Thursday, May 21, 2009

 

.٤: ٤۸و ۴۹:٤-هشتاد و ششمین و هشتاد و هفتمین هفته‌نامه: فراگير‌‌ ِ ۲۳




خُردادروز ِ خُردادماه (ششم ِ خُرداد)،جشن ِ شکوهمند ِ خُردادگان، فرخنده‌باد!

سوسن، گل ِ ویژه ی ِ خردادگان


يادداشت ويراستار


جمعه یکم تا جمعه هشتم خرداد ماه ١٣٨٨ خورشيدي
(بیست و دوم تا بیست ونهم مه ٢٠٠٩)


گفتاوَرد از داده‌هاي اين تارنما بي هيچ‌گونه ديگرگون‌گرداني‌ي متن و با يادكرد از خاستگاه، آزادست.



You can use any part of this site's content without any change in the text, as long as it is referenced to the site. No need for permission to use the site as a link.


Copyright Iranshenakht ©, 2005- 2009


All Rights Reserved



۱.روزی برای رنج ِ۳۰ساله، روزی برای ِ فردوسی


روز ِ بزرگداشت ِ فردوسی : گفت و شنود ِ مهرداد قاسم‌فر با جلیل دوستخواه در رادیو فردا
http://www.radiofarda.com/content/f10_Rememberance_Ferdowsi_KhaleghiMotlagh/1733875.html


هفت نما از همایش و نمایش ِ روز ِ بزرگداشت ِ فردوسی در توس ↓

















۲. سنگ‌نوشته‌ و فرمان داریوش یکم، شهریار ِ هخامنشی، برای ساخت آبراهه ی ِ سوئز در مصر






در این جا
http://www.ghiasabadi.com/darius_suez.html

خاستگاه رایان پیامی از دکتر رضا مرادی غیاث آبادی - تهران


۳. چهار مضراب ِ ماهور ِ «درویش خان»: اجرای "صهبا مُطَلّبی" با تار




در این جا ↓
http://www.youtube.com/watch?v=eJMEvXvee_Y&feature=related


در زیر ِ همین پیوندنشانی، می توانید با کوبه زدن بر چند پیوندنشانی ی دیگر، اجراهایی از موزیک ِ ایرانی را با هنرنمایی ی ِ استادان این رشته، به تماشا بنشینید.
و برای آشنایی ی گسترده تر با هنر ِ صهبا مطلبی
http://www.google.com/search?q=Sahba+Motallebi&rls=com.microsoft:*:IE-SearchBox&ie=UTF-8&oe=UTF-8&sourceid=ie7

خاستگاه رایان پیامی از مهدی خان بابا تهرانی - آلمان


٤. گزارش ِ نشست ِ ویژه‌ی ِ گفت و شنود ِ دوستداران ِ شاهنامه با «دکتر جلال خالقی مطلق» در تهران

مجله ی ِ " بخارا" در بیست و یکمین نشست خود میزبان «دکترجلال خالقی مطلق » بود. طی این نشست تعدادی ازدانشجویان ومحققین شاهنامه و نویسندگان و خبرنگاران به طرح سوالات خویش پرداختند. نخست "علی دهباشی" با یاد آوری فرازهایی از زندگی ایشان چنین آغازکرد:

از راست: دکتر خالقی مطلق و علی دهباشی


«دکتر جلال خالقی مطلق» در بیستم شهریور ماه ١٣۱۶ در تهران متولد شد. دوران دبستان را در خیابان مولوی دبستان نوشیروان گذراندند و در دبیرستان مروی در خیابان ناصرخسرو ادامۀ تحصیل دادند. از همان دوران دبیرستان فعالیت های اجتماعی و ادبی دکتر جلال خالقی مطلق آغاز می شود.غالباً رئیس انجمن ادبی مدرسه بود و از پایه گذاران کارگاه های ادبی که به شعر خوانی و اجرای نمایش می پرداختند. اولین روزنامۀ دیواری که جلال خالقی سرپرستی کرد به نام «پیک مروی» بود. سال های جریان نهضت ملَی به رهبری دکتر مصّدق اثر عمیقی بر روی جوانان آن نسل از جمله جلال خالقی مطلق گذاشت.


جلال خالقی مطلق بعد از اتمام دبیرستان به آلمان رفت و در دانشگاه کلن در رشتۀ شرق شناسی، تاریخ و مردم شناسی ادامه تحصیل داد و سرانجام در سال 1349 از همان دانشگاه به درجۀ دکتری رسید. سال ها بعد در دانشگاه هامبورگ تدریس کرد و سرانجام در سمت استادی دانشگاه هامبورگ بازنشسته شد.



آشنایی دکتر خالقی مطلق با شاهنامه برمی گردد به دورۀ دوم تحصیل در دبیرستان، و بعد در دوران اقامت در آلمان که در زمینۀ داستان های حماسی ملل پژوهش می کرد؛او به اهمیت شاهنامه پی برد و رسالۀ خود را دربارۀ شاهنامه نوشت. در همین دوران است که دکتر خالقی نیاز به انتشار نسخه ای انتقادی از شاهنامه را بیش از پیش احساس می کند. امروز درست چهل سال از آن روز می گذرد؛ مدتی را به فراهم کردن فیلم و عکس از نسخه های شاهنامه اختصاص می دهد و سپس کار دشوار تصحیح را آغاز می کند.
دکتر خالقی متن تصحیح خود را بر اساس دست نویس های کتابخانۀ مّلی فلورانس، کتابخانۀ بریتانیا در لندن، کتابخانۀ طوپقا سرای در استانبول، کتابخانۀ عمومی دولتی لنینگراد، نسخۀ دارالکتاب قاهره، کتابخانۀ دانشگاه لیدن، کتابخانۀ ملّی پاریس، کتابخانۀ پاپ در واتیکان، کتابخانۀ دانشگاه آکسفورد، کتابخانۀ دولتی برلین، و چند نسخۀ دیگر آغاز کرد که تعداد آنها در برخی موارد به شانزده نسخه رسید.
آنچه دکتر خالقی مطلق در طول چهار دهه انجام داد، کاری سترگ بود که برای اولین بار در تاریخ ادبیات ایران اتفاق افتاد و آن اینکه: برای نخستین بار یک محقق و استاد ایرانی موفق شد مهمترین متن ادبیات فارسی را با شیوه ای علمی تصحیح کند. متن های تصحیح شدۀ ما همواره مطابق نسخه های شخصیت های علمی خارجی بوده است و این یک کمبود و کاستی در حوزۀ تصحیح متون وجود داشته است. کوشش های استادانی همچون بدیع الزمان فروزانفر در تصحیح غزلیات شمس اتفاق افتاده بود، اما در حوزۀ شاهنامه دستمان خالی بود و حرفی برای گفتن نداشتیم.
دکتر جلال خالقی بهترین سال های زندگیش را صرف تصحیح شاهنامه و حل مشکلات این متن و نگارش چند جلد یادداشت بر روی این متن مهم کرد. هفت روز هفته، روزی ده ساعت کار کرد. از شنبه تا آدینه، در عید و آدینه همیشه در کار تصحیح شاهنامه بود، غیر از این کار پایان نمی گرفت.
دردناک ترین بخش سخنرانی که ایشان در جشن رونمایی شاهنامه ایراد کرد، این جملات بود: «بزرگترین محرومیت این بود که بزرگ شدن بچه ها را ندیدم. من در این سال ها بود که متوجه شدم، سال های زندگی مهم نیست، زندگی در سال ها مهم است.»
اکنون شاهنامه تصحیح دکتر خالقی در هشت جلد منتشر شده است. و این ماییم و کار سترگ دکتر خالقی در احیای این مهمترین متن زبان فارسی.
از دکتر خالقی علاوه بر تصحیح شاهنامه متجاوز از دویست و هفتاد مقاله به زبان های انگلیسی، آلمانی و فارسی منتشر شده است،کتاب اساس اشتقاق فارسی ترجمه از زبان آلمانی است و دو مجموعه از مقالات ایشان دربارۀ شاهنامۀ فردوسی به نام های : سخن های دیرینه، گل رنجهای کهن و ترجمۀ کتاب ایرانیات در کتاب بزم فرزانگان، نوشتۀ آثنایس، منتشر شده است.




سپس حضار سوالاتشان را مطرح نموده و سوال اول این بود که بعد ازتصحیح متن شاهنامه شما یادداشت های خود را منتشرکردید آیا این یادداشت ها ارزش مهمی درشناخت شاهنامه دارد و آیا ادامه خواهند داشت؟
دکتر خالقی چنین پاسخ داد:
- شیوه ی کار تصحیح ما درشاهنامه عبارت بود ازاین که یا باید آن متون "ضبط شده" ای که زیباتر وآسان تراست را جهت تصحیح بکار می گرفتیم و یا باید آن شیوه ای که ماشینی بود وبرمبنای کهن ترین نسخ قرار داشت و مصحح آن را انتخاب می کند، معیار قرارمی گرفت. لذا اساس کاربرمبنای آن نسخی بود که دشوارتر بوده و به عقیده من هرچه نسخ دشوارتر را انتخاب کنیم به متن اصلی نزدیکترمی شویم. چون کاتبان متن را ساده می کنند نه این که آن را کهن ترنمایند و لذا باید دانست که کدام نسخ دشوارتراست. چنین شیوه تصحیحی ممکن است درنسخ قدیمی ترمعتبرباشد زیرا که متون کهن همه آنچه که ضبط شده را انتقال نمی دهند و این چنین شیوه ای نیازبه توضیح دارد و این وظیفه مصحح است نسبت به خوانندگان. پس ماباید اختلاف بین نسخ را پیدا و درپائین صفحه به آن اشاره می کردیم تا مُنَقِد آشنا شود و بسیار به آسانی دردسترسی قرارگیرد. لذا کارمُنَقِد آسان می شود و می داند که چه نسخه هایی ضبط های دیگری هم داشتند و این" ضبط" ما نیز در چه نسخی آمده است و این کارهم نیازبه توضیح داشت وبه همین منظوردرکنارتوضیح واژه ها، مصراعها، ابیات ونیزنقل شواهدِ پس از فردوسی و ارتباط بین متن با متون دیگری مثل طبری بلعمی وغیره ارتباطش با تاریخ و فرهنگ ساسانی را نیزجمع آوری کردیم و این گواهی است براین که چرا "ضبط" ما دشوارتراست. من درهمان زمانی که یادداشت ها را می نوشتم در صدد چاپ آن بودم ولی کاری دشواربود و بعد از این که پنج دفترازشاهنامه را تصحیح کردم بخش اول آن را که شامل یادداشت های دفتراول و دوم بود را به همراه واژه نامه آن منتشر ساختم هرچند که بهتربود واژه ها پس ازپایان این کاربه طورکامل انتشارمی یافت. بخش دوم یادداشت ها که شامل دفترسه، چهار وپنج بود را درآمریکا منتشرساختم وهنوز تصحیح شاهنامه به پایان نرسیده بود که به دفترششم رسیدیم و دیگریارای تصحیح نسخ و مقابله آن را نداشتم و ازدو تن از دوستانم کمک گرفتم: با آقای امید سالار قرارشد دفتر شش و هفت را هم تصحیح کنیم و خودم دفترهشت را تقبل کنم که ایشان هم موافقت کردند ولی به علت گرفتاری فقط دفترششم را تصحیح نموده و دفترهفت را با آقای ابوالفضل خطیبی شروع کردم و این دو دوست گرامی هرهزاربیت شاهنامه را مقابله وسپس تصحیح و برایم می فرستادند ومن بیت به بیت آن را بررسی واگرمشکلی بود درصدد رفع آن برمی آمدیم. خود این نامه ها بالغ بر1000 صفحه شده که در آن به بحث های مربوط به تصحیح اشاره گردیده است. شیوه نویسندگی من برمبنای فارسی گرایی است. من فارسی سِره نمی نویسم و با آن مخالفم ولی باید حرمت زبان فارسی را حفظ کرد. بخش سوم این یادداشت ها مربوط به یادداشت های امید سالاراست بردفترششم و افزوده های من بردفترهفتم و بخش چهارم یادداشت هایم که مشتمل بر یادداشتهای دفترهشتم بود را خودم نوشتم و درآمریکا به چاپ رسید.
علاوه براین یک واژه نامه ای را درپایان یادداشت ها درست کردم ویک نمایه موضوعی برآن گذاشتم و چون این یادداشت ها برمبنای ابیات بود برای خوانده ثقیل می شد و درپایان بخش چهارم یادداشت ها ازیک واژه نامه استفاده کردم و برای مثال توضیح دادم که مثلاً سواد آموزی در عهد ساسانی چگونه بوده و درشاهنامه چگونه آمده است. جمع این یادداشت ها بالغ بر 2400 صفحه گردیده که 150صفحه آن به همت آقای امید سالار و 100 صفحه آن به همت آقای خطیبی و بقیه آن نوشته های خودم می باشد.
سوال دیگری که مطرح شد این بود: علت چاپ آن درآمریکا چه بود؟
- ناشراین طور مایل بود و حالا قراراست که آن را درانتشارات "دائرة المعارف بزرگ اسلامی" به چاپ رسانند و پیوستی را هم دادم که مازاد برآنچه که درآمریکا به چاپ رسید، ضمیمه کنند واین پیوست عبارتست از برخی مسائلی که به دلیل پاره ای ازملاحظات ننوشتیم ونیزمقدمه های چاپ های پیشین که نگذاشته بودیم ونیزمعرفی نسخ وعکس هایی ازکسانی که دراین زمینه پیشگامان ما بودند مثل "ژول مول" درغرب وفروغی و بهار وحبیب یغمایی و ذبیح الله صفا درایران و دیگرانی که درزمینه شاهنامه فعال بوده و پیشروان ما محسوب می شدند.
ازدکترخالقی سوال شد: با انتشار یادداشت ها کارشما به پایان می رسد؟
- خیر. کاردومم را آغاز کرده ام و درمقدمه نوشتم که این تصحیح شاهنامه برای اهل فن می باشد و بعد ازاین که به پایان رسید، قرارشد براساس آنچه که خودم دریافتم و آنچه که دیگران گفته اند و به نظرم درست بوده متنی ازشاهنامه را بدون نسخه های بدل برای عموم خوانندگان تصحیح نمایم که با حروف درشت ترچاپ شده وآخرین یافته های ما درآن آمده است و فعلاً مشغول این کار هستم.
سوال بعدی ازدکترخالقی این بود: کاربزرگی مثل تصحیح شاهنامه را صرفاً فقط انفرادی انجام می دهند؟
- آقای امید سالاربا توجه به گرفتاری هایی که داشتند، دست کشیدند و قرارشد که کس دیگری به تصحیح مجلدهای بعدی یادداشت ها بپردازد. کارگروهی حسنش این است که زود تمام می شود و عیبش چند دست شدن کاراست و اگربخواهد کاری برمبنای گروهی انجام گیرد باید ناظری برآن وجود داشته باشد و اگرنه چند دست می شود. مثلاً دانشنامه نویسی ازعهده یک نفرخارج است و باید گروهی باشند که مقالات و زبان آن را یک دست نمایند. درایران " دیوان حافظ" را نمی شود گروهی کارکرد چون حجم چندانی ندارد ولی " مثنوی" و " شاهنامه" چون کارمی برد باید گروهی باشد حال آنکه " موش و گربه" را می شود انفرادی هم کارکرد.
دکترخالقی درپاسخ به این سوال که چه شد سراغ شاهنامه رفتید گفت:
- من درایران با شاهنامه آشنا بودم و در خارج رشته ژرمانتیک می خواندم و به حماسه های جهان علاقمند شدم و همین موضوع مرا به شاهنامه کشاند و برای رساله دکترایم شاهنامه را انتخاب کردم و دیدم شاهنامه چاپ مسکو و ژول مول چندان دقیق نیست و لذا تصحیح انتقادی ام را شروع کردم و کتابی بنام " حماسه" اثر بورا را که درباره منظومه های شفاهی است و به نوعی نقد می باشد را خلاصه وسپس ترجمه وآن را نقد کرده و با شاهنامه و حماسه های ایرانی قیاس و ایراداتش را مطرح نمودم.
سوال دیگرمطرح شده این بود: آقای دکتر شما حماسه های جهان را بررسی کردید و در" گل رنج های کهن" هم به این موضوع اشاره شده است، این ذهنیت مشترک بین حماسه ها از کجا می آید؟
- این اندیشه ی مشترک دنیای پهلوانی است که دربسیاری ازنقاط جهان وجود داشته و ایده آل های مشترک بشری را نشان می دهد مثلاً درغزل سرایی هم می توان غزلهای آلمانی را با فارسی قیاس نمود که در حقیقت احساس مشترک انسانها را درهرکجا که از دنیا باشند، نشان می دهد. در دنیای پهلوانی هم ازاین اندیشه های مشترک فراوان است و حتی بالعکس ممکن است در میان ملتی موضوعی وجود داشته باشد که با سایرملل وجه اشتراکی نداشته باشد.
ازدکترخالقی سوال شد: با توجه به انگیزه شما برای این کار می توانید به این نکته اشاره کنید که چه چیزهایی درزمینه شناخت ازفردوسی مجهول مانده بود که درکارشما مطرح گردید؟
- به نظرمن تعداد نسخه هایی که مبنای تصحیح های پیشین قرارگرفته اند کم است مثلاً اگر اساس تصحیح برمبنای چهارمورد باشد شما می بینید که گاه دراین کتب جا افتادگی وجود دارد وشما نمی توانید استناد درستی داشته باشید و لذا برمبنای سه، چهار نسخه نمی توان اظهار عقیده کرد. برای مثال اگرچهارنسخه دارید و صرفاً یکی ازآنها اساس کارشما است چنانچه دردو نسخه مغایرتی با آنچه که اساس کارتان است ببینید ارجحیت را به همان نسخه ای می دهید که به آن نکته مورد نظرشما اشاره دارد، بنابراین هرچه نسخه برای تصحیح بیشترباشد، دست شما بازتراست. سایرنسخ مبنای کارشان براساس همان نسخه ای است که به عنوان الگو انتخاب کردند ولی من پا را از این حد فراترگذاشته و از نسخه الگویی بیرون ترمی روم. برای مثال به ضبط نسخه های بدل اشاره ای کرده و راه را برای خوانندگان و منتقدان بازمی گذارم و کارشان را راحت ترمی کنم.
دکترخالقی درپاسخ به این سوال که آیا نسخه ای بوده که حین تصحیح ندیده باشد گفت:
- من نزدیک به پنجاه نسخه را بررسی کردم ولی پنجاه نسخه هم چیزی نیست که بتواند اختلاف ها را به طورکامل نشان دهد. من نسخی که در قرن های هفتم، هشتم، نهم وآغاز قرن دهم کتابت شده بود را بررسی و ازبین آنها شانزده نسخه را انتخاب و براساس آنها تصحیح را انجام دادم.
سوال بعدی این بود: کهن ترین نسخه کدام است؟
- نسخه فلورانس، مورخ 614 ه. ق. ولی متاسفانه شامل بخش اول شاهنامه است چون در قدیم شاهنامه را در یک جلد کتابت نمی کردند و این نسخه در دو جلد موجود است که جلد دوم آن گم شده است و نسخه بعدی نسخه لندن است مورخ 675. راوندی در " راحت السطور" حدود 1000 بیت از شاهنامه را نقل کرده و من هم ازهمان ها استفاده کردم. البته ابیات شاهنامه دردیگرآثارهمچون " فرهنگ" اسدی طوسی، " تاریخ جهانگشایی" جوینی ، " مرزبان نامه" و پیش ازهمه هم راوندی در " راحت السطور" آمده است.
از دکتر خالقی سوال شد: قدیمی ترین شاهنامه ای که تصحیح و چاپ شده کدام است؟
- ماکان چاپ هند. هرچند که شامل تمام شاهنامه نیست و انگلیسها در هند بر چاپ شاهنامه همت گماشتند و ماکان آن را به چاپ رساند و درغرب هم ژول مول بانی این کاربود ومن متجاوزازسی و سه نسخه جهت تصحیح استفاده کردم.
یکی ارحضارپرسید: دربین داستانهای شاهنامه به کدامیک علاقمند شدید؟
- حتی بخشهای تاریخی شاهنامه که به بررسی افکار و آئین ساسانی می پردازد، زیبا است و ازآن سیرنمی شوم با این حال " رستم و سهراب" و " رستم و اسفندیار" برایم جالب است.
دکترخالقی درپاسخ به این سوال که: آیا ابیاتی که فردوسی درباب سلطان محمود سروده الحاقی است یا خیر چنین اشاره کرد:
- این جا دو نکته مطرح است: یکی مدح فردوسی از سلطان محمود و دیگری هجو نامه. این که می گویند متن مدح سلطان محمود که حدود 200 بیت است متعلق به فردوسی نمی باشد حرف ناسیونالیست ها است که به کلی ازواقعیت های تاریخی به دوراند اما متن مدح محمود درشاهنامه اصیل است و از خود فردوسی است. واین متن کاملاً درد و رنجی را که شاعرکشیده به ما نشان می دهد. اگرمتن مدح محمود را مطالعه کنید می بینید که جایی نیست که فردوسی اشاره کند ازمحمود به من صله ای رسید. خب آیا این امکان هست که شاعری ازسلطانی پولی بگیرد و درحق او ناسپاسی کند؟ درثانی چرا شاعر درعین نگرفتن پولی از سلطان به مدح او می نشیند؟ حال آنکه سلطان محمود سُنّی است و فردوسی اهل تشیّع و اجازه نمی دادند که کسی راحت درمدح شاهی شعر بگوید و لذا این مدیحه ها توسط برادرسلطان محمود برای شاه فرستاده می شد و فردوسی با این کارجان خود و کتابش را درامان نگه می داشت. درآن زمانی که صنعت چاپ نبود و مولف نمی دانست ازچه راهی امرارمعاش کند و برای کتابی چون شاهنامه کاتبی برای نسخه برداری لازم بود بنابراین فردوسی برای حفظ جانش هم که شده به مدح شاه می نشیند و چون کمکی ازجانب او دریافت نمی کند به هجو او می پردازد.
سوال بعدی این بود: درباره این بیت: " بسی رنج بردم دراین سال سی" توضیحی می دهید؟
- ما هجو نامه ای ازفردوسی داریم که شش بیت آن را نظامی عروضی در" چهارمقاله" آورده است. هجو نامه دو بخش دارد یک بخش شامل ابیاتی است که فردوسی سروده و یک بخش دیگر که سروده کاتبان است من درباره این هجونامه تحقیق کردم و معتقدم که ازآن فردوسی است ولی نمی دانم کدامیک ازابیات جزو این هجو نامه تلقی می شود.
از دکترخالقی سوال شد: طی این چهاردهه که با شاهنامه مأنوس بودید، چه تصوری از شخصیت فردوسی برایتان ترسیم شده است؟
- به نظرم فردوسی فردی است بسیارانسان دوست، صلح دوست و درپایان جنگ هایی هم که توصیف می کند نیز انسانها را به صلح تشویق کرده و این امردرسخن شاعرخوشحالی می آفریند و انسانی است بسیاررُک وبرای مثال درباره مذهب صریحاً اظهارعقیده می کند وفردی است میهن دوست و ایران دوست وآنچه که درمدح و ستایش از وطن اش گفته صحت دارد و اعتقادش را می رساند و شخصی است پای بند به اخلاق ودرستی و راستی و ازدروغ متنفراست. اخلاقیات درشاهنامه را می توان در یک کتاب 100،200صفحه ای گنجانید. او علاقه به زبان فارسی دارد و قبل ازاو کلمات عربی درمتون دیده می شدند ولی در شاهنامه این طورنیست و شاید حدود500 واژه عربی وجود داشته باشد و صرفاً 5 درصد واژه بیگانه درآن وجود دارد. علاقه فردوسی به تاریخ و فرهنگ بی نظیراست. فردوسی نه تنها یک شاعربلکه یک مورخ ملی نیز هست. مثلاً دربخش ساسانیان موارد زیادی درباره فرهنگ ساسانی وجود دارد و به مأخذ خودش هم وفاداراست وبنوعی حق شناسی اش را به شعرای قبل ازخود همچون دقیقی نشان می دهد و می گوید که:" درخواب دیدم که دقیقی به من گفت من پیش ازتو این کار را آغاز و 1000 بیت را سرودم تو دنباله روی من باش." و فردوسی می گوید که دقیقی مداح خوبی بود ولی در نقل منظومه تبحرنداشت و اگرفردوسی به این نکته اشاره نمی کرد فکرمی کردیمک که این 1000 بیت متعلق به دوران جوانی شاعراست و نه متعلق به دقیقی. به من بگوئید کدام شاعری در اثر50000 بیتی خود 1000 بیت ازشاعری دیگررا می گنجاند؟
ازدکتر سوال شد: سیمای فردوسی را چگونه برای مان ترسیم می کنید؟
- ناخود آگاه یک انسان مهربان ومتبسم تجسم می شود و انسان بی اختیاراو را پرابهت وگیرا توصیف می کند. فردوسی وقتی از رستم و سهراب می گوید ناگهان دراین بین سخنانش را قطع می کند و از کردار آنها دچار ناراحتی می شود. ازاین قبیل صحنه ها که شاعرخودش هم متاثرمی شود بسیاراست و این ممکن است استادی او باشد و مهارتش را برساند. نصیحت هایش هم به نظرم عمیق و صمیمی است و ازته دل سخن می گوید همچون شعرایی نظیرپروین اعتصامی و ناصرخسرو.
سوال بعدی این بود: آیا فردوسی را به خواب دیده اید؟
- بله، یک بار. ازمن پرسید: شاهنامه بایسنقری را به تو دادند؟ گفتم: نه.
یکی ازحضارپرسید: آقای دکتر، احمد شاملو نگاه مثبتی به فردوسی نداشت و در مصاحبه اش با رادیو بی. بی. سی به این موضوع اشاره کرد، نظرشما چیست؟
- آنچه که شاملو مطرح کرده کاملاً بی اطلاعی فرد را ازهنرنشان می دهد.
از دکترخالقی پرسیدند: فردوسی چقدربه اهمیت کارش آشنا بود؟
- شعرای بزرگ ازسعدی گرفته تا حافظ و نظامی و فردوسی همگی به اهمیت کارشان آشنا بودند و این شناخت کاملاً حائزاهمیت است و فردوسی بارها درابیاتش به آن اشاره داشته:
نمیرم ازاین پس که من زنده ام
که تخم سخن را پراکنده ام.
عین همین کار را ویرژیل نیزکرده است. دیک دیویس شاعر انگلیسی معتقد است که فردوسی ازویرژیل الهام گرفته است ولی چنین چیزی نیست ودراکثر ابیات شاهنامه به این موضوع اشاره شده و سایرشعرا نیزابیاتی ازاین قبیل دارند.
سوال بعدی این بود: آیا زن ستیزی فردوسی صحت دارد؟
- باید ابیاتی را برای نمونه آورد تا ببینیم متعلق به فردوسی است یا نه بعد درمورد این موضوع بحث کنیم وببینیم عقاید فردوسی است یا قهرمانان او. در جواب کسانی که به این بیت:
زن واژدها هردو درخاک بِه
جهان پاک ازاین هردو ناپاک بِه

