Sunday, January 20, 2008

 

٣: ٦٣. بيست و سومين هفته نامه: فراگير‌‌ ِ ٣١ زيرْ بخش ِ تازه ي ِ خواندني، ديدني و شنيدني


يادداشت ويراستار


جمعه ٢٨ دي ماه ١٣٨٦ خورشيدي
(١٨ژانويه ٢٠٠٨)
[با پوزش از ديركرد ِ سه روزه در نشر ِ اين درآمد به سبب ِ نابه ساماني در رايانگر ِ من.]


گفتاوَرد از داده‌هاي اين تارنما بي هيچ‌گونه ديگرگون‌گرداني‌ي متن و با يادكرد از خاستگاه، آزادست.




You can use any part of site's content as long as it is referenced to this site. No need for permission to use the site as a link.


Copyright © 2005-2008.


All rights reserved.






١. گامي ديگر تا پرتگاه فاجعه‌ي ِ بزرگ: هُشداري ديگر براي پيش‌گيري از جنگي ايرانْ‌سوز و خانمان‌برانداز!


موج ِ مُرده در مَسلَخ ِ جنگ! هشدار! به سوی وضعیّت ِ قرمز کشیده می شویم!


احمد سپیداری


• در این لحظات حسّاس، وظیفه ای بس دشوار و پراهمیت بر دوش جبهه ی صلح و هدایتگران آن سنگینی می کند. ما نباید اجازه دهیم کت بسته به دام جنگ کشیده شویم. تلفیق مبارزات صلحجویانه و دمکراسی خواهانه ی مردمی و ارتقای سازو کار آن به "جبهه ی صلح و دمکراسی" می تواند آلترناتیوی را باعث گردد که راه را بر خطر جنگ ببندد ...


دنباله ي اين گفتار آگاهاننده را در اين جا بخوانيد ↓
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=13088


٢. نمايشگاهي از تصويرهاي ِ «نيما يوشيج»


شوكا صحرايي دست به كاري بايسته و شايسته زده و نمايشگاهي از تصويرهاي يادماني‌ي ِ نيما يوشيج، پيشگام شعر ِ نو ِ فارسي را ر يك فيلم ِ ويديويي د ر شبكه‌ي ِ جهاني، در ديدْرس ِ دوستداران ِ آن آغازگر ِ بزرگ قرارداده‌است.
اين نمايشگاه را در اين جا ببينيد ↓
http://www.jadidonline.com/images/stories/flash_multimedia/Nima_photoexhibition_test/nima_photoexhibition_high.html(با سپاسگزاري از دكتر سيروس رزّاقي‌پور براي فرستادن ِ نشاني‌ي ِ پيوند به اين نمايشگاه.)


٣. آرام ِ جان: شماره ي هفتم مجله ي موسيقي ايراني


:اين مجموعه شامل قسمت هاي زيرست:
معرفي استاد حسين عليزاده
(دانلود آلبوم پرنده ها (عليزاده و هما نيكنام
در مورد موسيقي(!) رپ
(دانلود آلبوم جام تهي (استاد شجريان
و همچنين قطعاتي تصويري كه بعد از دانلود
داريد real player و يا flv player براي اجراي آن ها نياز به برنامه ي
... و عشق


گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را نكته به نكته مو به مو
ساقي باقي از وفا باده بده سبو سبو
مطرب خوش نواي ها تازه به تازه گو بگو
در پي ديدن رخت همچو صبا فتاده ام
خانه به خانه در به در، كوچه به كوچه كو به كو
مي رود از فراق تو خون دل از دو ديده ام
دجله به دجله يم به يم ، چشمه به چشمه جو به جو


:تصنيف "چهره به چهره" كه با همكاري آقايان لطفي و شجريان و گروه، در حافظيه ي شيراز اجرا شده است
Download
ما را همه شب نمي برد خواب
اي خفته ي روزگار درياب



(بازهم با سپاسگزاري از دكتر سيروس رزّاقي‌پور براي فرستادن ِ نشاني‌ي ِ پيوند به اين مجموعه‌ي ِ هنري)


‎‎٤. دو پرسش ِ خوانندگان ِ ارجمند و پاسخهاي ويراستار بدانها


درود جناب دوستخواه


با يادداشتي در مورد سخنان اخير آقاي طالباني، ريس جمهور عراق، درباره‌ي لغو معاهده 1975 الجزاير به روز هستم. لطفا ديدگاه خود را در اين باره بگوييد. شاد باشيد

فرامرز
*
درود بر استاد دوستخواه


نوشتاری از شما دیدم که در آنجا نوشته بودید ابوریحان بیرونی پیش از گالیله و کپرنیک به گوی سان بودن زمین پی برده بود و شعاع آن را هم با کمی اختلاف برآورد کرده است. می خواستم بپرسم که ابوریحان بیرونی در کدام کتاب اش به چنین چیزی پرداخته است،آیا آن کتاب در دسترس است و در بازار یافت می شود؟ اگر می شود نام این کتاب را بگویید. می خواهم در این زمینه مطالعاتی داشته باشم.


با سپاس فراوان


ساسان
* * *
پاسخ‌هاي ويراستار:



درود بر دوستان
١. من هنوز نمي دانم كه در پشت اين سخني كه از آقاي طالباني نقل شده، چه خبري است. امّا اميدوارم كه ايشان قصد بازگردانيدن چرخ تاريخ و بازآزمودن ِ آزموده را نداشته و آش تازه اي براي منطقه ي بحران زده ي ما نپخته باشند. به هر روي اين حرف را – هركه گفته‌باشد يا بگويد – مهمل و ناپذيرفتني مي دانم.
٢. متأسّفانه كتابهاي "ابوريحان" را در اين جا در دسترس ندارم. امّا مي توانيد مطلب را در "لغت نامه ي دهخدا" زير ِ نام ِ ابوريحان بيروني و در
Encyclopaedia Iranica
در زير ِ درآمد
Bîirûnî
دنبال كنيد.
"يونسكو" نيز در نشريّه ي خود به نام ِ "پيام"، شماره ي ويژه ي هزاره ي ابوريحان بيروني (سال پنجم، شماره ي ٥٩، تيرماه ١٣٥٣)، اين امر را با طول و تفصيل و همراه با تصويرهايي آورده است.







تنديس ابوريحان بيروني در پارك ِ لاله - تهران ←



٥. نقد و نكوهش ِ گفتاري ايرانْ ستيزانه در يك روزنامه ي دولتيِ


نامه ی اعتراضی دبير پايگاه اطلاع‌رساني براي نجات يادمان‌هاي باستاني به روزنامه جام جم


مسعود لقمان در روزنامك نوشته است:
نامه ی اعتراضی دوست گرامی ام "مهندس علیرضا افشاری" (دبير پايگاه اطلاع‌رساني براي نجات يادمان‌هاي باستاني) که چهارشنبه دوازدهم دي ماه به دبيرخانه روزنامه جام جم تحویل داده شده و شوربختانه هنوز این نامه را بازتاب نداده اند.
دنباله ي اين دادْخواستْ نامه ي ِ مهم ّ را در اين جا بخوانيد ↓
http://rouznamak.blogfa.com/post-215.aspx


٦. آشنايي‌ با پيشينه و پشتوانه ي ِ نامْ‌گذاري‌ي ِ ماه‌هاي ايراني


فروردین
فروردین نام نخستین ماه و فصل بها ر و روز نوزدهم هر ماه در گاه شماری اعتدالی خورشیدی است.
در اوستا و پارسی باستان فرورتینام,در پهلوی فرورتین و در فارسی فروردین گفته شده که به معنای فروردهای پاکان و
فروهرهای ایرانیان است.بنا به عقیده پیشینیان,ده روز پیش از اغاز هر سال فروهر در گذشتگان که با روان و
وجدان از تن جدا گشته,برای سرکشی خان و مان دیرین خود فرود می آیند و ده شبانه روز روی زمین به سر میبرند.
به مناسبت فرود آمدن فروهرهای نیکان,هنگام نوروز را جشن فروردین خوانده اند. فروهران در ده روز آخر سال
بر زمین هستند و بامداد نوروز پیش از بر آمدن آفتاب,به دنیای دیگر می روند.


اردیبهشت
اردیبهشت نام دومین ماه سال و روز دوم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا اشاوهیشتا
و در پهلوی اشاوهیشت و در فارسی اردیبهشت گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء:جزء اول((اشا))از جمله لغاتی است که معنی آن بسیار منبسط است,راستی و درستی,تقدس,قانون و
آئین ایزدی,پاکی....و بسیار هم در اوستا به کار برده شده است.جزء دیگر این کلمه که واژه ((وهیشت))باشد.


خرداد
خرداد نام سومین ماه سال و روز ششم در گاهشمار اعتدالی خورشیدی است. در اوستا و پارسی باستان هئوروتات
,در پهلوی خردات و در فارسی خورداد یا خرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: جزء هئوروه
که صفت است به معنای رسا.,همه,درست,و کامل.دوم تات که پسوند است برای اسم مونث,بنابراین هئوروتات
به معنای کمال و رسایی است.ایزدان تیرو باد و فروردین از همکاران خرداد می باشند. خرداد
نماینده رسایی و کمال اهورامزداست و در گیتی به نگهبانی آب گماشته شده است.


تیر
تیر نام چهارمین ماه سال و روز سیزدهم هر ماه گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا تیشریه,در
پهلوی تیشتر و در فارسی صورت تغییر یافته آن یعنی تیر گفته شدهکه یکی از ایزدان است و به ستاره شعرای
یمانی اطلاق می شود.فرشته مزبور نگهبان باران است و به کوشش او زمین پاک ,از باران بهره مند می شود
و کشتزارها سیراب میگردد. تیشتر رادر زبانهای اروپایی سیریوس خوانده اند.هر گاه تیشتر از اسمان سر بزند
و بدرخشد مژده ریزش باران می دهد. این کلمه را نباید با واژه عربی به معنی سهم اشتباه کرد.

امرداد
امرداد نام پنجمین ماه سال و روز هفتم هر ماه در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا امرتات ,در پهلوی
امرداد و در فارسی امرداد گفته شده که کلمه ای است مرکب از سه جزء:اول((ا))ادات نفی به معنی نه,دوم((مرتا)) به معنی مردنی,نیست و نابود شدنی و سوم تات که پسوند و دال بر
مونث است. بنابر این امرداد یعنی بی مرگی و آسیب ندیدنی یا جاودانی. پس واژه ((مرداد))به غلط استعمال
می شود.در ادبیات مزدیسنا امرداد یکی از امشاسپندان است که نگهبانی نباتات با اوست. در مزدیسنا
شخص باید به صفات مشخصه پنج امشاسپند دیگر که عبارتند از : نیک اندیشی,صلح و سازش,راستی و درستی,فروتنی و محبت به همنوع,تامین اسایش و امنیت بشر مجهز باشد
تا به کمال مطلوب همه که از خصایص امرداد است نایل گردد.

شهریور
شهریور نام ششمین ماه سال و روز چهارم هر ما در گاهشماری اعتدالی خورشیدی است. در اوستا خشتروئیریه. در پهلوی شتریور و در فارسی شهریور میدانند. کلمه ای است مرکب از دو جزء:خشتر که در اوستا و پارسی باستان و
سانسکریت به معنی کشور و پادشاهی است و جزء دوم صفت است از ور به معنی برتری دادن وئیریه یعنی
برگزیده و آرزو شده و جمعا یعنی کشور منتخب یا پادشاهی برگزیده . این ترکیب بارها در اوستا به معنی
بهشت یا کشور آسمانی اهورامزدا آمده است. شهریور در جهان روحانی نماینده پادشاهی ایزدی و فر و اقتدار
خداوندی است و در جهان مادی پاسبان فلزات .چون نگهبانی فلزات با اوستاو را دستگیر فقرا و ایزد رحم و مروت
خوانده اند.روایت شده است شهریور آزرده و دلتنگ می شود از کسی که سیم و زر را بد به کار اندازد یا بگذارد
که زنگ بزند.

مهر
در سانسکریت میترا ,در اوستا و پارسی میثر ,و در پهلوی میتر,و در فارسی مهر گفته می شود. که از ریشه
سانسکریت آمده به معنی پیوستن. اغلب خاورشناسان معنی اصلی مهر را واسطه و میانجی ذکر کرده اند
.مهر واسطه است میان آفریدگار و آفریدگان.میثره در سانسکریت به معنی دوستی و پروردگار و روشنایی و
فروغ است و در اوستا فرشته روشنایی و پاسبان راستی و پیمان است.مهر,ایزد هماره بیدار و نیرومند است
و برای یاری کردن راستگویان و بر انداختن دردغگویان و پیمان شکنان در تکاپوست.مهر از برای محافظت
عهد وپیمان و میثاق مردم گماشته شده است.از این رو فرشته فروغ و روشنایی نیز هست که هیچ چیز
ار او پوشیده نمی ماند.برای انکه از عهده نگهبانی بر آید اهورامزدا به او هزار گوش و ده هزار چشم داده است.
مقام مهر در بالای کوه ((هرا))است,انجایی که نه روز است و نه شب ,نه گرم است و نه سرد,نه ناخوشی و
نه کثافت .مهر از آنجا بر ممالک آریایی نگران است.این ؟آرامگاه خود به پهنای کره زمین است یعنی مهر در
همه جا حاضر است و با شنیدن آوای ستمدیدگان آگاه گشته به یاری آنان می شتابد.
آیین مهر در دین مسیح نیز مشهود است.ایزد مهر در اصل بجز ایزد خورشید بوده است اما بعدها آندو را یکی دانسته اند.مورخان یونانی مهر را به نام میترس یاد کرده اند و دکر کرده اند که ایرانیان خورشید را به اسم ((میترس))
میستایند.از این خبر پیداست که در یک قرن پیش از میلاد مسیح آندو با یکدیگر خلط شده اند
.نگهبانی ماه هفتم و روز شانزدهم هر ماه را به عهده ایزد مهر است.


آبان


در اوستا آپ در پارسی باستان آپی و در فارسی آب گفته می شود.در اوستا بارها ((آپ))به معنی فرشته نگهبان آب
استعمال شده و همه جا به صیغه جمع آمده است.نام ماه هشتم از سال خورشیدی و نام روز دهم از هر ماه را,آبان
میدانند.ایزد آبان موکل بر آهن است و تدبیر امور و مصالح ماه به او تعلق دارد.به سبب آنکه((زو))که یکی
از پادشاهان ایران بود در این روز با افراسیاب جنگ کرده ,او را شکست داده,تعاقب نمود و از ملک خویش بیرون کرد,
ایرانیان این روز را جشن می گیرند,دیگر آنکه چون مدت هشت سال در ایران باران نبارید مردم بسیار تلف گردید و
بعضی به ملک دیگر رفتند. عاقبت در همین روز باران شروع به باریدن کرد و بنابراین ایرانیان این روز را جشن کنند.
آفتاب در این ماه در برج عقرب یا کژدم قرار می گیرد.

