlett", the main character, Scarlett O'Hara, has a caesarean section performed by a so-called "medicine woman". She almost miraculously recovers after giving birth to a girl.
In the novel, Midwives, by Chris Bohjalian, midwife Sybil Danforth, stranded with a labouring mother in a storm, performs a caesarian section when the mother dies in order to save the child. The story revolves around the court case that ensues when doubts are raised as to whether the mother was in fact dead at the time of the surgery or the midwife made a mistake.
In the novel Restoration set in Britain of the 1660's the surgeon protagonist delivers his own daughter by caesarean, but the mother dies shortly thereafter.



خاستگاههاي بازبُردي ي اين گفتار، در اين نشاني آمده است:
http://en.wikipedia.org/wiki/Cesarean#Caesareans_in_fiction
*
درباره ي "رستم زادي"، اين پيوند نيز آگاهي هاي سودمندي را در بر دارد:
http://www.nlm.nih.gov/exhibition/cesarean/cesarean_2.html


٥. اندوهْ سرودي از شاعري شيواسخن: پژواك بانگ ِ زمانه




رضا مقصدی

غمهای شهریور


یکباره گویی آسمان، امشب تَرَک خورده ست.
انگار امشب، هر ستاره آتش ِ آهیست.
از رویش ِ رنگین ترین آواز
مهتاب هم خالیست.


در روبروی آرزوی دیشبم، امشب
در روبروی رنگ ِ رؤیاهای دیروزین
در جستجوی آن درختانی که در پاییز روییدند
در جستجوی سایه- سارانی که با من مهربان بودند.


اما کجای سینه ی خورشید را باید بجویم من؟
وقتی که نور ِ نامهایم نیست.


دیری ست نیمی این دل ِ غمناک
همواره تاریک است
روشن ترین مهتاب هم چندی فراز ِ جان ِ بی تابم
آبی ِ شعرش را فرو می بارد و ناگاه
از بارش ِ پیگیر می مانَد.


زخم ِ تبر بر هر درخت ِ تر
جان ِ مرا - در ابتدا - آشفت و پرپر کرد
چندان که مهر ِ سایه- ساران نیز
تاریک گشت و داستانی تیره تر سرکرد.


این ست اندوه ِ دلم ابریست بارانی
بر هر کجا در هر نفس - خاموش - می بارد.


وقتی که زخمی در نهانجای دلت پیوسته بیدارست
با من بگو آیا
من با کدامین لحظه ی سرشار
شادابی ِ چشم ِ غزل- افشان ِ مستی را توانم زیست؟


با من پیام ِ سبز ِ باران بود
با آن درختانم هوای ِ صبح ِ فروردین
اما چه باید کرد با غمهای ِ شهریور؟


باور کن ای خورشید!
آن شب که سقف ِ آسمان، آنجا تَرَک خورده ست
اینجا دلم مرده ست.


پنجشنبه ١ آبان ١٣٨٢/ ٢٣ اکتبر ٢٠٠٣


٦. «پيوند ِ اخترشناختي ي ايراني - تُولِدُيي و نوزايش ِ اروپايي»: سخن ِ استادي ايراني در يك همايش ِ دانشگاهي ي اروپايي


دوست دانشمند ِ گرامي آقاي دكتر محمّد حيدري ملايري، استاد ِ نِپاهشگاه ِ (رصدخانه ي ِ) پاريس، در پيامي مهرآميز به اين دفتر، از حضور و سخنراني ي خود در نوزدهمين همايش ِ ساليانه ي "آكادمي ي اروپا" زير عنوان ِ گفت و شنود ِ سه فرهنگ ]ايراني- عربي- اسپانيايي[ و ميراث ِ اروپايي ي ِ ما (بوته ي ِ آزمايش ِ تُولِدُ در گستره ي فرهنگ و سپيده دم ِ نوزايش) آگاهي داده اند.
عنوان ِ سخنراني ي استاد ِ شايسته ي ايراني در اين همايش دانشگاهي ي جهاني – كه از دوم تا پنجم سپتامبر٢٠٠٧ در تُولِدُ در اسپانيا برگزار شده – پيوند ِ اخترشناختي ي ِ ايراني - تُولِدُيي و نوزايش ِ اروپايي بوده است.

شركت استاد حيدري ملايري در همايش اسپانيا و سخن ِ روشنگر ِ ايشان به منزله ي نماينده ي سزاوار ِ فرهنگ ِ ايراني، مايه ي خشنودي و سرافرازي ي ِ همه ي ِ ايرانيان ِ دوستدار ِ فرهنگ و خواستار ِ شناساندن و فرازبردن ِ ارزشهاي دانشي و فرهنگي ي ايراني در پهنه ي ِ جهاني است.
با آرزوي ي كاميابيهاي هرچه بيشتر براي اين هم ميهن ِ فرهيخته، متن ِ پيام ِ ايشان را – كه فراگير ِ پيوند به سخنراني شان نير هست – در پي مي آورم و خوانندگان ارجمند ِ اين تارنما را به خواندن ِ اين سخن و بهره گرفتن از آن، فرامي خوانم.

....................................
I was invited to give a talk at the Academia Europaea 19th AnnualConference “The Dialogue of Three Cultures and our European Heritage”(Toledo Crucible of the Culture and the Dawn of the Renaissance), 2-5 September 2007, Toledo, Spain.
The title of my paper was: The Persian-Toledan Astronomical Connectionand the European Renaissance. And you can find it at:
http://aramis.obspm.fr/~heydari/divers/MHM_Persia_Toledo.pdf


I thought you may find it interesting; it is aimed at non specialistesand contains many information about various aspects of Persian cultureand science, as well as linguistic matters.
Thanks for your comments,if any.


Bâ behtarin dorudhâ,

M. Heydari-Malayeri




٧. نمود ِ ويژگيهاي ِ والاي ِ انساني در سنگْ نگاره هاي ِ تخت ِ جمشيد


نكته هاي باريك تر از موي زير را همْ ميهن ِ ناشناخته اي بدين دفتر فرستاده است كه با سپاس از او در اين جا مي آورم.



در سنگْ نگاره هاي ِ تخت ِ جمشيد:


.هیچ كس خشمگين نیست *


.هیچ كس سوار بر اسب نیست *


هیچ كس در حال تعظیم نیست. *


.هیچ كس سرافكنده و شكست خورده نیست*


.هیچ قومی بر قوم دیگر برتر نیست*


هیچ تصویر خشنی وجود ندارد. *


* از افتخارهای ایرانیان این است كه هیچ گاه برده داری در ایران مرسوم نبوده است. در ميان صدها پیكره ی تراشیده شده بر سنگهای تخت جمشید، حتّا یك تصویر برهنه و عریان ديده نمي شود.



٨. درکجاى جهان‌ايستاده‌ايم؟: حكايت ِ سختْ كوشي ها و دلْ تنگي هاي يك نويسنده ي ايراني ي دور از ميهن



گفت و شنود مريم منصوري با شهريار مندني پور (نشريافته در روزنامه ي حيات ِ نو)



"كاش مي‌‌شد حس كنيد كه چقدر دلم تنگ است
براي نوشتن ِ يك صفحه از داستاني مانند «باران ِ
اندوهان » يا «رنگ ِ آتش نيمروزي» يا «اگر فاخته
را نكشته باشي»، توي ِ زيرْزمين ِ خانه ام، توي ِ وطنم!"
(شهريار مندني پور)



متن ِ گفت و شنود را در اين جا بخوانيد:
http://www.hayateno.org/Detail.aspx?cid=101366&catid=563


۹. ستايشْ- سوگْ- سرود ِ انساني و همدلانه ي يك ايراني ي آزاده براي «لوچيانو پاواِِرُتي»

Luciano Pavarotti 1935-2007



«..............................
ري را ... ري را
دارد هواي ِ آن كه بخواند
در اين شب ِ سيا.
او نيست با خودش،
او رفته با صدايش؛ امّا
خواندن نمي تواند.»


(نيما يوشيج، از شعري به نام ِ ري را در مجموعه ي ِ
نمونه هايي از شعر نيمايوشيج، جيبي، تهران - ١٣٤٢)



در هفته اي كه گذشت، جهان يكي از بزرگترين هنرمندان اين روزگار را از دست داد و سوگوار ِ خاموشي ي مردي شد كه به راستي مي توان او را بانگ ِ رساي آزادگي و آدمي خويي و هنر و فرهنگ ِ انساني ناميد. لوچيانو پاوارُتي – چُنان كه از سرشت ِ هنر و فرهنگ مي سزد – خُنياگري جهانْ شمول بود و هر انساني در هر بخش از گستره ي جهان، بر بال ِ آواز ِ بلند ِ او به فراخناي ِ آزادي و همْ زيستي ي آشتي جويانه ي آرماني پروازمي كرد. ايرانيان دوستدار فرهنگ و هنر انساني نيز در اين زُمره بودند.
استاد فرهيخته، هنرمند و پژوهشگر، دكتر پرويز رجبي، در ستايشْ - سوگْ - سرودي زيبا و دلْ نشين، سهم ايرانيان را در برخورد با اين رويداد و اندوه ِ از دست رفتن ِ هنرمند ِ بزرگ ِ اين عصر، به خوبي بيان داشته است.




ناتنی ها (٣٤)
پاوارُتی تنی به توان ِ تنی!


پاوارُتی برادر ِ تنی ِ من بود.
توی یک کوچه زندگی می کردیم.
وقتی که هوا ابری می شد،
باهم غصّۀ مرغوبی را هضم می کردیم.
هردو حیای چشم کفترهای چاهی را
و قمری ها را می شناختیم.
او بوی درخت بیدْمُشک را
مثل من مو به مو می شناخت.
هردو دوست داشتیم ساعت ها به آسانی
سهم خودمان را از دریا برداریم.
هردو بادبادک می شدیم
و برای نوازش هوا
پا را از گلیم خودمان بیرون می گذاشتیم.
هردو به غیرت توفان احترام می گذاشتیم
و از فروتنی ِ نسیم لذت می بردیم.
هردو دلْ بستۀ صدای انسان بودیم
و هردو هر صدای رسایی را
به هزاردستان ها نشان می دادیم.
من و پاوارُتی برادران تنی بودیم.
ما در خواب برای صدای هم لالایی می گفتیم.
ما نشاط را پشت پلک هایمان اسیر نمی کردیم.
ما لفظ اسارت را به آزادی عادت داده بودیم.
پاوارُتی برایم توراندخت را می خواند...
و من برای او صدای دلکش و تاج را تقلید می کردم...
حالا اگر صدای دلکش را در شب های تهران بشنوم،
جای پاوارُتی خالی خواهد بود.
او برادر تنی من بود.
او هم مرد تالار بود و هم مرد میدان.
او سنّت آواز را با سنّت آزادگی عوض کرده بود.
دستار او هیچ گاه گره نخورد
تا آزادی شرمنده نشود...
به خود ببالد...
ما از یک مادر زاده شده بودیم!


براي آگاهي ي بيشتر از زندگي و هنر ِ «پاوارُتي»، به اين پيوند روي بياوريد:




http://www.google.com/search?q=Pavarotti&rls=com.microsoft:*:IE-SearchBox&ie=UTF-8&oe=UTF-8&sourceid=ie7&rlz=1I7IRFA




و براي شنيدن ِ دو نمونه ي كوتاه از بانگ ِ بلند ِ دلكش ِ اين ناقوس ِ بيدارباش ِ هنر و فضيلت ِ انساني و تماشاي صحنه هاي هنرنمايي ي او، به فيلمهايي كه نشاني هاي آنها را در پي مي آورم، بنگريد:


YouTube - Pavarotti - Nessun Dorma
Nadie interpreta Nessun Dorma como él.06/09/07 Pavarotti nos ...


Watch video - 3 min 10 sec - www.youtube.com/watch?v=VATmgtmR5o4


YouTube - James Brown & Pavarotti
James Brown & Pavarotti live!!! This incredible performance ...


Watch video - 5 min - www.youtube.com/watch?v=VCIyzNISw1Q



١٠. گزارش ِ يك رويداد ِ فرهنگي در ميهن: شب ِ ايتالو كالوينو در تهران




متن گزارش ِ شب ِ شناخت و بزرگداشت ِ ايتالو كالوينو، نويسنده ي ايتاليايي در تهران را كه از دفتر ماهنامه ي بُخارا به اين دفتر رسيده است، در پي مي آورم.

پنجاه و هفتمين نشست از شب هاي مجلۀ بُخارا به نقد و بررسي « ايتالو كالوينو » نويسنده معاصر ايتاليايي اختصاص يافته بود .
بيشتر آثار كالوينو در ايران توسط ليلي گلستان ، بهمن محصص ، مژده دقيقي ، رضا قيصريه ، مهدي كابلي ، محسن ابراهيم و ... به فارسي ترجمه شده است.
كالوينو عصر ادبي دنياي معاصر را عصري متفاوت و شتابزده مي داند. او معتقد است موضوع ادبيات بحث درباره واقعيت دنياست ، درباره قاعده اي پنهاني است . شيوه خاص كالوينو جايگاه ويژه اي در ميان رمان نويسان اروپايي به او داده است . شيوه اي كه تخيل نيرومند ، طنز پاك و ظريف و توجه نزديك به واقعيت و تاريخ را درهم مي آميزد.
در شب « ايتالو كالوينو » دكتر روبرتو توسكانو درباره ويژگي هاي كالوينو در ادبيات ايتاليا ، مهدي سحابي درباره ديدگاههاي كالوينو سخن گفت ، فرناز حائري زندگينامۀ خود نوشت كالوينو را خواند و آنتونيا شركاء ، فيورنزو گراستا ، محمد رضا فرزاد و ايمان منسوب بصيري زمينه هاي ديگري از كالوينو را مورد بحث قرار دادند و در بخش پاياني فيلم مستندي از زندگي كالوينو به نمايش درآمد.
« شب كالوينو » با همكاري كتاب خورشيد چهارشنبه بيست و يكم شهريور ماه در ساعت پنج بعد از ظهر در خانه هنرمندان برگزار شد.


١١. بازْنشر ِ يك متن ِ دانشگاهي‌ي ِ گاهان‌ْْپژوهي و اوستاشناختي


از دفتر انتشارات ققنوس در تهران آگاهي رسيد كه كتاب ِ رهيافتي به گاهان ِ زرتشت و متنهاي نواوستايي، پژوهش ِ هانس رايشلت، دانشمند آلماني به گزارش ِ نگارنده ي اين يادداشت، در فرآيند ِ بازْچاپ قرارگرفته است.



اين كتاب كه در سال ١٣٨٣ به چاپ رسيد، با پذيره ي پرشور ِ دوستداران ِ فرهنگ ِ كهن ِ ايراني رو به رو گرديد و به عنوان ِ متن ِ درسي ي دوره ي كارشناسي ي ارشد ِ زبانهاي باستاني ي ايران در دانشگاه تهران برگزيده شد و همه ي شمارگان ِ آن در يك سال به فروش رسيد، به سبب پاره اي دشواريهاي فنّي، تا كنون به چاپ دوم نرسيده بود. خوشبختانه اكنون امكان ِ اين كار فراهم شده است و اميدمي رود كه به زودي از چاپ درآيد و در بازار ِ كتاب به خواستاران، عرضه گردد.


١٢. حكايت رنج و شكنج ِ نسلهاي معاصر



" ناتني ها"ي ِ ٣٥ تا ٣٧ كه را -- كه مانند ديگر يادداشتهاي استاد رجبي خواندني و نكته آموزست -- با سپاس از ايشان، در پي مي آورم:


ناتنی ها (٣٥)


ما بچه های خوبی بودیم!...


ناتنی هایی که امروز سخنش را به میان می کشم، یکی از دل مشغولی های قدیم من است. اما همیشه به خاطر آبروی سال های بیست و سی از طرحش خودداری کرده ام. امروز بعد از ظهر یاری دبستانی آمد به سراغم. موضوع را مطرح کردم و ساعت ها با درد تعریف کردیم و خندیدیم! موضوع برمی گردد به دبستان ها و دبیرستان های سال های بیست و سی. روزگار فصل مشترک دو روزگار متفاوت. روزگاری که به باور من نسل من، که تعیین کننده ترین نسل صد سال اخیر است، آرام آرام، اما پیوسته باهنجارهای فرهنگی و مدنی ناتنی خوگرفت و با آن دمساز شد. شاید طرح مساله برخی را بیازارد، اما من برآنم همۀ دشنام ها را به جان بخرم و در حد توانم به ریشه های «ناتنی ها» بپردازم و زخم ها را بازکنم. و بر این باورم که حتی برای این کار خیلی دیر کرده ایم. واقعیت این است که نسل من در روزگار فصل مشترک، آموزگاران و دبیران آموزگار و دبیر نداشته است. پیداست که در این جا استثناها مطرح نیستند. دانشسراهای مقدماتی و دانشسراهای عالی تازه به بار نشسته بودند و آموزگاران و دبیران فارغ التحصیل هنوز خود آکنده از زخم بودند و عملا هنوز به آموخته هایشان خو نگرفته بودند. به ویژه این که دانشسراها کمک هزینه می دادند و شرکت کنندگانشان از لایه های فقیر و بی بضاعت مادی و معنوی بودند و از بد حاثه به دانشسراها روی آورده بودند... آری! آموزگار و دبیر پخته و کارآمد یا کمیاب بود و یا نایاب. من خودم دیپلم دبیرستانم را با دبیر دبیرستانم به صورت امتحان داوطلب گرفته ام!... پیداست که ما در هر حال مدیون آموزگاران و دبیران خود هستیم، اما مدیون آن چه که برما گذشته است نیستیم. ممکن است برخی سیاسی کار، گناه را به گردن دولت بیاندازند. من عقیدۀ چندانی به این اتهام ندارم! دولت به آموزگار نمی گفت که برای اشتباهی کودکانه و کوچک، انگشت های دست های کوچک و ظریف کودک هشت ساله را، که می توانست از وحشت قالب تهی کند، به دست «غول پیکر» خود بگیرد و مداد شش وجهی را در میان انگشتان شکنندۀ او قرار دهد و آن قدر انگشت ها را به مداد بفشرد تا صدای «قرچ» آن ها را بشنود و روزها شاهد انگشت های کبود او باشد... ما در کلاس ششم دبستان آموزگاری داشتیم که به کوچکترین بهانه ای اوقات تلخی راه می انداخت و نا گهان، مانند باربرهایی که روی وانت می پرند، می پرید روی میز و آن قدر بر سر و شانه های کودک «کنهکار» لگد می کوبید تا خود خسته شود... ما در همین کلاس معلمی داشتیم که برادرش دکان پنچرگیری داشت. او در دکان برادرش از تیوب طایر ماشین باری شلاقی برای خودش بریده بود به پهنای یک «آیپاد» برخی از بچه های امروز و یا خمیر «لازانیا»! وارد کلاس که می شد، خوش داشت به دلیلی غیر مترقبه یکی دوتا از ماها را کباب کند، تا بتواند چند دقیقه ای از شلاقش دل بکند... ما آموزگاری داشتیم که برای چوب زدن از کف دست خوشش نمی آمد. پشت دست را بیشتر خوش داشت. دستور می داد با انگشت های کوچکمان غنچه درست کنیم و بعد او به نُک انگشت هایمان می نواخت که به دلمان می ریخت. دولت مسلما چنین دستوری را نداده بود...در دبیرستان رئیس دبیرستانی داشتیم که هر وقت از شاگردی ناراحت می شد، سر او را میان دست های نیرومندش می گرفت و بعد یکی از گوش های او را حدود یک دقیقه می جوید. بعد یکی را می فرستاد دفتر تا مرکور کرم و یا تنتور ید بیاورد. همیشه گوش چندتا از بچه مثل خرمالو قرمز بود... توی راهرو همیشه جلوی در هر کلاس دو سه تا بچه بود که آموزگار و یا دبیر وقت نکرده بود کتشان بزند. این محکومان صبر می کردند تا ناظم حوصله کند و برای کتک زدن سرکشی کند. البته این کتک تا حدودی آسان و بی گفت و گو سپری می شد. ناظم سر می رسید و از روی نظم به انتظار بچه های محکوم پایان می داد. کسی بابت کتک خوردن خجالت نمی کشید. قبح قضیه ریخته بود. مثل الان که در حالی که به صدای بلند به افسر پلیس غایب دشنام می دهیم، وارد بانک می شویم و پول جریمه را می پردازیم و به حاضران در بانک حالی می کنیم که باز جریمه شده ایم!... جریمه شدن قبحی ندارد!... فلک شدن آیین ویژه خود را داشت. مثل اعدام باید در حضور جمع انجام می گرفت. همۀ بچه ها را صف می کردند و دانش آموز را به فلک می بستند و فراش را می گفتند که شلاق بزند... و از خود دانش آموزی که شلاق می خورد می خواستند که به صذای بلند و رسا شلاق ها را بشمرد... آموزگاران و دبیران ما گاهی در کوچه و بازار و روزهای تعطیل هم ما را راحت نمی گذاشتند و با دیدن عملی کودکانه می بستندمان به کتک. اگر در می رفتیم، روز بعد در مدرسه هیچ گناهی مشمول مرور زمان نمی شد... سالی چند بار هم شاهد کتک کاری معلم ها بودیم. بیشتر سر مسائل آرمانی و حزبی!.. ما همۀ آموزگاران و دبیرانمان را از ترس دوست داشتیم. چاپلوسی ناشی از ترس شیوۀ رایج بود... با این همه هیچ معلمی به هنگام کتک زدنمان خجالت نمی کشید. خجالت رسم نبود... ما در حال گذراندن دوره های ناتنی شدن بودیم... نسل من، کم و بیش همه، چنین خاطره هایی دارند. البته ممکن است در شهرهای گوناگون، شیوه ها اقلیمی باشند. همدوره ای های همشهری من می دانند که من بسیاری از رفتارهای ناتنی تراش را از قلم انداخته ام!... با این همه، احسنت به ما که بچه های خوبی بوده ایم و به ناتنی شدن بسنده کرده ایم! شهر ما حتی یک اسباب بازی فروشی نداشت. ما همه به اندازۀ قدّمان زنجیر و چماق و پنجه بُکس داشتیم. بعضی هم چاقوی ضامن دار!


ناتنی ها (٣٦)


خط خو ش و شیون!