استناد می کنند باید بگویم من اساس قیاس را 15 شاهنامه قرار دادم و در هیچ کدام این بیت نیست نه درچاپ مسکو نه دربروخیم و نه در مول و در یکی ازنسخه های قرن نهم هجری به بعد کاتبی چنین ابیاتی را سروده و وارد شاهنامه کرده است. حدود 10 ال 15 هزاربیت الحاقی درشاهنامه هست که درهیچیک ازنسخ کهن قرن هفتم و هشتم نیست. در ابیات زن ستیزانه مثلاً اگر افراسیاب ازرفتاردخترش منیژه ناراحت است و می گوید: " دخترمباد." این دراصل سخن او است نه فردوسی. ما نمی توانیم هیچگاه عقیده یک پرسناژرا عقیده مولف بدانیم.
سوال بعدی از دکتر خالقی این بود که: آقای دکتربا توجه به آنچه که مطرح شد نباید بگوئیم که هرموضوع را باید با توجه به ظرف زمان و مکان خودش مطرح کرد و اگرمی گوئیم فردوسی زن ستیز است آیا نباید با توجه به ادوار این نکته را سنجید و آیا باید این موضوع را با توجه به آن زمان مطرح کنیم و یا درزمان حال؟
- ما حق نداریم گذشتگان را با توجه به عقاید امروزی پای میزمحاکمه بکشیم. پدران و مادران ما نسبت به زن عقیده خوبی نداشتند واجتماع امروزنیزیک اجتماع زن ستیزاست و این زن ستیزی رادرادبیات اروپایی هم می بینیم چون اکثرنویسندگان مرد بودند ودرادبیات باستان هم زنان کمی داریم اما با توجه به این شرایط درشاهنامه چنان ستایشی اززنانی همچون رودابه، تهمینه، گورد آفرید مطرح می شود که دردیگرآثارادبیات پارسی قابل مشاهده نیست. اگرهم درجایی ازشاهنامه زن ستیزی وجود دارد نمی توان به فردوسی نسبت داد. چرا که زنانی بزرگ در شاهنامه حضور دارند و چنینی فرضیه ای انصاف نیست.
ازدکترخالقی پرسیدند: درتمام مدت این کار مورد حمایت مالی و معنوی قرارگرفتید؟
- معنوی بله، مادی خیر!
دکترخالقی در پاسخ به این که جایگاه شاهنامه را درقیاس با سایرحماسه ها چگونه می بیند، گفت:
- من اثری را نمی بینم که بتوانم براحتی با شاهنامه مقایسه کنم. چون اکثراین روایت ها شفاهی بودند و نه سخن شاعری چون فردوسی. فردوسی برای ما یک حکیم و دانشمند است. درحالی که سایرمنظومه سرایان چنین نبودند. هنرشاعری مثل هومر چون دورازدسترس است را نمی توان دقیق به قضاوت نشست وشاید او تنها کسی باشد که بتوان با فردوسی قیاس کرد اما شاهنامه جایگاه دیگری درادبیات نسبت به هومردارد. شاهنامه ازبطن تاریخ ما است.
درخاتمه سوال شد: آیا شما نقدی برشاهنامه دارید؟
- خیر. من درطی مقالاتم گاه به ضعف و شدت ابیات شاهنامه اشاره کردم درهرحال کار یک شاعرهیچ گاه، یک دست نیست و درشاهنامه گاه سخنان درجه یک داریم و گاه درجه دو.


خاستگاه : رايانْ پيامي از علی دهباشی، دفتر ِ ماهنامه‌ی ِ بُخارا- تهران


٥. نشست ِ ویژه‌ی ِ بُخارا برای گفت و شنود با «محمود دولت‌آبادی» و امینه سوگی اوزدامار، نویسنده ترک زبان مقیم آلمان


