Thursday, March 04, 2010
هفته نامهی ِ "ایران شناخت"، سال پنجم- شماره ی ۳۸، با دو پیشانه نوشت و نُه بخش ِ خواندنی، دیدنی و شنیدنی در متن
باز هم هول و هراس جنگ!
Chossudovsky:US Will Start WW3 by Attacking Iran
By RussiaToday
در این جا بشنوید. ↓
خاستگاه: رایان پیامی از سرژ آراکلی
جنگ ِ روانی یا تدارک ِ فاجعهای دهشتناک؟!
در این جا بخوانید. ↓
خاستگاه: رادیو فردا
به پذیرهی ِ هشتم مارس میرویم!
هشتم مارس، روز ِ جهانیی ِ زن،
بر همهی ِ زنان و مردان ایرانی
جان های ِ یگانه در کالبَدهای دوگانه
فرخندهباد!
همکاران ِ این شماره:
آراکلی، سرژ- استرالیا
ابراهیمی، فرشید - ایران
احد صارمی، یاشار- آمریکا
اسفندیاری، پری - آمریکا
بهبهانی، سیمین - ایران
پاکدامن، ناصر - فرانسه
پانویس - استرالیا
رنّاسی، احمد - فرانسه
شهربراز، ؟- ؟
قاسمیشاد، محسن - ایران
لقمان، مسعود - ایران
نفیسی، مجید - آمریکا
يادداشت ويراستار
جمعه چهاردهم اسفند ماه ۱۳۸۸
(پنجم مارس ۲۰۱۰)
گفتاوَرد از دادههاي اين تارنگاشت، بي هيچگونه ديگرگونگردانيي متن و با يادكرد از خاستگاه، آزادست.
Copyright-Iranshenakht©2005-2010
All Rights Reserved
۱. طرح ِ تولید و نشر ِ هزار نمونه از نگارههای «شاهنامه»، همزمان با هزارهی ِ این حماسهی جاودانه، بر کاشیهای الکترونیکی: ابتکاری ستودنی و کاری کارستان
اژیدهاک ( / ضحّاک) در بند ِ دماوند
شاهنامهی ِ بایسنغری
گروه ِ پنجم ِ این مجموعه، فراگیر ِ بیست کاشی است.
در این جا بخوانید و نمونههای ِ دیگری از کاشیها را ببینید. ↓
خاستگاه: رایان پیامی از مسعود لقمان
۲. نامهای از «شهربراز» : پیگیریی ِ گفتمان ِ نقد بر آشفتهکاریهای ِ "پژوهندهنمایان" در گسترهی ِ اسطوره و حماسه و تاریخ ِ ایران
.....................
درود.
با سپاس از ارزیابی مثبت شما از نوشتارهای من و نیز یادداشت تان در پاسخ به آقای مفرد کهلان.ایشان مرا به گراز تشبیه کرده است و گویا مرا سلطنت طلب ناسیونالیست افراطی قوم گرا هم خوانده است و به چندین هنرآراستهاست!
جالب است که ایشان می گوید سی سال عمر بر سر یکی کردن و تطبیق حماسه ها و اسطورههای ایرانی با تاریخ ماد و هخامنشی کرده است. حال آن که نخستین پله در اسطورهشناسی درک این موضوع است که اسطوره متعلق به دوران پیش از تاریخ است! پس چه گونه میتوان جمشید یا کیخسرو را با کورش یکی کرد؟ یا اژدی دهاک را با آستیاگ مادی؟ شاید این هم از«نوآوری»های ایشان در تاریخ ایران باشد. بیشتر وبلاگونوشتههایایشانبرپایههایغلط ریشهشناختی و تاریخنگاری است.
اما دربارهی آقای بهرام مشیری. واقعا به گفته ی حافظ:
"جای آن است که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف میشکند بازاراش!"
*
وای به حال و روز ما که "بهرام مشیری" بشود «ندای روشنفکری و روشنگری» و مایهی رنسانس فرهنگی ایرانیان!
از حسن تقی زاده و احمد کسروی به "بهرام مشیری" رسیده ایم!
البته همین توجّه مردم به کسانی چون "مشیری"، نشان می دهد که مردم چه قدر تشنه ی دانستن و آگاهی از تاریخ و فرهنگ خودشان هستند؛ اما شوربختانه کسی چون "مشیری" با پخش تعصب و خشک مغزی و ناآگاهی و «لعل نمایی ِ خزف ِ خویش» ذهن های همگان -- به ویژه جوانان پاک کشور -- را آلوده میکند. به راستی کاشکی کسانی چون شما و دکتر خالقی و دیگر اندیشمندان و آگاهان از رسانههای دیداری یا شنیداری با مردم ارتباط برقرار می کردید و آگاهی رسانی می کردید.
ایدون باد!
ایدون تر باد!
دوستدار
شهربراز
۳. "عَرَب زدگی" و یا همآمیزیی ِ آگاهانه و چارهجویانه برای ِ نگاهداشت ِ یادمانهای ِ کهن ِ ایرانی؟: یک پُرسمان ِ کلیدیی ِ تاریخی - فرهنگی
نوشتار زیر، در این هفته، به این دفتر رسید. ↓
هتل صفائیه یزد که هتل خوبی هم هست و خیلی سعی شده تا با یه نقشۀ سنّتی و اصیل ِ ایرانی ساخته بشه، یه کافی شاپ داره با کلّی نقاشی از پردههای نقالی ِ شاهنامه ، کربلا ، نادر شاه و ...
یکی از دوستان اشاره کرد که سیاوش هم هنگام عبور از آتش، پرچم ِ "نصرٌمِنَالله" به دست داره.
عکس: بهزاد ، یزد ـ هتل صفائیه ، ۱۰ آبان ۸۶
و این هم نگاره ی ِ دیگری با همان درون مایه
تو خود حدیث مفصّل بخوان از این مُجمَل !
واقعا تاریخ چه گونه نوشته میشود؟
تصوّرکنید "گذار سیاوش از آتش" را با پرچم ِ "نصرٌمِنَالله ِ وَ فتحٌ قریب"!
واقعاً باعث تأسّف است! عرب زدگی و افراط در مسلمانی، یعنی همین!
خاستگاه: رایانپیامی از دکتر سیروس رزّاقیپور
اصل ِ نگارهی ِ "گذار سیاوش از آتش" – که در میهمانسرای ِ صفائیّهی ِ یزد بازسازی شدهاست – همان گونه که نویسندهی ِ نوشتار ِ بالا اشاره کرده، از نقّاشیهای ِ قهوهخانهای بر بُنیاد ِ سنّت ِ نقالیست که همآمیزی ی ِ رویکرد و دلبستگیی ِ مردم ِ قهوهخانهرَو به یادمانهای ِ فرهنگیی ِ ایران ِ باستان و آیینهی ِ تمامنمای ِ آن شاهنامه را از یک سو و باورداشتهای ِ اسلامیی ِ آنان را از سوی ِ دیگر، به نمایشمیگذارد و – خواه ناخواه – برآیند ِ چهاردهسَده همزیستیی ِ این دو سویهی ِ باورمندیی ِ ایرانیان است و کاربُرد ِ تعبیر "عرب - زدگی" برای ِ آن، نه تنها هیچ نشانی از نگرش ِ واقعبینانه به تاریخ و فرهنگ و جامعه ندارد؛ بلکه با احترام گزاری به دیگراندیشی و مردمسالاری – که همهی ما داعیهدار ِ آنیم – یکسره ناهمخوان است.
*
به شاهنامه رویمیآوریم و میبینیم که حماسهسرای ِ یزرگ ِ ما، "ناموَرنامهی ِ باستان" را با بیت ِ
"به نام ِ خداوند ِ جان و خِرَد/ کزین برتر اندیشه برنگذرد..." (شاهنامه به کوشش ِ جلال خالقی مطلق، دفتر یکم، ص ۳)
آغازمیکند که در دوهزاره پس از روزگار ِ زرتشت ِ اندیشهوَرز ِ خِرَدستای ِ گاهانسرای، درست، بازتاب ِ آموزه ی جاودانه ی او: اندیشه و گفتار و کردار ِ نیک است؛ یعنی "خداوند ِ جان و خرد" را به جای ِ " اهوره مزدا"(= "برترین خِرَد") بهکاربردهاست. امّا همان فردوسی، اندکی پس از آن و در همان "دیباچه"، به هنگام ِ یاد کردن از باورمندیی ِ دینیی ِ خود، در زیر ِ عنوان ِ "گفتار اندر ستایش ِ پیغمبر"، میگوید:
"ترا دانش ِ دین رهاند درست
در ِ رستگاری ببایدت جُست
چو خواهی که یابی ز هر بد رها
سر اندرنیاری به دام ِ بلا
بُوی در دو گیتی ز بد رستگار
نکوکار گردی بر ِ کردگار
به گفتار ِ پیغمبرت راهجوی
دل از تیرگیها بدین آب شوی ...
اگر چشمداری به دیگر سرای
به نزد ِ نبیّ و وصی گیر جای
گرَت زین بدآید، گناه ِ منست
چُنینست و این دین و راه ِ منست
برین زادم و هم برین بگذرم
چُنان دان که خاک ِ پی ِ حیدرم ..."
(شاهنامه، همان، دفتر یکم، صص ۹- ۱۱)
شاعر در میان این بیان ِ باورمندیی ِ دینی و مذهبیی ِ خویش (دین ِ اسلام و مذهب ِ شیعه) و خویشکاری ی بزرگ ِ ایران شناختی اش، هیچگونه ناهمسازی نمیبیند و من ِ خوانندهی ِ شاهنامه هم – هر باور و مرامی که داشتهباشم – نباید به خود روابدارم که این سخن ِ او را نشانهای از "عربزدگی"ی ِ وی بشمارم؛ بلکه سزاوار میدانم که حماسهاش را با دل و جان بخوانم و در همان حال، بر پایهی ِ اصل ِ انسانی و آزادمنشانهی ِ احترام گزاری به باورداشتهای هر انسان ِ دیگری، گزینش ِ دینیی ِ او را امری شخصی بدانم و بر آن، ایراد ِ نیش غولی نگیرم.
