Sunday, September 21, 2014

 

هشدار در باره کم آبی در ایران: کاهش بارندگی و چاره جویی نکردن ِ کارساز ِ دست اندرکاران، میهن ما را به سوی یک کابوس هولناک، می کشاند!


به روز شده:  12:16 گرينويچ - شنبه 15 مارس 2014 - 24 اسفند 1392

بخش عمده ای از مخزن سدهای ایران بدون آب است
گزارش شده که آب ذخیره شده در پشت سدها در ایران به شدت کاهش یافته است و مخزن ۶۰ سد در مناطق مختلف ایران کمتر از ۳۰ درصد آب دارد.
دولت به شهروندان توصیه کرده در آب مصرفی صرفه جویی کنند و گرنه ممکن است در برخی شهرها نظیر تهران آب جیره بندی شود.
خبرگزاری مهر گزارش داده که تنها سد سقزچی در استان اردبیل به طور کامل آبگیری شده و در حال سرریز شدن است.
این گزارش نشان می دهد که عمده سدهای بزرگ در ایران نظیر لار، وشمگیر، کرخه، استقلال، زاینده رود، گلپایگان و دوستی کمتر از ۳۰ درصد حجم مخزن آب ذخیره دارند.
بنابر این گزارش، تنها ۱۷سد نظیر "میجران، البرز، پیشین، جگین و ماشکید علیا افزون بر ۹۰ درصد حجم مخزن موجودی آب دارند."
آب برخی سدها نظیر سد زاینده رود در استان اصفهان نسبت به سال گذشته ۴۴ درصد کاهش پیدا کرده و در حال حاضر تنها ده درصد از حجم مخزن سد آب دارد.
دو روز پیش حمید چیت چیان وزیر نیرو وضعیت آب در برخی استانها را نگران کننده اعلام کرده و گفته بود که "تنها هشدار دادن به مردم کافی نیست."
به گفته آقای چیت چیان "نبود یکسان توزیع بارش در کشور وضعیت نگران کننده ای را در سمنان، خراسان، تهران و برخی مناطق دیگر به وجود آورده است."

احتمال جیره بندی آب

بنابر گزارش‌هایی که وزارت نیروی ایران منتشر کرده وضعیت منابع آبی در ۲۴ استان قرمز است و تنها هفت استان وضعیت عادی دارد.
حمید چیت چیان
وزیر نیرو می گوید که وضعیت آب در برخی استانها نگران کننده است
برای همین هشدارهایی برای صرفه جویی در آب مصرفی به شهروندان داده شده است.
حسین هاشمی استاندار تهران گفته که اگر شهروندان تهرانی ۲۰ درصد در مصرف آب صرفه جویی کنند "ما بحران آب نخواهیم داشت اما در صورتی که صرفه جویی در مصرف آب صورت نگیرد باید آب را در تهران سهمیه بندی کنیم."
به گزارش وزارت نیرو، سدهای ساخته شده و در دست ساخت، ۶۶ میلیارد مترمکعب آب را در سال ذخیره می کند در حالی که کل روان آب های موجود ۴۶ میلیارد مترمکعب است.
به گفته وزیر نیرو، از میان سدهای ساخته شده یا در دست ساخت، ۲۰ میلیارد مترمکعب فاقد آب هستند.
ایران در منطقه خشک و کم آب قرار دارد و خشکسالی، کاهش بارش، افزایش تبخیر و افزایش برداشت از مهمترین دلایلی است که باعث شده تا منابع آبی ایران کم شود.
وزیر نیروی ایران اخیرا اعلام کرد که "۶۵۰۰ روستای ایران فاقد منابع آب شرب هستند و توسط تانکر از مناطق دوردست آب شرب منتقل می شوند."
گزارش مرکز پژوهش‌های مجلس ایران درباره تالاب های کشور نشان می دهد که بحران آب در سال‌های اخیر بسیار جدی شده است و تالاب هایی مانند گاوخونی، دریاچه ارومیه، بختگان، هامون و جازموریان، تالاب شادگان و بسیاری از تالاب های دیگر مثل پریشان در فارس، الاگل در گلستان، هامون در سیستان و هورالعظیم در خوزستان یا خشک شده یا در معرض خشک شدن کامل قرار دارند.
بنابر گزارش مرکز پژوهش‌های مجلس ایران، از ۸۴ تالاب کشور ۳۱ تالاب خشک شده و منشا گرد و غبار شده اند و " ۵۸ درصد مساحت کل تالاب ها از بین رفته و بستر آنها به خاک و نمک تبدیل شده است

Saturday, September 20, 2014

 

باسوادی ی بایسته ی ِ امروزین یا خود باسواد پنداری ؟ : پرسشی کلیدی، فراروی ِ همه ی ما ایرانیان!


بی سوادی ِی ِ سیاه، بی سوادی سفید

تلنگری هُشدار دهنده بر بیخ ِ گوش ِ  همه ی ما!


 !به راستی باسوادیم یا گمان ِ باسوادی داریم؟


چُنین می نماید که نیاز ِ امروز ِ ما، «سواد خواندن و نوشتن» نیست؛ بلکه گونه ی دیگری از سواد است. سوادی که به ما آموزش، پرورش، سواد ارتباط، سواد انتقاد، سواد تحلیل، سواد رسانه، سواد استراتژی، سواد مالی، سواد عاطفی و ده‌ها سواد دیگر را بیاموزد. شاید بتوان برای همه‌ی اینها  عنوانی یگانه، برگزید: "سواد زندگی."
***
عصرایران ؛ محمدرضا شعبانعلی - هفدهم شهریور امسال نیز، برای چهل و هشتمین سال متوالی، «روز جهانی سواد» در سراسر جهان گرامی داشته شد.

پنج دهه‌ی قبل،‌ زمانی که یونسکو با هدف تاکید بر اهمیت سواد بر کیفیت زندگی فردی و اجتماعی انسان ها، روز جهانی سواد را اعلام کرد، دنیا به شکل دیگری بود. آن زمان، تعداد بسیار زیادی از مشاغلی که امروز وجود دارند، وجود نداشت و ابزارهای ارتباطی، کاملاً متفاوت بود.
با گسترش تکنولوژی‌های مدرن چاپ و صحافی، کتاب‌ها در تیراژی بالاتر و قیمتی پایین‌تر از گذشته،‌ به سمت بازارهای مختلف روانه می‌شدند و دنیا بر این باور بود که «توانایی خواندن و نوشتن»، می‌تواند تا حد زیادی، بر «هیولای غول‌پیکر فقر و فساد و تبعیض» پیروز شود.