مجله "بخارا" دربیست وسومین وآخرین نشست خود درتاریخ 24/2/88 میزبان امینه سوگی اوزدامار، نویسنده ترک زبان مقیم آلمان بود. نخست علی دهباشی برای حسن ختام مروری براین نشست ها داشت و دکترسعید فیروزآبادی ضمن ترجمه خوش آمد گویی مجله "بخارا" به زبان آلمانی تمام گفتگوهای این دیدار را تا پایان جلسه ترجمه نمود:
امروزبیست وسومين وآخرین جلسه از نشست های " عصرپنج شنبه دربخارا" رابرگزارمی کنیم. مجله "بخارا" به دنبال برگزاری " شب های بخارا" که ازپنج شنبه شبِ 22 دی ماه 1384 با برگزاری " شب رابیندرانات تاگور" آغازشد وبابرگزاری " شب محمد علی کشاورز" درسه شنبه شبِ سوم دی ماه 1387 پایان گرفت. در اين نشست ها ما موفق شديم شب هايي را براي معرفي نويسندگاني همچون: اومبرتواكو، فرديناند سلين، هانا آرنت، فردريك دورنمات، لوئيس بونوئل، ويرجينيا وولف، آنا اخماتووا، اوسيپ ماندلشتام، آلبرتو موراويا، محمود درويش،نونو ژوديس، فاسبيندر، ....» برگزار نماييم.
تلاش های ما برای برگزاری ادامه " شب های بخارا" متأسفانه به نتیجه نرسید وما اکنون با خاطره ی " شصت و هفت شب" از " شب های بخارا" هنوزامیدواریم. پس ازناکامی درادامه " شب های بخارا" تصمیم گرفتیم درسطح محدود تری دردفترمجله ی " بخارا" جلسات "عصرپنج شنبه دربخارا" را برگزارکنیم.
این نشست ها ازپنج شنبه 19 دی ماه 1387 آغازشد و اکنون امروزبیست و سومین و آخرین نشست " عصرپنج شنبه دربخارا" رابرگزارمی نمائیم. تا روزگاربا ما درآینده چه بازی داشته باشد.
ما، پیش ازاین درجلسات " عصرپنج شنبه ها دربخارا" دیدارو گفتگو با بسیاری از شخصیت های مهم فرهنگی، ادبی وهنری داشتیم که به ذکر نام این میهمانان " عصرپنج شنبه دربخارا" اشاره می کنم:
محمد علی کاتوزیان- عزت الله فولادوند- ژاله آموزگار- پیروزسَیّار- انورخامه ای- هوشنگ ماهرویان- جلال خالقی مطلق- میشل کویی پرس- مازیاربهروز- حسن کامشاد- سیمین بهبهانی- دکترحسن عشایری- جمشید ارجمند- فاطمه معتمد آریا- محمود دولت آبادی- گلی ترقی و...
سپس، درادامه به معرفی خانم سوگی اوزدامار ، نويسندة معاصر آلماني پرداخت:
امینه سوگی اوزدامار، نویسنده، کارگردان، بازیگرفیلم و تئاتروعضو آکادمی زبان و ادبیات آلمان می باشد. او درسال 1964، درملاطیه ترکیه متولد شد و دردوازده سالگی برای نخستین باربه روی صحنه تئاتررفت وازهمان زمان به نمایش علاقمند شد. درنوزده سالگی به آلمان سفرکرد ومدت دو سال دراین کشورماند و طی این مدت درکارخانه ای دربرلین غربی به کارگری مشغول بود.
در1967، به ترکیه بازگشت و ازیک مدرسه تئاترفارغ التحصیل شد. پس ازکودتاهای ترکیه، به آلمان شرقی سفرکرد و در" فولکس بونه" واقع دربرلین شرقی زیرنظربنو بسون، شاگرد برتولت برشت، دوره ای آموزشی را گذراند و بین سالهای 1978 تا 1980 همراه بسون نمایش" دایره گچی قفقازی" را درپاریس و آوینیون اجرا کرد.
سپس کلاوس پایمان با او قرداد همکاری بست ودر سال 1982، برای تئاتر " بوخوم" اولین نمایش نامه اش " سیاه چشم درآلمان" را نوشت و درسال 1986 این نمایشنامه به کارگردانی خودش درتئاتر " فرانکفورت" اجرا شد و سپس دومین نمایش نامه اش" آشتی خوک و بره را درسال 1991، نگاشت.
نخستین رمان اوزدامار" زندگی، کاروانسرایی است با دو در که ازیکی می آیی و از در دیگربیرون می روی" در سال 1992، منتشر ومفتخربه دریافت جایزه ادبی " اینگبورگ باخمان" گردید.
ازدیگرآثاراو می توان به مجموعه داستان " زبان مادری"(1990)، رمان " پل شاخ زرین"(1998)، مجموعه داستان " حیات خلوط درآینه"(2001) و رمان " ستارگانی غریب به زمین ما چشم دوخته اند" (2003) اشاره کرد.
اوزدامارهمچنین جوایزادبی از جمله جایزه ادبی شهر آخن(1993)، جایزه آدلبرت فون شامسیو(1999)، جایزه هنرمندان ایالت نوردراین وستفالن(2001) وجایزه هنربرلین(2009) را دریافت کرده است.
نخستین سوالی که ازخانم اوزدامارپرسیده شد این بود: ازنویسندگان معاصرایران چه کسانی را می شناسید؟
- از نویسندگان معاصر صادق هدایت را می شناسم و ازگذشتگان هم با سعدی حافظ و مولونا آشنا هستم. درجوانی گرایشات سیاسی داشتم و ازهمان زمان عاشق حافظ بودم و برادرم هم همین طور. اکثراین فیلم های ده ساله که ازسوی کارگردانان نسل جوان ایرانی درباب موضوعات ومسائل معاصرجامعه ایران ساخته شده اند را می شناسم. این فیلم ها بسیارعالی و جذابند و دلیل آمدن من به ایران هم همین جذابیت فیلم ها بود، چون این فیلم ها به نوعی به احساسات انسان نزدیک می شوند. اروپائیان همواره مایلند که شرق و دیدگاه هایش را کوچک نشان دهند اما این فیلم ها بیانگرارزش درونی انسان ها است.
درادامه ازایشان سوال شد: شما به غیرازهدایت با آثار كدام نويسندة ايراني آشنا هستید؟
- با آقای محمود دولت آبادی درایران آشنا شدم و حتی همین حضورمن دراین نشست مشوقی است تا کارهای ایرانی را بخوانم. همین طوری هم هرکتابی را نمی خوانم مگرآنکه به نوعی تعلق خاطر و یا دلبستگی داشته باشم و یا نویسنده اش را بشناسم.
وخانم اوزدامار گفت:"خوشحال می شوم شما خودتان پیشنهاد دهید."
یکی ازحضار به خانم اوزدامارچنین گفت: نظرشما درباره آثارنویسندگان جوان که تصویرامروز ایران را نشان می دهند واین داستان ها درآنتولوژی های قصه های ایرانی از نویسندگان معاصربه زبان آلمانی ترجمه شده اند چیست؟ چرا که تصویری که این نسل جدید ازایران بیست سال پیش ارائه می دهد، به نوعی بسیارمتفاوت است.
خانم اوزدامارپاسخ داد: ببینید، چخوف هم درداستانهایش ماجرای دو، سه نسل را با هم نشان می دهد: نسلهایی که برباد رفته اند، گم شده اند و سرگشته اند. ترکیه در دهه 70و80 نیزبا همین معضل مواجه بود. علی الخصوص که نویسندگان جدید ترک خواهان نشان دادن حس جدید زندگی بودند.
درادامه این نشست ازایشان سوال شد: درایران ما نویسندگانی داریم که ازایران مهاجرت کرده اند و به فرانسه و یا آلمانی می نویسند، آیا شما خانم اوزداماربه ترکی فکرمی کنید و سپس می نویسید؟
- ما درآلمان نویسندگان خوبی همچون "سعید" و نوید کرمانی داریم که او را جزو اعضاء آکادمی برگزیدیم. نوید کسی است که درآلمان الهیات و شرق شناسی خوانده و رمان هم می نویسد. من درآلمان قراراست سال بعد با نمایشی تحت عنوان " ادیسه" درجشنواره شرکت کنم که دراین نمایش ازنوید کرمانی تاثیر گرفته ام و همه او را خوب می شناسند. طبیعتاً وقتی به آلمانی می نویسم، به همان زبان آلمانی هم فکرمی کنم وازآنجایی که بازیگرتئاترهستم می دانم که ریتم بدن انسان متناسب با تفکرش می باشد پس این عادی است که به آلمانی بنویسم. وقتی پنجره را بازمی کنی، زبان آلمانی می شنوی، درخیابان آلمانی حرف می زنی، پس ناخودآگاه ریتم بدن و زبان اندیشه ات هم آلمانی می شود و وقتی که به آلمانی می اندیشی ناخودآگاه آلمانی هم می نویسی.
یکی دیگرازمهمانان این نشست ازخانم اوزدامارسوال کرد: پس شما را باید درجرگه نویسندگان آلمانی به حساب آورد؟
خانم اوزدامار چنین پاسخ داد:
- درآلمان برنامه مشهوری درزمینه نشست های ادبی پخش می شود که مجری آن مارسل رایش راینسکی است که به انتقاد نویسندگان می پردازد وخود او مدعی است که من یک نویسنده آلمانی هستم و کاملاً آلمانی می نویسم ومعتقد است که برچسب ِ ادبیات مهاجربه کارهای من نمی چسبد زیرا که آثارم تداعی گرفرهنگ کشوردیگری نیست.
سوال بعدی از ایشان چنین بود: خانم اوزدامار، شما کتابی دارید تحت عنوان " زبان مادری" و ازآنجایی که ما درزبان آلمانی برای کلمه " زبان" دو واژه داریم، این نام گذاری شما مبین چیست؟
- درزبان ترکی واژه " آنا دِلی" معادل زبان مادری است وازآنجایی که درترجمه به زبان آلمانی تغییراتی رخ می دهد لذا سعی داشته ام وفاداری ام به کلمه را رسانده باشم. این کتاب شرح حال زنی ترک است که مدام ازبرلین غربی به برلین شرقی می رود ودراین رفت وآمد تمامی واژه های زبان مادری اش را به فراموشی می سپارد و جزء سه واژه چیزدیگری به خاطرنمی آورد. درزبان ترکی استانبولی وآذری بین واژه "زبان مادری" تفاوت وجود دارد.
" دیل" درهردوزبان معادل " زبان" بکارمی رود ولی اگرکسی به جای " آنا"، " آنِه" بگوید بیانگرخود کلمه "مادر" است نه " مادری". درهرحال این زن تصمیم به یادگیری زبان عربی می گیرد زیرا که پدربزرگش به زبان عربی خاطراتش را نگاشته و زن می خواهد با خواندن آنها مادرش را بیابد وازطرفی هم دارای دیدگاههای مارکسیستی است و با صوفی ارتباط دارد ودرکناراو زندگی می کند و به نوعی عشق افلاطونی دارند.
درادامه گفتگو با خانم اوزداماراین پرسش مطرح شد که: صوفی سمبل چیست؟
- یک آدم تند رو؛ و این زن سعی دارد ازطریق واژگانی که آموخته عشق خودش را به این مرد نشان دهد.
ازخانم اوزدامارپرسیدند؟ آیا این اثربنوعی تداعی گرادغام فرهنگی است؟
- نکته این جا است که این زن چون می خواهد ازطریق زبان مادری عشق اش را نشان دهد پس به نوعی متحول می شود وزبان مادری که سالها خاموش مانده بود باردیگرزنده می شود. زن قبلاً سه واژه می دانست و حالا به سی واژه آشناست.
سوال دیگری که ازایشان مطرح شد این بود: یعنی به نوعی با فرهنگ خودش آشتی کرده است؟
خانم اوزدامارپاسخ داد: من این شخص عرب را به این دلیل درداستانم گنجاندم تا نشان دهم واژه ها انسان را متحول می کنند واگرغیرازاین باشد دیگر ارزشی ندارند. این داستان به نوعی ماجرای سفری است به گذشته، مثل دیداریک پدربزرگ. این یک داستان کوتاه است ولی نکته این جا است که من بعد ازنوشتن این داستان نزد یک استاد عربی آموختم و به ترکیه نزد مادرم رفته وحال و هوایم واضطرابی را که داشتم برایش تعریف کردم وگفت" نگران نباش کتابت به زودی چاپ می شود." و دو روزبعد ازاین ماجرا مادرم را ازدست دادم. مسئله این جا است که خط به شکل کهن آن ازاهمیت به سزایی برخوردار است وبه نوعی تداعی گرتصاویرمی باشد. خط عربی برای یک دخترترک زبان مرده ای بیش نیست و شاید به نوعی تداعی گربهشت وآخرت و جهنم باشد. من حین نوشتن این کتاب حس می کردم که مادرم را ازدست خواهم داد ولی مدام به خودم دلداری می دادم ومتاسفانه همین طورهم شد ودراین کتاب می خواستم زبان مادری وگرمی و لطافت وشیرینی سخن مادر را مطرح نمایم.
ازخانم اوزدامارپرسیدند: برخی معتقدند که یک نویسنده خودش را درآثارش تکرارمی کند، آیا شما هم از این دسته هستید و صرفاً فقط به موضوع مهاجرت فکرمی کنید یا تِم های دیگری هم مد نظرشما هست؟
- این سوال درصورتی صحت داشت که من ژورنالیست بودم. من در آثارم ازعشق و علاقه سخن می گویم. ازمهاجرت هم حرف زده ام ولی اگرژورنالیست بودم برای این سوال پاسخ مناسب تری داشتم. من درکارهایم درجستجوی کسانی هستم که ازدست داده ام: مثلاً مادربزرگم یا سربازانی که درجنگ جهانی اول یا درجنگ های ترکیه کشته شده اند.
خانم اوزداماردرپاسخ به این سوال که: آیا دغدغه شما درکتاب هایتان عشق به زندگی و گذرزمان است وآیا برای شما عشق فاقد زمان می باشد چنین پاسخ داد:
- بله، دقیقاً. من درکارهایم همیشه به نوع قصه پردازی توجه دارم و فکرمی کنم که این قصه ها می توانند مهم باشند و صزفاً دلم نمی خواهد جنبه اطلاعاتی و یا آماری داشته باشند.
سوال بعدی ازایشان این بود: خانم اوزدامارآیا شما قصه گو هستید؟
- بله.
درادامه ازاو سوال شد: آیا داستانهای " هزارویک شب" را خوانده اید وجایگاه آن نزد غربیان کجاست؟
خانم اوزدامارپاسخ داد: درجواب شما باید بگویم که خیرنخوانده ام ولی باید بگویم که دراروپا بسیارمحبوب است ویکی ازکتاب های پرطرفداراست و زمانی که کتاب من هم به چاپ رسید به من می گفتند" شهرزاد".
یکی دیگرازحضارازایشان پرسید: جایگاه ادبیات مهاجرت درآلمان کجاست و با توجه به این که مهاجرت امری خاص و محدود به یک زمان نیست، نظرشما دررابطه با جایگاه جهانی آن چگونه است؟
- ادبیات مهاجرت همواره حضور دارد و شاید هم به نوعی تقسیم بندی نژادپرستانه باشد که من با آن موافق نیستم. وهنگامی که ازمن پرسیدند شما به سبک ادبیات مهاجرت می نویسید جواب دادم: نه.
ازخانم اوزدامارسوال شد: ازدیدگاه شما ادبیات مهاجرت جایگاه نازلی دارد؟
- بله. پائین است. یک نویسنده خوب باید خودش به مدد قلمش خوانندگانش را به دست آورد و نباید هیچگاه برچسبي به او بچسبانند.
ودرجواب این سوال که : پس فرهنگ یک نویسنده مهاجرچه می شود چنین پاسخ داد:
- نظرات متفاوت است ولی یک عده به موازات جریانات وموضوعات مطبوعات ومجلات جلو می روند و چنین تم هایی را انتخاب می کنند: موضوعاتی که همه کما بیش می دانید. تا شاید بتوانند تأییدی برکارهایشان گذارند. برای مثال کتاب " بدون دخترم هرگز" را درقطارکه بودم اکثرمسافرین در کوپه ها مشغول خواندن بودند وپیش خودم گفتم این کتاب ماجرای زنی است پرازعقده های آشکار وپنهان که نه تنها ازیک مرد بلکه از یک ملت می خواهد انتقام گیرد واین قبیل موضوعات خطرناک است.
سوال مهم دیگری که ازخانم اوزدامارپرسیده شد این بود: اخیرا درزوریخ کتاب " کلنل" محمود دولت آبادی به چاپ رسید آیا آن را خوانده اید ونظرتان چیست؟
- بله درحال خواندن آن هستم. این کتاب پرازتصویر واستعارات است و صادقانه و جذاب . صادقانه به این دلیل که سرکسی را کلاه نمی گذارد و مثل تئاترکه بیان موجودیت هستی است این کتاب مبین موجودیت واقعی جامعه است.
یکی دیگرازحضارازایشان پرسید: شما وقتی برای نگارش کتاب فکرمی کنید به زبان آلمانی می اندیشید حال آنکه پرسناژکتاب شما با همان زبان مادری اش عاشق می شود، آیا این به آن معنی است که خودتان هیچگاه عاشق نشده اید؟
- خیلی هم معلوم نیست که بشود با زبان مادری عشق را به بهترین وجه بیان کرد. این شاید برداشت ما باشد درحالی که شما هیچگاه با زبان مادری ات نمی توانی عشقت را به یک فرانسوی نشان دهی. برای من این رسم الخط عربی حائزاهمیت بود. استالین هم با این که سخت گیربود اما الهیات خوانده و نوشته های مقدس را می شناخت. من درآلمان و فرانسه نمایش اجرا کرده ام ولی هیچ کس به من نگفت که به زبان مادری ات بازی کن. این خط و شیوه نگارش است که برداشت هایی متفاوت را بوجود می آورد. درمورد آوازاین نکته صادق است ولی درمورد خود زبان این مسئله صادق نیست.
ازخانم اوزدامارسوال شد: پس چرا قهرمان زن کتاب با زبان مادری اش عاشق صوفی شد؟
- چون زندگی روزمره ای برایش وجود نداشت. آدم از یک جا دور و به جایی نزدیک می شود واین فاصله و این لحظه بسیارهراس آور است. آدم می تواند آثارفالکنر و محمود دولت آبادی را بخواند تا الهام گیرد و اِلا زبان مادری جایگاه خاص خودش رادارد. وقتی شما برای خودتان حافظ و یا کُنراد را می خوانید به یک لحظه ای می رسید که متن شما را تکان می دهد و آن لحظه همه چیزبرایت حکم جادو پیدا می کند و این امر تو را به نگارش وامی دارد. آن لحظه دیگرتو به خاطرترسی که داری سِحر و جادو برایت معنا ندارد و باید برآن غلبه کنی تا بتوانی اثری بیافرینی.
درادامه ازآقای محمود دولت آبادی سوال شد: به نظرشما جایگاه ادبیات مهاجرت چیست؟
- من این نوع ادبیات را اززاویه مثبت می بینم. مثلاً ماجرای زنی که درآلمان زندگی می کند ولی قلبش درزادگاهش است و با شاعری درآن دیارارتباط دارد مبین این موضوع است که انسان با وجودش زندگی می کند نه با مغزش. امروزه دنیا به سمت درهم شده پیش می رود. شما اگربه لباس مردمان اروپا در سی سال پیش نگاه کنید و بعد به صد سال قبل برگردید متوجه می شوید که همه چیزدرحال تغییر ودگرگونی است. ادبیات مهاجرت جزئی ازادبیات جهان است واین که یک نویسنده چه دوره هایی را باید بگذراند و اقوام نیزچه دوره هایی را گذرانده اند تا با هم خودی شوند موضوعی است که هرچند کند اتفاق می افتد ولی حادث می گردد و این نوع ادبیات جهانی است.
فرد دیگری ازآقای محمود دولت آبادی پرسید: به نظرشما با توجه به کتب ادبی که درخارج ازایران منتشر می شود و به آن ادبیات مهاجرت اطلاق می گردد، ایا این تم دراین آثارکم رنگ و بی مایه نیست؟
- این جا مقوله هویت مطرح می شود. چون با تلاش برای حفظ هویت است که این گونه اصطلاحات را بارادبیات می کنند تا بتواند هم دلیلی برای خودشان وهم دیگران بیابند و درواقع این نوع ادبیات، ادبیات فراق است.
سوال دیگرازآقای محمود دولت آبادی این بود: درباره ادبیات مهاجرت و مسئله فراقی که شما عنوان کردید آیا فکرنمی کنید که این نوع ادبیات درایران فقط نشانگرانسانهای خسته است وبه نوعی تحقیر وحقارت را نشان می دهد؟
محمود دولت آبادی پاسخ داد:
- بی شک همین طوراست. من حدود 15 سال پیش لندن بودم و درباره این موضوع سوال شد و گفتم نویسندگان ما وسایر کشورها باید درجوامع اروپایی سعی کننند که زبان و فرهنگ آن جامعه را فراگرفته ومثل جوزف کُنراد بنویسند درغیراین صورت ایزوله می شوند. خوشبختانه امینه اوزداماردراین حوزه موفق بوده است وشما اگرمی خواهید دریک سرزمين زندگی کنید باید وارد ادبیات و زندگی همان سرزمين بشوید.
خانم اوزدامارهم درادامه حرف های دولت آبادی گفت:
- به قول برشت:" نبوغ تئاتردراین است که وقتی پرده دوم شروع می شود تو پرده اول را فراموش کرده ای وفقط ازاین پرده لذت می بری." درکتاب های من هم همین لذت به عینه وجود دارد.
محمود دولت آبادی ادامه داد:
- ما ایرانی ها این خاصیت را داریم که وقتی پا به کشوردیگری می گذاریم تعصبمان بالا می رود و اگراین تعصب توام با تنبلی باشد دیگرنمی توان زبان آن کشوررا یاد گرفت. من شعرایی را می شناسم که درکشورهای دیگرزندگی کرده اند و به واسطه همین تعصب و گاه تنبلی زبان آنها را یاد نگرفتند حال آنکه دریک قاره جدید تو هم باید خودت را دربطن جریانات قراردهی.
یکی دیگرازحاضرین گفت:
- شاید به نوعی دلیل گم شدن هم همین باشد. نسل قبلی نسلی بود که به تبعیدی خود خواسته تن داد و هیچ کارمثمرثمری هم درسایرکشورها نکرد زیرا که به زبان و فرهنگشان آشنایی نداشت.
محمود دولت آبادی چنین پاسخ داد:
- نویسنده ای که ازلهستان به پاریس می رود نوعی قرابت وخویشی با فرهنگ آنجا می یابد ولی کسی که ازآسیا می رود موانعی درجلوی پای خویش می بیند و باید آنها را رد کند تا به اهدافش برسد ودراین حالت است که تو به حالت تعلیق درمی آیی، علی الخصوص که اگرتنبلی هم سراغت بیاید که درنتیجه به تعصب منجرمی شود.
یکی از حاضرین پاسخ داد:
- دقیقاً همین طور است که می گوئید و الان فقط عباس معروفی است که توانسته خلاف این جریان حرکت کند ونباید این نکته را هم فراموش کرد که عرب ها در آلمان قلم خوبی دارند. "سعید" هم درآلمان خوب می نویسد و چون زبان آلمانی خوبی دارد هیچگاه وام دارزبان فارسی نمی شود.
یکی از دانشجویان درباره غلامحسین ساعدی و مشکلات زندگی اش درغربت پرسید و محمود دولت آبادی پاسخ داد:
- درمورد غلامحسین ساعدی این مسئله فرق می کند. او دراواخرعمرایران را ترک کرد و فقط دلش می خواس بمیرد و هیچ گونه دغدغه ای برای نوشتن نداشت و دراین وادی استثناست.
سوال دیگراین بود: آقای محمود دولت آبادی به نظرشما آیا این تعصبی را که با باورهای سنتی ما عجین گشته است می توان تفکیک کرد؟
- بنا نیست تفکیک شود. کسی که به اروپا می رود وقتی به زبان و فرهنگ آنجا مسلط شد نا خود آگاه جوهره ی ملی خودش را درآنچه که می نگارد به ثبت می رساند.
یکی دیگرازحاضرین ازمحمود دولت آبادی پرسید: آیا درآثار خالد حسینی آن افغانستانی که ما انتظارداریم توصیف شده و یا صرفاً باب طبع آمریکایی هاست؟
- خالد حسینی نویسنده خوبی نیست. او فقط تاریخ افغانستان را مونتاژ کرده است و به دلیل مطابق سیاست میزبان رفتارکردن، منجربه غفلت ازادبیات واقعی شده است. مثل برخی ها که سینما را ازاصالتش خارج و دِفورمه ساخته اند.
درخاتمه سوال شد: آقای محموددولت آبادی آیا شما کتابتان " کلنل" را به صورت اینترنی هم به خوانندگان عرضه می کنید؟
- خیر. چون من یک نویسنده حرفه ای هستم و ازراه چاپ و نشر آثارم امرار معاش می کنم. لذا کتابم باید منتشرشود و دوست ندارم رایگان دراختیارمردم قرارگیرد.
درادامه جلسه بحث و گفتگو با خانم اوزدامار درباره موضوعات گوناگون ادبی ادامه یافت ودربخش پایانی این نشست محمود دولت آبادی ضمن اظهار تاسف ازاین که نشست های " عصرپنج شنبه دربخارا" خاتمه می یابد چنین گفت:
می خواهم بگویم که آقای دهباشی عزیز ازبابت این جلسه بسیار خرسند و متاسفیم که ازاین مكان می روید وبازمتاسفیم که جای مناسبی گیرنیاوردید و دست ما هم خالی است هرچند که هرپایانی را آغازی است.
محمود دولت آبادی افزود: دهباشی نه از ایدئولوژی خاصی جانب داری می کند ونه تعصب خاصی را درادبیات رواج می دهد. " بخارا" و کارهای علی دهباشی بسیارحائزاهمیت است و این نشریه را متمایزازسایر نشریات می کند. " بخارا" را شاید بتوان گفت که یک دائرة المعارف ادبی است و این مجله ادبی در هرشماره اش آگاهی هایی را به ما می دهد که شما کمترمی توانید در جایی بیابید. به زعم من مجله بخارا و فعالیتهای سردبیرش درحد یک بنیاد عظيم فرهنگي است علاوه براین مخاطبین بسیارجدی درکشورهای فارسی زبان نیزدارد ومن جزآرزوی موفقیت واستقامت برای این مجله آرزوی دیگری ندارم.
دراین نشست: ترانه مسکوب. محمود حسینی زاد. سعید فیروزآبادی. مریم شرافتی. فرزانه قوجلو. ویدا لطفی. نسترن مبشری. جواد ماه زاده. هاشم بنا پور. ناهید موسوی. شیوا مقانلو. سحرکریمی مهر. آرش نصیری . زیار.سحرمازیار. یاسمین ثقفی و دانشجویان رشته زبان و ادبیات آلمانی به همراه استادانشان حضوریافتند.


خاستگاه : رايانْ پيامي از علی دهباشی، دفتر ِ ماهنامه‌ی ِ بُخارا- نهران


٦. محمود دولت آبادی زنده بودن خود را اعلام کرد!: سخن ِ دلیرانه و تاریخی‌ی ِ نویسنده‌ی نامدار در جمعی که او را ناخواسته بدان کشانده‌بودند!



آقای منوچهر تقوی بیات در رایان‌پیامی از سوئد، گزارشی از سخن گفتن ِ محمود دولت آبادی در یک جمع ِ "تدارک و تبلیغ انتخابات" – که ناخواسته بدان کشانده‌شده‌بود – آورده است.
نویسنده‌ی ِ پیام، پس از درآمدی، چُنین نوشته‌است:
"... آقای محمود دولت آبادی روز سه شنبه ۲۲ اردیبهشت ماه ، تصادفا در جایی قرار گرفت که توانست چند جمله در دفاع از حقوق مردم ایران به جمع کوچکی از هم میهنان خود بزند و امروز من آن را برای شما بازگو می کنم.
او را ناخواسته به نشست ِ انتخاباتی میرحسین موسوی بردند...در چنین جایی او چه بگوید تا نشان دهد که با دست اندرکاران ِ برگزاری‌ی چُنان نشستبی ِهمراه نیست؟
من گوشه ای از درک و برداشت خودم را از این خبر و سخنان آقای دولت آبادی در این جا می نویسم و یقین دارم هم میهنان ...من از سخنان آقای دولت آبادی، هزاران نکته و دردی را حس می کنند که خود روزانه با آن ها روبرو هستند.
او سخن خود را با یک پرسش چند پهلو آغاز می کند:
« خدا یا مسجد من کجاست . / ای ناخدای من؟ »
این نویسنده ی غیرتمند ِ زنده بگور، زنده بگور بودن خود را ... چنین به زبان رانده است:
« . . . فقط می خواهم مروری داشته باشم بر دورانی که در آن به طرز مضاعفی پیر شدیم؛ یعنی ما را پیر کردند و خواستند که بمیرانند. و این بیش از آن‌ که از نظر من امری تراژیک باشد، یک سؤال است.»
آدم اگر خیلی ساده و بی خبر باشد فکر می کند لابد چون مملکت اسلامی شده و در میخانه ها را بسته اند ، آقای دولت آبادی پیر شده و دارد از دست می رود. کسی اگر یک کمی با هوش تر باشد فکر می کند لابد اجازه ی چاپ کتابش را نداده اند پیر شده است. آدم اگر سیاسی تر و پیچیده تر فکر کند ممکن است عقلش به آنجا قدبدهد که نکند چون ... به آقای دولت آبادی امکان نمی دهند که رییس جمهور شود و کسانی مانند احمدی نژاد، جای اورا گرفته اند پیر شده است. در پاسخ به آن سوال آدم ها ممکن است به خیلی چیزها فکر کنند.در پاسخ به چنین سوالی باید اندیشید. چرا استاد می گوید مارا پیر کردند ، آدم چگونه و در برابر چه رخدادی ناگهان پیر می شود ؟ یا ناگهان میرانده می شود؟ خبر یا فاجعه اگر بسیار بسیار بزرگ و سهمگین باشد آدم را در جا می کشد و یا یک شبه پیر می کند. این بستگی دارد به اندازه ی علاقه ی آدم به آن چیزی که در یک فاجعه از دست می دهد. اگر آدمی مانند دولت آبادی آن قدرعمیق، درد آدم های کلیدر را حس کرده باشد و حسرت علائقش به یک آبادی کوچک و نازنینانش را در یک رمان بزرگ بیان کرده باشد، ببینید برای از دست رفتن یک سرزمین بزرگ و تاریخی با مردمان نازنبینش چه می کشد و تا چه اندازه پیر می شود؟
البته او آن قدر هوشمند و خردمند هست که در آن تنگنا پاسخ آن سؤال را ، خود بدهد. اگر به تک تک واژه هایی که از دهان گهربارش درآمده، با ژرف بینی بیندیشیم،میبینیم که خود، پاسخ های بسیاری را به آن سوال داده است.
او در آغاز سخن می پرسد:« خدا یا مسجد من کجاست؟» گویا او در پی مزگت خود است که عرب ها آن را گرفتند و مانند شیر بی یال و شکم و سر و دم ، مسجد ، نامیدندش؛ ( اي برادر مي ندانم تا چت است ـ کت وطن گه دير و گاهي مزگت است/ شیخ روزبهان) و همان جا از خدا روی بر می گرداند و نا خدا را به خویش می خواند. او به روشنی بیان می کند که به خواست خود به آن جا و برای تبلیغ کسی نرفته است. سپس به ملت می پردازد و این که این ملت چرا امت شد و چرا دوباره ملت شد و این ملت چرا یک ملت به معنای ملت مستقل و برگزیده ی مردم خود نیست. روشن است که غم ملت را می خورد و این پیری مضاعف که او از آن نام می برد در غم چنین ملت عزیزی است. آن که امتی است از ملت بیگانه است و وطن داری و وطن خواهی را به شیوه ی دولت آبادی یا دهخدا درک نمی کند که می گوید: « هنوزم ز خردی به خاطر درست ـ که در لانه ی ماکیان برده دست / به منقارم آن سان به سختی گزید ـ که اشکم چو خون از رگ آن جهید / پدر خنده بر گریه ام زد که هان ـ وطن داری آموز از ماکیان » .
وطن و وطن داری از آن روی ... معنا و مفهوم خود را از دست داده است که محتوای تعلقش به صاحبانش یعنی شما ، یعنی ملت ایران ، از آن سلب بشود...
اگر به سخنان دولت آبادی در ستاد انتصاباتی ( نه انتخاباتی) نخست وزیر سابق حکومت اسلامی با دقت و با توجه به علائق و اندیشه های این نویسنده دانا و توانا نگاه کنیم می توانیم بسیاری از سخن های نا گفته او را از میان سطور نا نوشته ی او بخوانیم. کاش دیگر هم میهنان ما هم با ایجاد چنین فرصت هایی زنده بگور بودن خود را به مردم جهان بفهمانند. جانش از گزند ِ دشمنان مردم ایران به دور و زندگی پربار و پربهره اش دراز باد!
منوچهر تقوی بیات
استکهلم ـ اردیبهشت ماه ۱۳۸۸ خورشیدی
تارنمای یاری در همین زمینه، چنین نوشته است:
تاریخ انتشار: ٢٣ ارديبهشت ١٣٨٨، ١١:٥٧ - کد خبر: ١٦٠٦
محمود دولت‌آبادی: ما را پیر کردند و خواستند که بمیرانند!