*
گویی، شاعر، خود، چُنین برخوردهایی با گزینش ِ دینیی ِ خود را پیشبینی میکرده که در پایان ِ بیان نامه اش، با تأکید ِ هرچه تمامتر، گفتهاست:
"گرَت زین بدآید، گناه ِ منست
چُنینست و این دین و راه ِ منست
برین زادم و هم برین بگذرم
چُنان دان که خاک ِ پی ِ حیدرم ..."
*
امّا همین شاعر ِ ستایندهی ِ "نبیّ و وصیّ" ِ عرب، هنگامی که به روایت ِ "تازش ِ عرب" به ایران را از زبان رستم ِ فرّخ زاد – سردار ِ سپاه ِ ایران که در رزمگاه ِ قادسیّه کشتهشد – می سراید، هیچ چیزی را از نکوهش و سرزنش در حقّ ِ آن ایرانگشایان در زیر ِ همان پرچم ِ "نصرٌمِنَالله ِ وَ فتحٌ قریب" فرونمیگذارد و باز هم این چالش را ناهمخوان با دین و مذهب خویش، نمیبیند؛ یعنی – با کلیدواژههای امروزین– "دین" را از سیاست" جدامی شمارد:
"................................
چو با تخت منبر برابر کنند
همه نام ِ بوبکر و غُمّر کنند
تبه گردد این رنجهای دراز
نِشیبی درازست پیش ِ فراز
نه تخت و نه دیهیم بینی، نه شهر
از اختر، همه تازیان راست بهر!
........................................
زیان کسان از پی ِ سود ِ خویش
بجویند و دین اندرآرند پیش
.....................................
چو بسیار ازین داستان بگذرد،
کسی سوی ِ آزادگی ننگرد
بریزند خون از پی ِ خواسته
شود روزگار ِ بد آراسته
..................................."
(شاهنامه، همان، دفتر هشتم، صص ۴۱۷- ۴۲۰)
*
گفتنیست که در شاهنامهی ِ شاه طهماسب (در دوران ما به ناروا شهرتیافته به "شاهنامهی ِ هوتون")، تولیدشده در روزگار ِ اوج ِ اقتدار ِ مذهب ِ شیعه، همین نگاره را بدون ِ پرچم ِ"نصرٌمِنَالله ِ وَ فتحٌ قریب" در دست ِ سیاوش، میبینیم:
یک نگارگر ِ امروزین نیز (که نامش را نمیدانم)، در حال و هوایی فراسوی ِ این گیر و دارها، همان صحنه را بدین گونه به نمایش درآوردهاست:
شاهنامهی ِ نقالان، متن ِ سخن ِ این سخنوران ِ مردمی در قهوهخانهها، با نگارههای دیوارهای ِ این همایشگاه ِ تودهی ِ مردم، پیوند ِ تنگاتنگ دارد و این نگاره ها به زندهترکردن ِ گفتار ِ آنان، یاریمیرساند. در همان حال، هرگاه شریعتمدار ِ جزمباوری از مردی مسلمان و قهوهخانه رو و پای ِ نقل ِ نقالنشین، بپرسد که چرا به آن پاتوق می رود و در کنار نگارههایی همچون سیاوش در آتش – که ناهمخوان با مسلمانی ست – مینشیند، یادکرد از همین پرچم "نصرٌمِنَالله ِ وَ فتحٌ قریب"، گرهگشای ِ آن چیستان و پاسخگوی ِ آن پرسش شرعی خواهدبود.
*
در مورد ِ نگارهی ِ "گذار سیاوش از آتش" با پرچم "نصرٌمِنَالله ِ وَ فتحٌ قریب"، میتوان این انگاره را نیز در میان نهاد که طرح ِ آن، گونهای چارهاندیشیی ِ آگاهانه و هوشمندانه از سوی ِ ایران دوستان، برای نگاه داریی ِ یکی از نمادهای ِ مهمّ ِ فرهنگ ایرانی در دیدرس ِ تودهی ِ مردم در یکی از پُررفت و آمدترین جاها در متن ِ زندگیی ِ مردم ِ مسلمان ِ جزمباور بودهاست؛ یعنی این پرچم را به منزلهی ِ جوازی برای ِ پذیرفته- شدن ِ نگارهای بر بنیاد ِ اندیشه و کردار ِ رایج در کیشی پیشااسلامی، و "خودی" نشاندادن ِ آن "جُزخودی" (همانا از دیدگاه اسلامی و نه با برداشتی ایرانی) بر دست ِ سیاوش دادهاند.
متن ِ شاهنامهی ِ نقالان – که بدان اشاره کردم – خود، به خوبی بیانگر ِ پیوند میان بُنمایههای فرهنگ ایرانی و نشانههای ِ آشکار ِ گوناگونی از باورداشتهای ِ مسلمانان است که همانا ربطی به "عربزدگی" (؟!) ندارد ( ← داستان ِ رستم و سهراب، نقل و نگارش ِ مرشد عبّاس زریری، به کوشش جلیل دوستخواه، انتشارات توس، تهران - ۱۳۶۹. برای آگاهیی بیشتر از ساختار ِ شاهنامهی ِ نقالان و چگونگیی ِ پیوند و همآمیزیی ِ درونمایههای ایرانی و اسلامی در آن، ←
Jalil Doostkhah: Moršed ‘Abbās ZARIRI
: در
*
همانند ِ این تمهید را در نامگذاریی ِ بسیاری از یادمانهای ِ فرهنگ ِ کهن ِ ایرانی به نامهای ِ آشنای ِ اسلامی، میتوان دید که مشهد ِ مادر سلیمان به جای پاسارگاد، تخت ِ سلیمان به جای آذرگُشنَسپ و مسجد سلیمان به جای ِ آتشکدهی ِ گمنامی در محلّ ِ شهر ِ مسجد سلیمان ِ کنونی، نشتگاه ِ گاز نقت برای سوختبار آن آتشکده، از نامدارترینهای آنها به شمارمیآیند.
۴. دستنوشت ِ نویافتهای از «شاهنامهی ِ فردوسی» در بیروت
استاد دکتر محمود امیدسالار
در رایانپیام ِ مهرآمیزی، پیوندنشانیی ِ گفتاری در توصیف ِ دستنوشت ِ نویافتهی ِ شاهنامه در لبنان را به این دفتر فرستادهاند که ارمغان شاهنامهشناختیی ِ روزآمد و سزاواری برای دوستداران ِ حماسهی ِ ایران است و من آن را با سپاسگزاری از ایشان، در این جا میآورم.
صفحهای از دستنوشت ِ بیروت
This a link to a short article (typos and all) that I wrote about the Beirut manuscript of the Shahnameh with a couple of pics of two of its folios. Touraj may pass it on to the Farhang Foundation people whose contribution is acknowledged. Pass it on to whomever you want.
http://www.payvand.com/news/10/mar/1001.html
Best,
M.

۱. سرای ِ دانای ِ توس: پایگاه دیگری برای پژوهشهای ایرانشناختی در شبکهی ِ جهانی
سرای ِ دانای ِ توس
بایگانیی ِ نوشتارها با موضوع ِ زبان، تاریخ، فرهنگ و استورهی ِ ایرانی
در این جا ↓
در این پایگاه، به بررسی و نقد نگارندهی ِ این سطرها در بارهی ِ "نقدنما"ی "بهرام مشیری" در اشاره به شاهنامه به تصحیح استاد دکتر جلال خالقی مطلق که در این تارنگاشت نشریافتهبود،پیونددادهشده است.
ویراستار: بسیار سپاسگزارم.
۲. سفری شکوهمند به گذشتههای ِ دور: نگرشی شگفتیانگیز به تاریخ و فرهنگ ِ باستانیی ِ ایران و یادمانهای ِ آن در یک فیلم
در این جا ↓
خاستگاه: رایان پیامی از احمد رناسی
اِنگِلس و زبان و ادبیّات فارسی: نامه ای از اِنگِلس به مارکس
فریدریش انگلس
↓
کارل مارکس
چند هفته ایست که در پهنه ی ادبیات و هنر مشرق زمین غرق شده ام. از فرصت استفاده کرده و به آموختن زبان فارسی پرداخته ام. آنچه تاکنون مانع شده است تا به آموختن زبان عربی بپردازم، از یک سو نفرت ذاتی من به زبانهای سامی است و از سوی دیگر وسعت غیرقابل توصیف این زبان دشوار با حدود چهار هزار ریشه که در دو تا سه هزار سال شکل گرفته. برعکس، زبان فارسی، زبانی است بسیار آسان و راحت، اگر الفبای عربی نبود که همیشه پنج، شش حرف تقریباً یک صدا تلفظ می شوند و اِعراب نیز روی کلمه ها گذاشته نمی شود که دشواری هایی در خواندن و نوشتن به وجود می آورد. با این حال قول می دهم که در ۴۸ ساعت دستور زبان فارسی را فرا بگیرم. این هم به دلیل لجبازی با پیپر
(Pieper )
. اگر او خیلی مایل است که با من به رقابت برخیزد، این گوی و این میدان. زمانی را که برای فراگیری زبان فارسی در نظر گرفته ام حداکثر سه هفته است، حال اگر آقای پیپر توانست در دو ماه این زبان را بهتر از من یاد بگیرد اذعان می کنم که او در زمینه ی فراگیری زبان از من به مراتب بهتر است.
برای وایتلینگ
(Weitling)
بسیار متأسفم که فارسی نمی داند زیرا اگر آشنایی با این زبان داشت می توانست آن زبان جهانی را که در آرزو داشته، بیابد.
به عقیده من فارسی تنها زبانی است که در آن مفعول بی واسطه و باواسطه وجود ندارد.
