Friday, August 22, 2014

 

تحلیلی آگاهاننده از چگونگی ی تشکیل دولتی به نام "اسراییل" و پی آمدهای خون بار و فاجعه آمیز آن ، از آغاز تا امروز


تا سایه آمریکا بر سر اسرائیل است؟

علی اصغر حاج سید جوادی

آمریکا در ۱۹۴۵ نازیسم هیتلری را در اروپا سرنگون کرد و در ۱۹۴۸ صهیونیسم را با تاسیس اسرائیل بر مردم فلسطین مسلط کرد. کریس هجس Chris Hedges رئیس سابق دفتر نیویورک تایمز در خاورمیانه در سخنرانی خود در دانشگاه پرینستون آمریکا به تاریخ ۲۲ مه ۲۰۰۸ می گوید: “اسرائیل بدون آمریکا احتمالا وجود خارجی نداشت. در جنگ ۱۹۷۳ زمانی که نیروهای مصری برخوردار از آموزش و حمایت شوروی از کانال سوئز گذشتند و سوریه ای ها در ارتفاعات گولان نیرو پیاده کردند، چیزی نمانده بود که اسرائیل نابود شود، هواپیماهای حمل و نقل نظامی غول پیکر آمریکایی برای نجات این کشور سررسیدند. هر نیم ساعت یک هواپیما بر زمین می نشست تا ارتش از هم پاشیده شده اسرائیل را که اغلب سلاحهای سنگین خود را از دست داده بود تعمیر کنند. تا زمانی که جنگ به پایان رسید آمریکا ۲ میلیارد و ۲۰۰ میلیون دلار کمک های نظامی فوری به اسرائیل داده بود. این امر شاید برجسته ترین مثال برای حمایت حیاتی بی وقفه ای باشد که ایالات متحده برای دولت یهود فراهم کرده است. دولت اسرائیل در نیمه شب ۱۴ مه ۱۹۴۸ زاده شد و آمریکا ۱۱ دقیقه بعد آن را به رسمیت شناخت. از آن زمان هر دو کشور در آغوش مرگبار یکدیگر قفل شده اند…“. اکنون که آخرین روز ژوئیه ۲۰۱۴ است سه هفته می گذرد که نوار غزه با یک میلیون و ۸۰۰ هزار جمعیت از آسمان و زمین و دریا در آغوش مرگبار اسرائیل و آمریکا در خون و آتش زیر نگاه بی تفاوت غرب عموما و آمریکا خصوصا دست و پا می زند. تا کنون صدها کشته از کودکان و زنان و مردان، و هزاران زخمی در میان تلّی خاکستر برباد رفته از محلات و مساکن ویران شده در زیر موشک ها و بمب های اسرائیل بر جای مانده است. این فاجعه اولین محصول هماغوشی مرگبار آمریکا و اسرائیل بر سر مردم فلسطین نیست و تا چرخ سیاست جهانی برهمین محور می چرخد بار آخر هم نخواهد بود. ۶۶ سال از تاسیس اسرائیل از سوی سازمان ملل بدون مراجعه به آرای ساکنین فلسطین می گذرد و ۴۷ سال (۱۹۶۷) از اشغال سرزمین فلسطین که به اکثریت مردم ساکن فلسطین “بخشیده بودند!” از سوی ارتش اسرائیل می گذرد. این بخش از فلسطین که ساکنین آن متشکل از اعراب مسلمان و مسیحی هستند می بایست به دولت آینده فلسطین تبدیل شود؛ اما صهیونیزم که نطفه آن در قلب اروپا در شکم ژودائیزم (یهودیت) در اواخر قرن نوزدهم بسته شده بود با تشکیل شبکه جهانی مهاجرت یهودیان از چهارگوشه جهان به سرزمین فلسطین تنها در فکر تحقق دعای یهودیان آواره نبود که “سال آینده در اورشلیم”. صهیونیزم ایدئولوژی سیاسی یهودیان اشکناز یا یهودیان متنفذ و صاحب نام اروپائی و آمریکائی بود که سر در سودای تسلط بر تمامی فلسطین و حضور سیاسی- نظامی در سراسر سرزمین سرشار از منابع معدنی زیرزمینی خاور نزدیک دارد. تحقق این سودا به دست جنایتکار هیتلر و با نابودی هزاران هزار یهودی اروپای تحت اشغال سربازان نازی آنجایی به تحقق پیوست که با تاسیس سازمان ملل متحد از سوی فاتحان جنگ دوم و در راس آن ها آمریکا به تقسیم فلسطین بر دو بخش یهودی و عربی منتهی شد که بخش یهودی به نام دولت اسرائیل که بلافاصله تشکیل شد و دولت فلسطین که تا امروز پس از ۶۶ سال هرگز نه فقط ایجاد نشده است؛ بلکه در تمامی این سال های دراز اسرائیل با حمایت آمریکا و تکیه به حق وتوی آن در شورای امنیت سازمان ملل لحظه ای از پیشروی گام به گام به بخش فلسطینی مسلمانان همراه با تحمیل همه نوع تحمیل های جسمی و روانی و محرومیت های مادی و معنوی خودداری نکرده است. چرا؟
زیرا تا سایه آمریکا و انواع سازمان ها و گروه های سیاسی و مالی و اقتصادی یهودیان صهیونیست و شرکای کلیساهای مسیحی افراطی و وابستگان آن در حزب جمهوریخواه و دمکرات کنگره بر سر اسرائیل گشوده شده و تا شورای امنیت سازمان ملل یا نهاد اجرایی آن در اختیار آمریکا و فاتحان جنگ دوم است، یعنی دارندگان انحصاری حق وتو (آمریکا، روسیه، انگلیس، چین و فرانسه) و تا بند وابستگی دیکتاتورهای نشسته بر خوان نعمت چاه های نفت و گاز خاورمیانه و نزدیک با آمریکا و اروپا گسسته نشده است مردم این منطقه محکوم به تلاشی برای زنده ماندن و نمردن هستند در کمیت نه زنده ماندن برای زندگی کردن در کیفیت و اسرائیل به ظاهر دموکرات سرنوشتی جز ادامه راهی که هیتلر و ایدئولوژی نازی نژاد پرست او پیمود ندارد. ترسیم این راه و این سرنوشت از راقم این سطور نیست که به خاطر مخالفت با استبداد و تعصب دینی و حاکمیت ایمان جاهلی بر عقل و خرد بشری از زادگاه خود رانده شدم، بلکه ترسیم انعکاس ایدئولوژی نازیسم هیتلری و فاشیزم موسولینی و کیفیت آن در عمل و سیاست اسرائیل از قلم افسر سابق ارتش اسرائیل به نام یهودا شائول Yehuda Shaul است در نشریه معتبر لوموند به تاریخ چهارشنبه ۲۳ ژوئیه ۱۹۱۴ زیر عنوان: به ادعای دفاع، اسرائیل حمله می کند، دخول در غزه به هیچ نتیجه نمی رسد. می نویسد: “… وقتی نام هایی را (که اسرائیل) برای دخالت نظامی در غزه عنوان می کند می شنویم، مخصوصا با توجه به افکار عمومی بین المللی، مرا به یاد دوران خدمت خودم در آرتش اسرائیل می اندازد که نامش نیروهای دفاع از اسرائیل است، به یاد فاصله و گودالی از اخلاق می افتم که روزهای خدمتم بین عنوان و عمل آرتش اسرائیل کشف کردم. با عملیات نظامی که ما در اراضی اشغالی به بهانه پیشگیری از عملیات تروریست ها انجام می دادیم. من و رفقایم به زودی فهمیدیم که صفت دفاعی عملیات ما در واقع پرده اختفایی ست که عملیات تهاجمی گوناگون ما را می پوشاند. توصیه موشه ایالون وزیر دفاع کنونی که آن روزها رئیس ستاد آرتش بود به ما سوزاندن وجدان فلسطینی ها بود. سوزاندن وجدان فلسطینی ها که وظیفه ما در اجرای این توصیه بود ایجاد وحشت و ترس و تنبیه و مجازات تمامی جامعه فلسطینی ها و اراضی اشغالی بود. پایه کار ما بر این بود که مردم اراضی اشغالی هرگز در فکر اعتراض از وضع خود نباشند و هیچگاه وجدان آن ها فرصت آرامش و رهایی از ترس و وحشت از آرتش اشغالگر را نداشته باشد، به عبارت دیگر یک وجدان سوخته یعنی یک وجدان ترس زده و همیشه مضطرب. درچارچوب این پیش گیری من و رفقایم آموختیم که همه فلسطینی ها را دشمن خود و حمله به دشمن را حق دفاع از خود بدانیم. وقتی برای یادآوری حضور خود به مردم دست به عمل می زدیم هدف ما ترساندن و وحشت زده کردن مردم عادی و فهماندن این مسئله بود که بدانند که زیر نظارت و دخالت دائمی ما هستند. کشتارها در معابر و کوچه ها و سرزده داخل شدن در منازل مردم در روز و شب متکی به هیچ گزارش و هشداری از سوی منابع اطلاعاتی آرتش نبود، ما به بهانه مقابله با تروریزم معرکه مجازات جمعی مردم بیگناه را برپا می کردیم… همه علامات جهانی قادر به محو این واقعیت نیست که اسرائیل به دفاع از خود قانع نمی شود، بلکه دفاع بهانه حمله است نه فقط در این روزها بلکه در همه روزها، باید به جای توجیه و توضیح دخالت خود زیر پرده دفاع، ما باید برای برگزیدن راه دیگری دست به عمل بزنیم. وقت آن رسیده است که باید بگوییم اسرائیل باید دست از ادامه اشغال نظامی سرزمین های فلسطینی بردارد.”
اما گیدئون لوی در شماره ۱۳ ژوئیه ۲۰۱۴ روزنامه اسرائیلی هارتص پا را از یهودا شائول افسر سابق آرتش اسرائیل فراتر می گذارد و می نویسد: “هدف واقعی اسرائیل در عملیات غزه چیست؟ کشتن عرب ها. هدف عملیات “کرانه حفاظتی” برقراری آرامش است. شعار مافیا سیاست رسمی اسرائیل شده است. اسرائیل صمیمانه معتقد است که اگر صدها فلسطینی را در غزه به قتل برساند آرامش حکمفرما خواهد شد… از جنگ لبنان در سی سال پیش، کشتن عرب ها نخستین هدف دستگاه استراتژیکی اسرائیل شده است. آرتش اسرائیل علیه آرتش ها جنگ به راه نمی اندازد. هدف اصلی آن مردم غیر نظامی است. عرب ها برای کشتن به دنیا آمده اند. آن ها هدف دیگری در زندگی ندارند و اسرائیل آن ها را می کشد.” ژنرال بازنشسته و مفسر فعال اسرائیل اُرن شاچور با خونسردی در سخنان و حشتناکی می گوید “اگر ما خانواده آن ها را بکشیم، آن ها به جان خود خواهند افتاد…”