آذر
در اوستا آتر ,آثر,در پارسی باستان آتر,در پهلوی آتر,و در فارسی آذر می گویند. آذر فرشته نگهبان آتش و یکی از
بزرگترین ایزدان است.آریائیان(هندوان و ایرانيان)بیش از دیگر اقوام به عنصر آتش اهمیت میدادند.ایزد آذر
نزد هندوان ,آگنی خولنده شده و در ((ودا)) (کتاب کهن و مقدس هندوان)از خدایان بزرگ به شمار رفته است.
آفتاب در این ماه در برج قوس یا کماندار قرار می گیرد.

دی
در اوستا داثوش یا دادها به معنی آفریننده ,دادار و آفریدگار است و غالبا صفت اهورامزدا است و آن از
مصدر ((دا)) به معنی دادن و افریدن است.در خود اوستا صفت دثوش(=دی)برای تعیین دهمین ماه استعمال
شده است. در میان سی و روز ماه,روزهای هشتم و بیست و سوم به دی(آفریدگار,دثوش)موسوم است.
برای اینکه سه روز موسوم به ((دی))با هم اشتباه نشوند نام هر یک را به نام روز بعد می پیوندند.
مثلا روز هشتم را ((دی باز)) و روز پانزدهم را ((دی بمهر))و....دی نام ملکی است که تدبیر امور و
مصالح روز و ماه دی به او تعلق دارد.

بهمن
در اوستا وهومنه ,در پهلوی وهومن,در فارسی وهمن یا بهمن گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء:
((وهو))به معنی خوب و نیک و ((مند))از ریشه من به معنی منش:پس یعنی بهمنش,نیک اندیش,نیک نهاد.
نخستین آفریده اهورامزدا است و یکی از بزرگترین ایزدان مزدیسنا. در عالم روحانی مظهر اندیشه نیک و خرد
و توانایی خداوند است. انسان را از عقل و تدبیر بهره بخشید تا او را به آفریدگار نزدیک کند.یکی از وظایف بهمن
این است که به گفتار نیک را تعلیم می دهد و از هرزه گویی باز می دارد.خروس که از مرغکان مقدس به
شمار می رود و در سپیده دم با بانگ خویش دیو ظلمت را رانده ,مردم را به برخاستن و عبادت و کشت و کار
می خواند,ویژه بهمن است.همچنین لباس سفید هم از آن وهمن است. همه جانوران سودمند به حمایت بهمن
سپرده شده اند و کشتار در بهمن روز منع شده است. بنا به نوشته ابوریحان بیرونی .بهمن اسم گیاهی
است که به ویژه در جشن بهمنجه خورده می شود.و در طب نیز این گیاه معروف است.

اسفند
دراوستا اسپنتا آرمیتی,در پهلوی اسپندر,در فارسی سپندار مذ,سفندارمذ,اسفندارمذ,و گاه به تخفیف سپندار و
اسفند گفته شده که کلمه ای است مرکب از دو جزء: سپند,که صفت است به معنی پاک و مقدس,یا ارمئتی
هم مرکب از دو جزء: اول آرم که قید است به معنی درست,شاید و بجا.دوم متی از مصدر من به من معنی اندیشیدن .
بنابراین ارمتی به معنی فروتنی,بردباری و سازگاری است و سپنته آرمتی به معنی بردباری و فروتنی مقدس است.
در پهلوی آن را خرد و کامل ترجمه کرده اند.سپندارمذ یکی از امشاسپندان است که مونث و دختر اهورامزدا
خوانده شده است.وی موظف است که همواره زمین را خرم ,آباد,پاک و بارور نگه دارد,هر که به کشت و کار بپردازد و
خاکی را آباد کند خشنودی اسپندارمذ را فراهم کرده است و آسایش در روی زمین سپرده به دست اوست و
خود زمین نیز نماینده این ایزد بردبار و شکیباست و مخصوصا مظهر وفا و اطاعت و صلح و سازش است .
بیدمشک گل مخصوص سپندارمذ می باشد.


٧. ارجْ‌گزاري‌ي ِ هنر ِ «بهرام بيضايي» و تازه ترين دستْ‌آوردش در سالْ‌گرد ِ زادْروز ِ او






گفتاري به گفتاورد از روزنامك
نگاهی به نمایش افرا؛ یا روز می گذرد (مسعود لقمان)




همراه با ٨ نما از اجراي نمايش


سرنوشت تراژیکِ زن ایرانی
http://www.rouznamak.blogfa.com/post-214.aspx
***
تولدت مبارک!





برای پدرم بهرام بيضايی به مناسبت شصت و نهمين سال تولدش




نيلوفر بيضايی


« ... و من تنها من – سندباد- بيدارم. چشم انتظار. انتظار يک قطره آفتاب، يک جرعه باد، در تاريکی، در ظلمات، تنها منم. شاهد بسته ی خاموشی و جنبشی که نيست. و سکوتی که هست. گاهی، فقط گاهی، از دورترين راه فريادی می شنوم. حس می کنم که به اين فرياد بادبان می لرزد. اما تنها منم که می لرزم...» (بهرام بيضايی، هشتمين سفر سندباد، ۱۳۴۳)

اين چند خط را برای تو، پدر عزيزم، بهرام بيضايی و به پاس تلاشهای خستگی ناپذيرت در عرصه ی فرهنگ و هنر کشورم ايران می نويسم . می دانم که بسيار خسته ای و بسيار رنجديده و می دانم که زخمهای بسيار بر روح و روان داری از سوی آنها که گمان می کنند آمده اند تا برای ابد بمانند، اما نمی دانند که ضديت با جريان رونده و شونده ی فرهنگ ايران امری است گذرا و آنچه می ماند، فکر است و انديشه و نيروی خلاقه ی انسانی که خود خالق است. نيز بسياری در لباس دوست و دوستدار که پنهانی و از سر تنگ نظری زخم می زنند، گاه از سر بخل و گاه از سر خودشيرينی برای اين و يا آن دستگاه قدرت. حاصل اين زخمها در يکی کين ديرينه می شود و عامل ايستايی و در چون تويی سر چشمه ی خلاقيت و سازندگی. هر چه آنها کردند تو نکردی و آنچه کردی جستجوی ريشه ها و چرايی ها بود و مرکز آثارت انسان با تمام پيچيدگيهايش و اينها همه من را نه بعنوان فرزندت، بلکه بعنوان يکی از فرزندان ايران مادر، وامدار اين سخت سری و سرکشی تو می کند که فرزند زمانه ی خويش هستی و متعلق به تمام ايران .
*
امروز پنجم ديماه ۱۳۸۶ و شصت و نهمين سال تولد تست. امروز که تولدت را در غربت هميشگی مان جشن می گيريم، يار و همراه ديرين تو و يکی از نمايشنامه نويسان برجسته ی ميهنمان اکبر رادی در گذشت. شايد رادی اين روز را برای مرگ برگزيد تا آخرين پيامش را به تو برساند : بمان برای فرهنگ و هنر ايرانزمين و باری را که با هم بر دوش گرفته ايم بتنهايی به سرمنزل مقصود برسان. يادش گرامی باد و عمرت دراز.
زندگی و مرگ، زايش و نيستی همزادند و شادی و غم علت وجودی هم. و در تناقض با يکديگر است که تکميل می شوند. همانطور که سپيدی از درون سياهی سر بر می زند و سياهی از دل سپيدی است که بيرون می جهد. و شايد امروز، همين امروز روز تلاقی ضدين بر پيشانی هنر نمايش در ايران باشد. غلامحسين ساعدی آن بخش کنده شده از مثلث نمايشنامه نويسی وطن، آن تکه ی رانده شده اما جدا ناشدنی از بدنه ی نمايشنامه نويسی وطن ، همان او که هر بار تصويرش را در جايی می بينی به پهنای صورتت اشک می ريزی، سالهاست که رفته. رفته چون نتوانسته دوری وطن را تاب بياورد، رفته چون مشتی تاريک انديش ضد فرهنگ، وجود او و بسياری ديگر را تاب نياوردند. رفته اما از ياد ما نرفته، نخواهد رفت و اثرش جای در جای در فرهنگ ايرانزمين باقی می ماند، همانگونه که اثر رادی آن کوه استوار دانش و فرهنگ که فرو نريخت و ماند و خواهد ماند. همانگونه که تو، که هر اثرت در تئاتر و سينما دريايی است از دانش و تلاش برای شناخت و گامی در جستجوی چرايی آنچه هست، در جستجوی فرديت از دست رفته ی ما و هويت گمشده ی جمعی مان. گمشده در پس غبار تحريفها و واقعيتهای دروغين که به جای آنچه هست برای مردمان ساخته اند. گمشده در پس پرده های ضخيم سياهی که بر حافظه ی تاريخی مان کشيده شده و دريغا که ما خود در اين دروغ بزرگ سهمی انکار ناشدنی داشته ايم . خواسته يا نا خواسته، دانسته يا نادانسته.
در جستجوی پاسخ اين پرسش که چگونه « بهرام بيضايی» بهرام بيضايی شد و جايگاهی غير قابل انکار در فرهنگ و هنر ايران يافت، تنها و تنها می توان به آثار او رجوع کرد که خود بازتاب زندگی او (و دورانی که در آن می زيد) نيز هست و در عين حال جستجوی بيدريغش در احوال مردمانی که قهرمان نيستند، اما در شرايطی خاص می توانند قهرمانانه کار و زندگی کنند و در شرايطی ديگر می توانند قهرمانانی بسازند و بجای خود به ميدان نبرد بفرستند. شهيد بسازند، بدون اينکه خود حاضر به پرداختن بهايی برای تغيير شرايط خويش شوند .
و بدينسان است که بهرام بيضايی، فرزند يک خانواده ی اهل ادب و فرهنگ که از کودکی بدليل باور مذهبی غير رايج خانواده اش از خانه تا مدرسه و از مدرسه تا خانه از بچه های محل کتک خورده و کودکی کم حرف و خجالتی است، عشق بزرگ خود را در سالن سينما و تئاتر باز می يابد. جايی که در تاريکی سالن، بدون آنکه ديده شود، فرصت ديدن می يابد. فيلم ديدن، کتاب خواندن و جستجو در متون ادبی و تاريخی برای او محملی می شود برای جستجوی پاسخ پرسشهای بيشماری که در ذهنش شکل گرفته است. چگونه می شود که جامعه ای «غريبه» های خود را می سازد و بجای تلاش برای شناخت آنها و پذيرفتن دگرباشی شان آنها را به انزوا می راند ، چگونه جامعه ای حتی با تاريخ و گذشته ی خود بيگانه می شود، حال را ناديده می گيرد و از ساختن آينده عاجز می شود. او همواره نگران سرنوشت کسانی است که در چنين جامعه ای در موضع «اقليت» قرار دارند، نگران آنها که زير دست و پای جمعيتی و توده ای که بيشتر به انگيزه ی حسی به حرکت در می آيد تا بر اساس شناخت، له می شوند. کودکان بعنوان نمودی از نسل آينده ، در حاليکه بی پناه و بدون پشتوانه، بدون گذشته و بدون آينده بار خطاها و نادانيهای گذشتگان را بر دوش می کشند، زنانگی بعنوان نماد زندگی و سازندگی می رود تا قربانی آن بخش خشونت طلب و مرگ پرست مردانگی شود، اما در سر بزنگاه طغيان می کند و هر طغيانش نشانه ی اعتراضی است بر همان ساختار خشن و ساکن. و زمان که نسلها را يکی پس از ديگری در خود می بلعد و تا نسلی می خواهد سر بر آورد قربانی «سهراب کشی» می شود.از فيلم «سفر« و شخصيتهای اصلی آن که دو کودک هستند (۱۳۵۱) تا «باشو غريبه ی کوچک» (۱۳۶۴) کودکان غريبه هايی هستند بدون پشتوانه و در جستجوی مامنی يا سر پناهی يا آغوشی گرم. آيا آنها بنوعی نسلهای جوان ما را نيز نمايندگی می کنند که در تنگنای روايات متضاد و کج راهه های تاريخی گذشتگان و بدون پشتوانه ی قوی تاريخی می بايست راه خود را در ايران هميشه بحرانی و در کجراهه های تحريف تاريخ بيابند.
ما با خود و از خود بيگانه ايم و سنتها هنوز در ما قويتر عمل می کند تا گشاده دستی و افق نگاه باز و روحيه ی پذيرش دگر انديشی و دگرباشی و اينکه اين بيگانگی ها با انسان چه می کند، موضوع بسياری از آثار بيضايی بوده و هست. زنان بعنوان نمادهای ايستادگی در برابر تعصب و سنت گرايی کاذب، بعنوان موتور تغيير و تحول از نخستين آثار بيضايی بارها و بارها در نقش محوری حضور داشته اند. از عاطفه ی رگبار تا رعنای غريبه و مه، از آسيه ی کلاغ تا تارا در چريکه ی تارا و نايی در باشو غريبه ی کوچک و شخصيتهای زن مسافران و سگ کشی، همه و همه نمادهايی از همين نگاه هستند . اينها نه زنان خيالی که بسيار هم واقعی اند و نمونه های بيشمار آنها را امروز در جامعه ی ايران می بينيم.
او بيش از آنکه شيفته ی قهرمان پرستی ها ی رايج شود، بدنبال ضد قهرمانهاست ، چرا که در می يابد جامعه ای که نياز به قهرمان دارد، خود از حرکت و در دست گرفتن سرنوشت خويش عاجز است، ايستاست و سترون و او که «از سکون بيزار است» با تکاپويی وصف ناشدنی تمام عمر خود را صرف دانستن، خواندن، ديدن و آفريدن می کند.
«آرش» او بر خلاف «آرش» های ديگران يک ضد قهرمان است، ستوربانی است که تنها بر حسب تصادف و از سر اجبار بر فراز البرز کوه می رود. او نخواسته قهرمان باشد، اما در شرايطی قرار می گيرد که راهی بجز انداختن تيری که تعيين کننده ی مرز ايران و توران است ندارد. او آرش تير را نه با نيروی بدنی يا از سر پهلوانی که با نيروی دل می کشد...
«... وتير می رفت. و باد از پی او. و چندان سوار دشمن و دوست که در پس آن می رفتند، در مرز پيشين از آن بازماندند.... و هر کس از آن می گفت... و افسانه ی تير در دهانها افتاد، از تيره به تيره، از سينه به سينه، از پشت به پشت. و تا کيهان بوده است اين تير رفته است. خورشيد به آسمان و زمين روشنی می بخشد، و در سپيده دمان زيباست. ابرها باران به نرمی می بارند. دشتها سبزند. گزندی نيست. شادی هست، ديگران راست. آنک البرز، بلند است و سر به آسمان می سايد. و ما در پای البرز به پای ايستاده ايم، و در برابرمان دشمنانی از خون ما، با لبخند زشت. و من مردمی را می شناسم که هنوز می گويند، آرش باز خواهد گشت.»
(بهرام بيضايی، آرش، ۱۳۴۰)
اينچنين است که «ليلا دختر ادريس» درجستجوی هويت انسانی خويش و ورای محدوديتهای جنسيتی می بايست بهای گزاف آن تنهايی را می پرداخت و يا هنوز و چه بسا بيش از پيش دارد می پردازد و « راه توفانی فرمان پسرفرمان از ميان تاريکی» راهی شد سهمگين و ميراثی که بر جای مانده نشانه ی زخمها و شکستهاست و قلمهای شکسته و شمشير زنگ زده ی روزگار شکست . شمشيری که در دستان زمين بانوی ما «تارا» بجای آنکه پاسبان مرگ شود در خدمت زندگی قرار می گيرد. ميراثی که حکايت گسستها و شکستهاست، بی تاريخی ما ، نبودن زمينی سفت زير پاهايمان و ريشه های قطع شده ی ما آوارگان در وطن و يا دور از وطن (چه فرقی می کند).ما همه از يک تنيم و هر يک بنوعی از نطفه ی مادر «ايران» کنده يا «کندانده» شده ايم. چرا؟ جستجوی اين چراهاست که شايد از درون آن سياهی که بر وطنمان سايه انداخته، راهی بسوی نور بگشايد.
در «مرگ يزدگرد» او به روايات گوناگون از مرگ آخرين پادشاه ساسانی ميدان می دهد تا از ورای آن فسادی را که در ساختار حکومتی ايرانيان ريشه دوانده و ميدان را برای حمله ی اعراب به ايران می گشايد ، بنماياند. شاه کشی در مرگ يزدگرد نه از سر آزاديخواهی که از سر استيصال است و طغيان لحظه ای. و بدينسان است که خطوط مشابه واقعه ی تاريخی با اتفاقی که در ايران در قابل انقلاب اسلامی بوقوع می پيوندد، نمايان می شود.
«... بنگريد که داوران اصلی از راه می رسند. آنها يک دريا سپاهند. نه درود می گويند و نه بدرود، نه می پرسند و نه گوششان به پاسخ است. آنها به زبان شمشير سخن می گويند!... به مرگ نماز بريد که اينک بر در ايستاده است. بی شماره، چون ريگهای بيابان که در توفان می پراکند و چشم گيتی را تيره می کند!
آری اينک داوران اصلی از راه می رسند. شما را که درفش سپيد بود اين بود داوری. تا رای درفش سياه آنان چه باشد!»
(بهرام بيضايی، مرگ يزدگرد، ۱۳۵۷)
« کارنامه ی بُندار بيدخش» کارنامه ی اوست و هر آن‌کس که تلاش کرد تا غبارها را از پس آن گنجينه ی فرهنگی گمشده مان بزدايد و اعتماد بنفس ما را به ما بازگرداند. «ديباچه ی نوين شاهنامه» داستان مردمان ماست که باغبان مردی در سی و هشت سال از مردم کوچه و بازار شنيد و به جان و دل حفظ کرد و انديشه ی ما مردمان را به نظم در آورد.
در «مجلس ضربت زدن»، از حذف می گويد؛ از حذف نيکان ، از آثار فرهنگی ايران که بدست دلال مسلک ويران شد و به غارت رفت و از آن کسانی که دخترک دبستانی را بخاطر يک تار مو با پس گردنی دستگير می کنند، اما يک نفرشان جلوی غارت و غارتگر را نمی گيرد. از آنکس که با «اصلاحات» آمد و خواست متن “او“ را «اصلاح» کند تا «قابل اجرا» شود.
در فضای سنگين «سگ کشی» او سالهای کشتار جوانان وطن در دهه ی شصت سالهای فضای سنگين مرگ و ماشينهای کشتار را برای ثبت در تاريخ گواهی داد و شايد در اين راه يکی از تک ستاره های حقيقت گو و حقيقت جوی آسمان هنر اين سه دهه که در داخل ايران زندگی می کنند بوده باشد.
«مجلس شبيه در ذکر مصايب استاد نويد ماکان و همسرش مهندس رخشيد فرزين» حکايت کابوسهای او و ماست. کابوسهايی که در قالب هراسهای ناخودآگاه جمعی در مردان سياهپوش «غريبه و مه» سالها پيش از انقلاب اسلامی در آثار او نمود يافته بود و در سالهای اخير در قالب قتلهای زنجيره ای بوقوع پيوست.
خانم جان در «مسافران» بر اين باور است که آن بخش از دست رفته ی خانواده روزی باز خواهد گشت. او اين باور را به يک باور عمومی بدل می کند و آنها، کسانی که مرده پنداشته شده بودند باز گشتند. آيا ما فرزندان ايران که روزی و در اوج جوانی ناچار به ترک وطن شديم نيز روزی به خانه ای بوسعت همه ی ايران باز خواهيم گشت؟
« ما اعتراف می کنيم که از مابازيگران بهتری هستند؛ بازيگرانی که صحنه شان خيابان است و مخاطبشان جمع اجتماع. بازيگرانی که می گويند و می گويند و می گوينداز باطل و حق، و از واقع و مجاز و اين ميانه اگر خوب بنگریم، فقط اجسادْ واقعی است. ما چطور بازی کنيم با دست اين همه خالی با دهان اين‌همه در بند؟ سرابی اين چنين، فريبْ راست هايی اين‌همه دروغ؟ ما چطور روی اين صحنه ی عاريه ی کوچک با تفنگ های چوبی اندک کشتاری بزرگ راه بيندازيم که در آن خون از آب جاری، روان تر است و از خاکی که بر آن ريخته بی ارج تر؟ ما کارگران نمايشيم. نشسته در رديف اول تهمت از تيره ی آن مرغ ِ دانه‌بَر که در عروسی و عزاش هر دو سرمی بُرند. ما تصوير کوچک اين دنيائيم. اگر حقير، اگر شکسته، ما تصوير زمانه ی خود هستيم. ما اعتراف می کنيم که از ما بازي گران بهتری هستندبا چشم بندی و شعبده، با اشک و آه و سوز، با مژده و فريب، با تفنگهای واقعی بسيار! آنان به نام شما-- به نام نامی مردم-- آراي شما را غربال می کنند. شما تحسينشان می کنيد و مرعوبشان هستيد. سنگ آسيای آنان از خون شما می گردد و نمايشنامه شان را بارها خوانده ايد، با نام جعلی ي تاريخ!»
(بهرام بيضايی، خاطرات هنرپيشه ي نقش دوم، ۱۳۶۲)