درضمن، حافظ پیر خراباتی را به زبان اصلی خواندن، لذتی دارد که مپرس – اما «سر ویلیام جونز»، با عشق وافری کلمات زشت و رکیک را در اشعار حافظ بکار برده است و همان اراجیف را به عنوان مثال و شاهد در کتاب
Poesis Asiaticae Commentaräs
نقل کرده و به شعر یونانی درآورده است، جالب این جاست که او ترجمه ی همان کتابش را به زبان لاتین، ماوراء وقاحت و پر از سخنان زشت و رکیک خوانده و رعایت نکردن عفت کلام دانسته. بدون شک جلد دوم از مجموعه آثار جونز درباره ی اشعار عاشقانه برای تو بسیار سرگرم کننده خواهد بود. اما بخش ادبیات فارسی به لعنت ابلیس هم نمی ارزد.
بخشی از نامه ی انگلس به مارکس - ۶ ژوئن ۱۸۵۳
از: مجموعهی ِ آثار مارکس و انگلس
خاستگاه: رایان پیامی از فرشید ابراهیمی
ویراستار:
در این سخنان ِ اِنگِلس، دو گزافهگویی و یک برداشت ِ نادرست، به چشم می خورد. نه "دستور زبان فارسی" را میتوان " در ۴۸ ساعت"، فراگرفت و نه "زمان ِ لازم برای فراگیریی ِ زبان فارسی" را میتوان " حدّ ِ اکثر سه هفته" در نظر گرفت و نه جای ِ "مفعول ِ بهواسطه" و"مفعول ِ بیواسطه" در این زبان، خالی ست. همه ی ِ نامهای آمده پس از حرفهای ِ اضافهی ِ از، با، بدون ِ، به، بی، جز، در و اندر،"مفعول به واسطه"
(غیر ِ صریح) و همهی ِ نامهای آمده پیش از حرف ِ اضافهی ِ را، "مفعول ِ باواسطه" (صریح)اند.
۱. روز ِ نو گل افشان ، گل افشان به ما ميرسد/ این شب ِ پریشان، پریشان، سحر می شود ...
تصنیف ِ " یاران"، خواننده : «صدیق تعریف»
بر پایهی ِ نغمهیی ِِ کردیی ِ " حریر حریره"
دستگاه : آواز بیات ترک
با همکاریی ِ گروه ِ کامکارها
صدیق تعریف
در این جا ↓
خاستگاه: رایان پیامی از دکتر سیروس رزّاقیپور
۱.خبرنامهی ِ شمارهی ِ ۱۷۴ "انجمن ِ مثنویپژوهان" (فراخوان ِ نشست ِ شمارهی ِ ۱۲۲ انجمن در شبکهی ِ جهانی)
در این جا، بخوانید. ↓
خاستگاه: رایان پیامی از پانویس
۲. روزآمدشدن ِ «ایراندُخت»، خبرنامهی ِ بانوان ِ ایران
در این جا ↓
خاستگاه: رایان پیامی از پری اسفندیاری
۳. «رندان»، جُنگ ِ ادبیّات ِ حاضر ِایران، روزآمد شد.
<br>
در این جا ↓
خاستگاه: رایانپیامی از یاشار احد صارمی
۴. دوهفتهنامهی الکترونیک ِ ادبی - فرهنگیی ِ «رسانه»، همزاد ِ شاعران ِ دربهدر، به کوشش ِ « حبیب شوکتی» و «بیژن اسدیپور»، روزآمد شد.
در این جا بخوانید. ↓
در این شمارهی ِ رسانه، گفتار ِ "شاهنامه شناسی ی ِ بَدَلی ..." از این تارنگاشت، بازنشردادهشدهاست. ↓
ویراستار: بسیار سپاسگزارم.
Bakhsh-haa1
۱. سرودهی ِ تازهای از «سیمین بهبهانی»
شاید بهار ِ سبز ببارند...
خون دل و گلوله و باروت
با آن سه رادمرد چه کردند
آن هر سه ایستاده آزاد
اینک اسیر تربت سردند
مرد خدا و مصلح و استاد
-- هریک زبان مردم خاموش--
رفتند و چون تعرض ِ فریاد
دیگر به سینه باز نگردند
ای زادگاه پاک من ای خاک
ناگاه تخت سینه گشودی
در خون خود تپیده درونت
بسیار کودک و زن و مردند
این جاهلان که دست به کارند
گوش سخن نیوش ندارند
رنج است این! به سود ِ چه راحت
با صلح پیشگان به نبردند ؟
خودرو سوار ِ ولولهافکن
با تندباد ِ مرگ بتازد
چون بارهی ِ گسیخته افسار
برمردمی که راه نوردند
برگرد آبگیر پر از اشک
با قامت خمیده و لرزان
تمثیل لاله های سیاهند
این مادران که دختر دردند
شاید بهار سبز ببارند
شاید گیاه سبز بکارند
دلزندگان سبز که بیزار
از این خزان ِ مُردهی ِ زردند
خاستگاه: روز آنلاین
۲. «در چهارشنبهبازار ِ سانتا مونیکا»: شعری از "مجید نفیسی" (انگلیسی - فارسی)
Santa Monica Farmers' Market
می دانم
در شاهراهها ، تمام ِ تابلوها به انگلیسی ست
امّا غم ِ من فقط فارسی می داند!"
فارسی ↓
انگلیسی ↓
خاستگاه: رایانپیامی از مجید نفیسی
۳. چالشی با "خواجهی ِ شیراز" و بخشندگیی ِ او ("سمرقند و بُخارا" را به "خال ِ هندوی ِ تُرک ِ شیرازی")
سرودهای از مهرانگیز رساپور (م. پگاه) و روشنگریی ِ شاعر در بارهی ِ آن را در این پیوندنشانیها، بخوانید. ↓
خاستگاه: رایانپیامی از مهرانگیز رساپور (م. پگاه)
گسترش ِ ابعاد ِ فرار ِ مغزها: ایران در پایگاه ِ یکم!
محمود احمدینژاد در سالهای میانی نخستین دوره ریاست جمهوری خود، مساله مهاجرت نخبگان را تکذیب کرد و گفت: «برخیها با تعبیر غلط از عنوان فرار مغزها استفاده میکنند. ما، فرار مغز نداریم.»
امّا برخلاف نظر او، صندوق بینالمللی پول در گزارش سال ۲۰۰۹ خود اعلام کرد که جمهوری اسلامی ایران به لحاظ مهاجرت نخبگان، در میان ۹۱ کشور در حال توسعه یا توسعه نیافته ی جهان، مقام نخست را دارد.
مهاجرت نخبگان، در سایه سیاستهای دولت احمدینژاد، اکنون به یکی از بزرگترین مشکلات جامعه ایران تبدیل شده است، تا جائی که مجلس شورای اسلامی مجبور شده برای بررسی این موضوع یک کمیته ویژه تشکیل دهد.
مهاجرت نخبگان، در سایه سیاستهای دولت احمدینژاد، اکنون به یکی از بزرگترین مشکلات جامعه ایران تبدیل شده است، تا جائی که مجلس شورای اسلامی مجبور شده برای بررسی این موضوع یک کمیته ویژه تشکیل دهد.
علیرضا سلیمی عضو کمیسیون آموزش و تحقیقات مجلس شورای اسلامی روز دوشنبه سوم اسفند به خبرگزاری فارس گفت:«در جلسه روز یکشنبه کمیسیون آموزش و تحقیقات، بحث مهاجرت نخبگان با حضور نمایندگانی از وزارت امورخارجه، علوم، آموزش و پرورش، بهداشت و اطلاعات مورد بررسی قرار گرفت.»
به گفته عضو کمیسیون آموزش و تحقیقات، کمیته ویژهای که به پیشنهاد این کمیسیون تشکیل شده وظیفه دارد با حضور وزیران مسئول مساله مهاجرت نخبگان را بررسی و برای جلوگیری از آن چارهاندیشی کند.
فرار دانشمندان سلولهای بنیادین
سلیمی به خبرگزاری فارس گفت:«افزایش امنیت شغلی، اصلاح نظام مدیریت، حفظ حریم مراکز دانشگاهی، ایجاد تسهیلات برای دانشمندان ایرانی مقیم خارج از کشور و اصلاح نظام آموزشی، از جمله راهکارهایی بود که در نشست کمیسیون آموزش و تحقیقات ارائه شد.»
همزمان با اظهارات نماینده مجلس، حمید گورائی رئیس پژوهشکده رویان جهاد دانشگاهی نیز هشدار داد که دانشمندان رشته سلولهای بنیادین ایران هر روز بیشتر از گذشته جذب کشورهای عربی و دیگر نقاط جهان میشوند.
در کنگره جهانی سلولهای بنیادین، که تیرماه سال جاری در اسپانیا برگزار شد، ایران پس از اسرائیل پیشروترین کشور خاورمیانه در رشته سلولهای بنیادین شناخته شد. به گفته حمید گورائی، اکنون بهترین دانشگاههای دنیا با دانشمندان ایرانی این رشته تماس میگیرند و میکوشند آنان را به سوی خود جذب کنند».
فرار سالی ۱۸۰ هزار تحصیلکرده
به استناد گزارش سال ۲۰۰۹ صندوق بینالمللی پول، سالانه ۱۸۰ هزار نیروی آموزشدیده از ایران مهاجرت میکنند.» صندوق بینالمللی پول در گزارش خود تاکید کرده است که فرار ۱۸۰ هزار نیروی آموزش دیده، به معنای خروج سالانه ۵۰ میلیارد دلار ارز از کشور است.
گزارش صندوق بینالمللی پول میگوید: «هماکنون بیش از ۲۵۰ هزار مهندس و پزشک و بیش از ۱۷۰ هزار ایرانی دارای تحصیلات عالیه در آمریکا زندگی میکنند».
هفتهنامه سازمان مدیریت و برنامهریزی ایران، سال گذشته نوشت: «از ۱۲۵ دانشآموز ایرانی که ظرف ۳ سال گذشته در المپیادهای جهانی کسب رتبه کردند، ۹۰ نفر آنها هم اکنون در آمریکا مشغول تحصیل اند..»