در تاریخ آمده است که میرزا بزرگ قائم مقام، یکی از بزرگ ترین وزیران تاریخ دور و دراز ما، معاهدۀ ترکمن چای را به خطّ ِ خوش ِ خویش نوشت! و از وقتی که با دو دوتا چهارتا آشنا شده ام، با این شیون رو به رو بوده ام که حکومت بی لیاقت قاجارها هفده شهر آذربایجان را به روسیّۀ تزاری باخته است. و در تاریخ آمده است که افغان ها به ایران حمله کردند و حکومت صفویّه را فروپاشاندند و نادرشاه افشار، افغان ها را از ایران بیرون راند. و در تاریخ می خوانم که در زمان حکومت بیهودۀ قاجارها، افغانستان به دسیسۀ دولت فخیمۀ انگلستان از
مام میهن جداشد! راستی را این چه رفتاری است با تاریخ؟ مگر تاریخ هم با ما ناتنی است؟


ناتنی ها (٣٧)

كالبدشناسي جان و مال و ناموس مردم

يكی از اصطلاح‌های معروف مردم ايران‌، اصطلاح «جان و مال و ناموس‌» است‌، كه هنوز هم گاهی شنيده مي‌شود و پيداست كه اين اصطلاح به گونه‌ای خيلي پررنگ در كرانه‌های خاطرات تاريخي مردم لنگر انداخته است‌. و چون بيشترين حجم ظرف تاريخ را داستان شاهان و اميران انباشته است‌، مقولة «جان و مال و ناموس‌» هرگز نمي‌توانسته است دستخوش فراموشي شود. زيرا تقريباً در همۀ لشكركشي‌های تاريخ‌، توجه به «جان و مال و ناموس‌» و يا به عبارت ديگر كشتار، غارت و تجاوز به ناموس مردم‌، برنامه‌ای مطرح و روزمره بوده است‌. شگفت انگیز است كه مورخان به هنگام ستايش از دادگری شاهان و اميران‌، بي‌درنگ از توجه آن ها به حراست از جان و مال و ناموس مردم سخن رانده‌اند. به گونه‌ای كه گويا حراستی وجود نداشته است و جان و مال و ناموس رعيت مباح بوده است و شاهی دادپرور، لابد انگيخته از خاطرات تاريخی تلخ و آزاردهندة خود، شايد هم از سر سيری‌، به اين فكر استثنايی افتاده است كه جان‌ها و مال‌ها و ناموس‌های مردم مي‌توانند از آن خود آنان باشند و در اختيار خودشان قرار گيرند. يعني هنگامی كه شاهی روا داشته است كه رعيت اجازه داشته باشد كه تنها خودش از مال قانونی خودش استفاده كند، برايش وجاهت دادگری فراهم آمده است‌! يعني استفادة از حق قانونی چيزی نبوده است كه به خودی خود وجود خارجی داشته باشد! يعنی رعيت می‌بايست سال‌ها و قرن‌ها بر در ارباب بی ‌مروت دنيا بنشيند تا تصادفاً خواجه‌ای‌، كه در حقيقت صاحب اصلی جان و مال و ناموس مردم بوده است‌، به درآيد! مي‌گذريم از چشم‌هايی كه شاهان و اميران از رعيت خود كنده‌اند تا خشم خود را فرونشانند. بسا كه قناعت شاهان و اميران به ربودن چشم و باقی گذاشتن جان موهبتی بوده است بزرگ‌! يك بار هنگامی كه جلاد گردن رعيتی را در حضور ملوكانۀ مرحوم جنت مکان شاه عباس زد، يكی از ياران و مصاحبان شاه از هيبت صدای تيغ جلاد، يك آن چشمان خود را بست و به اصطلاح پلک زد. اين حالت از نظر شاه عباس دور نماند و به او برخورد و بي‌درنگ دستور داد تا چشمان آن بلندپايه را درآوردند، كه چرا چشم نداشته است كه ببيند كه او سر ناقابل يكی از رعايای خود را مي‌زند! ظاهراً مرحوم شاه عباس نه مقدونيايی بود، نه عرب و نه مغول‌! نادرشاه افشار هم همين طور! اين هم گفتنی است كه گاهی شاهان و اميران‌، صاحبان اصلي جان و مال و ناموس مردم‌، دختران و زنان مردم و زير دستان خود را، برای نشان دادن مرحمت و يا سرسپردگی خود، مانند زيرة كرمان و قالی كاشان و يا تحفة مرو، به سوقات می ‌فرستادند! اين سوقاتی ‌ها و يا پيش‌كشی ‌ها معمولاً پس از شكست دادن دشمن و در جبهة جنگ به دست مي‌آمدند. شاهان و اميران حتی به هنگام بازگشت از جبهه‌، از آوردن اين نوع سوغاتی براي حرم خود و پسران خود نيز غافل نمی‌ماندند، كه البته در اين صورت دست‌چين كردن هم مطرح بوده است‌! آوردن شاهد ملال آور است‌. حتماً كوره‌راه‌ها و شاهراه‌های تاريخی ايران شاهد بسياری از دختران و زنان اندوهگين و كجاوه‌نشين، در راه سرنوشتی ناپيدا بوده‌اند. و بسا كه كاروانی آهسته، سرانجام‌، آرام جانی را از چشم‌انداز افسرده ربوده است‌. گاهی هم داستان دختران و زنان سوقاتی‌، پس از صيغل‌، ماية داستان‌هايی ماندگار شده‌اند. از لابه‌لای تاريخ گذشتۀ ايران چنين برمي‌آيد كه حقوق سپاهيان معمولاً بيشتر بستگی داشته است به حاصل كار آن‌ها. در حقيقت و در عادت خدمت در سپاه چيزی بوده است قرارداد‌. سپاهی و سردار سپاه‌، شايد بي‌آن‌كه دربارة حقوق گفت‌وگويي كرده باشند، توافق مي‌كردند كه برای مدت نامحدودی‌، دست كم تا پايان جنگی كه در پيش بود، با يكديگر همكاری داشته باشند. سپاهی مي‌دانست كه اگر در جنگ پيروز شوند از غنيمت جنگی بي‌بهره نخواهد بود و سيورسات در طول لشكركشی و جنگ هم بنا بر عادت بر عهدۀ شهرها و روستاهای ميان راه خواهد بود. يعني جان و مال و ناموس رعيت سر راه‌. لابد كه سپاهيان ساده‌، خود نيز روزگاری بر سر راه لشكركشی اميری از دور آمده قرار داشته‌اند و ميیتوانسته‌اند با حاطرات سنگين خود دشنۀ خود را تيزتر كنند. همين هموارگی در در خطر بودن جان و مال و ناموس مردم است‌، كه اندكانه زيان‌های جبران‌ناپذيری را به بنيۀ مدنی‌، فرهنگی و ارزش‌های سنتی ايرانيان تحميل كرده است و زير ساخت مدنيت و فرهنگ را به سستی گرايانده است‌. و پديدۀ ناتنی بودن را پرورانده است‌. قاجارها كه برای اجاره دادن جان و مال و ناموس مردم به شاهزادگان حرمسرای خود اجاره‌نامۀ رسمی هم صادر مي‌كردند، يك‌شبه ره هزارساله نپيموده بودند و عادت خود را از سر راه كاخ گلستان نيافته بودند! *آیا پس گرفتن وجاهت جان و مال ناموس مردم، مانند ساختن سد عظیمی بر کارون، به بودجۀ هنگفتی و فن آوری هایی پیچیده نیاز دارد، یا با یک کلمۀ «انصاف» می توان قال قضیه را کند؟


با فروتنی


پرویز رجبی


١۳. برگ ِ زرّيني از تاريخ ِ دانش در ايران ِ معاصر: گوشه اي از كارنامه ي يك استاد ِ ممتاز


آنچه در زير مي آيد، ِ گزينه اي از كتاب ِ استاد ِ عشق، نوشته ي آقاي ايرج حسابي، فرزند ِ زنده ياد دكتر محمود حسابي (تهران- ١٢٨١، پاريس- ١٣٧١)، استاد ِ نامدار ِ رياضي و فيزيك است كه آقاي بابك سلامتي، بدين دفتر فرستاده است.


شيرين ترين و آموزنده ترين لحظه ي زندگي ي دكتر حسابي


دكتر محمود حسابي چند نظريّه ي بُنيادين در فيزيك داشت كه مهمّ ترين ِ آنها "بي نهايت بودن ِ ذرّه ها" بود. در

در اين زمينه با چند تن از دانشمندان اروپايي، نامه نگاري و گفت و شنود كرده بود و همگي به او سفارش كرده بودند كه وقت ِ ديداري با پروفسور آلبرت اينشتين بگيرد و نظريّه ي خود را با او در ميان بگذارد.

او برپايه ي اين سفارش ها، نامه اي به پيوست ِ محاسبه هاي وابسته به نظريّه اش، به دانشگاه پرينستون (جاي ِ كار اينشتين) نوشت و درخواست ديداري با آن استاد نامدار را كرد. پس از چندي، به آن دانشگاه فراخوانده شد و زمان ديداري با پرفسور شتراووس، دستيار ِ اينشتين، براي او تعيين گرديد تا او پس از آشنايي با كار ِ وي، زماني را براي ملاقات حسابي با اينشتين و طرح ِ نظريّه اش به طور ِ حضوري، معيّن كند.
زمان اين ديدار تعيين گرديد و حسابي در روز ِ موعود به دفتر اينشتين رفت. او درباره ي اين ملاقات نوشته است:



دكتر حسابي در ميانْ سالي


« وقتي براي نخستين بار با استاد ِ فيزيك ِ جهان آلبرت اينشتين رو به رو شدم، ايشان را بي اندازه ساده و آرام و بسيار مؤدّب و صميمي يافتم. زودتر از من در اتاق انتظار ِ دفتر ِ خودش حاضرشده و چشم به راه نشسته بود. همين كه من واردشدم، با استقبال گرمي مرا به دفتر ِ كارش برد و به جاي آن كه در پشت ِ ميز ِ كارش بنشيند، در كنار ِ من، روي مبل نشست. نظريّه ي خود را در ارتباط با بي نهايت بودن ِ ذرّه ها، برايش شرح دادم. بعد از اين كه نگاهي به برگه هاي محاسبه هاي من انداخت، گفت كه: براي يك ماه ديگر، وقت ِ ملاقات ِ ديگري تعيين خواهيم كرد.
يك ماه بعد كه دوباره به ديدار وي رفتم، به من گفت:
"من به عنوان ِ كسي كه در فيزيك تجربه اي دارم، مي توانم بگويم كه نظريّه ي شما در آينده اي نه چندان دور، علم ِ فيزيك را متحوّل خواهدكرد."


نشان ِ ويژه ي يكصدمين سال ِ زادْروز ِ دكتر حسابي


باورم نمي شد كه چه شنيده ام. ديگر از خوشحالي نمي توانستم نفس بكشم. او در ادامه، توضيح داد كه:
"البتّه نظريّه ي شما هنوز متقارن نيست. بايد بيشتر روي آن كاركنيد. براي همين، بهترست كه به تحقيق‌هاي خود، ادامه‌دهيد. من به دستيارم خواهم گفت كه همه ي امكانهاي لازم را در اختيار ِ شما بگذارند."
به اين ترتيب، با پي‌گيري‌ي دستيار ِ او و نامه اي به امضاي ِ خود ِ اينشتين، بهترين آزمايشگاه ِ نور ِ آمريكا در دانشگاه ِ شيكاگو، امكانهاي لازم را در اختيار من قرارداد و در خوابگاه ِ دانشگاه نيز يك اتاق ِ بسيار مجهّز، مانند اتاق يك هتل، در اختيار من گذاشتند.
در اوّلين روزي كه كارم را در آزمايشگاه شروع‌كردم، مشغول ِ جا به جايي‌ي وسيله‌هاي شخصي بر روي ميزم و در كشوهاي آن بودم كه متوجّه‌شدم يك دسته چك ِ سفيد با برگه‌هاي امضاشده، در داخل ِ يكي از كشوها جامانده است. به سرعت، آن را به نزد ِ رئيس ِ آزمايشگاه بردم و موضوع را توضيح‌دادم. گفت:
"اين دسته چك، جانمانده و متعلّق به شماست كه بتوانيد تمام ِ نيازمنديهاي تحقيق‌هاي خود را بدون ِ تشريفات ِ اداري تهيِه‌كنيد. اين امكان، براي تمام ِ پژوهشگران ِ اين آزمايشگاه فراهم‌شده‌است."
گفتم: "امّا با اين روش، امكان ِ سوء ِ استفاده هم وجوددارد."
او در پاسخ گفت:
"درصد ِ خطاي ِ احتمالي‌ي همكاران و سوء ِ استفاده از اين اعتماد، در مقابل ِ پيشرفت ِ ما، بسيار ناچيزست."


بعد از مدّت‌ها تحقيق، سرانجام، نظريّه‌ام آماده‌شد و درخواست ِ جلسه‌ي دفاعيّه را به دانشگاه پرينستون فرستادم و بالاخره، روز ِ دفاع، مشخّص‌شد. با تشويق ِ حاضران در جلسه، وارد ِ تالار شدم و با كمال ِ شگفتي ديدم كه اينشتين در مقابل ِ من ايستاد و ابراز ِ احترام كرد و به دنبال ِ او، ساير ِ استادان و دانشمندان هم برخاستند. من كاملاً مضطرب شده و دست و پاي ِ خود را گم‌كرده‌بودم. با اشاره‌ي اينشتين و نشستن در كنار ِ ايشان و كمي صحبت كه با من كرد، آرام‌ترشدم و سپس به پاي ِ تخته رفتم و شروع‌كردم به توضيح ِ معادله‌ها و محاسبه‌هايم و سعي‌كردم كه با عجله نظرهايم را بگويم كه پرفسور اينشتين مرا صداكرد و گفت:
-- "چرا اين همه با عجله؟"
گفتم:
-- " نمي‌خواهم وقت ِ شما و استادان را بگيرم."
ولي او با محبّت گفت:
-- "خير، الآن شما پروفسور حسابي هستيد و من و ديگران، دانشجويان ِ شما هستيم و وقت ِ ما كاملاً در اختيار ِ شماست."


آن جلسه‌ي دفاعيّه، براي من، يكي از شيرين‌ترين و آموزنده‌ترين لحظه‌هاي زندگي‌ام بود. وقتي بزرگترين دانشمند ِ فيزيك ِ جهان، يعني آلبرت اينشتين، مرا استاد ِ خود خطاب‌كرد، من بزرگترين درس ِ زندگي‌ام را در آن‌جا آموختم كه هرچه انساني وجود ِ ارزشمندتري دارد، به همان اندازه، متواضع و مؤدّب نيز هست.
يك ماه بعد، پس از كسب ِ درجه‌ي دكترا، اينشتين به من اجازه‌داد كه در كنار ِ او در دانشگاه ِ پرينستون، به تدريس و نيز به تحقيق‌هاي خود، ادامه‌دهم.»


گزارش زندگي و كارنامه ي زنده ياد دكتر حسابي را در اين نشاني‌هاي بخوانيد و تصويرهاي بيشتري از او را ببينيد:


http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D9%88%D8%B2%D9%87_%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1_%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%A8%DB%8C
*
http://ut.ac.ir/fa/main-links/dr-hessaby.htm
*
http://www.hessaby.com/



.١۴ پژوهشي در راستاي ِ آشنايي با يكي از چيستانهاي جامعه‌شناختي در ايران


بخش سوم و پاياني ي گفتار ِ "زمينه هاي بحران قومي در ايران"، پژوهش ِ تيرداد بُنَكدار را – كه بخشهاي يكم و دوم ِ آن پيشتر در همين تارنما بازْنشريافت – در نشاني ي زير بخوانيد. در پايان ِ اين بخش، به بخشهاي پيشين ِ اين پژوهش نيز پيوند داده شده است.
http://www.rouznamak.blogfa.ir/post-144.aspx


١٥. فخر ِ هنرمندان، بهرام بيضايي: ستايشْ‌سرودي براي ِ هنرمند ِ بزرگ ِ روزگارمان




چند ماه پیش مجلس جشنی برای بزرگداشت استــاد ما بهــرام بیضــايی در ایران برپــا کرده بودند. در آن روزها من دلم می خواست احساس احترام عمیق خودم را نسبت به این مرد یگانه ي فرهنگ و هنــر ایران معاصـر ابـراز کنم که پیش‌نیـامـد . در این‌جـا بـا این سه چهار خطّ ِ ناقابل به جبران می کوشم و همواره شادمانی و سلامت برای این استاد زیبـا و آفریننده و عاشق ِ ایـران آرزومندم.


بهرام بيضايي


موجی در آرامش
فوجی به تنهایی
خاموشی ِ دریا
در اوج ِ گویایی


چون طرح ِ آبادی
زیبای استادی
شاگرد ِ آزادی
استاد ِ زیبایی


چون گوهر رویش
پیوسته در پویش
روح ِ شکیبایی
جان ِ شکوفایی


این سرو ِ سروستان
مردی ست مردستان
کاخی ست در ویران
باغی ست صحرایی


استاد ما این مرد
مرد ِ هنرپرورد
فخر ِ هنرمندان
بهرام ِ بیضایی


محمّد جلالي چيمه (م. سحر)

پاریس - نوزدهم شهريور ١٣٨٦
http://msahar.blogspot.com/


١٦. گفتاري روشنگر از استادي دانشمند و فرهيخته




استاد دكتر احسان يارشاطر، فرزانه‌ي ِ نامدار ِ روزگارمان، به‌رغم ِ كارهاي ِ سنگين ِ پژوهشي‌اش و به‌ويژه مهينْ‌ويراستاري‌ي ِ دانشنامه‌ي ِ ايران
(Encyclopaedia Iranica)
هيچگاه از فرآيند ِ گفتمان ِ فرهنگي و ادبي‌ي معاصر، غافل‌نمانده و در هر فرصتي، برداشتهاي ِ آگاهاننده و روشنگر و رهنمون ِ خود در اين گستره را نشرداده‌است. گفتار زير – كه در روزنامك نشريافته و سردبير، با مهر آن را براي بازْنشر بدين دفتر فرستاده – نمونه‌اي والا از اين كُنِش ِ ارزنده‌ي استادست.


پست مدرنيزم (گذري و نظري) جُستاری از پروفسور احسان يارشاطر
http://rouznamak.blogfa.com/post-145.aspx

١٧. يك يادآوري‌ي ِ بايسته براي ِ كاربُرد ِ درست ِ كليدْواژه‌ها


يادداشت زير كه استاد دكتر پرويز رجبي، امروز آن را به اين دفتر فرستاده اند، يادآوري‌ي ِ بايسته‌اي‌ست به همه‌ي ما ايرانيان.


آثارباستانی، تاریخی و یادمانی


گاهی دیده می شود که اصطلاح های «آثار باستانی، تاریخی و یادمانی» به جای یکدیگر به کار گرفته می شوند.
استفادۀ نادرست از نام ها هم به وجاهت مفاهیم آسیب می زند و هم از فخر زبان می کاهد و هم ما را در تشخیص و تمییز ارزش ها ناتوان می کند.
از آغاز پرداختن با تاریخ به روش علمی و نو، پیش از اسلام را دورۀ باستانی نامیده ایم و تقریبا همه به این اصطلاح خوگرفته ایم. بنابراین تخت جمشید و آرامگاه کورش بزرگ در پاسارگاد و تندیس بلندبالای شاپور در غار شاپور آثاری باستانی هستند. و میدان نقش جهان در اصفهان و مسجد وکیل در شیراز و برج طغرل در ری آثاری تاریخی.
امّا آرامگاه فردوسی در توس و آرامگاه ابن سینا در همدان نه باستانی هستند و نه تاریخی. این آرمگاه ها یادمان هایی هستند برای دو شخصیت تاریخی.
متاسفانه گاهی دیده می شود که سازمان های دولتی و بنگاه های گردشگری نیز در جزوه های راهنمای خود باور چندانی به تفکیک این اصطلاح ندارند. و برای نمونه آرامگاه کمال الملک در نیشابور را اثری باستانی و تاریخی می نامند. رفته رفته مردم عامی نیز در تشخیص تفاوت درمانده می شوند.
البته پیداست که هر اثر باستانی، تاریخی نیز هست و فراوانند در میان آثار باستانی و تاریخی، آثار یادمانی.

Monday, September 10, 2007

 

٣: ٤٣. ويژه نامه ي ِ جشن ِ زادْروز ِ شاهنامه پژوه ِ نامدار ِ روزگارمان



گفتاوَرد از داده هاي اين تارنما، بي هيچ گونه ديگرگون گرداني ي متن و با يادكرد از خاستگاه، آزادست.

Copyright © 2005-2007. All rights reserved.


يادداشت ويراستار


سه شنبه بيستم ِ شهريورماه ١٣٨٦


زادْروز ِ استاد دكتر جلال خالقي مطلق فرخنده باد!




امروز بيستم شهريور ماه، هفتادمين سال ِ زادْروز ِ فرخنده ي استاد دكتر جلال خالقي مطلق، شاهنامه پژوه نامدار روزگارمان و ويراستار ِ بهترين متن ِ حماسه ي ايران تا بدين زمان است. به شاباش ِ اين روز ِ خجسته، با نشر ِ ويژه نامه ي كوچكي براي ارجْ گزاري به اين ايراني ي فرهيخته و سختْ كوش و نَسْتوه، براي او تندرستي و شادكامي و پويايي در پي گيري ي ِ راه ِ زرّين ِ پژوهشهاي ايران شناختي اش را آرزومي كنم.


چندي پيش كه استاد خالقي براي شركت در جشن رونمايي ي متن ِ شاهنامه ي ويراسته ي خود (بازْچاپ در ايران) در تهران بود، چامه اي در ستايش كار ِ كارستان ِ او سرودم و به تهران فرستادم. اكنون همان چامه را در اين ويژه نامه بازْنشرمي دهم و چون برگ ِ سبزي به وي پيشكش مي كنم. پذيرفته باد!