یاری: نشست شاعران و ادیبان حامیان میرحسین موسوی که عصر روز 22 اردیبهشت در تالار مسجد امیرالمومنین بلوار مرزداران توسط اعضای ستاد 88 برگزار شد، میهمان ویژه ای داشت. همه آنهایی که گوش به اشعار شاعران سپرده بودند به یکباره متوجه ورود میهمانی شدند که چند نفر او را همراهی می کردند و هر قدم که پیش می آمد سالن به احترامش از جا بلند می شد. محمود دولت آبادی کنار دیوار تالار را که منقوش به تصاویر میرحسین موسوی بود طی کرد و کنار حاضران نشست.
به گزارش سرو، قرار بر سخنرانی دولت آبادی نبود ولی شور و درخواست حاضران او را مجاب کرد تا چند دقیقه ای در جمع دوستداران میرحسین موسوی سخنرانی کند. با تشویق حضار روی سن رفت و بعد از ذکر جمله "خدایا مسجد من کجاست... ای ناخدای من" حرف هایش را این گونه بر زبان آورد:
«اگر من اینجا هستم به اعتبار احترامی است که برای دعوت کننده خود قائلم. آقای مسجد جامعی یادآور دورانی از مدیریت فرهنگی هستند که دوره خوبی بود. من نیامده‌ام برای کسی تبلیغ کنم چرا که این‌کاره نیستم. اگر هم چیزی به ذهنم رسیده، در مطبوعات بیان کرده‌ام. فقط می خواهم مروری داشته باشم بر دورانی که در آن به طرز مضاعفی پیر شدیم؛ یعنی ما را پیر کردند و خواستند که بمیرانند. و این بیش از آن‌که از نظر من امری تراژیک باشد، یک سؤال است.»
دولت آبادی که با لحنی غم آلود و اعتراضی سخن می گفت ادامه داد:
«ما در کجا زندگی می کنیم؟ چه مناسباتی با یکدیگر داریم؟ چند سالی است که شده ایم ملت ایران. قبلا امت بودیم. حالا هم در عین این‌ که ملت ایرانیم، بخشی از امت محمدی هم هستیم. ولی این چگونه ملتی است که در آن هیچ کس از دیگری خبری ندارد؟ این چگونه ملتی است که هیچ گونه مناسبات انسانی فیمابین در آن برقرار نیست و فقط در آستانه انتخابات حق داریم به عنوان ملت مطرح شویم و در جایی جمع شویم و احیانا حرفی بزنیم.»
وی خطاب به مخاطبانش گفت:
«من نویسنده مملکت شما هستم. معمولا به مناسبت، برنامه های فرهنگی تلویزیون را نگاه می کنم. و وقتی که دکتر محسن پرویز به عنوان معاون وزیر ارشاد در آن صحبت می کند بیشتر دقت می کنم. در آخرین گفتگوی او که با آقای حیدری در تلویزیون انجام شد، وقتی از وی پرسیدند که چگونه ممکن است که معدود افرادی بر تمام نویسندگان و شاعران و محققان و اندیشمندان این مملکت اشراف داشته باشند، او اول پاسخ داد که ما باید این بحث را در جای دیگری مطرح کنیم ولی بعد گفت که ما بر اساس آیین نامه انقلاب فرهنگی در مورد کتاب تصمیم می گیریم.»
دولت آبادی سپس با لحنی رسا و پرطنین ادامه داد:
«من نویسنده مملکت ایران هستم. از نظر من انقلاب فرهنگی اقدامی غیرقانونی بوده است و به هیچ وجه مشروعیت ندارد. من به قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران رای دادم و تنها آن قانون را می پذیرم و آثار ادبی و فرهنگی ما باید بر اساس همین قانون مورد قضاوت قرار بگیرد. پای این قضاوت هم می ایستیم. انقلاب فرهنگی که شیخ ِ آن دکتر سروش بود تقلیدی مضحک از امری سخیف بود که در چین انجام شده بود. آن انقلاب فرهنگی دامن یکی از چهره های معاصر جهان را برای همیشه لکه‌دارکرد؛ یعنی مردی که مردم پریمیتیو کشوری را به دنیای بزرگ معرّفی‌کرد، با آن انقلاب در چین به لکه‌ای سیاه دچار شد. بنابراین تقلید از آن انقلاب تقلید از یک شناعت بود.»
نویسنده‌ی ِ رمان های «کلیدر» و «جای خالی سلوچ» تأکید کرد:
«من به مسئولین ارشاد می گویم که آن آیین نامه نه قانونیّت دارد و نه مشروعیّت. ما قانون اساسی داریم. آن انقلاب فرهنگی باعث شد تا جامعه‌ی ِ فرهنگی ایران از مغز تهی شود!»
وی سپس عبدالکریم سروش را مخاطب قرار داد و گفت:
«آقای سروش، شما علم‌دار رفتار شنیعی شدید که باعث شد بهترین فرزندان این مملکت بگذارند بروند تا شما شعر مولانا را حفظ‌کنید و به ما تحویل بدهید و تحویل بدهید و بازهم تحویل بدهید.»
دولت آبادی به انتخابات هم اشاره کرد و گفت:
«من به کسی رأی می دهم که از تمام ایرانیان فرهیخته ای که از این کشور بیرون رانده شدند، اعاده ی ِ حیثیت کند و به کسی رأی می دهم که به انسجام ملی معتقد باشد. ما را نسبت به هم غریبه‌کرده‌اند. اگر کسی که این ستاد مال اوست چنین قابلیّتی دارد از رأی دادن به او پشیمان نخواهیم شد. مسئله اشخاص نیستند، مسئله یک ملت است. ملت دارد از برکت رفتار آقایان به جان هم می افتد. مملکت داری یعنی مردم را نگه داشتن. زخم زدن به مردم و تاب زخم را آوردن از سوی مردم باید تا به حال حوصله‌ی ِ آقایان را هم سر برده باشد. شما با چه مرهمی می توانید به این زخم ها التیام ببخشید؟»


افزوده‌ی ِ ویراستار:


۱) آنچه از منوچهر تقوی بیات، با روادید ِ وی در این زیربخش آمد، گزینه‌ای از نوشته‌ی اوست. متن ِ گسترده و کامل ِ آن را می توانید با کوبه‌زدن بر این پیوندنشانی، بیابید و بخوانید ↓
http://asre-nou.com/php/view_print_version.php?objnr=3390
۲) برای ِ آگاهی‌ی ِ بیشتر از زندگی و کارنامه‌ی ِ محمود دولت‌آبادی، بر این پیوندنشانی ↓
http://www.google.com/search?q=Dowlatabadi%2CMahmoud&rls=com.microsoft:*:IE-SearchBox&ie=UTF-8&oe=UTF-8&sourceid=ie7
۳) و برای دیدن ِ تصویرهای بیشتری از این نویسنده، بر این یکی، کوبه برنید ↓
http://images.google.com/images?q=Dowlatabadi%2CMahmoud&rls=com.microsoft:*:IE-SearchBox&oe=UTF-8&sourceid=ie7&um=1&ie=UTF-8&sa=N&hl=en&tab=wi


۴).آقای عبدالکریم سروش، در پاسخ به انتقاد محمود دولت آبادی از وی و کارکردش در فرارَوَند ِ مشهور به "انقلاب ِ فرهنگی"، نوشته‌ای بسیار تند ، با لحنی نهاجمی و توهین‌آمیز، نشرداده‌ که در پیوندنشانی‌ی ِ زیر، آمده‌است. ↓
http://www.iran57.com/Maghalaat-May-09/Entekhab%20


همو در یک برنامه‌ی ِ تلویزیونی، برداشت ِ خود از «انقلاب ِ فرهنگی» را بیان داشته‌است ↓
http://www.youtube.com/watch?v=tXVLDxigioI


داوری در باره ی ِ چیستی و چه‌گونگی‌ی ِ سخنان این دو تن، بر عهده‌ی ِ شنوندگان و خوانندگان ِ ناوابسته و اندیشه‌وَرز (یعنی "زرگر ِ نقّاد ِ زمانه") است.


٧. آزادی‌ی ِ گزینش در آموزه‌ی ِ گاهانی (دنباله)



The use of the words derived from var show that they do carry the idea of the choice of religion and also that the Gathas are the Divine Message for mankind. That means that the Good Religion is the first missionary religion, a mission that firmly believed in “Freedom of Choice” after a good knowledge of the thought-provoking Message presented with a sweet tongue. To sum up what one understands from all the above references is:
(1) Freedom of Choice is for every individual person.
(2) A good choice is made by considering the subject with a bright, clear, un-tinted and unbiased mind.
(3) Zarathushtra wishes all to be awake to his Teachings also.
(4) The message is universal and is not confined to race, color, and nationality.
(5) It has to be peacefully spread with a soft and sweet tongue.
(6) Force and coercion are not allowed.
It is because of such a meaningful mission that the composer of the eulogy in honor of Zarathushtra in the Farvardin Yasht declares: “Henceforth the Good Religion of Mazda-worship will spread all over the seven climes of the earth.”
With our main subject of Song 3:2 (Yasna 30:2) in view, we now turn to two important points: (a) Mazê Yâonghô, the Great Event and (b) Declaration of Choice.
The word ‘yâonghô/yâh’ is derived from the root yah/Sanskrit yas, meaning ‘to endeavor, to strive.’ It occurs in Song 3:2 (Yasna 30:2), Song 11:14 (Yasna 46:14), and Song 14:9 (Yasna 49:9). It also occurs as ‘mazishtâi yâonghâm – the greatest of events’ in Haptanghaiti Song 2:2 (Yasna 36:2). The two Gathic instances show that the occasions refer to the days King Vishtaspa and Jamaspa chose the Good Religion and the Haptanghaiti occurrence speaks of the day when the congregation of early Zoroastrians had encircled the Fire altar in their community enclosure for a special occasion called the greatest of the events, perhaps a group initiation into the Good Religion.
Yâonghô has been rendered as ‘mhoto banâv, agtyanûñ kâm – a great event, an important undertaking’ by Kangaji, ‘great events’ by D.J. Irani, ‘ushering-in- of the Great New Age’ by Taraporewala, ‘the great setting off on life’s journey’ by Khabardar, ‘ushering in of the great day or the day of judgement’ by Azargoshasb, and ‘opportunity (sic)’ by Shahzadi. In Song 11:14 and Song 14:9, the some of the above scholars have translated it as ‘The Day of Judgment.’
The word yâh does not occur in the Later Avesta but the word for Koshti, the religious girdle is derived from it. It aiwi-yâongh. The prefix aiwi meaning ‘to, towards, for’ also imparts ‘intensity’ to the word. That expresses what the Koshti stands for: to strive for the New Age begun by Zarathushtra’s Divine Message. The Koshti, we all know well, is girdled on the occasion of the Declaration of Choice – the Initiation Ceremony. Aiwi-yâongh, the Koshti, is first girdled on Yâongh, the Great Event in one’s life.
The Declaration of Choice begins with Yasna 12, known as Fraoreitish Hâitish, the Religious Choice Chapter, a declaration that was/is made by the Initiate for the Choice of the Good Religion. It is, in fact, the responsible response to Zarathushtra’s call for consideration and choice.
In Yasna 12 (repeated in Yasna 1:13, 3:24, 11:16, 14:4, 57:24), the Initiate states: "1 do hereby eliminate the false gods. I do hereby choose for myself (fravarânê) to be Mazda-worshipper, Zoroastrian, void of false gods and Divine Doctrinal. ….”
“1 do hereby choose (varemaidî) the progressive serenity for myself. May it be mine!”
Then the Initiate declares that he/she will cleanse the world from theft and violence; guard the home of the Mazda-worshippers against harm and destruction; give the wise people, who live on this earth with their cattle, full freedom of movement; does not intend to hurt any body or soul; renounces false gods and their devotees; renounces sorcerers and their devotees; renounces each and every mental malady and physical ailment; in fact all falsities and malignities in thoughts, words, and deeds.
He/she renounces the false gods just as the Righteous Zarathushtra did, and goes on to declare:
"With the Choice Belief (varena) in waters, with the Choice Belief in plants, with the Choice Belief in the bountiful world; with the Choice Belief in God Wise who created the living world and the righteous man -- the Choice Belief Zarathushtra had, the Choice Belief Kavi Vishtaspa had, the Choice Belief Ferashaoshtra and Jamaspa had, and the Choice Belief each of the truth-practicing righteous Benefactors have, it is with the same Choice Belief and doctrine that I am a worshipper of the Wise One.
"1, with my appreciations and Choice Beliefs (fravaretas-châ), choose for myself (fravarânê) to be Mazda-worshipper and Zoroastrian.
I appreciate well-thought thoughts, I appreciate well-said words, I appreciate well-done deeds.
"I appreciate the Good Religion of Mazda-worship which overthrows yokes yet sheaths swords, teaches self-reliance, and is righteous. Therefore, of the religions that have been and that shall be, this is the greatest, best, and sublimest. It is divine and Zoroastrian. I do attribute all good to God Wise."
It is a daring declaration, and it is a great event. The very fact that one calls his/her religion as the greatest, best and the sublimest, means that he/she considers all other religions as great, good and sublime and that he/she has made the choice after a comparative study of as many of them as possible with a bright mind. The declaration explains the full meaning of the Gathic stanza. It gives the salient points of the Good Religion. Enjoying the Freedom of Choice, it is a highly desirable, proper and practical response to Zarathushtra’s call for awakening to his Divine Message, our subject of the day.
mazdayasnô ahmî, mazdayasnô zarathushtrish fravarânê âstûtascâ fravaretascâ. âstuyê humatem manô âstuyê hûxtem vacô âstuyê hvarshtem shyaothanem. âstuyê daênãm mâzdayasnîm fraspâyaoxedhrã m nidhâsnaithishem khvaêtvadathãm ashaonîm ýâ hâitinãmcâ bûshyeiñtinãmcâ mazishtâcâ vahishtâcâ sraêshtâcâ ýâ âhûirish zarathushtrish ahurâi mazdâi vîspâ vohû cinahmî. aêshâ astî daênayå mâzdayasnôish âstûitish!
* * *
NOTE: The above article is the Speech made by Ali A. Jafarey at the Special Event, sponsored by FEZANA (The Federation of North American Zoroastrian Association) as a concurrent event on 30 December 2000 to the 7th World Zoroastrian Congress, also sponsored by FEZANA and hosted by the Zoroastrian Association of Houston, held at J.W. Marriott, Houston, Texas from 28 December 2000 to 1 January 2001.


The Zarathushtrian Assembly
Articles by:
Ali A. Jafarey, Ph.D.
http://www.zoroastrian.org/



خاستگاه: رايانْ پيامي از آرمان وزیری- ونکوور، کانادا


٨. گزارش دیگری از ارج‌گزاری به «گردآفرید»، بانوی ِ نقال ِ حماسه‌ی ِ ایران


در این جا ↓
http://www.radiofarda.com/content/F7_Fateme_Habibizad_Gordafarid/1732518.html


خاستگاه: تارنمای ِ رادیو فردا


۹. تارنمای ِ فرهنگی‌ی ِ «شهربَراز» با سه گفتار ِ خواندنی، روزآمدشد.


یک) کارواژه‌ی ِ نادانسته (مجهول) در زبان ِ فارسی ↓http://shahrbaraz.blogspot.com/2009/05/blog-post_10.html
دو) گوشه‌ای از تاریخ ایران در روزگار ِ قاجارها (۱)↓http://shahrbaraz.blogspot.com/2009/05/blog-post_11.html
سه) گوشه‌ای از تاریخ ایران در روزگار ِ قاجارها (۲)↓http://shahrbaraz.blogspot.com/2009/05/blog-post_12.html

خاستگاه: رايانْ پيامي از شهربَراز


١٠. نقدی تحلیلی بر داستان ِ بلند و ماندگار ِ « دکتر نون زنش را بیشتر از مصدّق دوست دارد»، نوشته‌ی ِ "شهرام رحیمیان"


نقد ِ نوشین شاهرخی را در این جا بخوانید ↓
http://www.shahrzadnews.org/article.php5?id=1592


خاستگاه: رايانْ پيامي از نوشین شاهرخی- هانوور، آلمان


١١. نقشه‌ی ِ گسترده‌ی ِ تهران با بهره‌گیری از تصویرهای ِ ماهواره‌ای


در این جا ببنید ↓
http://www.shahrdid.ir/


خاستگاه: رايانْ پيامي از رامین ابراهیمی- کالیفرنیا


١۲. سند ِ باستانی‌ی ِ دیگری بر دیرینگی‌ی ِ نام ِ نامی‌ی ِ «خلیج ِ فارس»


این سند را با نگاهی به نقشه‌ی ِ جهان بر بدنه‌ی ِ آمفی‌نآتر ِ باستانی در شهر ِ رُم، ببینید ↓
http://www.irannegah.com/Video.aspx?id=1163


خاستگاه: رايانْ پيامي از خسرو بافرپور- آلمان


۱۳. گفت و شنودی با پایه‌گذار و واقف ِ بنیاد ِ فرهنگی‌ی ِ فردوسی در اصفهان


در این جا ↓
https://savepasa.ipower.com/index.htm


۱٤. چکامه‌ی ِ شیوای ِ یک بانوی ِ سخنور درستایش ِ فردوسی


در این جا بخوانید ↓
https://savepasa.ipower.com/2009-May/tandis-ferdousi.htm


١٥. نشر ِ شاهنامه‌ای دیگر


آگاهی‌یافنم که آقای فریدون جُنیدی، روایت ِ خود از شاهنامه را در یک جلد پیشگفتار و پنج جلد متن،
نشرداده‌است.
در باره‌ی ِ این روایت تازه، در این جا بخوانید ↓
http://drshahinsepanta.blogsky.com/1388/02/24/post-229/


خاستگاه : تارنمای ِ ایران نامه - دکتر شاهین سپنتا- اصفهان


باید فرصت بررسی‌ی ِ کارشناختی،تحلیلی و انتقادی‌ی ِ این متن، پیش‌آید تا دریابیم که چه پشتوانه‌هایی دارد و چه دریافت ِ تازه‌ای از حماسه‌ی ِ ایران،( فراتر از داده‌های ِ شاهنامه‌ی ِ ویراسته‌ی ِ دکتر جلال خالقی مطلق)، می‌تواند به خواننده بدهد


۱۶.بازنشر ِ پژوهشی از ویراستار در رسانه‌ای دیگر


آقای دکتر رضا مرادی غیاث آبادی، گفتار من با عنوان ِ خویدوده یا خویشاوندپیوندی را در تارنمای ِ زیر، بازنشرداده‌است:
http://reza.irania.ir/1388/02/28/1114/
متن ِ این پژوهش، نخستین بار در کتاب ِ آفتابی در میان ِ سایه‌ای، جشن‌نامه‌ی ِ استاد دکتر بهمن سرکاراتی، نشر قطره، تهران - ۱۳۸۷ و دومین بار در تارنمای ِ ایران‌شناخت نشریافت


ترجمه‌ی ِ تازه‌ای از فرمان ِ حقوق ِ بشر ِ «کورش ِ بزرگ»۱۷.