«شهر ِ هِرت» کجاست؟
شهر هرت جايي است که رنگهاي رنگين کمان مکروهند و رنگ سياه مستحب-
- شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر رو مي شناسن.
- شهر هرت جايي است که بهشتش زير پاي مادراني است که حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند...
- شهر هرت جايي است که درختها علل اصلي ترافيک اند و بريده مي شوند تا ماشينها راحت تر برانند.
- شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهاشان را درمان کنند.
- شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصلهی ِ پنج دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند.
- شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده، چند چادر برپا کرد.
- شهر هرت جايي است که خنده نشان از جلف بودن را دارد.
- شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسي شونو در بيارن.
- شهر هرت جايي است که نصف مردمش زير خط فقرن اما سريال هاي تلويزيوني رو توي کاخها مي سازن
- شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکومه.
- شهر هرت جايي است که وطن هرگز مفهومي نداره و باعث ننگه پس ميرويم ترکيه و دوبي و اروپا و آمريکا و ... را آباد ميکنيم..
- شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را بلدي نبايد به ديگري بياموزي.
- شهر هرت جايي است که وقتي مي ري مدرسه کيفتو مي گردن مبادا آينه داشته باشي.
- شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است.
- شهر هرت جايي است که توي فرودگاه برادر و پدرتو مي توني ببوسي اما همسرتو نه ...
- شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسن مي خواي با اين آقا زندگي کني مي گه: نمي دونم هر چي بابام بگه.
- شهر هرت جايي است که وقتي مي خواي ازدواج کني ۵۰۰ نفر رو دعوت مي کني و شام ميدي تا برن و از بدي و زشتي و نفهمي و بي کلاسيی ِ تو کلي حرف بزنن...
- شهر هرت جايي است كه هر روز توي خيابون شاهد توهين به مادرها و دخترها هستي ولي كاري ازدستت برنمياد.
- شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور.
- شهر هرت جایی است که ساق پا پیدا و موی سر پوشیده است!
- شهر هرت جایی است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر میفروشند.
- شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترمترند.
شهر هرت جايي است كه ...
*
خدايا اين شهر چهقدر به نظرم آشناست!
خاستگاه : رایانپیامی از احمد رنّاسی
گفتاری شیوا در بارهی ِ اسپندارمذگان (/ اسفندگان) و دیگر جشنآیینهای ِِ۱.ی: یادگاری از استاد زندهیاد «ابراهیم پورداود» - پیوستی بر شادباش ِ اسفندگان
در تارنگاشت ِ جشنهای ایرانی، بخوانید. ↓
و سرود زیبای ِ اسپندارمذ گان را در تارنگاشت ِ ایران بوم، بشنوید. ↓
شناختنامهی ِ سرود:
شاعر:سیاوش تهرانی
نوازنده تنبور، دف، کوزه : سهراب فتحعلیزاده
خواننده: شاهین بدره ای
آهنگساز: یسنا
صدابردار:امید
متن سرود ↓
روز اسپندارمذ ز اسفندماه
دوستت دارم بگو با هر نگاه
دوستت دارم ز دریا بیشتر
از زمین و از کهکشانها بیشتر
دوستت دارم تو در جان منی
پارهای از جان ایران منی
شاخهای گل پیش دلدارت ببر
بوسهای از گونهی یارت بخر
سیب سرخی هم فراهم آورید
هر یکی یک بوسه بر رویش زنید
کین نمادی گشته از اسفندگان
دوستت دارم فراوان تر ز جان
دلبرم ای ماه ایرانینژاد
سرزمینت را مبر هرگز ز یاد
کین زمین جای سپند مهر بود
جای نیکویان روشن چهر بود
اینچنین کن تا که چون بیمایگان
ره نپویی بر ره بیگانگان
سرزمیت را بکوش آباد کن
روز و شب از فرّ ِ ایران یاد کن
خاستگاه: رایانپیامی از محسن قاسمی شاد
۲.رویدادی غرورانگیز در تاریخ ِ معاصر ِ ایران
٢٩بهمنماه ١٣٣٢ خورشيدي
روزي كه "ای ایران" ميهنيترين سرود ملي جهان شد
ميترا دهموبد: درست ٥٦ سال پيش در چنين روزي، سرود «ايايران»، ميهنيترين و مهيجترين سرود ملي، اعلام شد. ٢٩ بهمنماه ١٣٣٢ خورشيدي، در چهارمين روز از نشست فراملي(:بينالمللي) كارشناسان سرودهاي ملي در وين(پايتخت اتريش)، پس از گفتوگوهاي بسيار، كارشناسان و متخصصان، در بيانيهي پاياني خود، سرود «اي ايران» را از نظردرونمايه و آهنگ، ميهنيترين و مهيجترين سرود ملي، اعلام كردند
ناخودآگاه دست بر سينه ميگذارم، ميايستم و بلند بلند ايايران را همراه با همه مي خوانم، از تلوزيون و راديو پخش شود يا در همايش و سمينار باشد و يا حتا اگر بر تكهاي كاغذ باشد كه در دست گرفتهام، تفاوتي ندارد، ميايستم و با همان احساسي آنرا زمزمه ميكنم، كه نخستينبار پس از شنيدنش، تكرارش كردم.
ميدانم كه شما هم همين احساس را داريد، همانگونه كه كارشناساني كه سال ٣٢ از سراسر جهان در وين گرد هم آمده بودند و سرودهاي بسياري را از جايجاي اين جهان پهناور، گوش داده بودند، چنين احساسي داشتند، نميدانم شايد آنها هم دست بر سينه گذاشته و ايستاده بودند، شايد هم تلاش كرده بودند كه آنرا به زبان فارسي زمزمه كنند.
به هر روي اين داستان هنوز هم ادامه دارد، حسين گلگلاب، سرايندهي اين سرود است
و روحالله خالقي آهنگسازش.
Gol-e Golaab, H.
زماني كه اين سرود، سروده شد و آهنگگذاري شد، ايراني دلش از دست بيگانگان پر بود.
به زبان آنروزها، ايران پر از اجنبي بود، جنگ جهاني دوم بود و سربازان ريز و درشت انگليسي و روسي نه تنها حرمت زنان و مردان ايراني را شكسته بودند، كه حرمت خاك ايران را نيز، زير پا گذاشته بودند.
هما گلگلاب، دختر حسين گلگلاب است، تنها كسي كه از خانوادهي گلگلاب در دسترس بود تا از او دربارهي حسينگلگلاب بپرسيم و او گفت: «پدر عاشق ايران بود.»
هما گفت: «همهي اينها به ژنتيك افراد بازميگردد، او با همهي وجودش با تكتك سلولهاي بدنش، ايران را دوست داشت و غم و اندوه اين خاك و مردمانش، غصه و اندوه او هم بود.»
هما گل گلاب، پزشك داروساز است، دورهي درس و كتابش را در ژنو و در آمريكا گذرانده، اما ايران آن جايي است كه او از كودكي دوست داشته به آن خدمت كند و البته كه اين كار راهم كرده است. او يكي از ١٥ تن از نخستين هموندان هيات علمي دانشگاه تهران است.
هما گفت: پدر عاشق ايران، گل و گياهانش و كوه و در و دشتش بود. همهي روزهاي تعطيل را كت و كلاه ميكرديم و ميزديم به كوه. از بالاي كوه آدم عاشقتر است. حتما همهي آنهايي كه جايجاي ايران را از فراي كوههاي كوتاه و بلندش ديدهاند، ميدانند كه عاشقي كه از بلنديها به عشقش نگاه ميكند، چه حسي دارد.
هما گلگلاب روبهرويم نشسته بود و داشت از پدرش ميگفت و من شيفتهي خانهاي بودم كه پر بود از گل و گلدان. همه جاي اين خانه سبز بود و هما گلگلاب، همچون سيبي بود كه از ميانه به دو نيم كرده باشند، هما خيلي شبيه پدرش بود.
حسين گلگلاب، استاد گياهشناسي دارالفنون، دبيرستان نظام و دانشكدهي پزشكي بود. تا سال ١٣٠٧ خورشيدي دوازده جلد كتاب در رشتهي علوم طبيعي نوشت بنابراين به نظرم پر بيراه نيست كه خانهي دخترش هم همچون خانهي قديميخودش پر از گل و گلدان باشد.
هما گفت: خانهمان يك خانهي قديميمان، به تمام معنا، ايراني بود با يك حياط بزرگ كه پر از گل بود و درخت، آنهم از گونههاي نايابش، از گونههايي كه بيشترشان تنها ويژهي ايران است و اين آب و خاك.
آپارتمان هما خيلي بزرگ نبود اما گلدانهاي سبزي كه از در و ديوار آويزان بود، آنچنان بودند كه آپارتمان بودن اين خانه، به چشم نميآمد. هما گفته بود كه عشق به ايران ژنتيكي است و من با وجود اينهمه سبزينه، فهميدم كه عشق به گياهان هم ژنتيكي است.
اين آپارتمان كوچك يك بالكن كوچك هم داشت پر از گلدان و گياه و البته يكعالمه سيدي كه از نخ آويزان بود و به هر جنبش بادي تكان ميخورد و برق ميزد. از همان آغاز ميخواستم بدانم داستان اين سيديها چيست اما تا پايان گفتوگو دندان روي جگر گذاشتم تا اينكه سرانجام فهميدم كه اينها آنجا آويزان شدهاند تا پرندهها كاري به سبزيهاي ترهو شاهي و گلدانهاي گل هما خانم نداشته باشند.
هما گفت: من ايران را دوست دارم و همچون همهي ايرانيها اين هوا و جو را دوست دارم. اينها باعث زندگي من است.
هما گفت: پدرم گياه "پرسياوشان" را فراي همهي گياهاني كه پرورش ميداد، دوست داشت.