امسال در حالی روز جهانی سواد را جشن می‌گیریم که دنیا تغییراتی جدی را تجربه کرده است. سهم بی سوادی در بسیاری از کشورها به صورت چشمگیری کاهش یافته است. اگر چه هنوز در سراسر جهان حدود هشتصد میلیون نفر، از توانایی خواندن و نوشتن، محروم هستند و حدود دو سوم این جمعیت را زنان تشکیل می‌دهند، اما به نظر می‌رسد اندیشمندان جهان، خوش‌بینی کودکانه خود را به «کارکرد معجزه آمیز توانایی خواندن و نوشتن» از دست داده‌اند.

کسانی که منافع بلندمدت دیگران را قربانی خواسته‌های خود می‌کنند، همگی بی سواد نیستند. بسیاری از آنها از بالاترین سطوح سواد (به معنای سنتی آن) بهره‌مند هستند.
کسانی که مردم بی گناه را در نقاط مختلف جهان، قربانی انواع عملیات تروریستی و غیرانسانی می‌کنند، بی سواد نیستند بلکه بسیاری شان از توسعه‌یافته ترین کشورها و از برترین دانشگاه‌های جهان فارغ‌التخصیل شده‌اند.

پیچیده‌ترین مشکلات ارتباطی و اجتماعی، مربوط به خانواده‌های بی سواد نیست، بلکه مربوط به خانواده‌هایی است که مجموعاً چندین دهه از عمر خویش را صرف نشستن روی نیمکت های کلاس و مدرسه و دانشگاه کرده‌اند.

امروز «سواد»، به معنای لغوی آن که معنای «سیاه کردن» کاغذ را می‌دهد، تضمین‌کننده‌ی هیچ چیز نیست.
«مدارک آموزشی»، ابزار جدیدی که قرار بود «سواد» انسانها را بسنجد و ارزش «کاغذ‌های سیاه شده توسط آنها» را تعیین کند، خود به بازاری جدید، برای معامله‌ی «هویت» و «شخصیت» تبدیل شده است.
شاید امروز بتوان، بی سوادی - این غول ترسناک دهه‌های گذشته - را، به دو دسته‌ی سیاه و سفید تقسیم کرد:
بی سوادی سیاه، همان شکلی از بی سوادی است که در نخستین نگاه، مشاهده و درک می‌گردد. اینکه چه کسی نمی‌تواند اسم خود را روی برگه‌ی کاغذ بنویسد یا تابلوی یک خیابان را بخواند. این شکل از بی سوادی، ساده‌تر از سایر شکل‌ها قابل اندازه‌گیری و ثبت در آمارهاست. ارزان‌تر از سایر اتواع بی سوادی هم، می‌توان با آن مبارزه کرد.

اما چیزی که می‌تواند موجب هراس ما شود، بی سوادی سفید است؛ کسانی که در ظاهر توانایی خواندن و نوشتن دارند، هر روز در فضای حقیقی و مجازی، می‌نویسند و حرف می‌زنند و حال و روز خود و  اطرافیانشان را با کلمات و جملات، به تصویر می‌کشند، کسانی که انبوهی از مدارک آموزشی و درجات دانشگاهی و گواهینامه‌های حضور در انواع دوره‌ها و همایش‌ها را در کیف خود جابجا می کنند. اما، هنوز در ساده‌ترین تعامل ها و ارتباط‌ ها با دوستان و همکاران و اعضای خانواده‌ی خویش، دچار چالش‌های جدی هستند. سواد خواندن و نوشتن دارند اما "سواد ارتباطی" ندارند.

یا این که انواع اخبار هیجان انگیز اما دروغ و غیر موثق‌ را، در قالب ایمیل و پیام و پیامک، به دوست و آشنا منتقل می‌کنند و با ساده‌ترین معیارهای ارزیابی صحت و سقم یک خبر آشنایی ندارند. سواد خواندن و نوشتن دارند، اما از "سواد رسانه" بی‌بهره مانده‌اند.

هر روز با شنیدن هر خبر سیاسی و اقتصادی، پول خود را از خانه به بانک می‌برند، از بانک به بورس، از بورس به بازار طلا، از طلا به دلار و سپس، ناامیدانه، نقدینگی در کف، از دوست و آشنا، طلب توصیه برای انتخاب گزینه‌های مناسب سرمایه‌گذاری می‌کنند. سواد خواندن و نوشتن دارند، اما از "سواد مالی" در حد معمول بی‌بهره‌اند.

دوست می‌دارند، عشق مي ورزند، رابطه می‌سازند و محبت می‌بازند. به جای اینکه از محبت، پله‌ای بسازند برای بالاتر رفتن و بهتر دیدن دنیا دیواری می‌سازند به گرد یکدیگر. ناآگاهانه وارد رابطه‌ها می‌شوند و ناراضی آنها را ترک می‌کنند. عشق خود را نه برای تجربه‌ی لذت، بلکه به عنوان سرمایه‌گذاری و ثروت، هزینه می‌کنند و دیر یا زود، به دنبال اصل و بهره‌ی سرمایه‌گذاری مي‌گردند. تمام رویای خود را در دنیای دیگری می‌بینند و در نهایت،‌ زخم‌های عاطفی خود را از رابطه‌ای به رابطه‌ای و از خانه به کار و از محیط کار به خانه جابجا می‌کنند. سواد خواندن و نوشتن هست، اما از "سواد عاطفی" خبری نیست.

فرزنددار می‌شوند؛ زندگی و سرمایه و وقت و انرژی خود را صرف رشد و تربیت آنها می‌کنند. از نان خود می‌زنند تا در آینده لقمه‌ای بیشتر به دهان فرزندانشان بیاید. اما، نتیجه آن طور که انتظار می‌رود نمی‌شود. کودکان و نوجوانانی رشد می‌کنند که روحیه‌ی جنگجویی و رقابتی دارند. دنیای آنها در چند نقطه‌ی مشخص مانند درس و مدرسه و کنکور و خانه و ماشین، خلاصه می‌شود. تفاوت شادی و موفقیت و رضایت را درک نمی‌کنند. بزرگ می‌شوند و تشکیل خانواده می‌دهند و می‌کوشند «ناآموخته‌های خود» را، به نسل بعد منتقل کنند.
سواد خواندن و نوشتن هست. "سواد آموزش و پرورش" نیست.

سالها برای کسب مدرک دانشگاهی و جمع‌آوری انواع کاغذها و روزمه‌ها تلاش می‌کنند. شب ها و روزها بیدار می‌مانند و درس می‌خوانند تا نمره و معدل بهتری کسب کنند. اما زمانی که رزومه‌ی خود را برای یک کارفرما ارسال می‌کنند، حتی با نحوه‌ی تنظیم فونت و رسم‌الخط در یک فایل متنی هم آشنایی ندارند. حتی نمی‌توانند جدولی زیبا و چشم‌نواز ترسیم کنند که بتواند چشم اندازی زیبا از استخدام آنها را برای کارفرمای احتمالی، ترسیم کند. سواد خواندن و نوشتن دارند اما "سواد رایانه" ندارند.