در این جا ↓
http://www.kavehfarrokh.com/blog/


خاستگاه: رايانْ پيامي از فرشید ابراهیمی - نهران


۱۸. پژوهشی ریشه‌جویانه در باره‌ی ِ فرارَوَندی به نام ِ «پان‌ترکیسم»


پان تركيسم و وحدت ملي ايران (بخش نخست)
عبدالله مراد علي بيگي


نگاهي كوتاه بر تاريخچه‌ي پان تركيسم


در این جا ↓
http://www.azarpadgan.com/no45/2.htm


خاستگاه: رايانْ پيامي از هواداران ِ پان ایرانیسم


١٩. بحران ِ جای‌گزین: مشکل ِ "چپ ِ جدید"، بررسی‌ی ِ دیدگاه‌های ِ نظریّه‌پرداران ِ «مکتب ِ فرانکفورت»


پژوهش ِ رشید اسماعیلی در این زمینه را در ابن جا بخوانید.↓ http://rouznamak.blogfa.com/post-508.aspx


خاستگاه: رايانْ پيامي از مسعود لثمان، دفتر ِ روزنامک- تهران


۲۰. نشر ِ دومین دفتر ِ فصل‌نامه‌ی ِ ادبی-فرهنگی‌ی ِ «فروزش» در تهران



در این شماره می‌خوانید:
۲ سخن نخست
*
بخش تاریخ و فرهنگ
۴.در ضرورت پارسی شدن / شروین وکیلی
۱۴.ایران‌زمین، خانه‌ی فرهنگی و ابدی ایرانیان / ناصر تکمیل‌همایون
۱۹.حقوق ایران در دریای مازندران محفوظ است / گروه گزارش
۲۲.زمان و زندگی فردوسی و پیوندهای او با هم‌روزگاراننش / جلیل دوستخواه
۳۰.داستان گِل‌نوشته‌های تخت‌جمشید / عبدالمجید ارفعی
۳۴.روابط سامانیان با اسماعیلیان قرمطی / شاهین پهنادایان
۳۷. تاریخ‌نویسی در ایران باستان / فرشید ابراهیمی
۴۲ جنوب خلیج فارس؛ شور کیستی و چیستی / حمدالله آصفی
بخش ایران‌شهر
۵۴.نیازمند فهمی درست از خود و غرب هستیم / مرتضی ثاقب‌فر
بخش جهان ایرانی
۶۶ .داغستان؛ مرزبان شمالی ایران‌زمین / حامد کاظم‌زاده
۷۲. تاجیک‌های جمهوری ازبکستان / ریچارد فولتز
۷۶. نظریه‌ی حوزه‌ی تمدّن ایرانی / محمدعلی بهمنی‌قاجار
۸۶.تالش امروز از تو کمک می‌خواهد، ایران / گروه گزارش
بخش زبان فارسی
۸۸ واژه‌های فارسی عربی‌شده / رضا مرادی غیاث‌آبادی
۹۲. زبان فارسی و هویّت ملی / سیدحسین نصر
۹۹.نگرشی بر نامه‌ی پهلوانی / مینا صالحی
بخش ایران‌گردی
۱۰۴. مراسم آفتاب‌خواهی مردم گیلان / آرش نورآقایی
۱۰۶ سفر با کوله‌پشتی؛ تالش / داراب احمدی
بخش یادگارهای فرهنگی و طبیعی
۱۱۰ گوهر فراموش‌شده / مونا قاسمیان
۱۱۳ سه گزارش فرهنگی / گروه گزارش
بخش چکامه
۱۱۸ آثاری از توران شهریاری، هما ارژنگی، مهدی میرآقایی، کاوه مرادی، امین محمودی و محمدتقی حُرآبادی


افزوده‌ی ِ ویراستار:


گفتار ِ زمان و زندگی فردوسی... از ویراستار ِ این تارنما– که در صص ۲۲ - ۲۹این شماره، درج‌گردیده – بدین شرح است:



زمان و زندگی ی ِ فردوسی
و پيوندهای او با همْ‌روزگارانش


جليل دوستخواه *



جاي بسي دريغ است كه از زندگي‌ي شخصي‌ي ِ حكيم ابوالقاسم فردوسي سراينده ي ِ شاهنامه و آفريدگار ساختارِ كنوني ي ِ حماسه ي ِ ملّي ي ِ ايران ــ كه اكنون افزون بر يك هزاره از روزگار ِ او مي‌گذرد ــ آگاهي‌هاي فراگير و روشنگر و رهنموني نداريم. تنها از راه باريك بيني در پاره اي از رويكردها و اشاره هاي برخي از هم‌ْ‌ روزگارانش و يا نزديكان به دوره‌ي او و نيز آنچه خود وي در ميانْ‌پيوست‌هاي ِ داستان‌هاي ِ سروده اش در بيان حال و دردِ دل و نمايش ِ چگونگي ي ِ گذران ِ زندگي ي خويش آورده است، مي توانيم چهره اي نه چندان دقيق از وي و نموداري نارسا از زندگي‌نامه اش را در ذهن خود بازسازيم.