هميشه در دفتر كارش، روي ميزش، همانجايي كه پر بود از دفتر و كتاب و نوشته، يك گلدان پر سياوشان داشت، سبز سبز.
هما خودش هم دو سه تا گلدان پر سياوشان دارد. يكي را درون آشپزخانه گذاشته. از او خواستيم تا به گلدان آب بدهد تا از او و اين گلدان سبز، عكس بگيريم. هنگامي كه داشت به گلدان آب ميداد، آنچنان با احساس بود كه يك لحظه خواستم تا به جاي پرسياوشان توي آن گلدان باشم.
هما گفت: بابا در دارالفنون درس خواندهبود، ديپلم گرفته بود و در دارالفنون تدريس ميكرد. ليسانس حقوق و علوم سياسي هم داشت و همچنان در دارالفنون آموزگار بود. بعدها دكتراي علوم گرفت، معاون دانشكدهي پزشكي بود، هموند انجمن موسيقي ايران و در كنار همهي اينها يك ايراني بود كه ايران را بيچون و چرا دوست داشت.
هما گلگلاب گفت: هميشه سر خاك بابا كه ميرويم پيش از هركاري سرود اي ايران را ميخوانيم. بابا با ايايران تا هميشه زنده و ماندگار است.
هما، لحظهاي سكوت كرد و گفت: گفتم كه بابا عاشق ايران بود و همين عشق او و سرودهاش را جاويد كرده است همچون روحالله خالقي كه آهنگساز اي ايران بود و استاد بنان
كه نخستین خوانندهي اين سرود بود. ↓
صحنهی ِ تاریخیی ِ اجرای یکم ِ سرود ِ ای ایران به رهبریی ِ خالقی و خوانندگیی ِ بنان
هما سرودهي اي ايران به خط حسين گلگلاب نشانمان داد، دستنوشتهاي كه از نگاه من يك گوهر است. سرودهي آذرآبادگان هم بود.
هما،برايمان از حسين گلگلاب عكسي را آورد كه خودش خيلي دوست داشت و آن را در كنار دستنوشتههاي پدرش گذاشت، دستنوشتههايي كه حسين گلگلاب در آن، با سال و روز تولدش آغاز كرده و چنين نوشته است: "تولدم در ١٧ربيعالاول ١٣١٤ هجري قمري در تهران اتفاق افتاد ولي در سجلاحوالم كه چندسالي بعد گرفته شده، ١٢٧٤ هجري شمسي نوشته شده كه مقارن ١٣١٢ قمري ميشود يعني دو سال اضافه نوشتهاند."
اين دستنوشتهها ادامه داشت و حسين گلگلاب در اين چند رويه(:صفحه)، كم و بيش كارهايش را نوشته بود.
حسين گلگلاب با موسيقي آشنا بود و آشنايي بيشترش با بنياد مدرسهي موسيقي وزيري كه كلنل علينقي وزيري، بنيانگذارش بود، آغاز شد. استاد روحالله خالقي كه ساخت آهنگ بسياري از سرودههاي گلگلاب را انجام ميداد، در خاطراتش مينويسد: «تصور نميشد يك مرد عالم فيزيكدان و شيمي و رياضيدان و نباتشناس و سنگشناس، شعر هم بگويد! استعداد فوقالعادهاي داشت.»
هما ما را به درون اتاقی برد که پر بود از کتاب. اشاره ای کرد و گفت: "بسیاری از اين كتابها مال پدر است. هنوز هم چيزهايزيادي از پدر ميشود از لابهلاي اين كتابها بيرون آورد."
هما گفت: "بابا، هموند و زماني سردبير فرهنگستان زبان بود و واژههاي بسياري را جايگزين واژههاي وارداتي علوم طبيعي كرد. لابهلاي كتابهاي كتابخانه، پر است از برگههايي كه واژههاي فارسي جايگزين واژههاي بيگانه شدهاست.، بابا عاشق ايران بود و ميخواست ايراني تا هميشه ايراني بماند با فرهنگ، زبان و سنتهاي ويژهي ايراني.
هما گلگلاب، درون همان اتاقي كه پر از كتاب بود، يك رايانه داشت، روشن كرد، پشتش نشست و يكسري چيزها را نشانمان داد. هما عكسي از آرامگاه حسين گلگلاب را نشان داد و گفت:"پیدا کردن آرامگاه بابا چندان سخت نیست، روي آرامگاهش نوشتهايم: اي ايران اي مرز پر گهر.
ساعت ٣ پسين رفتهبوديم به خانهي دختر حسين گلگلاب. نزديك به ٣ساعت و نيم دربارهي خودش و پدرش به گفتوگو نشستيم، هنگامي كه داشت بدرقهمان ميكرد، همان لبخندي را بر لب داشت كه به هنگام ورود با آن، روبهرو شده بوديم.
سرمان را به زير انداختيم و راهي شديم ولي امروز كه اين مطلب را نوشتم به ياد آن گفتوگو كه همهاش پيرامون ايران و منش ايراني و سرود ايايران بود، با خودم گفتم امروز چه روز خجستهاي است، امروز روز ايايران است، روزي كه بايد بايستيم، دست بر سينه بگذاريم و بخوانيم:
خاستگاه: رایان پیامی از دکتر ناصر پاکدامن
Wednesday, August 20, 2014
زنگ ِ تفریح : خود مُشت مالی ی ِ یک استاد سالخورده!
یکی از استادانِ بازنشسته که به نود و شش سالگی رسیده، شرحِ خواندنی ی زیر را از آمریکا فرستاده است. طنزی قوی در این نوشته به کاررفته است.
با سلام وتحیات فراوان، از حال و روز این نوجوان دور از وطن پرسیدید، نیک بختانه، روزهای غربت را با تنی چندازهمد ندان ها که هنوز درقید حیات هستند و متوسط سن ها از نود سال فراتر رفته است، گرد هم می آییم و به سبک دایی جان ناپلئون، به حل وفصل مشکلات جهان می پردازیم، و هر ماه یا هر دو ماه، به افتخار یکی از دوستان به پا می خیزیم و پنج دقیقه سکوت می کنیم، بیشتر این دوستان به مرض طول عمر گرفتارند و تعدادی هم تاخیر فوت دارند. امّا، درمورد وضع خودم: با گذشت زمان، دیگر جرات نگاه کردن به آیینه را ندارم، آخرین باری که درآیینه نگاه کردم، خود را نشناختم: قبلاً می گفتم فتبارک الله احسن الخالقین، حسن یوسف دارم. اما حالا به زبان فصیح، به انگلیسی می گویم:
شیت!
آن همه موی فرفری مشکی و پُرپشت چه شد؟ اکنون کلۀ طاس درافتاب می درخشد و پول سلمانی را صرفه جویی می کنم. از چین و چروک صورت و پیشانی مپرسید که همۀ غمم این است که جلالت مآب رئیس جمهوری قبلی ما، چرا از آن همه پولی که صرف ترقه سازی کرده، قدری برای اختراع اتوئی نداده است که چین و چروک صورت و پیشانی و دست ها را صاف وصوف کنه؟
آن قدر لکه های زرد و قهوه ای مختلف اللون روی دست و پا نزول اجلال فرمودند که مرا پلنگ صورتی، پلنگ خط و خالی و گل باقلی صدا می کنند. پستی و بلندی روی دست و پا و کوتاهی رگها مرا به یاد " هزاردرّه " راه جاجرود می اندازد. به علت غبغب و بوقلمون شدن زیرگلو، پیراهن ترول تک تا زیرگلومی پوشم که معلوم نشود.
آن قدر لکه های زرد و قهوه ای مختلف اللون روی دست و پا نزول اجلال فرمودند که مرا پلنگ صورتی، پلنگ خط و خالی و گل باقلی صدا می کنند. پستی و بلندی روی دست و پا و کوتاهی رگها مرا به یاد " هزاردرّه " راه جاجرود می اندازد. به علت غبغب و بوقلمون شدن زیرگلو، پیراهن ترول تک تا زیرگلومی پوشم که معلوم نشود.
اما، چشم ها که هیز بود و چشمک می زد، حالا به علت ماکولا باید برای تشخیص دوستان، ازچند سانتیمتری آن ها را ببینم. هرچه قطرۀ چشم هست برای آب مروارید، آب سیاه، ماکولا، استیگما، آب مقطر، آب علی استفاده کنم، و چون چشم چپم ماکولا دارد، همه را به یک چشم نگاه می کنم.
از کیسه های زیرچشم چه عرض کنم : مبلغ زیادی به دلار داد م کیسه ها را صاف و صوف کردند، بدتر شد . به دکتر گفتم : من همه چیز را دوتا می بینم، گفت چه طور مگر؟ گفتم رفتم کنسرت انوشییروان روحانی که پیانو می زد ، من هم او و هم ارکستر را دوتا می دیدم. دکترگفت: شانس آوردی، پول یک بلیط را دادی، حالا دونا می بینی حرف هم داری؟
از بس دکترو بیمارستان رفتم خیال دارم خانه ای نزد یک و دیوار به دیوار بیمارستان و مطب اطباء اجاره کنم زیرا ساعات روز را بیشتر در مطب ها هستم تا در خانۀ خودم.
نرس ها از دیدن قیافۀ من در عذابند، یکی از آنان به د نبال سیانور و آرسینیک می گشت که به جای قرص دوا، به من بدهد تا از شرّمن راحت شود.
سال گذشته، دکترهای معده و کمر و چشم و زانو را بیشتر دیدم تا همسر و بچه ها و نوه ها را. چقدر باید آندوسکوپی، سیگمادوسکوپی و عکس های سینه و معده و رود ه و کمر و زانو و شانه و ام. آر. آ ی را گرفت، آلبوم این عکس ها ازآلبوم خانوادگی قطورتر شده است.
*
نمی د انم گوشت ها و برآمدگی های باسن کجا رفته که حالا مثل تَهِ قابلمه صاف شده است.