روزها و شبها، وقت خود را در شبکه‌های اجتماعی می‌گذرانند. از لپ‌تاپ به موبایل و از موبایل به تبلت و از تبلت به تلویزیون‌های هوشمند پناه می‌برند. اما شبکه‌های اجتماعی هم، شکل مدرن همان ایستادن‌های سر کوچه می‌شود. کاری که نسل قبل می‌کرد تا از اخبار در و همسایه سر در بیاورد و امروز، به مدد تکنولوژی، این کار سریع‌تر و ارزان‌تر و در مقیاسی وسیع‌تر در حال انجام است.قبلاً در خانه به همسایه‌ی خود ناسزا می‌گفت و امروز به همراه صدها هزار نفر دیگر، به خانه‌ی مجازی فرد دیگری حمله می‌کند و ناسزا می‌گوید.
سواد خواندن و نوشتن دارد، اما "سواد حضور در فضای آنلاین" را ندارد. 

این شکل از بی سوادی را شاید بتوان "بی سوادی سفید" نامید. چرا که در نگاه اول، مشاهده نمی‌شود و این نوع بی سوادی به کسی فشار نمی‌آورد. 
این بی سوادی به سادگی قابل سنجش نیست و در آمارها ثبت نمی‌شود. این نوع بی سوادی، وقتی با انواع مدارک رنگارنگ دانشگاهی، تایید و تقویت شود، «ندانستن مرکب» را باعث می‌شود. حالا فرد به ابزارهایی جدید برای "تقویت بی سوادی" خود و دفاع از باورهای نادرست خود مجهز گشته است.

بی سوادی سفید درد امروز جامعه‌ی ما و بسیاری از جوامع دیگر است. چنین است که یونسکو نیز، به آرامی، هر سال دغدغه‌ای جدید را به عنوان این روز می‌افزاید و امسال، «روز جهانی سواد و توسعه پایدار» را شعار خود قرار داده است.

همه فهمیده‌ایم که سواد، معنای سابق خود را از دست داده است. اما هر یک به نوعی، چنان در دام بیسوادی‌های سفید گرفتار شده‌ایم، که ترجیح می‌دهیم، از کنار این شکل جدید از بیسوادی، آرام و بیصدا عبور کنیم و تهدید‌های انکارناپذیر آن، مسکوت و مغفول باقی بماند.

به نظر می‌رسد، امروز، نیاز ما، «سواد خواندن و نوشتن» نیست بلکه نوع دیگری از سواد است. سوادی که به ما آموزش، پرورش، سواد ارتباط، سواد انتقاد، سواد تحلیل، سواد رسانه، سواد استراتژی، سواد مالی، سواد عاطفی و ده‌ها سواد دیگر را بیاموزد. شاید بتوان برای همه‌ی اینها عنوانی یگانه، برگزید : "سواد زندگی".

با سپاس از فرستنده ی پیام (حسین توسی).

 