پنجم دي ماه ۱۳۸۶
* * *
متن ِ كامل ِ فيلم ِ يادماني‌ي ِ مرگ ِ يزدگرد، يكي از شاهكارهاي بهرام بيضايي را در دو بخش ببينيد ↓http://video.google.de/videoplay?docid=2331545630858249908&q=marge+yazdgerd&total=2&start=0&num=10&so=0&type=search&plindex=0 *
http://video.google.de/videoplay?docid=-78067743311420184&q=marge+yazdgerd&total=2&start=0&num=10&so=0&type=search&plindex=1

(در كنار ِ پيوند به فيلم ِ ِ مرگ ِ يزدگرد، پيوند به فيلم ِ دايي‌جان ناپلئون اثر ِ ناصر تقوايي بر پايه‌ي داستاني از ايرج پزشك‌زاد نيز آمده‌است كه مي توانيد آن را در ١٣بخش ببينيد.)


٨. گفتماني پژوهشي و انتقادي درباره‌ي ِ گاهْ‌شمار ِ جهاني


در پي ِ نشر ِ گاهْ‌شمار ِ سال ١٣٨٧ خورشيدي به كوشش و پژوهش ِ دوست ِ ارجمند آقاي دكتر رضا مُرادي غياث‌ْآبادي در شبكه‌ي ِ جهاني – كه در زيربخش ۲۱ همين درآمد از آن سخن گفته ام – داد و ستدي پژوهشي و فرهنگي در زمينه‌ي چه‌بايدي‌ي ِ اشاره به خاستگاه ِ سالْ‌شمار ِ مشهور به "ميلادي"، در ميان ِ من و ايشان، پيش‌آمد. من بر آن بودم كه به خواست ِ فراديني و همگاني كردن ِ اين سال‌ْشمار، از آن با عنوان ِ "سالْ‌شمار ِ جهاني" يادكنيم و در اين باره، يادداشت ِ كوتاهي براي ايشان فرستادم. ايشان در پاسخ، با حوصله و دقّت ِ دانشي و پژوهشي به بررسي و نقد ِ برداشت و پيشنهاد ِ من پرداختند و مرا خُرسند گردانيدند كه از اين پيشنهاد و كاربُرد ِ عنوان ِ "سال ِ جهاني" براي ِ سال ِ مشهور به "ميلادي"، چشمْ‌بپوشم.
بر پايه‌ي اين گفتمان، از اين پس چُنين مي‌كنم و در همان حال براي نزديك‌كردن ِ مفهوم ِ كاربِردي‌ي ِ اين سالْ‌شمار به تعبير ِ "سال‌ْْشمار ِ جهاني"، از آوردن ِ عنوان ِ "ميلادي" هم براي ِ آن، خودداري مي‌ورزم و تنها به آوردن ِ شماره‌ي ِ سال (بي آوردن ِ هيچ عنواني براي ِ آن) بسنده‌خواهم‌كرد.
متن ِ يادداشت ِ خود و پاسخ ِ آقاي ِ دكتر مُرادي را در پي مي‌آورم.


درود.


آقاي دكتر مرادي ي گرامي،
..........................................
برداشت ِ ابور يحان و ديگرْ دانشمندان ايراني در نسبت دادن ِ "ميلادي" به "ميلاد ِ خورشيد" درست و دانشي است. امّا امروز از هركس درهرجاي جهان (چه مسيحي، چه جز آن) بپرسيد كه خاستگاه و آغاز "سال ميلادي" چيست، بي درنگ خواهدگفت: "ميلاد مسيح" و جز اهل پژوهش كسي از پيشينه ي "يلدا" و "زايش مهر "آگاه نيست. بر اين پايه، من انديشيدم كه اگر بنويسيم "سال جهاني " با مبدأ زادروز ِ مسيح)، هم از عُرف ِ مسيحيان دورنيفتاده‌ايم و هم از بار ِ مذهبي و مسيحي ي اين گاه شمار كاسته و گامي در راستاي سكولار كردن ِ آن برداشته ايم. هرگاه اين برهان را بپذيريم، همانا جاانداختن و رايج كردن ِ اين عنوان، زمان و تكرار و كوشش مي خواهد.


بدرود.


ج. د.
* * *

جناب آقای دکتر دوستخواه گرامی،
از دیرکرد در پاسخ، پوزش می‌خواهم.
همان‌گونه که می‌دانید، برای تاسیس یک گاهشماری جهانی که دربردارنده نظام محاسباتی ویژه و نیز بدون وابستگی به ادیان و ملیتهای گوناگون باشد، کوششهای فراوانی در جهان انجام شده است که هر چند هیچکدام به مرحله پذیرش همگانی و اجرا نرسیده اند، اما در هر حال نشانه ای از خواست بسیاری از دانشمندان و دیگر فعالان اجتماعی و سیاسی برای ایجاد گاهشماری جهانی و نیز به رسمیت نشناختن گاهشماری میلادی برای چنین وظیفه ای بوده است. در ایران نیز شادروان احمد بیرشک کوشش جدی و پر دامنه ای را برای پیشنهاد چنین گاهشماری ای که با ترکیبی از نظامهای محاسباتی تقویم ایرانی و میلادی به وجود آمده است، انجام داد و پیشنهاد خود را در کتاب «طرح نمونه گاهشماری جهانی» منتشر کرد. این کتاب به زبانهای انگلیسی و عربی نیز ترجمه و منتشر شده است. البته درست یا نادرست بودن، پذیرفتنی یا ناپذیرفتنی بودن پیشنهاد ایشان موضوع سخن اکنونی من نیست، اما تصور میکنم که با اطلاق نام گاهشمار جهانی بر گاهشماری میلادی، کوششهای بسیاری کسان که بخواست جامعه جهانی در پی ایجاد یک نظام گاهشماری که کارآمد و غیر دینی و غیر ملی و در عین حال دقیق و آسان و مطابق با تقویم طبیعی باشد، نادید گرفته می شود و اصطلاح پیشنهادی شما که آنرا بکار نیز بسته اید، برای تقویمی بکار میرود که پژوهشگران ایجاد گاهشماری جهانی، آنرا در اندازه چنین تقویمی نمیدانند. البته همانگونه که می دانید حتی غربیان نیز این اصطلاح را با چنین دامنه گسترده ای برای گاهشماری میلادی بکار نمی برند. تصور من بر این است که تاسیس گاهشمار جهانی، آرمان بزرگ بسیاری کسان در تمام دنیاست و کوششهای فراوانی نیز انجام شده و همچنان می شود. کسانی که گاهشمار میلادی را به رغم گستردگی، دارای ویژگیهای یک تقویم جهانی نمی دانند. ایرانیان نیز در این میان نشان داده اند که به رغم عقب ماندگی های گوناگون، هنوز هم مانند همیشۀ تاریخ، سخن و پیشنهادی نو و اصولی در حوزه گاهشماری و تاسیس گاهشماری جهانی دارند. از سوی دیگر این نکته نیز مرا بخود مشغول کرده که چنانچه پیشنهادی برای تغییر یک نام بسیار متداول و دارای سابقه تاریخی وجود داشته باشد، آیا می باید بصورت پیشنهاد باقی بماند و یا اینکه میتوان آنرا در عمل هم به کار گرفت. اگر می باید تنها بصورت پیشنهاد باشد، در چه شرایطی از مقبولیت و پذیرش می توان آنرا بکار گرفت و اگر می توان این پیشنهاد را بلافاصله بکار بست، چنانچه تعداد پیشنهادها و بهره گیری عملی از آنها به فراوانی گرایید، آیا موجب برخی اختلال ها در قراردادهای رایج و شناخته شده نخواهد شد؟
امیدوارم چنانچه به خطا رفته باشم، از روشنگری شما برخوردار گردم.

١٠. پيام ِ مهرآميز ِ يك دوست به «ويراستار» و ارمغان ِ ارزنده‌ي ِ او به خوانندگان ِ اين تارنما


…………….
درود. شادمانم كه چراغ، دوباره روشن شد. تاريكى گزنده است! به شادمانى، امروز پسردايي‌ام اين يوتاب را فرستاد كه پيشكش‌مي‌كنم.
زنان ما در هرعرصه‌اي، سزاوار ستايشند.