قد من که یک وقت همچون قد سرو بود، حالا چنان گوژ شده که کار به عصا و واکر کشیده و باید مرتب به نزد خیاط بروم که شلوار را کوتاه کند، وقتی شلوار می پوشم، به جای کمربند، بند تنبان می بندم که شلوارم نیفتد.
در مورد گوش برای این که مردم نفهمند که من کر هستم، 3200 $ دلار داد م یک سمعک ریز کوچک گرفتم که دیده نشود، سمعک آن قدر کوچک و ریز بود که درگوشم گم شد، مجبور شدم 250 $ بدهم تا دکتر با پنس دربیاورد .
از کیسه های زیرچشم چه عرض کنم : مبلغ زیادی به دلار داد م کیسه ها را صاف و صوف کردند، بدتر شد . به دکتر گفتم : من همه چیز را دوتا می بینم، گفت چه طور مگر؟ گفتم رفتم کنسرت انوشییروان روحانی که پیانو می زد ، من هم او و هم ارکستر را دوتا می دیدم. دکترگفت: شانس آوردی، پول یک بلیط را دادی، حالا دونا می بینی حرف هم داری؟
از بس دکترو بیمارستان رفتم خیال دارم خانه ای نزد یک و دیوار به دیوار بیمارستان و مطب اطباء اجاره کنم زیرا ساعات روز را بیشتر در مطب ها هستم تا در خانۀ خودم.
نرس ها از دیدن قیافۀ من در عذابند، یکی از آنان به د نبال سیانور و آرسینیک می گشت که به جای قرص دوا، به من بدهد تا از شرّمن راحت شود.
سال گذشته، دکترهای معده و کمر و چشم و زانو را بیشتر دیدم تا همسر و بچه ها و نوه ها را. چقدر باید آندوسکوپی، سیگمادوسکوپی و عکس های سینه و معده و رود ه و کمر و زانو و شانه و ام. آر. آ ی را گرفت، آلبوم این عکس ها ازآلبوم خانوادگی قطورتر شده است.
*
نمی د انم گوشت ها و برآمدگی های باسن کجا رفته که حالا مثل تَهِ قابلمه صاف شده است.
قد من که یک وقت همچون قد سرو بود، حالا چنان گوژ شده که کار به عصا و واکر کشیده و باید مرتب به نزد خیاط بروم که شلوار را کوتاه کند، وقتی شلوار می پوشم، به جای کمربند، بند تنبان می بندم که شلوارم نیفتد.
در مورد گوش برای این که مردم نفهمند که من کر هستم، 3200 $ دلار داد م یک سمعک ریز کوچک گرفتم که دیده نشود، سمعک آن قدر کوچک و ریز بود که درگوشم گم شد، مجبور شدم 250 $ بدهم تا دکتر با پنس دربیاورد .
درجلسات دوستان یا مجالس مهمانی، از ناطق می پرسم: بله آقا، چی گفتبد ؟ و گاهی الکی سر را تکان می دهم که یعنی حرف های طرف را فهمیدم ولی درحقیقت، نمی فهمیدم.
خدا پدر سازندگان کیسه های پلاستیکی را که به انگلیسی گارد می گویند، بیامرزاد که ادرار بیرون نمی ریزد، حالا مثل بچۀ تازه به دنیا آمده هستم: مو درسرم نیست، حرف نمی توانم بزنم راه نمی رو م و شلوار را هم خیس می کنم. چند روز پیش رفتم نزد طبیب میزراه (مجاری ادرار) گفتم اقای دکتر: من به حبس البول (شاش بند) دچار شدم، گفت چند سال داری؟ گفتم وارد 96 شدم، گفت: به اندازۀ کافی درعمرت ادرار کرده ای، بس است. دیگر برای تجزیۀ ادرار به آزمایشگاه نمی روم، شلوار را با پست می فرستم. پاها واریس دارد و پرانتزی شده است برای این که به رفقا پُز بدهم، می گویم از بس در جوانی اسب سواری کردم، پاهایم پرانتزی شد، ولی حالا خودمانیم درجوانی حتی الاغ هم گیر من نمی آمد.
رفتم نزد طبیب روانشناس، بعد از چند جلسه گفت فایده ندارد، انفت معیوب است. می گوید: پراکنده گویی تو ارثی است و" هاف زیمر" هم داری. بزودی می شود " آلزایمر" در قد یم که ورزش می کردم، هالتر می زدم، حالا دیگرحالش را ندارم، باقیش را می زنم.
برای دیدار دوستان، دیگر به منزلشان نمی روم، آدرس همه یا بیمارستان است یا نفاهت گاه یا خانۀ پرستاری.
همسرم خواست چشمش را عمل کند، گفتم عمل نکن که اگر بهبودی حاصل کنی و قیافۀ مرا ببینی، زَهره ترک می شوی. من حالا آ ن شوهر 68 سال پیش نیستم: آ ن امیرارسلان نامدار که عاشق فرخ لقای فرنگی بود کجا و این فولادزره و الهاک دیو امروز کجا؟
دیگر از دوستان هم سن و سال من کسی نمونده که درد دل کنم، به کی بگویم که تاجگذاری محمد علیشاه یادت می آید یا خیر؟ هرچه به رفقا سن واقعی ام را می گویم، باورنمی کنندو می گویند: نه بابا، بیشتر نشون می دهی. دوستان می گویند ان شاءالله جشن صد سالگی ات را بگیریم، به آن ها می گویم: فکر نمی کنم تا آ ن موقع، شماها زنده باشید.
نمی دانم شکرکنم یا کفربگویم: آ ن چه که دربدن باید بزرگ باشد، کوچک شد ه وآ ن چه باید کوچک باشد بزرگ شده است.
برای سرطان پروستات چهل وهفت بار رادیاشن کردم و حالا اشعه صادر می کنم و با صداهای مشکوکش، که آبرو ریزی است سر می کنم.
و اما راجع به خواب: شب ساعت 11 می خوابم، چشم که باز می کنم خیال می کنم صبح شد ه باید صبحانه بخورم. ساعت را نگاه می کنم: یک و نیم بعد از نیمه شب است، خانم به خواب ناز و من با چشم باز، از 300 به پایین می شمارم، فایده ندارد. می گویند یک گیلاس شراب بخور، می گویم الکلی می شوم. از بی خوابی تمام ناراحتی های دادگاه لاهه را جلو چشم می آورم و یاد شعردکتر باستانی پاریزی می افتم :
خدا پدر سازندگان کیسه های پلاستیکی را که به انگلیسی گارد می گویند، بیامرزاد که ادرار بیرون نمی ریزد، حالا مثل بچۀ تازه به دنیا آمده هستم: مو درسرم نیست، حرف نمی توانم بزنم راه نمی رو م و شلوار را هم خیس می کنم. چند روز پیش رفتم نزد طبیب میزراه (مجاری ادرار) گفتم اقای دکتر: من به حبس البول (شاش بند) دچار شدم، گفت چند سال داری؟ گفتم وارد 96 شدم، گفت: به اندازۀ کافی درعمرت ادرار کرده ای، بس است. دیگر برای تجزیۀ ادرار به آزمایشگاه نمی روم، شلوار را با پست می فرستم. پاها واریس دارد و پرانتزی شده است برای این که به رفقا پُز بدهم، می گویم از بس در جوانی اسب سواری کردم، پاهایم پرانتزی شد، ولی حالا خودمانیم درجوانی حتی الاغ هم گیر من نمی آمد.
رفتم نزد طبیب روانشناس، بعد از چند جلسه گفت فایده ندارد، انفت معیوب است. می گوید: پراکنده گویی تو ارثی است و" هاف زیمر" هم داری. بزودی می شود " آلزایمر" در قد یم که ورزش می کردم، هالتر می زدم، حالا دیگرحالش را ندارم، باقیش را می زنم.
برای دیدار دوستان، دیگر به منزلشان نمی روم، آدرس همه یا بیمارستان است یا نفاهت گاه یا خانۀ پرستاری.
همسرم خواست چشمش را عمل کند، گفتم عمل نکن که اگر بهبودی حاصل کنی و قیافۀ مرا ببینی، زَهره ترک می شوی. من حالا آ ن شوهر 68 سال پیش نیستم: آ ن امیرارسلان نامدار که عاشق فرخ لقای فرنگی بود کجا و این فولادزره و الهاک دیو امروز کجا؟
دیگر از دوستان هم سن و سال من کسی نمونده که درد دل کنم، به کی بگویم که تاجگذاری محمد علیشاه یادت می آید یا خیر؟ هرچه به رفقا سن واقعی ام را می گویم، باورنمی کنندو می گویند: نه بابا، بیشتر نشون می دهی. دوستان می گویند ان شاءالله جشن صد سالگی ات را بگیریم، به آن ها می گویم: فکر نمی کنم تا آ ن موقع، شماها زنده باشید.
نمی دانم شکرکنم یا کفربگویم: آ ن چه که دربدن باید بزرگ باشد، کوچک شد ه وآ ن چه باید کوچک باشد بزرگ شده است.
برای سرطان پروستات چهل وهفت بار رادیاشن کردم و حالا اشعه صادر می کنم و با صداهای مشکوکش، که آبرو ریزی است سر می کنم.
و اما راجع به خواب: شب ساعت 11 می خوابم، چشم که باز می کنم خیال می کنم صبح شد ه باید صبحانه بخورم. ساعت را نگاه می کنم: یک و نیم بعد از نیمه شب است، خانم به خواب ناز و من با چشم باز، از 300 به پایین می شمارم، فایده ندارد. می گویند یک گیلاس شراب بخور، می گویم الکلی می شوم. از بی خوابی تمام ناراحتی های دادگاه لاهه را جلو چشم می آورم و یاد شعردکتر باستانی پاریزی می افتم :
باز شب آمد و شد اول بید اری ها من وسودای دل و فکر گرفتاری ها
می گویند گوشت بوقلمون بخور خوابت می برد: اگر راست باشد، چرا همۀ بوقلمون ها چشم باز هستند و خواب ندارند ؟
حالا که خوابم نمی برد، می روم پای تلویزیون: تمام آگهی است : آبجو - همبرگر- کینگ برگر– چیزبرگر و صدها چیز مربوط به خلوت. فراموش کردم در مورد خواهرزاده های دوقلوی پرستات بنویسم، ناپلئون و کارل مارکس و نادرشاه هم گرفتار دو قلوها بودند…
چند روزپیش رفتم آزمایشگاه برای تجزیۀ ادرار، گفت 220 دلار، گفتم آزمایشگاه سرکوچه 100 دلار می گیرد، تازه ادرارش را هم خودش میدهد.