سهراب سپهری از نگاه شاهرخ مسکوب


قصه‌ی سهراب و نوشدارو

آینه در آینه/ یاد یاران - بهرام دریایی: "در سوگ و عشق یاران"، کتابی است از زنده یاد شاهرخ مسکوب در وصف و یاد دوستان و یاران از دست رفته‌ای که وفاداری و دلبستگی عمیق او را به کسانی که دوستشان می داشت، نشان می دهد.
نگاهی به این رفتگان و دوستداران شاهرخ مسکوب، تاییدی براین ادعاست که "گاه رفتگان سال های مرده، زنده تر از زندگان می نمایند". سهراب سپهری، هوشنگ مافی، امیرحسین جهانبگلو، محمد جعفرمحجوب و اسلام کاظمیه، دوستان و رفقایی هستند که شاهرخ مشکوب، در گزارش این عزیزان از دست رفته، می کوشد این چنین "مرگ را با قلم به چهارمیخ کشد که جایگاهش را در بیدادگری یا معنابخشی به زندگی مشخص کند"!
حسن کامشاد، یارو یاور وفادار و دوست دبستانی شاهرخ مسکوب در "درآمد" این کتاب چنین می نویسد: "شاهرخ مسکوب یکی از پراحساس ترین و دل نازک ترین مردمان روزگار ما بود. وفاداری و دل بستگی اش به کسانی که دوستشان می داشت کم مانند بود. نمونه‌ی والای حساسیت و تاثیر پذیری او را می توان در دو کتاب مرتضی کیوان و سوگ مادر و نیز در روزانه نویسی های او روزها در راه مشاهده کرد. خواندن نوشته ای دل انگیز، شنیدن آهنگی گوش نواز یا داستانی اندوه ناک اشک او را در می آورد.
شاهرخ بی اندازه حساس و آسیب پذیربود. سوگنامه‌ی یاران آئینه‌ی دردمندی اوست. شرح رنجی است که کشیده و زخمی که از جدایی برجانش نشسته و التیام نیافته. "آدمیزاد یک بار به دنیا می آید، اما در هر جدایی یکبار تازه می میرد".
شاهرخ مسکوب، در سوگ و عشق یار از دست رفته اش، سهراب سپهری، چنین می اندیشد:
"دیروز سهراب مرد، آفتاب که غروب کرد او را هم با خود برد. درمرگ دوست چه می توان گفت؟ مرگی که مثل آفتاب بالای سرمان ایستاده و با چشم هایی گرسنه و همیشه بیدار نگاه مان می کند. یکی را هدف می گیرد و بر او می تابد و ذوب می کند و کنارمان خالی می شود، مرگی که مثل زمین زیر پایمان دراز کشیده و یک وقت دهن باز می کند. پیدا بود که مرگ، مثل خون در رگ های سهراب می دود. تاخت و تازش را از زیر پوست می شد دید. چه جولانی می داد و او، مثل سایه ای رنگ می باخت و محو می شد. بی شباهت به مرغ پر کنده ای نبود. در گوشه ای از تخت مچاله شده بود. کوچک بود، کوچک تر شده بود. درد می کشید. می گفت "همیشه از آدمهایی که حرمت زندگی را نگه نمی دارند و خودشان را می کشند تعجب می کردم، اما حالا می فهمم چه طور می شود که خودشان را می کشند. بعضی وقت ها زندگی کردن ناممکن است". جای رادیو تراپی می سوخت، تکان نمی توانست بخورد. حتی سنگینی ملافه دردناک بود. شاید در سرطان خون، هر گلبول تیغی است که تار رگ ها را می خراشد تا در گودال قلب فرو رود.
از نوشته‌ی ناتمام آخرش صحبت می کرد: گفت و گویی دراز میان استادی و شاگردی در باره‌ی نقاشی، معیاری زیباشناسی، دو دید و دو برداشت از چیزها و در نیتجه دو "زیبایی" متفاوت. استاد اروپایی، و شاگرد ایرانی است. می گفت هنوز خیلی کار دارد و امیدوار بود که بعدا تمامش کند. "نمی دانم این ناخوشی کی تمام می شود؟"
گفتم انشالله زودتر تمام می شود. و از این "امید" وحشت کردم. چه آرزوی هولناکی در حق دوستی معصوم. آخر این ناخوشی فقط با مرگ تمام می شد. آدم به دنبال دروغ تا کجاها کشیده می شود. خیال می کنم خودش هم می دانست که رفتنی است.
سهراب "اهل کاشان" بود. و من سالهاست که این شهر را می شناسم. کم تر از ده سالی داشتم. با پدر بزرگم بودم. او به دیدار سرزمینی که از آن فرار کرده بود، به سراغ جوانی فرسوده و قوم و خویش های عتیقه اش رفته بود. از سمساری خاطراتش گردگیری می کرد. پیرمرد مرا هم با خودش برده بود. تابستان بود و ما از مازندران رسیده بودیم. من بچه‌ی مازندارن بودم، خیس تر از باران. مغز استخوانم به طراوت نطفه‌ی جنگل بود و از پری می شکافت، تنم به سرسبزی بهار و چشم هایم ابر و بادی تر از آسمان! در سر هوای دریا داشتم، صبح دمیده از خاک بودم در کوچه های خاک آلود تنگ، پیچ در پیچ و مخروبه، جای پای پرسه‌ی سر به هوا و بی هدف قرن های لاغر و مندرس گذشته، سهراب راست می گفت که:
پشت سر مرغ نمی خواند.
پشت سر باد نمی آید.
پشت سر پنجره‌ی سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روی همه‌ فرفره ها خاک نشسته است.
پشت سر خستگی تاریخ است.
حالا که از خلال "خستگی تاریخ" به آن تابستان دور نگاه می کنم، در خاطرم جز آفتاب و مشتی غبار چیزی نمی بینم.
اما کاشانِ سهراب، چیز دیگری بود. حسرت آب (و چون آب در تن تشنگی جهان روان شدن) از کویر به شعرش راه یافته بود. روشنی را هم از همان سرزمین باز به ارث برده بود. رنگ قهوه ای نخودی، خاکی محبوب تابلوهایش – با لک های خاکستری و شکل هایی که انگار به بیرون از قالب خود جاری می شدند – خود کویر، شاعرانه ای بود که از آب و روشنایی گذر کرده بود، از سفری درازآمده و به راهی دور می رفت.
طبیعت در تابلوهای سهراب مثل سراب کویر دیدنی اما نیافتنی، در دسترس و بدست نیامدنی، تصوری سیال از عالم خارج، از تپه و خانه و غروب، از تک درخت و تنهایی و خاک است. برای شاعری که چون آب در طبیعت جریان داشت، طبیعت نیز مثل نور جریانی گذرنده و حاضر بود که در سبکی و انبساط بی انتهای می شد پرواز کرد. شعر و تصویر و طبیعت در کنار چشمه‌ی روح او بهم رسیده بودند، در آن شست و شو کرده و یگانه بیرون آمده بودند: شعر تجربه‌ی باطنی مصور، نقاشی تجربه‌ی معنوی شاعرانه و طبیعت شعری سروده در رنگ و صورت بود.
