Sunday, December 18, 2005

 

197. آزادي، حق و حقيقت: گُفتماني گُسترش يابنده در ايران



يادداشت
گفتمان آزادي و حقّ و حقيقت در تقابل با قدرت، آرام آرام دارد جاي ويژه و والاي خود را در ميان دانشگاهيان، دانش پژوهان، دانش - جويان و همه ي انديشه ورزان و آينده نگران در ميهن ما بازمي كند و به گستره ي نقد و نظر همگاني راه مي يابد.
اين ديگرديسي ي بي هياهو و تدريجي را به دور از نگرش چيره ي مشهور ِ "دايي جان ناپلئوني" و "نظريّه ي توطئه"، در اين مرحله ي بسيار حسّاس از تاريخ انديشه و فرهنگ ايران، به ضرورت، چشم پوشيده از كيستي ي گويندگان و پاي نهادن در كژراهه ي چالش شخصي با آنان، بايد غنيمت شمرد و به فال نيك گرفت.
پي گرفتن ِ چنين داد و ستد انديشگي و چاره جويي براي رهايي از بن بست دورماندگي از عرصه ي انديشه و كردار ِ روزآمد در جهان پرتنش امروز و در آستانه ي تازش توفاني كه مي رود تا طومار ِ همه ي هستي ي فرهنگي و زندگي ي قومي ي ما را درهم پيچد، بايستگي ي انكار ناپذيري در زندگي ي هر ايراني است و خويشكاري ي ارجمندي ست كه به هيچ بهانه و دستاويزي نمي توان از زير بار ِ آن شانه خالي كرد.
روزنامه ي شرق، در شماره ي امروز خود (دوشنبه 28 آذرماه 1384) گفتاري از عبدالكريم سروش را به چاپ رسانيده است كه من آن را بي هيچ چون و چراي انتقادي، در اين بُرهه از زمان، تنها به سبب جاي داشتن در چهارچوب ِ گفتمان ِ يادكرده و طرح پاره اي پرسشهاي بنيادين و كليدي، در اين صفحه بازمي آورم. باشد كه همه ي ما ايرانيان با انديشه و آرامشي در خور چنين هنگامي و به دور از هرگونه غوغاسالاري و روزمرّگي، بدين پهنه گام نهيم و بكوشيم تا مهار سرنوشت فرهنگ و جامعه مان را در كف بگيريم. چُنين باد! ج.د.