بيشتر ِ آنچه تاريخ نگاران و تذكره نويسان ِ سده‌هاي پس از فردوسي درباره ي زندگي ي او و پيوندهاي وي با همْ‌روزگارانش نوشته اند، پايه و بنياد ِ پژوهشي‌ي ِ درست و استواري ندارد و از گونه‌ي ِ افسانه‌پردازي‌هايي ست كه نمونه‌هاي فراواني از آن‌ها را در سرتاسر تاريخ فرهنگ و ادب ما درباره‌ي بزرگان و نام آوران مي توان يافت. انبوه ِ اين افسانه‌ها با شرح حال راستين و پذيرفتني‌ي ِ شاعر، ديگرگونگي و فاصله ي بسيار دارد.
امروزه نيز با همه‌ي كوششهاي فردوسي شناسان و شاهنامه پژوهان و روش‌مندي ي نسبي ي جُستارها و بررسي هاشان ، به سبب در دست نبودن خاستگاه ها و پشتوانه هاي بسنده ، رسيدن به برآيندي سزاوار در اين راستا كاري ست بس دشوار. هم ازين روست كه بيشتر پژوهندگان، به حق بر اين باورند كه در اين زمينه بايد سخت با پروا و احتياط سخن گفت و از هرگونه خيال پردازي پرهيخت. (١)
آنچه امروز مي دانيم و – كم و بيش – بررسيده و پژوهيده و پذيرفتني ست، اين ست كه فردوسي در يكي از سال هاي دهه ي دوم ِ سده ي ِ چهارم هجري ي خورشيدي در خانواده اي «دهقان» (٢) در روستاي «پاژ» (/پاز/باز/فاز) از بخش تابَران (/ طابَران/ طَبَران) شهر «توس» (/ طوس) زاده شد. از اشاره هاي خود شاعر و نوشته‌هاي كساني چون نظامي‌ي ِعَروضي (٣) برمي آيد كه خانواده ي فردوسي، همچون ديگرْ خاندان هاي دهقان در آن زمان ، داراي ثروت و مُكنت و آب و زمين كشاورزي بوده و مي‌توانسته اند از راه درآمد زمين هاي خود، در آسودگي و كامروايي ي نسبي به سر برند.
از چگونگي ي آموزش و پرورش و بالندگي‌ي ِ انديشگي و فرهنگي‌ي ِ فردوسي در روزگار كودكي و جواني، هيچ گونه آگاهي به ما نرسيده است. امّا با روي‌كرد به بازتاب انديشه، خِرَدوَرزي ، هنر، فرهنگ و زبان‌آوري‌ي والاي شاعر در آفرينش اثرِ يگانه و شگرفي همچون شاهنامه و با به ديده گرفتن اين آگاهي كه در آن روزگار، كار آموزش و پرورش ، بيشتر در خانواده هاي توانگر و در آن ميان دهقانان – كه پاسداران نهادهاي فرهنگي‌ي ايران بودند – رواج داشت ، مي توانيم بدين برآيند ِ منطقي و باوركردني برسيم كه دوران كودكي و جواني ي چُنين بزرگْْ‌مردي در چُنان خانواده‌ي گشاده دست و بهروز و فضاي فرهنگ پروري، به بيهودگي نگذشته و او با رهنموني‌ي ِ استادان و پرورشگراني فرهيخته و دل‌سوز به كار آموزش و پرورش فرهنگي و ادبي و هنري سرگرم بوده است. هنگامي كه در سال ٣٥٩ ه. خ. دقيقي سراينده ي هزار بيت ِ گُشتاسْپ نامه، در رويدادي كشته شد، فردوسي سي و نُه يا چهل سال داشت و بي گُمان تا آن زمان آزمون هايي را در كار حماسه سرايي و ساختار هنري بخشيدن به روايت هاي پهلواني ي ديرينه از سر گذرانده و به احتمال زياد، نخستين نگارش برخي از داستان ها را به پايان رسانده بود. (٤) او با دريافت ويژگي‌ها و تَنِش هاي زمانه ، ضرورت ِ تدوين ِ بي درنگِ حماسه‌ي ِ ملّي و احرازِ هويّت ِ قومي و فرهنگي و زباني‌ي ِ ايرانيان را به خوبي احساس مي كرد و تشخيص مي داد و توانايي‌ي لازم براي بر دوش گرفتن بارِ امانتي چُنين بزرگ و سنگين را در خود مي ديد. از اين رو، كار ِ ناتمام ْمانده‌ي ِ شاعر ِ پيشْ‌گام ِ خود را بر دست گرفت و اين راه دشوار و سنگلاخ را تا پايان پيمود و بار را به شايستگي به منزل رساند. (٥)
به هر روي ، آشكارست و نياز به تأكيدِ چنداني هم ندارد كه در چُنان حال و هوا و موقعيّتي، مردي اندك مايه و نافرهيخته نمي‌توانست پاي در چُنين ميداني بگذارد و كاري تا بدين پايه خطير و شگرف را بر عهده بگيرد. يگانه مردي در اوج ِ پختگي‌ي انديشه و آراسته به همه‌ي ِ ارزش‌هاي فرهنگي و هنري و زباني و بياني بايسته بود تا بتواند شهسوار چابك و تيزتك اين ميدان شود و به زودي چشمان ِ جهاني را به خود خيره سازد. فردوسي چُنين نادره مردي بود و در گُستره‌ي كار خود، نشان داد كه به راستي سزاوار ِِ به سرانجام رساندن ِ چُنين كارِ سترگي بوده است.
از آن پس ، همه ي زندگي ي فردوسي در مدّت ِ سي تا سي و پنج سال، يكسره در كار ِ عظيم ِ سرودن ِ شاهنامه و سامان و ساختاري يكْ‌پارچه بخشيدن به يادمان‌هاي ِ پراكنده‌ي ِ پهلواني‌ي ِ ايرانيان در هزاره‌هاي سپري‌شده، گذشت و او اين مهم ّ را در دهه‌هاي پاياني‌ي سده‌ي چهارم هجري‌ي خورشيدي (دهه‌هاي يكم و دوم سده‌ي يازدهم ميلادي) به پايان رساند و تا سال ٣٩٩ يا ٤٠٤ ه. خ. كه – بر پايه‌ي ِ گزارش‌هاي گوناگون– سال ِ خاموشي‌ي اوست ، به بازنگري و ويرايش ِ شاهكار جاودان خويش سرگرم بود.
چُنين است آگاهي هاي به نسبت درست و پذيرفتني كه به قرينه‌ي پاره اي از اشاره هاي خود شاعر در ديباچه و جاهايي از متن شاهنامه و نيز از راه يادكردهاي پراكنده ي ديگران، از زندگي‌ي حماسه سراي بزرگ ايران به دست آمده است. امّا بي گُمان هركس كه با شاهنامه اُنس و اُلفتي داشته باشد و چهره‌هاي شهرياران و پهلوانان اين حماسه را بشناسد و آوردگاه هاي بزرگ و لشكركشي هاي پردامنه و جنگ هاي خونين ِ انبوه ِ سپاهيان و رزم آوران و نبردهاي ِ سهمگين ِ تن به تن ِ دِليرْْمردان و بزم ها و شادخواري ها و مهروَرزي هاي زنان و مردان و گُستره ها و تنگناهاي گوناگون و پيچ و تاب ها و رنج و شكنج هاي روان آدميان را در بازآفريني‌ها و وصف‌هاي گاه شورانگيز و گاه اندوه‌بار شاعر از برابر چشم بگذراند، چهره ي راستين و فروزه هاي روان ِ شكوهمند فردوسي را نيز تواند ديد و شناخت؛ چرا كه او عمري با جان و دل ِ شيفته و شورمند ِ خود، زندگي‌ي پر تب و تاب ِ يكايك زنان و مردان شاهنامه را زيسته و در فرازهاي شكوه و پيروزي و شادمانگي با دهان و روان همه‌ي آنان خنديده و در هنگامه‌هاي ناكامي و شكست و سوگواري، با چشم و دل ِ تك تك ِ آن ها گريسته و در همه‌ي رزم ها و بزم‌ها، همْ‌دوش رزم آوران و همْ‌نشين و همْ‌نوش ِ بزمْ‌آرايان و نوش خواران بوده است.
از اين ديدگاه، شاهنامه نه تنها آيينه‌ي تمام ْنماي ِ همه‌ي ِ فروزه‌هاي انديشگي و فرهنگي و آرمان‌هاي والاي ِ انساني‌ي ايرانيان در درازناي ِِ هزاره هاست؛ بلكه زندگي‌نامه‌ي درخشان و گوياي سراينده‌ي آن نيز به شمار مي آيد. به راستي كسي كه چُنين جام ِ جهان‌ْنماي ِ رازگُشايي را به دست ايرانيان و جهانيان داده است، چه نيازي به فلان تذكره‌نويس يا بَهمان خيال‌باف و افسانه‌پرداز دارد كه آسمان و ريسمان را به هم ببافد تا به پندار ِ خود «شرح احوال و آثار» شاعر را از كيسه‌ي مارگيري يا جعبه‌ي ِ جادويي‌ي ِ خويش بيرون‌آورد؟!
امّا گذشته از چشم انداز گسترده و دلپذيري كه شاهنامه از زندگي‌ي ِ آفريدگارش به خواننده و پژوهنده‌ي ژرف نگر نشان‌مي‌دهد، شناخت ِ زمان ِ زندگي ي ِ فردوسي از راه ِ بررسي‌ي ِ پاره اي از داده‌هاي پراكنده‌ي تاريخي نيز مي‌تواند پرده‌ی ِ رازْگونگي را تا اندازه اي از برابر ِ چهره‌ي ِ حماسه‌سراي ِ بزرگ ِ ميهن ِ ما به كنار زند و پايگاه ويژه‌ي او را نمايان‌تر گرداند.
مي دانيم كه ايرانيان در چند سده‌ي نخست ِ پس از تازش و ايرانْ‌گشايي‌ي تازيان، هم در بخش‌هاي گوناگون ِ ايران‌زمين و هم در ميان قبيله‌ها و طايفه‌هاي عرب و در پايگاه‌هاي فرمانروايي‌ي فرستادگان و گماشتگان خليفگان و – حتّا– در خود ِ دستگاه خلافت، كوشش‌هاي گسترده‌اي براي بازپس‌گرفتن ِ آزادي و سَرْوَري و سالاري‌ي قومي‌ي خود مي ورزيدند كه گاه رنگ و روي آرام ِ انديشگي و فرهنگي داشت و زماني چهره‌ي خشن ِ ستيزه و جنگ به خود مي‌گرفت.
در درازناي اين سده هاي پرآشوب و گير و دار، چيرگي‌جويان ِ بيگانه همواره مي كوشيدند تا ايرانيان را به هر وسيله‌اي سربكوبند و در زمينه‌هاي گوناگون اجتماعي و فرهنگي و سياسي و اقتصادي، فرمان‌ْبُردار ِ خويش گردانند و فرصت هرگونه آزادزيستن و آزادانديشيدن و پويايي و پيشرفت و باليدن را از آنان بازگيرند. از كشتار روزبه پسر دادويه (مشهور به ابن ِ مُقَفّع)، ابو سَلَمِه‌ي ِ خَلاّل، ابو مُسلم ِ خراساني و ديگرْ بزرگان گرفته تا به خون كشيدن ِ جنبش و خيزش بزرگ ِ بابك ِ خُرّم دين و بندي‌كردن و شكنجه و كشتار ِ برمكيان ِ ايراني‌تبار و ديگران، همه نشانه‌هاي كشمكش و ناسازگاري‌ي ژرفي در ميان مردم ايران و فرمانروايان عرب بود.
از واپسين سال‌هاي سده‌ي سوم بدين سو، به رَغْم ِ دستگاه خلافت، رفته رفته كوشش‌هايي براي بنيادگذاري‌ي اميرنشين‌ها و فرمانروايي‌هاي محلّي در گوشه و كنار ايران به كار آمد و پاره‌اي از کُنِش‌هاي اجتماعي و فرهنگي ي ِ اين فرمانروايي‌ها، از جمله برپايي ي جنبش فارسي نويسي در دستگاه‌هاي ديواني و ترجمه‌ي كتاب‌ها و رساله هاي گوناگون و حتّا تفسيرهاي قرآن از عربي به فارسي‌ي دري ، به شدّت مايه‌ي نگراني و دلواپسي‌ي دستگاه خلافت شد و با به‌كارگيري‌ي ِ نيرنگ‌هاي گوناگون و نفوذ ِ گماشتگان خود، كوشيدند تا مانع از گسترش دامنه‌ي اين جنبش شوند و آب رفته را به جوي بازگردانند و گاه در اين راستا به كاميابي هايي نيز دست يافتند. امّا جَوّ و حال و هواي زمانه، درمجموع به سودِ بازدارندگان نبود و بيداري و پويايي‌ي فزاينده‌ي ايرانيان، مي‌رفت تا به چيرگي‌ي زورگويانه و ستم‌گرانه‌ي بيگانگان بر ميهن ِ كهن‌سال ايشان پايان بخشد و كيستي‌ي ِ ازدست‌رفته را به مردم اين سرزمين ِ آسيب ديده بازگرداند.
در چُنين وضعيّتي بود كه گروهي از ترك‌تباران در منطقه‌ي فرازرود (٦) به سوي قدرت خزيدند و سپس حكومت ِ غزنويان با تأييد ِ مستقيم ِ دستگاه خلافت بغداد (كه براي مهاركردن جنبش رهايي‌خواهانه‌ي ايرانيان نياز به بازويي نيرومَند، داشت) به دست سبكتگين بنيادنهاده‌شد و او و پسرش محمود، در دوران فرمانروايي شان، اميرنشين‌ها و فرمانروايي‌هاي محلّي‌ي ايران‌زمين را (كه هركدام يك كانون زبان فارسي‌ي دري و فرهنگ ايراني بود)، يكي پس از ديگري ازميان‌برداشتند. (٧)
محمود كه خود را «سلطان» و «سلطان ِ غازي» مي خواند و اَلقادرُ بالله، خليفه‌ي عبّاسي، لقب «يمين‌الدّوله» (٨) بدو داده‌بود. با چيرگي‌ي قهرآميز بر بخش‌هاي بزرگي از سرزمين‌هاي ايراني و كشورهاي همسايه، حكومتي نيرومند و توانا و مستقل‌نما با دربار و دستگاهي پُرحشمت و شكوه و داراي زرق و برقي خيره‌كننده تشكيل داد كه اگر نه فرمان‌‌بُردار، هم‌كار ِ تمام‌عيار ِ خلافت ِ عبّاسيان بود و قدرت رو به زوال آن را كه هم از سوي ايرانيان خواهان آزادي و استقلال و هم از جانب دستگاه خلافت ِ رقيب فاطميي مصر و مردمان و فرمان‌روايان محلّي‌ي ديگرْ سرزمين‌هاي زير ِ سُلطه تهديدمي‌شد، پاس‌مي‌داشت. (٩)
در هنگامه‌ي لشكركشي‌هاي محمود به گوشه و كنار ايران‌زمين، بسياري از انديشه وَران و دانشمندان بزرگ كه در حوزه‌هاي فرمان‌روايي‌ي محلّي به كارهاي علمي و فرهنگي‌ي خويش سرگرم بودند، يا مانند ابوسهل مسيحي از ميان رفتند يا همچون ابوعلي سينا به بيرون از قلمروِ محمود پناه بردند و يا مِثل ِ ابوريحان بيروني گرفتار وي شدند و تا پايان عمر در دستگاه ظاهرساز و پرهياهو، امّا بي ريشه و بنيادِ فرهنگي‌ي ِ وي به سختي دوام آوردند. (١٠)
تسلّط محمود، مبارزه با آسان گيري و رواداري ي ِ مذهبي و فلسفي را كه از آخرين سال هاي فرمانروايي ي سامانيان به دست برخي از كارگزاران خشك مغز و جَزم باور دستگاه خلافت آغازشده بود، دامنه ي بسيار گسترده و هول انگيزي بخشيد. در اين دوران دسته دسته مردم انديشه ور و پژوهنده و فرهنگي و اهل گُفتمان علمي و فلسفي را به نام «قرمطي» به سياهچال ها مي انداختند و شكنجه مي كردند و گاه به فجيع ترين وضعي مي كشتند؛ چُنان كه در حمله ي محمود به شهر ري ، دويست تن از اين گونه مردم را بر دار كشيدند و پيكرهاشان را با آتش زدن ِ كتاب هاي آنان در زيرِ دارها سوزاندند! (١١)
سلطان محمود در لشكركشي‌هاي چندين‌گانه‌ي خود به هندوستان، به كشتارهاي همگاني‌ي عظيم و تباهكاري هاي فاجعه‌آميزي در آن سرزمين، دست زد و ثروت افسانگي و هنگفتي از آن جا به يغما برد. در ايران نيز مي رفت تا با كشتار و جنايت و بازداري‌هاي انديشه كُش، كوشش‌هاي چهارصدساله ي ايرانيان و دست‌آورد ِ آن همه خون ِ بي‌گناه بر زمين ريخته را بر باد دهد و از اين سرزمين، گورستاني آرام با مردگاني زنده‌نما بسازد؛ بي هيچ گونه کیستی و تاريخ و فرهنگ و اسطوره‌ و حماسه‌ و زباني كه جز به ميل ِ اميرالمومنين (؟!) بغدادنشين و فرمان جابرانه‌ي ِ يمين الدّوله(؟!) ي ِ غزنين‌نشين او رفتارنكنند! (١٢)
فردوسي فرزند ِ هوشيار و دردمند ِ چُنين روزگار هراس‌آوري و وجدان ِ بيدار و بي‌قرار ِ چُنين زمانه‌ي ِ پرآشوبي بود. او از همان اوان جواني نگران ِ سرنوشت قوم و فرهنگ مردم زادبوم خويش و شاهدِ عيني‌ي ِ بسياري از كشمكش‌ها و آشفتگي‌ها بود و با چشمان تيزبين و دورنگر ِ خود، از يك سو گذشته ي پر فراز و نشيب ميهن و دست‌آوردِ رنج و شكنج ِ ايرانيان را در پس ِ پُشت مي ديد و از سوي ِ ديگر، دورنماي تاريك ِ آينده‌ي ايران و فضاي زهرآگين ِ خشك‌انديشي و جزم ْباوري و يك‌سونگري و فرهنگ‌ستيزي را در افق ِ رو به رو مي نگريست و در جست و جوي ِ راهي به بيرون از ديار ِ تاريكي بود.
دهقان زاده ي ِ فرزانه ي توس در اين هنگامه ، سه راه در پيش ِ رو داشت:
ــ يكم آن كه در گوشه‌ي روستاي خود به آب و مِلك ِ خانوادگي دل خوش كند و بايسته هاي عيش و نوش و «خور و خواب و جهل و شهوت» را فراهم آورد و با قدرتمندان و باج گيران ِ زمانه هم به گونه اي كنارآيد و بدين سان عمري را در باطل ْ ماندگي ، به هيچ و پوچ سپري‌كند و كاري به كارِ گذشته و اكنون و آينده ي ِ ايران و تاريخ و زبان و فرهنگ قوم و ميهن خود نداشته باشد.
ــ دوم آن كه همچون فَرّخي ها و عُنصري ها به خدمت خودكامگان درآيد و كُنش هاي دُژمَنِشانه و انسان‌ستيزانه‌ي ِ آنان را بستايد و در برابر ِ دارهاي شعله وري كه پيكرهاي آزادگان و انديشه وران بر سرِ آن ها مي سوزد، در مدح ِ سلطان ِ ديوخوي مردم‌ستيز بانگ‌برآورد كه: «... دار فرو بردي باري دويست / گفتي كين درخورِ خوي ِ شماست / هركه ازيشان به هوا كاركرد/ بر سرِ چوبي خشك اندر هواست ...» (١٣)
ــ سوم آن كه شاهين‌وار بر چَكادِ انديشه و فرهنگِ قوم خويش به‌پروازدرآيد و با چشمان ِ همه ي ِ دردمندان، گذشته و اكنون و آينده‌ي ميهن را بنگرد و خروشان از غرور ِ آزادگي و سرشار از شور ِ زندگي و بهروزي و شكوفان از خِرَدوَرزي و مهرباني ، حماسه‌ي بزرگ ِ ملّي را بسرايد و مرده‌ريگ ِ ارجمند ِ نياكان را به آيندگان بسپارد. فردوسي هوش‌مندانه و آگاهانه ، راه سوم (دشوارترين و تاب سوزترين راه) را برگزيد. او به راستي سيمرغ بلندپرواز كوهسار حماسه بود و پژواك سرود شكوهمند او پس از هزار سال ، هنوز همچون يك سمفوني ي عظيم تار و پودِ جان ِ آدميان را به لرزه درمي آورد.
در گزارش رويدادهاي زندگي ي فردوسي و پيوندهاي او با هم‌روزگارانش ، چگونگي‌ي ِ رابطه‌ي فرضي‌ي ِ او با محمود و دربارش، بيش از هر چيز ديگري بحث‌انگيز بوده و هنوز هم به هيچ برآيندِ روشن‌گر و پذيرفتني نرسيده‌است. آنچه تذكره نويسان قديم و پاره اي از هم عصران ما درباره‌ي گونه‌اي پيوستگي يا وابستگي‌ي شاعر به دربارِ سلطان ِ غزنه نوشته‌اند، از ديدگاه پژوهش ِ دانشگاهي‌ي امروزين ، ارزش انتقادي ندارد و از نظر دريافت فضا و ساختار شاهنامه و گوهر انديشه و هنر ِ فردوسي و پايگاه اجتماعي و فرهنگي ي او نيز باريك بيني و ذوق و ظرافتي در آن‌ها ، به چشم نمي‌خورد.
گزارش پندارها و افسانه‌هاي پيشينيان در اين زمينه، در‌ بسياري از كتاب‌هاي قديم آمده است و برخي از شاهنامه پژوهان ِ روزگار ما نيز آن ها را بي هيچ گونه بررسي و تحليل ِ انتقادي، در نوشته‌هاي خود نقل كرده‌اند و اگر هم در پايه و بنياد داشتن افسانه ها شكّي ورزيده باشند، در درستي ي ِ اصل ِ روايت ِ پيوندِ فردوسي با دربارِ غزنه و اصيل‌بودن ِ ستايش‌نامه هاي ويژه‌ي محمود (كه در همه‌ي دست‌نوشت‌هاي شاهنامه نگاشته‌شده‌است) كمترين ترديدي به خود راه نداده اند!
شگفت اين كه برخي از پژوهندگان ِ باختري نيز از افسون ِ اين افسانه‌ها بر كنار نمانده و در نگارش زندگي‌نامه ي شاعر، آن ها را دست‌مايه‌ي كار خود قرار داده و حتّا «هجونامه»ي ِ آشكارا ساختگي و به هم بافته را نيز از فردوسي شمرده اند! (١٤)
در اين جا نيازي به بازآوردن افسانه‌ها نمي بينم و چُنين مي انگارم كه خواننده‌ي اين گفتار، آن‌ها را خوانده است يا در دست‌رس دارد و مي‌تواندبخواند.(١٥) پس تنها با اشاره به نكته‌هايي از آن ها به تحليل و نقدشان مي پردازم.
محور ِ همه‌ي افسانه‌ها چگونگي‌ي پيوند ِ انگاشته ميان فردوسي و محمود و دربار او و نيز مديحه‌هاي موجود براي محمود در دست‌نوشت هاي شاهنامه است. بر اين پايه، از شاخ و برگ افسانه ها درمي گذرم و يكسره به سراغ همين محور مي‌روم.
١) كساني نوشته اند كه شاعر پس از آماده‌كردن دست‌نوشت دوم و كامل شاهنامه در واپسين دهه‌ي زندگي‌ي خود، آن را به نام محمود كرد و مديحه‌هاي او را بر ديباچه و جاهايي در ميانه‌ي بخش‌هاي كتاب افزود و آن را با خود به غزنه برد و يا بدان جا فرستاد. (١٦)
ــ مي پرسم كه كدام سندِ تاريخي ي معتبري رفتن ِ فردوسي به غزنه و يا فرستادن شاهنامه بدان جا را تاييدمي‌كند و اگر شاعر مي خواست اين كار را بكند، چرا در همان اوان ِ اقتدار محمود نكرد و بسيار ديرهنگام ، در واپسين روزهاي پيري بدين كار دست زد؟
٢) هرگاه بخواهيم اين برداشت پاره‌اي از پژوهندگان را بپذيريم كه شاعر در روزگار پيري و تُهي دستي ناچارشده بوده‌است بدين كار دست‌بزند، باز هم اين پرسش اصلي بي پاسخ مي‌ماند كه ناسازگاري و تناقض آشكار ميان مديحه‌هاي افزوده بر شاهنامه با گوهر و سرشت اين حماسه از يك سو و تقابل چشم گير آن ها با برخي از كنايه هاي رساتر و روشن تر از آشكاره‌گويي‌ي ِ خود ِ شاعر در نكوهش ِ مَنِش و كُنش ِ محمود در متن كتاب را از سوي ديگر چگونه مي‌توان توجيه كرد؟
آيا باوركردني و پذيرفتني است كه نكوهنده‌ي دُژمَنِشي و آزكامگي و بيدادگري‌ي ِ ضحّاكها، سلمها، تورها افراسيابها، كاووسها و گُشتاسپها، همان ستاينده‌ي محمود در روزگار خويش باشد و از جبّار ِ قَهّار ِ آزاده‌كُش و كتاب‌سوزي انتظارداشته‌باشد كه شاهنامه را بخواند يا بشنود و پيام انساني و درون‌مايه‌ي فرهنگي‌ي آن را دريابد؟
آيا فردوسيي ساخته و پرداخته‌ي افسانه‌سازان، مي تواند همان فردوسيي راستيني باشد كه به كالبَدِ كاوه ي ِ آهنگر در ميان بارگاه ِ بيداد ِ ضَحّاك ِ آدمي‌خوار همچون شيري غُرّان مي‌خروشد و «مَحضَرِ» دروغين ِ دادگري ي ِ آن پَتياره ي ِ اهريمني را برمي دَرَد و زيرِ پا لِه‌مي‌كند و به سرداري‌ي ِ مردم ِ دادخواه، درفش ِ شورش بر دوش مي گيرد و طومارِ هزاره‌ي ِ سياه ِ بيداد و كشتار و تباهي را درمي نوردد؟ آيا هموست كه در پيكرِ رستم ، قامت ِ بلند ِ آزادگي و سرفرازي‌ي ِ ايراني مي‌شود و همچون آتشفشاني از خشم بر دُژمَنِشي و بيداد ِ كاووس‌ها و گُشتاسپ ها مي‌خروشد و دست به بند و تن به بندگي و خواري نمي دهد؟ به راستي آيا اين همان فردوسي است كه به تن ِ بزرگ‌مرد و سالاري چون پيران ِ ويسه، در دشوارترين هنگامه‌ها و هولناك ترين كارزارها همواره در پايگاه والاي پهلواني و آشتي‌جويي و مهرورزيی ِ خود پايدار مي‌ماند و سرانجام نيز با پذيرش ِ مرگِ برگُزيده ي ِ انساني والا و پهلواني بي‌همتا، نام ِ بلندِ خود را به ننگِ زنهارخواهي و عافيت‌جويي نمي‌آلايد؟ (١۷)
آيا سازنده‌ي مديحه‌ها و پردازنده‌ي ِ «هَجونامه» مي تواند همان فردوسي باشد كه شهريارِ آرماني ي ِ حماسه اش ــ كيخسرو ــ در پاسخ به وعده ي ِ «گنج و تخت و كلاه» از سوي افراسياب، مي گويد: «بدان خواسته نيست ما را نياز/ كه از جَور و بيدادي آيد فراز»؟ (١٨) و مگر فردوسي از بيدادِ محمود و فراهم آمدن ِ ثروت او از راه ِ چپاول ِ دارايي هاي مردم آگاهي نداشت و يا در پرهيز از چْنين «لقمه‌ي ِ شُبهه» اي، از «قاضي‌يِِ شهرِ ِ بُست» كه دست به «زَر» به اصطلاح «حلالِ» ِ فرستاده‌ي مسعود پسر ِ محمود نيالود، پايگاهي فروتر داشت ؟ (١٩)
بيشترِ شاهنامه پژوهان، در برابر ِ همه ي ِ اين شك‌ورزي‌ها و چون و چراها، بودن ِ مديحه‌هاي محمود در همه‌ي ِ دست‌نوشت‌هاي ِ يافته‌ي ِ شاهنامه را حُجّتي كامل و بُرهاني قاطع بر اصيل بودن ِ آن ها مي‌شمارند و بحث در باره‌ي ِ درستي‌ي ِ انتساب آن‌ها به فردوسي را مانند چون و چرا درباره ي ِ نسبت داشتن ِ كُل ّ شاهنامه بدو لغو و زايد مي دانند.
امّا اگرچه اين دليل ــ به تعبيرِ حقوق دانان ــ «مَحكَمِه پَسند» مي نمايد، آزمون و پژوهش نشان داده است كه همواره و در همه جا درست درنمي آيد. (٢٠) به ديگرْ سخن ، هرگاه رهنمودها و قرينه هاي ديگري نارسايي و نااستواري ِ بُنیادین ِ برهان را نشان ندهند، مي توان آن را سندي براي اثبات ِ درستي ي ِ نگاشت ِ هريك از بيت ها يا بخش هاي شاهنامه كه درهمه ي ِ دستنوشت ها آمده است، به شمار آورد و مي دانيم كه در عمل چُنين نيست.
نگارنده ي اين گفتار، بر آن نيست تا به دليل ِ دلبستگي ي ِ ژرف ِ خود به شاهنامه، از سراينده ي آن يك اَبَرمَرد يا بُت بسازد و پيچ و تاب هاي احتمالي در زندگي ي ِ هر آدمي زاده اي را در كارِ او يكسره انكاركند. امّا بر اين باورست كه در پرداختن به زندگينامه ي ِ فردوسي، پُرسمان ِ درستي يا نادرستي ي ِ پيوند او با محمود و دربارش و اصيل يا نااصيل بودن ِ مديحه هاي محمود در دستنوشت هاي شاهنامه، تاكنون به طورِ جدّي به بحث و كاوِش گذاشته نشده يا ــ بهتر بگويم ــ كسي ضرورت و اهميّت ِ آن را درنيافته است.
هرگاه در پي ِ جُستار و پژوهشي دامنه دار و فراگير و با رهنمودهايي روشن و پذيرفتني به اثبات برسد كه فردوسي نوعي پيوند با دربارِ غزنه داشته و ستايشنامه هاي محمود در دستنوشت هاي بر جا مانده ي شاهنامه به راستي سروده ي شخص ِ اوست و در وضعيّت ِ خاصّي آن ها را بر حماسه ي ِ خود افزوده است ، البته به احتجاج در اين زمينه پايان داده خواهدشد و چُنان اثباتي ، ناگزير كارِ شاعر را به گونه اي واقع بينانه و در چهارچوبي تاريخي توجيه خواهدكرد و ديگر هيچ جاي چون و چرايي نخواهد ماند.
امّا امروز كه چُنين امري تحقّق نيافته است و برعكس ، نشانه ها و دليل هاي ِ فراوان ِ خلاف ِ آن ، ذهن ِ هر خواننده و پژوهنده اي را به چون و چرا وامي دارد، پرسيدني است كه هرگاه كردارِ شاعر در برخورد و پيوندِ او با همروزگارانش ، سازگار و همخوان با گفتارِ بلند و شكوهمند و آزاده وارِ او نباشد، آيا اندرزِ حكمت آميزِ او: «دوصد گفته چون نيم كردار نيست!»، طعنه ي ِ تلخي به كارِ خودِ او شمرده نمي شود و يا گفته ي ِ ديگرش: «... سخن ها به كردارِ بازي بود!»، ريشخندي بر عُمري سخنوري ي ِ فرهيخته ي ِ او به حساب نمي آيد؟
من ــ كه جليل دوستخواه اصفهاني ام ــ بر اين باورم كه چُنين شبهه هايي در كارِ خداوندگارِ حماسه ي ِ ملّي ي ايران راهي ندارد و يگانگي و استواري ي ِ گفتار و كردارِ او در سرتاسرِ شاهنامه و در همه ي ِ زندگي ي ِ پُر رنج و شكنج ، امّا بَرومَندِ وي ، جاي ِ هيچ گونه طعنه و ريشخندي باقي نگذاشته است و به گفته ي ِ خودِ او: «به من بر، بر اين جاي ِ پَيغاره نيست!» (٢١)
در پايان اين گفتار، تنها به دو نكته ي ديگر اشاره مي كنم و مي گذرم. يكي اين كه تاريخ رونويسي ي ِ كهن ترين دستنوشت ِ يافته ي ِ شاهنامه (نسخه ي ِ موزه ي ِ فلورانس) ٦١٤ ه. ق.، يعني دويست سال پس از خاموشي ي ِ شاعرست. پس نمي توان احتمال ِ دستبردِ رونويسان يا دارندگان ِ اين دستنوشت و دستنوشت ِ مادر و زنجيره دستنوشت هاي پيوسته به دستنوشت سراينده را يكسره ناديده گرفت و هرچه را كه در آن هست ، به صِرف ِ كهن ترين بودن ِ آن در ميان ِ دستنوشت هاي بازيافته، درست و اصيل و سروده ي ِ بي چون و چراي خودِ شاعر دانست. بر اين پايه ، ناگزير تا زماني كه دستنوشت يا دستنوشت هاي كهن تري را بازيابيم ( كه البته امكان ِ آن بسيار ناچيزست)، بايد براي ِ شناخت ِ درست ِ هر بيت و هر بخش از متن ، به سَنجه هاي ِ گوناگون ِ ساختار شناختي در كُل ّ حماسه و پيوندِ انداموارِ جزء به جزءِ آن و ديگر قرينه ها و رهنمودها روي آوريم و بسيار سخت گيرانه و باپروا رفتاركنيم.
ديگر اين كه براي راه يابي به رازواره هاي ِ زندگي ي ِ شاعر، بيش از پيش به پژوهش در نوشته ها و سروده هاي همروزگاران و نزديكان ِ به دوران ِ او (و همانا نه خيال بافي ها و قصّه پردازي ها) اهتمام بورزيم تا بلكه بتوانيم سرِ نخ ِ تازه اي براي گشودن ِ اين كلاف ِ سردرگُم و دست يابي به مقصود بيابيم. از ميان ِ نامداران ِ همروزگار با فردوسي، اشاره مي كنم به حكيم ناصرِ خُسروِ قُبادياني انديشه ور و چكامه پرداز (٣٩٤ - ٤٨١ ه. ق.) كه دوران كودكي و اوان ِ جواني ِ او با سالهاي ِ پيري ي ِ فردوسي برابرس بوده است. وي در چكامه ي ِ بلندآوازه اش با مَطْلَع ِ: «نكوهش مكن چرخ ِ نيلوفري را...» به نقدِ تند و سرزنش آميزي از عُنصري ستايشگرِ محمود مي پردازد و خشمگينانه بر او بانگ مي زند كه: «... به علم و به گوهر كني مِدحَت آن را/ كه مايه ست مَر جهل و بدگوهري را/ به نظم اندر آري دروغ و طمع را/ دروغ است سرمايه مَر كافِري را/ پَسندَه ست با زُهدِ عَمّار و بوذَر/ كُند مدح ِ محمود، مَر عُنصري را؟» (٢٢)
امّا همين ناصرِ خُسرو، هيچ اشاره اي به مديحه سرايي ي ِ فردوسي براي ِ محمود ندارد. باوركردني ست كه حكيم ِ قُباديان در همان اوان ِ جواني ي خود، شاهنامه را اگر نه از روي ِ دستنوشت ِ شخص ِ شاعر، دست ِ كم از روي يكي از نخستين دستنوشت هاي ِ بازنوشته از روي ِ آن ، خوانده بوده باشد. آيا اگر او نشاني از مديحه هاي ويژه ي محمود در آن دستنوشت ديده بود، با رويكرد به درونمايه ي شاهنامه و آن همه ستايش آزادگي و خِرَدوَرزي و نكوهش ِ بندگي و خوارمايگي و فرمانبُرداري از بيدادگران در سراسرِ آن، چُنان وصله هاي ناهمرنگي را بر اين جامه ي زَربَفت ناديده مي گرفت و به سادگي از اين كارِ ناهمخوان با ساختار و گوهرِ حماسه درمي گذشت؟ و آيا در چُنان صورتي ، فردوسي را هم بر كرسي ي ِ اتّهام نمي نشاند و بسيار سخت تر و تلخ تر از موردِ عُنصري، از وي بازخواست نمي كرد؟
با رويكرد به آنچه در اين گفتار آمد و خاموش ماندن ِ پُرمعناي ِ ناصرِ خُسرو درباره ي مديحه هاي نسبت داده شده به فردوسي ، آيا نمي توان بدين برآيند رسيد كه اين مديحه ها را كسي يا كساني پس از خاموشي ي شاعر بر يك يا چند دستنوشت شاهنامه افزوده اند و سپس مانندِ ديگرْ افزوده ها، به همه ي ِ دست نوشت ها راه يافته و پاره هاي ِ جدايي ناپذيري از پيكرِ حماسه ي ايران انگاشته شده و كسي هم گُمان به افزودگي ي ِ آن ها نبرده است؟
من در اين جا پاسخي قطعي و نهايي بدين پرسش نمي دهم و پژوهش در زندگينامه ي ِ فردوسي را – كه در اين گفتار تنها به گوشه هايي از آن پرداختم – پايان يافته نمي انگارم و نه تنها خود، اين جُستار مهم ِّ فرهنگي را پي خواهم گرفت؛ بلكه چشم به راه ِ دستاوردهاي ِ روشنگرِ ديگرْ پژوهندگان در اين راستا خواهم ماند. (٢٣) و (٢٤)
*
امّا در فراسوی ِ این گفتمان، این احتمال را نیز نمی توان یکسره مردودشمرد که شاعر، در پایان کار ِ حماسه سرایی‌اش، با آزمون های تلخی که از کتاب سوزی ها و فرهنگ ستیری های محمود و کارگزارانش داشته، نگران و دل واپس ِ از میان رفتن ِ شاهنامه بوده و ناخواسته و ناگزیر، ستایش نامه های آن جبّار ِ قهّار را بر چند جای ِ اثرش افزوده باشد تا سلطان به اعتبار آنها، دست بدان نیازد و گنج شایگان ِ دانش و فرهنگ و ادب و هنر و آزادگی ی ایرانیان را تباه نگرداند. چیزی که این گمان را نیرو می بخشد، لحن و بیان ِ تا حدّ ِ خندستانی بودن، اغراق آمیز ِ ستایش نامه هاست که در سرتاسر ِ متن ِ اصلی ی شاهنامه، همتایی برای ِ آنها نمی توان یافت. به راستی جز محمود – با اشتهای ِ سیری ناپذیرش برای شنیدن ِ مدحیّه های ِ عنصری ها و فرّخی ها – چه کسی می تواند بیت هایی همچون: «جهاندار محمود، شاه ِ بزرگ/ به آبشخور آرد همی میش و گرگ .../ چو کودک لب از شیر ِ مادر بشست / ز گهواره محمود گوید نُخُست» (٢٤) را بخواند یا بشنود و ریشخند نزند؟ و این محمود همان کسی است که شاعر، در پایان ِ شاهنامه، در پوشش ِ نامه ی رستم فرّخ زاد، با یادکرد از سال ِ ۴۰۰ ه. ق. (هنگام ِ اوج ِ قدرت ِ او) می گوید:
«.../ به ایرانیان زار و گریان شدم/ ز ساسانیان نیز بریان شدم/ دریغ این سر و تاج و این داد و تخت/ دریغ این بزرگیّ و این فرّ و بخت/ کزین پس شکست آید از تاریان/ ستاره نگردد مگر بر زیان!/ برین، سالیان چارصد بگذرد/ کزین تخمه گیتی کسی نسپرد/.../ رهایی نیابم سرانجام ازین/خوشا باد ِ نوشین ِ ایران زمین/ .../ چو با تخت منبر برابرکنند/ همه نام ِ بوبکر و عمّر کنند!/ تبه گردد این رنجهای دراز/ نشیبی درازست پیش ِ فراز!/ نه تخت و نه دیهیم بینی، نه شهر/ از اختر همه تازیان راست بهر!/ برنجد یکی، دیگری برخورَد/ به داد و به بخشش کسی ننگرد!/.../ ز پیمان بگر دند و از راستی!/ گرامی شود کژی و کاستی/ رباید همی این از آن، آن ازین!/ ز نفر ین ندانند باز آفرین!/ نهان بدتر از آشکارا شود!/ دل ِ شاهشان سنگ ِ خارا شود!/ .../ شود بنده ی بی هنر شهریار!/ نژاد و بزرگی نیاید به کار/ .../ از ایران و از ترک و از تازیان/ نژادی پدیدآید اندر میان/ نه دهقان، نه ترک و نه تازی بُوَد/ سخن ها به کردار ِ بازی بُوَد!/ .../ زیان ِ کسان از پی ِ سود ِ خویش/ بجویند و دین اندرآرند پیش!/... / بریزند خون از پی ِ خواسته/ شود روزگار ِ بد، آراسته!/ ... » (۲۵)
ويرايش چهارم (گُزيده) - نوروز ١٣٨٨
تانزويل (كوينزلند) - استراليا
__________________
بازبُردها و پِي نوشت‌ها
* از جليل دوستخواه در گُستره ي ِ شاهنامه شناسي نشريافته است:
یک) آیینها و افسانه های ایران و چین باستان، گزارش ِ ده گفتار پژوهشي از ج. ك. كوياجي ، پژوهشگر پارسي، فرانکلین و جیبی ، دو چاپ ، تهران - ۱۳۵۳ و ۱۳۶۲.
دو) پژوهشهایی در شاهنامه، گزارش ِ شش گفتار پژوهشي از ج. ك. كوياجي ، پژوهشگر پارسي، نشر ِ زنده رود، اصفهان- ١٣٧١
بنيادهاي اسطوره و حماسه ي ايران (ترجمه ي شانزده گفتار پژوهشي از ج. ك. كوياجي ، پژوهشگر پارسي)، نشرِ آگه ، دو چاپ، تهران - ١٣٨٠ و ١٣٨٣.
سه) هفتخان ِ رستم بر بنيادِ داستاني از شاهنامه ي فردوسي ، انتشارات ققنوس ، تهران - ١٣٧٦.
حماسه ي ايران ، يادماني از فراسوي هزاره ها (بيست و هشت گفتار و نقدِ شاهنامه شناختي)، ویراست یکم نشر باران، سوئد- ١٣٧٧، ويراست ِ دوم ، نشرِ آگه ، تهران -١٣٨٠.
چهار و پنج) فرایند ِ تکوبن ِ حماسه ی ایران پیش از روزگار ِ فردوسی و شناخت نامه ی ِ فردوسی و شاهنامه در مجموعه ی ِ از ایران چه می دانم؟ دفتر پژوهشهاي ِ فرهنگی، تهران -١٣٨٠.
*
۱. در این زمینه ← دو مجموعه‌ی ِ گفتارهای شاهنامه‌شناختی‌ی ِ استاد دکتر جلال خالقی مطلق با عنوان‌های ِ گل ِ رنجهای ِ کهن، به کوشش علی دهباشی، نشر مرکز، چاپ دوم، تهران - ۱۳۸۷ و سخن‌های ِ دیرینه، به کوشش علی دهباشی، نشر افکار، تهران – ۱۳۸۱.
۲.«دهقان» (عربي گردانيده ي ِ واژه ي ِ پهلوي ي ِ «دهيگان» است)
(D.A. Mac Kenzie, A Consise Pahlavi Dictionary, p.24)
درباره ي ِ مفهوم «دهقان» در روزگار فردوسي و پايگاه اجتماعي ي ِ طبقه ي ِ «دهقانان»، ← پژوهش ارزشمند زنده ياد دكتر احمد تفضّلي در ايران نامه ١٥:٤، پاييز ١٣٧٦.
٣. نظامي ي ِ عروضي ، چهارمقاله ، مقاله ي ِ شاعري ، حكايت نهم.
٤. دكتر ذبيح الله صفا، حماسه سرايي در ايران ، چاپ دوم ، صص ١٧٧ -١٧٩.
٥. بسنجيد با دكتر فاطمه سيّاح ، نقد و سياحت ، توس ، تهران ١٣٥٤، ص ١٤.
٦. فرارود/ فرازرود/ ورارود/ وَرَزرود همان آسياي ميانه ي ِ كنوني است.
٧. يادآوري ي ِ اين نكته ضروري است كه نگارنده تاكيدي نژادي بر ترك تبار بودن محمود ندارد و تنها خودكامگي او و ايران ستيزي اش را در همدستي با دستگاه خلافت مي نكوهد و اگر هم ايراني تبار بود و چنين مي كرد، باز هم در خور سرزنش بود. ٨. يَمين الدّوله يعني دست ِ راست ِ دولت و به راستي كه خليفه ي ِ بغداد لقب مناسبي به همكار و گماشته ي سركوبگر و تباهكار خود داده بوده است.
٩. «من از بهرِ قَدرِ عبّاسيان انگشت دركرده ام در همه جهان و قرمطي مي جويم و آنچه يافته آيد و درست گردد، بر دار مي كشند...» (گُفتاوَردِ از محمود غزنوي در تاريخ بيهقي، چاپ دكتر فيّاض، ص ٢٢٧).
١٠. دهخدا رفتار وحشيانه و جاهلانه ي محمود با دانشمند بزرگ ابوريحان بيروني را شرح داده است. (لغت نامه ، آ - ابوسعد، ص ص ٤٨٧). ١١. پيگرد و آزار و شكنجه و حبس و كشتار ديگر انديشان و بويژه اسماعيليان (كه بعد ها لقب ِ قرمطي بدانان داده شد) از واپسين سالهاي دولت سامانيان آغازگرديد و در دوره ي ِ غزنويان شدّت گرفت و در روزگار سلجوقيان ادامه يافت.
١٢. براي آگاهي ي گسترده از جنايت هاي محمود و دستگاه و جانشينانش بايد كتاب‌هايي همچون مُجمل التواريخ والقصص و تاريخ بيهقي و جز آن را به دقت خواند و بررسيد.
١٣. ديوان فرّخي سيستاني، تصحيح دكتر دبيرسياقي ، ص ٢٠.
١٤. ژول مُل: ديباچه ي شاهنامه ، ترجمه ی جهانگير افكاري، جيبي ، چاپ ٣، تهران - ١٣٦٣.
١٥. ← دكتر محمّد امين رياحي ، سرچشمه هاي فردوسي شناسي، پژوهشگاه ، تهران - ١٣٧٢، همچنين ← نقد ِ نگارنده ی این گفتار بر اين كتاب، در کتاب ِ حماسه ي ِ ايران... (پيشين)، صص ٤٦٣ - ٤٧٦.
١٦. براي آشنايي با اين گونه نوشته ها ← سرچشمه ها... (همان).
١٧. --› گفتار «پيران ِ ويسه ...» در کتاب ِ حماسه ي ِ ايران... (پيشين).
١٨. شاهنامه ، به كوشش جلال خالقي مطلق، ج ٤، ص ٢٠٦، ب ٥٦٠.
١٩. تاريخ بيهقي (پيشين)، صص ٦٧٠ - ٦٧٢.
٢٠. براي ديدن نمونه اي از آمدن بيتهايي در همه ي دستنوشت هاي شاهنامه و با اين حال مُحرَز بودن ِ افزودگي ي ِ آنها ← گفتارِ «رهنمودي ديگر به افزودگي ي ِ چهار بيت در ديباچه ي شاهنامه» در کتاب ِ حماسه ي ايران (پيشين).
٢١. پَيغاره يا بَيغاره در زبان ِ شاهنامه به معني ي ِ سرزنش و نكوهش است.
٢٢. ديوان اشعار ناصرخسرو، تصحيح حاج سيّد نصرالله تقوي، تاييد، اصفهان - ؟، ص ١٤.
٢٣. درباره ي ِ دروغين بودن افسانه هاي بيانگر وابستگي ي فردوسي به دربار غزنه ← ابوالقاسم پرتو اعظم: دروغي بزرگ درباره ي ِ فردوسي و شاهنامه ، ناشر؟، تهران - ١٣٥٧. همچُنين براي آشناي با جنبه هاي گوناگون زندگي ي ِ فردوسي ، ← ع. شاپور شهبازي: زندگينامه ي ِ انتقادي ي فردوسي (به زبان انگليسي)، مزدا، كاليفرنيا-١٩٩١ و نقد نگارنده بر آن در کتاب ِ حماسه ي ايران... (پيشين). ٢٤. ← شاهنامه، به کوشش جلال خالقی مطلق، دفتر یکم، ص ۱۷.
۲۵. ← همان، دفتر هشتم، صص ۴۱۴- ۴۲۰.