اگر یهودا شائول از قول موشه ایالون وزیر دفاع کنونی دولت نتانیاهو سیاست اسرائیل را در ایجاد دائمی ترس و اضطراب مردم بی دفاع فلسطین از اسرائیل و ماشین ویران کننده نظامی آن ترسیم می کند، گیدئون لوی به هدف نهایی اسرائیل اشاره می کند که کشتن عرب ها یا پاک سازی قومی سراسر فلسطین از وجود عرب هاست. به قول ایلان پاپه استاد سابق و طرد شده دانشگاه حیفا و استاد کنونی در دانشگاه اکستر انگلیس که مخالف اشغال نظامی فلسطین است: “مسئله در اسرائیل نه نقش مذهب یا سنت، بلکه نقش صهیونیزم است که آشکارا چیزی جز ایدئولوژی طرد و نژاد پرستی و نفی بلد نیست. این ایدئولوژی به آرتش اجازه می دهد که نقشی تعیین کننده در بخش اعظم سیاست داخلی و خارجی بازی کند و شاید درست باشد اگر بگوییم که اسرائیل نه دولتی است صاحب آرتش، بلکه ارتشی ست صاحب دولت… پیش از آنکه صلح امکانپذیر باشد اسرائیل باید از صهیونیزم پاکسازی شود و صلح باید شامل بازگشت آوارگان فلسطینی باشد…” ایلان پاپه در مصاحبه با آپوستولی فوتیادیس در پاسخ به این پرسش که سوء استفاده از تاریخ چگونه بر کشمکش اعراب و اسرائیل تاثیر گذارده و آیا راهی به درک عینی وقایع وجود دارد می گوید: “تاریخ به خصوص در اسرائیل مورد استفاده قرار گرفته تا سیاست های جنایت کارانه را توجیه کند. این است مهم ترین سوء استفاده از تاریخ. شکلی از این سوء استفاده هم این است که راویانی استخدام شدند تا نسل های جدید را به گونه ای تک بعدی، به گونه ای ملی گرایی و حتی می توان گفت نژادپرستانه آموزش دهند. تاسف بارترین سوء استفاده از خاطره هولوکاست است که بدین وسیله اسرائیل فلسطینی ها و اعراب را همچون نازی ها معرفی می کند و هرگونه سیاست جنایتکارانه را علیه آن ها توجیه می کند…”
آنجا که آمریکایی ها نمی دانستند!
ناهوم بارنئا روزنامه نگار مشهور نشریه اسرائیلی یدیعوت آهارنوت در باره شکست مذاکرات صلح اسرائیل- فلسطین از یک مقام مسئول در دولت آمریکا که خواهان فاش شدن نامش نیست می پرسد و او می گوید: “مذاکرات می بایست با تصمیم توقف ساختمان کلنی های یهودی در خاک فلسطین شروع می شد، اما تصور ما این بود که نمی توانیم به دلیل ترکیب حکومت اسرائیل (یعنی وجود دو وزیر فاشیستی به نام نفتالی و لیبرمن و اعضای حزب آن ها در کنیسه) به چنین توافقی دست یابیم. لذا تصمیم گرفتیم که از طرح آن در مذاکرات صرف نظر کنیم.” و سپس ادامه می دهد که “ما قادر نبودیم حدس بزنیم که نخست وزیر نتانیاهو به انتشار آگهی مناقصه برای ساختمان سازی شهرک های یهودی مبادرت خواهد کرد تا مقامش به خطر نیافتد. ما همچنین متوجه نشدیم که ادامه این شهرک سازی ها به وزیران او امکان می هد تا به صورتی مؤثر در پیشرفت مذاکرات خرابکاری کنند. پس از شکست گفتگوها، ما تازه فهمیدیم که ساختمان ۱۴ هزار مسکن به منزله تصرف زمین ها در سطح گسترده است.” خبرنگار نشریه اسرائیلی به مخاطب خود می گوید: “هنگامی که دریافتید اسرائیلی ها به طور جدی توجهی به مسائل مطرح در مذاکرات ندارند دچار حیرت نشدید؟” مقام آمریکایی می گوید: “چرا. هنگامی که موشه یالون وزیر دفاع شما اعلام کرد که جان کری (وزیر خارجه آمریکا) فقط در پی دریافت جایزه صلح نوبل بوده و نه چیز دیگر ما حیرت کردیم. این توهین وحشتناکی بود در حالی که ما این کارها را به خاطر شما انجام می دهیم…” (برگرفته از ترجمه بهروز عارفی از مقاله آلن گرش پژوهشگر فرانسوی در ماهنمامه لوموند دیپلماتیک ژوئن ۲۰۱۴). نویسنده به دنبال این مطلب می نویسد: “استدلال اصلی را می توان در چند کلمه خلاصه کرد: “ما آمریکای ها نمی دانستیم. ما نمی دانستیم که مستعمره سازی چه معنایی دارد. ما نمی دانستم که حکومت اسرائیل علاقه ای به مذاکرات ندارد. و سپس ادامه می دهد: “آیا این حرف ها اعتباری دارند؟ آمریکا متحد اصلی اسرائیل که از چهل سال پیش در روند صلح درگیر است نمی دانست؟ چگونه می توان باور کرد که آقای کری بیش از ۱۰ بار اقیانوس را پشت سر گذاشته، صدها ساعت پای میز چانه زنی سیاسی نشسته… آری در یک کلمه چگونه می توان باور کرد که پس از اتلاف این همه نیرو برای حل این کشمکش، اکنون به این نتیجه رسیده باشد که اسرائیلی ها علاقه ای به مذاکره ندارند؟ در حالی که بیش از ۱۰ سال است روند اسلو (قرارداد صلح اسلو میان فلسطین و اسرائیل) در زیر وزنه شهرک نشینان به خاک سپرده شده است. از سال ۱۹۹۳ بیش از ۳۵۰ هزار مهاجر در کرانه باختری رود اردن و بیت المقدس شرقی (سرزمین فلسطین) مستقر شده اند و واشنگتن باز هم چیزی نفهمیده؟ پس آقای کری چه چیزی در سر دارد؟ چرا با وجود شکست اینقدر پشتکار به خرج می دهد؟ واقعا او نمی دانست؟ در حقیقت کری مثل اوباما و همه همقطارهای گذشته شان آنقدر هدف های تل آویو را پذیرفته اند که واقعیت را نمی بینند و نقطه نظرهای فلسطینی ها را نمی فهمند. صائب عریقات رئیس هیئت مذاکرات فلسطین به طرف های اسرائیلی خود گفته است: “شما ما را نمی بینید، ما نامرئی هستیم” این کنایه را می توان برای آمریکایی ها نیز به کار برد. در مورد آمریکاییان چون اسرائیلی ها می توان از یک اصل قدیمی استفاده کرد: “مال من، مال من است. بر سر مال تو چانه می زنیم.” دعوا بر سر سرزمین هایی ست که در سال ۱۹۶۷ به اشغال درآمده. این سرزمین ها و همه حق فلسطینی ها بر این سرزمین قابل مذاکره است چه بر سر بیت المقدس شرقی و چه شهرک های یهودی نشین، چه در مورد امنیت و پناهندگان، چه در مورد آب و بقیه مسائل. در نتیجه، اعطای هرگونه امتیاز بر گردن طرف اشغال شده است نه طرف اشغالگر…”
اما حرف آخر و هدف نهایی را باید از زبان بنیامین نتانیاهو نخست وزیر و رهبر حزب صهیونیستی لیکود شنید. در روز جمعه ۱۱ ژوئیه ۲۰۱۴ در کنفرانس مطبوعاتی که مخصوص پرسش و پاسخ در مسئله نوار غزه بود که در پاسخ به پرسش خبرنگار در زمینه امکان تشکیل دولت مستقل فلسطین می گوید: “من اصولا با تاسیس یک دولت مستقل فلسطینی مخالفم.” به قول بنیامین بارت مفسر نشریه لوموند ۱۶ ژوئیه “نظری با چنین صراحتی نادر در سایت اخبار خبرگزاری تایمز اسرائیل منعکس می شود اما در وسائل ارتباط جمعی غرب انعکاس نمی یابد”. چرا؟ به این دلیل که وجدان غرب همچنان خود را به جنایاتی که از نازیسم هیتلری بر یهودیان اروپا رفته است به همراه حضور نیرومندترین کانون های صهیونیستی یهودی و حضور و نفوذ آن ها در سیاست داخلی و خارجی آمریکا و اروپا بدهکار می داند. تاریخ را در گذشته نزدیک بار دیگر ورق بزنیم و به وضع امروز غزه برسیم. سازمان ملل متحد سازمانی ست که به دست فاتحان غرب و در راس آن آمریکا با شکست ارتش نازی آلمان به عنوان حفظ صلح و امنیت جهانی تاسیس شد. گام اول در نقض و تهی بودن مفهوم تامین صلح و امنیت جهان در شورای امنیت این سازمان انحصار حق وتو برای فاتحان بود که ۵ عضو اصلی شورای امنیت را تشکیل می دادند (آمریکا، روسیه، چین، انگلیس و فرانسه). گام دوم در پوچی منشور ملل متحد در تامین صلح و امنیت ملل عضو، کشیدن پرده آهنین بود که به دست استالین و روسیه شوروی، اروپا را به دو بخش شرق کمونیست و غرب دمکرات تقسیم کرد. گام سوم آغاز جنگ سرد و تقسیم عملی جهان بین دو امپریالیسم روس و آمریکا… شرح و تفصیل گام های بعدی را باید در بستر جنگ سرد و واقعیت هایی مشاهده کرد که از جنگ و کشتار و نسل کشی و تجاوز و کودتا و ویرانی و قحطی و غیره از بدو تاسیس سازمان ملل از ۱۹۴۵ تا امروز بر سر سازمان ملل و مردم پنج قاره جهان گذشته است.
از پنج عضو اصلی شورای امنیت سازمان ملل یا صاحبان حق وتو که وجود و عدم صلح و جنگ را در پنج قاره جهان با ترازوی منافع ژئوپولیتیک و ژئواستراتژیک خود توزین می کنند، آمریکا به دنبال همه کودتاهای ریز و درشت خود در آسیا و آفریقا و آمریکای لاتین و شرکت در منافع دیکتاتورها و سرمایه داری چپاولگر آن در آخرین جنون جهان گشایی خود در ریاست جمهوری بوش، دو کشور افغانستان و عراق را به خاک و خون کشید و هنوز پس از سال ها و سال های آینده پرونده بدبختی و فلاکت مردم این دو کشور بسته نشده و نخواهد شد. همگام آمریکا، روسیه و چین همچنان به کشتار و تجاوز به مسلمانان قفقاز و ترکستان شرقی و گسترش امپراطوری خود در اوکراین و در جزایر همجوار خود در اقیانوس آرام مسلحانه سرگرم کارند. اروپای متحد که در عمل از حضور در صحنه سیاست گذاری جهانی غایت و غیر متحد است جز به حفظ منافع در محدوده مرزهای ملی خود هدفی ندارد. در چنین وضعی ست که یکی از نیرومندترین ارتش های جهان نوار غزه را با یک میلیون و ۸۰۰ هزار فلسطینی بی دفاع از زمین و دریا وهوا به آتش و خون می کشد. ما اکنون در دهه دوم قرن ۲۱ از سویی شاهد ارتکاب یکی از خونبارترین جنایات بشری از صهیونیزم اسرائیل با اتکا به پشتیبانی آمریکا و سکوت صاحبان حق وتو در شورای امنیت سازمان ملل یعنی روسیه و چین و انگلیس و فرانسه هستیم و از سوی دیگر حیرت زده از تحمل و مقاومت مردمی هستیم که به قول زنده یاد و مرد بزرگ روشن بین یهودی تبار استفان هسل در “بزرگترین زندان بدون جهان یعنی نوار غزه”، بزرگترین حماسه مقاومت تاریخ بشری را در مقابل صهیونیزم یا بی اخلاق ترین ایدئولوژی متجاوز سیاسی جهان زیر پرچم اسرائیل رقم می زنند.
پاریس اوت ۲۰۱۴