با مهر هميشگى و بيشتر

تورج پارسي

فيلم ويديويي از رودنوازي و خُنياگري ي هفت بانوي هنرمند ايراني (ارمغان ارزنده ي دكتر پارسي) را در اين جا ببينيد. ↓
http://www.youtube.com/watch?v=Ii1GGMmYR34&feature=related


١١. آرمانْ‌شهر ِحافظ در ژرفاكاوي‌هاي ِ پرويز رجبي (٦٥-٦٨) : كوششي ديگرْگونه برايِ راه‌يابي به هزارتوهاي ِ شعر ِِ شگفت ِ حافظ


در اين جا بخوانيد ↓
http://parvizrajabi.blogspot.com/


١٢. گفتمان ِ نقش ِ «كيخسرو»، شهريار ِ آرماني و جاودانه‌ي اسطوره و حماسه‌ي ايران در فرجامْ‌شناسي‌ي ِ زرتشتي: فراخوان ِ يك سخنراني در دانشگاه ِ كاليفرنياي ِ جنوبي (پرديس ِ ايروين)


فراخوان زير را بانو
Angelica Enriquez-Chavez
از كانون پژوهش‌هاي ايران‌شناختي و فرهنگي‌ي ِ دكتر ساموئل م. جُردن





در دانشگاه كاليفرنيا (پرديس ِ ايروين)، در اين هفته به اين دفتر فرستاد كه با سپاس از او، در اين درآمد بازْنشرمي‌دهم.




The Dr. Samuel M. Jordan Center for Persian Studies and Cultureat UC Irvine,
Irvine, Southern CaliforniaPresents"Undying Ruler and Destroyer of Idol Temples: Kay Khusraw and His Role in Zoroastrian Eschatology"





Harvard University


Thursday, January 24, 2008


5:30pm4800 Berkeley Place

Dr. Yuhan Sohrab-Dinshaw Vevaina, born in Bombay, India to a Parsi family. Yuhan S.-D. Vevaina recieved his doctorate from Harvard University in Iranian and Persian Studies in 2007. After receiving High Distinction for his dissertation, /Studies in Zoroastrian Exegesis and Hermeneutics with a Critical Edition of the Sudgar Nask of Denkard Book /9, he is currently serving as a Core Fellow and a Lecturer on Near Eastern Languages and Civilizations at Harvard University. This Spring semester he will be teaching a seminar course, /“Crow Eaters” and “Fire Worshippers”: Encountering Contemporary Zoroastrians/ . In 2006 and 2007 he presented papers at conferences in the U.S., Canada, and Austria, and in 2008 he has been invited to speak at the University of London and at the University of Cambridge. His research interests include: critical approaches to the study of Zoroastrianism; the history and development of Zoroastrian interpretation; the interplay between text and liturgy in ritual practice; colonial and post-colonial constructions of religion; and religion in diaspora.Driving directions and parking information: http://www.uci.edu/campusmaps.shtmlFor further information please visit: http://www.humanities.uci.edu/persianstudies/***Free and open to the public
Angelica Enriquez-Chavez, ManagerDr. Samuel M. Jordan Center for Persian Studies and Culture 4800 Berkeley PlaceUniversity of California, IrvineIrvine, CA 92697-3370(949) 824-1662 mailto:enriquea@uci.%20edu




براي آشنايي ي بيشتر با كارهاي ِ اين كانون ↓
http://www.humanities.uci.edu/persianstudies/



١٣. كوششي سزاوار براي ِ راهْ‌بُرد به ديدني‌ها و شناختني‌هاي ايران در شبكه‌ي ِ جهاني


وبلاگ ايرانشناسي و ايرانگردي ميعادگاه


در اين جا ببينيد و بخوانيد ↓
http://ir.mihanblog.com/


١٤. پي‌گيري‌ي ِ پژوهشي در ديدگاه‌هاي صائب تبر يزي/ اصفهاني



مسعود لقمان، نشاني‌ي ِ گفتار ِ زير را – كه دنباله‌ي ِ پژوهش ِ آقاي ميرفطروس درباره‌ي صائب است و در روزنامك درج گرديده، به اين دفتر فرستاده است كه با سپاسگزاري از او در اين درآمد، بازْنشرمي‌دهم.
انديشه های صائب در شعرهای «صائب»
(بخش آخر)
(بخشی از فصل سوم کتاب «تاریخ در ادبیات»)
در اين جا بخوانيد ↓
http://rouznamak.blogfa.com/post-213.aspx


١٥. يادواره‌اي براي هفتادمين سال زادْروز و چهلمين سال ِ خاموشي‌ي ِ بانوي بزرگ ِ شعر ِ فارسي
گفتگو با "آیدین آغداشلو" درباره ي ِ« فروغ فرخزاد»


رها یگانه

روزنامه نگار







مصاحبه با آیدین آغداشلو، گرافیست و نقاش معاصر درباره فروغ فرخزاد پیشنهاد احمدرضا احمدی بود. آغداشلو به عنوان یکی از دوستان بسیار نزدیک فروغ فرخزاد و آشنا به وجوه شخصیتی او، گزینه خوبی برای گفتن حرف های تازه در مورد فروغ بود.
به همین خاطر در یکی از غروب های سرد تهران به سخن‌گفتن از زنی پرداخت که حضور تاثیر گذاری در جریان ادبی و روشنفکری ایران داشته است. این مصاحبه به مناسبت سالْ‌مرگ فروغ فرخزاد انجام شد تا بلکه بتواند دریچه تازه ای به شخصیت و زندگی او بگشاید. اویی که مثل هیچ کس نبود.


متن ِ كامل ِ اين گفت و شنود را در اين جا بخوانيد ↓
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2008/01/080114_an-ek-foroogh-aghdashloo.shtml

اشعار فروغ فرخزاد ترجمه اشعار فروغ به زبانهای مختلف
ادبيات شاعری حساس در برابر جهان؛ به مناسبت هفتادمين سالروز تولد فروغ فرخزاد
شعر فروغ بی پايان؛ سالمرگ شاعری عاشق
تولدی ديگر چهلمين سالمرگ فروغ در گفتگو با سيمين بهبهانی


١٦. خاموشي‌ي خُنياگر ِ بزرگ ِ ميهنمان: احمد عاشورپور، نامْ‌بُردار به لقب ِ مردمْ‌بخشيده‌ي ِ «بُلبل ِ گيلان»


احمد عاشورپور خواننده، آهنگساز و ترانه‌ سرای گیلانی وهنرمند و خُنياگر بزرگ روزگارمان، روز شنبه ۲۲ دی ۱٣٨۶ در سن ۹۰سالگی بر اثر عفونت ریه و کهولت سن در بیمارستان جم تهران درگذشت.
عاشورپور به سبب فعالیت های خود در عرصه موسیقی تأثیر بسیاری بر موسیقی فولکلور گیلان گذاشت و بسیاری از ترانه هایی را که به زبان گیلکی خواند در کل ایران ماندگار کرد.
پیکر او روز دوشنبه ساعت ۱۰ صبح با حضور هنرمندان موسیقی و جمعی از اعضای خانه موسیقی از مقابل تالار وحدت در تهران تشییع و طبق وصیت این هنرمند موسیقی پس از تشییع در تهران برای خاکسپاری به بندر انزلی منتقل شد.
احمد عاشورپور ۱۸ بهمن ۱۲۹۶ در خانواده ای دهقان در غازیان گیلان متولد شد. او در رشته کشاورزی تحصیل کرد. عاشورپور خواندن را از زمان تحصیل در انزلی به صورت غیرحرفه ای آغاز کرد ولی هنگامی که در یکی از برنامه های هنری دانشکده کشاورزی کرج ترانه گیلکی خواند، به فکر خواندن حرفه ای افتاد.
گزارشی در مورد درگذشت احمد عاشورپور
گفتگو با ناصر مسعودی خواننده فوکلور ترانه های گیلانی
احمد عاشورپور در سال ۱۳۲۲به مرحوم ابوالحسن صبا معرفی شد و چند آهنگ در رادیو خواند و تا سال ۱۳۲۵ با رادیو همکاری داشت و بیشتر ترانه هایی با لهجه گیلکی می خواند. او در رادیو با مرتضی محجوبی و حسین تهرانی همکاری داشت. پس از آن انجمن ملی موسیقی تأسیس شد و مرحوم روح الله خالقی از او دعوت به کار کرد. او پیش و پس از انقلاب یکی از اعضای حزب توده بود و به سبب گرایش سیاسی، مدتی را در زندان سپری کرد. او در سال ١٣٦٣ از حزب توده بیرون آمد.
در اوایل دهه هشتاد کارهای او توسط بابک ریوخه جمع‌آوری و اجرا شد. "مهتاب بندرانزلی"، "ساز و نقاره جمعه بازار" از جمله ترانه‌های مشهور این خواننده بود. "آفتاب خیزان، دریا توفان" نام کتابى است که به زندگى و آثار احمد عاشورپور، ترانه سرا و خواننده مى پردازد.
این کتاب به کوشش حسین حقانى، بابک ربوخه و محمد رضایى راد تدوین شده و نشر چشمه آن را منتشر کرده است. در "آفتاب خیزان، دریا توفان" مجموعه اى از ترانه هاى عاشورپور از نوارها و صفحه هاى قابل دسترس و ترانه هاى نایاب همراه با نت موسیقى آن آورده شده است.
در حقیقت بخش مهمی از گنجینه موسیقی سرزمین شمال به ترانه های احمد عاشورپور اختصاص دارد. او جزو معدود خوانندگانی بود که از محدوده اقلیم خود فراتر رفت و آهنگ هایش را در ذهن ایرانیان ماندگار کرد.
او بیشتر آثارش را جز به زبان محلی به فارسی هم خوانده است. اشعار و ترانه های عاشورپور برگرفته از فرهنگ مردم گیلان و بازتاب خواسته ها، رنج ها و آرزوهای مردم این منطقه است.


در همين زمينه، سهيل آصفي گفتاري دارد با عنوان ِ آوازخوان سبز گیلان درگذشت كه در اخبار روز شنبه ۲۲ دی ۱٣٨۶ - ۱۲ ژانويه ۲۰۰٨ نشريافته و چنين آغازشده‌است:
خبر آمد که احمد عاشورپور، مشهور به "پدر موسیقی فولکلور گیلان" در نود سالگی و پس از گذراندن دوره ای از بیماری متعاقب سکته مغزی، در حالي که در بیمارستان جم تهران بستری بود ، روز شنبه (۲۲ دی ماه)خاموش شد.عاشورپور متولد بهمن‌ماه ۱۲۹۶ در غازیان بندر انزلی بود . به گزارش خبرنگار بخش موسیقی خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، این هنرمند به‌دلیل عوارض ناشی از کهولت سن و عفونت ریه در بخش عمومی بیمارستان بستری شده بود که امروز در این بیمارستان درگذشت...


دنباله‌ي اين گفتار را در اين جا بخوانيد ↓
http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=13095



در نشريّه ي الكترونيك ايران امروز نيز گزارش و يادواره‌ي زير براي اين هنرمند شايسته درج‌گرديده‌است: ايسنا: مراسم تشييع "احمد عاشورپور" صبح امروز در تالار وحدت - تهران - برگزار و پيكر خواننده‌ى گيلانى به‌سمت غازيان منتقل شد تا در خاك زادگاهش آرام گيرد. صبح سرد امروز دوشنبه، بيشتر از آنكه اهالى موسيقى و آواز ايران در مراسم تشييع پيكر خواننده و ترانه‌سراى گيلانى در سالن و محوطه‌ى تالار وحدت حاضر باشند، اهالى نشر، ادبيات و شعر فارسى گرد پيكر "احمد عاشورپور" در محوطه‌ى داخلى اين تالار و معاونت هنرى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى جمع شدند. حسين عليزاده - آهنگ‌ساز و نوازنده‌ى تار و سه‌تار - درحالى كه تاكيد مى‌كرد، برايش غيرقابل تصور بوده است كه روزى در اين شرايط بخواهد درباره‌ى عاشورپور سخن بگويد، ابراز كرد: همه از نبودن عاشورپور متاثرند؛ همه‌ى ما از اين دنيا رخت خواهيم بست؛ امروز ما با بخشى از عشق و تاريخ‌مان بدرود مى‌گوييم. عليزاده، عاشورپور را سمبل تمام خوشى‌ها و ناكامى‌هاى انسان دانست و افزود: آنچه كه من از او ياد گرفتم هميشه اميد بود، اگر تمام عمر او را بررسى كنيم، مى‌بينيم كه هميشه شعرهاى اميدوارانه مى‌گفت و مى‌خواند؛ هيچ وقت نديدم كه غمى را بروز دهد. وى افزود:‌ درست است كه از نبودش متاثريم، اما نبايد اميد را از ياد ببريم، زيرا كه سمبل اميد هميشه باقى است؛ او تمام چيزهايى را كه مى‌خواست در دل ما كاشته و اگر روزى نااميد بوديد، كافيست شعر "اميد" او را گوش كنيد. عليزاده متذكر شد: عاشورپور سخت مى‌كوشيد و نااميد هم نمى‌شد. در زندگى خصوصى نيز به‌رغم آنكه هميشه با دشوارى‌هايى مواجه بود، اما اميدوارى را از دست نمى‌داد. آنچه او در دل ما كاشت، جاودانه، همچون خودش خواهد ماند. در ادامه‌ى اين مراسم، ناصر مسعودى، خواننده و موسيقى‌دان گيلانى - با حزن يكى از آوازهاى معروف عاشورپور را خواند و جمعيت با او هم‌نوا شدند. حاضران سپس پيكر عاشورپور را تشييع كردند، تا فردا به‌خاك برف گرفته‌ى غازيان در بندر انزلى سپرده شود. بنا بر اعلام، مراسم يادبود اين هنرمند بيست‌وهفتم دى‌ماه در بندر انزلى، از ساعت ۱۴ در مسجد بى‌بى حوريه برگزار خواهد شد و مراسم روز هفتم نيز سى‌ام دى‌ماه، از ساعت ۱۸ در همان محل برگزار مى‌شود. مراسم يادبود عاشورپور در تهران نيز روز دوم بهمن ماه سال جارى از ساعت ۱۵ در مسجد الغدير تدارك ديده شده است.


عاشورپور در كهن سالگي



١٧. دكتر سیّد جعفر شهیدی، مورّخ و ادیب ایرانی، درگذشت


دكتر سیّد جعفر شهیدی، مورخ و پژوهشگر ایرانی، روز یکشنبه در سن 89 سالگی در ایران درگذشت.
دکتر شهیدی که متولد سال 1297 در شهرستان بروجرد است، از چندی پیش به دلیل عفونت ریه در بیمارستان بستری بود.
سید جعفر شهیدی از سال ها پیش رئیس موسسه دهخدا، که مسئولیت چاپ و به روز کردن لغت نامه دهخدا را برعهده دارد، بود. او از دوره جوانی و در زمان حیات علی اکبر دهخدا در این موسسه مشغول به کار بود و در دوره ریاست محمد معین بر این موسسه، معاونت او را بر عهده داشت.
دکتر شهیدی همچنین از همکاران آقای معين در تدوین فرهنگ فارسی معین بود.