به د کتر گفتم صبح که بیدارمی شوم اخلاقم مثل سگ می ماند، تمام صبح به قدرخر کار می کنم، بعد ازظهرها مثل اسب عصاری به دور خود می چرخم، شب به قدرگاو می خورم. دکتر به من می گوید: به د امپزشک رجوع کن.
می گویند گوشت بوقلمون بخور خوابت می برد: اگر راست باشد، چرا همۀ بوقلمون ها چشم باز هستند و خواب ندارند ؟
حالا که خوابم نمی برد، می روم پای تلویزیون: تمام آگهی است : آبجو - همبرگر- کینگ برگر– چیزبرگر و صدها چیز مربوط به خلوت. فراموش کردم در مورد خواهرزاده های دوقلوی پرستات بنویسم، ناپلئون و کارل مارکس و نادرشاه هم گرفتار دو قلوها بودند…
چند روزپیش رفتم آزمایشگاه برای تجزیۀ ادرار، گفت 220 دلار، گفتم آزمایشگاه سرکوچه 100 دلار می گیرد، تازه ادرارش را هم خودش میدهد.
به د کتر گفتم صبح که بیدارمی شوم اخلاقم مثل سگ می ماند، تمام صبح به قدرخر کار می کنم، بعد ازظهرها مثل اسب عصاری به دور خود می چرخم، شب به قدرگاو می خورم. دکتر به من می گوید: به د امپزشک رجوع کن.
هروقت سری به صندوق نامه ها می زنم، صندوق پُراست ازآ گهی درمورد سنگ قبر وزیبایی گورستان و سوزاندن جسد. تازگی ها یک مؤسسۀ ایرانی هم به این کار مشعول شد که با رِنگ بابا کرم، خاکستر را در کوه پراکنده می کنند. در حال حاضرکه من هنوز زنده ام، بحث بر سرِاین است که آیا لوله سرُم را در بیمارستان، قطع کنند یا خیر، و دعوا بر سرِ این است که خاکستر را در کوه بریزند یا دریا، یا درسطل آشعال.
آیا با این تفاصیل، فکر می فرمایید که دیداربه قیامت خواهد بود؟ من که فکر نمی کنم.
آیا با این تفاصیل، فکر می فرمایید که دیداربه قیامت خواهد بود؟ من که فکر نمی کنم.
به گفتۀ کمال الدین اسماعیل اصفهانی: " این همه خود طیبت است "، طنزی است که لبخندی به لب آن عزیزگرامی بیاورم :
چند ان که ترا به جد بُوَد کار چندان محتاج هزل باشی
گاهی به مزاح وقت بگذار هرچند که اهل فضل باشی
Monday, November 18, 2013
از
روزگار ِ رفته، حکایت ...
یادواره
ای از سالهای ِ سخت کوشی برای شکل بخشی به ادب ِ روزگارمان
* * *
برادر بزرگم هوشنگ!
در مقدمهی "نیمهی تاریک ماه" نوشته ای که من پدرکُشی کردهام.*خوشا که تو برادر بزرگ من بودی نه پدرم. تحرک و گرمایی در تو بود که مرز نسلها را در مینوردید و فقط از یک برادر برمیآمد. اول بار که دیدمت در خانهی محمد حقوقی شاعر بود در نزدیکی گذرگاه "شیخ یوسف". دوچرخه را دم هشتی گذاشتم و در حجرهی بیرونی را کوبیدم. دو هفتهی پیش دو دفترچهی شعرم را داده بودم به برادرم مهدی تا بدهد به معلم انشاءشان حقوقی. من سال اول دبیرستان سعدی بودم و مهدی سال سوم. حقوقی اول خیال کرده بود که شعرهای خود مهدیست و بعد که فهمیده بود مال کیست از من خواسته بود که بروم و ببینمش. آن روز صبح برای اولینبار رفتم طبقهی دوم ساختمان مدرسه که مال بزرگترها بود و او همان دم در کلاس به من گفت که عصر جمعی در خانهی او هستند و بد نیست که بیایم آنجا و شعری بخوانم. در را که باز کردم هفت هشت نفری را دیدم که دور تا دور اتاقی کوچک روی قالی نشسته بودند و فقط یکیشان که بعداً فهمیدم فریدون مختاریان بود با لباس اتو کشیده و کفشهای واکسزده روی صندلی نشسته بود ـ مثل عکسهای دوران انقلاب مشروطیت. ظاهراً جلسه داشت متفرق میشد که من رسیده بودم. حقوقی از من خواست که شعری بخوانم و چون نور اتاق برای من کافی نبود یک چراغ مطالعه آوردند که سرپوش آنرا برداشتند و نور خیرهکننده ای همه جا را پر کرد. من شعر بلندی به نام "مرثیهای برای خودم" را که با تاثیر از والت ویتمن سروده بودم خواندم و اول صدایی که شنیدم صدای مخصوص تو بود که هم زیر بود و هم بم، مثل آوای آدمی که سرماخورده باشد. من این صدا را در طول این سی و شش سال همیشه با خود حمل کردهام، مثل صدای مادر یا پدرم و با همان لحن طنزآمیز و لهجهی اصفهانی بارها به خود خطاب کردهام:"نفیسی!" آن شب چه گفتی یادم نیست.
بار دوم خانهی خودت بود که دیدمت، توی آن کوچهی درازی که درختان توت داشت و تو بدون این که از خیابانهای اصلی بگذری میتوانستی به موازات خیابان چهارباغ ساعتها راه بروی و حرف بزنی بیآنکه نگاه نامحرمی دنبال تو باشد. آن شب داستان "دهلیز" را خواندی که راجع به کارگری بود که میآید خانه و با جسد سه بچهاش روبرو میشود که روی آب حوض تاب میخوردهاند. "دهلیز" در شمارهی اول "جُنگ" چاپ شد، تابستان 44. خانهات مثل خانهی توی داستانت بود، با همان حوض و اتاقی که ته یک راهرو درازی بود، با دوچرخهی پدرت، که همیشه دم در بود ـ کمحرف و اخمو. بعدها برایم گفتی که کارگر شرکت نفت در جنوب بوده.
در همان شمارهی "جُنگ" شعر "تخت سمنبر" از تو چاپ شده که علاقهات به شعر اخوان را میتوان در آن دید. هنوز پس از این همه سال مطلع آن در ذهن من طنین دارد:"بهاران بود و باران بود و ما در جانپناه سنگ..." این شعر را بر اساس افسانهای که در بارهی تخت سمنبر نزدیک کوه کلاه قاضی میگفتند ساخته بودی و در آن از ترانههای محلی استفاده کرده بودی. علاقمندی به ادبیات و فرهنگ عوام تا پایان عمر با تو ماند: رمان "جننامه". آن زمان جلیل دوستخواه چند ترانهای را که از روستاهای اصفهان گردآوری کرده بودی در مجله ی "پیام نوین" چاپ کرد. یکی از این ترانهها را در حین یک پیادهروی ی نُه فرسنگی همراه با کمال حسینی در روستاهای لنجان شنیده بودی. نمیدانم آیا قصهی "حسینا" که در شمارهی دوم "جُنگ" درآمده گرده آورده ی تو بود یا جلیل.
بعد به خانهای ته خیابان فروغی نزدیک دروازه تهران نقل مکان کردی که دو طبقه بود و تو در طبقهی بالا مینشستی و گاهی توی مهتابی بزرگ آن که به خیابانهای اطراف مشرف بود دو تا صندلی میگذاشتی، طوری که رختهایی که مادرت روی بند پهن کرده بود حایل شود و ما را از نگاه نامحرم بپوشاند، و برایم فصلهایی از دستنوشتهی رمان "برهی گمشدهی راعی" را میخواندی که در آن مردی که در بازداشتِ ساواک بوده زیر پتو شیشهی عینک خود را میشکند و با آن رگ دست خود را میزند. میگفتی که فکر ایجاد این صحنه با دیدن عینک تهاستکانی من به تو الهام شده. کتاب را وقتی که سالها بعد درآمد نخواندم ولی از همان بخشهایی که برایم خواندی میشد علاقهی تو را به ادبیات کهن ایران پیش – و بویژه - پس از اسلام دید. تو معلم ادبیات بودی و متون کهن را به دقت میخواندی. تأثیر آن را میتوان در آثار بعدیت نیز دید: "فتحنامهی مغان"،"سلامان و ابسال" و "دوازده رخ" و...
برادر مهربانت احمد مترجم ادبیات انگلیسی بود. ولی تو خودت هم به زور فرهنگ لغات این ادبیات را میخواندی. در انجمن ایران و انگلیس آن طرف سی و سه پل بود که با باربارا آشنا شدی. من، او و شوهرش و دو بچهی کوچکشان را در آنجا دیدم. از ایرلند آمده بودند. باربارا اندامی ظریف داشت و لباسی ساده به تن میکرد. برایم از سه شبی گفتی که با هم در اتاق تو سر کرده بودید و او رمان "اولیس" را جا به جا برایت خوانده بود. مادرت برایتان توی سینی غذا میآورده و پشت در میگذاشته و شما تا سه روز مشغول بودهاید. مادرت را هرگز به طور کامل ندیدم. در که میزدم از همان پشت در حرف میزد و اگر تو نبودی میگفت:"هوشنگ گفته بروید بالا تا او برسد." کتاب "کریستین و کید" محصول شورِ باربارایی تو بود و عنایتات به ادبیات و فرهنگ غرب.