 

گرامی داشت "سیمین بهبهانی" در خبرنامه ی "بنیاد میراث ایران"


IRAN HERITAGE FOUNDATION
NEWSFLASH
August 2014
Having trouble viewing this email? Please click here to view it in a web browser

Forthcoming Events

Wednesday 17 September:
Recollections of Archaeology in Iran
Lecture by Professor David Stronach, O.B.E., F.S.A.
Wednesday 1 October:
Iran’s Natural HeritageScreening of documentary films
Wednesday 5 November:
Modern Iranian art (title tbc)
Lecture by Morad Montazami
Wednesday 3 December:
Iranian food event
Panel discussion, followed by buffet

Current Events

Obituary 
Simin Behbahani
Obituary 
Ezzat Malek Soudavar
New Fellowship 
Appointment
Connections Between India and Iran
International Conference
Announcing The Iranian Studies Directory
A Research & Reference Resource
Institutional Partnerships Programme
Support for fellowships, teaching positions and centres dedicated to Iranian studies
The Golha Project Website
Digital Archive – 2nd Phase
Stay Close
Contemporary Music Project

Follow us on
Facebook  Twitter  YouTube  Virgin Money Giving

Obituary

Simin Behbahani
Double–headed Griffin Statue – Persepolis
Simin Behbahani

Simin Behbahani (1927-2014)

Simin Behbahani, the gregarious master of contemporary Persian ghazal and aptly named lioness of Iran whose unflinching support for freedom of expression, from time to time, curtailed her own freedom of movement, died in Tehran on 19 August 2014. She was 87 years old.
Simin Behbahani was born in Tehran on 19 July 1927 to her just-divorced mother, Fakhrolozma Arghoon, a poet and early feminist who despite her traditional education knew French well and played the Tar. Her father was Abbas Khalili, a writer, translator into Arabic, newspaper publisher and political activist. Simin Behbahani first met her father when she was 14 months old but the visits to his house stopped and it was not till much later in her teens when the two were partially reconciled.
Simin’s mother went on to marry the great intellect and print media magnate Adel Khal’atbary, who counted the poet laureate Bahar, the historian and writer Sa’id Nafisi and the poetess Parvin E’etesami amongst close friends. E’etesami’s encouragement and ideology was to become a significant influence on the early poetry of Simin Behbahani. Simin grew up in a home that was a meeting place of many prominent and influential Iranian literary figures of the day and was nurtured under the watchful eyes of a doting and dynamic mother who was active in the recently founded Society of Patriotic Iranian Women, whose primary aim was to promote literacy, health and well-being of girls.
Simin was about fourteen years old when her mother came across a poem she had penned and, contrary to her fears that she would be admonished, her mother encouraged her to submit the poem to the Nowbahar, the newspaper which was established by the poet laureate Bahar. The literary editor of the paper was much taken by the poem and the short ghazal was printed in the paper under the name of Simin Khalatbary.
In 1946, aged 19, Simin entered an arranged marriage to Hossein Behbahani. A marriage that lasted 20 years and resulted in the birth of her two sons Ali and Hossein and her daughter Omid, but the marriage was far from happy. Simin always spoke respectfully of her first husband, describing him as decent, devoted to his children and kind but their life together was not the blissful union she had always longed for. “I have no happy memories of my first marriage” she told an interviewer, lamenting that she and her first husband were never soul mates. It was during her first marriage that Simin began publishing her poetry, first of which was the volume entitled “The Broken Setar”, which she later dismissed as “immature experimentations in verse” and next, “Ja–ye Pa”, Footprints, published in 1955. This second volume was a collection of Nimaesque quatrains on the themes of social observation and the realities of domestic and working lives of ordinary men and women. Simin was by now accepted on to the Faculty of Literature of Tehran University which she was soon to leave before completing her degree. She then began writing for various literary journals and working as an editor and columnist.
The thought of not having finished her degree always weighed on her mind and having an interest in law she decided to apply to Tehran University’s School of Law, where she met, albeit fleetingly, the man who would become her second husband almost a decade later. Her poetic output during the 1950s till the late 60s continued to increase, as volume after volume of her modernist ghazals were published under titles such as Chandelier (chelcheragh), Marble (marmar) and Resurrection (rastakhiz), all of which received the highest critical acclaim. Her socially sobering and stylistically challenging, neo-classical compositions, stood in contrast to the works of many of her modernist contemporaries, including Forough Farrokhzad.
By now Simin was also a much sought after lyricist working for the music department of Iran’s National Radio and Television. She composed hundreds of memorable songs that were sung by the best of Iran’s classical and popular artists such as Delkash, Pouran, Mohammad Reza and Homouyan Shajarian and Dariush to name but a few. These songs were immortalised in the Golha radio programme and made Simin a household name ensuring that those who did not know her through her books cherished her as the writer of the many songs that became the soundtrack of the late 20th century Iran.
More than five years after her divorce from Hossein Behbahani, Simin married Manouchehr Houshyar, a man she affectionately introduced as “at first totally uninterested in poetry”, who in time became her most ardent fan and a much trusted and valued critic. Her account of the years of her marriage to Houshyar were chronicled in her part prose, part poetic tender memoirs entitled “An Mard, Mard–e Hamraaham”, That Man, My Fellow Companion, a testament to a loving and successful marriage, which ended with his sudden death after a heart attack in 1990. Simin continued to publish her poetry under the name of Behbahani – the surname she kept after separation from her first husband and throughout her second marriage and after.
After a lull of nearly ten years, in 1981, two years after the Iranian revolution, Simin began to once again publish her poetry. However, her new collection entitled “Khati ze Sor’at o Atash”, A Line of Speed and Fire, marked the emergence of a totally new poetic voice which revealed her innovating experimentations with meter and prosody. The subject matter of her poems changed too as she wrote about revolutions, war, natural disasters, jails and public executions She mixed the vernacular with the classical to arrive at her own unique language, and unspoilt by sentimentality she reflected on the drabness of lives of the ordinary, on poignant tales of forbidden love punished by stoning, of the alienation of the veterans of Iran – Iraq war, and all the while she manipulated and brought to life long forgotten metrical structures to frame compelling pictures of Iranian lives, habits, familial concerns and the frustrated ambitions of simple folk trying to get on with their lives.
In her most productive decade of writing from 1983 to 2003 she published the collections of Dasht–e Arjan, Arjan Plaine, Kaghazin Jameh, Cloth of Paper, Yek Daricheh Azadi, A porthole of Freedom, Shayad keh Masih Ast, Perhaps It’s the Messiah, and “A cup of Sin”, a compilation in English translation.
An inexhaustible and active opponent of capital punishment she used every public platform defiantly to voice her condemnation of inhuman treatment of all prisoners.
Simin was a loyal and reliable friend to many. A contemporary poet recalls an evening of celebration in the mid–1990s to honour Behbahani’s poetic achievements. Simin began her acceptance speech by suggesting that the best accolade for any artist would be the news that writers will no longer be incarcerated, poets will not languish in jail, students never locked up again and journalists will not be arrested. She continued, “the best tribute would be for the writing–pen to be guaranteed freedom, and political harassment to become a thing of the past.”
The price of her outspoken demand for respect for human rights, for equal rights for men & women and her active involvement with the Iranian Writer’s Association was the periodic loss of freedom to travel outside Iran, as well as restriction on her movement in Tehran and being placed under surveillance. She was often and maliciously attacked by government supported press in Iran as they labelled her a feminist – a derogatory term in the establishment’s lexicon – and despite her unwavering patriotism, accused her of being the West’s agent provocateur.
However, the octogenarian Simin never ceased her eloquent protest nor did she lose her zest for life or her sense of humour – sometimes mischievous. Moreover, her energetic and positive outlook marked her in contrast to so many of her browbeaten and desperately downhearted contemporary poets and writers.
Her phenomenal memory and her ability to recall and declaim vast amount of poetry she knew by heart, even in the last year of her life, was quite staggering.
Simin lost much of her eyesight in her eighties and the inability to read was perhaps what she missed most.
Simin Behbahani was the recipient of numerous Iranian and international awards and prizes both for her poetry and for her promotion of human rights. She was twice nominated for the Nobel Prize for literature and last year she was able to travel to Hungary to receive the prestigious Janus Pannonius International Poetry Prize.
Narguess Farzad
Senior Fellow in Persian – SOAS

Please support Iran Heritage Foundation

IHF receives its funding from individuals, businesses and philanthropic institutions. We accept no funds from any government or political organisation. Please support IHF by clicking on the link below. For other ways of giving, and for US donors please visit our Giving page.
Make a donation using Virgin Money Giving


Unsubscribe
This email has been sent to you as [email address] is subscribed to the IHF mailing list
Should you no longer wish to receive any more newsflashes, please unsubscribe here


 

پیکر سیمین ِ غزل بانو در آغوش مام میهن غنود و به جاودانگان فرهنگ و ادب و هنر ایران پیوست.


سمین بهبهانی به خاک سپرده شد 
در مراسم تشییع سیمین بهبهانی هنرمندانی همچون محمدرضا شجریان، همایون شجریان، شهرام ناظری، صدیق تعریف، محمود دولت آبادی، جواد مجابی، ابوالحسن تهامی‌نژاد سخنرانی کردند ...
اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
آدينه  ٣۱ مرداد ۱٣۹٣ -  ۲۲ اوت ۲۰۱۴


مراسم تشیع پیکر سیمین بهبهانی شاعر و غزلسرای نام آور ایران صبح روز جمعه ۳۱ امرداد با حضور جمع زیادی از علاقه مندان وی و همچنین اهالی ادبیات و موسیقی و بزرگان این عرصه در تالار وحدت برگزار شد.

به گزارش خبرنگار ایلنا در ابتدای این مراسم ابوالحسن تهامی‌نژاد پیشکسوت دوبله و داماد سیمین بهبهانی طی سخنانی با تشکر از کسانی که امروز برای تشیع پیکر بهبهانی آمده‌اند گفت: امروز آغاز زندگی جاودانه سیمین بهبهانی است و چند روز پیش فقط جسد وی زوال پیداکرد. غزل بانوی شعر ایران امروز زندگی جاودانه‌ای را شروع کرده است و از رهگذر غزل و شعر، سیمین بهبهانی همچون حافظ و مولانا همیشه زنده و پاینده است و باکی نداریم که امروز فقط پیکرش را به خاک بسپاریم.
وی ادامه داد: سیمین بهبهانی گفته بود یا من را در امام‌زاده طاهر در کنار مزار همسرم دفن کنید یا آنکه مرا در بهشت زهرا درکنار مزار پدرم، و فرزندان بهبهانی گزینه دوم را انتخاب کردند همین.

جواد مجابی شاعر و نویسنده نیز طی سخنانی گفت: امروز شاعر ما رفته است و تن به خاک سپرده است و شیرینی نیز از کام ما رفته و زوال پیدا کرده است اما شاعر در دل ما نهان است و او در جان ما ست
وی با اشاره به نقش بهبهانی در غزل امروز ایران گفت: غزل از زمان رودکی تا شهریار قدمت داشته است و سیمین بهبهانی در دوره‌ای که غزل پیر شده بود و رو به فرتوتی می‌رفت شاخه تازه‌ای بر آن اضافه کرد و غزل امروز از شعر بهبهانی دوباره جان گرفت. سیمین بهبهانی شاعری بودکه ماندگار شد و یکی از دلایل این ماندگاری این بود که سرگذشت مردمش شد.
مجابی ادامه داد: شاعری می‌ماند که رویاهای مردم و وطنش را درک کند و در شعر خود بگوید و آن‌ها را به اشتراک بگذارد.
وی ادامه داد: در آینده، آیندگان می‌توانند از روی اشعار افرادی همچون سیمین بهبهانی و شاملو تاریخ ایران را بخوانند و بشناسند زیرا این شاعران حرف های مردمانشان را ابدی کردند.
وی ادامه داد: سیمین بهبهانی مصلحت اندیش نبود و حقیقت را می‌گفت زیرا تاریخ نیز گواهی می‌دهد که حقیقت همیشه پیروز است. سیمین بهبهانی سد شعر محفلی و نخبه گرا را شکست و راهی برای ورود شعر به میان مردم باز کرد به همین دلیل شعر وی صدای دل مردم است و هر جا ظلمی به مردم می‌رفت در شعر سیمین بهبهانی دیده می‌شد.