آزاديِ حقيقت و حقيقتِ آزادى
عبدالكريم سروش


يكى از مدّعيانِ فلسفه، و از فروشندگانِ حكمت به قدرت، سال ها پيش، سخنى نوشت كه به شدّت موردِ تحسين و تصويب قرار گرفت. او گفته بود «همه كس آزاد است كه حق را بگويد.» ظاهرِ آزاديخواهانه اين سخن، چنان بود كه دهانِ همه آزاديخواهان را مى بست و آنان را خلع سلاح مى كرد. اما باطنِ آن، همان بود كه ستايشِ آنان را برمى انگيخت.بلى همه كس آزاد است كه حق را بگويد. خدا را شكر كه همين قدر را دستِ كم، قبول دارند و حقيقت را خاموش و مُرده نمى خواهند. اما همه سخن درين است كه حقيقت چيست و كجاست و نزدِ كيست؟ اگر حقيقت، آشكار بود، اين همه نزاعِ دينى و فلسفى وجود نداشت. و ميان هفتاد و دو ملت، جنگ در نمى گرفت، و «جُهود و مسلمان، نزاع نمى كردند» و «هركسى از ظنّ ِ خود يار» آن نمى شد. نكند منظورشان اين باشد كه «حقّ» آن است كه نزد ماست و همه كس آزاد است كه حرف هاى ما را بزند، و اگر جز اين بگويد لايقِ آزادى نيست. بلى، منظورِ آن مدّعى هم، جز اين نبود و ستايشگرانِ او هم، سَمِّ ِ قاتلِ ِ نهفته در آن جمله را خوب مى شناختند و بجا تحسين مى كردند. شما هيچ آزادى ستيزى را پيدا نمى كنيد كه با آن سخنِ ظاهرفريب، مخالف باشد. به شما اجازه و آزادى مى دهد كه حقّ را بگوييد و بجوييد، اما معيار و مصداقِ حقّ بودن را خودش مُعيّن مى كند. و شعاع دايره آزادى را به پرگارِ «حقيقتِ خوديافته» تقدير مى كند.از آن تزويرِ آزادى كُش بگذريم و تصويرِ وفادارترى از آزادى را ترسيم كنيم. چطور است بگوييم «همه كس آزاد است حقّ را بجويد»؟ اين، بسى صادق تر و كارسازتر است. در جست وجويِ حقيقت، روان شدن، مسبوق به اين فرض است كه حقيقت، روشن نيست و چه اعترافِ عزيز و عظيمى است اين اعتراف! و چه فروتنيِ حكيمانه و سقراط وارى، در آن، موج مى زند.بلى، آنچه مطلوب ماست آزادى در جست وجوى حقيقت است. نوبتِ بيانِ حقيقت بعداً درمى رسد. براى اين كار، دو راه بيشتر وجود ندارد: يكى تقليد و ديگرى تحقيق. كسانى هستند كه به گمانِ خود، حقيقت طلبند اما همه حقيقت را فقط از مرجع و منبع خاصّى طلب مى كنند و به آن خرسندند. اين كار، معنايى جز تقليد ندارد و برابر است با فروختنِ عقلِ خود و به دنبالِ آن، آزاديِ خود به ديگرى، و آسوده از زحمتِ تحقيق نشستن. مقلّدان، نه صورتاً نه مادتاً، نه ظاهراً نه باطناً، خواهانِ آزادى نيستند و نداى آزاديخواهى سر نمى دهند، و چنين مقوله اى برايِ شان، از بُن، ناآشناست.اما رها كردنِ تقليد و حقيقت جوييِ مُجدّانه، آزادى را با تمام قامت، در دستورِ كار قرار مى دهد. يك محققِ راستين، جز دلى حقيقت جو و روشى كارساز و آزاديِ سخاوتمندانه چه لازم دارد؟ نيتِ پاك و ذهنِ بى غرض، كافى نيست، روش مندى و روش شناسى هم، لازم است. اما اين هر دو، بدون آزادى به كارى نمى آيند و گوهرِ نابِ حقيقت را از دريايِ واقعيّت، صيد نمى كنند. ذهنِ بى غرض چون لوحِ سپيدِ كاغذ است و روش شناسى، چون قلم، اما بدون مُرَكبِ آزادى، اين صفحه، همچنان سپيد باقى خواهد ماند.پس، آزادى و حقيقت هم عِنان اند. و يكديگر را صدا مى زنند و روز و شب، چون روز و شب، به دنبالِ هم مى دوند.آنكه گذشتگان مى گفتند «حقيقت ما را آزاد خواهد كرد» سخنى باطل نبود، اما ناتمام بود. وقتى آن سخن كامل خواهد شد كه بر آن بيفزاييم و «آزادى ما را به حقيقت خواهد رساند.» حال، اگر درست است كه: «همه كس آزاد است كه حق را بجويد» و حق در رَحِمِ آزادى پرورش مى يابد، آنگاه به حكمِ منطق و به طريقِ اولى، اين هم درست است كه بگوييم: «همه كس آزاد است كه خطا كند.» چون در جست وجو، افت و خيز هست، كمال و نُقصان هست، راه و چاره هست، خستگى و نشاط هست و هزار نكته باريك تر از مو هست، راه و چاه هست و هيچ آفريده، مصون از خطا نيست. پس جواز و رُخصتِ حقيقت طلبى، عينِ جواز و رخصتِ لغزش كارى است. لغزش ها در صراطِ حقيقت، همان قدر مهمّ اند كه صواب ها، و هزيمت ها به قدرِ ظفرها ارزش دارند و نقش سود و زيان درين راه يكى است. و درين جا است كه هم نوا با حافظ به جرات مى توان گفت: «كه مستحقِ كرامتِ گناه كارانند.» و آنكه مى خواهد گناه و خطا نكند، به كرامتِ حقيقت و فضيلت، ظفر نخواهد يافت. و به قول مولانا: "تاجر ِ ترسنده طبع ِ شيشه جان/ در طلب، نه سود بيند نه زيان/ بل زيان بيند كه محروم است و خوار/نور، او نوشد كه باشد شعله خوار!"
به سراغ دانشگاه مى آييم. نمى گويم دانشگاه، خانه و مخزنِ حقيقت است. و نمى گويم كه دانشگاه، مسجد و مَعبدِ حقيقت است. هيچ كدامِ اينها نيست و نبايد باشد. دانش، نه خازن مى خواهد نه عابد. دانشگاه، جست وجوگاه حقيقت است و چون چنين است و چون حقيقت جويى با آزادى ملازمه دارد، اگر يك جا، به حكم سرشت و ساختار، مستحقِّ آزادى باشد، آنجا دانشگاه است و آزادى آكادميك، معنايى و مبنايى جز اين ندارد. اگر آزادى را از حقيقت جويانِ دانشگاه بگيرند، آن را بَدَل به قربانگاهِ دانش كرده اند. آزادى ستيزان را به درستى، بايد حقيقت ستيزان خواند چون آزادى، مَعبَرِ حقيقت است و بستنِ راه آزادى، بريدن نَفَس حقيقت است. دانشگاهيان، اگر آزادانه و حقيقت جويانه و با آگاهى از احتمال لغزيدن، بحث و جدالِ دينى و فلسفى و سياسى نكنند و در افت و خيزها، راه كمال نپيمايند و از اشتباهاتشان، درس نگيرند و جراتِ خطا كردن پيدا نكنند، چگونه جراتِ دانستن و فرصتِ دانستن پيدا خواهند كرد؟ دانشگاهيان بايد اين خِرمَن تعبّد و تسليم را به صاعقه ي سئوال بسوزانند و با دليريِ خردورزانه، وامِ حقيقت را بگزارند. و به زبان حال بگويند: "هين قَفَس برگير تا اين يك نَفَس باقى است ما را/ اين يقينِ ِ سينه سوزم بس كه در حبسِ ِ گمانم!" شعارِ دانش طلبانه و حقيقت جويانه دانشگاهيان، همواره همين است و همين خواهد بود كه:جراتِ دانستن، داشته باش. آزادى، ما را به حقيقت خواهد رساند. آزادى ستيزى، عين حقيقت ستيزى است. نقد كردن، بهترين راه فهميدن است. آزادى ي ِ حقيقى در آزادى ي ِ حقيقت است.



<< Home

This page is powered by Blogger. Isn't yours?