شعر سهراب و بررسی مقام آن در ادب معاصر خود گفت وگوی دیگریست و گذشته از جنبه های دیگر از جمله مربوط می شود به بررسی جای هنرمند و روشنفکر در این روزگار. به سهراب گاه و بیگاه ایراد می کردند که در برج عاجش لمیده و جاخوش کرده و مواظب است که بلور تنهایی اش ترک بر ندارد. خلاصه اینکه از سیاست بیزار است و به زندگی اجتماعی بی اعتناست.
زندگی اجتماعی ما، مثل بدنی گرفتار مرضی ناشناخته و پرتب و تاب ، دستخوش نوسانهای شدید سیاسی است. در تناوب میان دیکتاتوری و هرج و مرج و پرتاب از قطبی به قطب دیگر، و در تلاطم های شدید تاریخ ایران، که سیاست هر چه بیشتر سرنوشت ما را زیرورو می کند. ضرورتا" توجه بیمارگونه‌ی ما به آنهم بیشتر می شود. به نحوی که زندگی سیاسی جای تمام زندگی اجتماعی را می گیرد. وضع روشنفکر و هنرمند در برابرطبقات و در مبارزه‌ی سیاسی روزمره، یعنی فقط "تعهد" سیاسی، تمام اندیشه را تسخیر می کند و مسئولیت او را در برابر جهان از یاد می رود.
انسان اندیشنده و آفریننده، خواسته و ناخواسته، دائم خودش را در جهان "وضع" می کند و از خود می پرسد، به قول گلسرخی، "در کجای این جهان ایستاده ام؟" این موضع گیری در قبال هستی و منظومه‌ی جهان، طبعا" جای روشنفکر یا هنرمند را (اگر از شعور اجتماعی بی بهره نباشد) در اجتماع و تعهد او ا در برابر اجتماع نیز در بر می گیرد. ولی در جایی که دورغ آنی فرو گذار نمی کند و در وسط معرکه ایستاده و یک نفس در بوق می دمد و به دمد و به دهلش می کوبد، صدابه صدا نمی رسد. در این هیاهو، مبارزه‌ی اجتماعی، در بی خبری و جنجال و تبلیغات غرق است.
توده به جای شعور سیاسی بیشتر، شور سیاسی دارد. فرهنگ استبداد (گرایش بی اختیار حاکم و محکوم به خود کامگی) در سرشت ما رسوخ کرده، و دشواریها و مصیبت های اجتماعی از هر سو فرو می ریزد،حتی جان آدمی ارزشی ندارد تا چه رسید به آزادی وامنیت. در این آشوب که "ز منجنیق فلک سنگ فتنه می بارد" کم تر کسی مجالی برای تامل می یابد. و در این "هجوم خالی اطراف" روشنفکر مبتلای مشکلات روزانه و پرسش های آنی است و دایم در پی چاره‌ی زخم هایی که دهان باز کرده اند: زخم بندی می کند نه درمان. و فوریت "کمک های اولیه"، مجال فکر کردن به سلامت بدن را از بین برده است. دراین پریشانی و گسیختگی اجتماعی، اهل قلم نیز مانند دیگر مردم، سیاست زده اند، و به جای مشارکت آگاهانه در زندگی سیاسی، در حوادث روزمره‌ی اجتماعی، در عمل و عکس العمل های پیاپی و پراکنده غوطه می خورند. نمی توانیم از زندگی فکری خود فاصله بگیریم. مهلت نمی دهند تا به آن بیندیشیم و آن را باز سازیم.
از مشروطیت تا حال، و هر دوره با خصوصیت و به شکلی، دچار این شتابزدگی است: اسیر ضرورت عمل بوده ایم و درچنین حال وهوای اجتماعی و با این شتابزدگی فکری، ادبیات ناچار و بی واسطه به سیاست می پردازد، از سطح فراتر نمی رود و به صورت بیان نامه‌ی سیاسی در می آید. و سیاست، سرزمین ادب را تاراج می کند. صحبت از مرگ، عشق، تنهایی و حسرت از گریز زمان یا هر امر"وجودی" دیگر، منشا و انگیزه‌ی" خرده بورژوایی" دارد، مگر آن که در بافت اجتماعی خود، و برای هدف سیاسی به پیش کشیده شود: مثلا" از مرگ، ولی مرگ سرمایه داری یا مرگ در راه آرمان صحبت شود، مرگی که ناشی از پیوندهای پیچیده‌ی اجتماعی و در تار و پود شرایط آن مطرح شود، نه چون پدیده ای وجودی وبه ویژه طبیعی.
و انسانی که این نوع ادبیات را عرضه می کند، روحی تهیدست دارد. مسائل و مشکلاتش البته واقعی و بشری ولی محدوداست. مرغ روح از بس در این محدوده میماند، هم از موهبت پرواز بی نصیب میماند و هم چشم دوربین پرنده های شکاری را از دست می دهد، و این ادبیات سیاسی به علت های گوناگون از جمله به علت آنکه بدیهی تر، اکنونی تر و ملموس تر است و افزار دست زندگی روزمره، خواستاران بیش تری دارد.
اما از این ها که بگذریم در دوران استبداد بیست و پنج ساله‌ی پهلوی دوم، روشنفکران و هنرمندان شریف که با ظلم، فساد و استبداد حاکم نساختند – تا آنجا که به نوشتن مربوط است – با آن به دو گونه روبه رو شدند: مستقیم و نامستقیم ، از روبهرو و از کنار(بی آن که چشم بسته از کنار بگذرند).
شاید تجربه‌ی "فکری-هنری" آل احمد و سپهری را بتوان دونمونه از این دوگونه برخورد دانست. اولی در مرکز اجتماع خود ایستاده بود، در گرانیکاه رویدادها. شاخک های حساسش هر موج و هر تکان را می گرفت و واگوی آن را تیز و تند در گوش های سنگین دیگران فرو می کرد، وجدان مضطربی که خواب خوش هرکه را می توانست، می آشفت و با "ارزیابی شتاب زده" فاجعه را گزارش می کرد. او بیش از هرچیزجستارنویس و گزارش گری چیره دست بود که ضمن باز نمودن سرگذشت خفه‌ی اجتماعش تقلا می کرد تا راهی به دل حقیقتی بگشاید. شاید از همین رو وقتی ناگهان صدایش خاموش شد، آن هم در آن روزگارسکوت، جای مبارزی مرد میدان خالی تر بود تا نویسنده ای ارجمند، شاید از همین رو آخرها شخصیت اجتماعی او از شخصیت ادبی اش نمایان تر بود، اما سهراب سرنوشت اجتماعی دیگری داشت. او هر چند از اجتماع فاصله گرفته بود. اما در دل اجتماع روزگار خودبود. منظورم از "روزگار" تاریخ و سیر اجتماعی که متعلق به آنیم و پوینده زنده و پیوسته آن با جامعه‌ی بشری و نیز رابطه‌ی این جامعه با طبیعت و با کل جهان است. به زبانی دیگر منظورم از "روزگار" سرنوشت انسانی جهان است (سرنوشت جهان به اعتبار انسان).