صدیق تعریف استاد موسیقی و آواز طی سخنانی گفت: من امروز با دلی مجروح به میان شما آمدم و حضور شما امروز در این مراسم نشان می‌دهد که سیمین بهبهانی در قلب و روح ما جاودانه است.
صدیق تعریف قطعاتی را به یاد سیمین بهبهانی خواند.

محمود دولت آبادی نویسنده و از دوستان بهبهانی نیز طی سخنانی گفت: سیمین بهبهانی انسانی پیروز بود که بین دو عدم زندگی می‌کرد سیمین بهبهانی مانند همه ما و همه آدم‌های دیگر نظرات گوناگون داشت و آثار متنوعی را آفریده است.

وی ادامه داد: در شعر سیمین بهبهانی می‌توان از آثار اجتماعی تا آثار تنهایی را دید، اشعاری پیرامون آزادی و حقوق زنان و اعتراض به ظلم اجتماعی و توجه به لحظات ناب انسانی در آثار وی دیده می‌شود.

محمدرضا شجریان رئیس شورای عالی خانه موسیقی و استاد آواز نیز طی سخنانی گفت: من ابتدا تصور می‌کردم که امروز بسیاری ما در سختی قرار بگیریم حتی مرادخانی گفته بود که بهتر است برای مراسم امروز سایه‌بان بگذاریم اما من به وی گفتم مردم ما تحملشان بیشتر از این حرفهاست.
وی ادامه داد: من امروز به نمایندگی از هنرمندان موسیقی خدمت شما آمدم تا تسلیت بگویم زیرا امروز ما داغدار هستیم.
شجریان افزود: سیمین بهبهانی تاریخ ساز بود زیرا به ادبیات و غزل و به همه جهان به چشم یک خانواده نگاه می‌کرد وبه دنبال گسترش دوستی و محبت در جهان بود و به حقوق زن نیز اهمیت زیادی می‌داد.
شجریان با اشاره به جمله‌ای از دادبه گفت: جهان را مردان می‌سازند و مردان را زنان، ملتی که بی‌بهره از این امر باشد زندگی نمی‌کند بلکه مرده است.
وی ادامه داد: سیمین بهبهانی برای همیشه زنده است زیرا یک مادر پرمهر بود و ما باید به یاد سیمین بهبهانی قدردان مادران خود باشیم.

علی بهبهانی فرزند سیمین بهبهانی طی سخنانی با تشکر از کسانی که امروز حضور پیدا کردند گفت: سیمین بهبهانی نمونه یک مادر واقعی بود که مردمش را خیلی دوست داشت.

همایون شجریان قطعه رفت آن سوار کولی را به صورت زنده اجرا کرد. شهرام ناظری نیز شعر دوباره می‌سازمت وطن را به صورت زنده خواند.

در این مراسم که اجرای آن را عباس سجادی بر عهده داشت هنرمندانی همچون جعفر پناهی، بهمن فرمان‌آرا، امین الله رشیدی، با باچاهی، جواد مجابی، ویکتوریا دانشور، اکبر زنجانپور، علی دهباشی، مریم بوبانی، مهناز افشار، یغما گلرویی، سیروس ابراهیم‌زاده، محمد متوسلانی، ناهید توسلی، محمدرضا شجریان، شهرام ناظری، فرهاد فخرالدینی، عبدالحسین مختاباد، علی مرادخانی، محمود دولت آبادی، صدیق تعریف، فاطمه راکعی، همایون شجریان، پوری بنایی، سهیل محمودی حضور داشتند.
پیکر سیمین بهبهانی به مقبره خانوادگی وی در قطعه ۷۲ بهشت زهرا منتقل شد.
مراسم بزرگداشت وی ساعت ۱۱ الی ۱۲: ۳۰ دقیقه در مسجد جامع شهرک غرب روز یکشنبه ۲ شهریور برگزار می‌شود.

Thursday, August 21, 2014

 

در برگهای دفتر فرهنگ ...


دیروز از تهران خبررسید که از اجرای وصیّت سیمین بانو بهبهانی و خواست خانواده  و دوستدارانش برای خاک سپاری ی کالبد او در گورگاه شماری از بزرگان ادب و فرهنگ معاصر در فضای بیرونی ی  امامزاده طاهر کرج، ممانعت به عمل آمده است.
*
می توان انگاشت که شاعر بزرگمان در هنگام برخوردی فرضی با چنین بازداری، گفته باشد:
بعد از وفات، گور مرا در زمین مجوی
در برگهای دفتر فرهنگ، جای ماست!"

 

نگاهی به زندگی و شعر سیمین، شاعر مردمی

سفر ِ شاعر ِ ایران،دلداده ی ِ آزادی


کار علی دیواندری

سیمین بهبهانی رفت.اگر شهرت و معروفیت در عرصه موسیقی ملاک و معیار باشد، این شاعر برجسته، خالق اثر است که با صدای داریوش محبوب چند نسل شد و بر سر زبان‌ها افتاد: دوباره می‌سازمت وطن... شهرت و اهمیت او اما فراتر از این اشعار و حتی فراتر از شعر اوست. سیمین بهبهانی نماد شاعر و الگوی شاعری است در سرزمینی که تریبون‌های رسمی سانسورش کردند تا شاید از دل و خاطر ایرانیان حذف و محو شود.
87 سال عمر کرد و 73 سال شعر گفت؛ خودش می‌گوید که اگرچه به دل خود و عشق و عواطف فردی بی‌توجه نبوده اما سعی کرده از مردم بگوید و برای مردم. وقتی اولین شعرش را هم در نوجوانی  سرود، از "توده فقیر و پریشان" گفت. مادر ادیب و بافرهنگش خیلی زود استعداد شاعری را در سیمین 14 ساله تشخیص داد و ملاقاتی با پروین اعتصامی ترتیب داد. سیمین شیفته پروین شد، مخصوصا وقتی اشعار او را همسو و هم‌فکر با خود دید. اما سیمین کسی نبود که راه تقلید را درپیش بگیرد. آموختنی‌ها را از مادر و  اطرافیان فرهیخته آن دوران آموخت و در عین جوانی در شعر کلاسیک به تبحر و اشتهار رسید.
مادرش، فخرعظمی ارغون هم راه مشابهی را رفته بود، در جوانی غزل انقلابی سرود و برای روزنامه اقدام فرستاد. عباس خلیلی، مدیر روزنامه ندیده و نشناخته عاشق این شاعر جوان شد و در سال 1303 ازدواج کردند. تنها چند روز پس از ازدواج، خلیلی تازه داماد، تبعید شد. دو سال تعبید که تمام شد، خلیلی دیگر آن عاشق‌پیشه پرشور نبود و فخرعظمی از او جدا شد، هرچند سیمین را به یادگار از این ازدواج در شکم داشت. از پدر برای سیمین چند دیدار در کودکی و یک نام فامیلی خلیلی باقی ماند و چندباری امضای  سیمین خلیلی در نشریات پای اشعار شاعر جوان و پرشور چاپ شد. فخرعظمی که عربی و فرانسه می‌دانست و زنی پیشرو در آزادی‌خواهی و حقوق زنان بود، چندی بعد با عادل خلعتبری، یک روزنامه‌نگار دیگر ازدواج کرد. اما این بار یک شاعر جوان گمنام نبود، بلکه سردبیری یک روزنامه و مجله را در کارنامه داشت. امضای سیمین خلعتبری از این ازدواج برای سیمین جوان به یادگار ماند و با این نام در نشریات دهه 20 شناخته شد.
در سال 1325، پس از ازدواج با حسن بهبهانی به درخواست همسرش، نام سیمین بهبهانی را برگزید چون می‌گفت که خوانده شدن شعر مهم است، نه معروف شدن شاعر.

گفتن از رنج
از دهه 30 به بعد، سیمین بهبهانی یک شاعر شناخته شده و پرکار است که در پی یافتن راه خود است. حتی رفتن به راه نیما یوشیج و شعر نو گفتن را هم نمی‌پسندد و می‌خواهد سبک و راهی مخصوص به خود داشته باشد. این گونه شد که سالها بعد به او لقب "نیمای غزل" دادند چون با پایبندی به غزل و قالب‌های کلاسیک، وزن‌های جدیدی را استفاده کرد و غزلی نوین پدید آورد. همان نگاه ویژه به مردم و جامعه از همان سال‌های نخست شاعری با او ماند به بیان خودش، هرچه پخته‌تر شد از شعر عاشقانه و احساسی فاصله گرفت و تصمیم گرفت "شاعر مردمی" باشد.
با خواندن آثار بزرگ علوی به جریانات سیاسی چپ علاقه‌مند شده بود و عضو حزب توده. فعالی پرشور بود اما خیلی زود منتقد حزب شد. شعری هم با عنوان میراث پس از اعدام افسران نظامی حزب توده سرود(از مجموعه جای پا – 1335): "ای کودک نازنین، نمی‌دانی / کاین درد به جان من، چه سنگین است / می‌میرم و ناله بر نمی‌آرم / لب دوخته‌ام، چه چاره جز این است؟ / این کینه که خوانده‌ای ز چشمانم / بر گیر و به قلب خویش بسپارش / از بود و نبود دهر این میراث / از من به تو می رسد...، نگهدارش"
در همان مجموعه از رنج زنان روسپی شعر گفت و باعث ایجاد حرکتی در میان فعالان حقوق زن، برای رسیدگی به این قشر شد: "...نه مرا همسر و همباليني / که کشد دست وفا بر سر من / نه مرا کودکي و دلبندي / که برد زنگ غم از خاطر من / آه اين کيست که در مي‌کوبد؟ / همسر امشب من مي‌آيد / واي٬ اي غم ز دلم دست بکش / کاين زمان شادي او مي‌بايد / لب من، اي لب نيرنگ فروش / بر غمم پرده‌اي از راز بکش / تا مرا چند درم بيش دهند / خنده کن٬ بوسه بزن٬ ناز بکش"
در شهریور 57 نوشت: "چه‌ سكوت‌ سرد سياهي‌، چه‌ سكوت‌ سرد سياهي‌ / نه‌ فراغ‌ ريزش‌ اشكي‌، نه‌ فروغ‌ شعله‌ي‌ آهي‌" اما جزو اولین منتقدان انقلاب بهمن 57 هم بود و وقتی شنید بر پشت‌بام مدرسه علوی، اعدام دسته‌جمعی راه انداخته‌اند و از ناودان  جوی خون راه افتاده، دست به کار سرودن این شعر شد که "نمي‌توانم ببينم جنازه‌اي بر زمين است / كه بر خطوط مهیبش، گلوله‌ها نقطه‌چين است"
از وطن‌دوستی و امید به آینده‌ای بهتر سرود و با صدای داریوش، ماندگاری‌ این شعر تضمین شد: "دوباره می‌سازمت وطن / اگر چه با خشت جان خویش / ستون به سقف تو می زنم / اگر چه با استخوان خویش / دوباره می بویم از تو گُل / به میل نسل جوان تو / دوباره می شویم از تو خون / به سیل اشک روان خویش.."
حتی از آسیب‌دیدگان جنگ هم غافل نبود و شعر معروفی درباره آنان دارد: "شلوار تاخورده دارد مردی که یک پا ندارد / خشم است و آتش نگاهش یعنی: تماشا ندارد! / رخساره می‌تابم از او اما به چشمم نشسته / بس نوجوان است و شاید از بیست بالا ندارد ..."