١٨. اکبر رادی، نمایشنامه نویس ایرانی درگذشت


اکبر رادی، نمایشنامه نویس برجسته‌ي ایرانی بامداد پنجم دی ماه در بیمارستان پارس درگذشت. علت درگذشت رادی بیماری سرطان مغز استخوان عنوان شده است.
این نمایشنامه نویس در سن ۶۸ و پس از مدت ها مبارزه با بیماری سرطان، شب قبل به دلیل گرفتگی عروق راهی بیمارستان شد و پیش از رسیدن به اتاق عمل از دنیا رفت.
فوت آقای رادی واکنش و تاسف بسیاری از هنرمندان و بخصوص جامعه تئاتری ایران را برانگیخت.
گفتگو با بهزاد فراهانی کارگردان تئاتر و بازيگر سينما
حسین پارسایی رئیس مرکز هنرهای نمایشی در پیام کوتاهی او را پدر همه هنرمندان تئاتر کشور دانسته و گفته است: "برای خودم، برای خانواده تئاتر، برای خانواده آن مرحوم و اجازه بدهید کمی جسورتر بگویم برای همه ایران متاسفم که یکی از هنرمندان شاخص و شهیر خود را از دست داد."
آقای رادی در دهم مهرماه سال ۱۳۱۸ به دنیا آمد و تا ده سالگی در زادگاه خود، رشت اقامت داشت و سپس راهی تهران شد.
وی با ادامه تحصیلات خود در تهران توانست در رشته علوم اجتماعی دانشگاه تهران پذیرفته شود که این رشته را در مقطع فوق لیسانس نیمه کاره رها کرد و با گذراندن دوره یکساله تربیت معلم به تدریس مشغول شد.
نخستین داستان رادی با عنوان باران در سال ۱۳۳۸ توانست جایزه مسابقه داستان نویسی مجله «اطلاعات جوانان» را از آن خود کند.
آقای رادی از میان بیش از هزار شرکت کننده موفق به دریافت این جایزه شده بود.
اکبر رادی نخستین نمایشنامه های خود را در سال ۴۱ با عنوان روزنه آبی و افول منتشر کرد. از میان این این دو اثر، نمایشنامه روزنه آبی بسیار مورد توجه شاهین سرکیسیان کارگردان تئاتر قرار گرفت هر چند که مرگ به او مهلت نداد این نمایشنامه را به طور کامل به روی صحنه ببرد.
مراسم تشییع جنازه اکبر رادی روز جمعه برگزار می شود.


١٩. حمید عاملی، قصه گوی قدیمی رادیو، درگذشت


حمید عاملی، قصه گوی قدیمی رادیو ایران، روز یکشنبه بر اثر سرطان ریه و در سن 66 سالگی درگذشت.
آقای عاملی کار خود را از سال 1330 و از سن 10 سالگی در رادیو شروع کرده و از سال 1337 مشغول گویندگی رادیو بود.
حمید عاملی از سال 1350 اجرای برنامه پرطرفدار "راه شب" رادیو ایران را بر عهده گرفت و به صدایی آشنا نزد بیشتر مردم ایران که در آن دوره رادیو رسانه اصلی شان بود، تبدیل شد.
او بعد از مدتی اجرای برنامه "قصه یک روز تعطیل" را آغاز کرد که ظهر جمعه ها از رادیو ایران پخش می شد و یکی از پرطرفدارترین برنامه های رادیویی ایران بود.
آقای عاملی گویندگی برنامه "هزار و یک شب" را نیز برعهده داشت که در قالب این برنامه حدود 900 قصه برای مخاطبان آن که غالبان کودکان بودند، روایت کرد.
پخش برنامه "قصه یک روز تعطیل" که 33 سال به طور مداوم ادامه داشت، شهریور ماه 1385 یعنی حدود یک سال و نیم پیش به دستور مدیر رادیو تهران متوقف شد و فعالیت حمید عاملی بعد از بیش از پنجاه سال در رادیو متوقف شد.
با توقف پخش برنامه "قصه یک روز تعطیل" که کمی بعد از تعطیلی یک برنامه قصه گویی پرطرفدار دیگر در رادیو ایران صورت گرفت، آقای عاملی در مصاحبه هایی به حذف قصه از رادیو اعتراض کرد.
نهایتا حدود یک هفته پیش مراسمی در رادیو تهران برای تجلیل از حمید عاملی ترتیب داده شد و او در حالی که شدیدا بیمار بود بر روی صندلی چرخدار در این مراسم شرکت کرد.


٢٠. ضیاء قاری زاده، شاعر و آوازخوان افغان درگذشت


ضیاء قاری زاده، شاعر و آوازخوان نامدار افغانستان، بامداد روز یکشنبه (23 جَدْی / دی ماه) در کانادا درگذشت.
نام قاری زاده، در افغانستان بیشتر شعر معروف وی "مشک تازه می بارد، ابر بهمن کابل" را در ذهن ها تداعی می کند.
«مشک تازه می بارد ابر بهمن کابل / موج سبزه می کارد کوی و برزن کابل
ابر چشم تر دارد، سبزه بال و پر دارد / نکهت دگر دارد، سرو و سوسن کابل...»

گفتگو با ضیا قاریزاده در برنامه استودیوی شماره هفت








در باره‌ي اين هنرمند ِ افغان، بيشتر بخوانيد و بدانيد ↓
http://www.bbc.co.uk/persian/afghanistan/story/2008/01/080114_s-qarizadah.shtml


٢١. به پيشباز ِ سال ِ نو ِ ايراني: سالْ‌نماي ايراني در شبكه‌ي ِ جهاني، ارمغان ِ ارزنده‌ي ِ يك پژوهنده



سالْ‌نمای سال ١٣٨٧ ایرانی
از مبدأ هجری‌ي ِ خورشیدی و ٣٧٣٣ از مبدأ اندازه‌گیری‌ي ِ گاهْ‌شماری‌ي ِ ایرانی


سالْ‌نمای سال آینده‌ي ِ ایرانی همراه با راهنمای زمان جشن‌ها و گردِهمْ‌آیی‌های ملّی‌ي ِ ایران باستان، به زودی در اندازه‌ي ِ جیبی منتشرمی‌شود. نسخه‌ي ِ پی‌.دی.‌اف. ِ سالنمای سال 1387 ایرانی را می‌توانید با حجم ٢٥٨کیلو بایت دریافت‌کنید.نسخه‌ي چاپی‌ي این سالْ‌نما -- مطابق دستورالعمل‌ها-- دارای مناسبت‌های مُصَوّب مورد نیاز دستگاه‌های دولتی نیز هست که در این جا تنها به شماری از مناسبت‌های سالانه که وابسته به تعطیلات رسمی بوده و مورد نیاز همگانی هستند، اکتفا شده است. همچنین چند اشتباه کوچک تقویم رسمی (مانند ثبت‌نکردن تعطیلی‌ي ِ روز ٢٥ اسفند و نیز یک روز اشتباه در محاسبه‌ي ِ روز کریسمس) اصلاح‌شده‌است. تکثیر، چاپ و‌ انتشار این سالْ‌نما، بدون هیچ‌گونه تغییر در متن آن برای همگان آزاد است.




براي آگاهي‌ي ِ بيشتر در اين زمينه ↓
http://www.ghiasabadi.com/


٢٢. «پارسي‌مان»: پايگاهي براي شناخت ِ ايران و فرهنگ و زبان ِ آن


در اين جا ببينيد و بخوانيد ↓
http://www.paarsimaan.com/


٢٣. سال ِ تازه چه ارمغاني براي مردم ِ جهان و زندگي‌ي ِ آنها خواهدآورد؟!



«سالي كه نكوست، از بهارش پيداست!»
(يك زبانْزد ِ نيشخندآميز ِ مردمي)






گفتار خواندني و آگاهاننده‌ي زير، از دكتر ناصر فكوهي است كه مسعود لقمان از دفتر روزنامك در تهران، به اين دفتر فرستاده‌است و من با سپاس از او، در اين جا بازْنشرمي‌دهم.
سال ٢٠٠٨: به کجا می رویم؟


سال میلادی جدید آغاز می شود و باز هم در خشونت. خاور میانه همچنان در طغیان، بی عدالتی، زورگویی قدرت ها و ناچاری مردمان، محرومیت و جنگ است و کشور ما نیز هر چند صلح اجتماعی ای نسبی در آن برقرار است اما از بحران های سیاسی و اقتصادی بسیار شدید و رنج آور برای اکثریت مردمانش برکنار نیست و بسیاری از این بحران ها را به دلیل ناتوانی های مدیرتی و بی مسئولیتی های مدنی تحمل می کند هر چند که نباید فراموش کرد قرار گرفتن در منطقه ای که بیش از پنجاه سال است عوامل بیرونی را به عواملی تعیین کننده برایش بدل کرده اند نیز در این موقعیت بسیار موثرند، فراتر از مرزهای ما اما وضعیت بسیار نابسامان تر است: افغانستان هنوز در «رویای آمریکایی» خویش دست و پا می زند و در حالی که در اکثر نقاط آن جنگ های کوچک محلی ادامه دارد، حتی نتوانسته است شرایط بازگشت پناهندگان خود را فراهم کند. عراق کابوسی است که تنها راه رهایی از آن گریز فیزیکی و مهاجرت هایی است که رفته رفته اما به شکلی قطعی این کشور را از جمعیت آن خالی کرده و بیابانی را بر جای می گذارد که جایی جز برای بیرون کشیدن نفت از زمین نیست. پاکستان در آتش کینه های قومی و دینی می سوزد و فساد و نظامی گری سیاسی از همه سو قربانی می گیرد. ترکیه درگیر جنگ با کردها و همچنان در رویای ساختن امپراتوری خیالی خود در قفقاز و در مرزهایی از چین تا اروپاست و در این راه ابایی از بمباران مناطق کردنشین و اشغال نظامی شمال عراق ندارد. «سوپر مارکت» های جنوبی ما، هنوز مراکز اصلی شست و شوی پول های کثیف اند و نام این کار را نیز «رشد اقتصادی معجزه آسا» گذاشته اند. قفقاز سراسر در فساد سیاسی و اداری و اقتصادی دست و پا می زند و روسیه زیر قدرت تزار جدید خود زندگی بی سامان و در هم ریخته ای را در میان الکل وبوروکراسی تجربه می کند و با این وصف تزارش به عنوان «مرد سال» انتخاب می شود و مردمانش بنا بر مطالعات جدید، کاملا نسبت به پیشرفت دموکراسی در کشور خود بی اعتنا هستند و ثروت افسانه ای تزار خود را که به مثابه ثروتمند ترین مرد اروپا معرفی شده است و بی شک حاصل روابط مافیایی رئیس پیشین سازمان اطلاعات و امنیت شوروی پیشین (ک.گ.ب) است ، به حساب قدرت مدیریتی و اقتدار وی می گذارند. کمی دورتر در اروپا، جایی که روزگاری، پس از جنگ جهانی دوم، سیاستمداران مقتدر و هوشمندی همچون دوگل، چرچیل و آدنائور حکومت می کردند، امروز آدمک های حقیری در راس قدرتند که قدرت خود را بیش از هر چیز باز هم مدیون روابط فساد و زد و بند های اقتصادی و سیاسی هستند و به شکلی سیستماتیک در حال نابود کردن نظام های اجتماعی ای هستند که نسل های قبل برای ساختن آنها میلیونها قربانی در ده ها جنگ منطقه ای و جهانی دادند و طبعا بهای آن را نیز به صورت شورش ها و طغیان های پی در پی و تخریب باقت های اجتماعی به مردمان خود تحمیل می کنند. در شمال آفریقا، فساد اداری و سیاسی قاعده است و در جنوب صحرای آفریقا، اوضاع به حدی نامطلوب است که بهترین راه خوش بینی، فراموش کردن آنهاست اما آیا می توان فراموش کرد که چه جنایاتی امروز در سودان، در کنگو و در کشورهای دیگر این منطقه بر قرار است: قتل عام های گسترده، بی رحمی ها و شکنجه های باور نکردنی، کودکانی که از ده دوازده سالگی اسلحه به دست می گیرند و به جنایتکارانی بدل می شوند که به سادگی آدم می کشند، به زنان و کودکان دیگر تجاوز می کنند و به این کارهای خود افتخار می کنند، قاره ای در فقر و خون، قاره ای که بیش از 30 درصد جواناش مبتلا به ایدز هستند و دیر یا زود و بسیار زودتر از آنچه تصور می شود خواهند مرد. باز هم دورتر برویم. آمریکا، یکی از قدیمی ترین دموکراسی های جهان، بزرگترین پسرفت دموکراتیک خود را (حتی در مقایسه با مک کارتیسم) تجربه می کند و پس از آنکه در طول نزدیک به هشت سال یکی از بی خردترین «سیاستمداران» در تاریخ خود، را در راس خویش قرار داده است پایان دوره بوش را در شرایطی از سر می گذراند که مهم ترین و بهترین آلترناتیو ها برای جایگزینی او (به دلایل فرهنگی در این جامعه) از کم شانس ترین آلترناتیوها هستند: یک زن و یک سیاه پوست. در آمریکای مرکزی و جنوبی، ظاهرا فساد و دیکتاتوری و پوپولیسم و عوام فریبی حلقه های بی پایانی هستند که ظاهرا باید تا ابد ادامه یابند. و تمام این مجموعه در موقعیتی شکننده از نظامی شدن و اشغال نظامی و امنیتی جهانی قرار دارد که شبکه ها و تارنماهای اینترنتی در آن امروز بیشتر به مصرف کنترل و شستشوی مغزی، یا ویروسی کردن و کنترل نقاط ضعیف شبکه به وسیله نقاط قوی آن می رسند تا به مصرف تعمیق و گسترش بخشیدن به اندیشه ها و ساختن «دهکده جهانی» خیالین. جهانی که برده داری جدیدی (زنان و کودکان) را به یکی از بزرگترین تجارت های خود بدل کرده است و در بی رحمی و شقاوت و کشتار در این زمینه همه رکوردهای برده داری کلاسیک را شکسته است. و در این میان بسیاری از آنان که باید بتوانند بهتر از دیگران ببینند و تحلیل کنند، ظاهرا ساده ترین راه را برای خود برگزیده اند: دنباله روی از جمع، شنا در جهت آب و قرار گرفتن در کلیشه های راحت و آسوده ای که بهترین موقیعت را برای «قهرمان شدن» و گریز از برچسب خوردن و انتقاد به هرکس می دهد. راه حل ساده است: سطحی دیدن و سطحی اندیشیدن، گول زدن خود و گول زدن دیگران، «گفتن» آنچیزهایی که مخاطبانتان می خواهند «بشنوند» و پرهیز از همه آنچیزهایی که مدل های ذهنی شان را بر هم می زنند و آنها را کمابیش دچار عذاب وجدان و عصبانیت می کنند: تقلیل همه وقایع و مباحث و افکار به ساده ترین اشکالشان و برچسب زدن ها و جایگزین کردن اندیشه توطئه و دیدن «دست های پنهان» و «مزدوران» آشکار و پنهان در همه جا امروز بدل به شیوه جدیدی از اندیشه در جهان شده است که طرفدارن آن هر روز بیشتر می شوند. جهان در کابوسی دست و پا می زند که تنها راه فراموشی آن، فرو رفتن در رویاهای خلسه وار ذهنی، زبانی، تصویری و رسانه ای است. در این جهان دیوانه اما، راه حل ما «نومیدی» نیست، بلکه «شورشی فکری» است که می تواند حاصل یک واقع بینی نومیدانه باشد، اما واقع بینی ای که نتیجه آن نه یک انفعال دهنی بلکه باور داشتن یا باور آوردن به یک یا چندین «اتوپیا» ولو اتوپیاهای کوچک باشد، اتوپیاهایی که نزدیکی به آنها جز با خروج از کلیشه ها، تمام کلیشه ها، راهی ندارد. در غیر این صورت: برای همگان، «فراموشی» بیشتر، «خوش» ی سبکبارانه تر، «بی دغدغه بودن» سطحی گرانه تر و «وضوح» بیشتری در «تحلیل های قاطع» تر را آرزو می کنیم.