فرّ ِ گيتي فروز ِ ايراني

«خوش خبر باشي اي نسيم ِ» وطن / كه رساندي نويد ِ وصل به من!
مژده دادي ز ِ شاهنامه ي ما / پارسي يّ ِ دَري چكامه ي ما
كه به نشرش زدند دستْ درست / زين سپس در وطن توانش جُُست
نام ِ فردوسي اش به پيشاني است / سند ِ افتخار ِ ايراني است
باد بر خالقي سپاس و درود / كه چُنين گوهري به گنج فزود
كرد متن ِ حماسه ويرايش / زو كهنْ گنج، يافت پيرايش
آفرين ِ وطن بر اين استاد / كين گرانْ پيشكش به مردم داد
باد سرسبز اين سِتُرگْ درخت / كه توان بُرد در پناهَش رَخت
همره او اميدسالارست / كش درين رهروي بهين يارست
ياور ِ ديگرش خطيبي دان / نام ِ او را به آفرين برخوان
هم درودي به بيرجندي باد / كه بر اين نامه، مُهر ِ نشر نهاد
مام ِ ميهن كنون فرازَد سر/ با چُنين زادگان ِ دانشور
كه چُنين خدمتي به چامه كنند / سعي در نشر ِ شاهنامه كنند
تا بخوانند مردمان شب و روز / سخنان ِ حكيم ِ پندآموز
درس ِ آزادگي بياموزند / گوهر ِ معرفت بيندوزند
خِرَد و دانش و وطن خواهي / آدمي خويي و دلْ آگاهي
آشتي جويي و گريز ز جنگ / نامْ بُرداري و ستيز به ننگ
پاس ِ فرهنگ و فرّ ِ ميهن ِ را / سر و جان را بدادن و تن را
فيض بخش است آن مهينْ چامه / نقش ِ فردوسي است: شهنامه
از پس يك هزاره رنج و درنگ / مي درخشد كنون به جلوه و رنگ
فرّ ِ گيتي فروز ِ ايراني است / گوهر ِ تاج ِ فخر ِ انساني است
باد فرخنده تا جهان بر جاست / كه نشاني ز فرّ ِ ميهن ِ ماست
* * *
از اين فرصت بهره مي گيرم و نشاني ي متن ِ بخش ِ يكم ِ گفت و شنود ِ نيلوفر و مسعود لقمان با استاد خالقي مطلق را – كه در تارنماي روزنامك نشريافته است – در اين جا مي آورم:
گفت و گو با دکتر جلال خالقی مطلق (بخش نخست)
گُلِ ِ رنج های ِ کُهن
http://rouznamak.blogfa.com/post-143.aspx
همچنين براي ديدن ِ شماري از تصويرهاي ديدني از فردوسي، شاهنامه و استاد خالقي مطلق و گفتارهايي خواندني از محمود اميدسالار، ابوالفضل خطيبي، رضا مُرادي غياث آبادي، خسرو ناقد و نوشين شاهرخي در مجموعه اي با عنوان ِ جشنوارۀ هفتادسالگي ِ استاد جلال خالقي مطلق، به اين نشاني، روي بياوريد:
http://www.noufe.com/
*
افزون بر اين، گفت و شنود بسيار آموزنده ي پوريا گل محمّدي با استاد خالقي مطلق و برر سي و نقد كتاب ارمغان ِ مور، واپسين اثر ِ شاهنامه پژوه ِ نامدار ِ ديگر ِ روزگارمان، زنده ياد شاهرخ مسكوب را در نشاني ي زير بخوانيد:
http://www.atiban.com/article.aspx?id=1521

Friday, September 07, 2007

 

٣: ٤٢. گزارش ِ بيست و هشتمين و فراخوان ِ بيست و نهمين نشست ِ شاهنامه پژوهي در شبكه ي جهاني



يادداشت ويراستار

شنبه ١٧ شهريور ١٣٨٦


گزارش و فراخوان زير، بامداد امروز از دفتر كتابخانه ي گويا در سيدني به اين دفتر رسيد كه با سپاسگزاري از گيتي بانو مهدوي، در اين جا مي آورم.




بیست وهشتمين نشست ِ شاهنامه پژوهي در شبكۀ جهاني در تاریخ جمعه، شانردهم شهریور ١٣٨٦، برابر با هفتم ماه ِ سپتامبر ِ ٢٠٠٧ در تارنماي ِ كتابخانۀ گويا برگزار گردید. متنِ ِ ضبط شدۀ گفت و شنودهاي نشست بیست و هشتم را مي توانيد در اينجا بشنوید
بیست ونهمين نشست شاهنامه پژوهي در شبكۀ جهاني را در تاریخ جمعه، سی ام شهریور ١٣٨٦ برابر با بیست ویکم سپتامبر ٢٠٠٧ از ساعت هشت و سی دقیقه شب به وقت سیدنی، برابر با دو پس از نیمروز به وقت ایران آغاز می کنیم. در این نشست بخش پادشاهی نوذر مورد بحث خواهد بود.
برای شرکت در این نشستها، هیچ گونه محدودیّتی وجود ندارد. لطفاً توجّه فرمایید که نشست های آینده طبق روال نخستین با پالتاک برگزار خواهد شد. در پالتاک، اتاق ِ شاهنامه پژوهی را در زیرْ مجموعه های ِ زیر می توانید بیابید:

Education

On line universities
Shahname-Pajouhi
*
عکس: از رادیو جوان
شاهنامۀ فردوسی در کتابخانۀ گویا
فهرست نام نویسندگان و شعرا در کتابخانۀ گویا
فهرست نام آثار موجود در کتابخانۀ گویا
Labels:

Thursday, September 06, 2007

 

٣: ٤١. ششمين هفته نامه ي «ايران شناخت» با ٢١ زيرْيخش


گفتاوَرد از داده هاي اين تارنما بي هيچ گونه ديگرگون گرداني ي متن و با يادكرد از خاستگاه، آزادست.


Copyright © 2005-2007. All rights reserved


يادداشت ويراستار


جمعه شانزدهم ِ شهريورماه ١٣٨٦


١. شب ِ شناخت و بزرگداشت ِ آنه ماري شوارتسنباخ در تهران



گزارش زير را علي دهباشي از دفتر ماهنامه ي بُخارا در تهران به اين دفتر فرستاده است:


پنجاه و ششمين شب از شب هاي مجله بخارا به « آنه ماري شوارتسنباخ » ، نويسنده ، محقق و عكاس سوئيسي اختصاص داشت كه عصر چهارشنبه ١٤ شهريورماه در خانه هنرمندان ايران برگزار شد .
علي دهباشي در ابتداي اين مراسم ضمن عرض خيرمقدم به حاضرين و به ويژه دكتر آلكسيس شوارتسنباخ ، فيليپ ولتي ، سفير كشور سوئيس در ايران و خانم آنتونيا برتشينگر و اولمان و نيز ديگر سخنرانان شب « شوارتسنباخ » چنين گفت : مجله بخارا در ادامه شب هايي كه براي نويسندگان و شاعران ايراني همچون جمالزداه ، ملك الشعراي بهار و مولانا برگزار كرد. شب هايي را نيز به معرفي چهره هاي شناخته شده ادبيات غرب همچون اومبرتو اكو ، اورهان پاموك ، ژاك پره ور ، پتر هانتكه و دهها شخصيت ادبي ديگر برگزار كرد.
در كنار اين برنامه ها « شب ادبيات سوئيس » را با حضور سخنران نويسنده سوئيسي همچون مارتين زينگ و روت شوايكرت و شب ديگري را براي يكي ديگر از نويسندگان سوئيسي « ماكس فريش » برگزار كرديم و امشب را به معرفي و بررسي آثار آنه ماري شوارتسنباخ اختصاص داده ايم .
آنه ماري شوارتسنباخ بيست و سوم ماه مه ١٩٠٨ در زوريخ به دنيا آمد. پدرش آلفرد بزرگ ترين توليد كننده ي ابريشم در آن زمان بود و مادرش رنه دختر اولريش ويله ، ژنرال سوئيسي در جنگ جهاني اول . از اين رو سال هاي كودكي آنه ماري در محيطي نظامي و فرهنگي سپري شد. ابتدا او را به مدرسه نفرستادند ، بلكه در خانه معلم سرخانه به او درس مي داد و در اين بين آموزش پيانو و سواركاري نيز امري بديهي و مورد علاقه ي فرزند سوم خانواده بود.
شوارتسنباخ در نه سالگي براي نخستين بار لذت داستان نويسي را تجربه كرد . او در خاطراتش مي نويسد « در كودكي هر آن چه مي ديدم ، انجام مي دادم ، تجربه و حس مي كردم ، بي درنگ روي كاغذ مي آوردم. نه ساله بودم كه در دفتري خط كشي شده نخستين داستانم را نوشتم . مي دانستم بزرگ تر ها به كودكان نه ساله چندان توجه نمي كنند ، به همين دليل هم قهرمان داستانم يازده ساله بود . »
آنه ماري از ١٩٢٧ در رشته هاي تاريخ ، فلسفه ، روان شناسي و ادبيات آلماني تحصيل كرد . اولين سفر او به آمريكا در سال ١٩٢٨ بود و پس از آن نيز يك سال در پاريس تحصيل كرد . همزمان با نگارش مقاله براي نشريات مختلف نام او نيز مطرح مي شد . با فرزندان توماس مان ، نويسنده ي مشهور آلماني ، يعني اريكا و كلاوس مان ، در سال ١٩٣٠ آشنا شد و اين دوستي سال ها ادامه يافت. بهار ١٩٣١ تحصيل تاريخ را با درجه ي دكتري در دانشگاه زوريخ به پايان رساند . در همان زمان نيز اولين داستان خود را با عنوان « دوستان برنهارد » منتشر كرد.
از پاييز ١٩٣١ تا بهار ١٩٣٣ شوارتسنباخ در برلين از راه نويسندگي گذران زندگي مي كرد . اما با دستيابي هيتلر به قدرت در سال ١٩٣٣ او نيز چون دوستانش اريكا و كلاوس مان جبور به ترك آلمان شد. در همين زمان دو اثر با نام هاي « آغاز پاييز» و « فرار به بالا » را منتشر كرد.
او در همه ي اين سال ها پيوسته در انديشه ي سفر به شرق بود. در سال ١٩٣٢ تصميم داشت با ماشين و همراه اريكا و كلاوس مان به ايران سفر كند ، اما خودكشي دوست صميمي آنان ريكي هالگارتن كه مي خواست در سفر همراه آنان باشد ، باعث شد تا اين سفر انجام نشود.
در بهار ١٩٣٣ تصميم گرفت با كلاوس مان و كلود بوره در زوريخ نشريه اي براي تبعيدشدگان از آلمان منتشر كند ، اما به دلايل سياسي اين نشريه با نام زاملونگ در آمستردام چاپ شد و مقاله هاي شوارتسنباخ عليه حكومت هيتلر در آن منتشر گرديد . پس از سفري به اسپانيا در پاييز ١٩٣٣ شوارتسنباخ به خاور نزديك و ايران سفر كرد و در سال بعد نيز همين سفر تكرار شد . هر دو اين سفرها سرآغاز همكاري شوارتسنباخ با نشريه هاي مهم آلماني زبان سوئيس بود. به اين ترتيب آنه ماري نخستين روزنامه نگار و عكاس سوئيسي بود كه به ايران و افغانستان سفر كرد.
تابستان ١٩٣٤ به سوئيس بازگشت و خانه اي در انگادين اجاره كرد. اين خانه سرپناهي امن براي او و دوستانش بود. اندكي بعد با كلاوس مان راهي سفري براي شركت در كنگره ي نويسندگان شوروي در مسكو شد و پس از پايان اين كنگره به ايران آمد و در كاوش هاي باستان شناسي ري شركت كرد.
هنگام اقامت در ايران با كلود كلار ، ديپلمات فرانسوي ازدواج كرد و به اين ترتيب گذرنامه اي سياسي و فرانسوي هم به دست آورد كه سفرهاي بعدي او را آسان تر ساخت . طي اقامت در تهران و دره ي لار بخشي از « يادداشت هاي غير شخصي » را نگاشت كه اساس همين كتاب مرگ در ايران است . اما ازدواج ناموفق و بيماري شوارتسنباخ را مجبور كرد به سوئيس بازگردد و دوره اي درماني را بگذراند.
آنه ماري اواخر ١٩٣٦ با باربارا هاميلتن رايت آشنا شد و به آمريكا سفر كرد. در اين سفر مقاله هاي سياسي و گزارش هاي خبري درباره ي وضعيت ايالت هاي جنوبي آمريكا نوشت.
در فوريه ١٩٣٨ شوراتسنباخ دوباره به سوئيس بازگشت و اواخر تابستان با الا مايارت در زوريخ آشنا شد و تصميم گرفت تا همراه او به افغانستان سفر كند. پدرش براي او ماشين فوردي خريده بود و همين ماشين بهترين وسيله ي سفر بود. سرانجام در ششم ژوييه ١٩٣٩ با مايارت حركت كرد . هدف از اين سفر براي شوارتسنباخ باز هم گريز از شرايط اجتماعي ، پوچي و آزموني براي سنجش قدرت او بود.
با گذر از استانبول و آنگارا ، تبريز ، تهران ، مازندران و مشهد سرانجام مسافران به هرات رسيدند و در ماه اوت به مزار شريف و كابل سفر كردند . در كابل خبر آغاز جنگ جهاني دوم را شنيدند و شوك ناشي از اين خبر چنان بد كه شوارتسنباح مدتي بيمار و به همين دليل از مايارت جدا شد . مدتي هم با هيأت باستان شناسي فرانسه در افغانستان همكاري و در نهايت همراه ژاك مونه به پيشاور ، لاهور و دهلي نو سفر كرد. هفتم ژانويه شوارتسنباخ در بمبئي سوار بر كشتي شد و دوباره به سوئيس بازگشت .
شوارتسنباخ بعدها چندين برنامه بري سفر به آلاسكا و فنلاند در نظر مي گيرد اما به آمريكا سفر مي كند و مقاله اي درباب رابطه ي پنهان سوئيس با كشورهاي فاشيست اروپا مي نويسد . در همين زمان در كلينيك روان پزشكي بستري مي شود و در نهايت او را مجبور مي كنند آمريكا را ترك گويد .
در سال ١٩٤٢ شوارتسنباخ براي تهيه گزارش به كنگو مي رود ، اما به اتهام جاسوسي او را از كنگو اخراج مي كنند و او به مراكش سفر مي كند و براي آخرين بار با همسرش ديدار مي كند. در نهايت به سوئيس بازمي گردد و در پانزدهم نوامبر ١٩٤٢ بر اثر تصادفي شديد با دوچرخه مي ميرد.
بي شك با شرح زندگي آنه ماري شوارتسنباخ اندكي از شرايط خاص فكري و روحي او مشخص مي شود ، ما به راستي چرا مردماني همچون او از اروپا و غرب به اين شرق اسرارآميز آمدند و شايد هنوز هم مي آيند؟
پاسخ اين پرسش را رودلف گلپكه ، ايران شناس بزرگ سوئسي و مترجم بسياري از اثار ادبي معاصر ايران در مقاله اي مي دهد. او مي نويسد « اين رنج سفر اروپايياني چون شوارتسنباخ ، آرتور رمبو و لاورنس تنها عشق و علاقه به مقصد سفر نيست ، بلكه نفس سفر و در راه بودن چون تلاش براي يافتن وطني ديگر و ميهني جاودانه براي آنان جذاب است . »
مدير مجله بخارا در ادامه افزود « ما همچنين اقدام به ترجمه آثار ماري شوارتسبناخ و دوستان همسفرش كرديم.
كتاب « مرگ در ايران » را دكتر سعيد فيروز آبادي از متن آلماني ترجمه كردند كه آماده انتشار است . در اين كتاب فوق العاده خواندني ، خاطرات سفر شوارتسنباخ به ايران را مي خوانيم . درباره اهميت اين كتاب دكتر شوارتسنباخ بيشتر خواهند گفت و من كوتاه مي كنم.
كتاب دوم اثر ديگري است از ماري شوارتسنباخ بنام « همه ي راه ها باز است » كه حاصل مشاهدات شوارتسنباخ در سفر به افغانستان و ايران در سال هاي ١٩٣٩ و ١٩٤٠ است كه تصاويري فراموش نشدني از اين سفر ارائه مي كند كه در ادامه بخش هايي از اين كتاب را خواهيد شنيد . اين كتاب را خانم مهشيد ميرمعزي از متن آلماني ترجمه كرده اند.
كتاب بعدي « راه و رسم دنيا » نام دارد كه گزارش سفري است كه نيكولاس بوويه درسال ١٩٠٥ آن را آغاز كرد. او در اين سفر به همراه دوستش كه نقاش بود از يوگسلاوي تا افغانستان را پيمود . در اين كتاب شرح آشنايي هاي بوويه با مردم اين مناطق و روحيات آنها آورده شده است .
براي خوانندگان ايراني به خصوص قسمت اقامت بوويه در محله ارامنه تبريز و آشنايي با كردها و بعد در تهران آشنايي با طرفداران دكتر مصدق و صادق هدايت فضاي سال هاي ١٣٣٠ را بسيار جذاب و نوستالژيك وصف مي كند. اين كتاب را خانم ناهيد طباطبائي از متن فرانسه به فارسي برگردانده اند .
كتاب بعدي « راه ظالمانه » نام دارد كه داستان سومين سفر الا مايارت با آنه ماري شوارتسنباخ به ايران است . آنها در اين سفر با گذر از ايتاليا ، يوگسلاوي و تركيه به ايران مي رسند و سپس از آنجا عازم هرات و باميان و كابل مي شوند. سفر آنها با تجاوز آلمان به كشورهاي بالكان همراه است و جهان در آستانه جنگ جهاني ديگري قرار گرفته . آنجه به اين سفرنامه جذابيت مي بخشد تنها گزارشي است ساده از اين سرزمين ها نيست . بلكه شرايط اجتماعي و اقتصادي و فرهنگي آنها را به همراه احساسات ، عواطف و انديشه هاي نويسنده و دوستش است كه به تصوير كشيده شده است . اين كتاب را خانم فرزانه قوجله ترجمه كرده اند. »
پس از اين سخنراني فيلمي مستند از زندگي شوارتسنباخ به نمايش درآمد و سپس فيليپ ولتي ، سفير سوئيس در ايران از آنه ماري شوارتسنباخ سخن گفت كه سعيد فيروزآبادي سخنان او را به فارسي ترجمه كرد.
« صمیمانه حضور شما را خیر مقدم می گویم و از علاقۀ شما به نویسندۀ سوئیسی آنه ماری شوارتسنباخ و سخنرانی امروز آقای دکتر آلکسیس شوارتسنباخ سپاسگزارم.
اجازه بدهید تا در آغاز صحبتم از علی دهباشی نيز تشکر کنم.
شما به احتمال زیاد حدس زده اید که سخنران مهمان ما تصادفی نامش با نویسنده ای که امشب این مراسم به افتخار او برگزار شده است و تصمیم داریم آثار ادبی او را بررسی کنیم، یکسان نیست. من تایید می کنم که آقای آلکسیس شوارتسنباخ، همان گونه که از نام او پیداست، در واقع با آنه ماری شوارتسنباخ رابطۀ خانوادگی دارد. در واقع نوۀ برادر خانم شوارتسنباخ است.
اما ما او را به این دلیل به این جا دعوت نکرده ایم. آلکسیس شوارتسنباخ تاریخ پژوه و به واقع نویسنده است. او نوشته هایی را منتشر کرده است و آثاری را هم در دست انتشار دارد. دلیل این که بسیاری از موضوع آثار ایشان مربوط به خانواده شان می شود، آن است که خانوادۀ شوارتسنباخ بسیار سرشناس است و آثار بسیار ادبی را نگاشته است.
افزون بر این، در آثار آلکسیس شوارتسنباخ تنها موضوع خانوادۀ او نیست، بلکه نوشته هایش نشانگر تلاش و دقت در کار تاریخ پژوهی حرفه ای و استعدادش در نویسندگی است. هر دو این توانایی ها یادآور خاطرۀ زن جوانی است که بیش از هفتاد سال پیش در ایران اقامت کرده است.
آنه ماری شوارتسنباخ هنگام اقامت های متعدد و طولانی خود در ایران، مطالعات زیادی در بارۀ این کشور انجام داده است. آقای آلکسیس شوراتسنباخ برای ما توضیح خواهند داد که موضوع ایران تا چه حد به درک آثار و زندگی آنه ماری شوارتسنباخ یاری خواهد رساند. آقایان و خانم های محترم، شما نیز خود در خواهید یافت که برعکس، آثار آنه ماری شوارتسنباخ تا چه حد به درک سرزمین شما، ایران، یاری خواهد کرد.
برای درک بهتر این مساله تصمیم گرفته ایم که دو رمان آنه ماری شوارتسنباخ را به زبان فارسی منتشر کنیم. این موقعیت سبب خواهد شد که شما به این آثار توجه بیشتری کنید.
بی درنگ پس از انتشار این آثار، با بسیاری از همکاران مشتاق این موفقیت را جشن خواهیم گرفت. ما در مقام سفارت کشوری خارجی در ایران سعی می کنیم که در قلمرو فرهنگی فعال و حاضر باشیم. با اجرای پروژه شوارتسنباخ یکی از برنامه های مهم ما در دورۀ اقامت من در این سرزمین محقق خواهد شد.
این برنامۀ فرهنگی را گام به گام به پیش برده ایم. در اردیبهشت سال گذشته در همین ساختمان شاهد افتتاح نمایشگاه عکس های شوارتسنباخ بودیم. منظورم عکس هایی است که آنه ماری شوارتسنباخ عکاس خبری، مشاهده گر و شاعر در دهه سی میلادی در ایران انداخته بود. راهنما ی این نمایشگاه که در آن عکس های شوارتسنباخ به چاپ رسیده بود، خودش موفقیت بزرگی بود، زیرا پس از یک ساعت هزار نسخه از آن پخش شد
این موفقیت در اصفهان نیز تکرار شد.
با این نمایشگاه ها قصد داشتیم که همگان را با آنه ماری شوارتسنباخ از دیدگاه عکاسی آشنا کنیم.
با برگزاری مراسم امروز علی دهباشی به ما فرصت می دهد که با شوارتسنباخ نویسنده آشنا شویم و در نهایت شما بتوانید آثار این نویسندۀ مهم ادبیات آلمانی زبان سوئیس را به فارسی بخوانید.
از همه کسانی که در اجرای این برنامه به ما کمک کردند و هم چنین از علاقۀ شما، آقایان و خانم های محترم، سپاسگزارم. با وجود شماست که این مراسم موفقیتی برای ما به ارمغان خواهد آورد. »
پس از آن بيتا رهاوي بخشي از رمان « همه راه ها باز است » ترجمه مهشيد ميرمعزي را براي حاضرين خواند و به دنبال آن بخشي نيز از رمان « مرگ در ايران » توسط مترجم آن ، دكتر سعيد فيروزآبادي قرائت شد .
پس از آن دكتر آلكسيس شوارتسنباخ در سخناني جامع زندگي و سفرهاي آنه ماري شوارتسنباخ را حكايت كرد كه مهشيد ميرمعزي آن را براي حاضرين به فارسي برگرداند.
« ابتدا میل دارم صمیمانه از مجلۀ بخارا و خانۀ هنرمندان ایران برای برگزاری این شب تشكر كنم. به‌علاوه از جناب سفیر، آقای فیلیپ ولتی و همكاران او، به‌خصوص خانم آنتونیا برتشینگر و خانم زابینه اولمان هم برای حمایت بی‌دریغشان در رابطه با برنامه‌ریزی و عملی ساختن سفر دوم من به ایران سپاسگزاری می‌كنم. من در سال ١٩٩٩ برای اولین مرتبه با كتاب‌های عمۀ پدرم، آنه‌ماری شوارتسنباخ، به ایران آمدم. می‌خواستم حتماً آن مكان‌هایی را كه او تشریح‌شان كرده بود، به چشم خود ببینم. آن‌زمان حتی فكرش را هم نمی‌كردم كه هشت سال بعد به ایران بازمی‌گردم تا در بارۀ آنه‌ماری شوارتسنباخ سخنرانی كنم.
در سال ١٩٨٧ كه كتاب‌های آنه‌ماری شوارتسنباخ در سوئیس تجدید چاپ شد، من پانزده سال داشتم. كشف مجدد این نویسنده كه از زمان مرگش در سال ١٩٤٢ و در سن ٣٤ سالگی تقریباً به دست فراموشی سپرده شده بود، در آن‌زمان موجب ایجاد هیجان شدیدی شد. اما حتی افرادی كه آنه‌ماری شوارتسنباخ را بسیار تحسین می‌كردند، در آن مقطع زمانی هرگز تصورش را هم نمی‌كردند كه روزی كتاب‌های او به فارسی هم ترجمه شود. از این كه حالا یعنی ٢٠ سال بعد، این كار انجام شده است، بسیار خوشحال هستم و میل دارم از كسانی كه در عملی شدن این امر یاری‌رسان بوده‌اند، به‌خصوص آقای علی دهباشی و انتشارات شهاب، آقای سعید فیروزآبادی و خانم مهشید میرمعزی صمیمانه تشكر كنم.
امشب میل دارم كمی دقیق‌تر در مورد جریان نوشته شدن كتاب مرگ در ایران صحبت كنم كه شخصاً آن را بهترین كتاب عمۀ پدرم می‌دانم و به همین دلیل هم از ترجمۀ آن بسیار شاد شده‌ام.
اجازه دهید ابتدا نكته‌ای را متذكر شوم. در مورد تمام آثار ادبی آنه‌ماری شوارتسنباخ، باید دائم تأكید كرد كه داشتن دیدی مبنی بر مطالعۀ یك خودزندگی‌نامه در مورد متون او عادلانه نیست. زیرا گرچه برای مثال در مرگ در ایران، تطابقی چشم‌گیر بین زندگی واقعی نویسنده و سرنوشت شخصیت اصلی داستان او وجود دارد، آنه‌ماری شوارتسنباخ هرگز قصد شرح زندگی‌اش را در آثار ادبی خود نداشته است. نویسنده بیشتر این موضوع را هدف و وظیفۀ زندگی خود می‌دانسته است كه هنر را در شكل ادبیات خلق كند. برای آن زن كه بسیار به موسیقی علاقه داشته و مدت درازی بین یافتن موفقیت شغلی خود به‌عنوان یك پیانسیت و یك نویسنده در تردید بوده، نوشتن ارتباط زیادی با موسیقی داشته است. در سن هفده سالگی برای یكی از نزدیكان خود نوشت، چیزی كه موجب شادی او می‌شود، «نوع، طنین و زیبایی كلمه است. من تقریباً هرگز به خاطر علاقه به یك موضوع ننوشته‌ام، بلكه اساس نوشتنم، فقط فكری بوده كه زمانی به ذهنم رسیده و همان فكر هم ابزار و اجازۀ نوشتن را به من می‌دهد. محتوی خودبه‌خود به‌وجود می‌آید، اما برای نوشتن، شكل دادن و آرام و هم‌زمان به‌سان موسیقی نواختن، نوشتن، احساس خوشبختی بی‌اندازه‌ای به من می‌دهد.»
هنگامی‌كه آنه‌ماری شوارتسنباخ در ماه مارس ١٩٣٦ كار نگارش مرگ در ایران را به‌پایان رساند، سه مرتبه به سرزمینی كه داستان كتاب در آن می‌گذرد، سفر كرده بود. هر سه بار، به دلایل متفاوت به این سفرها رفته بود. اولین كتاب او در چهارچوب اولین سفر به شرق قرار داشت كه آنه‌ماری شوارتسنباخ در اكتبر ١٩٣٣ آغازش كرده بود. این سفر به شدت تحت‌تأثیر كار تازۀ او به‌عنوان سفرنامه‌نویس و عكاس خبری قرار داشت. او قبلاً به‌عنوان نویسندۀ آزاد در برلین كار و زندگی می‌كرد، اما از آنجا كه به شدت با فاشیسم مخالف بود، پس از به قدرت رسیدن هیتلر در اوائل سال ١٩٣٣ این شهر را ترك كرد. این دختر ٢٥ ساله با قراردادهایی با ناشران سوئیسی برای نوشتن پاورقی، گزارش‌های مصور و یك سفرنامه در جیب، از راه زمینی از سوئیس حركت كرد و بعد از عبور از تركیه، سوریه، لبنان، فلسطین و عراق به ایران رسید. در آوریل ١٩٤٣ از بندر پهلوی (بندر انزلی امروز) در ساحل دریای مازندران، با كشتی به باكوی روسیه رفت و از آن جا با قطار به سوئیس بازگشت. او در اوت ١٩٤٣ مجدداً راهی سفر شد. این‌بار با قطار از طریق وین به مسكو و بعد از طریق قفقاز به ایران رفت. طی ماه‌های آتی در آنجا با یك گروه آمریكایی حفاری و كاوش در ری، در نزدیكی تهران كار كرد. در نامه‌ای به برادرش هانس كه پدربزرگ من بود، با غرور گزارش داد كه هر روز ساعت پنج از خواب بیدار می‌شود و با این احوال زندگی روزمرۀ او در محل حفاری بسیار كسالت‌بار است: «انتخاب، بین تكه‌های باقی مانده از دوران اسلام تا زبان فارسی و بازگشت مجدد به تكه‌ها است. به‌علاوه آدم صبح‌های زود و شب‌ها یخ می‌زند و در این بین هم به شدت عرق می‌كند. این خودش تنوع است.» او اوائل دسامبر١٩٣٤ از طریق روسیه به سوئیس بازگشت. بالاخره آنه‌ماری شوارتسنباخ در آوریل ١٩٣٥، در تریست سوار كشتی شد كه به بیروت می‌رفت. می‌خواست در آنجا با كلود كلارا، دیپلمات فرانسوی مستقر در تهران ازدواج كند كه در دومین اقامت خود در ایران با او آشنا شده بود. آنه‌ماری و كلود با اتومبیل از بیروت و از طریق سوریه و عراق به ایران سفر كردند و در ٢١ ماه مه ١٩٣٥ سفیر فرانسه آنها را به عقد یكدیگر درآورد. اوائل نوامبر ١٩٣٥ آنه‌ماری شوارتسنباخ، ناامید از زندگی زناشویی و به دلیل بیماری مالاریا، جراحت شدیدی در ناحیۀ پا و ضعف شدید جسمانی، مجدداً از طریق زمینی و از روسیه به سوئیس بازگشت.
آنه‌ماری شوارتسنباخ در طول زندگی كوتاه خود، بیش از تمام كشورهای خاور نزدیك و خاور میانه به ایران سفر كرد. روی هم رفته 4 مرتبه. در سال ١٩٣٩در سفری كه همراه با الا مایار از ژنو به كابل داشت هم یك بار دیگر به ایران آمد. این دو زن سوئیسی از غرب به شرق ایران عبور كردند و به این ترتیب از مرز تركیه، از طریق تبریز، تهران و مشهد به هرات رفتند.
آنه‌ماری شوارتسنباخ در اولین سفر خود به ایران، عاشق این كشور شد. هنگامی‌كه در بهار ١٩٣٤ برای اولین مرتبه پا به ایران گذاشت – او با اتومبیل از بغداد آمد و از مرز خسروی عبور كرد -، به‌عنوان یك فرد سوئیسی به یاد وطن خود و به‌خصوص كوه‌های آلپ افتاد. او در یك مقالۀ روزنامه‌‌ نوشت: «با وجود چیزهایی كه در مورد ایران به من گفته بودند، این را نگفته بودند كه ایران بعد از آناتولی و عراق، پس از تجربیات بسیار غریب، سرزمین بازگشت به وطن است. رشته كوه‌ها و فلات‌ها، نهر‌های جاری در كوه‌ها كه در اثر آب شدن برف، بین صخره‌ها روان می‌شوند و به سوی پایین می‌آیند. آن پایین دره‌های بزرگ و پهناوری قرار دارد كه هنوز برف روی آنها را پوشانده است، اما اینجا و آنجا زمین آنها دیده می‌شود، جوی‌ها میان سواحل كم‌ارتفاع جاری هستند، پل‌ها از دهكده‌ای به دهكدۀ دیگر در نوسان هستند، بیدها از باد ملایمی كه از كوه می‌وزد، تكان می‌خورند...»
این نویسنده كه شدیداً به موسیقی علاقه داشت، مناظر ایران را با موسیقی موسیقی‌دان مورد علاقۀ خود قابل قیاس می‌دانست كه البته این یكی از زیباترین ستایش‌ها و تعریف‌هایی است كه آنه‌ماری شوارتسنباخ از ایران كرده است. در سفر به همدان، كوه‌ها و آفتاب در حال غروب، او را به یاد مرگ و تجلی ریشارد اشترائوس انداخت: «كوه‌ها در حاشیه‌های دوردست افق، در نور ملایم غروب می‌درخشیدند و وقتی به آنها نزدیك می‌شدیم، رشته‌های تازه و بلندتری از پشت آنها سر بلند می‌كردند. آنها تاریك و مستقل از اعماق بیرون می‌آمدند و در پایان تمام چیزها مانند مرگ و تجلی بودند.»
دماوند در اینكه آنه‌ماری عاشق ایران شد، چندان بی‌تأثیر نبود. او در بهار ١٩٣٤ برای اولین مرتبه دماوند را در حالی دید كه هنوز برف زیادی روی آن را پوشانده بود. در یك مقالۀ روزنامه در مورد اولین برخورد خود را با مرتفع‌ترین كوه ایران نوشت: «بعد از این كه غذا خوردیم، حدود یك كیلومتر در لبۀ كوه به سمت چپ حركت كردیم. راه صعب‌العبوری از میان برف بود كه تا زانو می‌رسید و بعد دیدیم كه هرم سفید دماوند از پشت یك رشته كوه سر برآورد. چشم‌انداز خارق‌العاده‌ای پیش رو داشتیم و رشته كوه‌های سپید البرز را كه یكی از دورافتاده‌ترین مكان‌های دنیا است، به‌سان یك منظرۀ خداگونه دیدیم. اما دشت تهران در جنوب مانند یك دریای تیره بود كه در میان تاج‌گلی از رشته‌ كوه‌های پوشیده از برف قرار داشت. هیچ‌چیز نمی‌توانست زیباتر از این منظره باشد، رشته كوه پشت رشته كوه و دشت به دشت متصل بود و نگاه در هیچ مكانی محدود نمی‌شد. یك چشم‌انداز واقعاً فوق بشری بود.»
اما آنه‌ماری شوارتسنباخ تنها مجذوب مناظر ایران نشده بود. از آنجا كه او در رشتۀ تاریخ دكترا داشت و در رشتۀ باستان‌شنای هم آموزش دیده بود، علاقۀ زیادی هم به شهرهای مرده و متروكی داشت كه تعدادشان در ایران زیاد بود. بنابراین اتفاقی نیست كه او سفرنامۀ زمستان در خاور نزدیك خود را با مقاله‌ای در مورد اولین سفرش به پرسپولیس به پایان رساند كه پایتخت هخامنشیان بود و اسكندر كبیر آن را منهدم كرد. نام پرسپولیس از دوران دبستان، به تخیلات آنه‌ماری بال و پر می‌داد: «پرسپولیس در انتهای یك دشت جدید قرار داشت، ستون‌هایش در تراس مرتفع، به‌طرز فوق‌العاده‌ای در آسمان ابری سر برافراشته بود و این نام واقعی شد.»
دكتر شوارتسنباخ در ادامه افزود « بنابراین مرگ در ایران در دو مكان یعنی درۀ لار و انگادین به وجود آمده است كه اهمیت زیادی برای آنه‌ماری شوارتسنباخ داشته‌اند. هر دو دره‌هایی در مكان‌های مرتفع هستند. درۀ سوئیسی در ارتفاع ١٨٠٠ متری دریا و ارتفاع درۀ ایران از دریا حدود ٧٠٠ متر بیشتر است. آنه‌ماری در هر دو مكان احساس امنیت و آرامش می‌كرده است. او بین سال‌های ١٩٢٥ تا ١٩٢٧ در انگادین به مدرسه می‌رفت و تعطیلات زمستانی را هم در سنت موریس سپری می‌كرد. از سال ١٩٣٤ در دهكده‌ای واقع در شمال انگادین به نام سیلز خانه‌ای كرایه مكرد كه مبدل به مركز ثقل زندگی او شد. زمانی كه در سفر نبود، به‌تنهایی یا با دوستان خود به آنجا می‌رفت و بیشتر از هر كاری می‌نوشت. چشم‌انداز كوه‌های باشكوه، به‌خصوص مارگنا ‌ كوه سیلز، خلوص دره‌ای كه معابری از آن به سرزمین‌های دیگر منتهی می‌شدند، آفتاب درخشان، آبی عمیق آسمان و همچنین اهالی اصلی و ساده‌اش با زبان رومانیك مستقل خود، انگادین را برای آنه‌ماری مبدل به مكانی كردند كه می‌گفت: «"خودی‌ترین خاك" كه در آنجا مطمئن‌ترهستم و احساس سبكی بیشتری نسبت به هر جای دیگر دارم.»
هنگامی‌كه آنه‌ماری شوارتسنباخ در اوت ١٩٣٥ برای اولین مرتبه به درۀ لار رفت، جایی كه او و همسرش كلود كلارا همراه با دوستان بریتانیایی خود چادر زده بودند و به این ترتیب سعی در فرار كردن از گرمای تابستان تهران را داشتند، آنه‌ماری بی‌اختیار انگادین را به خاطر آورد. این دره كه دوستان انگلیسی آنها آن را " The Happy Valley" می‌خواندند، تحت نفوذ كوهی فوق‌العاده زیبا، به نام دماوند قرار داشت. آفتاب می‌تابید و آسمان آبی تیره بود. این دره از قرن‌ها پیش، چراگاه احشام چادرنشینان و محل عبور راهنمایان كاروان‌ها در راه رفت و آمد به دریای خزر و قلب آسیا بود. در اولین مقالۀ روزنامه كه آنه‌ماری در بارۀ درۀ لار منتشر كرد، آنجا را "مكانی كه رودخانۀ پهن و كم‌عمقی با ماهی قزل‌آلا در آن جاری است، سواحل فوق‌العادۀ سبز رودخانه و بالای آنها صخره‌هایی به رنگ خاكستری كم‌رنگ و یك آسمان آبی كه آدم گمان می‌كند مختص كوت‌داسور و انگادین بوده است. (شاید بدانید كه آن رودخانه تقریباً به طور كامل ناپدید شده است. زیرا حالا یك سد بسیار بزرگ در درۀ لار احداث شده كه آب شهر تهران را تأمین می‌كند.)
عكس‌هایی هم كه آنه‌ماری شوارتسنباخ از این دو درۀ مورد علاقۀ خود گرفت، به وضوح نمایانگر این علاقۀ‌ شدید است. هنگامی‌كه آنه‌ماری در سال ١٩٣٦ در انگادین نوشتن مرگ در ایران را به پایان رساند، این عكس‌ها كمك بسیاری به او كردند.
دماوند هم نقشی بزرگ در مرگ در ایران بازی می‌كند. كوهی كه آنه‌ماری این‌بار نه در بهار كه در تابستان آن را تشریح می‌كند. آنه‌ماری در مورد صعود "من راوی" به درۀ تال نوشت: «ما بالای حد درختان هستیم. بالای سرمان صخره‌ها به‌سان صخره‌های ساحل كه به دریا می‌ریزند، به سوی آسمان واژگون می‌شوند. و ناگهان شترهایی در آنجا می‌بینیم، شبیه حیوانات افسانه‌ای، با گردن‌های دراز كه به طرز عجیبی در موازات نوار علف‌های نازك حركت می‌كنند. دسته‌های علف را با ظرافت می‌كنند و باز گردن‌های بلند را با ظرافت بلند می‌كنند. می‌ایستند و بالای سر ما بسیار بلند وتهدید كننده هستند، طوری‌كه می‌ترسیم نكند حالا با سنگینی از میان آسمان روی ما بیفتند. جای این كار، با كوهان‌های لرزان، پاها را تاب می‌دهند و چهار نعل به طرف پایین می‌روند. درست در بالای گردنه به هم می‌رسیم. ناگهان پشت سر آنها تصویری جادویی مخروط دماوند پدیدار می‌شود.
حالا به سوی دماوند می‌رویم. تنگه به شیبی ملایم به پایین می‌رود، از میان یك گردنۀ سنگی می‌گذرد و به سطح پهناور دره می‌رسد. یك ساعت طول می‌كشد تا از آن عبور كنیم؛ دماوند در انتهای خود، كوچك‌تر نمی شود. از هر كجا كه به آن بنگری، مثل ماه، یك مخروط صاف است. در زمستان سفید است. یك سفیدی شگفت‌انگیز و ماوراءالطبیعی از ابرها. حالا در جولای، مانند یك گورخر، راه راه است.»
آنه‌ماری در پیش‌گفتار مرگ در ایران، اثر خود را یك "دفترچۀ خاطرات غیرشخصی" می‌خواند و به خوانندگان خود هشدار می‌دهد كه مطالعۀ آن كتاب، آنها را "چندان شاد نخواهد كرد .» دكتر شوارتسنباخ در طي اين سخنراني عكس هايي را كه آنه ماري از ايران گرفته بود نمايش گذاشت تا تصويري پر رنگ تر از دنياي آنه ماري ترسيم كرده باشد .
در پايان اين مراسم ، قسمت هايي از يك فيلم سينمايي كه بر اساس زندگي آنه ماري شوارتسنباخ ساخته شده بود به نمايش درآمد.