از شعر این خانه
 در تمام سال‌های پس از انقلاب 57، سیمین بهبهانی دست از تلاش برای روشنگری چه در قالب شعر گفتن، چه سخنرانی و چه حتی حضور در تجمعات و امضای بیانیه‌ها و فعالیت‌های مدنی دست برنداشت. در تمام اتفاقات مهم سال‌های اخیر، ردی از او دیده می‌شود و هر وقت فرصتی برای ابراز نظر و اظهار عقیده پیدا می‌کند، دست از حقیقت‌گویی و نصیحت و دعوت به صلح و دوستی برنمی‌دارد. یک بار که بالای سن رفته بود تا شعر بخواند و از او تقدیر شود، چند کلمه‌ای صحبت کرد. کاغذ یادداشت تذکری به دستش دادند که آن را خواند و با خنده گفت: "من عادت دارم از میکروفون سوءاستفاده کنم!"
در همان مراسم بود که به صراحت عنوان کرد: "بزرگداشت شاعران، نویسندگان و هنرمندان این مملکت روزی است که یک نویسنده زندان نباشد، یک شاعر گرفتار نباشد، یک دانشجو زندان نباشد، روزنامه‌نگار ما آزاد باشد، قلم‌های ما آزاد باشد، فقر و بدبختی و نکبت و خفقان از اینجا رخت بربسته باشد"
در تمام این سال‌ها هم راهش را از ادبیات حکومتی جدا کرد و توهین و نفرت رسانه‌های طرفدار حاکمیت را به جان خرید. عضو کانون نویسندگان بود و از سال 1388 هم ممنوع‌الخروج از کشور شد.
پیش‌تر از این، وقتی کارد توهین و تهمت و محروم کردن از تریبون هم به استخوانش رسید باز به شعر پناه برد و سرود:
"یک متر و هفتاد صدم، افراشت قامت سخنم / یک متر و هفتاد صدم از شعر این خانه منم / یک متر و هفتاد صدم پاکیزگی ساده دلی / جان دلارای غزل، جسم شکیبای زنم / ... / بر ریشه‌ام تیشه مزن! حیف است افتادن من / در خشکساران شما؛ سبزم، بلوطم، کهنم / ای جملگی دشمن من!‌ جز حق چه گفتم به سخن؟ / پاداش دشنام شما آهی به نفرین نزنم / ... / انگار من زادمتان؛ ماری که نیشم بزند / من جز مدارا چه کنم با پاره جان و تنم؟ / هفتاد سال این گله جا، ماندم که از کف نرود / یک متر و هفتاد صدم؛ گورم به خاک وطنم"*
________________________
*  در نگارش این متن ازاطلاعات مستند " از شعر این خانه" ساخته جمشید برزگر و مصاحبه ناصر زراعتی با سیمین بهبهانی نیز استفاده شده است.
advertisement
advertisement
advertisement
advertisement





 

خبرنامه ی "بنیاد میراث ِایران" و فهرستی از برنامه های آینده ی آن



 

سیمین بهبهانی و سپهر رنگین کمانی اش


سیمین بهبهانی و سپهر رنگین کمانی اش 
فرزانه میلانی
• نویسندگی به زن حضوری اجتماعی و علنی می بخشد و مرز میان محرم و نامحرم را در می نوردد. همین تحرّک و تموّج دریغ شده از زنان محور اصلی و درونمایه ی آثار زنان شاعر و نویسنده ی معاصر ایران است.از همان لحظه که قره العین با باد صبا همگام و همراه شد و مرزها را پیمود تا به امروز که سیمین بهبهانی خود را کولی می داند و همانند کولی اشعارش دیوار سکون و سکوت را می شکند، ...
اخبار روز: www.akhbar-rooz.com 
سه‌شنبه  ۲٨ مرداد ۱٣۹٣ -  ۱۹ اوت ۲۰۱۴


اخبار روز- سیمین بهبهانی از میان ما رفت. زنی که مرزهای ممنوعه را شکست. مرزهایی که در عرصه ادبیات، فرهنگ و سیاست حاکم مانع شکفتن بیان اندیشه و آزادگی او بودند. بهبهانی شعر و غزل فارسی را چنان دگرگون کرد و به آنجا رساند که سروده هایش برزبان نسل برخاسته علیه استبداد جاری است. هنر بهبهانی در شهامت اندیشیدن ، صراحت بیان و عمل شجانه او است. این شهامت و صراحت را بهبهانی نه تنها در عرصه شعر و ادبیات بلکه در ایستادگی برابر استبداد حاکم نشان داد. نسل بعد از انقلاب پیوسته بهبهانی را در کنار خود داشتند. بهبهانی در تظاهرات اعتراضی زنان بود. بهبهانی با مادران زندانیان سیاسی بود. بهبهانی در کنار مادران داغدیده جنگ ٨ ساله عراق علیه ایران بود. بهبهانی با کمپین یک میلیون امضا بود. بهبهانی در آن روزها که نویسندگان کشور را ماموران امنیتی حکومت در کوچه و پس کوچه های ایران کارد آجین می کردند خانه به خانه در جستجوی پناهگاه برای نویسندگان برای رهایی از چنگ شکارچیان بود...بهبهانی یک زن شاعر بود و در همه آثارش هویت او و دفاع از حقوق زنان جاری است.
"سیمین بهبهانی و سپهر رنگین کمانی اش" به قلم فرزانه میلانی در زمان حیات بهبهانی تحریر شده است. میلانی در این نوشته پرتوی بر عرصه های متنوع آثارزنده یاد بهبهانی انداخته است.


                                                                  ***
در تاریخ کهن ادبیات فارسی شاید هیچ شاعری چون سیمین بهبهانی مورد تمجید شاعران همروزگارش نبوده است؛ نه تنها برای نوآوری هایش در غزل بلکه به خاطر عشق اش به آزادی و عدالت و احترامش به حرمت و شأن انسان. ۱
این حرف آخرین است
‌این جا سخن زسیمین است
‌از صعوه نیست
‌زشاهین است
وقتی
‌بردوش خود ردای شهامت
‌برقلب خویش ناوک تهمت را
هموار می کند
من ‌تنها به جز سپاس و ستایش سرودنم ‌
کاری نمی کنم ‌
افسوس می خورم که چرا
هرگز در این دقایق بحرانی
‌اسطوره‌ی شهامت و رادی را
یاری نمی کنم ‌
بردست آن الهه قول و غزل، بسی
‌بایست بوسه زد. ۲
امّا تنها در سال های اخیر است که کتاب ها و نوشته های فراوان آثار بهبهانی را بررسیده اند. محبوبیت و اهمیت او به حدی رسیده که علی دهباشی در کتابش در باره‍ی او می نویسد: «از سه سال قبل که این کار را آغاز کردم تا آخرین روزی که کتاب را به حروفچینی سپردم، مقاله، نامه و پیام از سوی دوستداران سیمین بهبهانی می رسید که اگر قرار بود مجموعه‍ی این مقالات و. . . را منتشر کنیم کار این کتاب به سه مجلد می رسید.» ٣
با این همه، هنوز در زمینه‍ی نقد ادبی جای بررسی های بیشتر برای آثار و کارنامه‍ی این شاعر سرشار از شور زندگی و آزادی باقی است. البته بهبهانی هرگز بافت زبان، سبک و سیاق، بینش فلسفی و رنگ و زنگ معانی و مضامین اشعار خود را در خدمت همه پسند کردن آثارش ننهاده است. و چنان است که می گوید:
وقتی که سیم حکم کند، زر خدا شود
وقتی دروغ داور هر ماجرا شود
وقتی هوا -- هوای تنفس، هوای زیست --
سرپوش مرگ بر سر صدها صدا شود
وقتی در انتظار یکی پاره استخوان ‌
هنگامه یی زجنبش دمها به پا شود
وقتی که سوسمار صفت، پیش آفتاب
‌یک رنگ، رنگها شود و رنگها شود
وقتی که دامن شرف و نطفه گیر شرم ‌
رجاله خیز گردد و پتیاره زا شود
بگذار در بزرگی این منجلاب یاس
‌دنیای من به کوچکی انزوا شود. ۵
جوامع ایرانی بیرون از وطن بهبهانی را بارها بزرگ داشته اند و در سال های اخیر سازمان های گوناگون ادبی و فرهنگی در جهان به تحسین و تقدیر او برخاسته اند. اگر در زادگاهش آن چنان که باید به بزرگداشتش نرفته اند شاید به خاطر محبوبیت عالمگیر سروده های آزادی طلبانه و بیداد ستیزش باشد.
ترکه نیستم که شوم خم، کاج استوار بلندم ‌
بامن است ذات صلابت، گرچه قطعه قطعه کنندم
‌بادلی چو آینه صافی برکه یی به بام نشسته ‌
بی ثمر نبود و نبادا نقش اگر بر آب فکندم
. . . بید را بگو که بلرزد، باد را بگو که بتازد
ننگ بید و باد مبادم، کاج استوار بلندم. ۶
هدف این نوشته مروری کوتاه بر هشت خصیصه‍ی شاخص سروده های شاعری است که در هیچ قاب و قالب واحدی نمی گنجد و آثارش را باید از زوایا و دیدگاه های گوناگون بررسید. این هشت ویژگی که در مجموع به شعر بهبهانی رنگ خاصی داده اند عبارتند از کیفیت و کمیت آثار، حق طلبی و حق گوئی مستمر، بهره جوئی خلّاق از قالب و محتوا و مخاطب غزل که خفته در بستر احتضار می پنداشتنش، بازخوانی مفاهیم غزل و شأن غزلسرا، امکانات بیانی و روایی تازه در شکل مالوف غزل و سرانجام خانگی کردن تجدد ادبی.
بهبهانی همچون منبت کاری زبردست از بن مایه های گوناگون فرهنگ ایران الهام گرفته و سروده هائی پر محتوا با مضامینی بس گسترده بر خامه آورده است. بسیاری از این سروده ها،گذشته از پرداختن به نکاتی معطوف به هستی آدمی و پرسش های ازلی/ ابدی، اشاره های بس ظریف به متون مذهبی دارد. او از آیات قرآنی و احادیث اسلامی، از سخنان بودا و عیسی مسیح، از اسطوره ها، ضرب المثل ها و متل های ایرانی و افسانه های مردمی بهره می گیرد. اشعارش گاه مایه از فلسفه و تاریخ دارند و گاه از طنز عامیانه. بهبهانی به آثار هنر و ادب غربیان نیز بی عنایت نیست. از عروسی فیگارو و والتز دانوب آبی یاد می کند و از بینوایان ویکتور هوگو.
در سال های اخیر، امّا، بسیاری از سروده های بهبهانی بازتاب اندوه و دغدغه‍ی خاطر او نسبت به رویدادهای مصیبت باری بوده است که در میهنش رخ داده. در این سروده ها است که او تجربه‍ی تلخ هم میهنانش را به رشته می کشد؛ از جنگ و انقلاب و ارعاب و زورگوئی و ستمگری شکوه می کند؛ به سوگ دانشجویانی که در یورش به خوابگاهشان جان داده اند می نشیند و زندانیان سیاسی را به یاد می آورد و برای جنازه های سوراخ سوراخ شده و اعدامیان بی دادگاه و بی دادرسی اشک غم می فشاند؛ درباره‍ی گرسنگی بی نوایان، تعطیل دانشگاه ها، تجمع و اعتراض منتقدان، بستن کانون نویسندگان و توقیف روزنامه ها و مجلات می سراید؛ سنگسار زنی بی گناه و شلاق خوردن مردی تحقیر شده در میدان شهر را به خاطره‍ی تاریخ می سپرد و به هر فرصتی از مرگ آزادی سخن می گوید؛ از فساد و ریا سخن به میان می آورد و در همان حال به زبانی بی پروا دریافت و تعبیری مستقیم از عشق و بوس و بر و آغوش می دهد.
بهبهانی با همه‍ی دلبستگی عمیقش به ایران در جهانی فراخ و بی مرز مأمن می گزیند. جهانی که کروی شکل است و شرق و غرب و یمین و یسار برنمی تابد. ۷ این جهان گسترده و بی مرز، این تنوع و درهم تنیدگی دیدگاه ها و این دانش گسترده و بی تکلف اگر در ادبیات معاصر فارسی بی نظیر نباشد مسلماً کم نظیر است.
ولی نه تنها کیفیت سروده های بهبهانی که کمیّت آثارش نیز به او جائی استثنائی در عرصه‍ی ادب معاصر ایران داده است. اگر اندگی بیش از ۵۰ شعر از قرّهالعین به جای باقی مانده، اگر پروین اعتصامی در طول ۲۰ سال شاعری ۲۱۰ شعر سروده که اندکی بیش از ۵۰۰۰ بیت است، اگر فروغ فرخ زاد به اعتبار ۱۲٨ شعر بدیع که در طول ۱۵ سال سروده جایگاه ویژه ای در ادب فارسی به خود تخصیص داده، بهبهانی تا به امروز بیش از ۶۰۰ قطعه شعر در ۱۶ مجموعه منتشر کرده است. ٨
افزون بر سرودن شعر، بهبهانی یادواره ای از همسر دومش، منوچهر کوشیار، با عنوان «آن مرد، مرد همراهم »(۱٣۶۹) نوشته؛ کتابی را از فرانسه به فارسی ترجمه کرده («شاعران امروز فرانسه» ۱٣۷۹)؛ دو مجموعه داستان کوتاه و خاطره منتشر کرده، «با قلب خود چه خریدم؟» (۱٣۷۵) و «کلید و خنجر» (۱٣۷۹)؛ بیش از ٣۰۰ ترانه سروده؛ دو مقدمه بدیع بر دیوان پروین اعتصامی و گزینه ای از شعرهای لعبت والا، «پرگشودن ها به هوای پرواز» (۱٣٨۵)، نوشته؛ موخره ای بر کتابی در باره‍ی دون خوان فراهم آورده و در روز «آشتی ملی و روز زن» در باره آزادی بیان و قلم در ایران نقدی منتشر کرده که گواه دیگری بر صداقت، شهامت، و ژرف اندیشی اوست.