سهراب، شاعر روزگار است، "از اهالی امروز" اما زندگی اجتماعی را از درون می نگرد. او نیز گرچه از انسان اجتماعی (ازخود) آغاز میکند، ولی از پهنه‌ی جهان و از گذرگاه طبیعت به زندگی اجتماعی (به انسان اجتماعی) نظر می کند. حضور سهراب دراجتماع به واسطه‌ی طبیعت است. در کنار شهر – نه در خلوت صحرا – درختی سبز روییده، پای دخت در جوی زلال آب است. ریشه هایش در دل خاک و سرش به آسمان. بر تارک درخت مرغ حقی با چشم های دور اندیش نشسته. مرغ از آنجا که خود از طبیعت است، نگران طبیعت مردم شهر و نگران طبیعتی است که شهر در آن آرمیده، نگران رفتار مردم با طبیعت خود و با طبیعت شهر، با جهان است.
رویش هندسی سیمان، آهنگ، سنگ
سقف بی کفتر صدها اتوبوس.
در عصری که آدمیزاد با هندسه و سیمان و جرثقیل دارد زمین را زیر و زبر وسلامت ظریف و زودشکن طبیعت را پریشان می کند و چنین طبیعتی شهرها، و شهر ها همشهریان را تباه می کنند. شاعر خردمند به خود می گوید: "یاد من باشد کاری نکنم، که به قانون زمین بر بخورد." اما قانون زمین لگدمال می شود. انسان بانیروی شیطانی علم، مثل جادوگری دل زمین و زمان را می شکافد تا هرچه را می یابد حریصانه تولید و مصرف کند. انگار جنون ریخت و پاش گرفته است. البته راحت تر آن است که بگوییم این فقط مرض کشورها و طبقات ثروتمند است. فقیران چیزی ندارند که به هدر بدهند. در این حالت، مشکل آسان و مسئله به ظاهر "حل" شده است. اما دردی دوا نشده. می بینیم مردم کشورهای بی چیز که دست شان از تولید و مصرف چیزهای دیگر کوتاه است در تولید مثل چه شتابی دارند و با افزودن به فقر وگرسنگی با چه شدتی تن و جان خودرا مصرف می کنند. مشکل نه فقط طبقاتی که بشری است.
اکنون انسان بر زمین ایستاده و دشمنانه آنرا ویران می کند. اما انسان بی زمین جایی برای ماندن و یا حتی آواره شدن ندارد. انسانی که طبیعت را ویران کند ریشه‌ی خود را برکنده است سهراب از این راه به سرنوشت ستم دیده‌ی انسان اجتماعی روی می آورد. وقتی که خرد "آب و روشنی"، خرد شاعرانه‌ی انسان به خواب رفت، دیگر انسان حتی در معصومانه ترین حال، در رویاهای کودکانه اش وحشیانه لگد کوب می شود:
حکایت کن از بمب هایی که من خواب بودم و افتاد.
حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد.
در آن گیر و داری که چرخ زره پوش
از روی رویای کودک گذر داشت.
شعر سهراب ستایش زندگی جهان است، زندگی پرنده و آب و ستاره، نبض روییدن علف و کشیدگی افتاده‌ی جاده بر خاک، پدیده های جهان بنا به قانونی از برکت وجود همدیگر زنده اند و هستی هر یک مدیون آن های دیگر است. نگاه سهراب ردپای آن قانون ناپیدا را دنبال می کند. هم در طبیعت هم در اجتماع. و با خرد زلال شاعرانه یاد آوری می کند که "آب را گل نکنیم"، برسر راه قانون روان و روشن زندگی نایستیم و آن رانیاشوبیم.
در شعر سهراب نمی بینیم آب را چه کسانی گل آلود می کنند. خطاب اوکلی است. نه این که کسانی آب را گل کنند و کسان دیگری ناچار آن را بنوشند. به عبارت دیگر این شعر ایدئولوژی سیاسی ندارد و این به خودی خود نه ضعف است و نه قوت.
در میان هر دو دسته شاعران بزرگ هستند. ایدئولوژی از جمله نظام فکری است با هدفی اجتماعی (در نتیجه سیاسی) و در جست و جوی پیدا کردن راه های رسیدن به هدف. هر شاعری که از "ایدئولوژی" آغاز کند تا از دایره‌ی محدود آن تجاوز نکند و به ساحت باز "جهان بینی" راه نیابد. کلامش زندانی و صدایش نارساست.
شعر سهراب از ایدئولوژی بیگانه است، اما ناگزیر - چون هر شعر والایی – دارای "جهان بینی" است. از هستی برداشتی و بینشی سازمند (organique) و به سامان دارد که باخود در تناقض نیست. آنها که به گوشه گیری سهراب در برج عاج و بی اعتنایی او به سرنوشت اجتماع ایراد می کنند، از او ایدئولوژی خود را می طلبند، در شعر او جویای دید و برداشت اجتماعی خودند، بازتاب عقاید سیاسی خودشان را درآن می جویندو چون نمی یابند جا می خورند و روترش می کنند. اما شعر همیشه نوازشگر عادت ها و آرزوهای ما نیست. به قول خود سهراب: "چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید".
سهراب، عاشقانه و مرتاضانه کار می کرد. برای شعرهای معدود او، به نسبت، کارو آگاهی عظیمی صرف شده است. از میان معاصران ما کمتر کسی مثل او شعر امروز دنیا را می شناخت و درآن مهارت داشت. همیشه می خواند. در نقاشی هم تا آنجا که من می دانم با همین تلاش و دلواپسی و خاطرخواهی کار می کرد. در تلف کردن وقت خسیس بود. با قناعت و پشتکاران صنعتگران قدیم و مثل آن ها خستگی ناپذیرو مدام کار می کرد. "وسیع باش، تنها، و سر به زیر، و سخت". از "جنگل مولای" تهران فرار می کرد، وقتی هم که بود تا می توانست از خانه بیرون نمی آمد، سالهای اخیر بیشتر درکاشان به سرد می برد.
می دیدم که همچنان در فکر شعر و نقاشی است. نگران سرنوشت آن ها بود. تنش افتاده بود. اما هوش و حواسش آرام نداشت. از چشم هایش دیده می شد. از شوق از هیجان! زلزله را می دید و استخوان بندی ظلم را که با صدای هولناکی می شکند و مثل زباله روی هم کوت می شود، سیاه در سیاه. این سقف سنگین بالای سرمان – هزاران ساله – شکافی برداشته بود و ستاره ها کورسویی می زدند. ای روزهای خوش کوتاه آیا فقط برای ثبت در تاریخ آمده بودید؟ روزهای پیش از نومیدی، روزهای صبح کاذب.
سهراب "به مهمانی دنیا آمده بودو نه تنها زندگی را دریافته و زیسته بود، بلکه حتی به مرگ هم دست یافته بود. او چنان سرشار و لبالب میزیست که گاه خود با زندگی و مرگ هم پیاله می شد. سهراب در خودش نمی گنجید، مثل انار شکافته می شد، نمی توانست قرار بگیرد. پیاپی از زندگی و مرگ پرو خالی می شد. در بودن و نبودن شتاب داشت، هرچه باشد می دانست که مهلت ما در فاصله ای چند روزه منتظرمان ایستاده است:
شراب را بدهید
شتاب باید کرد:
من از سیاحت یک حماسه می آیم
ومثل آب
تمام قصه‌ی سهراب و نوشدارو را
روانم.
اردیبهشت 1359