٢١. دیداری از سمرفند و شهر ِ افراسیاب و یادمان‌های کهن ِ فرهنگ ِ ایرانی


در این جا ↓
http://www.asha.blogsky.com/1388/02/30/post-60/


خاستگاه: رايانْ پيامي از یاغش کاظمی- رامسر


۲۲.کتابی الکنرونیک در شناخت ِ «کورش بزرگ»، شهریار ِ هخامنشی


كاري از تارنمای ِ مهر ِ ميهن
پيشكش به همه ايرانيان آزاده و آزادي خواهان جهان
٢ http://www.mehremihan.persianblog.ir/


فهرست:
پيشگفتار....................................................................................................................... ۳
نگاهي به زندگي كوروش بزرگ .............................................................................. ۴
اهميت تاريخي و فرهنگي استوانه كوروش بزرگ................................................. ۶
بخش مشهور بيانيه حقوق بشر کورش بزرگ ...................................................... ۸
متن كامل نخستين بيانيه حقوق بشر تاريخ جهان ............................................. ۹


Cyrus Charter of Human Rights Cylinder………….…………13


پيشگفتار


استوانه اي كه از كوروش بزرگ پس از از فتح بابل بر جا مانده از درخشان ترين صفحات
تاريخ بشري است .
اين استوانه بيانگر روحيه انسان دوستانه و مدارا گرانه ايرانيان در بيش از ۲۵۰۰ سال پيش
است و به عنوان نخستين بيانيه حقوق بشر تاريخ جهان در سال ۱۹۷۱ ميلادي توسط
سازمان ملل به همه زبان هاي مورد پذيرش اين سازمان ترجمه شد.
از آنجا كه اين استوانه از بزرگترين افتخارات تاريخي مردم ايران زمين است شايسته
است هر ايراني از متن كامل آن آگاه باشد اما متاسفانه كمتر ايراني اي متن كامل اين
استوانه را مطالعه كرده است و اين متن به صورت الكترونيك در اينترنت وجود ندارد .از
اين رو بر آن شديم تا به مناسبت ۲۱ مهرماه سالروز اعلام اين بيانيه انسان دوستانه متن
كامل اين استوانه را براي آگاهي همگان به صورت الكترونيك انتشار دهيم .
از آنجا كه آگاهي عموم از زندگاني كور وش بزرگ و همچنين اهميت اين استوانه در تاريخ
تمدن و فرهنگ جهاني كم است ابتدا شرحي كوتاه از زندگي كور وش بزرگ آورده شده
سپس درباره اهميت اين كتيبه سخن گفته شده است . بخش مشهور ، متن كامل و بخش
مشهور به زبان انگليسي نيز در ادامه آمده است .
از همه خوانندگان تقاضا مي ك ن يم پس از مطالعه اين كتابچه آن را در اختيار دوستان خود
قرار دهند تا آگاهي عمومي درباره اين برگ درخشان تاريخ ايران زمين افزايش يابد.
با سپاس فراوان
مهر ماه ۱۳۸۶ خورشيدي
www.mehremihan.persianblog.ir