بخشی از سروده های سیمین بهبهانی بی آن که گزاشگر خبر باشد روایت منظوم تحولات یکی از حساس ترین دوره های تاریخ معاصر ایران است. گرچه این سروده ها معلول و متأثر از وقایع زمان و دوره ای خاص است ولی از زمان و مکان فراتر می رود، صورت کلی و عمومی و انسانی پیدا می کند و تبلور روح تاریخ به زبان زیبای شعر می شود. گرچه در شعرهای آغازینش به نمونه های فساد و بیداد در عرصه های گوناگون اجتماعی پرداخته («نغمه روسپی»،«رقاصه»، «طلاق»، «واسطه»،«جیب بر»، «کارگر») اما به تدریج سرنوشت
تاریخی ایران مدّ نظرش قرار گرفته و اسباب و عوامل بی عدالتی ها زمینه‍ی اصلی سروده هایش شده است.
نوبت اقرار زن تا چار شد،
حکم دین از رجم او ناچار شد
این گره را دست حاکم باز کرد؛
راز پنهان فاش در بازار شد.
مومنان را شرع انور زد صلا؛
سینه هاشان مشرق الانوار شد.
این یکی بربام شد، آن بردرخت؛
سنگ و نیرو محض دین ایثار شد.
کم کمک در دست ها یارا نماند؛
شوق اندک، خستگی بسیار شد.
زن هنوزش نیمه جانی مانده بود،
پاسدارش هفت جان شد، یار شد؛
تخته سیمانی فراز آورد و سخت ‌
برسرش کوبید و ختم کار شد. . . .
گفتم از امداد غیبی دان که دین ‌
با زمان همرنگ و همرفتار شد؛
عصر سیمان است و عصر سنگ نیست؛
سنگسار القصه سیمانسار شد. ۹
بهبهانی بیداد و استبداد و تبعیض و تعصب را بر نمی تابد. مسحور و مفتون گرایش و اندیشه ای خاص و یا پای بند گروه و فرقه ای مشخص نیست. در گفتن حقیقت و ترسیم واقعیات و طلب آرمان خطر را به جان می خرد.
هیچ ظلمت، هیچ تهمت در حریمم ره ندارد
نوربخش و پاکدامن، آفتاب و آسمانم ‌
تاجی از دل های عاشق بر سرگیسو نهادم
‌زان که خود خود عاشقترین در حلقه عاشقترانم
‌از پی دل رفتم و دنبال هر باطل نرفتم ‌
هرچه دل گفت آن بگو، ناگفته آمد بر زبانم
‌عشق در من کرده گل، گر سنگسارم کرد باید
تن هدف کردم؛ بیا تا سنگ را در گل نشانم ۱۰
بهبهانی اندیشه و خیال را در هم آمیخته و با زبانی فشرده و گوشنواز با خوانندگان پیوندی عاطفی تنیده است. او با بهره جوئی از مضامین نو، و تعابیر و تصاویر بکر و سبکی متنوع، در غزل، این آشناترین و قدیمی ترین شکل شعر فارسی که بیش از هزار سال در حافظه‍ی فارسی زبانان جای کرده و بسیاری آن را «خفته» و حتی «مرده» پنداشته اند، حیاتی نو دمیده است. در یک کلام، غزل سنّتی را از زیر غبار چند صد ساله برکشیده و آن را به مضمون و محتوا و شکل و سبک و مخاطب تازه آراسته است.
استقبال بهبهانی از غزل سنتی به نحو‌ی حیرت آور غیر سنتی است. او نوگرائی را تنها در بلندی و کوتاهی ابیات یا گسستن کامل از گذشته نیافته است. او با درهم آمیختن نوین و کهن ساخت و بافتی بدیع آفریده که در شکل غزل است امّا در محتوا و زبان و مخاطب و دید با غزل سنتی تفاوت بسیار دارد. به قول ضیا موحد «سیمین بهبهانی هم به دسته عروضیان متعلق هست و هم نیست و جالب بودن قضیه هم در همین است.» ۱۱
غزل های بهبهانی اغلب کشش و فضاآفرینی یک قصه را دارد. او هم در شکل مالوف غزل تصرّف هائی جالب و بدیع کرده و هم آن را با شیوه های بیانی نوین تواناتر ساخته است. با استفاده از شگردهای روایی، بهبهانی به گفت و گو و منازله می نشیند، از طنز بهره می گیرد، جریان سیال ذهن را به شعرش راه می دهد و به داستانسرایی روی می آورد. او که همچون نیای مادری اش، شهرزاد قصه گو، راوی و نقال می شود، هرگز رویدادهای روزگار و مناسبات انسانی را سیاه و سفید تأویل نمی کند. انسان ها را به دو جبهه‍ی متخاصمِ خوب و بد، مستضعف و مستکبر، حاکم و محکوم، زنانه و مردانه متعلق نمی داند. جهان او مالامال از تاریکی مطلق یا روشنایی محض نیست و همچون جهان شهرزاد قصه گو جهان قوس و قزح است.
بهبهانی ویژگی ها و خصایل انسانی را در انحصار یک جنس یا گروهی خاص از مردمان نمی داند. می خواهد زن و مرد را بیرون از قفس تنگ تعاریف زنانگی و مردانگی ببیند و بشناسد. از همین روست که نیک و بد، زشتی و زیبایی، داد و بی داد، دوستی و دشمنی، وفا و پیمان شکنی زن و مرد را در کنار یکدیگر گنجانده. به دیگر سخن، از آغاز کار شاعری تا به امروز زنانگی هرگز محبس ذهنیّت بهبهانی قرار نگرفته و در همه حال فراخنای سرنوشت بشری-- از زن و مرد-- مد نظرش بوده است. با این همه، بهبهانی به اعتبار زن بودنش طبعا منظری زنانه دارد. او با تصرف کامل در بنیان غزل نه تنها به معشوق مفهومی نو داده بلکه رابطه سنتی زن و غزل را دگرگون کرده است. در اشعار غنائی اش حجاب رمز و راز از گرد مرد برگرفته شده تا حضوری جسمانی یابد و هاتف و موضوع عشق شود. چنین است که زن شاعر نیز حق انتخاب و قدرت بیان یافته، معشوق را برگزیده و غزلسرا شده.
ای باتو در آمیخته چون جان، تنم امشب
‌لعلت گل مرجان زده بر گردنم امشب ‌
مریم صفت از فیض تو-- ای نخل برومند! --
آبستن رسوایی فردا، منم امشب
‌ای خشکی پرهیز که جانم زتو فرسود!
روشن شودت چشم، که تر دامنم امشب ‌
مهتابی و پاشیده شدی در شب جانم
‌از پرتو لطف تو چنین روشنم امشب ‌
آن شمع فروزنده عشقم که برد رشک
‌پیراهن فانوس، به پیراهنم امشب ‌
گلبرگ نیم، شبنم یک بوسه بسم نیست ‌
رگبار پسندم، که زگل خرمنم امشب
‌آتش نه، زنی گرم تر از آتشم ای دوست!
تنها نه به صورت که به معنی زنم امشب ‌
پیمانه‍ی سیمین تنم، پر می عشق است ‌
زنهار از این باده، که مرد افکنم امشب!. . . ۱۲
با این همه، مظهر درخشان خلاّقیت سروده های بهبهانی را خانگی کردن تجدد باید شمرد. او با آشتی دادن مفاهیم و مقولات به ظاهر ناهمگون شرق را به غرب، نو را به کهن و الگوهای مردانه را به منظر زنانه پیوند داده است. غزل هایش از فرهنگ دیرپای ایران بس بهره برده و از همین رو درک و فهم کامل آنها مستلزم آشنایی با این فرهنگ است و شناخت جهانبینی نهفته در غالب آن ها نیازمند خواننده ای که معتقد به نسبیّت شناخت و حقیقت باشد و پذیرای سیر توقّف ناپذیر تجدّد.
شاید بتوان استفاده بدیع بهبهانی از سیما و سیرت کولی در اشعارش را بهترین گواه تلفیق مضامین نو با قالب غزل و بازاندیشی و باز خوانی مقوله های سنتی دانست. او نخستین شاعر معاصر ایران است که به احیا، بازسازی و نوخوانی چهره‍ی آشنای کولی پرداخته و از تصویری آشنا و بومی تفسیری نا آشنا فراهم آورده است بیشتر به این نیت که بر ارج و اهمیت آزادی تحرّّک تاکید کند. چه، برای او تحرّکِ نامشروط حق و ویژگی شهروند متجدد و زیر بنای آزادی انسانی است همچنان که دستیابی به آموزش و پرورش، نیل به استقلال مالی و حضور فعال در عرصه های اجتماعی و بالندگی در پهنه هنری نیز جملگی نیازمند آزادی تحرّّک اند.
تحرّک همزاد تجدّد و از شاخص های اصلی آن است. به گفته‍ی میلان کوندرا، نویسنده‍ی توانای چک، تجدّد ادبی زمانی آغاز شد که دن کیشوت مأمن و مأوای خویش را به قصد کشف جهان وا نهاد، خلوت خانه و آرامش جهان مألوف را ترک کرد و همراه یار وفادارش سانچو پانزا به استقبال مرارت و سختی رفت تا دنیایی دیگر را بیازماید. ۱٣ طبعاً مراد کوندرا این نبوده که قبل از دن کیشوت دیگران ترک یار و دیار نگفته بودند. اشاره‍ی او را باید به این واقعیت دانست که اگر در قرون وسطا جنگ و زیارت و نیاز مالی و انگیزه های سیاسی دلائل عمده‍ی تحرّّک بودند با آغاز تجدّد تحرّک انگیزه هایی نو یافت و از آن پس مختص به یک قشر و گروه خاص نبود. گاه به شکل کوچ روستائیان به شهرها تجلی می کرد و گاه همچون دن کیشوت، دلاور مانش، سوار بر مرکب نگون بختش نماد پویندگی و جویندگی می شد. تجدّد با سیر و سلوک انسان هایی آغازید که مرزهای دیار در خود فروبسته و منزوی را در نوردیدند.
شاید بهمین خاطر میشل فوکو معتقد بود که با ریشه گرفتن تجدّد و تثبیت آزادی و حق تحرّّک شهروند مفهوم مجازات هم دگرگون شد. اگر در جوامع سنتی کیفر بزهکار شکنجه و شلّاق و اعدام بود با تجدّد شهروند گناهکار از حق تحرّّک محروم شد و زندان به متداول ترین ابزار مجازات بدل گردید. گرچه، «زندان پر قدمت تر از آن است که بتوان گفت با تدوین قوانین جدید پدید آمده است،» ۱۴ ولی رونق بی سابقه‍ی آن در نظام کیفری چند قرن اخیر موید اهمیتی است که جوامع متجدّد برای تحرّک آزادانه‍ی شهروندانشان قایل شده اند.