براي آشنايي با دبگر كارهاي ناصر فكوهي به تارنماي او: انسان شناسي و فرهنگ روي بياوريد. ↓
http://www.fakouhi.com/



٢٤. جُستارهاي دانشجويان در گستره‌ي ِِ اندیشه، تاریخ، فرهنگ و ادبیّات


نخستین شماره ی «ایران زمین» منتشر شد.



نخستین شماره ی نشریه دانشجویی «ایران زمین» دانشگاه تهران به سردبیری پیمان اسدزاده با جُستارهایی پیرامون اندیشه، تاریخ، فرهنگ و ادبیات منتشر شد. ↓
http://www.rouznamak.blogfa.com/post-208.aspx

































٢٥. «جهان ِ سوم» كجاست؟: پاسخ ِ طنزآميز ِ يك استاد ِ دانشمند به پرسش ِ جدّي‌ي ِ يك دانشجو


در يادداشت‌ها و خاطره‌نگاري‌هاي استاد دكتر محمّد حسين بابلي يزدي آمده‌است:
آخر ِ ساعت ِ درس، يك دانشجوي ِ نروژي‌ي ِ دوره‌ي ِ دكتري، سؤالي را مطرح‌كرد:
-- "استاد، شما كه از جهان سوم مي آييد، بفرماييد كه: جهان سوم كجاست؟ "
فقط چند دقيقه به آخر ِ كلاس مانده بود. من در جواب ِ او مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقادپيدامي‌كنم. گفتم:
-- "جهان سوم جايي است كه هركس بخواهد مملكتش را آباد كند، خانه اش خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد، بايد در تخريب ِ مملكتش بكوشد."


٢٦. بازْپردازي‌ي ِ اسطوره‌اي كهن در فيلمي امروزين
حسن نقّاشي
، فيلم ِ مستندساز ِ پويا و كوشا – كه رويْكردي پرشور به اسطوره‌ها و يادْمان‌هاي كهن ِ تاريخ و فرهنگ ايران دارد – دست اندركار ِ ساختن ِ فيلمي بر پايه‌ي ِ يكي از اسطوره‌هاي آفرينش در روايت‌هاي باستاني‌ي ايرانيان (اسطوره ي زروان) است و نشاني‌ي بخشي از اين فيلم ناتمام را به اين دفتر فرستاده‌است. ↓
http://naghashi.persiangig.com/video/Zorvan.wmv


٢٧. دانش پزشکی در ایران باستان


اسد هفشجاني

نوشتار زیر حاصل استفاده از چندین مقاله و تلخیص آنهاست.