ابوالحسن نجفی که از فرانسه به اصفهان برگشت برای تو و همهی ما دریچهی دیگری را باز کرد به دنیای آزاد. رمان نوی فرانسه و آلن روب گری یه را از طریق او شناختیم. در سفری که با چند تن از اصحاب "جنگ" و از جمله نجفی به دهی نزدیک زایندهرود کرده بودید تو دستنوشتهی "شازده احتجاب" را برایشان خوانده بودی. در زنگ تنفس تو ایستاده بودهای بالای سر نجفی که داشته با رفیق دیگری زیر درختی شطرنج بازی میکرده و دو بار چنان دچار هیجان شده بوده که نیمخیز پا میشود که خود را جا به جا کند و تو هر دو بار دست خود را حائل کرده بودی میان سر بیموی او و شاخهی سرتیز درخت. نجفی برای همه ی ما تحولی را به همراه آورد. تا آن موقع هنوز رآلیسم اجتماعی بر آثار تو غلبه داشت ولی برگردانهای نجفی و مصطفی رحیمی از ژان پل سارتر و "مسئولیت فردی"اش هم تو را از جانبداریی خطی جدا کرد و هم مرز تو را با "هنر برای هنر" نگه داشت. تأثیر فلسفهی اگزیستانسیالیسم در "داستان شازده احتجاب" بسیار محسوس است. وقتی که بهمن فرمانآرا این کتاب را به فیلم درآورد نام تو از کنج فصلنامههای روشنفکری بر سر در سینماها ظاهر شد.
یکی از چیزهایی که مرا به تو جذب کرد و باعث شد که من برخلاف سابق بیشتر به خانهی تو بیایم تا خانهی راهنمای دیگرم محمد حقوقی، "تعهد اجتماعی" تو بود. البته حقوقی هم نسبت به دردهای مردم حساس بود و هیچوقت یادم نمیرود که چگونه هر وقت میخواست نامهی چارلی چاپلین به دخترش را که در گاهنامه ی "کاوه"ی محمد عاصمی مقیم آلمان چاپ شده بود برای ما بخواند با صدای بلند به گریه میافتاد، و از این که پدر دوران بی چیزیِ کودکیاش را به دخترِ نازپروردهاش گوشزد میکرد متأثر میشد. ولی تو در سابق جزو 92 معلمی بودی که به "فروتن" از مرکزیت حزب توده در خارج وصل میشدید و مدتی را در زندان گذرانده بودی و پس از آن هم تا آخر عمر دلبستگیات به مسائل اجتماعی باقی ماند، و اگر چه در اوائل سالهای 60 و به عنوان عکسالعملی در مقابل آن همه شکست و درد، در بوقِ سیاستگریزی دمیدی، ولی خودت خوب میدانستی که اگر تو هم عباس را ول کنی عباس تو را رها نمیکند! تو از یک خانوادهی کارگری برخاسته بودی حال آنکه بسیاری از اصحاب "جنگ" مثل حقوقی و کلباسی و نجفی و موحد از خانوادهی روحانی آمده بودند و این اختلاف فرهنگی بر محفل ما تأثیر میگذاشت.
تو در ویرایش کتاب "شعر به عنوان یک ساخت" به من کمک کردی چنان که در دیباچهی آن نیز آمده است. به علاوه تو بودی که مرا به چاپخانهی توی خیابان آمادهگاه بردی و یادم دادی که نمونههای چاپی را غلطگیری کنم که حسین آقای حروفچین گاهی در طی شانزده ساعت کار در شبانهروز میچید. در همانجا بود که اولین کتابت "مثل همیشه" را چاپ کرده بودی.
وقتی که جنبش سیاهکل شکل گرفت گفتی که چریکها "جنگ" انقلابی دارند و ما "جُنگ" انقلابی. ولی به مرور طی چند سال جامعهی روشنفکران ایرانی دچار یک شکاف بزرگ شد: گروهی با صله های هنری ی "فرح" پروار شدند و گروهی ادبیات را به خاطر فعالیت سیاسی کنار گذاشتند. شاید به همین دلیل بود که در نیمهی اول دههی پنجاه ما با اثر ادبی برجستهای روبرو نمیشویم. من که برای تحصیل زبانشناسی به آمریکا آمده بودم شعر را تا آزادی طبقهی کارگر کنار گذاشتم و پس از یک سال که به ایران برگشتم تنها با نام مستعار قلم و قدم میزدم. اولین کتابم "نقدی بر فلسفهی اگزیستانسیالیستی سارتر" نام داشت که انتشارات پیام چاپ کرد ولی بدستور ممیزان "خمیر" شد. میخواستم با چاپ آن کتاب بر "تعهدِ فردی" ی سارتر بتازم و به جای آن "تعهد طبقاتی" ی مارکسیستی را بنشانم. با این همه تو را همچنان به خود نزدیک میدیدم و این بود که در سال 55 چند بار به خانهات در خیابان "خوش" تهران آمدم. موتور را توی راهرو میگذاشتم و میآمدم زیر کرسیات. همه چیز مثل قبل بود فقط اینبار به جای مادرت، دختر زیبارویی برایت آش میپخت.
در سال 56 در محمودیه نزدیک انستیتو گوته زندگی میکردی. من گاهی یواشکی از زیر در برایت شبنامه میگذاشتم. یک بار دوتایی به گلابدره رفتیم و تا عصر از التهاب سرخی که داشت همه را فرا میگرفت سخن گفتیم. در شب پنجم از ده شب تاریخی شهر و سخن گوته که میخواستی "جوانمرگی در ادبیات"ات را در انجمن گوته بخوانی با یکدیگر از خانهات پیاده آمدیم تا دم باغ. گاردیها دور تا دور محل را گرفته بودند و صدای هم زیر و هم بم تو از میز خطابه میآمد که از انقطاع فرهنگی که گریبانگر جامعهی خفقانزده است سخن میگفتی.
آخرین باری که در ایران دیدمت در اردیبهشت 59 یک روز پس از "انقلاب فرهنگی" ی خونین در دانشگاه تهران بود. ما روبروی بیمارستان هزار تختخوابی جمع شده بودیم و من سخت درگیر سازماندهی ی راه پیمایی اعتراضی بودم تو را دیدم که نزدیک در ایستاده بودی مثل همیشه با لبخند. تو همه جا حضور داشتی و هیچ وقت به یاد نمیآورم که میدان را خالی کرده باشی، و این که بر تو خرده میگیرند که در چند سال اخیر سر میله را در زیر "کانون نویسندگان" از آن سو بیش از حد خم کرده بودی گیرم که وارد باشد، ولی تو آن موضع را از روی اعتقاد اتخاذ کرده بودی و نه از سر گریز و خالی کردن میدان، و اکنون که دیگر نیستی آیا کسی هست که جای خالی ترا پر کند؟
وقتی که من در مهاجرت مارکس را دیگر "نه چون یک پیشوا" دیدم، و گذاشتم تا فوارهی شعر بار دیگر روحم را صفایی دهد، اولین کسی که خواستم این احساس تازه را با او قسمت کنم البته تو بودی. در سال 64 در نامهای که برایت فرستادم از سه مرحله در زندگیم حرف زدم: دورهی جُنگ، که فردگرایی در آن غلبه داشت و اجتماع چندان به حساب نمیآمد، دورهی فعالیت سیاسی که در آن تفکر گروهی چیره بود و جایی برای فردیت باقی نمیگذاشت و بالاخره مرحلهی اخیر که فردیت همراه با علایق اجتماعیست. چند سال بعد صدایت را از سوئد شنیدم از خانهی مرتضی ثقفیان. اولین چیزی که پشت تلفن گفتم این بود:"گلشیری جان من هنوز سوراخ را پیدا نکردهام." زیرا تو بارها با طنز همیشگیات به من گفته بودی:"نفیسی! اگر سوراخ را پیدا نکردی مرا صدا کن". سختیهای زندگی تو را شوخ کرده بود، شاید هم به تلافی اخمهای پدرت. برخی از مردم متلکهای ترا برنمیتافتند و شاید هم گاهی زیادهروی میکردی. اما هرچه بود در آن صمیمیت نهفته بود.
وقتی به لسآنجلس آمدی با خود شورشِ آوریل1992 را آوردی. با ماشین سری به محلات ملتهب زدیم و از انقلاب به غارت رفته ی خود یاد کردیم. مثل همیشه با تحرک بودی و از اینکه میدیدی ما هم به سنت "جُنگ" اصفهان، محفل "دفترهای شنبه" را داریم خوشحال بودی. یکی از همین نشست ها در خانهی خسرو دوامی داستان "نقشبندان"ات را خواندی و از اینکه مورد برخورد و نقد قرار گرفتی ناراحت نشدی، چرا که درآمیختن با دیگران مهمترین راز رشد تو بود.
آخرین بار یک ماه پیش از بستری شدن در بیمارستان باهات صحبت کردم و از این که میدیدم در آنجا برخلاف سابق به کار بچههای خارج توجه بیشتری میشود ابراز شادی کردم و از این که در آن مقدمهی کذایی مرا "پدرکُش" خوانده ای نالیدم.
برادر بزرگ من، هوشنگ! تو و من هر دو به دادخواهی خون پدرمان سیامک پیشدادی برخاستیم. تو آنجا ماندی و من به اینجا پرتاب شدم. ولی چه غم که نیای مشترک ما همچنان پا برجا ایستاده است.
هفدهم خرداد ۱۳۷۹
_________________________________________________
* هوشنگ گلشیری: "نیمه ی تاریک ماه"، نشر نیلوفر،تهران،۱۳۸۰.
* هوشنگ گلشیری: "نیمه ی تاریک ماه"، نشر نیلوفر،تهران،۱۳۸۰.






+-+1.bmp)