امّا، آن هنگام که غرب به راه تجدّد گام نهاد و تحرّّّک را یکی از اساسی ترین حقوق مدنی انسان شمرد، جامعه‍ی ایران زنان را همچنان به عرصه‍ی اندرون محدود و مقیّد نگاهداشت و مانع حضور فعّالشان در فضای رو به گسترش اجتماعی شد. ۱۵ در حالی که تحرّک برای مردان همواره ارزشی والا و ستودنی قلمداد می شد، برای زنان شکستن مرزهای تعیین شده جایز به شمار نمی رفت. از همین رو، برای قرن ها، دیواری نمادین فضا را در ایران به دو بخش اندرونی/بیرونی تقسیم کرده و عرصه های عمومی را مختص مردان دانسته بود. نظام اجتماعی نه تنها بر پایه‍ی قوم و تبار و مذهب بلکه بر اساس جنسیت نیز چندپاره بود. تمایزی اساسی و شناخت شناسی میان دنیای زن و مرد وجود داشت.
همان فرهنگی که دور خانه ها دیوار می کشید و زن را درون دیواری پارچه ای و سیّار محصور می کرد، حضور وی را در فضاهای عمومی برنمی تابید، جای زن آرمانی را در چهار دیواری خانه می دانست و سکون او را نه تنها تشویق و ترغیب می کرد بلکه به آن مشروعیت و تقدّسی خاص می بخشید. زن ناشزه، یعنی زن نافرمان و خاطی، زنی بود (و هست) که بی عذر موجه و بدون توافق همسر خانه را ترک می کرد. برعکس، زن پارسا پا از گلیم خود فراتر نمی نهاد. تحرّک زنان غیر لازم و حتی خطرناک و فتنه برانگیز پنداشته می شد. گویی تفنّنی خطرزا بیش نبود. فرهنگ حجاب پاسدار چنین جدایی دنیای زن و مرد بود که گاه به تحبیب و زمانی به تهدید، حق حرکت آزاد را از زنان دریغ می کرد. برای خروج از خانه، حتی برای انجام فرایض مذهبی مانند زیارت و سفر حج، زنان مزدوج نیازمند اجازه‍ی همسرانشان و زنان مجرد محتاج موافقت اولیائشان بودند.
باور عمومی براین بود که تحرّک زنان نتیجه ای جز هرج و مرج و بی بند و باری ندارد، زیرا زن و مرد همچون پنبه و آتش اند و اگر نیازهای جنسی آنان محدود نشود لاجرم فتنه برمی خیزد. برای حفظ و تداوم میراث مردانه، رفتار جنسی زنان نماد عفت قومی و عمومی به شمار می رفت. ۱۶ مفاهیم اعتباری اخلاقی چون نجابت، حجب و حیا، شرم و ناموس و حتی غیرت و مردانگی رابطه ای تنگاتنگ با فضا داشت و ملازم غیبت زنان از عرصه های عمومی بود.
از اواسط قرن نوزدهم، به تدریج این باور که زنان ایرانی زندانیانی بیش نیستند رواج یافت. نهضت تجدّد همزاد تلاش زنان و مردانی شد که دستیابی گسترده زن و مرد را به عرصه های عمومی حق شهروند می دانستند. ۱۷ از همان آغاز، قیام علیه محدودیت های دست و پا گیر با موجی از مخالفت مواجه شد. ولی با همه ضدیت ها و کارشکنی ها، زنان در جستجوی افق های تازه بر دامنه تحرک خود افزودند. با شروع دوره ای نوین در مناسبات اجتماعی در ایران جغرافیای فرهنگی جامعه به سوی دگرگونی های روزافزون رفت. فضاهای عمومی دیگر در انحصار مردان نبود و زنان نیز به تدریج و با سرعتی فزاینده به آن راه یافتند. بدین سان، مرز میان زن و مرد و همراه آن مرز میان خصوصی و عمومی، محرم و نامحرم، نجیب و نانجیب رنگ باخت. امّا هرچه شمار زنانی که فضاهای مألوف را وا می گذاشتند بالاتر می رفت ناخشنودی تجددستیزان نیز تشدید می شد. دیری نپائید که حضور زنان در کوی و برزن تجسم آلودگی فرهنگ اصیل و ملی پنداشته شد.
منادیان و معاندان تجدد سکون یا تحرّک زنان را کانون بحث ها وکشمکش های خود کردند. گاه حضور زن در عرصه های عمومی نشان غرور ملی و زمانی نماد شرم قومی دانسته شد؛ زمانی درد بود و گاهی درمان درد. زمانی رذیلت بود و گاهی فضیلت. مشکلات جامعه گاه به تلویح و زمانی به تصریح به حساب حضور زنان در عرصه های عمومی گذاشته شد. چنین زنانی را چون دشمنان داخلی و ستون پنجم نیروهای استعماری و امپریالیستی دانستند و به خیانت متهمشان کردند. بسیار کسان گسیختن شیرازه های اخلاقی جامعه را نتیجه‍ی آزادی حشر و نشر زن و مرد در عرصه های عمومی پنداشتند.
شاید هیچ منبعی معتبر تر از ادبیات زنان در روایت و تشریح نقش محورین تحرّک در آغاز و ادامه‍ی سیر تجدّد نباشد. رویارویی با تجربه‍ی تجدّد در ایران محور بسیاری از جدال های اجتماعی و فرهنگی در جامعه شد. امّا در کنار آن جنبش دیگری هم نطفه بست و ریشه گرفت؛ جنبشی که خونین و خشونت آمیز نبود و تنها به یاری قلم به نبرد ارزش های حاکم رفت؛ همان جنبشی که حاشیه نشینی نیمی از جامعه را نپذیرفت، حیطه و مفاهیم زنانه و مردانه را گسترده کرد، طلسم غیبت زنان در عرصه های عمومی را شکست و اندیشه خلاق را در خدمت یک خانه تکانی فرهنگی نهاد.
شمشیر خویش بردیوار آویختن نمی خواهم
‌باخواب ناز جز درگور آمیختن نمی خواهم:
شمشیر من همین شعر است
‌پُرکار تر زهر شمشیر
با این سلاح شیرینکار
خون ریختن نمی خواهم
‌جز حق نمی توانم گفت ‌
گر سر بریدنم باید
سر پیش می نهم وز مرگ
‌بگُریختن نمی خواهم.
ای مرد من زنم، انسان، ‌
بر تارکم به کین توزی
‌گر تاج خارنگُذاری‌
گل بیختن نمی خواهم
‌با هفت رنگ ابریشم
‌از عشق شال می بافم
‌وین رشته های رنگین را
بگسیختن نمی خواهم
‌هرلحظه آتشی در شهر
افروختن نمی یارم
‌هر روز فتنه یی دردهر
انگیختن نمی خواهم
‌ای زن ستیز بدفرجام ‌
جنگ و جنون و جهلت بس!
این جمله گرتومی خواهی
‌ هیهات، من نمی خواهم. . . ۱٨
نفس نویسندگی ورود به گستره های همگانی است. نوعی کشف حجاب است. تسرّی به جهان دیگران است. نویسندگی به زن حضوری اجتماعی و علنی می بخشد و مرز میان محرم و نامحرم را در می نوردد. همین تحرّک و تموّج دریغ شده از زنان محور اصلی و درونمایه‍ی آثار زنان شاعر و نویسنده‍ی معاصر ایران است. از همان لحظه که قره العین با باد صبا همگام و همراه شد و مرزها را پیمود تا به امروز که سیمین بهبهانی خود را کولی می داند و همانند کولی اشعارش دیوار سکون و سکوت را می شکند، زنان نویسنده و شاعر بر تحرّک آزاد پای فشرده و مرزهای تصنعی تحمیل شده بر زن را برنتافته اند. بی سبب نیست که کلماتی همچون قفس و زندان و افعالی همچون برخاستن، پریدن، در راه بودن، پرواز کردن، و اوج گرفتن در شمار متداول ترین واژه ها در نوشته ها و سروده های زنان است.
و همین پرواز و بی مرزی جان و لُبّ کلام آثار بهبهانی است که می گوید: «اگر آرش کمانگیر جان در تیر نهاد و آن را پرواز داد تا مرز کشورش را بسازد، من جان در کلام نهادم و پروازش دادم تا اندیشه شاگردانم را پرواز دهم و بی مرزی را بسازم.» ۱۹ بهبهانی این اعتقاد دیرینه درباره‍ی «جای زن» را همواره به چالش طلبیده و بی پروا از تیر تهمت و تکفیر با جیره بندی فضا و تسلط انحصاری مردان بر آن به ستیز برخاسته است. اگر پرنده و پرواز در اشعار اکثر زنان شاعر صد سال گذشته‍ی ایران نقشی محورین ایفا کرده، این کولی است که در اشعار بهبهانی رخ می نماید و در هیچ مدار بسته ای محبوس نمی ماند.
کولی در ذهن و خاطره‍ی ایرانیان معانی و ویژگی های گوناگون و گاه ضد و نقیض را تداعی می کند. از آن جمله این که او پیوسته در حرکت و خانه به دوش است. از دهی به دهی، از شهری به شهری و از دیاری به دیار دیگر سفر می کند. در پرده نمی نشیند و بی پرده سخن می گوید. زبانی دراز و پایی تیز دارد. سنگین و صامت نیست. دهخدا واژه کولی را مترادف با «زن بی شرم، بسیار سخن و دشنام، پر داد و فریاد، سلیطه، آپاردی و فاحشه» می داند. کولیگری در زبان فارسی باری منفی دارد و لغت نامه ها آن را مترادف با «غرشمالی، ارقگی و داد و فریاد بیهوده کردن» می دانند. و البته این همه جای چندان تعجب نیست. فرهنگی که برای قرن ها زن را خانه نشین و محصور اندرونی خواسته و او را سنگین و صامت پسندیده، فرهنگی که از تحرک زن هراسی عمیق داشته و واژگانی همچون «خیابانگرد»، «ولگرد» و «هرجائی» را برای زن مترادف با فحشا دانسته، طبعاً تحرک بی امان کولی خوشایندش نیست و آن را به آسانی برنمی تابد.