٢. سروده اي از مولوي: اجراي آوازي از عليرضا افتخاري با گروه همسرايان















http://www.sarzaminmusic.com/Sarzaminmusic/Persian/128KB/Alireza%20Eftekhari%20-%20Ghalandarvar/01_%20Ghalandarvar.mp3


٣. «بمب ِ اتم»: سروده اي از زنده ياد "اكبر جمشيدي" به فارسي ي اصفهاني




http://www.avayearam.com/poem/Showcatedit.asp?code=3rAB0mIJhJ



آخر ين مجموعه ي سروده هاي اكبر جمشيدي


«بمب ِ اتم» را با صداي جليل دوستخواه در اينجا بشنوید


از نازنين جمشيدي، نوه ي سراينده، سپاسگزارم كه متن ِ اين اثر ِ يادماني ي ِ دوست ِ زنده يادم را بدين دفتر فرستاد.



٤. آرتور امانوئل كريستن سن: پژوهشگري با ٦٠ كتاب درمورد فرهنگ ايران باستان


در تارنماي ِ ايران پايا
آمده است:
درود بي پايان به دانش پژوهاني كه ايران را وطن دوم خويش مي دانند وبه آن عشق ورزيده اند و دانشمند پاك نهادي كه ٦٠ كتاب در باره ي فرهنگ وتمدن ايران پيش ازاسلام نوشت.
از حود بپرسيم:
ما درمورد ايران چه كرده ايم؟

ادامه ي نوشتار در:
http://iranpaya.tk/


٥. فراخوان همايش براي شناخت و بزرگداشت ِ فروغ فرّخ زاد در چهلمين سال ِ خاموشي ي شاعر




August 2007
FORUGH FARROKHZAD (1935-1967): 40-YEAR ANNIVERSARY CONFERENCE
Conference - Call for Papers
July 2008University of Manchester .A conference that will explore Forugh Farrokhzad.s literary and broader cultural impact both during her lifetime and in the forty years since her passing.

CALL FOR PAPERS
Organised by
Iran Heritage Foundation and the University of Manchester .
Convened by
Prof. Nasrin Rahimieh, Maseeh Chair and Director, Dr Samuel M. Jordan Center for Persian Studies and Culture, University of California , IrvineandDr. Dominic Parviz Brookshaw, Lecturer in Persian Studies and Iranian Literature, University of Manchester .
Convened four decades after the untimely death of 20th-century Iran's arguably most influential woman poet, this international conference will gather scholars from Europe, North America and Iran to explore Forugh Farrokhzad's literary and broader cultural impact both during her lifetime and in the forty years since her passing. Proposals for papers which fall within one of the following broad topics are welcome:
· Forugh's beginnings: the poet's earliest work and her relationship with classical Persian poetry, in particular the ghazal
· Forugh and the Nima School : the poet's place within and influence upon the modernist Persian poetry of the 1950s and 60s
· Forugh as woman poet: the poet's interaction with other leading women poets of Iran and their work, in particular Parvin E'tesami and Simin Behbahani
· Forugh as cultural icon: the poet's popularity in pre- and post-revolutionary Iran
· Forugh and the diaspora: the poet's influence on Iranians writing beyond the borders of Iran
· Forugh and the visual arts: the poet and her poetry as inspiration for other artists
· Forugh and film: the poet's foray into the world of documentaries and film
The conference will be held over two days at the beginning of July 2008 at the University of Manchester, UK. All proposals (proposed length 300 words) should be received no later than 25th November 2007 to allow for efficient planning of the conference. Please address all enquiries and proposals via email to Dominic Parviz Brookshaw at:

http://au.f511.mail.yahoo.com/ym/Compose?To=dominic.p.brookshaw@manchester.ac.uk



٦. ميراث ِ "پان عربيسم": يك گفتار ِ تاريخي ي آموزنده


دكتر كاوه فرّخ در فصلنامه ي ميراث ايران، شماره ي ٤٧، پاييز ١٣٨٦
http://www.persian-heritage.com/


٧. پژوهشي مستند درباره ي پوشاك بانوان در دوره ي ساسانيان


دكتر مسعود ميرشاهي در فصلنامه ي ميراث ايران، شماره ي ٤٧، پاييز ١٣٨٦
http://www.persian-heritage.com/


٨. پي گيري ي يك پژوهش بايسته ي اجتماعي و تاريخي


زمینه های پیدایش بحران قومی در ایران (بخش دوم) جستاری از تيرداد بنکدار
http://rouznamak.blogfa.com/post-139.aspx


۹. شش يادداشت ِ آموزنده و خواندني: انگشت گذاري بر نابهنجاريهاي اجتماعي و فرهنگي


يك) مرغ ِ همسايه غاز است!
در بیان شیفتگان برچسب های ناتنی


ناتنی ها (22)


برخی از ما از دیرباز برای دست یافتن به تنوع بیشتر، مرز هویّت ملی را با ایده ای غریب می شکنند و روزنه ای شگفت انگیز در مرز هویت فراهم می آورند: نشان الفبایی کشورها و نمره های خارجی ماشین ها! در خیابان چراغ برق (امیر کبیر) این نشان ها و نمره ها، مانند داروی سرطان خرید و فروش می شوند و جایگاه های مخصوص خود را دارند. از میان نشان ها، نشان D (آلمان) طرفداران بیشتری دارد. اما نمرۀ ماشین فرقی نمی کند که مربوط به کدام کشور باشد. نشان را می چسبانند به عقب ماشین و نمره را طوری در زیر نمرۀ خود ماشین قرار می دهند که گوشه هایش دیده شود و معلوم کند که صاحب ماشین در «اونجا» بوده است. بیشتر این نمره ها، نمره های ترانزیت هستند.
این تنوع غم انگیز محصولی است از تراوش های برخی از مغزهای خودی برای عرضۀ به هموطنان بیگانه ای که هیچ ارتباطی با آن ها ندارند، جز اینکه حالیشان کنند که کم عددی نیستند!.. گاهی هم این نمره خریداری نمی شوند، از آن اتوموبیل های گران بهایی هستد که از «اونجا» آمده اند و نه فروشنده دلش بار داده است که آن را بکند و نه خریدار!
جالب تر اینکه پلیس راهنمایی هم با دلسوزی از کنار این نشان ها و نمره ها می گذرد. و بسا که اصلا متوجه عمق فاجعه نیست. تازه پس از سپری شدن عمر این ماشین، نمرۀ صاف کاری شده است از طریق اوراقچی ها به کامیون های نخاله کش می رسد و چند صباحی هم دل آن ها را خوش می کند. آن وقت برخی از سر نادانی بر این باورند که گویا ایران کشوری پلیسی است.!
من که هنوز علامت «ورود ممنوع» را در سر هیچ راهی ندیده ام که سر از ترکستان در می آورد!