یکی دانشهایی که ایرا‌‌ن‌زمین در آن نقش مهمی را ایفا کرده دانش پزشکی است. دانش پزشکی در ایران پیش از دوره اوستایی و ظهور اشوزرتشت وجود داشته. زمانی که زرتشت که خود نیز یکی از پزشکان برجسته عهد باستان ایران می باشد پا به عرصه وجود می گذارد، قرنها یا هزاران سال بوده که این دانش در ایران زمین رواج داشته است. اوستا که مجموع کاملی از تاریخ و فرهنگ ایرانیان پیش از ظهور زرتشت تا به دوره او می باشد، اشاره‌های بسیاری به دانش پزشکی و پزشکان ایرانی دارد. همچنین در دیگر کتابهای پهلوی و پارسی بدان اشاره ها برمی خوریم٬ مانند شاهنامه٬ بندهش.
*
در متون کهن آمده:جمشید( چهارمین پادشاه پیشدادی) نخستین کسی بود که استحمام آب گرم و سرد را مرسوم کرد. در دوره پادشاهی او هفتصد سال نه گیاهی خشکید و نه جانداری بیمار شد.پزشکان مشهور ایران باستان:در اوستا از قهرمانی به نام «ثرتیه» نام برده شده است که «نخستین پزشک» قلمداد شده است. در «ثرتیه» از اهورامزدا تقاضا میکند که علاجی علیه همه زهرها و یک کارد فلزی برای عملیات پزشکی به او بدهد. اهورامزدا پاسخ می دهد که هزاران و میلیون ها گیاه درمان بخش آفریده ام که از آن میان، «گوکرن» منبع همه داروهاست. گوکرن، نام درخت مقدس افسانه ای است که در دریای فراخکرد جای دارد. هوم سفید، گاو شاخ، و کوکنار، معادل های دیگری هستند که برای این درخت افسانه ای، تصور شده است و جملگی جنبه درمانی داشته اند.بند ۴ یسنا ۹:آنگاه به من پاسخ گفت هوم پاک دور دارنده ی مرگ٬ ویونگهان مرا نخستین بار میان مردمان خاکی جهان آماده ساخت. این پاداش به او داده شد که او را پسری زاییده شد٬ آن جمشید دارنده رمه خوب٬ کسی که در شهریاری خود جانور و مردم را نمردنی ساخت.پس از ویونگهان پدر جمشید پیشدادی و خود جمشید که یکی دیگر از پزشکان آریایی می باشد به ترتیب در بندهای پسین همچنان پرسش خود را ادامه می دهد و هوم در پاسخ به او (زرتشت) تا چهار پزشک را نام می برد که به ترتیب پس از ویونگهان ، دومین بار آبتین(پدر فریدون پیشدادی) ، سومین بار اترت پدر اورواخشه و گرشاسب و چهارمین بار پورشسپ پدر پیامبر ایرانی اشو زرتشت می باشد. در اوستا از پزشکان دیگری نام برده شده که میتوان از آنها جاماسپ وسئنا که بعدها سیمرغ نام گرفت نام برد.
تخصصهای مختلف دانش پزشکی در ایران باستاندانش پزشکی در اوستا پنج بخش می باشد:۱- اشو پزشک(بهداشت)۲- دادپزشک(پزشک قانونی)۳- کارد پزشک(جراح)۴- گیاه پزشک(دارو عطاری)۵- مانتره پزشک(روان پزشک)یکی از طبیبان(پزشکان) به وسیله اشا درمان کند٬ کسی به‌وسیله قانون شفا بخشد٬ کسی با کارد درمان کند٬ کسی که با گیاه درمان کند کسی که با کلام مقدس(مانتره) درمان بخشد......"اردیبهشت یشت بند ۶"1- اشو پزشک(بهداشت)اشو(اشا) بچشم پاکی و راستی می باشد. اشو هم پاکی تن و محیط را شامل می شود و هم شامل پاکی درون(روح و روان و اندیشه) می باشد. یک اشو پزشک بایستی دارای هر دو پاکی(تن و روان) باشد تا بتواند دیگران را درمان نماید. اشو پزشک پزشکی است که به بهداشت و پاک نگداشتن محیط زندگی و شهر و پاکی تن سفارش میکند و به امور بهداشتی رسیدگی می نماید. مانند سازمان بهداری و بهزیستی که هم اکنون نیز در شهرها و روستاها به آموزش بهداشت و نگهداری محیط مشغولند و مردم را آموزش بهیاری می دهند(مانند واکسن زدن ،پرستاری ،کمکهای اولیه و ....) دور نگهداشتن بیماران از جمع و قرنطینه کردن بیماران که دارای بیماریهای خطرناک بودند٬ پاک نگهداشتن چهار آخشیج مقدس(آب ،باد ،خاک ،آتش) از پلیدی و نیالودن آنها. پاکی محیط خانه کوی و محله و دیگر وظایف در این اندازه از کارهای اشو پزشک بوده. همچنین هر خانواده ایرانی موظف به اجرای این امر بوده اند. ایرانیان هیچگاه چهار آخشیج را به ناپاکی آلوده نمی کردند٬ بدین جهت در آب روان خود را نمی شستند و از شستن اشیا آلوده در آب روان پرهیز می کردند. همچنین ادار کردن و آب دهان انداختن را در آب گناهی بزرگ می شمردند. آتش را آلوده به مواد سوختنی دودزا و بدبو نمی کردند و همواره جایگاه آتش را پاک نگه می داشتند٬ خاک و زمین را به ناپاکی و پلیدی آلوده نمی کردند.همواره در خانه ها و محله ها اسپند و کندر دود می کردند تا هوا همواره هم پاک و خوشبو شود و هم حشرات (خرفستران) و میکروبها کشته شوند. این سنت و آداب هنوز در بین ایرانیان و دیگر اقوام و ملتها مرسوم می باشد.۲- داد پزشک (پزشک قانونی)این پزشکان بیشتر با علوم پزشکی کار می کردند. کالبد شکافی پس از مرگ جهت تشخیص بیماری و پیدا کردن را درمان برای آیندگان از جمله وظایف آنان بوده٬ پزشکان قانونی درگذشتگان را معاینه میکردند و پس از اطمینان حاصل کردن از درگذشته برای آن جواز کفن و دفن صادر می نمودند. اگر مرده نیاز به کالبدشکافی داشت آن را کالبد شکافی می کردند.همچنین امور مومیایی مردگان به دست اینگونه پزشکان بود که این عمل بیشتر در مصر باستان معمول بوده.3- کارد پزشک(جراح):همانگونه که از نام اینگونه پزشکی پیداست نوع بیمار و درمان بخشیدن بیماران توسط این پزشکان، جراحی بوده است.در وندیداد فرگرد هفتم بند ۳۹ در مورد کارد پزشکی چنین آمده:کسی که میخواهد پزشک(کارد پزشک) شود یک دِوپرست را جراحی کند و بیمار خوب شود او دِوپرست دوم را جراحی کند و بیمار خوب شود او دِوپرست سوم را جراحی کند و بیمار خوب شود پس آموزده است و همیشه می تواند کارد پزشکی کند.همانگونه که در بند بالا اشاره شد یک کارد پزشک بایستی چندین مرتبه این عمل را انجام دهد و پس از پیروز شدن در آزمایش می توانست در این رشته پزشکی فعال باشد.درباره کارد پزشکی که یک عمل رستمینه(سزارین) زایمان را در ایران باستان نشان می دهد در شاهنامه در خصوص زایش رستم چنین آمده:پیامـد یکـی موبـد چیـره دستهمان ماهرخ را به می کرد مسـتشکافیـد بی رنـج پهلـوی مـاهبـتـابـیـــد مـر بـچه را سـر بـه راهچنان بی گزندش برون آوریدکه کس در جهان این شگفتی ندیدپزشکی که جراحی زایمان را بدین گونه بر روی مادر رستم ،رودابه انجام می دهد، سیمرغ در شاهنامه (سئنا در اوستا) یکی از پزشکان ایران باستان می باشد. سیمرغ که نام وی سئنا می باشد یکی از پزشکان و مغان می باشد وی در کوه(ظاهرا دماوند) می زیسته و شاگردانش نیز در آنجا (دماوند) برای فراگیری دانش می رفته اند و او را ،سئنا مرغ نامیدند به دلیل جایگاه بلندش(بروی کوه). زال پسر سام که پدرش او را از کودکی به نزد سئنا می سپارد تا آموزشهای مورد نیاز را بیاموزد و دانش فراگرد از شاگردان مورد توجه سئنا می شود. بدین سبب زال در برخی گرفتاریهای خود از او کمک می گرفته که زایمان همسرش رودابه در هنگام زایش رستم نیز به دست سئنا علاج می گردد. برای آنکه بهتر به دانش کارد پزشکی در ایران پی ببریم نیاز است آورده شود که در باستانشناسی در شهر سوخته در استان سیستان جمجمه هایی کشف گردید که بروی آنها عمل جراحی انجام گرفته بود.4- گیاه پزشک(اورو پزشک) :پیشینه گیاه پزشکی با آغاز پیدایش کشاورزی و گیاه پروری در ایران همراه می باشد. نخستین اقوامی که توانستند به خواص گیاهان دارویی پی ببرند و گیاه درمانی نمایند و از گیاهان به عنوان آرام بخش و تیمار بیماران بهره برند ایرانیان بودند. گیاه پزشکی پس از گذشت هزاران سال در ایران و دیگر نقاط جهان همچنان مرسوم است و یکی از موثرترین درمانها به شمار می آید. گیاه پزشکی در روزگارهای کهن از ایران به دیگر کشورها راه یافت از جمله هند٬‌ ‌ چین٬ ‌میان رودان٬ مصر و غیره که هنوز در آن کشورها به ویژه پاکستان و هند رایج است.در مورد گیاه پزشکی در وندیداد فرگرد ۲۰ بند ۶ آمده:تمام گیاهان دارویی را ستایش می کنیم و می خواهیم و تعظیم می کنیم. برای مقابله با سردرد؛ برای مقابله با مرگ؛ برای مقابله با سوختن؛ برای مقابله با تب؛ برای مقابله با تب لرزه؛ برای مقابله با مرض ازانه؛ برای مقابله با مرض واژهوه؛ برای مقابله با بیماری پلید جزام؛ برای مقابله با مار گزیدن؛ برای مقابله با مرض دورکه؛ برای مقابله با مرض ساری و برای مقابله با نظر بد و گندیگی و پلیدی که اهرمن در تن مردم آورد.از متن بالا بر می آید که گیاه پزشکی برای عمده بیماریها به کار می رفته و بیشترین دردها را درمان بخش بوده در یسنا ۹ بند ۳ و ۴ و دیگر بخشهای اوستا به گیاه هوم اشاره شده( در آغاز سخن آورده شد). از گزارش وندیداد ،یسنا و یشتها چنین نتیجه می شود که بسیاری از امراض و ناخوشیها در دانش پزشکی ایران مشخص و پیدا شده بوده و برای مقابله با آنها داروهای مورد نیاز را نیز به دست آورده بودند.غیر از گیاه هوم نیز گیاهان دیگری در ایران باستان برای پزشکی مورد بهره بوده اند مانند؛ بَرسم کُندر؛ اسپند؛. همچنین عصاره (فشرده) گیاهانی مانند نعنا؛ بیدمشک و عرق چهل گیاه و غیره در گذشته و حال نیز در پزشکی و درمان بیماران مورد بهره قرار می گرفته و میگیرد. برخی گیاهان دارویی علاوه بر جنبه درمانبخشی در مراسم دینی و جشنها از آنها استفاده می شده مانند هوم؛ برسم و اسپند.5- مانتره پزشک(روان پزشک):منظور از کلام مانتره سخنی است که با آن بیمار را آرامش می دهند و درمان می کنند، همچنین سخن پاک و مقدس هم معنی می دهد.آنگاه که روان و روح آدمی همچنان بهم ریخته و پریشان است بهترین درمان و آرامبخش گفتار نیک و امید بخش٬‌ ‌ خواندن کتاب مقدس(گاتها اوستا) شعر و یا گوش دادن به موسیقی می باشد.وندیداد فرگرد ۷ بند ۴۴ آمده:ای زرتشت ،اگر پزشکانی گوناگون درمان بخش یکی با کارد درمان بخش٬ یکی با دارو٬ یکی با سخن ایزدی درمان کننده٬ آن کس که با سخن ایزدی(مانتره) درمان کند درمان بخش ترین درمان کنندگان است.
نظر ایرانیان باستان درباره بیماریها و منشا آنها:بر طبق آیین و فرهنگ ایرانی نابود کننده تمام بدیها٬ پلیدیها و کژاندیشی ها و زشتی ها همان کلام ایزدی (مانتره) است. نامهای خداوند(صد و یک نام خدا) مانتره می باشد. گاتها مقدس مانتره می باشد٬ یسنا مانتره می باشد٬‌ ‌ نماز مانتره می باشد٬‌ ‌ اندیشه نیک٬‌ ‌ گفتار نیک٬‌ ‌ کردار نیک مانتره می باشد. تمام آموزشهای زرتشت مانتره می باشد. نیاکان ما معتقد بودند و ما نیز معتقدیم و ایمان داریم هرگاه که روح و روان و اندیشه سالم و شاداب است٬ تن و بدن و زندگی نیز سالم و شاداب است. و هرگاه روح و روان و اندیشه رنجور و افسرده باشد تن و بدن و زندگی هر چقدر که قوی باشد رو به سستی می گذارد. و یکی دیگر از این درمانبخشها فراگیری دانش و ادب برای رسیدن به کمال انسانی می باشد.
*
رقیه بهزادی، نویسنده کتاب «قوم های کهن، در قفقاز، ماورای قفقاز، بین النهرین و هلال حاصلخیز» درباره تاریخچه علم پزشکی در ایران باستان نوشته است: «به سبب تقسیم دو گانه جهان به یک آفرینش خوب و یک آفرینش بد، همه بیماری های جهانی از پدیده های انگرمینو (منیوی بد) به شمار می آمد. در وندیداد، اهورامزدا اعلام می دارد که انگرمینو 99 هزار و 999 بیماری آفرید که شمار آن البته به صورت های مختلف تخمین زده شده است. در بخش های مختلف اوستا، شمار قابل ملاحظه ای از نام های بیماری ها حفظ شده است.»گیگر نویسنده و پژوهشگر کتاب «فرهنگ ایران شرقی» خود به دقت نام بیماری های موجود در آثار ایران باستان را ذکر کرده است. اگر چه برای بسیاری از آنها نتوانسته است معادل دقیق و مشخص عنوان کند. اما انواع بیماری های تب، سر و پوست در میان آنها مشخص و تفکیک شده است.رقیه بهزادی از برخی بیماری های نام برده شده در کتاب وندیداد، یاد کرده است:1. واورشی : احتمالا یک بیماری مقاربتی است2. تب زایمان یا نفاس:eclampcia and preeclampcia3. اسکندا : ممکن است به مفهوم بریدگی باشد4. اگهوستی : راشیتیسم5. دروکا : مسلما سنگ کلیه یا صفرا است6. کورگها : ظاهرا همان است که در فارسی امروزی به آن کورو یا کورک می گویند.7. آستائیریا : ظاهرا نام یک بیماری است که بر روی بدن جوش هایی مانند دانه های آبله یا سرخک ظاهری می شود
همین طور در میان شماری از بیماری هایی که کاملا ناشناخته است، سه بیماری با «اژ» آغاز می شود و احتمالا ناراحتی هایی است که بر اثر گزش مار به وجود می آید.اساس علم پزشکی در کتاب اوستا، سه چیز است: کارد، گیاهان درمانی و کلام که به نظر می رسد منظور جراحی، پزشکی و دعا و نیایش باشد. در کتاب «قوم های کهن...» آمده است: «چنین به نظر می رسد که اوستا به معالجه به وسیله دعایا افسون بیش از همه چیز اهمیت می دهد. به طوری که «مانتر بیشاز»، یعنی کلام شفابخش را پزشک پزشکان می نامد. در واقع، به کلام شفابخش یا کلام مقدس، شخصیت داده شده و از او به عنوان یکی از ایزدان یاد می شود: «ای کلام مقدس، ای درخشان، مرا شفا ببخش».در وندیدا، کلام مقدس مفهومی بیش از دعا دارد و به معنی ورد و افسونی برای دور کردن بیماری هاست: «بیماری را به عقب می رانم، مرگ را عقب می رانم، درد و الم را به عقب می رانم، سردرد را به عقب می رانم... آبله را به عقب می رانم.»قانونهای پزشکی در ایران باستاندر وندیداد، احکامی نیز برای پزشکی ذکر شده است، مثلا آمده است که داوطلب پزشکی برای آزمایش جراحی نباید از مزداپرستان استفاده کند، بلکه باید یکی از دیوپرستان را مورد آزمایش قرار دهد. هر گاه بیماری را جراحی کند و در نتیجه بیمار هلاک شود و این کار بار دوم و سوم تکرار شود، داوطلب پزشکی برای همیشه از حرفه پزشکی محروم خواهد شد. اگر در این کار اصرار ورزد و به یک نفر مزدایی آسیب برساند، متهم به جنایتی معادل آدمکشی خواهد شد. اما پس از سه بار تجربه موفقیت آمیز، وی به عنوان یک پزشک شایسته، به شمار خواهد آمد.همچنین پزشکان، وظایف و مزد ویژه ای داشتند. رقیه بهزادی، برخی از این وظایف را این گونه برمی شمارد: پزشک باید به شتاب به عیادت بیمار برود. هر گاه شخص شب هنگام بیمار شد، پزشک باید تا پیش از پاس دوم شب خود را به او برساند، اگر در طول شب بیمار شود، پزشک باید تا پیش از سپیده دم بر بالای سر بیمار برسد.
حق ویزیت ! در ایران باستان:دستمزد پزشک دقیقا تناسب با مقام بیمار داشت و موبدان، تنها با دعا و دادن برکت، به پزشک دستمزد می دادند!رییس خانواده یا قبیله یا ده یا فرمانده استان به ترتیب یک خر، یک اسب، یک شتر و یا چهار اسب به عنوان دستمزد به پزشک می پرداختند. بیماران زن، به پزشک چهار پای ماده به عنوان دستمزد می پرداختند.اخلاق پزشکی در ایران باستان:در کتاب «قوم های کهن...» شرایط یک پزشک کامل در ایران باستان، این طور نقل شده است: «باید اندام های بدن و مفاصل و درمان بیماری های آن ها را بداند. باید ارابه شخصی و دستیار داشته باشد و باید مهربان باشد و حسود نباشد. آرام سخن بگوید و هیچ گونه غروری نداشته باشد. دشمن بیماری ولی دوست بیمار باشد. حجت و حیا را رعایت کند و به دور از جنایت، آسیب رسانی و زورگویی باشد. شتابان به کار بپردازد، یار بیوه زنان باشد. رفتاری نجیبانه داشته باشد. پاسدار شهرت خوب باشد. به خاطر سود کار نکند، بلکه پاداشی معنوی را در نظر داشته باشد. در دادن گیاهان درمان بخش مهارت نشان دهد تا جسم را از بیماری برهاند و فساد و ناپاکی را دور کند. آرامش بیشتری ببخشد و لذایذ حیات را افزون سازد.»از اوستا که بگذریم در دوره های پس از زرتشت این دانش همچنان نزد ایرانیان رو به رشد و نمو نمود. عمده کار پزشکی و دانش پزشکی نزد موبدان و مغان ایرانی بود. بهترین آموزگاران دانش پزشکی و ستاره شناسی مغان ایران بوده اند و این علوم پشت به پشت از آنها به شاگردانشان انتقال پیدا می کرده. متاسفانه در یورش بی رحمانه مقدونیان(اسکندر)٬ اعراب٬ ‌تاتارها و افغانها بسیاری از نوشته ها و کتابهای ارزشمند دانشمندان ایرانی را از بین رفته و کتابهای پزشکی نیز از این قانون مستثنی نبوده است. از پزشکان نامور ایران نیز در دوره های بعد می توان از مانی؛ روزبه و بزرگمهر نام برد. در دوره هخامنشی نیز پزشکان بی شماری بوده اند که دانشمندان یونانی و دیگر ملل از آنان بهره برده اند. عمده دانش پزشکی آن دوره و حتی دوره ماد و دوره های پسین بر دانش اوستایی استوار بوده.
دوره ساسانیان نیز دانشمندان دیگر کشورها در دانشگاه گندی شاپور برای فراگیری دانشهای گوناگون از جمله پزشکی مشغول درس خواندن بوده‌اند٬ مانند دیوژن. فرهنگستان گندیشاپور (که بصورت نیمه‌عربی‌وار جندیشاپور نیز نامیده شده) در سال۲۷۱ بدست شاهنشاهان ساسانی در خوزستان بنیاد نهاده شد. این فرهنگستان همچنین دارای یک بیمارستان آموزشی و یک کتابخانه بود. بیمارستان گندیشاپور نخستین بیمارستان آموزشی جهان بود. در این فرهنگستان دانش‌های فلسفی و پزشکی تدریس می‌شد و بنا به روایات حبس و مرگ مانی پیغمبر نیز در گندیشاپور روی داده است.گندیشاپور یکی از هفت شهر اصلی خوزستان بود. نام آن در آغاز «گوند-دزی-شاپور» به معنی "دژ نظامی شاپور" بوده است. برخی پژوهشگران بر اینند که بنگاهی همانند به گندیشاپور از زمان پارتیان در این جایگاه قرار داشته است. شهری به نام گندیشاپور را شاپور دوم فرزند اردشیر ساسانی پس از شکست دادن سپاه روم به سرکردگی والرین، بنا نهاد. شاپور دوم گندیشاپور را پایتخت خود قرار داد.
نام‌آوری گندیشاپور بیشتر در زمان خسرو انوشیروان ساسانی انجام گرفت. خسرو انوشیروان گرایش فراوانی به دانش و پژوهش داشت و گروه بزرگی از دانشوران زمان خود را در گندیشاپور گرد آورد. در پی همین فرمان خسرو بود که برزویه، پزشک بزرگ ایرانی، مأمور مسافرت به هندوستان شد تا به گردآوری بهترین‌های دانش هندی بپردازد. امروزه شهرت برزویه در ترجمه ای است که از کتاب پنچه تنتره هندی به پارسی میانه انجام داد که امروزه به نام کلیله و دمنه معروف است.
بنابراین فرهنگستان گندیشاپور از کانون‌های اصلی دانش‌ورزی، فلسفه و پزشکی در جهان باستان شد. در برخی منابع اشاراتی به انجام آزمون و امتحان برای اعطاء اجازه طبابت به دانش‌آموختگان دانشگاه گندیشاپور شده است. کتاب "تاریخ الحکمه" (سرگذشت فرزانگی) به توصیف این مسئله می‌پردازد. شاید این نمونه نخستین برگزاری آزمون دانشگاهی در جهان بوده باشد.تمامی کتاب‌های شناخته شده آن روزگار در زمینه پزشکی، در کتابخانه گندیشاپور گردآوری و ترجمه شده بود، با اینکار گندیشاپور تبدیل به کانون اصلی انتقال دانش میان خاور و باختر گشت. گندیشاپور و همچنین آموزشگاه وانسیبین که پیش از فرهنگستان گندیشاپور در خوزستان بنیاد شده بود تأثیر بزرگی در شکل گرفتن نهاد «بیمارستان» بویژه کلینیک آموزشی در جهان داشتند.در سال‌های آغازین پیدایش دین اسلام در عربستان، دانشکده پزشکی و بیمارستان گندیشاپور شمار زیادی استاد ایرانی، یونانی، هندی و رومی را در خود جا داده بود. گفته شده که حتی پزشک شخصی محمد، پیامبر اسلام، نیز از دانش‌آموختگان (فارغ‌التحصیلان) دانشکده پزشکی گندیشاپور بوده است.دانش پزشکی در ایران پس از حمله و یورش اعراب چند قرنی رو به کاهش و افتادگی گذاشت لیکن با کوشش بزرگمردان و دانشمندان و با عنایت اورمزد این دانش مانند گذشته و بهتر از آن رو به بالندگی گذاشت. به طوریکه دانشمندان بی شماری از دوره ی اسلامی به بعد از یاران به دانش جهان کمک شایانی کردند و کمتر کسی مانند آنها را میتوان یافت٬ بزرگانی چون ابن سینا؛ محمد زکریا رازی؛ فارابی؛ خیام که نامشان همواره در تاریخ پزشکی جهان می درخشد و موجب افتخار و سربلندی مردم ایرا‌ن‌زمین در تمام دوره ها می باشند


٢٨. بانويي ايراني عضو ِ مجلس ِ اعيان ِ انگلستان شد


بانو دكتر هاله افشار، استاد ِ ايراني‌ي ِ دانش‌هاي ِ سياسي و پژوهش‌هاي قومي - مذهبي در دانشگاه يورك انگلستان و استاد ِ قانون‌هاي اسلامي در دانشگاه بين المللي‌ي ِ حقوق سنجشي در دانشگاه استراسبورگ فرانسه و صاحب ِ تأليف‌هايي در زمينه‌ي حقوق مدني‌ي زنان در كشورهاي اسلامي، از جمله اسلام و فمينيسم (كه در سال ١٩٩٤ با نام ِ مستعار ِ هما اميد منتشركرد)، با لقب ِ بارونِس عضو ِ مجلس ِ اعيان ِ (/ لُردهاي ِ) انگلستان شد.