بهبهانی بارها در اشعار و گفته هایش به این نکته اشاره کرده که کولی اشعارش خود اوست. «کولی منم، آه! آری، اینجا به جز من کسی نیست؛ / تصویر کولی است پیدا، رویم در آئینه تا هست». ۲۰ او با روایتی نو به این مهاجر ازلی سیمایی توانمند می بخشد. دلبستگی بهبهانی به این انسان طرد شده ولی آشنا و پرتوان در واقع دست رد زدن به بسیاری از ارزش های سنتی در باره‍ی زنانگی و به ویژه در باره‍ی «جای زن» است. کولی بهبهانی استقلالی محصور ناشدنی دارد، بر سرنوشتش حاکم است، تخته بند خانه نیست. در پستو نمی ماند. رام نمی شود. زندانی معانی آرمانی نیست. از شرق است ولی به غرب سفر می کند. قدرتی جادویی دارد. کف می بیند. فال می گیرد. گذشته را می داند. آینده را پیش بینی می کند. مشکل می گشاید و دعا می نویسد.
کولی بهبهانی با همه شباهت های آشکارش با تصویر آشنای کولی ویژگی های بدیع و جالب دیگری نیز دارد که نه جزیی اند و نه تصادفی. هر دو می خوانند، می رقصند، می خندند و های و هوی می کنند. هردو زبانی دراز و رویی باز دارند. در پرده نمی نشینند و در پرده سخن نمی گویند. پیوسته در حرکت اند و خانه به دوش. امّا کولی بهبهانی حضوری قایم به ذات خود دارد. او نه وسوسه گر ابدی است نه حوری همیشه باکره. نه فریبکار است نه فریب خورده. نه ابله است نه سست بنیان. انسانی است آگاه که می خواهد آزاد باشد، دوست بدارد و دوستش بدارند. هرچند ملعبه‍ی دست سوداهای جنسی نیست ولی به نفی عشق و نیازهای جسمی هم تظاهر نمی کند. کولی بهبهانی مرز شکن است و مرز پیما. راکد ماندن و در گودالی خشک شدن را برنمی تابد. الفتی با حصار ندارد. همواره در جریان است و همچون نسیم صید ناشدنی. طاغی و عاصی است و یال اسب تازنده اش باد را شانه می زند.
با قدم های کولی، دشت بیدار می شد؛
با زلال نگاهش، برکه سرشار می شد.
لب زهم باز می کرد، کهکشان می درخشید. . .
موی بر چهره می ریخت، آسمان تار می شد. . .
تیغه اعتمادش -- در دو پستان نهفته --
با دل نابکاران، گرم پیکار می شد.
یال اسبش که می تاخت، باد را شانه می زد؛
ضرب نعلش که می کوفت، رقص تاتار می شد. ۲۱
بهره جوئی بهبهانی از تصویر کولی برای باز اندیشی و بازخوانی مفاهیم زنانگی را باید کاری درخشان و بی نظیر شمرد. او قدرت و نه غرشمالی کولی، استقلال و نه آوارگی اش، تظلم و نه ارقگی اش، تحرّک و نه ولگردی اش را بر می کشد و تصویری ناآشنا از این چهره‍ی آشنا ارائه می کند. صدای کولی که همچون بدنش در کوچه و بازار گذر دارد برای بهبهانی حرمت بودن است و لازمه‍ی زندگی، نه نشانه‍ی بی حیایی و «کولیگری».
کولی ! به حرمت بودن، باید ترانه بخوانی
‌شاید پیام حضوری تاگوش ها برسانی.
دود تنوره‍ی دیوان سوزانده چشم و گلو را،
برکش ز وحشت این شب فریاد اگر بتوانی. . .
کولی ! برای نمردن، باید هلاک خموشی!
یعنی به حرمت بودن، باید ترانه بخوانی. ۲۲
_______________________________________________________________
* استاد بخش ادبیات فارسی و مطالعات زنان در دانشگاه ویرجینیا.
پانوشت ها:
۱. سیمین بهبهانی به سال ۱٣۰۶ در تهران زاده شد. مادرش فخرعظمی ارغون، و پدرش عباس خلیلی، نویسنده و شاعر بودند. تحصیلات متوسطه را تمام نکرده بود که با حسن بهبهانی ازدواج کرد و علیرغم مشکلات فراوان رشته حقوق قضایی را در دانشگاه تهران به پایان رساند. بهبهانی تدریس را به حرفه های دیگر ترجیح داد و تا بازنشستگی دبیر دبیرستان های تهران بود. برای شرح مفصل زندگی بهبهانی ن. ک. به: نیمه‍ی دیگر، ویژه سیمین بهبهانی، شماره ۱، دوره دوم، پائیز ۱٣۷۲.
۲ . حمید مصدق، نیمای غزل، به کوشش علی دهباشی (تهران: نگاه، ۱٣٨٣)، ص ۶٣۱.
٣ . زنی با دامنی شعر به کوشش علی دهباشی (تهران: نگاه،۱٣٨٣)، ص ۱۵.
۴ . نیمه دیگر، ویژه سیمین بهبهانی، ص ۲۷.
۵. سیمین بهبهانی، «دنیای کوچک من،» گزینه اشعار (تهران: مروارید، ۱٣۶۷)، ص۱٣۷.
۶ . سیمین بهبهانی، یک دریچه آزادی، (تهران: سخن،۱٣۷۴)، ص ۱۷۵.
۷ . ن. ک. به: شعر «زمین کروی شکل است،» یک دریچه آزادی، صص ۱۲۹-۱٣۰.
٨. (سه تار شکسته (۱٣٣۰)؛ جای پا (۱٣٣۵)؛ چلچراغ (۱٣۴۶)؛ مرمر (۱٣۴۲)؛ رستاخیز (۱٣۵۲)؛ خطی زسرعت و از آتش (۱٣۶۰)؛ ارژن (۱٣۶۲)؛ گزینه اشعار (۱٣۶۷)؛ کاغذین جامه (۱٣۷۱)؛ کولی و نامه و عشق (۱٣۷٣)؛ عاشق تر از همیشه بخوان (۱٣۷٣)؛ یک دریچه آزادی (۱٣۷۴)؛ جای پا تا آزادی (۱٣۷۷)؛ از سال های آب و سراب (۱٣۷۷)؛ یکی مثلاً این که (۱٣۷۹)؛ مجموعه‍ی اشعار (۱٣٨۴) و ای دیار روشنم (۱٣٨۵).
۹. سیمین بهبهانی، «در کوی و گذار۶،» کاغذین جامه (سن حوزه: نشر زمانه،۱٣۷۱)، ص. ۱۵۷.
۱۰ . «شانه‍ی فیروزه،» یک دریچه‍ی آزادی، ص ۱۷۲.
۱۱ . ضیا موحد، «تأملی در شعر سیمین بهبهانی،» نیمه دیگر، ویژه سیمین بهبهانی، صص۶۶-۶٣.
۱۲ . سیمین بهبهانی، «رگبار بوسه،» رستاخبز ( تهران: زوار، ۱٣۵۲)، صص۱۱- ۱۲.
۱٣ . . ن. ک. به:
Milan Kundera, The Art of the Novel, translated by Linda Asher, New York, ۱۹٨٨,PP. ٣-۲۰.
۱۴. میشل فوکو، مراقبت و تنبیه؛ تولّد زندان، مترجمان نیکو سرخوش و افشین جهاندیده، (تهران ، نشر نی، ۱٣۷٨)، ص ۲٨۶.
۱۵ . جالب آنکه در همان کتاب دن کیشوت که نخستین شاهکار ادبیات مدرن جهان است، زنی پوشیده در حجاب اسلامی که زورایدا نام داشت در صحنه ادبیات غرب رخ نمود. قبل از زورایدا زنان مسلمانی که در صحنه ادبیات اروپا ظاهر می شدند زنانی مستقل و قدرتمند بودند و هرگز در حجاب رخ نمی نمودند. از برامیمند (Bramimonde)تا نیکولت (Nicolette)و شاهدختهای متعدد جملگی نه مظلوم بودند و نه محجوب ، نه محصور بودند و نه تبعیدی ورطه ای هولناک. برعکس، نقشی عامل و فعال ایفا می کردند، و حضوری انکار ناشدنی و اراده ای آهنین داشتند.
برای بحث جامعی در این زمینه ن. ک. به:
Mohja Kahf: Western Representation of the Muslim Woman: From Tergamant to Odalisque, Texas, ۱۹۹٨.
۱۶. هرچند جدایی دنیای زنان و مردان بسان نوعی آرمان بشمار می آمد ولی هرگز به طور کامل تحقق نمی یافت. زنان مسن تر که اغلب به نظر جامعه میل جنسی نداشتند و آن را در دیگران برنمینگیختند به تحرّک جنسی بیشتر مجاز بودند. به علاوه زنان طبقات فرودست، زارعان، و عشایر نیز نمی توانستند آرمان های جدایی زن و مرد را رعایت کنند. نیاز مالی یا شرایط زندگی آنان ایجاب می کرد که برای امرار معاش راهی کوی و برزن شوند.
۱۷ . بیش از صد و پنجاه سال است که تجربه‍ی تجدّد محور و مبحث جنبش های سیاسی، مذهبی، فلسفی، و ادبی در ایران بوده است. مورخان و منتقدان به تفسیر درباره‍ی این مقوله نوشته و مختصّات آن را چه به عنوان الگوی یک نظام اجتماعی، چه به عنوان یک منظر و جهان بینی ویژه بر شمرده اند. نیت من در اینجا تنها بررسی پیوند ساختاری تجدّد و آزادی تحرّک زنان است.
۱٨ . سیمین بهبهانی، «شمشیر،» ای دیار روشنم، (لوس انجلس: شرکت کتاب، ۱٣٨۵)، ص ٨۵.
۱۹ . سیمین بهبهانی، «نامه ای چاپ نشده به کیهان،» ۵/٣/۷۰، ص ۷.
۲۰ . «کولی واره، ۱،» دشت ارژن، ص، ۲۰.
۲۱. «کولی واره، ۲،» همان، ص ۲۱.
۲۲ . «کولی واره، ٣،» همان، ص ۴٣

منبع: بنیاد مطالعات ایران


This page is powered by Blogger. Isn't yours?