خاستگاه: روزآنلاین.

 

رویدادی آموزنده برای ما ایرانیان


یکشنبه ۳۰ شهريور ۱۳۹۳

درس رفراندوم اسکاتلند

همه پرسی برای استقلال اسکاتلند از بریتانیا با رای منفی اکثریت به پایان رسید. بعد از سه قرن تلاش، مبارزه، درگیری های پر تنش و بحث های گسترده سرانجام اسکاتلندی ها فرصت پیدا کردند تا در خصوص جدایی و یا تداوم پیوند سیاسی و ملیتی با بریتانیا تصمیم بگیرند. ۵۵ درصد در مقابل ۴۵ درصد رای نه به استقلال و تجزیه دادند و بدین ترتیب در فرایندی دموکراتیک وبا رعایت حق تعیین سرنوشت اسکاتلند در قلمرو بریتانیا باقی ماند.
البته تضمینی نیست چنین وضعیتی برای همیشه پایداربماند همانطور که "الکس ساموند" وزیر اول دولت محلی اسکاتلند و رهبر حزب ملی و استقلال طلبان این کشور بعد از استعفا اعلام کرد " آرزو دارم حرکت استقلال‌طلبی در اسکاتلند ادامه یابد و رویاهای ما هیچگاه نمیرد".
ممکن است در شرایطی دیگر اکثریت ساکنان اسکاتلند به طلاق سیاسی رای مثبت بدهند. این موضوع خیلی بستگی به چگونگی تحقق وعده های سیاستمداران بریتانایی برای اعطاء اختیارات و قدرت بیشتر به اسکاتلند دارد. اما فعلا به گفته کامرون نخست وزیر بریتانیا تا یک نسل آسوده زندگی می کنند و پرونده استقلال و جدایی در اسکاتلند بسته شد
فضا پیش از همه پرسی دو قطبی شده بود و در نهایت نیز دیدگاه های موافق و مخالف استقلال رقابت نزدیکی انجام دادند. حال مسئولان جدید اسکاتلند باید به دنبال ترمیم شکاف رخ داده و همبستگی مجدد مردم متبوع شان در فضای پساهمه پرسی باشند.
اما این رویداد صرفنظر از چگونگی و دلایل درس مهمی برای جامعه سیاسی ایران دارد. روند و فرایند مسالمت آمیز و عاری از تنش و برخورد های خصمانه مهمترین ویژگی این اتفاق تاریخی بود. دو طرف میدان حق همدیگر را به رسمیت شناختند. بریتانیایی ها جدایی اسکاتلند را خط قرمز و گناه نابخشودنی سیاسی محسوب نکردند که به دلیل به خطر افتادن تمامیت ارضی هر نوع خشونتی را بر علیه جدایی طلبان مجاز بدانند و تبعات مخرب و خونین جنگ داخلی را بپذیرند.
آنها جدایی را توطئه ای خارجی بر علیه مردم بریتانیا بشمار نیاوردند. حتی موضوع نفت شمال و ضرر هنگفت بریتانیا نیز باعث نشد تا با اجرای همه پرسی مخالفت شود. اسکاتلندی ها نیز بریتانیایی ها و مخالفان استقلال را خائن، ضد حقوق مردم اسکاتلند، اشغالگر و متجاوز نخوانندند. هر دو طرف کوشیدند با استفاده از ابزار رسانه ها و دیگر مجاری ارتباطی رای دهندگان اسکاتلندی را مجاب سازند که به دلایل آنها گوش دهند و در نهایت حکمیت مراجعه به افکار عمومی و حمیت صندوق های رای پذیرفته شد. البته مقدمات و پیش نیاز های کار نیز رعایت شد تا بعد از بحث و بررسی ها و کسب آگاهی لازم همه پرسی برگزار گردد.
درسی که این رویداد برای کوشندگان سیاسی و مدنی مرکز گرا وقومیت گرایی ایرانی دارد توجه به راهبرد استقلال به عنوان یک امکان و پرهیز از بحث های ایئولوژیک و هویتی است. حق تعیین سرنوشت یک حق است و هر ملتی و قومیتی باید این حق را داشته باشد تا در خصوص سامان جغرافیایی و ملتی خود تصمیم بگیرد. طلاق سیاسی و تغییر ملیت یک امکان در عرض تداوم زیست مشترک ملی است.
 در جوامعی که از دیر باز به دلایل تاریخی در کنار هم زندگی کرده اند و اینک بخشی از کشور تمایل به جدا سری و استقلال دارند با این تمایل باید به نحو منطقی و معقول برخورد کرد. کسانی که مخالف تجزیه هستند و کشور قدیمی حق دارند دلایل و برهان های خود در مخالفت و مذمت تجزیه را طرح کنند. موافقان تجزیه نیز باید مجاز باشند به شیوه ای مسالمت آمیز بحث ها و استدلال های خود را طرح کنند. با زور، کشتار و قوه قهریه نمی توان افرادی را به زیست مشترک در یک واحد ملی مجبور ساخت. ملت بر مبنای تعلق رضایت مند زیر مجموعه ها و قومیت ها بوجود می آید و استمرار پیدا می کند.
از این رو حق تعیین سرنوشت را باید برای همگان و بخصوص اقلیت های قومی به رسمیت شناخت. اما به رسمیت شناختن لزوما به معنای موافقت با استقلال و تجزیه نیست. بلکه فقط همراهی با پذیرش داوری مردم هر منطقه در خصوص وضعیت سرزمینی آنها است. می توان با اجرای حق تعیین سرنوشت موافق بود ولی در عین حال با جدا سری و استقلال سخت مخالفت کرد و برای رای منفی به همه پرسی تبلیغ نمود. کاری که ملکه بریتانیا و اکثر دولتمردان گذشته و فعلی این کشور کردند.
بر خلاف تصور تجزیه طلبان، جدایی و استقلال حق نیست بلکه موضوع حق است کما اینکه تداوم زیست ملی نیز موضوعی برای حق تعیین سرنوشت است. مهم این است که مردم منطقه بعد از رعایت پیش نیاز ها و در چارچوب موازین انتخابات آزاد و منصفانه تصمیم گیر نهایی باشند.
جدا شدن لزوما به بهبود اقتصادی و سیاسی و اعتلای کرامت انسانی منتهی نمی شود. بر خلاف دیدگاه هایی که از تجزیه کردستان و آذربایجان و خوزستان در ایران دفاع می کنند متغیر اصلی بحث های حیثیتی و هویتی نیست بلکه در نظر گرفتن شاخص های عینی و محاسبه گری عقلانی برای وضعیت بعد از تجزیه است. با ارقام و دست آورد های عملی و پرهیز از برخورد های احساسی و هیجان گرایی باید مسئله سنجیده شود. تداوم زیست مشترک خانواده اقوام ایرانی با رعایت مطالبات مشروع قومیتی و تمرکز زدایی منافع و مزیت های بهتری برای ساکنان مناطق پیرامونی مرزی کشور دارد.
تجربه همه پرسی در خصوص استقلال اسکاتلند نشان داد که بین حق تعیین سرنوشت و استقلال تفاوت وجود دارد و آری جواب قطعی همه پرسی نیست. در خصوص اختلافات اقلیمی بین بخش هایی از یک کشور، دمکراسی و رعایت حقوق بنیادین انسان ها و تکیه بر برخورد عقلانی و استدلالی دارای ظرفیت موثری برای حل مشکلات با کمترین هزینه است و وضعیت پایداری را بوجود می آورد. اینک کسی در اسکاتلند نمی تواند مدعی شود که در هم پیوستگی آنها با بریتانیا اجباری است. مردم اسکاتلند و بریتانیا و سیاست مداران آنها در این خصوص ظرفیت و توانمندی بالایی از خود نشان دادند.

خاستگاه: روزآنلاین

 

گرگ درون / نفس ِ امّاره: شعری از زنده یاد فریدون مشیری با صدای شاعر در یک ویدئو


‫فریدون مشیری - شعر گرگ‬‎ - YouTube

با سپاس از فرستنده (ا. ر.)

Thursday, September 18, 2014

 

"هر دم از نو، غمی آید به مبارک بادم!": ویران گردانی ی بخش دیگری از مُرده ریگ ِ نیاکان مان!






تارنمای فرهنگی مهرگان




5 نامه‌ی سلطانی‌فر برای توقف تخریب بافت تاریخی شیراز 






خانه پورنواب شیراز به طور کامل تخریب شد

http://www.iscanews.ir/news/83183/


یک خانه نفیس زندیه تخریب شد




چنگال لودرها بر قلب شیراز 







پاینده و جاوید باد ایران!