دو) راهي كه رهرو را به "تركستان" مي بَرَد!


ناتنی ها (23)


دیشب، یا درست تر بنویسم، امروز ساعت دو صبح از غرب تهران به خانه که برگشتم، پیش از هر چیز آمدم به سراغ کامپیوترم تا پیام هایی را که دریافت کرده ام ببینم. دیدم یکی از خوانندگانم که مانند من آذربایجانی است، از این که از «ترکستان» به معنی جایی «عوضی» استفاده کرده ام دل آزرده گله کرده است.
من بی آن که آهنگ دفاع از خودم را در کاربرد این اصطلاح داشته باشم، بی درنگ از این خواننده پوزش می طلبم و قول می دهم که از این پس در نوشته هام دقت بیشتری را داشته باشم...
اما به احترام همین خواننده یادآوری می کنم که من به نام آذربایجانی در این اصطلاح چیزی بد و نگران کننده نمی بینم. شاعر می گوید: اعرابی عزیز! راهی را که تو در پیش کشیده ای به کعبه نمی رسد، چون داری به سویی می روی که کاملا در نقطۀ مقابل قرار دارد...
شاعر این را هم می توانسته است بگوید ترک عزیز! راهی را که تو در پیش کشیده ای به سمرقند نمی رسد، چون داری به سویی می روی که کاملا در نقطۀ مقابل قرار دارد...
شاعر غافل بوده است که در روزگارانی بعد، مردمی در میهن خود چنان احساس ناتنی بودن خواهند کرد که از این اشارۀ او نگران خواهند شد.
البته این نگرانی اگر مصداق های دیگری هم می داشت بسیار تامل برانگیز می بود...
دیشب جشن نیمۀ شعبان بود و مسلمانان شیعۀ تهران که از چند روز پیش با چراغانی هایی در هر گذر به پیشواز این جشن بزرگ مذهبی رفته بودند، در شب موعود برای شادمانی به خیابان ها ریخته بودند و کسان بسیاری هم با شربت های گوناگون در شبی عزیز و گرم، از مردم شادمان در حال عبور پذیرایی کرده یودند... چقدر زیبا و آکنده از مهربانی که دل هر بیننده ای را لبریز از مهر می کرد. حتی اگر مسلمان نمی بود...
تنها دریغم آمد که چرا شرکت کنندگان در جشن و شادمانی، میلیون ها لیوان پلاستیک و یک بار مصرف خود را به کنار خیابان و به زیر پای خود پرتاب کرده بودند... و پوشک های تنقلات و ساندویج هایی را که خورده بودند به پیرامون مجلس های شادمانی سیار خود پاشیده بودند...
ساعت دو صبح امروز پس از این که میهمانان شادی خیابان ها به خانه های خود بازگشته بودند، هزاران نظافتچی غریب نارنجی پوش، با تنی خسته و چشمانی خواب آلود مشغول جمع کردن لیوان ها بودند و پوشک های برجای مانده از مردمی معتقد و مردمی رنجور که در انتظار منجی خود هستند و در شب تولد او عاشقانه شادی کرده بودند...
بیاییم اگر عشقی را در درون خود می پروریم، برای پروردن عشق خود، چنانچه گیری بر سر راه خود داریم، از بهانه گیری دست برداریم و در پی یافتن گنهکاری بی خبر نگردیم! عشقمان را بپروریم...
پیش تر هم گفته ام: از کسی که به نام «ترکستان» حساسیت دارد، انتظار دارم که قند را به اندازه دهان هم قوم خود بشکند... و یا در رانندگی قدری هم رعایت حال هم قومان خود را بکند... و انتظار دارم، کسی که در پی عدالت است و در جشن تولد مظهر عدالت شادی می کند، اقلا در شب جشن به عدل احترامی بیشتر بگذارد...
بیاییم این شایبه را به وجود نیاوریم که لابد اگر ترکمنستان و قرقیزستان و ازبکستان و تاتارستان و ترکیه به ایران حمله کنند، در دل آذربایجانی ها قند آب می شود...
بنی آدم اعضای یکدیگرند، اما هر کس قفسۀ سینۀ خود را دارد...
دوست داشته باشیم، عاشقانه دوست داشته باشیم، اما از آب انداختن دهنمان با شعار پرهیز کنیم...
بقیۀ سخنم را می گذارم برای بعد...


سه) نگاهي انتقادي و گلايه آميز به پاره اي از ويژگيهاي شعر ِ فارسي


عِنان ِ دل ِ شیدا
ناتنی ها (24)


سال هاست که سر آن دارم که گله ای از شعر فارسی بکنم. اما کو شهامت و کو بضاعت؟ پس مساله را محدود به گرفتاری خودم می کنم، تا مبادا هزار معترض بپرند لب و ایوان، برای ملامتم.
و پس آن چه می گویم طرح یک نگرانی دیرین شخصی است. سوار قایقی فرسوده در اقیانوسی ناآرام:
آیا شعر زیبا، دلکش و شیرین «فارسی نو» با تعبیرهای غیرمترقبه اش، برخلاف برداشتی عام، در بیشتر از یک هزاره ای که از تلاش بی وقفه اش می گذرد، زبان فارسی را بیرون از میدان خرد و منطق نرقصانده است و دربست در اختیار لفاظان و شکرشکنان رعنا و شیفتگان ماهر و ساحر موسیقی کلام و خنیاگران قرار نداده است؟ خواه خراسانیش و خواه هندیش.
واقعیت این است که گویا در شعر فارسی، شاعران هرواژه ای را از نو به دلخواه خود به قالب زده اند. برای درانداختن طرحی نو. بی آن که نیازی به شکافتن سقف فلک داشته باشند. بگذریم که برخی به اجازۀ خود گاهی «به ضرورت» تلفظ واژه ای را نیز دگرگون کرده اند، تا مبادا «تندیس سخن» بی «بزک» افتد.
متاسفانه هنگامی که معماران سخن از «بازی» های خود خسنه شدند و با گروه شعله در نیمۀ دوم سدۀ دوازدم هجری، دلتنگ سبک خراسانی، به «بازگشت» به سخن بی پیرایه اندیشیدند، دیگر نتوانستند واژه های «چموش» را مهار کنند. و واقعیت این است، با سری افکنده بگویم، که واژه ها دیگر به «هرجایی» بودن خو گرفته بودند. شاعران نیز. عاشقان شعر هم همچنین.
نمونه چنان فراوان است در «قند پارسی» که اشاره به آن ها ملال آور است.
در این میان یکی از دستاوردهای شعر فارسی عادت به تکیۀ بر «قند» شده است و دوری از حقیقت که تلخش هم معروف است...
شعر شده است اندرزنامه ای بی چون و چرا، اما میان تهی، و زیبایی آن مجالی و فرصتی نگذاشته است برای ورزیدن خرد! شاعری واحد می گوید، عاقبت گرگ زاده گرگ می شود و تربیت نااهل را چون گردکان برگنبد است، لیکن همنشینی با گُل، گِل را هم دگرگون می کند... و ما، هماهنگ با نیازی غیرمترقبه، از این اندرزها استفاده می کنیم و خم نیز به ابرو نمی اندازیم...
من همان روز ز فرهاد طمع ببریدم
که عنان دل شیدا به لب شیرین داد
این بیت خواجه را می خوانم و حیرت می کنم از اعتمادی که او به خوانندۀ خود داشته است و اعتمادی که خواننده به او!
آیا وقت آن نرسیده است که دست کم برای برخی از مفاهیم تعریف هایی نو بپردازم و فراموش کنیم پند «معماران» سخن را؟...
سهم شعر فارسی را، با شیرین کردن کام ما، در ناتنی کردن خرد، دست کم نگیریم...
عشق پروردنی است. وگرنه قهر و آشتی بی معنا می افتادند. تکامل شامل حال «عشق» هم می شود...
عنان دل شیدا را رها نکنیم.
عشق به یار، به میهن، به باورها، به طبیعت و به مردم را هرروز باید پرورد.
فراموش نکنیم که ما هم دشتبان خود هستیم و هم باغبان خود...
ما در باغ وجودمان نیز نیاز به پیوند داریم. همین می شود پروردن...


چهار) هويّت جويي ي قومي و زباني : پژوهشي فرهيخته و دانشي يا رويكردي شيفته وار و بي پشتوانه؟


در هفته ي گذشته، هم ميهني ناشناخته، گفتاري با عنوان ِ:
جستاری کوتاه در تاریخ موجودیت کردان و نقش آنها در پایداری و استقلال ایران
از آقاي مهندس حسین شاه اویسی را به دفتر من فرستاد. متن اين گفتار را مي توانيد در نشاني ي زير بخوانيد:
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=11083
امّا من براي آن كه در بيرون از گستره ي خويشكاري ام سخني نگفته و برداشتي ابرازنكرده باشم، آن را براي دوست ِ دانشمند ِ تاريخ پژوه و فرهنگ شناسم دكتر پرويز رجبي فرستادم و خواهش كردم كه ديدگاه كارشناختي ي خود را درباره ي آن بيان دارند. ايشان نيز با مهر ِ سرشار ِ هميشگي شان به اين كوشنده و جوينده، يادداشت نكته سنجانه و سخت آموزنده اي را كه در رنجيره گفتارهاي روزانه شان با عنوان ِ "ناتني ها" نگاشته اند، به اين دفتر فرستادند كه با سپاسگزاري از ايشان، در پي مي آورم.


هویّت به توان ِهویّت!


ناتنی ها (27)


امروز استاد جلیل دوستخواه ... نوشته ای از مردی شیفته و بیگانه با تاریخ دربارۀ کردستان را برایم فرستاده بودند تا مرا هم با خود به زیر باران «آبسالان» ببرند!
این نوشته باز مرا به میدان ناتنی ها کشاند که چندی ست مبهوت آنم!
این نوشته آکنده بود از اشاره های «ناکجاآبادی» که این روزها بازار خوبی دارد. برای یافتن هویّتی به توان هویّت! اما با اشاره های ناتنی و ناشناس! البته جای شگفتی هم نیست. ما اهل قبیلۀ اشاره هستیم و "به تأیید نظر حلّ معمّا می کنیم و صد گونه تماشا". ما به همۀ یک داستان نیاز نداریم. آغاز داستان و گوهر و یا خمیرمایۀ داستان، ما را کفایت می کند و کسی که آهنگ آوردن همۀ یک داستان را داشته باشد -- دانسته و ندانسته، امّا بی رحمانه -- ما را از مقام ویراستاری عزل می کند!
بارها گفته ام و از گفتن خسته نمی شوم که گاهی چنین به نظر می رسد که ما در عرصۀ تاریخ خود نامحرم هستیم. با این همه تنها و فقط در این مورد است که می خواهیم با کوتاه ترین آدرس نشانی خودمان را بیابیم! شگفت انگیز این که خودنیافته سر از حرم همه درمی آوریم و بدون «یاالله» وارد حریم می شویم!
جالب است که بیشتر علاقه مندان به تاریخ، مردم بی علاقۀ به تاریخ هستند!
من در حدود چهل سالی که با تاریخ ایران و همچنین مورخان و خوانندگان تاریخ آشنایی دارم، با مسألۀ غریبی رو به رو هستم که نمی دانم راه حلّش چیست: شجاعت و بی باکی و تقریباً عمومی در اشاره به رویدادهای تاریخی! شاید هم این شجاعت و بی باکی ناشی از جدّی نگرفتن ِ تاریخ باشد. ما میل چندانی به پشت کردن به آگاهی های تاریخی ِ نا درستی که یک وقتی آموخته ایم، نداریم. در حالی که دستاوردهای تازۀ باستان شناسان، زبان شناسان و مورّخان، بسیاری از اشتباه های تاریخی را تصحیح کرده اند و ما ناگزیریم -- با توجّه به منابع ِ تازه -- گاهی نگاهمان به تاریخ را به روز بکنیم. بزرگانمان گاهی بر چیزی از تاریخ تکیه می کنند که امروز دیگر هیچ وجاهتی ندارد. از آموزگاران ناآشنا با تاریخ در کلاس های درس که نگو!
از گذشته که حرف می زنی، کوره راه فرسودۀ میان خود و آغازت را تعریض می کنی. من از نوشته های برخی از دست اندرکاران این عرصه چنین دریافت می کنم که با قوم های دوران پیش از اسلام ایران آشنایی درستی ندارند و گاهی به خاطر آگاهی کم، لبۀ تیز شمشیر خود را به طرف خودشان نگه می دارند...
بعد خودم را راضی می کنم که جنبه های مثبت داستان را ببینم: توجّه به قومیّت، دست کم در کشور ما که مردم آشنایی کمی با تاریخ دارند، سبب آشتی با تاریخ می شود. فقط خوب است، آن هایی که خود را با عصبیّت با مسایل قومی سرگرم می کنند، دست کم دامنۀ بررسی های خودشان را گسترش دهند و اقلا ًبا نوشته های تازۀ جهان ِ ایران شناسی هم مأنوس شوند. بکوشیم تا با چند دستمایۀ عصبی و فراهم آمده از سوی نویسندگان پرخاشگر از وجاهت ِ گفتار خود نکاهیم. چنین نباشد که همواره با شمشیرهای از رو بسته به میدان فرهنگ و مدنیّت درآییم. "رقص در میانۀ میدان" آیین خود را دارد و صمیمیّت ِ خاصّ ِ خود را می طلبد.
متأسّفانه فعّالان ِ قوم گرا، لبۀ تیز ِ سلاحشان را متوجّه ِ زبان فارسی کرده اند. در این جا ناگزیرم، باری دیگر نگاهی داشته باشم به نقش زبان فارسی در گذشتۀ تاریخی ِ ایرانیان. این نگاه می تواند به کار قوم گرایان نیز بیاید و به کار ِ فعّالان اومانیست نیز.
باید ببینم مشکل کجاست. از اوّل ِ تاریخ دورۀ اسلامی شروع بکنیم!
در دو سدۀ نخست، در ایران کسی کاره ای نبود که بتواند با زور زبان فارسی را زبان مطرح جهان نو اسلام بکند. من هنوز وجود نداشتم که به قول دینوری در دهۀ ٦٠هجری در سپاه مُختار ثقفی متکلم عربی نمی توانستی پیدا کرد. بعد، از غزنویان به بعد، تا پایان دورۀ قاجارها، جز دو صباحی بسیار و بسیار کوتاه (دو سه خاندان فرمانروا در یک زمان، مانند سامانیان و صفّاریان در سده های نخست دورۀ اسلامی و زندیّه و پهلوی در این اواخر) حکومت ایران با ترک ها و مغول ها بود. من هنوز حضور نداشتم که هم ترک ها و هم مغول ها کم و بیش سبب اعتلای زبان و ادب فارسی در دربارهای خود شدند و کسی زبان فارسی را به آن ها و سلطان محمود غزنوی ها و سلطان های ترک قاجار تحمیل نکرد. امّا سلطان محمود غزنوی که شاید فارسی را به زحمت می فهمید، بدون شعر فارسی نه می توانست بنوشد و نه سر به بالین نهد.
من نبودم که نام آبادی های ترکان آسیای مرکزی تا خجند و تا کمر سیبری به فارسی بود. از شبه قارۀ هند که نگو! ناصرالدّین شاه، فرمانروای مغرور قاجار هم در حضور حافظ احساس غربت نمی کرد و می کوشید تا در غزل از او عقب نماند.
با تبلیغ من نبود که دربارهای هند و عثمانی مشتری ِ پر و پا قرص ِ "قند پارسی" بودند و به میل خود زبان فارسی را زبان دیوانی خود کرده بودند. یعنی در این دو دربار شرق و غرب ایران، زبان فارسی همان نقشی را داشت که زبان فرانسه در دربار تزارهای روس در سن پترزبورگ متولّی ِ آن بود.
من هنوز حضور نداشتم که حتی یک فرمانروای ترک و یک ایلخان مغول نخواست که در دربار او خطّ و زبان ترکی و یا مغولی معمول شود...
من هنوز حضور نداشتم که دربار فاطمیان مصر هم بدون "قند پارسی"، تلخکام می بود!
من چه کنم که هیچ کدام از دیگر قوم های باشندۀ ایران "قند"ی برای "طوطیان شکرشکن هند" نداشته اند. آن هم در روزگاری که هند در اختیارشان بود. ایلخانان مغول در هند "قند پارسی" را سرمۀ چشمان خود کرده بودند. در دربار اکبر شاه بیش از هزار شاعر پارسی گوی "قند" خود را پیش فروش می کردند!
مگر سخن گفتن از "قند پارسی" که این همه به مذاق پیرامونیان ایران خوش آمده است، به این معنا است که می توان گران فروشی کرد؟
چرا در کشور ما باید هیچ نگاه مجردی وجود نداشته باشد؟ حتما باید زنگوله بست؟ به شوخی بگویم: مگر خواجۀ ما حساب "ترک شیرازی" اش را از مقولۀ "وطن" جدا نکرد؟!
گویش های ایرانی سایه روشن های زیبا و معطّرِِ زبان فارسی هستند و همچون پستوهای ارجمند مخزن گنجینۀ زبان فارسی. هنگامی که از "قند پارسی" سخن می رود، حتماً پای سخن "شکرپاره" و "حبّ ِ نبات" هم در میان است.
فراموش نکنیم که همین طوری هم با جمع و جور کردن زبان فارسی، با همۀ سابقۀ درخشانش، مشکل داریم. هنوز در املاي بسیاری از واژه های فارسی گرفتاری داریم. هنوز باید چراغ برداریم و به جست و جوی خواننده برویم. هنوز کتابی با تیراژ هزار روی دست ناشران می ماند!
اغلب فکرمی کنم چرا در مغرب زمین، خود ِ مغربیان به فکر وحدت هستند و ما را با استفادۀ از زبان و دین تشویق به تفرقه می کنند؟!
من به هرچه زیباست دلْ بسته ام؛ امّا نمی فهمم که دلبستگی به "شکر فارسی" کام ِ چه کسی را می تواند تلخ کند. چرا باید فکر کرد که دوست داشتن چیزی الزاماً بد انگاشتن چیزی دیگر است؟ اگر خطّ ِ قرمز ِ ظرافت این قدر که برخی می پندارند حسّاس می بود، امروز ایران و جهان بهشت می بود.
بحث دربارۀ نام ِ ایران را می گذارم برای بعد. به امید کاستن از احساس ناتنی کردن!
در این جا تنها این را ناگفته نگذارم که ما را هم می توان ايرانیان ِ کُرد نامید و هم کُردهای ایرانی. هم ایرانیان ِ بلوچ نامید و هم بلوچ های ِ ایرانی...
یعنی هویّت به توان ِ هویّت...