نگاهي به زندگي كوروش بزرگ:
كوروش بزرگ پسر كمبوجيه اول پادشاه پارس و ماندانا دختر آستياگ پادشاه ماد است
درباره آغاز زندگي او هرودوت افسانه اي را در كتاب خود آورده به اين شرح كه شبي
آستياگ شاهنشاه ماد در خواب ديد كه ازشكم دخترش ماندانا آنقدر آب خارج شد كه
ماد و همه آسيا را فراگرفت تعبيرگران درباره اين خواب به آستياگ گفتند كه فرزند
دخترش ماندانا پادشاهي او را برخواهد انداخت از اين رو آستياگ دخترش را به ازدواج
بزرگ زاده پارسي كمبوجيه كه مرد ي صلح جو بود درآورد اما زماني كه ماندانا كور وش را
در شكم داشت آستياگ بار ديگر خواب ديد كه از شكم دخترش تاكي روييد كه شاخ و
برگ آن تمام آسيا را گرفت و دريافت كه كودك نورسيده همان بر هم زننده پادشاهي
اوست از اين رو به فرمانده لشكرش هارپاگ فرمان داد كودك را ب لافاصله پس از تولد از
مادر جدا كند و به قتل برساند اما هارپاگ چنين نكرد و طفل را پس از تولد به چوپان
املاك آستياگ سپرد .
كوروش نزد خانواده چوپان بزرگ شد و به زودي هوش وذكاوت بي نظير خود را نشان داد
راز كشف شد اما آستياگ ديگر نتوانست به كور وش آسيب برساند و او را نزد پدرش
كمبوجيه در پارس فرستاد .
كوروش در سال ۵۵۰ ق .م بر آستياگ ستمگر شوريد . در جنگي كه رخ داد بزرگان ماد
آستياگ را رها كردند و به كوروش پيوستند و اينگونه كور وش هگمتانه را گشود آستياگ
اسير شد اما كوروش تا پايان زندگي با او با احترام رفتار كرد.
با تشكيل حكومت هخامنشي كرزوس پادشاه ليدي كه برادر همسر آستياگ بود براي
نبرد با كوروش با ح ك ومت هاي بابل ومصر ويوناني ها هم پيمان شد . در اين زمان يكي از
بزرگان ليدي كه از پادشاه ليدي ناراضي بود به كوروش پناهنده شد و نقشه هاي كرزوس
را برملا كرد .
جنگ آغاز شد و كر زوس در جنگي كه در جلگه اي نزديك سارد رخ داد شكست خورد
سارد محاصره و پس از چندي سقوط كرد كرزوس تصميم داشت خود را دركاخش بسوزاند
اما كوروش او را از ميان شعله هاي آتش نجات داد . در سارد به معتقدات مردم احترام
گذاشته شد و آسيبي به اين شهر زيبا وارد نيامد . به د نبال سارد ديگر شهرهاي ليدي نيز
تسليم شدند.
كوروش پس از پيروزي بر ليدي به شرق ايران رفت و اقوام مهاجم ماساژت را شكست داد.
پس از آن كوروش براي پايان دادن به كار نبونيد حاكم ستمگر بابل به آن سو لشكر كشيد
با نزديك شدن كوروش به بابل مردم بابل بر نبونيد شوريدند و كوروش بدون جنگ و در
ميان خوشحالي مردم وارد بابل شد .
به معتقدات مذهبي بابلي ها احترام گذاشت و با مردم با مهرباني رفتار كرد وبابل به عنوان
سومين پايتخت دولت نوظهور هخامنشي پس از پاسارگاد و هگمتانه شناخته شد.
پس از آن كوروش براي سركوبي دوباره مهاجمان ماساژ ت به شرق لشكر كشيد اما خوش
نام ترين و جوانمردترين پادشاه شرق در سال ۵۳۰ ق.م كشته شد . پيكر پاكش را به
پاسارگاد بردند و درآن جا به خاك سپردند.
كوروش بي گمان شخصيتي بي نظير در تاريخ جهان است در عصري كه قتل عام و تخريب
شهرها و اهانت به مقدسات ديني ملت هاي مغ ل وب از سوي فاتحان كاملا رايج بود او كه
بزرگترين كشورگشايي بود كه تا آن زمان ديده شده بود هيچ شهري را قتل عام نكرد و
هيچگاه به مقدسات ديني ملت ها توهين نكرد.
همه ملت ها ي مغلوب به نوعي او را ستوده اند يونانيان او را چونان انساني آرماني مي
ستوده اند پارسها او را ((پدر)) مي خواندند ، بابلي ها او را آزادكننده انسان ها و فرستاده
مردوك مي دانستند و سرانجام يهوديان او را چون مسيح خويش مي شمردند.
او بزرگ ترين ، جوانمردترين و انسان دوست ترين پادشاهي بود كه تا آن زمان در تاريخ
جهان پديد آمده بود.
طرحي ازآرامگاه كوروش بزرگ در پاسارگاد در زمان هخامنشي آرامگاه امروزين كوروش بزرگ در پاسارگاد
اهميت تاريخي و فرهنگي استوانه كوروش بزرگ:
براي پي بردن به اهميت چنين بيانيه انسان دوستانه اي بايد پيش از آن به بازخواني فتح
نامه هاي پادشاهان هم عصر كوروش پرداخت تا دريافت چرا بايد كوروش و ملت ايران را
به خاطر داشتن چنين فرهنگ انسان دوستانه و مدارا گري ستود و چرا اين بيانيه اين
اندازه در جهان امروز مشهور شده و به عنوان اولين بيانيه حقوق بشر تاريخ جهان در
سازمان ملل متحد مورد تحسين قرار گرفته است.
كتيبه نبوكد نصر پادشاه بابل :
(( ... فرمان دادم صد هزار چشم درآورند و صد هزار ساق پا بشكنند هزاران دختر و پسر
جوان را آتش زدم و خانه ها را چنان ويران ك ردم كه ديگر بانگ زنده اي از آنجا
. برنخيزد)) ١
آشور بانيپال پس از تصرف شوش:
((... من شوش شهر بزرگ مقدس ... را بخواست آشور وايشتار فتح كردم ... من زيگورات
شوش را كه از آجرهايي با سنگ لاجوردي لعاب شده بود شكستم ... معابد ايلام را با خاك
يكسان كردم و خدايان و الهه هايش را به باد يغما دادم سپاهيان من وارد بيشه هاي
مقدسش شدند كه هيچ بيگانه اي از كنارش نگذشته بود ، آن را ديدند و به آتش كشيدند
من در فاصله يك ماه و بيست و پنج روز راه سرزمين شوش را تبديل به يك ويرانه
وصحراي لم يزرع كردم .
نداي انساني و ... فرياد هاي شادي ... بدست من از آنجا رخت بربست خاك آنجا را به
توبره كشيدم و به ماران و عقرب ها اجازه دادم آنجا را اشغال كنند)) ٢
فتح نامه آشور نصير پال ( ۸۸۴ ق . م ) :
((به فرمان آشور وايشتار خدايان بزرگ وحاميان من ... ششصد نفر از لشكر دشمن را
بدون ملاحظه سربريدم و سه هزار نفر از اسيران آنان را زنده زنده در آتش سوزاندم ...
1 مرادي غياث آبادي رضا ؛ منشور كورش هخامنشي؛ص ۸
2 همان ؛ همان صفحه
حاكم شهر را به دست خودم زنده زنده پوست كندم و پوستش را به ديوار شهر آويختم ...
بسياري را در آتش كباب كردم و دست و گوش وبيني زيادي را بريدم هزاران چشم از
كاسه و هزاران زبان از دهان بيرون كشيدم و سرهاي بريده را از درختان شهر
آويختم ... )) ١
آشور ناصر پال:
(( من ستوني در برابر دروازه شهر او ر بنا كردم و پوست همه رهبراني را كه عليه ما به پا
خواسته بودند كندم و سطح ستون را با پوست ها پوشاندم برخي را درون ديوار ستون
گذاردم برخي را بر تيرهاي چوبي بر فراز ستون به چهار ميخ كشيدم و ديگران را پيرامون
ستون به تير هاي چوبي بستم ... و اعضا بدن افسران و صاحب منصبان شاهي را كه سر به
شورش برداشته بودند قطع كردم ... از ميان اين اسرا بسياري را در آتش سوزاندم بسياري
را زنده نگهداشتم از ميان آن ها بيني و گوش ها و انگشتان گروهي ر ا قطع كردم و چشم
هاي بسيار ديگري را از حدقه بيرون آوردم من ستوني از زنده ها و ستوني ديگر از
سرهاي بريده برپا داشتم و سرهاي آنان را در سراسر شهر به تنه درختان بستم و مردها و
زن هاي جوان را در آتش سوزاندم من بيست تن از اسرا را زنده در ديوار كاخ او دفن
كردم ... باقي مانده جنگجويان آنان را در صحراي فرات با تشنگي هلاك ساختم )) ٢
1 همان ؛ ص ۷ و ۸
2 عطايي محمد تقي و وحدتي علي اكبر ؛ اعتبار باستان شناختي آريا و پارس ؛ص ۸۳
تصويري منتسب به كوروش بزرگ
بخش مشهور بيانيه حقوق بشر کورش بزرگ:
منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار
گوشه جهان پسر کمبوجيه، شاه بزرگ، ...، نوه کوروش، شاه بزرگ، ...، نبيره چيش پيش،
شاه بزرگ...
آنگاه که بدون جنگ و پيکار وارد بابل شدم، همه مردم گام های مرا با شادمانی
پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهرياری نشستم . مردوک خدای بزرگ دل
های مردم بابل را بسوی من گردانيد، ...، زيرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.
ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد . نگذاشتم رنج و آزاری به مردم اين شهر و اين
سرزمين وارد آيد.
نابسامانی درونی بابل و نيايشگاههای آنجا دل مرا بدرد آورد... من برای آرامش کوشيدم.
من برده داری را برانداختم. به بدبختی های آنان پايان بخشيدم.
فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند . فرمان دادم که هيچکس
مردم شهر را نيازارد و به دارايی آنان دست يازی نکند.
مردوک خدای بزرگ از کار من خشنود شد ... او مهربانی ا ش و فراوانی را ارزانی داشت . ما
همگی شادمانه و در آشتی و آرامش پايگاه بلندش را ستوديم.
من همه شهرهايی را که ويران شده بود از نو ساختم . فرمان دادم تمام نيايشگاههايی را
که بسته شده بود، بگشايند. همه خدايان اين نيايشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم.
همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده بودند، به جايگاههای خود برگرداندم و خانه های
ويران آنان را آباد کردم.
همچنين پيکره خدايان سومر و اکد را که نبونيد، بدون هراس از خدای بزرگ، به بابل
آورده بود، به خشنودی مردوک خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نيايشگاههای
خودشان بازگرداندم. باشد که دل ها شاد گردد.
بشود که خدايانی که آ ن ان را به جايگاههای نخستينشان بازگرداندم، هر روز در پيشگاه
خدای بزرگ برايم زندگانی بلند خواستار باشند.
من برای همه مردم معبودگاهی آرام مهيا ساختم وآرامش را به تمامی مردم پيشکش
کردم.
www.mehremihan.persianblog.ir


متن كامل نخستين بيانيه حقوق بشر تاريخ جهان
(منشور آزادي ی ِ كوروش بزرگ)



در سال ۱۲۸۵ خورشيدي( ۱۸۷۹ م ) به دنبال كاوش هاي گروه انگليسي در شهر باستاني
بابل استوانه اي از گل پخته به دست باستان شناسي كلداني به نام هرمز رسام پيدا شد
اين استوانه را نوشته هايي به خط و زبان بابلي نو فراگرفته بود كه پس از ترجمه مشخص
شد اين استوانه به فرمان كورو ش هخامنشي در سال ۵۳۸ ق .م و هنگام تسخير بابل نوشته شده است .
با ترجمه نوشته هاي اين استوانه موجي از شگفتي در ميان گروه هاي فعال حقوق بشرپديد آمد و اين نوشته به عنوان اولين بيانيه حقوق بشر تاريخ بشري شهرتي جهاني
يافت.
امروزه اين استوانه در موزه باستاني لندن نگهداري مي شود.
ترجمه فارسي متن نوشته شده روي استوانه چنين است :
... -۱ ))
۲- ... همه جهان.
۳- ... مرد ناشايستي (بنام نبونيد) به فرمانروايي كشورش رسيده بود.
۴- ... او آيين هاي كهن را از ميان برد و چيزهاي ساختگي به جاي آن گذاشت.
۵- معبدي به تقليد از نيايش گاه ازگيلا براي شهر اور و ديگر شهرها ساخت .
۶- او كار ناشايست قرباني كردن را رواج داد كه پيش از آن نبود ... هر روز كارهايي
ناپسند مي كرد ، خشونت وبد كرداري
۷- او كارهاي ... روزمره را دشوار ساخت او با مقررات نا مناسب در زندگي مرد م دخالت
مي كرد اندوه و غم را در شهرها مي پراكند . او از پرستش مردوك خداي بزرگ روي
برگرداند.
۸- او مردم را به سختي معاش دچار كرد هر روز به شيوه اي ساكنان شهر را آزار مي داد
او با كارهاي خشن خود مردم را نابود مي كرد ... همه مردم را
۹- از ناله و دادخواهي مردم ، انليل خداي بزرگ (= مردوك) ناراحت شد ... ديگر ايزدان
آن سرزمين را ترك كرده بودند ( منظور آباداني و فراواني و آرامش ) .
١٠ www.mehremihan.persianblog.ir
۱۰ - مردم از خداي بزرگ مي خواستند تا به وضع همه باشندگان روي زمين كه زندگي و
كاشانه شان رو به ويراني مي رفت توجه كند مردوك خداي بزرگ اراده كرد تا ايزدان به
بابل بازگردند .
۱۱ - ساكنان سرزمين سومر واكد مانند مردگان شده بودند مردوك به سوي آن ها متوجه
شد و بر آنان رحمت آورد
۱۲ - مردوك به دنبال فرمانروايي دادگر در سراسر كشورها به جستجو پرداخت به
جستجوي شاهي خوب كه او را ياري دهد آنگاه او نام كوروش پادشاه انشان را برخواند
از او به نام پادشاه جهان ياد كرد.
۱۳ - او تمام سرزمين گوتي و همه مردمان ماد را به فرما نبرداري كوروش درآورد كوروش
با هر سياه سر (منظور همه انسان ها) دادگرانه رفتار مي كرد
۱۴ - كوروش با راستي وعدالت كشور را اداره مي كرد مردوك خداي بزرگ با شادي از
كردار نيك وانديشه نيك اين پشتيبان مردم خرسند بود .
۱۵ - بنابر اين او كوروش را برانگيخت تا راه بابل را در پيش گيرد در حاليكه خودش
همچون ياوري راستين دوشادوش او گام برمي داشت.
۱۶ - لشكر پرشمار او كه همچون آب رودخانه ها شمارش ناپذير بودند آراسته به انواع
جنگ افزارها در كنار او ره مي سپردند.
۱۷ - مردوك مقدر كرد تا كوروش بدون جنگ و خونريزي به شهر با ب ل وارد شود او بابل
را از هر بلايي ايمن داشت او نبونيد شاه را به كورش سپرد .
۱۸ - مردم بابل ، سراسر سومر و اكد و همه فرمانروايان محلي فرمان كوروش را
پذيرفتند از پادشاهي او شادمان شدند و باچهره هاي درخشان او را بوسيدند .
۱۹ - مردم سروري او را شادباش گف ت ند كه به ياري او از چنگال مرگ و غم رهايي يافتند
و به زندگي بازگشتند همه ايزدان او را ستودند و نامش را گرامي داشتند.
۲۰ - منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه
چهار گوشه جهان
۲۱ - پسر کمبوجيه، شاه بزرگ، شاه انشان ، نوه کوروش، شاه بزرگ، شاه انشان .، نبيره
چيش پيش، شاه بزرگ شاه انشان
۲۲ - از دودماني كه هميشه شاه بودند و فرمانروايي اش را بل ( خدا) و نبو گرامي مي
دارند و باخر سندي قلبي پادشاهي او را خواهانند . آنگاه که بدون جنگ و پيکار وارد
بابل شدم.
٢٣ - همه مردم گام‌های مرا با شادمانی پذيرفتند . در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت
شهرياری نشستم . مردوک خدای بزرگ دل های پاك مردم بابل را بسوی من
گردانيد، ...، زيرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.
٢٤ - ارتش بزرگ من به آرامی وارد بابل شد . نگذاشتم رنج و آزاری به مردم اين شهر و
اين سرزمين واردآيد.
٢٥ - وضع داخل بابل و جايگاه هاي مقدسش قلب مرا تكان داد ... من براي صلح
كوشيدم نبونيد مردم درمانده بابل را به بردگي كشيده بود كاري كه در خور شان آنان
نبود.
۲۶ - من برده داری را برانداختم . به بدبختی های آنان پايان بخشيدم .فرمان دادم که
همه مر دم در پرستش خدای خود آزاد باشند . فرمان دادم که هيچکس مردم شهر را
نيازارد و به دارايی آنان دست يازی نکند. مردوك از كردار نيك من خشنود شد.
٢٧ - او بر من كوروش، كه ستايشگر او هستم و بر كمبوجيه پسر من و همچنين بر همه
سپاهيان من
٢٨ - بركت ومهرباني اش را ارزاني داشت ما همگي شادمانه و در ص لح و آشتي مقام
بلندش را ستوديم به فرمان مردوك همه شاهان بر اورنگ پادشاهي نشسته اند.
٢٩ - همه پادشاهان سرزمين هاي جهان از درياي بالا تا درياي پايين ( درياي مديترانه تا
خليج پارس) همه پادشاهان آموري ، همه چادرنشينان
٣٠ - مرا خراج گزاردند و در بابل بر من بوسه زدند از ... آشور تا شوش
٣١ - من شهرهاي آگاده ، اشنوا، زمبان، متورنو، دير، سرزمين گوتيان و همچنين
شهرهاي آن سوي دجله را كه ويران شده بود از نو ساختم .
٣٢ - فرمان دادم تمام نيايشگاه‌هايی را که بسته شده بود، بگشايند . همه خدايان اين
نيايشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم . همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده
بودند، به جايگاه‌های خود برگرداندم و خانه های ويران آنان را آباد کردم.
٣٣ - همچنين پيكره خدايان سومر واكد را كه نبونيد بدون واهمه از خداي بزرگ به بابل
آورده بود به خشنودي مردوك به شادي و خرمي
۳۴ - به نيايشگاه هاي خودشان بازگرداندم . باشد كه دل ها شاد گردد بشود خداياني كه
آنان را به جايگاه هاي مقدس نخستينشان بازگرداندم
۳۵ - هر روز در پيشگاه خداي بزرگ برايم خواستار زندگاني بلند باشند بشود كه
سخنان پربركت و نيك خواهانه برايم بيابند بشود كه آنان به خداي من مردوك بگويند
((كوروش شاه)) پادشاهي است كه تو را گرامي مي دارد و پسرش كمبوجيه
۳۶ - بي گمان در روزهاي سازندگي ، همگي مردم بابل پادشاه را گرامي مي داشتند و من
براي همه مردم جامعه اي آرام مهيا ساختم و صلح و آرامش را به تمامي مردم اعطا
كردم.
... -۳۷
۳۸ - ... باروي بزرگ شهر بابل را استوار گردانيدم ...
۳۹ - ... ديوار آجري خندق شهر را
۴۰ - كه هيچيك از شاهان پيشين با بردگان به بيگاري گرفته شده به پايان نرسانيده
بودند
۴۱ - ... به انجام رسانيدم
۴۲ - دروازه هايي بزرگ براي آن ها گذاشتم با درهايي از چوب سدر و روكشي از مفرغ
... -۴۳
... -۴۴
۴۵ - ... براي هميشه ))


Cyrus Charter of Human Rights Cylinder
First Charter of Human Rights


· The charter of Cyrus the Great, a baked-clay Aryan language (Old Persian)
cuneiform cylinder, was discovered in 1878 in excavation of the site of Babylon. In it,
Cyrus the Great described his human treatment of the inhabitants of Babylonia after
its conquest by the Iranians.
The document has been hailed as the first charter of human rights, and in 1971 the United Nations was published translation of it in all the official U.N. languages. "May
Ahura Mazda protect this land, this nation, from rancor, from foes, from falsehood,
and from drought". Selected from the book "The Eternal Land".
Cyrus The Great
Cyrus (580-529 BC) was the first Achaemenid
Emperor. He founded Persia by uniting the two
original Iranian Tribes- the Medes and the Persians.
Although he was known to be a great conqueror, who
at one point controlled one of the greatest Empires
ever seen, he is best remembered for his
unprecedented tolerance and magnanimous attitude
towards those he defeated.
Upon his victory over the Medes, he founded a
government for his new kingdom, incorporating both
Median and Persian nobles as civilian officials. The
conquest of Asia Minor completed, he led his armies
to the eastern frontiers. Hyrcania and Parthia were
already part of the Median Kingdom. Further east, he
conquered Drangiana, Arachosia, Margiana and Bactria. After crossing the Oxus, he
reached the Jaxartes, where he built fortified towns with the object of defending the
farthest frontier of his kingdom against nomadic tribes of Central Asia.
The victories to the east led him again to the west and sounded the hour for attack on
Babylon and Egypt. When he conquered Babylon, he did so to cheers from the Jewish
Community, who welcomed him as a liberator- he allowed the Jews to return to the
promised Land. He showed great forbearance and respect towards the religious beliefs
and cultural traditions of other races. These qualities earned him the respect and
homage of all the people over whom he ruled
After victory over Babylonia, Cyrus The Great presented himself not as a conqueror,
but a liberator and the legitimate successor to the crown. He took the title of "King of
Babylon and King of the Land". Cyrus had no thought of forcing conquered people
into a single mould, and had the wisdom to leave unchanged the institution of each
kingdom he attached to the Persian Crown. In 537 BC he allowed more than 40,000
Jews to leave Babylon and return to Palestine.
He also declared the first Charter of Human Rights known to mankind, which is
written on a clay cylinder:
١_ www.mehremihan.persianblog.ir
"I am Cyrus, king of the world, great king, mighty king, king of Babylon, king of the
land of Sumer and Akkad, king of the four quarters, son of Cambyses, great king,
king of Anshan, grandson of Cyrus, great king, king of Anshan, descendant of
Teispes, great king, king of Anshan, progeny of an unending royal line, whose rule
Bel and Nabu cherish, whose kingship they desire for their hearts' pleasures
When I, well-disposed, entered Babylon, I established the seat of government in the
royal palace amidst jubilation and rejoicing. Marduk, the great God, caused the bighearted
inhabitants of Babylon to...me. I sought daily to worship him. My numerous
troops moved about undisturbed in the midst of Babylon.
I did not allow any to terrorize the land of Sumer and Akkad. I kept in view the needs
of Babylon and all its sanctuaries to promote their well-being. The citizens of
Babylon... I lifted their unbecoming yoke. Their dilapidated dwellings I restored. I put
an end to their misfortunes.
At my deeds Marduk, the great Lord, rejoiced, and to me, Cyrus, the king who
worshipped, and to Cambyses, my son, the offspring of my loins, and to all my troops,
he graciously gave his blessing, and in good spirit is before him
we/glorified/exceedingly his high divinity.
All the kings who sat in the throne rooms, throughout the four quarters, from the
Upper to the Lower Sea, those who dwelt in ... all the kings of the West Country who
dwelt in tents, brought me their heavy tribute and kissed my feet in Babylon. From ...
to the cities of Ashur and Susa, Agade, Eshnuna, the cities of Zamban, Meurnu, Der,
as far as the region of the land of Gutium, the holy cities beyond the Tigris whose
sanctuaries had been in ruins over a long period, the Gods whose abode is in the midst
of them. I returned to the places and housed them in lasting abodes. I gathered
together all their inhabitants and restored to them their dwellings. The Gods of Sumer
and Akkad whom Nabonidus had, to the anger of the Lord of the Gods, brought into
Babylon, I at the bidding of Marduk, the great Lord made to dwell in peace in their
habitations, delightful abodes.
May all the gods whom I have placed within their sanctuaries address a daily prayer
in my favour before Bel and Nabu, that my days may long, and may they say to
Marduk my Lord, May Cyrus the King who reveres thee, and Cambyses his son ..."
Language: Akkadian
Medium: clay cylinder
Size:
23 cm long
11 cm wide
Length:
40+ lines of writing
(although broken)
Genre:
Date: 538 BCE
Cyrus's reign: 557–529 BCE
Place of Discovery: Nineveh, Iraq
Date of Discovery: 1879
١_ www.mehremihan.persianblog.ir
Discoverer: Hormuzd Rassam
Current Location: British Museum
Inventory number:
BM WAA 90920
(BM = British Museum;
WAA = Western Asiastic Antiquities)


منابع :
۱- بياني،شيرين؛تاريخ ايران باستان، تهران : انتشارات سمت ، ۱۳۸۴
۲- عطايي،محمدتقي و وحدتي،علي اكبر؛اعتبار باستان شناختي آريا و پارس؛تهران:نشر پژوهش
شيراز، ۱۳۸۲
۳- گيرشمن، رمان؛ ايران از آغاز تا اسلام؛ترجمه محمد معين؛تهران:انتشارات بنگاه ترجمه ونشركتاب، ۱۳۳۵
۴- مرادي غياث آبادي، رضا؛منشور كوروش هخامنشي؛تهران:انتشارات پژوهنده تهران، ۱۳۷۹
بخش انگليسي برگرفته از تارنمای
www.farsinet.com


ديگر كتابچه هاي در دست آماده سازي در تارنمای ِ مهر ميهن:


۱- تاريخ زبان هاي ايراني
۲- اساطير ايران
۳- سيري در تاريخ ادبيات پارسي


خاستگاه: رايانْ پيامي از دکتر کاظم ابهری- ادلاید



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?