با سپاس از فرستنده: 
Mehrgan 14500:


Wednesday, September 17, 2014

 

«دوباره می‌سازمت وطن»: یادواره ی "سیمین بانو بهبهانی"





«دوباره میسازمت وطن»





Monday, September 15, 2014

 

شاهنامه پژوهی و فرهنگ‌‌شناسی ی ایرانی ، به پیش و پس از «مسکوب» بخش می‌شود.: گفت و شنود سردبیر سامانه ی "ایرانشهر" با سردبیر "ایران شناخت" در شناخت پایگاه والای "شاهرخ مسکوب" در "فرهنگ شناسی ی ایرانی"



شاهرخ مسکوب (راست) و چلیل دوستخواه (سیدنی- 1998)


فرهنگ
‌شناسی ی ایرانی به پیش و پس از «مسکوب» بخش می‌شود


مسعود لقمان / بزرگمهر: 

* مسکوب چگونه منشی داشت که برخی بر این باورند شخصیت او فراتر از 

آثارش بود؟

جلیل دوستخواه: من بر این باورم که منش والای ایرانی و انسانی شاهرخ مسکوب را در یکایک بخش‌های مرده‌ریگ والا و بی‌همتای او باید جست و یافت و شک ندارم که هر خواننده جوینده و پوینده‌ای، پس از کند و کاو و ژرف‌نگری در کارهای او به همین برآیند، خواهد رسید.
جای دریغ بسیار است که لایه‌های زیادی از جامعه‌ ایران و به ویژه، نسل جوان، هنوز از رویداد پدیداری «مسکوب» در تاریخ فرهنگ این سرزمین، آگاهی چندانی ندارند و اهمیت آن را چنان که باید و شاید، بازنمی‌شناسند

* فرهنگ ایران، مهم‌ترین محور اندیشه‌های قلمی‌شده مسکوب است. او این فرهنگ را چگونه می‌دید و تعریف می‌کرد؟

مسکوب، این فرهنگ را تنها نمی‌دید و تعریف نمی‌کرد؛ بلکه در آن دم می‌زد و با آن، زندگی می‌کرد و بدون آن، هیچ معنایی برای زندگی خود، نمی‌شناخت.

شاهرخ مسکوب از شاهنامه‌پژوهانی کوشا بود که کتاب‌هایی چون «مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیار»، «سوگ سیاوش در مرگ و رستاخیز»، «تن پهلوان و روان خردمند» و «ارمغان مور» گواه این مدعاست. ارزیابی شاهنامه‌پژوهی چون شما از این کارنامه چیست؟

شاهنامه‌پژوهی مسکوب، در سنجش با همه پژوهش‌های شاهنامه‌شناختی تا روزگار او، متمایز و ممتاز بود. خود او در نخستین سطرهای «مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیار»، به درستی، گفته است: «هزار سال از زندگی تلخ و بزرگوار فردوسی می‌گذرد. در تاریخ ناسپاس و سِفله‌پرور ما، بیدادی که بر او رفته است، مانندی ندارد و در این جماعت قَوادان و دلقکان که ماییم با هوس‌های ناچیز و آرزوهای تباه، کسی را پروای کار او نیست و جهان شگفت شاهنامه، همچنان بر ارباب فضل دربسته و ناشناخته مانده‌است.»
مسکوب نه در بیرون و در کنار شاهنامه، بلکه در درون آن بود و ناب‌ترین و شکوهمندترین دم‌های زندگی خود را هنگام‌هایی می‌دانست که در باغ جاودانه سبز «حماسه ایران» گشت‌‌وگذار داشت و با حکیم بزرگ توس و پهلوانان سرافراز آفریده‌اش دم می‌زد. او با آدمی خوی‌ترین نقش‌‌ورزان این منظومه خورشیدی خرد و فرهنگ، هم‌ذات‌پنداری ‌داشت ‌و در حضور شکوه‌مند آنان، خود را رهاشده ‌از خوارمایگی‌ ‌ایرانی‌ ‌گرفتار و درمانده ‌و شکست‌خورده، می‌انگاشت: «گفت‌وگوی پیران و رستم را، در نخستین دیدار پس از مرگ سیاوش، خواندم و روحم سربلند شد. چه شاهکاری! چه پیرانی! بَه‌بَه! این زبان، بدبختی ایرانی‌بودن را جبران می‌کند.» (روزها در راه، ج ۱، ص ۳۲۶).

*‌ «روزها در راه» (خاطرات روزانه شاهرخ مسکوب) افزون بر اینکه راوی تلخ روشن‌اندیشان زمانه ماست، چه تصویری از او و هم‌نسلانش برای ما برمی‌سازد؟

مسکوب، فرهنگ ایران را تنها نمی‌دید و تعریف نمی‌کرد؛ بلکه در آن دم می‌زد و با آن، زندگی می‌کرد و بدون آن، هیچ معنایی برای زندگی خود، نمی‌شناخت
این کتاب ارجمند، چکیده همه زندگی دشوار و آزمون‌های سرشار او از شاهنامه‌شناسی تا بررسی روز و روزگار اوست. ای کاش، روزی چاپی ویراسته و سزاوار از این اثر والا در ایران نشر یابد.

* از مسکوب چه میراث قابل اعتنایی به یادگار خواهد ماند؟

بی‌گمان، تاریخ فرهنگ‌‌شناسی و ادب‌‌پژوهی‌ ایرانیان، به ویژه در فراخنای «حماسه‌ ملی»، به دو دوره پیش و پس از شاهرخ مسکوب بخش می‌شود. بر ماست که مرده‌ریگ گران‌بار این فرزانه‌ بزرگ روزگارمان را قدر بشناسیم و ارج ‌بگزاریم و پاس ‌بداریم و کار مسکوب‌خوانی و مسکوب‌‌شناسی را پایان‌یافته نینگاریم. ما تازه در آغاز راهیم و جای دریغ بسیار است که لایه‌های زیادی از جامعه‌ ایران و به ویژه، نسل جوان -که بیشترین شمار مردم ایران امروزند- هنوز از رویداد پدیداری مسکوب در تاریخ فرهنگ این سرزمین، آگاهی چندانی ندارند و اهمیت آن را چنان که باید و شاید، بازنمی‌شناسند. این دیگر، خویشکاری همه‌ ما دست‌‌اندر‌کاران فرهنگ و ادب و ایران‌شناسی است که نگذاریم میراث اندیشه و پژوهش او، مهجور و ناشناخته بماند. بایسته است که آن را به میان همه‌ لایه‌های جامعه به ویژه فرهنگیان، دانش‌آموزان، دانشجویان و دانشگاهیان ببریم و بیش از پیش به همگان بشناسانیم تا از این پس، در عرصه‌ فرهنگ و ادب، همه مسکوبی‌ بیندیشیم و مسکوبی سخن بگوییم و مسکوبی‌ رفتار کنیم.
این گفت‌وگو پیشتر در روزنامه‌ی قانون (۲۲ فروردین‌ماه) منتشر شده است.

Sunday, September 14, 2014

 

"یک متر و هفتاد صدم/ گورم به خاک ِ وطنم." : فیلمی از شعرخوانی ی "سیمین بانو بهبهانی" همراه با ترانه ی "پرواز"، سروده ی او، با اجرای "سعید عسکری"


با سپاس از فرستنده (اسد هفشجانی).


This page is powered by Blogger. Isn't yours?