پنج) حكايت ِ رفتار ِ ما ايرانيان با نثر ِ فارسي


جذر و جزر ِ قند ِ پارسی


ناتنی ها (۲۸)


نخستین «ناتنی ها» را که می نوشتم، فکر نمی کردم که کار به جایگاه شیرین قند پارسی بکشد. سی و سه سال پیش فکری به سرم زده بود که دربارۀ درستی اصطلاح قند پارسی و سبب پدیداری این اصطلاح گفت و گویی خودمانی داشته باشم با اهالی قلم و از بیم شکرشکنان پایم را در گلیم خودم نگه داشته بودم. اما اینک که گلیم از دست داده ام، بادا باد!
خودم را غیرمترقبه بیندازم به میان میدان:
ما ایرانیان نثر فاخر و همه فهم و درست ِ فارسی نداریم!
گرچه نثر بیهقی از لونی دیگر است و منّت خدای را عَزَّ وَ جَلّ که سعدی را داریم... و با این که انگشت شماری هم «نسبتا» پاکیزه نویس داریم در پستوهای هزارتوی تاریخ ادب خود...
پیداست که «تاریخ وصاف» شرف الدین عبدالله بن فضل الله شیرازی و «درۀ نادری» میرزا مهدی خان استرآبادی را نمی گویم که به قول عبدالمحمد آیتی، با «عبارت پردازی های ملال آور و ذکر مترادفات لاطائل و آوردن حشوهای قبیح و جناس های بارد و سجع های متکلف و افراط در طرح اخبار و اشعار و آیات عربی، آن چنان از حال طبیعی خارج شده» اند که خواندنشان برای اهل فضل و ادب نیز ملال آور و خسته کننده و حتی عصبانی کننده است...
واقعیت این است که ما، به استثنای دورۀ معاصر، در مقایسۀ با دیگران به فراوانی دست به قلم برده ایم و کتاب نوشته ایم و امروز مجموعه های کتاب های خطی ایرانیان از گنجینه های گران بهای کتابخانه های جهان هستند...
و واقعیت این است که کسی که با تاریخ سر و کار دارد و تاریخ می نویسد، در میان انبوهی از منابع تاریخی دربارۀ همۀ دوره ها، جز تاریخ بیهقی، به کمتر کتابی برمی خورد که در آن به درست اندیشیدن، به درست گزارش کردن و به درست نوشتن توجهی درخور شده باشد. من خودم با هزار قلاب برخی نکته ها را از دریای متلاطم منبع ها بیرون می کشم و بسا که پایم هم می لغزد. در این کتاب های فراوان، به خواننده بدون استثنا به چشم ناتنی بی اعتباری نگریسته شده است و گاهی چنین برداشت می شود که نویسنده جز لفاظی های آکنده از غلط و نامفهوم برنامۀ دیگری نداشته است.
بگذریم از چاپلوسی ها عریان و بی شرمانه ای که در فرصت های گوناگون، بی اعتنا به حضور خواننده و بی توجه به شعور او، برای خوشایند ممدوحی در دستور کار قرار دارند... و برای این چاپلوسی ها هیچ نویسنده ای کم نیاورده است...
به چاپلوسی می توان عادت کرد که کرده ایم. اما بی اعتنایی به نثر درست چرا؟
کسانی که با متن های پهلوی مانوس هستند، در این متن ها هم همین شیوه از نگارش محسوس است. اگر استاد جلیل دوستخواه با نثر درست، فاخر و فهیم خود اوستا را روی پا نمی ایستاند، اوستا هم همین طور...
شگفت انگیز است که در میان متن های پهلوی نیز به ندرت به نثری پخته، شیوا و روان برمی خوریم... انگاری نویسندگان این متن ها می خواسته اند، به هر فلاکتی که شده است، تنها اندیشه ها و موضوع های انتخابی خود را ثبت کنند. در این متن ها نیز به درست نویسی و به نثر بی مهری شده است.
و واقعیت این است که به اصل پویا بودن زبان توجه کافی نشده و نمی شود. زبان نیز مانند هر پدیدۀ دیگری نیاز به رشد و تکامل دارد. پیوند های تازه و جوشیده از «دل» زبان، زبان را از رکود و انجماد می رهاند و به آن پویایی می بخشد. زبان پویا با عنایت به تجربۀ دستاورد های دیگر ملت های جهان، هرگاه عنصر و قالب تازه بیابد، در صورت نیاز از آن بهره می گیرد و می کوشد تا با قانونمندی های ویژۀ خود عنصر و قالب تازه را بپدبرد و خود را غنی سازد.
در گذشته های دور نیز زبان مردم کوچ نشین و مردم آبادی ها و شهرهایی که در چهارراه های سیاسی و اقتصادی جهان قرار داشتند، در مقایسه با زبان مردم یک جانشین و منزوی، همواره از غنای بیشتری برخوردار بوده است و امروز هم مردم پایتخت های جهان زبان پربارتر و غنی تری دارند. اگر سفر مفاهیم و قالب های تازه ای که هر روز در جاهای گوناگون گیتی پدید می آیند نمی بود، امروز مردم جهان از درک یکذیگر عاجز می بودند. تجربه های متنوع زبان در بالابردن استعداد طبیعی زبان نقش تعیین کننده ای دارند...
و واقعیت این است که این روند تکاملی، در نوشته های ما ایرانیان تاثیری منفی داشته است! همین است که فهم کتاب های علمی دانشگاهی نیاز به رمل و اصطرلاب دارد. از زبان رمان ها و مقاله های خبری که نگو!
مرگ زبان های باستانی تنها حاصل هجمۀ دیگر ملت ها نیست. این مرگ بیشتر ناشی از رکود و غریبه بودن و ناتنی بودن با زبان و مفاهیم مورد نیاز آن بوده است. امروز اگر غریبه ای دور از میهن خود و بدون آشنایی با زبان میزبان، تنها با اشاره موفق به برآوردن برخی از نیازهای خود می شود، این موفقیت ناشی از آشنایی های درونی اشاره کننده و اشاره شونده با مفاهیم تازه و خودی و بیگانه است. بنا براین اگر زبان تغذیه نشود، پژمرده و فرسوده می شود و می میرد. فقط باید از سوء تغذیه جلوگیری کرد!
می خواهم به این نکته برسم که شیوۀ رفتار ما با زبان و استفادۀ نادرست از آن آفتی را برایمان پدید آورده است که سخت آزارمان می دهد. و شگفت این که به این آفت و آزار خو گرفته ایم و با آن خانه یکی شده ایم!
رانندگی ما بهترین نمونۀ بی اعتنایی ما به زبان است. اینک در روزگار نو تنها کتاب مطرح نیست. زبان اشاره هم به زبان کتاب و مقاله افزوده شده است. کتاب را نمی فهمیم چون در نوشتن آن دقت نشده است و ما کم کم عادت کرده ایم که نفهمیم! به علائم رانندگی توجه نداریم، چون عادت کرده ایم سرسری بنویسیم و سرسری بخوانیم!
قضیه درست نیندیشیدن و درست ننوشتن و درست نخواندن قبح خودش را از دست داده است.
علائم رانندگی نوشته هایی هستند از تاریخ وصاف و درۀ نادری!...
شگفت انگیز نیست که شاهنامه را مردم عامی نیز خوب می فهمند...
روزنامۀ روی میزم را باز می کنم. به حرمت قلم سوگند که بیشتر جمله ها را ناتنی می یابم.
تازه بهتر شده ایم. سی سال پیش نوشته های چاپی آکنده از غلط چاپی هم بودند... می پنداری درست نویسی کوچک ترین وجاهتی نداشته است. و هنوز هم وجاهت چندانی نیافته است...
شعر ما سرآمد شعر جهان است. اما عدو سبب خیر شده است! در شعر نیاز چندانی به رعایت قوانین زبان نیست. مفهوم مهم است و قافیه و وزن. حالا به هر قیمتی. همین است که بهترین شاعران معاصر ما نثری فاخر ندارند. مگر این که مسجع بنویسند. یکی از موفقیت های سعدی همین روی آوردن به نثر مسجع است!
داوری دربارۀ نثر مترجمان معاصر را نیز مردمی مرتکب شده اند و می شوند که عادت به نثر فاخر ندارند و با آن بیگانه اند. همین است که برخی از مترجمان بزرگ معاصر به دارا بودن نثری خوب معروف شده اند!...
من از دانش ریاضی و هندسه یا حساب رقومی سر درنمی آورم. اما این را به گونه ای آشتی ناپذیر می دانم که ما هیچ وقت به قند پارسی در نثر احترام نگذاشته ایم و به مجدور این قند بسنده کرده ایم... و عادت...
من خودم، بارها که ناگزیر از نوشتن عریضه ای به سازمانی بوده ام، به شدت این احساس را داشته ام که اگر درست بنویسم، کارمند مربوط را گیج و سردرگم خواهم کرد. پس به غلط نوشتن تن در داده ام!...
در ناتنی های ۲۹ شاید بتوانم بگویم چرا...


شش) شیرین، اما تلخ!


ناتنی ها (29)


داشتم از قند پارسی سخن می گفتم و این که قند پارسی در میدان نثر بسیار تلخ است که وقت کم آمد!
طنز تلخی است که قند پارسی حوصلۀ ایرانی را خیلی زود سرمی آورد و یا سرمی برد. فرقی نمی کند که حوصله سربیاید یا سر برود. این هم از ویژگی های غریب قند پارسی است!
با ما ایرانی ها باید کوتاه حرف زد.
ما غلام همت آنیم که آنی دارد! فقط «آن». «آن» کوتاه ترین، اما جامع ترین رسالۀ گیتی است. البته به هزینۀ قند پارسی.
انصاف که داشته باشیم، می بینیم که قند پارسی معجزه های فراوانی دارد.
هلوهلو، برو تو گلو!
راهی بسیار کوتاه برای رسیدن به مقصود.
ما راه کمی که وقت گیر بیابیم، راه هفت خوانش می خوانیم... حالا اژدها را از کجا گیر می آوریم بماند!
داشتم می گفتم که ما در نثر بیشتر از بسیار فقیر هستیم. بی درنگ چند قابوس نامه را به رخ نکشید. چون اگر اشاره ای بکنم به هزاران هزار کتابی که نوشته ایم و بپرسم پس چرا همه فوری تنها به یاد ابوالفضل بیهقی می افتید و هم دوره اشن شمس المعالی، فوری به یاد لطیفه گفتن می افتید!... حتی نثر مسجع را از یاد می برید!...
ما نثر نداریم. ما حتی بلد نیستیم نامه ای عاشقانه بنویسیم. نامه های عاشقانۀ ما، همه همان نامۀ عاشقانه ای است که عاشقی گمنام برای نخستین بار نوشته است!... و یا از شدت عشق به نثر نامۀ عاشقانه نه به هنگام نوشتن کار داریم و نه به هنگام خواندن.
آشنایان با «تحول» نثر فارسی خوب می دانند که اگر مرحوم ناصرالدین شاه نمی بود که سنگ را از ته چاه بیرون بیاورد، هنوز سخنی کوتاه و ساده را تبدبل به «لغت نامه» و «مترادف نامه» و «چیستان نامه» می کردیم. دلیل قانع کننده هم داشتیم: آسانی «مونتاژ» و «بازی با کلمه». چون به خاطر ناتوانی در نوشتن، خیلی زودتر از انقلاب صنعتی، فن «مونتاژ» واژه ها را اختراع کرده ایم و خط تولیدش را در میدان لفاظی راه انداخته ایم!...
دلبر جانان من، برده دل و جان من
برده دل و جان من، دلبر جانان من
و یا:
یک حاجی بود، یک گربه داشت...
*
یکی از بزرگ ترین آفت های نثر فارسی، شتاب زدگی ما است در هرچه زودتر کندن قال قضیه. و پریدن به شاخی دیگر...
ما پیش از انقلاب صنعتی، خط تولید را کشف کردیم و از یک کلاغ چهل کلاغ ساختیم. به جای این که به چهل کلاغ گوناگون بپردازیم.
اگر بیمی از سر رفتن حوصلۀ خوانندگانم نمی داشتم، صدها نمونه می آوردم از متن هایی که ما آن ها را قند پارسی نامیده ایم. قندی که تنها به کام بستگان نزدیک نویسندگان شیرین می آید!!... ما با اندکی تساهل و تسامح، عمۀ نویسندگانیم!
واقعیت این است که ما به هنگام بحث دربارۀ نوشته های فارسی، به کم تر چیزی که توجه می کنیم، درست نویسی است و اغلب چنین می شود که ناخودآگاه بار سنگین درست ننوشتن بر گردۀ زبان فارسی سنگینی می کند. تردید نکنیم که اگر درست نوشتن زبان مادری خوب بیاموزیم و به درست نوشتن و به درست خواندن خوبگیریم، حل مسالۀ واژهای بیگانه هم آسان تر خواهد بود. کم نیستند جمله هایی که اگر در آن ها به جای واژۀ بیگانه ای که دارند، واژه ای فارسی بگذاریم، جمله همچنان نا مفهوم خواهد ماند.
جمله های نا مفهوم در زبان فارسی روز به روز بیشتر می شوند. از آگهی فوت گرفته تا هزار مقولۀ دیگر. اغلب فکر می کنیم که فارسی نویسی حل معما می کند. ترجمۀ بیشتر متن های پهلوی، به سبب کوشش در فارسی نویسی، حتی برای خوانندگان دانشگاهی قابل فهم نیستند.
فارسی نویسی متفاوت از درست نویسی است. در پشت پنجرۀ داروخانه ای که سه دکتر داروساز در آ کار می کنند، دیدم نوشته اند:
«به یک بانوی دیپلمه مورد نیاز است»!
و در میان آگهی های روزنامه ای خواندم:
«دبیر ریاضی با سابقۀ تعلیف»!
واقعیت این است که ما چنان به نوشته های نادرست خوگرفته ایم که قدرت تشخیص خود را از دست داده ایم. چون بی معیار افتاده ایم. و شگفت انگیز این که بسیاری را «متهم» به داشتن نثری زیبا می کنیم که نثرشان اصلا زیبا نیست و فقط فهمیدنی تر از نثر دیگران است!
برای بیشتر استادان ادب نیز قبح بسیاری از نادرستی ها از میان رفته است. نادرست ها چنان جاافتاده اند که استادان ادب را نیز کلافه نمی کنند.
دارم احساس می کنم که جام ظرفیّت خواننده ام را لبریز کرده ام. پس بهتر است که بقیۀ نگرانی ها بگذارم برای «ناتنی های» بعدی. تا برای تفاهم، ذهن های تازه نفسی داشته باشم. تا شاید بتوانیم با نفس های تازه، به کمک هم، از تلخی قند پارسی بکاهیم!


با فروتنی

پرویز رجبی


١٠. طنزي تلخ و دردمندانه در سروده هاي يك شاعر ايراني ي شهربند ِ غُربت


محمّد جلالي چيمه (م. سحر)


http://msahar.blogspot.com/2007/08/blog-post_29.html


١١. مروري كوتاه در اطلس زبان شناسي ي ايران
مردم جامعه ایران و تکلم به ۶ زبان
دكترعرفان قانعي فرد در تارنماي ”سفرها و ديدارها"
http://www.erphaneqaneeifard.blogfa.com/post-960.aspx
و در روزنامه ي اعتماد، چاپ تهران، ٢٣ فروردين ١٣٨٦
مطلب قدیمی ام در اعتماد : مردم جامعه ايران و تکلم به 6 زبان
و در نشريّه ي الكترونيك اخبار روز
يكشنبه ١١ شهريور ١٣٨٦
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=11120


١٢. نگرشي دوباره به رويدادي مهمّ در تاريخ معاصر ايران : روي ِ ديگر ِ سكّه
دوست ارجمندي – كه در اين جا، به عمد، از او نام نمي برم تا سخنم سويه اي شخصي نيابد و گفتماني همگاني باشد – از چندي پيش، در راياپيامهاي خود به من، به زنجيره گفتارهايي پيوند مي دهد كه آماج ِ بازگفته ي نويسنده شان، شناخت ِ چگونگي و چيستي ي رويدادهاي اجتماعي و سياسي ي نيم سده پيش از اين در ميهنمان و به تعبير وي، "آسيب شناسي" ي ِ آن رويدادهاست
[http://rouznamak.blogfa.com/post-141.aspx ←]
از آن جا كه در وضع ِ كنوني ام، فرصت ِ پرداختن به نقد ِ گسترده ي آن زنجيره گفتارها و همانندهاي آنها را ندارم و از سوي ِ ديگر، با ديدن ِ"چاه" بر سر ِ "راه"، يكسره "خاموش نشستن" را نيز از خويشكاري ي ملّي ام به دور مي دانم، تنها به نوشتن ِ يادداشت ِ كوتاهي كه در پي اين درآمد مي آيد، بسنده مي كنم. اين يادداشت را – كه خطابي است به دوست ِ فرستنده ي ِ پيوند ِ بدان گفتارها – به گونه اي سرراست براي خود او نمي فرستم؛ بلكه به خواست ِ همگاني كردن ِ درونْ مايه ي آن و انبازْگردانيدن ِ ديگران در خطاب ِ بدو، در اين جا مي آورم.
اين را نيز مي افزايم كه در چند ساله ي اخير، گروه ِ همْ نوازان ِ "مصدّقْ ستيز" (و – چون نيك بگريم – "ايرانْ ستيز") در پوشش ِ فريبنده ي "ايرانْ دوستي" و "دلْ سوزي براي نسلهاي جوان كنوني و آيندگان"، سخت به تكاپو افتاده اند و همانا مي پندارند كه مي توانند چهره نهان كنند و با طرح مسأله به شيوه اي ويژه، به حذف ِ صورت ِ مسأله بپردازند و به خيال ِ خام ِ خود، بخش مهمّي از سرگذشت دردناك و دريغ انگيز ِ ميهنمان را از دفتر تاريخ بزدايند! "زهي تصوّر ِ باطل، زهي خيال ِ مُحال!"
به راستي، حكايت اين جماعت، نقل ِ همان گرانْ كالبد ِ همه جا آشكار و چشمْ گيرست كه بر سر ِ مناره رفته و فغان برآورده بود ".../ كه نهان شدَستَم اين جا، مكنيدم آشكارا!" اينان نيز بر سر ِ مناره ي رسانه هاي جهانْ شمول ِ امروزين برآمده و همان بانگ را سرداده اند؛ غافل از آن كه امروز ديگر، آن "غربال به دست" – كه پير ِ به درد آلوده ي "يوش" گفت – نه "از عقب ِ كاروان"؛ بلكه "همپاي ِ كاروان" در پويش و پژوهش است و بي هيچ درنگي، "سَره" را از "ناسَره" و "دُژْانديشي" را از "نيكْ انديشي" بازمي شناسد و در ديدرس ِ همگان مي گذارد و روا نمي دارد كه كسي با سخني ربوده از "درويشان" بر "سليم هاي روزگار "افسون بخواند"!
پس، اين درآمد را كوتاه مي كنم و پيام خود به دوست ِ يادكرده را در پي مي آورم:

دوست ِ ارجمند،
.......................................
زنجيره گفتارهايي را كه در راياپيامهاتان بدانها پيوند مي دهيد، تا كنون با دقّت خوانده و بررسيده ام. امّا گمان مي برم بدنباشد كه شما هم روي ِ ديگر ِ سكّه را در گفتار ِ مُستند و حقوقي ي دكترعبّاس توفيق در ايران شناخت (http://www.iranshenakht.blogspot.com/ )، درآمد ِ ٣: ۴۰، زيرْبخش ِ ۵ ببينيد.
همچنين، درباره ي آن روز ِ سياه (روزي كه – به گفته ي م. آزاد – "مرگ ِ تَناوَر آمد و آشفت و رفت!")، درآمد كودتا را در دانشنامه ي ايران


(http://www.iranica.com/)


بخوانيد كه – دست بر قضا – آن را نه يك ايراني و بر پايه ي "احساسات" و "عصبيّت" ِ ملّي، بلكه يك جُز ايراني و بر بنياد ِ مدركها و پشتوانه هاي استوار و انكارناپذير نوشته است.
راستش را بخواهيد، براي من كه جدا از خواندن و بررسيدن انبوهي از گفتارها و كتابها از ايرانيان و جُزْايرانيان در اين زمينه در۵۰ سال گذشته، خود از شاهدان و ناظران ِ عيني ي آن رويداد ِ هولناك و تازش و تاراج ِ ايران بر باد دهنده ي ِ آزمندان ِ سرمايه سالار ِ بيگانه با همدستي ي "خودي"هاي بدتر از بيگانه بوده ام، بسيار تلخ و دردناك است كه امروز (نيم سده پس از آن فاجعه) ببينم هنوزهم كساني با چنگ زدن به هر دستاويزي، در صدد ِ وارونه نمايي ي واقعيّت برآيند!
هنگامي كه گفتار و رفتار ِ عربده كشان و روسپيان (فرومايه ترين لايه هاي اجتماعي ي ايران) را بر فراز ِ كاميونها و روي ِ سقف ِ اتوبوسها در آن بعد از ظهر ِ مرگبار ِ تابستاني به ياد مي آورم و در همان حال، در برخي از "پژوهش نما"هاي كنوني، سخن از به اصطلاح "خيزش ِ خودجوش ِ مردمي!" مي خوانم، پشتم تيرمي كشد و پيرانه سر، چشمان ِ خسته ام پر از اشك مي شود.
از شما چه پنهان، من حتّا امروز جرأت ِ بر زبان و يا قلم آوردن ِ عبارتهايي را كه در آن روز ِ سياه تر از همه ي شبهاي تاريخ، به گوش ِ خود از دهان ِ آن ساقط شدگان ِ جامعه و ساقط كنندگان ِ ارزشهاي فرهنگي ي ملّي مان شنيدم، ندارم و با يادآوري شان، از شرم ِ هم ميهن بودن با آن به اصطلاح "خيزندگان ِ خودجوش"، به خود مي پيچم!
آري، دوست ِ گرامي،
بايد با گرته برداري از شعر حافظ، بگويم:
"نه به هفت آب، كه با خرمن ِ آتش نرود/ آنچه با ميهن ِ من فتنه ي مُردادي كرد!"
و نيز در خطابي به كوشندگان براي ِ گِل پوشاندن بر آفتاب، بايد از سخن دردمندانه ي ِ پدر شعر ِ فارسي، رودكي مدد جويم:
"بوي ِ جگر ِ سوخته عالَم بگرفت / گر نشنيدي، زهي دماغي كه تُراست!"
همين. "در خانه اگر كس است / يك حرف بس است!"

بدرود


ج. د.
١۳. خاموشي ي اندوهبار ِ آواي ِ دلْ نشين ِ خواننده اي نامدار


شمع ِ فروغْ بخش ِ هستي ي ِ بهار غلامحسيني، نامْ بُردار به نام ِ هنري ي الهه، در پسين گاه روز ۲۴ امرداد ۱۳۸۶
از پرتو افشاني بازماند و نام بلندش به دفتر ِ زنده نامان و جاودانگان ِ تاريخ فرهنگ و هنر ميهن مان پيوست.
درباره ي زندگي و هنر والاي آن بانوي خُنياگر و نغمه سرا دو گفتار ِ خواندني همراه با تصويرهايي از آيين ِ بدرود گويي ي هنرمندان با او و نيز پيوند به شماري از آوازهاي وي در تار نماي "هنرمندان قديمي" :
http://www.ghadimiha.com/?id=-1387349721
آمده است كه خوانندگان فرهنگ دوست ِ اين تارنما را به خواندن و ديد ن و شنيدن ِ اين مجموعه فرامي خوانم.
گزارش و گفتار ديگري از رندگي و هنر الهه را نيز در نشاني ي زير بخوانيد:
http://www.jadidonline.com/story/27082007/elaaheh_memories


١۴. سوگْ پيامي براي گاهان ْ پژوه و اوستا شناس نامدار، استاد دكتر جعفري


با اندوه فراوان، آگاهي يافتم كه بانو امينه نادري (جعفري)، همسر مهربان و همدل ِ استاد دكترعلي اكبر جعفري در ۲٧ امرداد ١٣٨٦ (١٨ آگوست ٢٠٠٧)، زندگي را بدرود گفته است.


دكتر جعفري و امينه- كراچي - نوروز ١٣٢٤



درگذشت ِ بانو جعفري را از سوي خود و همه ي همكاران پژوهنده ام و نيز خوانندگان ارجمند اين تارنما و


زنده ياد بانو جعفري در جشن هشتادمين سال ِ زادْروزش


دوستداران فرهنگ ايراني به استاد جعفري و خانواده ي گرامي شان تسليت مي گويم و بُردباري و پايداري ي ايشان در اين سوگ و پي گيري ي پويايي شان در فروغْ بخشي ي فرهنگي را آرزو مي كنم.


خْشَثْرَه


جليل دوستخواه


كانون پژوهشهاي ايران شناختي- استراليا



Our deepest Sympathy to Dr. 'A.-'A. Jafarey over the demise of his life-long companion, his dear wife Amineh Naderi (Jafarey). May her memory be cherished.
Xšaθra


Jalil Doostkhah


The Center for Iranian Studies-Australia





١٥. سه پژوهش اوستا شناختي از استاد دكتر علي اكبر جعفري
Ali A. Jafarey,Buena Park, Southen California


الف) چگونگي ي رويكرد به "سگ" در «ونديداد»



DOG IN THE VENDIDAD

Dog or to take its scientific term canis familiaris ("faithful dog") has been a constant companion of man, experts say, for the last 25,000 years. It is world's first trained animal and the only beast willing to be trained. It is highly territorial in character and aggressively defends what it considers to be its "own" territory. That makes dog a very good guard. If it were not for the protection provided by dog, scientists wonder, could the human society survive its natural enemies of carnivorous animals, including dog's cousin, the much-dreaded wolf, to its present level of civilization, This very statement of scientists shows how important dog has been to man.