٢٩. نامه‌نگاري‌ي ِ دو استاد از دانشگاه ِ تهران و حوزه‌ي ِ قم


نامه‌ي ِ آيت‌الله بيات زنجاني به دكتر حسين بشيريّه و پاسخ ِ دكتر بشيريِّه به آن


در پى مهاجرت دكتر حسين بشيريّه به خارج از كشور، آيت الله بيات زنجانى نامه اى خطاب به او نوشت و متقابلاً دكتر بشيريّه هم نامه نگارى كرد و پاسخى را ارسال داشت. متن نامه‌هاى دو استاد حوزه و دانشگاه ، به اين شرح است:


فرهيختۀ ارجمند جناب آقاى دكتر حسين بشيريّه، دام َ عِزَّه

سلام عليكم

با كمال تأسّف شنيدم كه ناگزير به ترك وطن و اقامت در كشورى ديگر شده‌ايد. از اين بابت سخت متأثر و اندوهگين شدم.. در مورد خود شما كه «عسى ان تكرهوا شيئاً و هُوَ خَير لكُم .»
اما بيش از همه به خسران عظيمى مى انديشم كه از بابت مهاجرت انديشمندانى چون شما دامن‌گير دانشگاه و حوزه ها و جامعه علمى ما مى شود. پيوسته هم مسببان چنين وقايعى را در دل و زبان، نكوهش مي‌كنم. متاع شما آگاهى است و آگاهى، خود گواهى هاى ارزشمند مى دهد.
ضمن اعلام حمايت از تلاش علمى حضرت عالى، لازم دانستم تا بدين وسيله مراتب تاثر عميق خود را از اين رويداد به استحضارتان برسانم.
اميدوارم هرجا كه هستيد، بر تجربيات علمى و معنوى خود بيفزاييد، بيشترين و بهترين استفاده را از اوقات عمر ببريد و روزى خبر حضور مجددتان را در مراكز علمى داخل بشنوم.


بيات زنجاني

قم، ١٣ ذيحجه ١٤٢٨ / ٣ دى ١٣٨٦


پاسخ دكتر بشيريّه


حضرت آيت‌الله بيات


با سلام و احترام


نامۀ محبّت‌آميز و بزرگوارانۀ جناب ِ عالي را دريافت نمودم و وظيفه خود مى دانم بدين وسيله مراتب سپاس و تقدير خويش را از الطاف آن دانشمند فرزانه بيان‌نمايم.
البته اين جانب مايل به خدمت در ايران بوده و هستم و همان طور كه مستحضريد در دو برهه حسّاس، يكى در زمان جنگ و ديگرى در چند ماه پيش و در جريان ايراد اتهام دولت به چند نفر از مقيمان خارج از كشور به رغم امكان ماندن در خارج از كشور با شرايط به مراتب بهتر نسبت به ايران، به ميهن بازگشتم و اين جز به دليل عشق و علاقه قلبى من و خانواده‌ام به خاك پاك ايران نبوده و نيست. اما در بدو ورود و به رغم اصرار مسوولان دانشگاه به بازگشت، با تصميم به به اخراج از دانشگاهى مواجه شدم كه عشق و انرژى خود را مصروف آن نموده بودم و ماواى ديگرى جز آن نگزيده بودم . به اين ترتيب و با توجه به اين كه بيش از يك سال هم مى گذشت كه دانشگاه به رغم اطلاع از بيمارى قلبى من حقوق مرا به كلى قطع نموده بود، موقتاً و لذا با بى ميلى چاره‌اي جز جلاى وطن نداشتم.
دست به اقدامى زدم كه خود و خانواده ام از آن ابا داشتيم. اما گويا تقدير چنين بود. به هر حال اكنون نيز به رغم آنكه امكانات پژوهشى كافى در ايران مهيا نيست، همچنان مايلم كه به دانشگاه تهران بازگردم و اگر چيزى دارم نثار ميهن و هم‌ميهنان خود كنم. اكنون اميد اين جانب – كه در شرايط فعلى بيشتر به آرزو مى ماند – اين است كه ابرهاى تيره از قلمرو دانشگاه و حوزه كنارروند و بار ديگر آفتاب روشن پرده از رخ برگشايد و تنگناهايى كه براى اهل علم چه در حوزه و چه در دانشگاه ايجاد شده مرتفع شود و راه تحقيقات مستقل و پژوهش هاى اصيل هموار گردد. در پايان بار ديگر از الطاف آن عالم بزرگوار كمال تشكر و امتنان را دارم و اميدواربه ديدار جناب عالى در ميهن عزيز هستم.


با تجديد احترام،

حسين بشيريّه


٣٠. گفتاريِ آگاهاننده و خواندني از استادي دلْ‌سوز و خويشْ‌كار نسبت به سرنوشت انسان


دكتر تور ج پارسي


سرمايه دارى همچون كوير جهان را مى بلعد!


سال ۲۰۰۷ ميلادى سپري شد و سال نو ٢٠٠٨ آغازگرديد. در ميان ِ واژه‌هاي ِ "انسان " و" آغاز " پيوندي هست. گويي هر" آغاز "ى هميشه رو به آبادى است و پرتوى از روشنايي را بَهر و پهن مى‌كند . شايد اين آرزوى توأم با اميدست كه چنين خويشكارى را به گردن " آغاز" مى نهد. در حالى كه آغاز مى تواند فاجعه‌ى جنگى را رقم بزند. نيك مى دانيم كه در شناسنامه ى اين واژه‌ى چهار حرفى، هم بار ِ مثبت هست و هم منفى؛ اما گويي در بلور ذهن آدمى جاى ويژه اى به بخش و بار مثبت آن داده شده است. به هر روي اكنون اين ماييم و سال ۲۰۰۸ كه نخستين هفته‌هاي خود را مي‌گذراند. اميد ِ هر خِرَدْوَرى است كه سپيده دم آن روز فرا برسد كه در پرتو اَشَه (داد و سامان ِ نيك و اهورايي‌ي ِ جهان)، جهانى نو بسازيم ، جهانى كه بر اعتبار فضيلت انسان بچرخد ، انسانى برابر با انسان ، بي آن كه رنگ ، جنسيّت ، دين ، نژاد و... در آن مطرح باشد.
آنچه امروز درهر سوى اين جهان خسته و آزرده مى‌بينيم تباه‌كارانند يعنى زاده هاى جهان ِ دُروج و دُژآگاه كه تباهى‌ي ِ هر چه بيشتر انسان و پيرامونش را رقم مى زنند. دُروج را بايد از پيشرفت بازداشت وگرنه همچون كوير وحشى، جهان را خواهدبلعيد.
درسرمايه‌دارى، اين هدف نقش تعيين كننده را دارد: گردآورى سود ِ هرچه بيشتر! برآيند ِ چنين هدفى، بى‌گمان نفى ِ كامل ِ هرگونه روش‌هاى اخلاقى است. با چنين ساختارى، جنايت و رياكارى و دُروج موزيك متن هدفند كه بى ترديد و بى دريغ به‌كارگرفته‌مى‌شوند و فقر، گرسنگى ، بيكارى و تن‌فروشى جهان را مى گيرد و مرز ِ داشتن و نداشتن آن چنان زياد و نجومى مى گردد كه مرگ نيز ارزان تمام نمي شود. در اين بى‌شرمى‌ي ِ تاريخى، نوزاد چنين نظام تباه كننده اى – كه در واقع، خطّى زشت است كه به زر نوشته شده – " نظم نوين جهانى" نام مى گيرد! نظمى كه در ِ خانه ى داد و داد پرورى را بسته و گروهى را با پلاكارد ماكياوليستى به جان انسان و طبيعت انداخته‌است كه سيرىناپذيرند.
در همين كشور سوئد، فقر و فاقه باعث شد كه از۱۸۴۰تا ۱۹۳۰ يعنى به مدت ۹۰ سال يك مليون نفر به دنبال آينده اى بهتر راهى امريكا بشوند؛ به طورى كه در سال ۱۹۰۰ پس از استكهلم ، شيكاگو بزرگ‌ترين جمعيت سوئدى را در خود جا داده بود. اين كشور سرانجام توانست جامعه اى را بنيان بنهد كه از اختلاف طبقاتى بكاهد و سرمايه‌دارى نتواند ميدان زيادى داشته باشد. شوربختانه در سال‌هاى اخير، سرمايه دارى دوباره جانى تازه گرفته‌است؛ چنان‌كه برطبق آمار رسمى ۴۱ درسد سرمايه‌ي ِ جامعه در اختيار تعدادى محدودست بدان سان كه دولت، روز به روز از برنامه هاى پيشين ِ خود دورمي‌افتد واز اين رو فاصله‌ى طبقاتى چشم‌گير و چشم‌گير ترمى شود. با اين همه ازتاريكي ها كه برشمرده شد، اما يك نكته ناگفته نمانَد كه به گفته‌ى همينگوى: " انسان را براى شكست نساخته اند!" به همين دليل بايد سرود :
ببين چه‌گونه قناري ز شوق مي لرزد
مترس از شب يلدا، بهار آمدني است *
به سالى كه رفت بدرود بگوييم وخواستار روشنايي براى همگان، سال تازه را بياغازيم. در اين‌جا نياز مى بينم از كوشش هاى بي دريغ و انسانى‌ي استاد دوستخواه سپاسگزارى كنم و همچون پار و پارينه از انديشه، گفتار و كردار نيك شان بهره‌ها بجوييم.
________________________
* شعر از مرتضا اميرى اسفندقه است.


٣١. جشن ِ باستاني‌ي ِ بهمنگان (/ بهمنجنه) خجسته باد!


سه شنبه‌ دوم بهمن (بهمنْ‌روز از ماه ِ بهمن در گاهْ‌شمار ِ باستاني) بهمنگان يا بهمنجنه نام دارد و جشني نام‌دار و شكوه‌مندست. نياكان ما به سبب ِ والاپايگاهي‌ي ِ بهمن در نگرش ِ ديني و يزدانْ‌شناخت ِ زرتشتي، اين جشن را بسيار مهمّ مي شمردند و به گستردگي‌ي ِ هرچه تمام‌تر برمي‌گزاردند (درباره‌ي ِ بهمن ← اوستا، كهن‌ترين سرودها و متنهاي ايراني، گزارش و پژوهش ِ جليل دوستخواه، چاپ يازدهم، مرواريد، تهران - ١٣٨٦، ج ٢، صص ٩٥٢- ٩٥٣).
در نخستين سده‌هاي پس از اسلام نيز شكوه ِ ديرينه‌ي ِاين جشنْ‌آيين و ارج ِ آن در فرهنگ ِ جامعه بر جاي مانده‌بود و نشانه‌هاي آن را در پژوهش‌ها و فرهنگ‌ها و دفترهاي شعر و ادب مي يابيم. ابوريحان بيروني نوشته‌است:
"بهمنجنه، بهمنْ‌روزي ست از بهمنْ‌ماه و بدين روز، بهمن ِ سپيد (بيخي ست سپيدرنگ يا سرخ، مثل ِ زردك كه بهمنين يا بهمنان نيز خوانده‌مي‌شود و سابقاً ريشۀ آن را به اسم ِ بهمن ِ سرخ و بهمن ِ سپيد در داروها مصرف‌مي‌كردند. واژۀ فرانسوي ِ Behen به همين معني است و از بهمن ِ فارسي گرفته‌شده. فرهنگ ِ فارسي ِ مُعين) به شير ِ خالص ِ پاك خورند و گويند حفظ آيد مردم را و فرامُشتي برود. و امّا به خراسان مهماني كنند بر ديگي كه اندر او از هر دانۀ خوردني كه خورند، كنند و گوشت هر جانوري و حيواني كه حلال‌اند و آنچه اندر آن وقت در آن بقعه يافته شود از تره و نبات." (التّفهيم ... به گفتاورد ِ زنده‌ياد استاد ابراهيم پورداود در يشتها، ج ١، صص ٩٠ - ٨٩).
اسدي توسي نيز درباره‌ي اين جشن ِ بزرگ آورده‌است:
"بهمنجنه رسم ِ عجم است. چون دو روز از ماه ِ بهمن گذشته‌بودي، بهمنجنه كردندي و اين عيدي بودي و طعام پختندي و بهمن ِ سرخ و بهمن ِ زرد بر سر ِ كاسه‌ها برافشاندندي." (لغت ِ فُرس).
فرّخي سيستاني از جشن ِ بهمنجنه چُنين يادمي‌كند:
"فرّخش‌باد و خداوندش فرخنده‌كُناد / عيد ِ فرخنده و بهمنجنه و بهمنْ‌ماه".
و انوري ابيوردي، چُنين اشارهاي بدان دارد:
"اندرآمد ز ِ در ِ حُجره‌ي ِ من صبحْ‌دمي / روز ِ بهمنجنه؛ يعني دوم ِ بهمن‌ْْماه".
*
در روزگار ِ ما نيز، افزون بر همْ‌ميهنان ِ زرتشتي – كه اين جشن را، مانند ِ همه‌ي ِ ديگرْ جشن‌هاي ايراني، با شكوه تمام برمي‌گزارند – ديگرْ ايرانيان ِ ارجْ‌گزار به يادگارهاي ِ فرهنگي‌ي ِ نياكان، در برپايي‌ي ِ اين جشن مي‌كوشند و هر ساله كوشش‌هايي در اين زمينه مي‌كنند و گفتارهايي نشرمي‌دهند كه با كاربُرد ِ رسانه‌هاي الكترونيك، گستره‌اي جهاني يافته‌است.
آقاي مسعود لقمان، يكي از اين كوشندگان ِ فرهنگ‌ْدوست به‌شمارمي‌آيد و تارنماي او به نام ِ روزنامك، پايگاهي نامدار براي درج ِ گفتارها و گزارش‌هاي وابسته به جشن‌هاي ايراني‌ست. در اين هفته نيز به پيشباز جشن بهمنگان رفته و يادداشتي از آقاي احمد پناهنده را در اين باره، بازْنشرداده و نشاني‌ي ِ آن را به اين دفتر فرستاده‌است. ↓
http://rouznamak.blogfa.com/post-216.aspx
*
آقاي پناهنده در يادداشت ِ خود، بازهم به دستْ‌آويز ِ ٣١ روزه بودن ِ شش ماه ِ نخست ِ سال در گاهْ‌شمار ِ كنوني، زمان ِ برگزاري‌ي ِ اين جشن را به جاي دوم ِ بهمن ماه، بيست و ششم دي ماه دانسته‌است كه چيزي جز پافشاري بر يك برداشت ِ نادرست و برهم‌ْزدن ِ سامان ِ بُنيادين ِ اين جشن نيست. حق با آقاي لقمان است كه در پيام ِ شادباش ِ خود به اين نگارنده، نوشته‌است:
" .........
امیدوارم شاد و تندرست باشید. بهمنگان بر شما شاد باشد! تا زمانی که زرتشتیان (پاسداران حقیقی فرهنگ باستانی ایران) بهمنگان یا هر جشن دیگر را در روز اصلی خود می گیرند، دلیلی نمی بینم تغییرات سلیقه ای در تقویم باستانی ایران ایجاد کنم و منجر به دودستگی در میان دوستداران این فرهنگ کهن گردم.
با مهری فراوان و سپاس بیکران
مسعود لقمان.



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?