Dog’s "territorialism" is proverbial. We have a dog next door. He barks at every passerby, no matter who is walking and how far he/she happens to be across the street. It must bark until he feels that the passerby poses no intrusion into his territory, or his master or mistress occasionally silences him. We have, during the last seven years, got used to his frequent outbursts day and night. We have found that the best way to live along with him is "to completely ignore his barking." It works! After all, he guards our house too. We know when some one approaches our house.


One should not be surprised if one reads in the Vendidad, an ancient code of pollution and purification and an interesting book of history, legend, geography, and anthropology in the Avesta, that "my house could not subsist on the God-created earth, but for my dogs, the sheep-dog and the house-dog." Also, a late Zoroastrian writing in Persian says, "But for the dog, not a single head of cattle would remain in existence."


Dog played a vital part in the daily life of ancient Iranians who tended cattle and attended their fields. They, in turn, acknowledged the importance of the dog by granting it an almost equal status with man. The Vendidad, a book of 22 chapters, has more than one chapter on dog.


It enumerates several breeds of dogs; the most important of them are the sheep-dog, the housedog, and the vagrant. It appears that while the first two guarded the sheep and the house against "the thief and the wolf," the vagrant cleaned the village of noxious creatures and barked away aggressive strangers. The wild dog that lived as a scavenger on corpses is also mentioned.


Care was taken to give the dog good food. If bad food was served to a sheep dog, it amounted to having served the master of a high-class house with bad food. If bad food was given to a house-dog, it amounted to giving bad food to the master of a middle class house. Bad food to a vagrant dog was considered as if one gave bad food to a visiting priest. Giving bad food to a puppy amounted to giving bad food to a human child of good standing. The book prescribes severe penalties for giving foul food to various kinds of dogs. Giving hard bones or hot food to a sheep-dog or house-dog that results in its death, makes one liable to death penalty if not compensated against. Milk, meat and solid food were the right food for a dog.


Hurting various breeds of dogs had its own graded penalties. The person responsible had to compensate the bodily losses of the poor animal as well as pay for losses incurring to the owner through theft and wolf attacks. Smiting a female dog with her pups or chasing them to death drops into a hole or from a height also had death penalty if not compensated in full. Even a vagrant female dog about to deliver puppies was to be taken to a safe place and supported until the whelps were old enough -- six months old -- to be able to defend and support themselves. If a person avoided to care for a bearing dog, he or she was held responsible for the willful murder of the whelps and perhaps the mother. On the other hand, if a dog bit a sheep or wounded a person, it received its punishment according to the extent of the harm done, and the owner was made to compensate for the loss.


Females, when into heat, were tied and watched to be mated with three healthy males to ensure conception. Care was taken to see that the males were kept apart as not to assail one another. However, if a dog, male or female, mated with a wolf, the whelps were to be destroyed because it was thought that the whelps would grow as destructive to the sheep and the dogs as were the wolves.


A sick dog was to be cared for just as one cared for a sick man. A scentless dog was to be tied to a post lest it fell into a hole or from a height to its death. Negligence to take care of a disabled dog held one responsible for its death. Even a mad dog was not to be killed but tied to a post to prevent it from harming men and animals. Almost the same hygienic precautions were taken not to come in direct contact with a corpse of a dog as were observed for human dead. Ancient Iranians avoided contacts with dead matters as a good precaution against disease.


In days when there were no physicians to certify the death of a person, an appended passage in the Vendidad suggests that the dog was called upon to see a body and it was its reaction that assured the relatives of the definite death of the person concerned. Later the "sagdid," or showing the dog a dead body became part of the funeral rite. The dog also played the vanguard in finding out if a piece of land on which corpses of men and dogs had long decayed and gone, were safe enough to pass through without contracting disease. If the dog resented to go over the land, it was considered defiled and dangerous.

The ancient Iranians sang an interesting folk song, perhaps in a chorus, to describe the characters of certain kinds of people as seen in a dog. The Vendidad notes it in full. Here it is in its abridged form.


A dog is like a priest because it is content and patient, wants bare subsistence and partakes leftovers.


A dog is like a warrior because it marches in front, fights for the beneficent world and remains much out of house.


A dog is like a prospering farmer because it is watchful, sleeps lightly, leaves the house first and returns the last.


A dog is like a thief because it likes darkness, prowls at night, steals, shows no manners while eating and is ill natured.


A dog is like a prostitute because it walks about the streets, pleases when approached and hurts if intruded.


A dog is like a child because it sleeps a lot, salivates much, is very noisy and runs about.
_______________
(This article appeared first in the Bulletin of the California Zoroastrian Center, Westminster, Nov/Dec 1985. All Avestan references, deleted here, are given in the Bulletin)




ب) جانوران در اوستا

ANIMALS IN THE AVESTA

The Aryans, ancestors of Indo-Iranians, lived an optimistic life, sharing it with their domestic animals and close to nature in green grazing grounds, first up north in Siberian steppes, and then in what is now Central Asia. They moved from place to place to provide food for themselves and fodder for their animals. They loved their animals so much so that they named their children after them and measured speed, flight, sight, strength, beauty, loyalty, and ferocity from animal behavior.
The religion founded by Asho Zarathushtra introduced a new turn in human way of life, permanent settlement with increasing constructive productivity. Animals, receiving greater care than ever before, played a more prominent part in human life.
The Avesta, a collection of ancient Iranian literature, has preserved for us the names of the animals, domestic and wild, which played a part, minor or major, in the life of the Avestan people. The dog was with them since their hunting days and had become a family member. They raised cow, sheep, goat, horse, and camel. They added donkey when they came in contact with the peoples in the south. The cock also played his part by arousing them to work early at dawn. They were familiar with the deer, stag, wolf, jackal, fox, boar, and bear. The eagle made their thoughts soar high. The vulture was a familiar scavenger bird. The snake, python and frog were common, as were small and large fish in rivers and lakes. They knew the ant, fly, locust, and definitely the mouse, and since they relished honey, they also knew the bee, most probably calling it the honey-fly. No doubt, there were other animals too, lions, tigers and other carnivores as well as many wild animals and birds in the much virgin environment they lived. But, it happens that these are the only ones we find in the existing Avesta. Had we had the full collection, we might have more names and data. Incidentally, they are also missing from the contemporary Vedas. Nevertheless, the data provided by the references in the Avesta tell us how much they, with their day-to-day observation, knew about animals, and also how much they did not know, an ignorance that made them, like other peoples, to turn to imagination and superstition.
We will project them all from the Avesta. It will show how much the Avestan people, ancestors of modern Iranians, cared about their domestic animals, how much they admired certain animals and abhorred others. We shall begin with those in air, then look around for those on land, and finally, see what we find in water.
Birds were among the domestic animals raised by the Aryans during Yima Khshaeta's (Jamshid's) days and were taken, among other animals, inside his cavern to escape the Ice Age, some 8000 to 12000 years ago. Birds, flying or not, were also offered as sacrifice to Mithra, Lord of Wide Grasslands, the god who presided over tribal bonds and boundaries three to four thousand years ago and more. The Aryans have noted the immigration of birds as the sign of spring in their cold land.
Domestic fowl appears to have gained a high place at a date when the northwestern Aryans, now known as Iranians, had chosen the Zarathushtrian religion. Cock, called “kahrkatâs” by the common Aryan people because of crowing or the sound emitted by an egg-laying hen, was given the religious name of “parodarsh,” fore-seeing, who called the faithful to rise at dawn and say their prayers, a duty which also earned him the title of “sraoshâvarez,” meaning “practicer of listening to divine voice.” It was a great merit, equal to a palace with one hundred columns, one thousand beams, ten thousand rooms, and ten thousand windows, if one presented a pair of cock and hen as a good gift to a righteous person. And serving a righteous man with a chicken dish, a delicacy in Asia till the current mass production upset the balance with beef and lamb, won a straight ticket to paradise!
But what fascinated the Aryans most were the birds of prey, eagle, falcon and vulture. Called “meregha” (Sanskrit mrga, Persian “morgh”), hunter, chaser, "the wing-flapping bird, carrying its prey in its claws, tearing it with its beak, ... is the fastest, the highest, and the lightest of all the birds. It is the only bird which can dodge a well-shot arrow. It searches, with its wings spread, for food from dawn ... to ... dusk. It grazes its wings against rocks as it circles and swerves passing mountain tops, gorges, valleys, rivers, and trees as it listens to sounds made by other birds." This was the eagle, master of skies, called by them as “saena” (Sanskrit shyena, Persian shâhîn). Only the highest mountain in the region, now thought to be a peak of the Hindukush in modern Afghanistan , was known as Upâiri-saena, higher than saena could fly.
“Erezifya” ( Sanskrit “rjipya” used to describe “shyena” in Rig Veda), meaning soaring, is probably the name of another type of a bird of prey, perhaps the falcon. It gave its name to a high mountain in the Aryan lands. Arrows, fitted with its feathers were famous.
The “fravashis” (originally meaning religious conviction but later, because of a homonym, taken to be guardian spirits), flew, like well-winged birds, to help the warriors locked in battle. The Kayanian glory that hovered over the royal head was also in form of an eagle, a fact that prompted Iranian kings to have the eagle as their royal insignia. It was carried by the standard bearer in peace and war.
Saena was the name of the most active missionary of the early Zarathushtrian era. He is said to be first one "who trained forth one hundred pupils upon this earth." Farvardin Yasht remembers him, his son and other descendants for their services to the Zarathushtrian cause. The name has survived as “Sinâ” in Avicenna (Ibn Sina, famous Iranian philosopher and physician --980-1030 CE) and Shâhîn in many Iranian and Persian Gulf Arab male names. It has been contracted to “Shahîn” for female names.
Magic and myth were also ascribed to eagle. An eagle feather, the Bahram Yasht says, would dispel a bad spell if rubbed on one's body by reciting curses on the sorcerer enemy. If one holds its feather or a piece of bone and enters a battle, he would fell any stalwart and win the day. Men would simply bow and submit to him. The mythological “saena” is perched on the good-medicine tree, called the tree of "cure-all" in the middle of the Sea Vourukasha. The intoxicant, the haoma/soma plant, created by the well-skilled god (bagha, dispenser, an Indo-lranian term for deity, rarely used in the Avesta) on the high Haraiti mountain, was scattered by the "incremental hunting bird (meregha)" throughout the mountainous region where it flourished, a myth also confirmed by Rig Veda. Only the "four fast, bright, tawny, fore-sighted, incremental, wise, shadow-less, golden-hoofed horses" of Sraosha, inspiration personified, could out fly a pair of darting birds, for such was the speed of the eagle.
“Kahrkâsa” (Persian kargas) was the vulture. It was the greediest of all corpse-eating birds. As soon as it sensed that the body lying was but a corpse, it flew from the top of the tree up in a mountain down into the depth of the valley, had its fill, and flew back to the treetop. Sometimes, it would eat so much that it would throw up on top of the tree. A carrion scavenger, its excretion, like its vomit, could be a hazard to health. One had to be, therefore, careful in gathering firewood lest it was contaminated. One had to take quite a care in fastening dead bodies on top of the mountains in such a way as to ensure that carrion-eating birds and animals did not carry their bones to contaminate water and vegetation.
Nevertheless, its vision was proverbial. Asho Zarathushtra prayed, says the Din Yasht, that the religious perception grant him, among other bodily boons, the eye-sight of a " ... vulture, who can see a piece of raw meat, as small as a fist, from a distance of nine lands ... !"
Vultures also provided good feathers for arrows. In fact, Mithra's arsenal of a chariot carried, among other weapons, one thousand gold-tipped, bone-shafted, vulture-feathered arrows. Paurva, a mythical boatman, is said to have been thrown up in air by the royal hero Thraetaona (Persian Fareidun) and left to float above like a vulture. He prayed and was helped by the tall, beautiful and gorgeously-dressed Aredvi Sura Anahita, a river goddess, to make a safe landing "at dawn after three days and three nights."
“Asha-zushta,” meaning righteous-loving, is the name given to an unidentified bird. Later tradition says that it is the owl, supposed to eat, among other things, human nails. Pared nails, considered dead matter and unclean, were buried in a hole with incantations and dedicated to this bird. If not, it was believed that they would turn into weapons for the demons to attack human beings. A late Pahlavi commentary points out that the bird ate nails, and if no incantations were made, the nails would greatly harm the bird.
It may be added that the my mother, daughter of a Kermani landowner, used to bury nails whenever she pared hers and mine, and when asked by me as a little boy of six, she said that otherwise the fowl would pick them and the nails would get stuck in their throats, and then there would be no remedy except killing them, a logical explanation for the old practice! Could we, then, suppose that “asho-zushta” were no other birds but the vigilant cock and his valuable hen, held in esteem by Zoroastrianism? Incidentally, my mother’s great-grandfather, was forced to convert to Islam, and she remembered the story.

In addition to what was exclusively culled from the Avesta, it may be added for readers’ information that eagles, falcons, hawks, and vultures belong to the same family of Falconidae. They have hooked beaks, well-developed legs and feet with long, curved talons. They are, singly or in group, graceful in flight. They are famous for their sight and strength in flight. They lay few eggs and hatch out weak chickens who take months to be on their own. While eagles, falcons, and hawks hunt live animals, bald-headed vultures subsist entirely on carrion and refuse. The author, who has passed his early boyhood in countryside, has watched vultures devouring dead cattle. He has even dared walk through them a couple of times as they feasted undisturbed by his intrusion. Some fifteen years ago, he timed a group cleaning a cow, killed by a passing truck, to her bare bones in about three and a half hours. Vultures and other scavengers, large and minute, have kept the world clean of carrion so far. With their territories disturbed by man and airplanes, the numbers of eagles and cousins are falling fast. Some species have already been classified as endangered.


Endangered or not, eagles and vultures have all along fascinated man. We saw how “fravashis” and the Kayanian Glory were visualized in eagle form. The Achaemenians and their successors had eagle insignia and standards. The so-called Farohar (Foruhar, Faravahr) hovering above Achaemenian kings is nothing but a Persianized version of the Egypto-Assyrian eagle deity graffito, very likely representing the Achaemenian form of the Kayanian Glory. Iranian kings have all along had Homây, their royal glory in shape of a fabulous eagle, flying over their heads.


Eagle was associated with Jupiter of the Roman mythology. Roman legions carried eagle as their emblem. Many European countries of the past and present have displayed eagle as their emblem. The U.S.A. has the "bald" eagle on the Great Seal. In Indian mythology, it is the vulture, “garuda,” meaning “devourer,” which is associated with Vishnu and Krishna . One rode garuda and the other had it as his emblem on his standard. “Garudâstra,” vulture-weapon, was employed to destroy “nâgâstra, serpent-weapons, launched by the enemy in Indian epic wars. While the National Iranian Airways has Homây, the eagle, as its insignia, Indonesian Airways carries Garuda, the vulture as its emblem. Myths continue to fly high and so do the eagles and alike!


Fowl, consisting of cock, hen, and chicks, along with quail, pheasants, and turkey, belong to the order of the Galliformes. With its strong feet and weak wings, it cannot fly but runs and finds its food on ground. It was, perhaps, first domesticated in India and the neighboring territories. The cock, with his famous comb and heroic strut, has become a symbol of courage and pugnacity. His arousing crow made him a sanctified alarm clock for centuries and it only appears now that he is losing ground in face of electric arousers. We have already read about its position in Zoroastrianism. In Christian religious art the crowing cock is a symbol of Christ's resurrection. And the weathercock is a common sight on old tall buildings. Fowl flesh and eggs are relished and are fast becoming top-consumption food items.
_______________________
(The article appeared first in The Bulletin of the California Zoroastrian Center , Westminster, California (No.6-6, Dec 88/Jan 89). All Avestan references, deleted here, are given in the Bulletin)



پ. پژوهشي درباره ي اوستا و نوشته هاي زرتشتي ي پهلوي و فارسي

THE AVESTA, PAHLAVI AND ZOROASTRIAN PERSIAN WRITINGS


Although I have made my position quite clear on the Avesta, Pahlavi and Zoroastrian Persian writings, as early as 1960s in the Bulletins of the Ancient Iranian Cultural Society, Tehran, and have repeated it in my essays and Internet postings, here in Southern California since 1990, there are some persons, who call themselves as "True/Traditional" Zoroastrians and come up, now and then, to sarcastically ask as to why I, a person belonging to what they have coined "Gathas Alone Cult," quote from the scriptures I "reject." As usual, these persons never present their allegations by quoting in full and within contest of what I have stated, projected and/or rejected. Either they make it up themselves or twist my statements to make their allegations work. This is only because they have no proof but are bent on opposing the Return to the Pure, Pristine GOOD CONSCIENCE, founded by Zarathushtra Spitama. And two or three of them also do it to divert attention from or admonish their next-of-kin relatives (brother or daughter), who support the pure, pristine Good Conscience movement, or are intermarried. A few of them would either call me by the names that psychologically reflect their own selves, or also go into lengthy ridiculing comments on very ordinary points. One of them is highly obsessed by homosexuality and keeps on harping about it. He knows the real reason for his obsession. None of the Zarathushtrian Assembly members has ever stated anything in its favor because it is genetically unnatural and therefore druj/wrong. It is for the progressive science that should work to restore one involved in it to his/her normality. Rehabilitation, and not punishment, is one of the top priorities of Good Conscience. This is not the place to name these persons or refer to their complexes revealed by their postings. I have their postings in a separate file on CD as well as on http://www.factnfalse.com/. It may, one day, help in rehabilitating them to play a positive constructive part in practicing and spreading the Universal Divine Doctrine of Zarathushtra to keep the living world "fereshotem -- most fresh."


That is why I am re-posting my statement on the subject. It presents my reviewed view, my well-thought belief:


AVESTAAN INTRODUCTION

Indo-European Languages are the most widely spoken family of languages in the world. Some 1.6 billion people speak it. Alphabetically, they contain the following subfamilies: Albanian, Anatolian, Armenian, Baltic, Celtic, Germanic, Greek, Indo-Iranian, Italic, Slavic, and Tocharic. They consist of hundreds of languages and dialects. From the point of their "nativity," they include "Bengali" spoken in Bangla Desh in the Bay of Bengal in southeast of Asia and Icelandic in extreme northwest of Europe . In simpler words, it spans Eurasia . English, Spanish, French and a few other languages have spread far beyond their native borders through European colonization during the last four centuries. English, Spanish, to a lesser extent, French are the dominant languages in Americas . Two centuries ago, Persian was the dominant cultural language from Turkey on the Mediterranean Sea to the Chinese borders in Central Asia and the Indian Sub-continent. Political setbacks have shrunk its borders to present Iran , Afghanistan , Tajikistan and their immediate neighbors .


INDO-IRANIAN SUBFAMILY


The Indo-Iranian subfamily, also known by the name "Aryan," has two branches -- Iranian and Indic (also known as Indo-Aryan). Its living languages are spoken by 500 million people in and around the Iranian Plateau and the Indian Sub-continent.

The ancient Indo-Iranian language had twin dialects: Avesta and Vedic. The two have the oldest literature of the Indo-European languages on record. In fact, the Gathas of Zarathushtra are the most archaic form of the family. On written record, their antiquity is superseded by the Hittite branch of the Anatolian subfamily. Hittite texts in cuneiform date from 3600 years ago.


The original country of the Indo-Iranian language was somewhere east of Volga on the steppes. Subsequent southward migrations took the tribes to what is now known as the Central Asia . Further migrations split the family into two. The Indo-Aryans began their trek down through the present-day Afghanistan to the Indus Valley and into the entire sub-continent. The Iranians remained only to spread all over what is called the Iranian Plateau. Traditionally the ancient migratory waves took the Indo-Iranians 1800 years to settle in Central Asia . This happened after the ice age cold spell of at least 8000 years ago. Historical and archeological evidence also gives almost the same time for the waves but places it about 4000 years ago. This brings it close to Hittite period.


AVESTA


Avesta is name given to the most ancient language of the Iranian branch. The word "Avesta" is written in Pahlavi as "apistâk" or "apastâk". If the assumption is correct that the word is "avistâk," then, like the Indic "Veda," it could be derived from "vid" to know. That is why some opine that it should mean "wisdom, knowledge." That makes the Pahlavi term of "avistâk u zand" mean the "Knowledge and Commentary."

Looking to the fact that Avesta was a dead language by the Parthian period and that it was only explained by priests through "zand," and the mysticism that surrounded the text and still surrounds all sacred scriptures, I render the word to be "a" (negative prefix) + "vista" (known) = Avistâ, unknown, mysterious sacred text explained only through "zand" commentary. For similar examples one should turn to the claims by Christian, Gnostic, Hindu, Jewish, and Muslim masters who say only they and their relevant predecessors could "unlock" and explain the mysterious, hidden, unknown meanings of their scriptures. I render "avistâk u zand" to mean "The Occult and the Commentary."


THE AVESTA LITERATURE


The general belief prevailing among common people, Zoroastrians or not, is that the Avesta constitutes the “Sacred Books of the Zoroastrians.” Looking at the sacred scriptures of other living religions, it should be so. Baha’ism, Buddhism, Christianity, Confucianism, Hinduism, Islam, Jainism, Judaism, and Sikhism, have their relevant sacred books. A closer look would, however, reveal that the conscious or unconscious founder of each religion or order had his or her inspired or thought-out message conveyed in person. Later the successors added much around the nucleus of the founding message and consequently produced a collection of writings, some of them in a different dialect or language. Still later, the followers of the successors canonized the collection—duly collated, edited, and even translated to suit the times—to form their sacred scriptures. Some went even further. They ascribed the entire collection to a single author: the revelatory founder, enlightened promulgator, inspiring gods, or God of Revelation!


The same holds true about the Avesta, "the Sacred Books of the Zoroastrians. " A linguistic and historical scrutiny of the collection, however, will reveal several layers of literature which could not but have taken almost a thousand years to materialize into an oral literature—oral because, like most of the sacred books of other religions, it was precisely and meticulously memorized and passed on by word of mouth through generations until its final reduction in writing. Tradition says that it was put in writing in the very earliest times. But from what we know of the scripts among the Iranians, it could have been done during the Achaemenian period (550-330 BCE) when the Iranians learned how to read and write.


The collection suffered a disaster when Alexander of Macedonia invaded Iran 2317 years ago in 321 BCE, put an end to the Achaemenian federation, and devastated the royal treasuries in which the Avesta was reportedly kept. An effort was begun during the Parthian period (250 BCE-224 CE) to collect what remained in priestly memories and scattered records. The arduous task was completed and the collection was collated, screened, augmented, and canonized centuries later during the reign of the Sassanian King Chosroes I (Khosrow Anushiravan) in about 560 CE.


It may be noted that during the entire period of collecting, collating, and canonizing of the Avesta, Jews and Christians were also engaged in a similar move, and the present forms and orders of all sacred scriptures are the result of meticulous labor over centuries. Yet critical studies of all them continue to find new and sometimes startling points about their original texts, volumes, languages, styles, and the hands of those who have edited, at times interpolated, adulterated, added, and deducted to give the final forms to the scriptures before their canonizations.


The Sassanian canon of the Avesta was divided into 21 volumes, called nasks in the Pahlavi language. The nasks were put into three categories of seven each. The first category, called Gathic, had the first nask named after two Gathic terms to read Stoata Yesnya (Pahlavi Stot Yasn), meaning "Reverential Praises." It consisted of the seventeen songs of the Gathas of Zarathushtra and certain subtle addenda of his close companions—a total of 33 sections, all in, more or less, the same dialect. This was considered the core, the foremost of the nasks. The remaining six nasks of this category, in a slightly different dialect now conventionally called the "Younger" or "Later" Avesta, perhaps the dialect spoken by the priests in control, were later commentaries and supplementaries concerning the first nask. This category is recognized as the "spiritual" in Pahlavi books.

The second category is Dâtik, meaning the “legislative” part of the collection. It had rules and regulations for socio-religious matters. It is called "material" by the Pahlavi writings.


The third, Hadha-mânthra, meaning "With the Thought-provoking [Words]" was a mixture of both, a kind of miscellanea. This encyclopedic collection covered the then known subjects, Avestan as well as alien, on religion, mythology, epic, history, geography, astronomy, hygiene, healing, medicine, agriculture, judicial law, government, and development.


Every piece of the Avestan text had a Pahlavi translation, commentary, and supplementary following. It was the Pahlavi renderings on which the latter priests relied to expound the religion, because Avesta, as the name "a+vista" reveals, had become an "unknown" and mystical divine language, no more understood by the people, including the Sassanian and post-Sassanian priests.


The collapse of the theocratic Sassanian Empire in 651 CE left the Zoroastrian church without its dominating royal support, and the whole system, including the Avestan and Pahlavi scriptures, began to fall apart. Nevertheless much of the collection survived as late as the 10th century CE, a period during which many of the Pahlavi scriptures were written—also revised to suit the times—in a rather salvage operation. It is estimated that between one third to one fourth of the entire collection, has been salvaged. The extant Avesta, mostly religious, has been reshaped, somewhat casually, sometimes after the 10th century, to make a little more than six books. They are:


1.Yasna (literally "Reverence") : It has 72 chapters, each called a hâiti, meaning "section." It has the Gathic Staota Yesnya intact, placed, a little haphazardly, in the middle of the Yasna. Every priest, literate or not, modest or great, had it well in memory. It could not be lost! The Gathas have, therefore, very miraculously suffered no loss. We have the entire divine message of Zarathushtra—fresh and inspiring—in the very words of the Teacher, a feature none of the ancient religions can boast of.


Besides the Staota Yesnya, the remaining 42 haitis , most probably salvaged, from the Hadhamanthra nasks, are, more or less, monotonous and repetitive praises of the Creator and the created. Many of the haitis are but different versions of a single section. Some are mere announcements about what the priest is doing or going to perform. They have been obviously put before and after the Staota Yesnya because the priests used them as preparatory or complementary parts of their Gathic rituals. This explains why the bulk of the Gathic texts are placed in the middle of the 72-chapter Yasna.


Let it be emphasized again that the present form and order of the Yasna of the 72 chapters is not the Sassanian canon, and in all its probabilities, is a reshaped order after most of the nasks were lost, sometime after the 9th century CE. The Yasna collection of 72 chapters has not been mentioned in any of the Pahlavi writings as a separate scripture.


One more point. There are four haitis, 9th to 11th, known as the Hom Yasht, dedicated to the deity of the Haoma plant and its intoxicating juice used by the pre-Zarathushtrian priests in their rituals, and 57th, called Sarosh Yasht, in honor of Seraosha, the Gathic abstract for the "guiding divine voice," personified by the latter priesthood. They should not have been included in this collection because of their context and style, and should have gone to the Yasht collection, but for obvious reasons better known to the priestly authorities, they have been included in the Yasna collection. The Yasna has approximately 24,000 words, about 7,600 of them in the Gathic dialect, the Staota Yesnya core.


2. Vispered ( All-Festivals) is related to the original seasonal occasions and the intercalary days at the end of the then lunisolar year of the earliest Zarathushtrian calendar. Called Gahanbars in Pahlavi and Persian, they are thanksgiving ceremonies and feasts at the close of each agricultural season corresponding to the climate of the Iranian Plateau. Vispered is definitely older than its corresponding Yasna section, because the non-Gathic Yasna speaks about a purely solar calendar. Vispered has 24 fragards, a later Pahlavi term meaning “chapter” and approximately 4,000 words. (see Spenta No.1-2 for Gahanbars).


3. Yashts (Revered) are either fully poetical or prose-poetry pieces in praise of deities. They fall into two categories: (1) The martial in honor of pre-Zarathushtrian Aryan gods—water goddess Anahita, plant deity Haoma, contract god Mithra, sun god Hvare, rain god Tishtrya, victory god Verethraghna, wind god Vayu and a few others who were reintroduced or deified later under the new term of yazatas (venerable). They have an epical air about them. They sing of the heroic feats of the deities who grant boons only to their relevant sacrificing devotees. (2) The clerical ones are composed by post-Zarathushtrian temple priests in honor of Ahura Mazda and certain Gathic concepts personified to form, along with the reintroduced deities, a divine pantheon. They are incantational in nature. The number of Yashts varies from 21 to 30 according to various reckonings. Originally more in number, they belonged to the Datic (legislative) category because being non-Gathic, epical in nature and easy to chant, they were more popular among the people attached to the ruling class. The Yashts have a total of about 35,800 words. They constitute a highly interesting part of the Avesta.


4. Vendidad (Vi-Daeva Dâta = Law against the Daevas [evil deities]) has mostly rules and regulations governing pollution and purification in a remote age of primitive and crude hygiene and few disinfectants. Although of very late composition in the Avestan language, the contents show that it might well have its roots in pre-Aryan Iran of the temple-cult of priests and priestesses. Its laws are harsh, laborious, intricate, and time-consuming. It does not correspond with what we know about the free and buoyant ancient Indo-Iranians. In addition to its main subject of pollution and purification, it has a few chapters on spells, religion, legends, history, geography, and animals. Its great concern on hygiene and environment shows its contribution to the human society and its surroundings. It is an important source of ancient anthropology. It has 24 fragards and a total of 19,000 words.


5. Herbadistan and Nirangistan, Books of Priests and Rites, guide people in learning to become a priest or priestess and in performing and/or leading rituals. The contents show that the books were compiled at an early age when the Staota Yesnya constituted the only "canon," it was open to both man and woman, rituals were not fully institutionalized, priesthood constituted only a part-time profession, and the priestly class had not become powerful or hereditary. The two as twins have, in their salvaged shape, 17 brief parts and approximately 3,000 words. They have an elaborate Pahlavi commentary which reflects the gradual ascendancy of the hereditary priestly class.


6. Miscellaneous consists of pieces and fragments of varying lengths, some in good condition and some mutilated, that make a total of approximately 4,900 words.


Khordeh Avesta (Smaller Avesta), the popular book of daily prayers since the printing press came into vogue, is neither an independent book, nor a salvage of the wrecked nasks, nor a standard scripture of specific chapters and length. Each manuscript and printed edition has its own number of contents. It has not been mentioned in any of the Pahlavi writings which supply us with the names and contents of the Avestan scriptures. It is a digest of selected prayers from the nasks, mostly outside the Stoata Yesnya—evidently meant to serve as an easy and handy supplement to the Gathas and their associate prayers.


However, its gradual popularity, especially among the simple folks, has made it the only prayer book, so much so that many of the faithful believe it to be the Avesta as revealed to Zarathushtra! Originally consisting of no more than 4,000 words, it may, in its augmented editions, contain as many as 20,000 words. But whether it has less than 4,000 or more than 20,000 words, all it has are 183 words from the Gathas of 6,000 words! It is, indeed, a very non-Gathic selection from the Avesta. Ashem Vohu and Yatha Ahu are repeated so often that one loses their dynamic, thought-provoking message. Moreover, Khordeh Avesta has many of its Avestan prayers supplemented by late Middle Persian pieces. It is, therefore, a bi-lingual prayer book and of a recent compilation, definitely a post-Sassanian selection of the prayers by the simple priests serving the laity.


The extant Avesta has a round total of 98,000 words. As already said, it is estimated to be less than one third of the original collection of twenty-one nasks of the Sassanian theocracy.


It may be pointed out that only the Staota Yesnya, the part in the Gathic dialect, has been mentioned in the Avesta. Staota Yesnya, as well as each of its 33 components, has been revered by name. Other parts of the Avesta are either mentioned in Pahlavi writings, or are recognized by their Pahlavi/Persian titles in their respective manuscripts. That is why their names are in the Pahlavi style. Furthermore, the Staota Yesnya proper—the Gathas and the Haptanghaiti (Seven Chapters)—are the only prayers prescribed by the Avesta, whether performed individually, collectively, ritually, or casually.


The Zarathushtrian Assembly holds the Gathas as the only doctrinal documents and other parts of the Staota Yesnya as their supplements of explanatory and devotional importance. The remaining parts of the extant Avesta and Pahlavi writings, as already stated in Spenta 1-2 of July-August 1991, have their ethical, historical, geographical, and anthropological values. They are, nevertheless, of significant help in better understanding the Staota Yesnya from philological and sometimes philosophical points of view. They have a placid place in our accessible archives.


This does not mean that The Assembly advocates the often-heard slogan of "Back to the Gathas." The Gathas are not the past to go back to them. They are the guide and as such, they are the present and the future. The slogan or motto, if any, should be: “Forward with the Gathas!”


What, therefore, is needed is neither revision nor modification nor reformation, but restoration. We must resort to the Gathas, so far unconsciously kept above the reach of people, in order to restore ourselves to the Good Conscience, the true Zarathushtrian religion. The restoration of the pure and pristine Gathic principles in every wake of life—both mental and physical—would automatically mean modernization, rather continuous modernizing process. It shall keep us always abreast of time, abreast with a foresight.


"May we learn, understand, comprehend, practice, teach, and preach” the inspiring message of the divinely inspired Mâñthran, the thought-provoking Teacher Zarathushtra, because according to Yasna 55, the Gathas, Our Guide are “the Primal Principles of Life ... [and] we wish to maintain our lives fresh as is the will of God Wise."


(The Zarathushtrian Assembly quarterly Bulletin "SPENTA, Vol.1, Nos. 3 & 4, August 1991-January 1992")
* * *
I repeat what I have stated above and elsewhere by making the following points QUITE CLEAR:
(1) The Divine Doctrine of Zarathushtra Spitama is given by him in his own words and dialect in his Sublime Songs, the Gathas. They are precise and concise, and they fully suffice in conveying his Message. His Message is the Good Guidance that puts one on the right path of a good, beneficial, progressive, practical and ever-modern life. Zarathushtra stands far better understood by the wise for his precise and to-the-point Message because he has not indulged in prolixity that confuses minds into submission and blind following.
(2) The statements in the name of Zarathushtra in the Later Avesta are all given by a third person. He relates, in his own dialect, different from the dialect and the subtle style of Zarathushtra, and that too in prose and an alien style of repetitions. And prose, if heard and then narrated, even by the same person, is always subject to paraphrasing. It is this third person who tells us that Zarathushtra said this, asked this, did not know this, was told this by Ahura Mazda, was commanded this by Ahura Mazda, and more. We are not face to face with Zarathushtra to listen with our "ears, ponder with a bright mind" and enjoy the freedom to make our choice. We have to hear tales from anonymous narrators and are expected to accept them as infallible truth..
Study proves that these very narrations are part and participle of the Indo-Iranian culture from pre-Aryan, Aryan, pre-Zarathushtrian and post-Zarathushtrian times. Some of the beliefs went well with the people of 8,000 years ago. Some of the customs fitted well the civilization of their relevant time. The purity and pollution precautions and actions show their concern to remain healthy and prevent epidemics. Superstitions show the ignorance of the people in finding the real remedies. The prescriptions, proscriptions and magical formulas reveal that the cult leaders took every advantage of the practical remedies and impractical soothers. They, thus, enjoyed their supremacy and worked well to keep their lay followers in dark and demand.
It was Zarathushtra who rose to impart the Truth and to replace ignorance with enlightenment. His Divine Message teaches well how to accept the Truth, progress in mental and physical fields and discard outdated and impractical ideas and customs. It was he who cleansed the human society of superstitions, maintained practical and useful customs and ceremonies, improved and updated what lagged behind, and set an example for all of us to follow suit by using our Vohu Manah and Asha. This is the reason the Zarathushtrian Assembly has maintained all the good and practical customs of the past—from the birth, through Initiation, Marriage, Honoring, Memorial and Seasonal (Gahanbar and other festivals) to the congregational ceremonies—all within the Gathic spirit that makes them simple, sane, comprehensible, inspiring, practical and enjoyable.
Guided by the Gathas, that is what I do—look at the contents of the entire extant Avesta from many angles. I do not doubt the intentions of the composers. Mine is a fair and just analysis from as many angles as I can—literature, linguistics, poetry, anthropology, history, geography, art, culture, religion, faith, and cult. It is after looking from all angles that I make a statement, a statement always open to healthy and constructive criticism.
In the Gathas, I have seen unprecedented and to this day unmatched thought provocation, reflection, and guidance for a happy, progressive, useful and beneficial life and living on this earth and beyond. They are at the same time, superb poetic beauty and linguistic mastery that turn into buoyant prayers. They answer the questions one asks and grant the joy one wants.
I find beautiful poetic pieces in the extant Avesta, especially in the martial Yashts I have mentioned above. I have contributed a number of these beauties, including a few from the Vendidad, in Zoroastrian periodicals. But let me make it clear that they are beauties composed by minds that believed in the pre-Zarathushtrian cultic ideas. The beauty makes me admire the work but never to stray away from the Gathic guidance. A perusal through the Iranian literature, from the Avesta through bas-reliefs to Pahlavi writings to modern Iranian literature, particularly Persian, makes me feel, like any Iranian and/or Zoroastrian, happy to see the beauty and the ugliness of my rich, rich heritage. I am proud of my Heritage, OUR Heritage.


29 April 2001
Reposted 19 August 2007




١٦. گزارشي كوتاه از يك فاجعه ي انساني ي بزرگ : رنج و شكنج ِ افغانهاي پناهنده به ايران
http://www.jadidonline.com/story/14082007/afghan_refugees_iran



١٧. «روزنه» اي ديگر به گستره ي ادب و فرهنگ ايراني

شماره ي پاييزي ي دوماهنامه ي ِ دو زباني ي ِ الكترونيك ِ روزنه (شهريور- مهر ١٣٨٦/ سپتامبر- اكتبر ٢٠٠٧) در هفت سالگي ي اين نشريّه ي بَرومند، به سردبيري ي شيرين طبيب زاده، با مجموعه ي پُر و پيمان و چشمْ گيري از خواندني ها، ديدني ها و شنيدني ها، در شبكه ي جهاني نشريافت و دستاورد ِ سزاوار ِ ديگري از كُنِش ِ فرهنگي ي ِ ايرانيان ِ شهربند ِ غُربت به گنجينه ي تاريخ ِ فرهنگ ِ ما افزوده شد.
متن ِ كامل ِ اين جُنگ ِ ارجمند را در نشاني ي زير بيابيد:
http://www.rozanehmagazine.com/SeptOcto7/MainSeptOct07.html


يكي از ارزشمندترين بخشهاي اين شماره ي روزنه، گفتار ِ زير است:



Separation of state and church in Shahnameh?


نشاني ي سرراست ِ اين گفتار، چنين است:
http://www.rozanehmagazine.com/SeptOcto7/JamshidMrT.pdf


١٨. نشر ِ شاهنامه ي شاه طهماسبي با ترجمه ي انگليسي ي متن

گزارش اين رويداد فرهنگي، در تارنمايي با نشاني ي زير، آمده است:
http://www.presstv.ir/Detail.aspx?id=21717§ionid=351020105

مژده ي خوبي است و مي توان اميدوار بود كه نشر ِ نگاره هاي اين دستْ نوشت با متن ِ به انگليسي گردانيده ي شاهنامه، زمينه ي آشنايي ي شمار ِ هرچه بيشتري از مردم انگليسي زبان جهان و آشنايان بدين زبان با حماسه ي ملّي ي ما را فراهم گرداند. از دوستم استاد دكتر تورج پارسي كه نشاني ي راهْ بُردار به اين گزارش را از سوئد بدين دفتر فرستاده است، سپاسگزارم.


English Safavid Shahnameh to come Mon, 03 Sep 2007 22:36:23
A miniature from the Shahnameh.
Iran will publish an English version of the exquisite Safavid manuscript of Shahnameh, the masterpiece of Iranian poet Ferdowsi. The manuscript of Shahnameh (The Epic of Kings), made for the Safavid Monarch, Shah Tahmasb, is decorated with 118 miniatures, which are among the finest paintings of the world. The miniatures, which were painted by a number of master painters and their students, depict legends, myths, and stories of Ferdowsi's masterpiece. Ferdowsi, (935-1020) is a highly revered Persian poet who was born in the Iranian province of Khorasan in a village near Tus. His great epic, Shahnameh to which he devoted more than 35 years played an important role in the revival of Persian language and culture.



١٩. فيلم ِ «اي داد از عشق كه رفت ز ِ ياد!» و چند فيلم ديدني و يادماني ي ديگر

«اي داد از عشق ...» فيلمي كوتاه، ساده نما و آسان است؛ امّا به زباني خودماني بر زمينه ي نغمه اي روان و دريافتني، از انسان امروز و سرگرداني و حيراني اش سخن مي گويد و بر ژرف ترين دردها و زخمهاي روان ِ آدميان كنوني در توفان دروغ و فريب، انگشت مي گذارد. همراه اين فيلم چند فيلم كوتاه ديگر از نامداران سينما و موسيقي ايراني (كساني همچون عبّاس كيارستمي، بهروز وثوقي و ...) نير در ديدرس ِ دوستداران فرهنگ و هنر ايران قرارمي گيرد. از دوست هنرمند گرامي ناصر زراعتي كه نشاني ي اين "جُنگ ِ فيلم" را از سوئد به اين دفتر فرستاده است، سپاسگزارم:
http://www.youtube.com/watch?v=-ojfhDziCGw



٢٠. گفت و شنود ِ «اعتماد ِ ملّي» با "علي دهباشي"

«اعتمادملّي»، روزنامه ي بامداد ِ تهران، گفت و شنود ِ خواندني ي گزارشگر ِ خود با علي دهباشي را نشرداده است. سردبير ماهنامه ي بُخارا و ويراستار و تدوين كننده و ناشر بسياري از يادواره هاي ادبي و مجموعه گفتارهاي فرهنگي و پژوهشي، در پاسخهاي بسيار كوتاه و فشرده؛ امّا گوياي خود به پرسشهاي گزارشگر، كارنامه ي زندگي ي سختْ كوشانه و بردبارانه ي خود را به نمايش گذاشته است كه مي تواند الگو و نمونه اي سزاوار باشد براي جوانان امروز. متن ِ اين گفت و شنود را در نشاني ي زير بخوانيد:
http://www.roozna.com/Negaresh_site/FullStory/?Id=45673


٢١. «كِلك» ِ خيالْ انگيز در روزگار عُسرت و حسرت ِ ادب و فرهنگ




«هركو نكند فهمي زين كلك ِ خيالْ انگيز
نقشش به حرام ار خود، صورتگر ِ چين باشد!»

(حافظ)



ميركسري حاج سيّدجوادي، شاعر و سردبير ِ فصلنامه هاي ادبي - فرهنگي - هنري ي كِلك و پاپريك، به رَغْم ِ ناهمدلي ي ناهمراهان و در ميان ِ انبوه ِ دشواريها و تنگناها، با همّتي بلند، توانست دفتر ِ پُر و پيمان ديگري از كلك را همراه با نويد ِ نشر ِ شماره ي تازه اي از فصلنامه ي پاپريك، به دوستداران ادب و فرهنگ ايران و جهان عرضه كند.



دفتر تازه ي كلك (شماره هاي ٣- ٥/ پي در پي ١٦١، بهار ١٣٨٦) – كه ديروز به اين دفتر رسيد – طيف ِ گسترده اي از گفتارهاي فرهنگي و ادبي و شعرهاي ايراني و جُزْايراني را در برمي گيرد كه در خور آفرين و ارجْ گزاري است. هرگاه فرهنگ و ادب ايران صاحب و سلاّري داشت، حاج سيّدجوادي مي توانست بسي بيشتر از اين بَرومند و فيضْ بخش باشد. براي او و ياران راستينش كاميابي ي بيشتر در چيرگي بر تنگناها و بازداريها را دارم.

Wednesday, September 05, 2007

 

آگاهي نامه ي «كتابخانه ي گويا»: پيوستي بر درآمد ِ ٣: ٣٩


يادداشت ويراستار

چهارشنبه ١٤ شهريور ١٣٨٦

آگاهي نامه ي زير را كه امروز از دفتر ِ كتابخانه ي گويا در سيدني به اين دفتر رسيده است، به منزله ي پيوستي بر درآمد ِ ٣: ٣٩ (فراخوان ِ هيجدهمين نشست ِ شاهنامه پژوهي در شبكه ي جهاني)، براي آگاهي ي دوستداران شاهنامه در پي مي آورم تا دوستان، بر پايه ي رهنمود آمده در آگاهينامه، در روز جمعه ١٦ شهريور (پس فردا) به نشست شاهنامه پژوهي بپيوندند.

لطفاً توجه فرمایید که به علّت مشکلاتی که برای برقراری ارتباط، توسط برنامۀ اینسپیک تجربه شد، نشست بیست و هشتم شاهنامه پژوهی را طبق ِ روال ِ نخستین، با پالتاک برگزار خواهیم کرد. در پالتاک، اتاق شاهنامه پژوهی را در زیر مجموعه های زیر می توانید بیابید:

Education
On line universities
Shahname Pajouhi

به امید دیدار در اتاق شاهنامه پژوهی
گیتی مهدوی

Posted By Giti Mahdavi to Audio Library in Persian " کتابخانۀ گویا "
at 9/05/2007 11:29:00 PM

This page is powered by Blogger. Isn't yours?